شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
لرد سیاه به فکر فرو رفت... هرگز نمی شد از چهره اش احساسش را تشخیص داد. لوسیوس برای چند دقیقه سکوت را تحمل کرد. ولی سرانجام حس کنجکاوی اش بر ترسش غلبه کرد. -شما...می شناسیدش؟
جواب لرد سیاه فقط یک کلمه بود: نه!
لوسیوس بعد از دریافت فرمان " به محض این که دختره به هوش اومد بیارینش پیش ما" از اتاق خارج شد. با خروج لوسیوس چهره لرد سیاه در هم رفت. ارباب مرگ را نمی شناخت...ولی لقب "ارباب" و ترسی که به دیگران القا کرده بود برای این که لرد سیاه حس ناخوشایندی پیدا کند کافی بود.
انتظارش زیاد طول نکشید. چند ضربه به در اتاقش خورد و رودولف لسترنج اعلام کرد که دخترک به هوش آمده است.
-بیارینش اینجا. می خوام شخصا باهاش حرف بزنم.
چند ثانیه بعد دخترک وحشت زده در اتاق او بود. با نگرانی به گوشه و کنار اتاق نگاه می کرد. گویی هر آن در انتظار حمله ای بود. لرد سیاه وحشتش را درک می کرد. او ارباب تاریکی بود. هر موجود زنده ای از او می ترسید. حتی از بردن نامش وحشت داشتند...و همیشه از این موضوع لذت می برد.
به دختر نزدیک شد. -نترس! نمی تونم بگم کاملا در امان هستی...ولی حداقل فعلا ارباب تاریکی کاری باهات...
باشیندن لقب "ارباب تاریکی" چهره دختر از هم باز شد. از جا بلند شد و ردای لرد سیاه را گرفت. -اوه...من...فکر می کردم گیر افتادم. فکر می کردم منو می برن پیش ارباب مرگ. چقدر خوشحالم که اومدم اینجا. ازتون خواهش می کنم...نذارین دستش به من برسه!
لرد سیاه با نفرت ردایش را از دست دختر جوان کشید...شخصی که خود را ارباب مرگ نامیده بود آنچنان وحشتی در دل این دختر ایجاد کرده بود که از حضور نزد لرد سیاه ابراز خشنودی می کرد. این برای لرد سیاه غیر قابل تحمل بود.
- یه داستان قدیمی هست در مورد یه مرد و پسر یک چشمش. مرد پسرش رو توی زیرزمین حبس می کرد...تمام روز. پسر از پدرش متنفر بود.
لرد ولدمورت نگاهش را از منظره ی چمن زار تاریک برداشت و به انعکاس تصویرش در پنجره ی اتاق چشم دوخت، تصویری که مدت ها بود دیگر حسی در او القا نمی کرد. بهایی که برای جاودانگی پرداخته بود. در حالی که همچنان خود را برانداز می کرد ادامه داد:
- یه روز یادش میره در رو قفل کنه... و پسر هیچ فرصتی رو از دست نمیده. بالاخره آزاده.دیگه هیچی نمی تونه جلوشو بگیره. پسر وسط بازی های بچگانش زمین می خوره و اون یکی چشمش هم کور میشه. جامعه ی ما اون پسره که دلیل کارای پدرش رو نمی دونه... گزارشت رو بده لوسیوس.
لوسیوس که تا آن لحظه با بی قراری دسته ی استخوانی چوب دستی اش را می مالید، از اینکه ناگهانی مورد خطاب قرار گرفته بود جا خورد.پس از سال ها، هنوز هم از تنها بودن با لرد سیاه، احساس خوبی نداشت.با بیشترین دقتی که در خود سراغ داشت کلمات را کنار هم قرار داد و گفت: سرورم، تمام ماگل زاده هایی که به آزکابان فرستاده بودید، دیروز بوسه ی دیوانه ساز رو دریافت کردن، اون تعدادی که هنوز فراری هستن هم بالاخره پیدا میشن...
- اون "تعدادی" که در موردشون حرف می زنی... حدودا چند تان؟
- سرورم نمیشه زیاد با قاطعیت حرف زد، مشخص نیست دقیقا چند تاشون زنده موندن و اونایی که موندن هم توی پاک کردن ردشون خیلی ماهرن. اسناد وزارتخونه و هاگوارتز هم کمک چندانی...
لرد سیاه با اشاره دستش به لوسیوس فهماند که ساکت شود.لوسیوس در حالی که گلویش از نگرانی به طرز آزاردهنده ای خشک شده بود، سکوت کرد و به زمین خیره ماند. تنها صدای قدم های لردولدمورت در فضای اتاق طنین انداز بود. هنگامی که سکوت اتاق را فراگرفت، لوسیوس لرد سیاه را در چند قدمی خود دید.
ولدمورت برای مدتی با نگاهی که انگار مخفی ترین افکار مالفوی را می کاوید، به او چشم دوخت، سپس بدون اینکه تغییری در چهره اش ایجاد شود روی صندلی اشرافی چرمینی که درست در وسط اتاق قرار داشت، نشست. خیلی ها انتظار داشتند که ولدمورت ، وزارتخانه را به عنوان مقر اصلی خود انتخاب کند ولی او عمارت اشرافی مالفوی ها را ترجیح می داد. از طرفی،عدم حضور مستقیمش در رأس قدرت،حسی از امنیت کاذب را به جامعه القا می کرد، به همین دلیل هم بود که لوسیوس را به عنوان وزیر سحر و جادو انتخاب کرده بود.
- لوسیوس، واقعا نمی دونم زمان غیبتم چه اتفاقی برات افتاد که از اون لوسیوس مالفوی برجسته،کسی که همه، حتی من تحسینش می کردن، تبدیل شدی به چیزی که الان هستی... کم کم دارم از بی لیاقتی هات خسته میشم. "تقریبا" و "احتمالا" برای من قابل قبول نیستن، می خوام تک تکشون رو پیدا کنی و قبل از اینکه بیشتر از این خاندان های جادوگری رو مریض کنن، از بین ببریشون. می تونی این کار رو تموم کنی یا نه؟
لوسیوس لب هایش را که از خشکی به هم چسبیده بودند، خیس کرد و گفت: سرورم بابت کوتاهی هام من رو ببخشید.. مطمئن باشید ناامیدتون نمی کنم.
لرد سیاه چشمانش را باریک کرد و با تحکم پرسید: چیز دیگه ای هست که بخوای اضافه کنی؟
- سرورم... بله، مسئله ای پیش اومده.هنوز قطعی نیست ولی... دیروز به خونه ی کارکاروف ها توی مسکو حمله شده.
- دلیلی داره که سلامت نسل اون بزدل برام اهمیتی داشته باشه؟
- ارباب، ظاهرا تصورشون این بوده که شما هنوز با کارکاروف ها در ارتباطید... بازم میگم قطعی نیست اما احتمالا فکر می کردن که... که با این کارشون به شما ضربه می زنن.
لوسیوس در حالی جمله اش را پایان داد که از گوشه ی چشم، چهره ی ولدمورت را که به تدریج در هم می رفت زیر نظر داشت.ولدمورت در حالی که چوبدستی الدرواند را میان انگشتان استخوانی اش می فشرد، به آرامی روی صندلی جابجا شد. خشم درونش غلیان می کرد.احساسی که به سختی می توانست مهار کند. از مدت ها قبل، انتظار چنین چیزی را داشت.طبیعی بود که پس از پیروزی در مقابل وزارتخانه، جوامع جادویی سایر کشورها احساس خطر کنند، اما دورمشترانگ همیشه در خالص نگه داشتن خون جادویی وسواس داشت ; ولدمورت هیچ گاه فکر نمی کرد اولین اقدام از سوی آنها باشد.
- پس باید خودمون رو واسه یه جنگ جادویی با وزارت روسیه آماده کنیم... کسی از کارکاروف ها زنده مونده؟
لوسیوس که با شنیدن این حرف به طور واضحی متعجب شده بود، با صدایی منقطع جواب داد: بله ارباب، یه دختر. زخمی شده ولی توی آخرین لحظه تونسته آپارات کنه به عمارت لسترنج، ظاهرا بچگیش یک بار اونجا اومده بوده...
- بیارش اینجا...
- سرورم الان بیهوشه ولی اینجوری نمی مونه، در اسرع وقت فرمانتون اجرا میشه. مسئله ای که هست..
لوسیوس از اضطراب لبش را گزید و شمرده شمرده ادامه داد: مسئله ای که هست... اینه که قبل از بیهوش شدن، یه مقدار حرف زده. برخلاف انتظارمون، چیزی از وزارتخونه ی روسیه نگفته. چیزی که مدام در موردش حرف زده، یه اسمه یا شایدم لقب.ظاهرا یه جادوگر. البته زبون ما رو درست بلد نیست اما یه چیز واضح بوده... اون دختر با تمام وجود از اون جادوگر می ترسه.
- چه اسمی؟
لوسیوس با کمی مکث جواب داد: ارباب مرگ
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1394/5/4 20:41:59 ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1394/5/4 20:42:28 ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1394/5/4 20:45:11
وقتی توی خونه ات موش رخنه میکنه، خونه رو دور نمی ریزی! موش رو بیرون میکنی!
این تاپیک به داستان هایی اختصاص داره که در دنیایی نسبتا متفاوت با کتاب، اتفاق می افتن. دنیایی که درش لرد ولدمورت در جنگ هاگوارتز پیروز شده، تونسته بالاخره هری رو بکشه و دیگه مانعی بین خودش و قدرت مطلق نمی بینه.
در واقع این تاپیکی هست برای داستان هایی که پس از پیروزی ولدمورت اتفاق می افتن. چی میشد اگه ولدمورت برنده میشد؟ چه مسیری رو پیش می گرفت؟ حالا با این همه قدرتش چه کاری می کنه؟ و آیا مخالفین و دشمن های قدیمی و جدیدش می تونن جلوش رو بگیرن؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/20 18:11:43
وقتی توی خونه ات موش رخنه میکنه، خونه رو دور نمی ریزی! موش رو بیرون میکنی!