جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

76 کاربر(ها) آنلاین هستند (58 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
73
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  29 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  182 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  301 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  287 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  362 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: یکشنبه 5 آذر 1385 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
الف) سوژه ي پست آن ها بايد بدين شکل باشد که شيوه ي بازگشت خودشان نزد ولدمورت را شرح دهند . يعني طوري که در گذشته مرگ خوار بوده و الان قصد برگشت به سوي ولدمورت را دارند .

فكر كنم وقتى اين ميخزنيد من ديكه مركخوارم

هوا به طور خفنى سرد بود ميتونم بكم مثله هواى كرج در هفتهى ييش كه برف اومده بود من نميدزنم هوا به اينسردى تو قبرستون جى كار ميكردم...... اهان .......اومدم برم دست بوسيه لرد سياه با هديه ام اومدم حالا بايد بفهمم كجاست اهان از يكىاز كورا نور مياد ميرم جلو تا ببينم جيه نه اين نيست ايت بد بخت با موتور تصادف كرده و جراغ موتور تو دهنش كير كرده يس اين نيست ميرم اونطرف قبرستون اينجا صداهاى عجيبى مياد
روفوس:من ميترسم مامان
خيلى جالبه 1 مشنك كه انكار واقعأ مشنكه بغله 1 صندوق نصفه از يول و خودش لباسى سبز به تن دارد فكر كنم ....اه.بهش جيميكن...؟اهان سيد ..اره سيده و همين كوري هم ميخونه
:شب خيرات است شبه امرزش اموات است ....اى تو سر بيا اينجا
روفوس:من
اون:اره بيا اينجا
و روفوس جلو ميرود
اون:اين وقت شب اينجا جيكار ميكنى
مرده ميكروفون را محكم ميكيرد
روفوس:من...زمن.اصلأتو اينجا جي كار ميكنى
ودست خود را به ارامة به داخل ردايش ميبرد
اون:اون تو جي دارى اسلحه بكش بيرون بينم
روفوس:اسلحه .زاسلحه جيه
ودست خود را بيرون ميورد
اون:فقط 1 جوب خب غلافش كن
روفوس:حيف كه سن يدر منى و اكر نهن
اون:وكر نه جى
روفوس:اواداكداوارا

و روفوس به راه خود ادامه ميدهد در كوشه ى قبرستان از داخل كلخانه نور مي ايد و روفوس جلو ميرود
ديكر نور كمسو مسير را روشن ميكند
كمى ديكر ماند تا به ان برسد و دستكيره ى در را باز ميكند
ملت:اواداكداوارا
روفوس منك ميشود ولى جون جا خالى داده اسيبى نميبيند
لرد هنوز زنده است وايستيد بينيم جى ميكه ياشو
روفوس:سلام سرورم من روفوس اسكريمج...
لرد :وايسا \بينم تو همونى هستى كه دفعه ى ييش هم نمايشنامه زدى و قبول نشدى
روفوس:لرد سياه من هميشه ميزنم ميتونيد بخونيد
لرد :جى بود حالا
روفوس:برات هديه اوردم جيكر
لرد......:بده بينيم
روفوس:بفرماييد اينم 1 جانييج
ملت:هاااااااااا
لرد.......:اينو از كجا اوردى ولش كن قبوله اين مركخوار ه

___________________________
این پست به هیچ وجه مورد تایید نیست
تا فردا ظهر نقد دقیقش توسط من یا یکی از معاونانم انجام میشه ولی یکی دو مورد که خیلی به چشم اومد
اول از همه استفاده نابجا از مکان ها و وقایع مشنگی بود . هوای هفته ی پیش کرج به لرد سیاه چه ربطی داره؟ و ...
منتظر نقد دقیقش باش . من فعلا فعالیت تو رو تو ی سایت تحت نظر دارم مخصوصا توی خانه ی ریدل

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جيور در 1385/9/5 22:01:04
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1385/9/5 22:15:10
امضا توسط مدیر برداشته شد
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: شنبه 4 آذر 1385 02:23
نمایش جزئیات
آفلاین
من جدی نویس نیستما!
______________________________-
پیرمرد را به زمین انداختم و داد زدم:
_ پس اگه میدونی، بگو! منتظرم!
پیرمرد که بر هر کلمه اش تاکید میکرد گفت:
_ من هیچی نمیگم!
لحنم را طوری پایین بردم که انگار دارم با یک بچه صحبت میکنم:
_ میخوای ببرمت پیش اربابم؟ همونی که حتی جرئت آوردن اسمشو نداری؟
پیرمرد هن و هنی کرد و سرش ر با ناامیدی تکان داد. سپس با شجاعت بلند شد و داد زد:
_ پس منو بکش!
من پوزخندی زدم و به او نگاه کردم. چوبدستیم را سمتش گرفتم و فریاد زدم:
_ کروشیو!
پیرمرد روی زمین افتاد و رقت انگیز داد و فریاد کرد. بعد از چند دقیقه دوباره بلند شد و گفت:
_ خائنا! عشق قدرتا! معتادا!
سپس لحنش را آرام کرد و گفت:
_ ببین، میتونی برگردی. هنوز پلای پشت سرتو به طور کامل خراب نکردی...
من خنده ای شیطانی کردم و فریاد زدم:
- من پامو روی پلای شما نمیذارم!
احساس کردم خیلی شبیه لرد سیاه شده ام، خیلی. و این باعث خوشنودی من بود.
پیرمرد، دوباره با لحن باریکش ادامه داد:
_ جادوی سیاه چشمتو پر کرده... ببین، برگرد به جبهه ی سفید و دست ازین زندگی کوفتی، با اون جادوی سیاه لعنتی...
دیگر طاقتم تاق(یا تاقتم طاق؟) شده بود و هیچی نمیفهمیدم. احساس نوجوانی سرخورده بعد از شکست تیم مورد علاقه اش داشتم.
فریاد زد:
_ اوادا کداورا!
یک نخ مادولین( این نقطه عطفشه! با عطوفت برخورد کنید!) از ردایم که بر اثر بارندگی پر از گل و لای شده بود، در آوردم و روی زمین سرد و سنگی انبار نشستم و مشغول دود کردن شدم...
ساعتها طول کشید و من در همان وضع مادنه بودم... لرد سیاه اگر میفهمید چه میگفت؟ تنها کلید او را، به خاطر خودم نابود کرده بودم. تنها کلید پیروزی لرد سیاه! احساس آدمی را داشتم که در حال زدن رگخود است...
______________
چهارده سال بود که بیهدف در خیابانها پرسه میزدم، سطل آشغالها را روی زمین میریختم، رهگذر ها را اذیت میکردم و گاهی در شهر یک شورش و هرج و مرج راه می انداختم لذت میبردم.
هیچ چیز، حتی دوری و ناپدید شدن لرد سیاه، نتوانسته بود عشق من به جادوی سیاه و شکنجه را درمان کند. هرازگاهی کسی را گیر می آوردم و آنقدر او را شکنجه میدادم تا بمیرد. کاری به جادوگر بودن یا نبودنش نداشتم. بلاخره میمرد.
از وقتی پیرمد را کشته بودم، دیگر روی دیدن لرد سیاه را نداشتم، ولی اگر هم داشتم، هرگز او را نمیدیدم، چون او ناپدید شده بود.
من حتی مرگخوار واقعی نشده بودم. هنوز علامتم را روی ساعدم داغ نکرده بودند؛ این رهی بود برای بازگشت پیش خانواده ام و انسانهای عادی و سفید، اما تنها چیزی که ازین فکر به دلم می آمد، نفرت خالط بود.
_______________
آنشب، باران می امد و من در حال فروختن مادولین به یکی از جوانهای احمق بودم. همیشه انها را با کلماتی مثل:
_ زندگی را حس کنید!
_ خود را بیابید!
_یک لحظه به زندگی واقعی بازگردید!
گول میزدم. همه یانها این ماده ی مخدره ی جادویی را میخریدند و به منبعش کاری نداشتند.
بعد از خالی کردن جیب آن جوان، رو به سمت مرد دیگری که همراه او آمده بود کردم و گفتمک
_ شما هم حالی به هولی؟
اما او جوابی نداد. انگار مرا دیده بود... زمانهای خیلی دور...
من برق سبز علامت شوم را روی ساعد دستش حس کردم. مچ او را گرفتم و گفتم:
_ کجاست؟
من و منی کرد و گفت:
_ مممن ننمیدونم در مورد چی حرف میزنی!
صدایم را بالا بردم و داد زدم:
_ خوب میدونی! کجاست؟ کجا به زندگی بازگشته؟
مرد که خود را بی دفاع میدید، علامت شوم را جلوی صورتم آورد و گفت:
لمسش کن!
من دستم را جلو ردم و علامت را لمس کردم... دوباره مرگخوار میشدم و به لرد سیاه خدمت میکردم! چه سعادت بزرگی!
_________________
بعد از هفته ها، بلاخره به خودم جرئت دادم و وارد غار شدم.
ولدمورت، از اولین روز بازگشتش، بسیار قدرتمند تر شده بود و میتوناست مرا بکشد، حتی بدتر از کشتن، اما او مشغول کاری دیگر بود، شکنجه دادن یکی از مرگخواران.
بلاخره لرد سیاه، تنهبیه مرد را تمام کرد و او را از حضورش مرخص کرد و به او هیچ چیزی نگفت.
به سمت او رفتم و زمنی را بوسیدم.
ولدمورت بلند شد و بر سر من زد، طوری که اشکهایم در آمد.
او گفت:
_ میبینم برگشتی، مالدبر. انتظارشو داشتم!
چوبدستیش را سمتم گرفت و فریاد زد:
_ کروشیو!
بعد از چند دقیقه ی دردناک، به وش امدم. ولدمورت بعد از دیدن چشمان باز من ادامه داد:
_ تو به جادوی سیاه عشق میورزی، و همین باعث شد من نتونم ازون پیرمورد حرف بیرون بکشم و سقوط کنم، برای همین، استحقاقت مرگه. قبول داری؟
صدای نامفهومی شبیه میان بله و نه از گلویم خارج شد.
انتظار داشتم ولدمورت چوبدسیش را بالا ببرد و مرا بکشد، اما او به جای اینکار، مرا بلند کرد و گفت:
_ اما من دنبال همچین آدماییم که به جادوی سیه عشق بورزن، پس اونا رو نابود نمیکنم... جاگی دلاک!
مردی که به دور کمرش لنگ پیچیده بود و روی بازویش به جز علامت شوم، هزاران علامت دیگر بود، از یکی از دیوارهای غار بیرون زد.
ولدمورت به من اشاره کرد و سرش را تکان داد.
جاگی دلاک، کنارم نشست و ساعدم را گرفت. سپس با جادو، یک ظرف از آب جوشان کنارم ظاهر کرد و سوزنی از آن درآورد.
بعد از آن، سوزن را روی آتش گرفت تا سرخ شد، سپس روی پوستم کشید، و من احساس کردم علامت شوم روی ساعدم نقش میبندد. در میان فریادهایم، لبخندی زدم.


_____________________________________________

نقد شده در تاپیک نقد پست های خانه ریدل ها
نقد پست

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1385/9/4 15:28:36
I Was Runinig lose
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: پنجشنبه 2 آذر 1385 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
دیگر صدای ِ باد صدا نبود! خوره بود که دست بردار روان اسنیپ نبود. انگار زمین و زمان دست به هم داده بودند تا اسنیپ را پاک دیوانه کنند.
در حالی که پلک هایش را محکم به هم میفشرد روی زمین غلط میزند و دستش را میمالید تا شاید کمی از سوزشش کاسته شود. نمیدانست باید خوشحال باشد یا غمگین و مضطرب. از جهتی باید خوشحال می‌بود که لرد سیاه بازگشته است و مهلت غارنشینی و قرنطینگی او به اتمام رسیده و از جهتی غمگین و عصبی از حوادثی که ممکن بود در آینده ای نه چندان دور پیش بیاید.
سر انجام چشمهایش را باز کرد اما فرق زیادی حس نکرد. هوا آنقدر تاریک بود که مادوم قرمز هم ممکن بود از مسیرش منحرف شود، آنقدر که انگار ماه از پهنه‌ی آسمان افتاده است و در اعماق اقیانوسی خاموش شده است. اما بهرحال حتماً باید علامتی در آسمان میبود که محل به هم پیوستن (مجدد ِ) مرگخوار ها را مشخص کند...!
اسنیپ کورمال کورمال از دامنه‌ی کوهی بالا رفت. نمیدانست درست کجاست و به کجا میرود. شاید در استرالیا بود، شاید هم در بیابان‌ های شیلی! اما بهر حال میرفت...رفت و به نوک کوه رسید. چند بار پلک زد و چشم هایش را مالید. پرتویی سبز از پشت کوهی جلب توجه میکرد... شاید اسنیپ حداقل در این مورد کمی خوش شانس بود چرا که محل گردهمایی فاصله‌ی چندانی با وی نداشت. پس به سوی پرتو به راه افتاد...
اسنیپ پا بر نوک کوهی گذاشت که پشت آن قبرستانی هموار قرار داشت و بر فراز آن، در پهنه‌ی آسمان علامت لرد سیاه خودنمایی میکرد.
با عجله به سمت گروهی پنج شش نفره که در قبرستان مشغول صحبت بودند شتافت و با حالتی عصبی ردای سیاهش را که در دست گرفته بود تا به خار و خاشاک کوه گیر نکند، تکاند!
به چند قدمی گروه که رسید صدایی مار مانند، اما محکمی در گوشش طنین انداخت...
- اوه اسنیپ! مرگ خوار وفادار ِ...
صدای ارباب بود... لرد سیاه که پشت به او روی صندلی اش مشغول نوازش ناجینی بود...!

________________________________
فکر نکنم واسه پست کوتاه محدودیتی باشه... اما اگر هست (که فکر میکنم نسبتاً هست) شرمنده!

خب...من گفتم يكي از شرايط پذيرش سوابق فعاليت توي سايته! و خب از اونجا كه تصور مي كنم همه مي دونن كه جزو نويسنده هاي خيلي خوب هستي پس تاييد ميشي!
اما در مورد نوشتت!! به نظر رسيد كه با عجله نوشتي. در نتيجه نقد نمي كنم!
يه نگته رو هم براي همه بگم! كساني كه طنز مي نويسند و علاقه اي به جدي نويسي ندارند مجبور نيستند جدي بنويسند! نوشته ي طنزي هم كه زيبا باشه مورد قبوله!

به جمع ياران لرد سياه خوش آمدي!
موفق باشي
آرامينتا ملي فلوا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوِروس اسنيپ در 1385/9/2 19:12:33
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/9/3 12:32:06
شک نکن!
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: پنجشنبه 2 آذر 1385 16:31
نمایش جزئیات
آفلاین
شش ماه پيش

داخل تالار سنگي طويلي كه قطران باران بر شيشه هايش برخورد مي كند ، دو نفر در حال صحبت با يكديگرند ، يكي روي صندلي باشكوهي نشسته و ديگري در برابر آن مرد روي زمين زانو زده و منتظر شنيدن حرف هاي اوست .
لرد : لسترنج مي خوام به يه ماموريت بري .
رابستن : امر بفرمائيد ارباب .
لرد : بايد بين محفلي ها بري و بينشون تفرقه بندازي ... براي شروع كار سختيه ولي من ازت انتظار دارم .
رابستن : جانم فداي لرد تاريكي .
سپس از جايش بلند شد ، تعظيمي كرد و از تالار خارج شد .
هنوز مردد بود ، نمي دانست كه مي تواند اين ماموريت را انجام دهد يا نه . حتي لحظه اي به فكرش رسيد كه دوباره پيش لرد بازگردد و براي انجام اين ماموريت اعلام ناتواني كند .
ندايي دروني به او گفت : اگه پيش لرد بري و از انجام ماموريت سر باز بزني مطمئن باش مي كشتت . اگه هم به ماموريت بري احتمال كشته شدنت بالاست . حواست باشه كه هنوز علامت شوم روي دستت داغ نخورده ، مي توي فرار كني تو هنوز كاملا به عنوان مرگخوار شناخته نشدي .
و اين گونه شد كه رابستن در نيمه ي شب از آن جا فرار و خود را از لرد دور ساخت و مدتي را مدام در ترس از خشم لرد زندگي كرد .


رابستن كه توانسته نشاني لرد سياه را بيابد با پشيماني به نزد او باز مي گردد وسعي مي كند به اين نينديشد كه لرد سياه به خاطر فرارش در شش ماه پيش و نافرماني از او چگونه با او رفتار خواهد كرد .شايد اگر موفق نمي شد كه از ماموريت محفلي ها اطلاع پيدا كند هرگز بازنمي گشت و خطر مرگ وشكنجه ي لرد سياه را به جان نمي خريد ولي رابستن اميد داشت ...اميد به بخشش لرد .
رابستن با شرمندگي وپشيماني در حالي كه نگاهش را به كف زمين دوخته در آستانه ي در سياه رنگ ايستاده است .
لرد سياه پشت به رابستن روي مبلي نشسته واز آينه ي قدي رو به رويش كه ماري در پايين آن چمباتمه زده و فيس فيس مي كند به رابستن خيره شده .
لرد سياه : لسترنج... شجاعت خوبي دراي ولي در عين حال يه ترسوي تمام عياري . هيچ كدوم از مرگ خوارهاي من در خواب هم نمي تونن نتيجه ي خيانت به لرد رو تصور كنن ولي تو به راحتي فرار كردي ...ولي مي تونم بگم كه اگه علامت شوم روي دستت حك مي شد امكان نداشت جرعتشو پيدا كني كه از من نافرماني كني درست نمي گم لسترنج ؟
رابستن مكث مي كند ، ابتدا سرش رابالا آورده و به چهره ي لرد نگاه مي كند . پنجره ي كثيف و مات اجازه ي ورود انوار طلايي رنگ خورشيد را تا حد زيادي مي گيرد و به همين دليل تالار كم نور و تاريك است ، همان گونه كه لرد سياه مي پسندد .
رابستن در حالي كه صدايش مي لرزد : حق با شماست ارباب .... اما من براي بازگشت پيش شما يه هديه آوردم ...چيزي كه شايد بتونه كار احمقانه ي منو در چند ماه گذشته جبران كنه .
لحن صداي لرد سياه تغيير مي كند : چه نوع هديه اي ؟
ماري كه در پايين آينه ي قدي چمباتمه زده به طرز تهديد آميزي فيس فيس مي كند .
رابستن : اطلاعاتي در باره ي محفل .
لرد سياه : منتظر شنيدنش هستم ...شايد بتونه كمي از مجازاتت كم كنه .
رابستن كه حالا اعتماد به نفس بيشتري پيدا كرده بود گفت : محفلي ها نشوني چند تا از مرگخوار ها رو گير آوردن و قرار شده كه به اون جا حمله كنن و نشوني شما رو از زير زبونشون بيرون بكشن .
لرد كه جاخورده بود دربارهي چند و چون كار محفلي ها از رابستن و پرس و جو كرد و در نهايت با اقداماتي كه عليه ماموريت محفلي ها انجام داد از مجازات رابستن تا حد زيادي چشم پوشي كرد واو را بخشيد .


رابستن در حالي كه آستين دست چپش را بالا مي زند : جانم فداي لرد سياه .
لرد سياه : اميدوارم ديگه اشتباهات گذشته رو تكرار نكني .
رابستن : مطمئين باشيد ارباب .
لرد سياه چوبدستيش را بالا برد و در حالي كه در نوكش نور سرخ رنگي مي درخشيد آن را پايين آورد .
رابستن از درد فرياد كشيد و در همان لحظه علامت شوم در ساعد دست چپش حك و رابستن به جمع مرگخواران لرد سياه پيوست .


___________________________________________________

داستان رو خوب جلو بردی ، ولی بعضی جاها می تونستی خیلی بهتر حالت ترس و واهمه ی رابستن رو نشون بدی .
در کل ، فضاسازی بین اعضای رول پلینگ بد جا افتاده ، یعنی برداشت درست از فضاسازی به دست نیومده و هر کس طبق سلیقه و نظر خودش کارش رو انجام میده .
برای مثال می تونی به جای این که بگی مثلا :
« رابستن خیلی از خشم لرد می ترسید ...»
بگی : « رابستن در حالی که ترس تمام وجودش رو پشونده بود ، استوار ولی با درونی لرزان در برابر ولدمورت ایستاده بود و جرات بلند کردن سرش را نداشت .... »
در کل ، تنها اشکالی که می تونم به این پست وارد کنم ، اون تیکه ی اخرش بود که نوشته بود :
نقل قول:
لرد كه جاخورده بود دربارهي چند و چون كار محفلي ها از رابستن و پرس و جو كرد و در نهايت با اقداماتي كه عليه ماموريت محفلي ها انجام داد از مجازات رابستن تا حد زيادي چشم پوشي كرد واو را بخشيد .

این جا رو می تونستی خیلی بهتر با جلمه هایی که حس صحنه رو القا کنن بنویسی و پست رو خوب و یکنواخت به پایان ببری .
این جهش های ناگهانی(!) برای خواننده ی پست ، گیجی و گنگ بودن پست رو تداعی می کنه !

به طور مشروط قبولی !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1385/9/2 18:51:19
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: پنجشنبه 2 آذر 1385 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
نور ماه از سقف اتاق دوار،به پایین میتابید و با سایه های موجود در اتاق به مبارزه بر میخاست.چشمانی قرمز رنگ از درون ایینه ی قدی که بر روی قاب نقره ی آن، نقش مار و استخوان عیان بود،به فردی که صورتش را به زمین میمالید، مینگریستند.
-سلام ارباب .امر بفرمایید
لرد:اون سه ماگل دوست رو بیار.میخوام ببینم که چه حرفی برای گفتن دارند.
ایگور کارکاروف از جای خود برخاست و به سرعت از اتاق خارج شد.بعد از دقایقی به همراه گری بک-درحالیکه سه محفلی گیج زنان و با چشمان بسته ،در پیشاپیش آنها می آمدند-به اتاق بازگشت.
لرد ولدمورت:دوست دارم که خودتون پاسخ سوالم رو بدهید و تا ابدیت خادم وفادار من باشید.کرام کجا مخفی شده؟
استرجس پادمور:نمیدونم.این جور مسائل رو برای ما توضیح ....
سعی میکرد تا چشمانش را از خیره ماندن در چشمان لرد باز دارد اما نمیتوانست.بر روی زمین افتاد و لرد تاریکی در اعماق ذهن کوچکش به دنبال پاسخ سوال گشت.خاطراتی را دید که خود استرجس از یاد برده بود اما هیچ مدرکی از کرام وجو نداشت.
فریاد شکنجه ی لرد تاریکی بر سنگ های سیاهرنگ منعکس شد و سه بار شنیده شد.پس از آن فریاد سه محفلی به هوا خاست.گویی تیغ های زهر آلود بر بدنشان مینشست و هر چه بیشتر تکان میخوردند،این تیغ ها بیشتر فرو میرفت.
و لرد تاریکی فقط میخندید.خنده ای که تا ریشه ی روح سه محفلی نفوذ کرده بود و پنجه ی اهنین خود را به قلب ان ها میکشید.
سه بدن میغلتیدند و از دهانشان،کف بر روی صورت جاری بود.کم کم حالشان بدتر شد و راه به هذیان گفتن بردند.لرد ولدمورت در حالیکه میخندید به سمتشان رفت
-من به شما یک بار اجازه ی صحبت کردن دادم.شانسی که نصیب کمتر فردی شده است.
سارا اوانز:من نمیتونم چیزی بگم.راز دار البوس دامبل....
و چشمانش بسته شد.این اخرین صحبت های سارا اوانز بود.بر روی بدن دیگوری افتاد و دیگر هیچ گاه بر پا گام برنداشت.
دیگوری به چشمان لرد سیاه خیره ماند.تنفر در تک تک ذرات چهره اش یافت میشد.سعی کرد که بایستد اما با صورت بر روی زمین افتاد و کف های موجود بر چهره اش با خون مخلوط شد.
ارباب:پسرت یکبار جلوی من ظاهر شد و اجازه ی نفس کشیدن پیدا نکرد.اگر جواب ندی تو هم زمانی نخواهی داشت.
دیگوری:من هیچ حرفی ندارم.
و بار دیگر فریاد لرد تاریکی در اتاق اوج گرفت.اما اینبار گویی مرثیه ای ناتمام خوانده میشد و همانند آوازی که رهروان میخوانند اوج و فرودی غریب داشت.شاید اوازی بود که پیش از راه رفتن انسان خاکی در زمین،بر روی سنگی سیاه به زبان باستانی حک شده بود.اینه ی قدی ترک برداشت و خون از تمام بدن دیگوری به بیرون پاشید..استخوان های بدنش گوشت را ترک میکردند و قصد داشتند به پیشواز ماری بزرگ که در کنار دیوار چمبره زده، بروند.
در همان حال جملاتی از دهانش خارج شد
-در هاگوارتز مخفی شده.

بازگشت به روز قبل
ارشام کف دستش را با تیغی میبرد و استین ردای تیره اش را بالا میزند.
-جانم فدای لرد تاریکی
لرد ولدمورت:اطلاعات تو کمک زیادی به ما کرد.الان اون سه ماگل دوست اینجا هستند.
آرشام:خوشحالم که به ارباب کمک کردم
لرد ولدمورت نشان را بر روی دست آرشام فرود میاورد و تنها کاری که او میتواند انجام دهد،فریاد کشیدن است.

-----------------------------------------------------------

خب..بايد بگم بعد از مدت ها!! يه پست سياه ِ خوب ديدم! گرچه نوشتت ايراداتي داشت...اما به طور كلي خوب بود!
در نتيجه...تاييد مي شي!
اما بايد فعاليتت رو بيشتر كني!

موفق باشي
آرامينتا ملي فلوا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرشام در 1385/9/2 13:52:46
ویرایش شده توسط آرشام در 1385/9/2 14:04:02
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/9/2 16:38:31
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: چهارشنبه 1 آذر 1385 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
شب سرد و تاریکی بود و دنیای جادوگری رو با خبر بازگشت ولدمورت جدید وحشت گرفته بود ... تا چشم گوش کار میکرد علامت شوم و صدای مورس مودر های پیاپی بود که دیده وشنیده میشد .... مرگخوارا بعد از رفتن ولدمورت کبیر دست به جنگی سنگینو اساسی با محفلیا زده بودن و به علت نبود لرد و سرپرست صدمات زیادی دیده بودند
....
دامبل در حالی که به ریش ارزشیش دست میکشه : سدریک بپر به برو بچه های ارتشت بگو بیان .... تو هاگزمید کمک نیاز داریم .... یه آمارم بگیر چندتا تلفات داده بودیم
سدریک : یعنی الان داری خواهش میکنی ؟ یه کم لطیف تر
دامبل : ما با هیشکی لطیفو آروم حرف نمیزنم ... فهمیدی هیشکی
سدی : حتی مینروا ؟
دامبل : اون که عمرا
سدریک در همین لحظه : سلام مینروا !
دامبل : داشتم میگفتم ... اون که رو تخم چشم ما جا داره
سدریک در حالی که آه عمیقی میکشید : این قراره مارو رهبری کنه ؟ زن ذلیل بد بخت .... و سپس غیب شد
دامبل : مینروا ..... مینروا کوش سدریک ؟ سدریککو ؟ ... جل المرلین اینقد پیرو خرفت شدم که الان دارم یه ساعت با خودم حرف میزنم ؟
0000000
از زمین و آسمان ورد میبارید و تعداد زیادی مرگخوار و محفلی هر کدام به شکلی دریده و کشته شده بودن و پیروزی محفلیا نزدیک بود که یکهو آسمان مهتابی شد :
از توی تلویزیونای جادوگر رسانه که تو میدون اصلی هاگزمید هم نصب شده بود : شامپوی لیان شامپو با عصاره چقندر قند برای رشد ریشای شما ..... کافه مادام رزما..... خش خششششش خشش ... با برنامه جادوگر تی وی همراهید تبلیغات به علت یه خبر داغ قطع شد ...دوربین میره رو بادراد در حالی که ریشاشو شونه میکنه .... هووووی بادراد پخش زندسا بنال دیگه دارن همه میبیننن
ملت جادوگر که تا همین چند دقیقه پیش داشتن آواداکداوارا نثار هم میکردن الان در حال تخمه شکستنو دل دادن بودن ....
لوسیوس : آنیتا تخمه ژاپنی نداری .... من زیاد از این تخمه ماگلیا دوست ندارم
دامبل در حال ژانگولر بازی برای محفلیا بود تا شاید سر عقل بیانو به جنگ ادامه بدن
سرژ : برو کنار پیرمرد خرفت میدم از ریش دارت بزننا .... مگه نمیبینی داره بادراد جون میحرفه ؟
هدویک : آره دیگه برو کنار ارزشی جلف .. من موندم با 180 سال سن چی دیگه از زندگی میخواد که هنوز زندس ؟ بابا بمیر حداقل من ریاست محفلو بگیرم تا شاید یه معجزه ای شد محفلم یه کم آدم شدو ما هم به نوایی رسیدیم
دامبل : بگیرم با پرات واسه مینروا بالشت درست کنم ؟
استرجس : بدو تخمه داغ ... سی دی زهره دامبلدور .....
در همین لحظه گشت دیوانه سازا میرسه و میریزن سر استرجس و تا خورد زدنش بعدم یکی سرشم نزدیک دهن استرجس کرد و....(به علت بعضی حرکات بیناموسی توسط دیوانه ساز مذبور :proctor: )
...............
بادراد : ریشام خوبه ایگور ؟.... اهم اهم .... طبق خبری که به همتون رسیده پس از بازنشستگی لرد ولدمورت کبیر عزیز جای ایشونو آناکین سابق گرفتن و بر اساس طرحهای سه سالش و در آوردن مرگخوارا از این وضعیت دست به ثبت نام و گزینش افراد پیش قدم و وفادار به ولدمورت .... گفتم ولدمورت .... بابا ولدمورت (هیشکی از جاش تکون نخورد ولی بعد از کلی فشار به مغز فهمیدن الان باید تکون بخورنو بلرزنو به تته ته بیوفتن ) آهان بهتر شد میگفتم .... افرادی وجودشونو اضافی میدونند و خوذشونو بی لرد هیچ میبینن و بهتر بگم افراد آینده نگر برای نشان دادن علاقشون به لرد سری به تاپیک ثبت نام در سایت ماگلی جادوگران بزنند و .... خش خش خششششششش .... چکشهای جاگسن مناسب برای استفاده در چتر باکس و......
------------------------------------
در حالی که همه تو کف خبر بودن و کلا بی خیال جنگ شده بودند استابی رو به سارا خفنگز : این چی گفت الان ..؟ من که مخم جواب نداد
سارا : کوشمولو جان ببینم احساس میکنی هیچ و پوچی ؟ احساس میکنی کسی واست ارزش قائل نیست ؟ احساس ...
استابی : اره ... آره از کجا فهمیدی ؟
سارا : خوب معلومه .... به هر حال اگه میخوای از این وضعیت در بیای که شک دارم برو واسه مرگخواری یه پست بزن ثبت نام کن
استابی : خوب اینا که گفتی قبول میگم اون یارو چی گفت
سارا :
-----------------------
بالاخره استابی به حضور ارباب شرفیاب شد و آماده مرگخوار شدن که ولدی اومد جلو..
ولدی : ایا حاظری پا به پای من در هر شرایطی بجنگی ؟ آیا قول میدی خیانت نکنی ؟ آیا ....
استابی : آره
ولدی : خب پس آستینتو بده بالا تا کارو تموم کنم
استابی در حال غرور و افتخار : ارباب من تمام واکسنامو زدم ونیازی نیست
ولدی : حیف آواداکداوارای عزیزم که خرج این خل و چل بشه
استابی : آواداکداوارا ... چقدر به نظرم آشناس ... کجا شنیدم ؟ ..... آهان تو غذای چینیا به جای ادویه میریزن
ولدی در حالی که از سوراخ گوشاش حرقه میزد بیرون : بس میکنی یا ؟
استابی : ااااااااا ... چه باحال گوشاشو نگا ..... چه جوری اینکارو میکنی ؟ .... راستی ذماغتو کجا عمل کردی ؟ مدل جدیده ؟
ولدی : نه این بی خیال نمیشه ... بلا بیا بیهوشش کن تا حلالش نکردم
بعد از 5 دقیقه که استابی بیهوش شد ولدی از طریق چوب جادوش مقداری از خونشو از سر انگشتاش به محل اتصال چوب و دست استابی منتقل کرد و علامت شوم شکل گرفت و استابی مرگخوارشد
---------------------------------------
پارتی که ندارم لااقل یه کم لطیف تر نقد کنید

-------------------------------------------
خب شانس آوردي امروز منم حس لطافت دارم!
ايراد زيادي به نوشتت وارد نيست! فقط يك چيزي كه حتما بايد سعي كني بر طرف اين موضوع زيادي شكلك زدنه! بقيه مواردش نسبتا خوب بود.
اما موضوع اينه كه احتياج به نوشته ي يك مقدار قوي تري دارم تا تاييدت كنم.
در نتيجه به صورت مشروط قبولي! يعني يه مدت توي خانه هاي ريدل فعاليت كن اگر فعاليتت و پست هات مورد رضايت بود تاييد ميشي.

موفق باشي
آرامينتا ملي فلوا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/9/2 10:14:46
اینجوری پیش بره باید کم کم گفت:
نقل قول:
دلبستگی من به جادوگران و اعضاش کمتر از اون چیزیه که قبلا فکرشو میکردی
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: چهارشنبه 1 آذر 1385 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
به فرمان لرد سیاه !


طبق صحبت های انجام شده در پست قبی توسط یکی از معاونین ولدمورت ، این تاپیک برای همیشه باز خواهد ماند و پذیرای پست های شما برای درخواست عضویت در باند مرگ خواران است .


سوژه ی مورد نظر برای کسانی که درخواست عضویت در مرگ خواران را دارند ، به شرح زیر است .

پستی بنویسید که در آن چگونگی نقش بستن علامت شوم بر دستتان شرح داده شود . افراد تازه وارد و کسانی که تازه افتخار ورود به جمع مرگ خواران را کسب می کنند پست خود را با این سوژه می نویسند .


* * تبصره : کسانی که یک بار در گذشته درخواست داده اند و درخواستشان رد شده است ، در صورت درخواست مجدد برای عضویت در گروه مرگ خواران باید پستی بزنند که خصوصیات زیر را دارا باشد
الف) سوژه ی پست آن ها باید بدین شکل باشد که شیوه ی بازگشت خودشان نزد ولدمورت را شرح دهند . یعنی طوری که در گذشته مرگ خوار بوده و الان قصد برگشت به سوی ولدمورت را دارند .
ب) موارد تذکر داده شده در پست درخواست قبلی را کاملا رعایت کنند .
ج) سطح کیفی پست ، نسبت به پست قبلی درخواست ، بالاتر باشد



«باشد تا همگي افتخار حضور در ارتش تاريكي را كسب كنند!»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط حذب ، فقط سرژ !
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: چهارشنبه 1 آذر 1385 14:06
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: مالدبر
سابقه فعالیت در سایت: ازمنه ی قبل از میلاد.
شما با مراجعه به تاپیک تفریحات سیاه متوجه میشین چیجوریام!
نوشتن یک متن برلای اثبات قدرت:
* حالا من برای تنوع نمایشنامه نمیزنم شعر نو میزنم مورد پسند واقع نشد بگین بزنم ماه دیگه!
______________________________________
سیاهی، من، ولدی، خون!
دومبولی نیست
محفلیی نیست
مینشینم لب پل
افتادن ماگلها
هیچ لردی به خشونت ولدی نیست!

لوسیوس اسکلت میچیند
اسکلت و خون و کروشیو، آسمانی قرمز، چشمهایی تر
مرگ و شکنجه نزدیک؛ زیر دستان ولدی!

ولدی روی زمین، چه جنازه ها میریزد!
جاگسن از سر برج بلند، گروگانها را پیش ولدی می آرد
پشت شکنجه ای پنهان هرچیز!
میکشم ملت را با چوب، من پر از وحشیگریم!
خیانت میبینم در وفاداری، من پر از مرگخواریم!
________________________________________

بابا جون من تاییدم کنین خیلی زحمتکشیدم این شعر ارزشی یادم بیاد!


خب ، متاسفانه تایید نمیشه .
دلایل و نقد :
اولا بهتره بری پست بعدی رو بخونی چون گفتم که چه سوژه ای می تونین استفاده کنین برای نوشتن رول هاتون .
دوم این که یه سری نکات رو باید حتما رعایت کنی ، مثل زیاد شکلک نزدن ، پاراگراف بندی درست .
فکر می کنم پست هایی که زدی دستت اومده که چه طور پاراگراف بندیشو درست کنی و مشکلی از این نظر نداری .
به جای استفاده از شکلک های زیاد ، به طور مثال شکلک گریه ، می تونی چند تا جمله بنویسی و توی اون جمله ، حالت چهره ی فرد رو نشون بدی .
در ضمن ، پست فقط دیالوگ نیست ، پست همیشه باید مقداری فضاسازی هم توش باشه . مثلا نشون بدی که این اتفاقات کجا ، توسط چه کسانی ، با چه حالتی و ... افتاده .
این چند جلمه ی آخر رو با همه بودم ، موفق باشین
بادراد ریشو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1385/9/1 14:33:38
I Was Runinig lose
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: چهارشنبه 1 آذر 1385 10:39
نمایش جزئیات
آفلاین
1. سابقه ي فعاليت در سايت
والا من تازه واردم ولي با نگاه كردن به آمار پستام مي تونيد متوجه بشيد كه فعاليتم بد نيست . تو ايفاي نقش و بقيه بخش ها فعاليتم زياده و پستام هم نسبتا خوبه .

2. نوشتن يك نوشته براي اثبات قدرت
... جوزف از كافه بيرون اومد و به سوي يك خيابان تاريك و خلوت حركت كرد .
داشت راه مي رفت و فكر مي كرد كه صدا هايي ارزشي شنيد
. بعد حدودا پنجاه نفر فرياد زدن :‌ موبيلياركوس ! و جوزف در بند و طناب پيچيده شد .
جوزف : چي ميخواين نامردا ؟
ملت نامرد : ما تو رو گرفتيم كه شكنجه ات بديم و درس عبرت بگيري
جوزف : مادر نزاييده كسي منو شكنجه بده !
ملت نامرد : حالا ما شكنجه ميديم تا مادر بزائه !
جوزف :‌ شما ها چه سيريشي هستيد ! اصلا شما كي هستيد ؟
ملت نامرد : ما ارتش سيفيتيم ! ( بر وزن سفيد ) محفلي هاي ققنوس
جوزف : از نامرديتون معلومه محفلي هستيد سياه ها خيلي با تربيتن از همون اول مي دونستم عضو اين محفل كفتر چاهييد !
ملت محفل كفتر چاهي : حالا تو بايد شكنجه بشي .
جوزف : شكنجه بدين ببينم چه كاري مي كنيد
ملت : ما الان شكنجه ت ميديم .
جوزف :
و تا محفلي ها اومدن جوزفو شكنجه بدن با يك حركت ارزشي طنابا رو باز كرد و محفلي ها رو به باد ورد بست .
كچليوس ! ( وردي براي ريختن مو هاي حريف ) پاشنه ايوس كفشيوس ! ( وردي كه پاشنه ي كفش زنانه به چشم هدف مي خورد ) اسموتيوس ! ( بدون شرح ! ) جيكجيكيوس ! ( وردي كه مثل ورد سيلنسيو است ولي طرف تا آخر عمر از خودش صداي جوجه در مياره ) كروشيو ! ( همه مي دونيد چيه ) آوادا كداورا ( اينم همه مي دونيد ) شلواريوس بيرونيوس ( وردي كه شلوار حريف در مياد و شورت گل گلي اش نمايان مي شود ) ديفنيوس دكسيلاتيوس ( وردي براي به وجود آمدن اسهال سريع ! )
و بالاخره ورد ها تموم شد .
جوزف :
ملت محفلي :
جوزف : يادتون باشه با مرگخوار جماعت در نيفتين .
ملت محفلي به اين حال : فرار كردند .

----------------------------------------------------------------------
خب...متاسفانه نمي تونم اين نوشته رو قبول كنم! پس اشكالات كارت رو مي گم تا بتوني بر طرف كني!
مورد اولي كه خيلي به چشم مي خوره استفاده ي بيش از حد از شكلكه! خيلي جاها مي تونستي به جاي شكلك جمله هايي رو اضافه كني تا حالت طرف رو نشون بدي.
بعد خود روند داستانت جالب نبود! سعي كن حتي از طنز هم كه مي خواي استفاده مقداري رفتار افراد رو شبيه به خودشون نشون بدي.
فعلا همينا!
اگر دوست داري عضو گروه مرگ خواران بشي توي تاپيك هاي خانه ي ريدل ها فعاليت كن تا يك مقدار هم به طرز نوشته ها آشنا بشي و هم اينكه ما بتونيم دفعه ي بعدي كه در خواست ميدي با شناخت بيشتري قضاوت كنيم!

موفق باشي
آرامينتا فلوا


بهت پیشنهاد میکنم توی تاپیک های کافه تفریحات سیاه و خاطرات مرگ خواران حتما فعالیت کنی هم تو هم تمام کسانی که تایید نمیشن و هم اون کسانی که دوست دارن مرگخوار بشن ( قبل از زدن پست عضویت)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/9/1 11:22:50
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1385/9/1 12:01:37
[
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 آبان 1385 20:38
نمایش جزئیات
آفلاین
به فرمان لرد سياه!

اين تاپيك براي سنجيدن توانايي هاي افرادي كه مي خواند به ارتش پر قدرت تاريكي بپيوندند، گشوده مي شود!

شرايط پذيرش افراد در ارتش:
1. سابقه ي فعاليت در سايت
2. نوشتن يك نوشته براي اثبات قدرت

تذكر: نوشته مي تواند با سوژه اي آزاد باشد كه توسط خود شخص تعيين مي شود و يا با استفاده از سوژه اي كه در اين تاپيك قرار مي گيرد. لازم به ذكر است كه افرادي كه خلاقيتي به نمايش بگذراند و خودشان سوژه اي ايجاد كنند نزد ارباب بالاتر از ديگران خواهند بود!

تاييد افرادي كه درخواست مي دهند توسط لرد سياه و معاونينشون ( بادراد ريشو و آرامينتا ملي فلوا و بليز زابيني ) صورت خواهد گرفت.

افرادي كه نتوانند رضايت لرد را كسب كنند بايد در محل انجمن خانه هاي ريدل فعاليت كنند و بعد از مدتي مي توانند دوباره درخواست خود را اعلام بدارند تا مجددا بررسي شود!

باشد تا همگي افتخار حضور در ارتش تاريكي را كسب كنند!

آرامينتا ملي فلوا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/8/30 20:45:02
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/8/30 20:46:54