جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

82 کاربر(ها) آنلاین هستند (30 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
80 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

یاران لرد سیاه به او می‌پیوندند (درخواست مرگخوار شدن)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: دوشنبه 13 آذر 1385 00:41
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام..
برای ورود به جمع سیاهان پست میزنم..
سوابق::»»فعالیت با شناسه وینسنت کراب«««(قبلا هم برای مرگخوار شدن پست زدم و در عین شایستگی طرد شدم)
********************
خورشید به غروب خود نزدیک میشد ولی مانند این بود که غروبی در کار نبود زیرا ابرهای سیاه و تیره پا به لندن گذاشته بودند و هر از گاه با غرشی محسوس و هولناک از قدرت خود و سیاهی خبر میدادند...
در یکی از دورافتاده ترین مکان های شهر،جایی که شیاطین و اهریمنان از پا گذاشتن به آنجا هراس داشتند،صدای قدم گذاشتن بر روی گودال های کوچک که آب فضایشان را اشغال کرده بود،سکوت را میشکست....
در این بین پسر جوانی حضور داشت که با نقشه ی کوچک خود به کوچه های مارپیچ و سیاه قدم میگذاشت...
_سه قدم به راست،یازده قدم به جلو و...
این صدای پسرک بود که با خود زمزمه میکرد و پس از گفتن آن چیزها که بیشتر به یک رمز شباهت داشت حرکت میکرد...
_حالا باید سه قطره از خون خود را بر روی سر مجسمه ی ققنوش بریزید..
آن پسر بدون اینکه حتی فکری بکند با اعتماد به نفس و ایمان کامل،طوری که این دست نوشته ها را به یقین میشناخت،به کار خود عمل میکرد..بعد از ریختن خون خود بر روی سر آن پرنده،آن موجود تکانی به خود داد گویا که زنده شده باشد و جان تازه پیدا کرده باشد شروع به پرواز کرد و به کوچه های مختلف میرفت و پسر نیز بی اختیار آن را دنبال مینمود...
باران نیز تند شده بود و دیگر حتی از پرتوهای ضعیف خرشید نیز خبری نبود...
بعد از حدود 10 دقیقه به دنبال کردن پرنده پسرک به مکانی رسید که بیشتر از هر چیزی شبیه به قلعه بود..قندیل هایی که از بالا به پایین هر طاقی بسته بود و تارهای عنکبوتی که نشان دهنده این بود که سالهاست کسی پا به آنجا نگذاشته بود،پسرک را خوشحال میکرد،زیرا او همین توصیفات را در نظر داشت...
آن پسر بدون در نظر گرفتن چیزی از میان تار و قندیل ها گذشت و بعد از تمام شدن مسیر طولانی که حرکت کرده بود به نقطه ای رسید که پیر مردی با دستهای پیله و تاول زده و لبی که تمام پهنایش را تبخال گرفته جلویش ایستاده بود....
_لرد کجاست؟؟
_تو کی هستی؟؟
گویا وی نابینا بود گرچه چشمانش باز بود،
_من،آنوتنی هستم..زودباش بگو لرد کجاست؟؟
_هوم؟؟من خبر ندارم خودت برو تو ببین..
پسرک که گویی از اینجا به بعد را مانند کف دست خود میشناخت به پلکان بزرگ و طویل بالای سر پیر مرد پا گذاشت..
بعد از چند دقیقه آخرین پله را نیز گذراند،و به طرف مستقیم حرکت کرد..در دورترین مکانی که چشم میدید مردی با شنل سیاه بر روی صندلی بزرگی نشسته بود!!
آنتونی:سلام بر لرد کبیر..
لرد:برای چی اومدی اینجا..
آنتونی:طبق گفته خودتون ارباب،شما گفتین هر موقع به اون درجه رسیدی که فکر میکنی برای ملحق شدن به شما رسیدم بیام..
لرد:پس فکر میکنی رسیدی..ببین بچه!!مرگ برای من مثل آب خوردن هست،کسی که بخواهد مرگخوار شود باید جزو سنگدلترین ها باشد..اینا رو که خوت میدونی؟؟مگه نه؟؟
آنتونی که مانند این بود که آب سردی رویش ریخته شده باشد به پنجره سیاه اتاق نگاه کرد و از طرز نگاه لرد به او برق نظرش را فهمید..
آنتونی:من برای انجام هر کاری حاضرم..حتی مرگ..درود بر فرمانروای تاریکی..
لرد:خب خب...چون پدرت هم مرگخوار وفاداری بوده من هم تو رومرگخوار میکنم...ولی به محض دیدن هرتخلفی باید بری به جهنم..
آنتونی نعره ای کشید و فریادی سر داد و نام لرد را چندین بار بلند تکرار کرد و درود فراوان به او فرستاد..
لرد بعد از خوشحال شدن از اینکه او نیز به یارانش ملحق شده است خنده ای بلند سر داد و مچ دست او را گرفت..و با خواندن وردی علامتی سیاه و شبیه به مار را روی دستش به وجو آورد..
آنتونی نیز در هین انجام این کار لرد تمام خاطرات بدش را به یاد می آورد ولی به دلیل نامفهوم آن را خوش میدانست..
*******************
پایان..
کاملا مشخصه که جمله بندی ضعیفه..
به تاریخ پستم دقت کنید..ساعت 12:15 زده شده..
چون خواب داشتم نتونستم خوب روش کار کنم..قول میدم جبران بشه..
فقط سیاهی وجود داره و کسانی که از ملحق شدن به آن عاجزن


متعصفانه شما هم پذیرفته نشدی
قست اول پستت قابل قبول بود ولی ادامش کار رو خراب کرد و یهو کیفیت پستت 180 درجه تغییر کرد .
در ضمن من خیلی وقته فعالیت مناسب از شما توی زول سایت ندیدم لطفا قبل از درخواست مرگخواری توی رول سایت فعالیت کنید . من فعالیت شما رو تحت نظر دارم و در صورتی که به سطح قابل قبول برسید میتونید مرگخوار بشید.
در ضمن بهتره یه مقدار روی دیالوگ ها بیشتر کار کنید. با توجه به کتاب هیچ کس اینقدر راحت به لرد سیاه حرف نمیزنه بخشی از کتاب 5 و 6
فصل 2 از کتاب 6 ( صحبت های بلاتریکس و اسنیپ در مورد لرد سیاه رو با صحبت های خودت و پرمرد مقایسه کن و اون بخشی از کتاب 5 که هری خواب میبینه ولدمورت داره با یکی از مرگخوار هاش حرف میزنه ( روک وود) و صحبت های بلاتریکس و ولدمورت در آخر کتاب 5 رو هم با قسمت دوم دیالوگ هات مقایسه کن .

هووم..میدونستم اصلا خوب نبود..از نقدتون هم ممنونم..بای

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1385/9/13 7:48:47
ویرایش شده توسط آنتوني گلدستاين در 1385/9/13 9:44:03
فقط شناسه وجود داره و کسانی که از عوض کردنش عاجزن..ارنی مک میلان
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: یکشنبه 12 آذر 1385 16:02
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام
چگونگي نقش بستن علامت شوم بر دستان ما؟
در كلبه اي دورن جنگلي تاريك نشسته بودم به يك سو خيره شده بودم
در گستره نگاهم چيزي جز چند ليوان كهنه و يك ميز در به داغون وجود نداشت
منتظر ورودش بودم ..!
اما رسيدن هر لحظه نويد اين ميداد كه انتظارم بيهوده است و لشكر لحظه ها را بي سودي به سوي مرز نگاهاي منتظرم هدايت ميكردم....!
ديگر نميتوانستم صبر كنم....!
تا دير نشده بود بايد ميرفتم كوله بارم كه ساعت ها پيش بسته شده بود را برداشتم كوله باري كه جز چند دست لباس پاره چيز ديگري درش ديده نميشد...!
در كلبه را باز كردم سرما با بيرحمي به صورتم كوفت و سو سوي باد در گوشهايم پيچيدن گرفت كه انگار در گوشم ميگفتند اكنون وقت رفتن است....!
در مسير غير از سردي هوا ناهمواري زمين نيز مشكل عمده اي شده بود...!
خيلي خوب ميدانستم كه لباسهايم براي سفر مناسب نيستدند اما تنها چيزي بود كه داشتم انتخاب من ما بين خوب و بد نيست مابين بد و بدترين است....!
اكنون كه سرورم به من اين فرصت را داده اند تا يكي از جان فدايانشان باشم نبايد اين فرصت را به اين راحتي ها زير پا بگذارم...!
********
زمان از دستم در رفته چند روزي است كه حتي اذوقه براي خوردن ندارم لبهايم از بي ابي ترك برداشته و هنوز از قصر اربابم خبري نيست....!
كفشهايم پاره شده پاهايم زخم شده زخمها عفونت كرده اند .. اخ پاهايم...!
************
به دوران نوزادي برگشته ام زماني كه ميخواستم راه بروم و چهر دستو پا براي رسيدن به هدفم تلاش ميكردم....!
دستهايم ضعيف بي توان است اما طي چند روز گذشته توانستم كمي اب و غذا براي خودم دستو پا كنم از يك هفته پيش وضعم خيلي بهتر است....!
نشانه هاي سياهي در اينجا خيلي زياد است....!
كمي كه جلوتر ميروم دو مرد را ميبينم نه لباس سياهي به تن كرده نه نقاب به صورت زده و نه نشاني از ارباب داشته بالاي سر چاهي كه از ظاهرش پيدا بود سالهاست خشك شده راه ميرفتند...!
نميتوانستم به انها اطمينان كنم ممكن بود از دار و دسته ان ريش سفيد ملعون دامبلدور باشند..!
به چوبدستم چند انداختم با احتياط بيرونش كشيدم اما انگار كسي پيش دستي كرد و قبل از اينكه من چوبدستي را از كمربندم بيرون بكشم او چوبدست ي را از دستم بيروت كشيد...!
برگشتم در همان لحظه متوجه شدم از دارو دسته ي همان هاست كه ديدم چون از لحاظ پوششي شبيه ان ها بود...!
ان دو نفر ديگر هم به او پيوستند...!
حالا من خلع سلاح شده در مقابل سه نفر تنومند بودم...!
_كي هستي؟!
_من يكي از خدمتكاران لردم.....اگر مرا بكشيد شما را زنده نخواهد گذاشت...؟1
اين نقشه را خيلي سريع در ذهنم ترسيم كرده بودم اگر رهگذر عادي بودند كه ميترسيدندو و ميرفتند و اگر از سفيدان بودند....!
_پس چرا ما تا به حال تو را نديده ايم؟!
از لحن انها كه در ان نيشخند و تعجب همزمان يافت ميشد پيدا بود كه حرفم را باور نكرده اند...!
_در جنگها من هميشه در كنار لرد هستم و از او محافظت ميكنم....حتما ميدانيد كه مبارزه با لرد بازگشتي ندارد پس همين است كه مرا نديده ايد...!
يكي از انها مرا بلند كرد وس رم را محكم به تنه يك درخت كوبيد ديگر هيچ چيز نفهميدم....!
******
باصداي خنده ها وحشيانه بيدار شدم
يكي گفت:اين هم نگهبان ندانسته تان
همه زير خنده زندند به بالا نگاه كردم......!
ناگهان سست شدم ان فرزند تنفر لرد ولدمورت كبير بود...1
چوبدستي شكوهمندش يكك راست پيشاني مرا هدف گرفته بود...1
وقتي براي تجليل نبود...!
_صبر كنيد..!
مدتي طول كشيد تا قضايا را توضيح دادم و مدام خنده هاي تمسخر اميز ديگران را تحمل كردن اكنون رو به لرد گفتم ايا مرا قبول ميكنيد؟


پستت غلط تايپي خيلي داشت! حتما پستات رو ويرايش كن قبل از فرستادن.
استفاده از "...!" آخر جمله هات خوب نبود! هم شكل نوشتت رو بد مي كنه و هم دليل خاصي نداره كاربردش.
كلا بايد كشش پستهات رو بيشتر كني و هيجان بهشون بدي. پستت پر بود از توصيفات ...البته قشنگ بودن ولي وقتي زياد باشن و بدون هيچ هيجاني نوشته رو كسل كننده مي كنن.
اللبته تاييد مي شي!
اما بايد فعاليتت رو بيشتر كني.

موفق باشي
آرامينتا ملي فلوا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/9/12 20:05:35
روح جنمار قديم ميكند:

[url=http://ww
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: جمعه 10 آذر 1385 20:46
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام

چون میخوام درخواستم کامل باشه از نحوه معرفی ای که ارباب ولدمورت و آرامینتا و بادراد گفتن استفاده میکنم و مخلوطی از اینها رو در زیر میارم .
جمله ی زیبایی از آرامینتا نقل میکنم که اینجا جاشه :
باشد تا همگي افتخار حضور در ارتش تاريكي را كسب كنند!

درخواست پیوستن به فرقه مرگخواران


مشخصات اصلی :

نام کامل : پرسی اینگنیاتوس ویزلی
نام پدر : آرتور
سن : 24
شغل : منشی وزیر سحر و جادو
گروه : گریفندور
تخصص : جاسوسی



فعالیت ها :

موسس مسابقات هری پاتری ،
موسس سازمان معجون سازان قرن
موسس سازمان ورد سازان قرن
موسس لیگ کوییدیچ
موسس طراحان سوال آزمون سمج
مدیر سازمان ورزش و تفریحات جادویی
مدیر سازمان مراقبت از حیوانات جادویی
و ...



معرفی شخصیت :
ظاهر : قد بلند ، موهای کوتاه سیاه ، چشمان قهوه ای تیره
چوب جادو : 12 اینچ چوب زبان گنجشک به همراه یک تار موی دم تک شاخ
محل زندگی : وزارت سحر و جادو
شغل : منشی وزیر سحر و جادو
گروه در مدرسه جادوگری : گریفندور
توضیحات :
پرسی سومین فرزند خانواده ویزلی است ، او در حال حاضر 24 سال سن دارد . آرتور ویزلی پدر اوست که در وزارت سحر و جادو کار میکند که پرسی را بعد از به اتمام رسیدن تحصیل او در مدرسه جادوگری علوم و فنون هاگوارتز او را به سمت وزارت خانه سوق داد . پرسی در زمان وزارت کورنلیوس فاج روی کار آمد و به عنوان منشی و دستیار وزیر کار خود را در وزارت خانه آغاز کرد و در حال حاضر ( زمان وزارت روفوس اسکریمجیور ) هم به عنوان منشی وزیر جدید فعالیت میکند .
از خصوصیات ظاهری او میتوان به موهای کوتاه و فرق باز کرده سیاه و چشمان قهوه ای او اشاره کرد .
پرسی ویزلی پسره جوان و شیک پوشی است که رفتار رسمی ای را در خانه ، مدرسه و وزارت دنبال میکند و در نظر دارد خود را بیش از آنچه است بالاتر نشان دهد ، و تنها چیزی که در زندگی به آن عشق میورزد مقام بالاتر و همنشین شدن با بزرگان جادوگریست و میتوان گفت که یکی از علل هایی که او رامجذوب هاگوارتز کرده بود داشتن نشان ارشدی و دستور دادن به دانش آموزان بوده است
این رفتار غیر قابل کنترل او باعث شد که منزل خود که واقع در بارو است را ترک کرده و در یکی از دفاتر وزارتخانه ساکن شود .
همچنین رفتار ناشایست او با اطرافیان باعث شده که هیچ دوستی نداشته باشد ؛ تنها دوست زندگی او دختری به نام پنه لوپه کلیر واتر بوده که در مدرسه جادوگری با او همکلاس بوده است .





چگونگی نقش بستن علامت شوم بر دستان شما ( رول نویسی )

آن قلعه كه بسيار بلند بود و تقريبا نصف آن پهناي بدون درخت و خاكي را اشغال كرده بود بسيار بي صرو صدا و خالي از سكنه به نظر مي رسيد.دو طرف آن داراي برجهاي بسيار بلند و باريكي بود كه در بالاترين قسمت آنها مجسمه هايي به شكل دو افعي بسيار بزرگ در حال بلعيدن حيواني بود ديده مي شد.وسط دو برج نام سالازار اسلايترين به همراه علامت اسلايترين به رنگ سبز كه با ميله هاي باريك به قلعه متصل بود خودنمايي مي كرد
هیچ منبع نوری در آن قلعه ی طویل و خوفناکی یافت نمیشد ، راهروهای بیشماری با سقف های کوتاه . تنها صدایی که گوش میرسید ، صدای چک چک قطره های آبی بود که آخرین تلاششان برای بازماندن روی سقفهای نمناک و مرطوب راهروها از بین رفته بود .
در داخل قلعه سمت چپ راهروی بلندی با پلکان باریک وجود داشت که تنها راه دسترسی از طبقه همکف به بالا بود ؛ سنگ تعدادی از پله ها شکسته بود ، تارعنکبوت های کثیر و خاک گرفته ای از کناره سقف آویزان بودند و روی دیوارها لکه های چرک گرفته ای وجود داشت که به نظر خون می آمد !!!
طبقه فوق همچو طبقه زیرین در ظلمتی بی پایان فرو رفته بود و سکوت آزار دهنده ای آن فضای وسیع را در بر گرفته بود ، تنها اشیای موجود در آن طبقه تابلوهای خاک گرفته و رنگ و رو رفته ای بودند ، صاحبان تعدادی از آنها با تابلوی خود برای همیشه وداع کرده بوده و نقل مکان کرده بودند ولی در تعداد اندکی پیرمردانی خمیده و ناتوان که اضطراب در چهره شان مشهود بود مشاهده میشدند .
در انتهای راهروی آن طبقه پهناور دری مستطیل شکل و سبز رنگ قابل رویت بود که روی آن چوبدستی لب پریده و افعی عظیم جثه ای نمایان بود ، باریکه ای از نور طلایی از درون سوراخ کلید درب که بسیار ضعیف هم بود پرتو افکنده بود .
صداهای مبهم و آشفته ای از درون اتاق شنیده میشد که :
- ارباب من با نقشه اونا رو به اون جنگل بردم !
- من گفتم تو تنهایی دست به کار نشو ، بهت گفتم که مالفوی برای همراهیت بیاد !
- ولی به لوسیوس احتیاجی نبود ارباب !
- اگر تو رو گیر مینداختن چی ؟
- ولی ارباب ...
لرد سیاه در حالیکه از این سو به آن سوی اتاق قدم میزد به سردی گفت : شانس آوردی ! چون اگه دستگیرت میکردن دامبلدور با یه طلسم کم قدرت کاری میکرد که تو همه نقشه های ما رو نقش بر آب کنی !

پرسی در حالی که به کمد فکسنی اتاق نگاه میکرد با کم رویی گفت : معذرت میخوام ارباب !

- تا سه ربع دیگه همه مرگخواران توی قبرستان ریدل ها جمع میشن ، تو هم باید بری .
- ولی میدونید که من هنوز به طور رسمی ...
لرد سیاه غرولندی کرد و انگشتان باریک و بلندش را روی رگه های سرش کشید ؛ گویی با این کار آرامش از دست رفته اش باز میگشت و ادامه داد : اصلا دوست ندارم که از این بحث های بچه گانه توی ارتشم ببینم ، من صبر کرده بودم که ببینم تو قابل اعتماد هستی یا نه و حالا وقتش رسیده که نشان سیاه رو روی دستت داغ بزارم !
رنگ چهره پرسی از فرط هیجان برگشت و سرخ شد و با من من و گفت : ولی ارباب ! من اینطوری ...
- مگه نمیخوای که عضو فرقه من باشی ؟
- افتخار میکنم ولی ...
لرد بدون اینکه رغبتی برای گوش کردن به حرفهای پرسی رو داشته باشه - دستت رو بده !
پرسی در حالی که ترس وجودش رو فرا گرفته بود به سمت لرد آمد و مقابل او ایستاد و با کمی مکث دست راستش را به سمت او دراز کرد و ...
لرد چشمانش را بست ، گویی شاهد احمقانه ترین رفتار از سوی یکی از مرگخوارانش بود ؛ فریاد زد : احمق ، دست چپت رو !
او با نگرانی آستین دست چپش را تا ساعد بالا کشید ؛ لرد سیاه به سرعت تخت کهن کنار دیوار را احضار کرد تا پرسی روی آن بنشیند ؛ هنگام نشستن او لایه غلیظی از خاک در هوای اتاق محو شد !
چوبدستی اش را روی ساعد دست پرسی فشرد و زیر لب زمزمه کرد : مرسموردر ؛ پرسی که گویا منتظر اتفاق شومی در شرف وقوع بود سرش را به عقب کشید و چشمانش را بست ؛ خزیدن نرم مار روی پوست دستش را به وضوح احساس کرد و چشمانش را گشود .
همان تصویری که روز جام جهانی کوییدیچ ( بلغارستان - ایرلند ) روی صفحه آسمان طراحی شده بود امروز مقابل چشمانش و روی دستش حک شده بود ، آستینش را بالاتر کشید و از جایش بلند شد ، سینه اش را جلو داد و با وقار عرض اتاق را طی کرد . گویی تصویر مدال مرلین درجه یک روی کشیده شده بود .
- ارباب حالا من میتونم به قبرستان برم ؟
لرد سری تکان داد و گفت : فقط ...
ولی پرسی آپارات کرده بود .



خوب اینم درخواست من !!!
سعی کردم کمترین غلط املایی رو داشته باشه !

پست شما قابل پذیرش نیست
در بعضی از جاها توصیفات خوبی داشتی. ولی اولا دیالوگ ها خیلی ضعیف بود و نکته ی دیگه ای که خیلی به چشم می اومد عدم توجه به واقعیت های که تو کتاب اشاره شده . هیچ مرگخوار با لرد سیاه اینطوری صحبت نمیکنه
و مورد آخر فعالیت شما در بخش ایفای نقش سایته وقتی من 100 پست آخر شما ( در بخش انجمن ها ) رو نگاه کردم میتونم بگم از ابتدای شهریور تا الان شاید دو یا سه تا پست رول از شما دیدم واین اصلا قابل قبول نیست
اگه دوست داری مرگخوار بشی باید توی رول فعالیت مفید و مناسب داشته باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1385/9/13 7:36:26
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: پنجشنبه 9 آذر 1385 17:11
نمایش جزئیات
آفلاین
مردی سیاه پوش در یکی از پست ترین کوچه ها ی لندن روی من راه میرفت ؛ سوژه ی امشب او بود . آن شب انگار هیچ کسه دیگر روی من راه نمی رفت ؛ فقط صدای پای آن مرد در گوش هایم بود ، گوشهایی که بعد از هزاران یا شاید میلیون ها سال هنوز به جای آن پی نبرده ام.
قدم هایش سبک ، نامنظم و با لرزش فراوان بود . داشت گریه می کرد. اشکهایش روی من می ریخت، صبر کنید ! نه اینها اشک نیست! او داشت عرق می ریخت، تا به حال چنین چیزی ندیده بودم حتی تصورش را هم نمیکردم ! ترس را می شد در چشمهای آبیه گربه ایش دید. و دیگر هیچ ! صورت بیرنگش هیچ حسی را
نمایش نمی داد انگار از زمان تولد این مرد تمام اعصاب صورتش را از دست داده بود .
به آخره کوچه رسید؛ کوچه بم بست بود ، ایستاد به ساختمان های چپ و راست نگاهی کرد، قدمهایش با تردید به سمت ساختمان سمت چپی برداشته شد. ساختمان سیاه و کثیفی بود.
این جور ساختمان ها جایی بود که در آن موتاد ها و بی خانمان ها شب رابه روز می رساندن . مرد سیاه پوش از پله ها بالا رفت تا به آخرین طبقه رسید؛در سیاه رنگی رو به روی او قرار داشت دستش را بلند کرد اما در نزد ! فقط دیوار را لمس کرد در خود به خود باز شد ؛ فضای این طبقه با طبقات دیگر فرق چشم گیری داشت از نوشته های نامربوط روی دیوارها خبری نبود و خانه کاملا تمیز بود اما دودی مرموز تمام خانه را در بر گرفته بود؛ مرد وارد پذیرای شد در آنجا چیزی وجود نداشت جز یک صندلی بلند و عجیبو غریب که زنی عجیبتر و بسیار زیبا روی آن نشسته بود آن زن لباسی نپوشیده بود ! در عوض هزاران دور طناب ریز دوره خود پیچیده بود .
مرد سیاه پوش رو به روی زن قرار گرفت و گفت:
-مالینا خوابی دیدم .
مالینا میانه حرفه او پرید و گفت:
- نیازی نیست توضیح بدی! خودم می دونم ! ولی کاری نمی تونم برات بکنم ؛ بارتیموس تو خیانت کردی ! تو از لرد جدا شدی و حالا میخوای دوباره برگردی ؟ اوه نمی شه ، نه نمی شه.
بارتیموس انگار نه انگار که چیزی شنیده باشد برگشت تا برود او نمی خواست التماس کند مخصوصا التماس مالینا را ! و در همین حین گفت:
- فکر کردم شاید بتونی برام کاری بکنی.
بعد با قدم هایش راه بیرون را گرفتو رفت .
مالینا باز به صحبت افتاد و با قیافه ای در هم گفت:
- چرا عذابم می دی ؟ نرو ؛ شاید بتونم برات کاری کنم فقط اگر خودت بخوای! اگر برای یک بارم که شده دسته منو بگیری یه کپی از نشانم رو به تو منتقل میکنم .
بارتیموس کمی تامل کرد و بعد برگشت با کمی تردید یکی از دست های مالینا رو گرفت .
- حالا چشمهاتو ببند.
چشمهاشو بست و به حسی که در وجودش متولد شده بود فکر کرد .
در یک لحظه نوری سبز رنگ تمام پذیرایی را فرا گرفت .
-حالا می تونی چشمهاتو باز کنی.
بارتیموس چشمهاشو باز کرد ماری سبز رنگ دور ساعد او خالکوبی شده بود ؛ با صدایی خیلی خیلی خیلی کم از مالینا تشکر کرد و برگشت.
مالینا گفت :
- این فقط ضامنه جونه تواه ! معلوم نیست دوباره لرد تو رو بخواد یا نه.
بارتیموس از در خارج شد ، بدون هیچ تاملی چوبش را در آورد و آپارات کرد .
خود را رو به روی قلعه ای سیاه و بزرگی دید؛ روی دروازه ی آن جای دستی بود فرو رفته! بارتیموس به طرف دروازه رفت دست چپش را روی جای دست گذاشت ، چند لحظه آن را نگه داشت اما اتفاقی نیفتاد ! دستش را برداشت ، برگشت و روی دایره ای فرضی چند دور زد ناگهان دیوانه وار به سمت دروازه ی قلعه هجوم برد و با مشتو لگد به آن کوبید :
- باز کنید . لعنتیا باز کنید ! من بارتیموسم ؛ بارتیموس کراوچ . ارباب اجازه ی شرفیابی بدید .
دروازه به آرامی و با صدای جیر جیر کوتاهی باز شد . بارتیموس تعجب کرد اما تامل نکرد و وارد شد ؛ او یکسره به طرفه اتاقی که مخصوص لرد سیاه بود رفت ؛ در زد.
- بیا تو
وارد اتاق شد تعظیمی بلند بالا کرد هیچ چیز نگفت فقط خالکوبی دستش را نشان داد و دوباره تعظیم کرد .
لرد سیاه به چوبش تکانی داد؛ بارتیموس روی زمین افتاد لذت می برد ! باید درد میکشید اما لذت می برد ! بعد از حدود چهل دقیقه بیهوش شد و روی زمین آرام گرفت . لرد سیاه فرمان داد او را به سیاهچال بیندازند تا در مورد مرگخوار شدن دوبارش تصمیم بگیرد.
و من هم تکه کلامه میلیون ساله ی خود را تکرار کردم و به خواب رفتم." و دیگر هیچ"

فوق العاده بود! از همه ي نوشته هايي كه تا حالا خونده بودم بهتر بود. كاملا حس سياهي و تاريكي رو القا مي كرد به طوري كه تصور مي كردم من هم حضور دارم در اون مكان!
به طور كلي سوژت و پرورش موضوعت خيلي خوب بود...گرچه يك مقدار ايرادات املايي و نگارشي داشتي!

اما تاييد ميشي!
به جمع ياران لرد سياه خوش آمدي!
آرامينتا ملي فلوا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتیموس در 1385/9/9 17:42:20
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/9/9 18:28:42
[مواظب افکارت باش که تبدیل به گفتار می شود.
مواظب گفتارت باش که تبدیل به رفتارت می شود.
مواظب رفتارت
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 آذر 1385 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
نيكلاس به سمت در خروجي ميرفت كه ارشام دوست قديميش صدايش زد:
هي نيك. تو مطمئني؟ مطمئني كه كارت درسته؟ما قسم خورديم!!!!
نيك برگشت و به آرشام كه وسط اتاق تاريك، پشت ميز ايستاده بود نگاهي انداخت.ترس و وحشت در صورت آرشام موج ميزد.آرشام سرش را به زير انداخت.نميتوانست در برابر اين عزم راسخ ايستادگي كند.
نيك با صدايي محكم گفت:
آره. من مطمئنم. و مطمئنم كاري كه ميخوام انجام بدم درسته. گور پدر هر چي قسمه. و به تو هم پيشنهاد ميكنم كه جلومو نگيري.
بعد از گفتن اين جمله به راه خود ادامه داد و از اتاق خارج شد.
آرشام بر روي صندلي پشت ميز نشست و با دو دست بر موهاي خود دست كشيد و به فكر فرو رفت.

***سه ماه بعد***
نيك از اينكه ارشام را تنها گزاشته و خود تنها به دنبال هدفش رفته بود احساس گناه ميكرد. آرشام بهترين و نزديكترين دوست او بود. چيزي بيشتر از برادري. از خودش بدش ميامد. دلپيچه عجيبي گرفته بود.يعني الان آرشام كجا و در حال انجام چه كاري بود؟
هر كاري ميكرد نميتوانست از فكر آرشام و سرنوشت او بيرون بيايد. تمامي فكرش مشغول آرشام بود. حالا كه موقعيتي دست داده بود چرا با هم از اين موقعيت استفاده نكنند.
بالاخره تصميم خود را گرفت. بسته‌اي را با احتياط برداشت و درون كوله‌پشتي خود جا داد. كاملا مشخص بود كه آن بسته ارزشمند است. آن را با پارچه‌اي قهوه‌اي رنگ پوشانده بود.كوله را به پشت گرفت و به سمت خانه حركت كرد.

درون خانه كسي نبود. هرچه گشت چيزي نيافت.يعني كجا رفته بود؟ چه بلايي بر سر آرشام آمده بود؟ نميتوانست خود را ببخشد. اگر بلايي سر آرشام ميامد چه؟اگر او را كشته بودند چه؟ در اين افكار بود كه باز همان دلپيچه عجيب به سراغش آمد. اما اين بار شديدتر. به ناچار باز كوله‌پشتي را به پشت گرفت و به سمت مقصدي نامعلوم حركت كرد.

از راه رفتنش و از انتخاب مسيرش مشخص بود كه ميداند به كجا ميرود.چند روزي بود كه راه ميرفت. فقط راه ميرفت. و هيچ توجهي به اطراف نداشت. ولي اين هم باعث نميشد كه از بسته باارزشش مراقبت نكند. هراز چندگاهي از وجود بسته مطمئن ميشد.

بعد از چند روز به دهكده‌اي رسيد. دهكده‌اي كوچك و سرسبز.بيرون از دهكده قبرستاني وجود داشت كه به يك تپه سرسبز ختم ميشد.و بر بلنداي تپه خانه‌اي اشرافي خودنمايي ميكرد.خانه‌اي قديمي، اما اشرافي. از ظواهر امر پيدا بود كه مالكان اين خانه افرادي متشخص و پولداري هستند.
نيك به سمت خانه قدم برداشت. اما اين بار قدمهايش به استواري قبل نبود. پاهايش ميلرزيد و با نزديكتر شدن به خانه بر شدت اين لرزش افزوده ميشد.
به خانه كه رسيد ديگر تمام بدنش ميلرزيد. نميدانست كه چند لحظه بعد چه اتفاقي رخ خواهد داد. منتظر هر چيزي بود. حتي مرگ.
به درون خانه قدم برداشت. عجيب بود. بيرون از خانه هوا كاملا آفتابي و صاف بود. اما هيچ نوري از شيشه‌هاي خانه به اتاق راهي نداشت. گويي كه حتي نورها هم از نزديك شدن به اين خانه در حراس بودند.
ديگر ميشد لرزش را به وضوح در اندام نيك ديد. پاهايش چنان ميلرزيدند كه گويي هر لحظه بشكنند. اما نيك همچنان بر انجام هدفش راسخ بود.به سمت پله‌ها رفت كه به طبقه دوم راه داشتند.در آن تاريكي هيچ چيزي قابل رويت نبود. از پله‌ها بالا رفت. بالاي پله‌ها و در انتهاي راهرو دري وجود داشت كه نوري ضعيف از آن به بيرون ميتابيد. نيك به سمت در رفت.چند متر مانده به در صدايي سرد و بيروح را شنيد كه مخاطبش او بود.
_ بيا نيك. منتظرت بودم.
صداي ضربان قلبش را از چند متري ميشد شنيد. ديگر راه برگشتي نبود.
_چي شده نيك؟ نكنه ترسيدي؟
نيك به سمت اتاق رفت و در همان ورودي در بر زمين نشست و تعظيم كرد:
سلام ارباب من.
اتاق بزرگي نبود. يك كاناپه كنار شومينه بود كه پشت به نيك قرار داشت. از پشت كاناپه سر و گردن مردي مشخص بود.پايين پاي مرد و كنار كاناپه ماري بزرگ چمبره زده بود و فيس،فيس ميكرد.
_بگو ببينم نيكلاس. چيكار داشتي كه به خودت اجازه دادي به اينجا بياي؟
نيك همانطور كه تعظيم كرده بود با صدايي لرزان گفت:
هديه‌اي براي ارباب آوردم.
_هديه؟ چه هديه‌اي؟
نشان گروه هافل رو براتون آوردم ارباب.
مرد كه انگار اصلا براش مهم نيست با صدايي بي احساس گفت:
در قبال اين هديه چي از ارباب تاريكي ميخواي؟
_نيك كه ديگر به نهايت ترس رسيده بود. تمام توانش را جمع كرد و گفت:
من كي باشم كه از ارباب تاريكيها براي كاري كه كردم چيزي بخوام.
نيك مكثي كرد و اينبار با صدايي لرزان و منقطع گفت:
فقط ا ز اربا.....ب خو ا هش ..... مي كن م ك ه م نو وا رد گ روه ش بك نه
..............................................

و چند دقيقه بعد صداي گوش خراش و پر از درد نيك فضاي سرد و تاريك خانه را پر كرد.


به خاطر سوژه ي خوبت كه متفاوت بود با نوشته هايي كه من تاحالا ديدم،
تاييد ميشي!

اما بايد فعاليتت رو افزايش بدي.
باشد تا زير نشان قدرت لردسياه پيروز گردي!

آرامينتا ملي فلوا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/9/9 10:58:08
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: یکشنبه 5 آذر 1385 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
الف) سوژه ي پست آن ها بايد بدين شکل باشد که شيوه ي بازگشت خودشان نزد ولدمورت را شرح دهند . يعني طوري که در گذشته مرگ خوار بوده و الان قصد برگشت به سوي ولدمورت را دارند .

فكر كنم وقتى اين ميخزنيد من ديكه مركخوارم

هوا به طور خفنى سرد بود ميتونم بكم مثله هواى كرج در هفتهى ييش كه برف اومده بود من نميدزنم هوا به اينسردى تو قبرستون جى كار ميكردم...... اهان .......اومدم برم دست بوسيه لرد سياه با هديه ام اومدم حالا بايد بفهمم كجاست اهان از يكىاز كورا نور مياد ميرم جلو تا ببينم جيه نه اين نيست ايت بد بخت با موتور تصادف كرده و جراغ موتور تو دهنش كير كرده يس اين نيست ميرم اونطرف قبرستون اينجا صداهاى عجيبى مياد
روفوس:من ميترسم مامان
خيلى جالبه 1 مشنك كه انكار واقعأ مشنكه بغله 1 صندوق نصفه از يول و خودش لباسى سبز به تن دارد فكر كنم ....اه.بهش جيميكن...؟اهان سيد ..اره سيده و همين كوري هم ميخونه
:شب خيرات است شبه امرزش اموات است ....اى تو سر بيا اينجا
روفوس:من
اون:اره بيا اينجا
و روفوس جلو ميرود
اون:اين وقت شب اينجا جيكار ميكنى
مرده ميكروفون را محكم ميكيرد
روفوس:من...زمن.اصلأتو اينجا جي كار ميكنى
ودست خود را به ارامة به داخل ردايش ميبرد
اون:اون تو جي دارى اسلحه بكش بيرون بينم
روفوس:اسلحه .زاسلحه جيه
ودست خود را بيرون ميورد
اون:فقط 1 جوب خب غلافش كن
روفوس:حيف كه سن يدر منى و اكر نهن
اون:وكر نه جى
روفوس:اواداكداوارا

و روفوس به راه خود ادامه ميدهد در كوشه ى قبرستان از داخل كلخانه نور مي ايد و روفوس جلو ميرود
ديكر نور كمسو مسير را روشن ميكند
كمى ديكر ماند تا به ان برسد و دستكيره ى در را باز ميكند
ملت:اواداكداوارا
روفوس منك ميشود ولى جون جا خالى داده اسيبى نميبيند
لرد هنوز زنده است وايستيد بينيم جى ميكه ياشو
روفوس:سلام سرورم من روفوس اسكريمج...
لرد :وايسا \بينم تو همونى هستى كه دفعه ى ييش هم نمايشنامه زدى و قبول نشدى
روفوس:لرد سياه من هميشه ميزنم ميتونيد بخونيد
لرد :جى بود حالا
روفوس:برات هديه اوردم جيكر
لرد......:بده بينيم
روفوس:بفرماييد اينم 1 جانييج
ملت:هاااااااااا
لرد.......:اينو از كجا اوردى ولش كن قبوله اين مركخوار ه

___________________________
این پست به هیچ وجه مورد تایید نیست
تا فردا ظهر نقد دقیقش توسط من یا یکی از معاونانم انجام میشه ولی یکی دو مورد که خیلی به چشم اومد
اول از همه استفاده نابجا از مکان ها و وقایع مشنگی بود . هوای هفته ی پیش کرج به لرد سیاه چه ربطی داره؟ و ...
منتظر نقد دقیقش باش . من فعلا فعالیت تو رو تو ی سایت تحت نظر دارم مخصوصا توی خانه ی ریدل

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جيور در 1385/9/5 22:01:04
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1385/9/5 22:15:10
امضا توسط مدیر برداشته شد
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: شنبه 4 آذر 1385 02:23
نمایش جزئیات
آفلاین
من جدی نویس نیستما!
______________________________-
پیرمرد را به زمین انداختم و داد زدم:
_ پس اگه میدونی، بگو! منتظرم!
پیرمرد که بر هر کلمه اش تاکید میکرد گفت:
_ من هیچی نمیگم!
لحنم را طوری پایین بردم که انگار دارم با یک بچه صحبت میکنم:
_ میخوای ببرمت پیش اربابم؟ همونی که حتی جرئت آوردن اسمشو نداری؟
پیرمرد هن و هنی کرد و سرش ر با ناامیدی تکان داد. سپس با شجاعت بلند شد و داد زد:
_ پس منو بکش!
من پوزخندی زدم و به او نگاه کردم. چوبدستیم را سمتش گرفتم و فریاد زدم:
_ کروشیو!
پیرمرد روی زمین افتاد و رقت انگیز داد و فریاد کرد. بعد از چند دقیقه دوباره بلند شد و گفت:
_ خائنا! عشق قدرتا! معتادا!
سپس لحنش را آرام کرد و گفت:
_ ببین، میتونی برگردی. هنوز پلای پشت سرتو به طور کامل خراب نکردی...
من خنده ای شیطانی کردم و فریاد زدم:
- من پامو روی پلای شما نمیذارم!
احساس کردم خیلی شبیه لرد سیاه شده ام، خیلی. و این باعث خوشنودی من بود.
پیرمرد، دوباره با لحن باریکش ادامه داد:
_ جادوی سیاه چشمتو پر کرده... ببین، برگرد به جبهه ی سفید و دست ازین زندگی کوفتی، با اون جادوی سیاه لعنتی...
دیگر طاقتم تاق(یا تاقتم طاق؟) شده بود و هیچی نمیفهمیدم. احساس نوجوانی سرخورده بعد از شکست تیم مورد علاقه اش داشتم.
فریاد زد:
_ اوادا کداورا!
یک نخ مادولین( این نقطه عطفشه! با عطوفت برخورد کنید!) از ردایم که بر اثر بارندگی پر از گل و لای شده بود، در آوردم و روی زمین سرد و سنگی انبار نشستم و مشغول دود کردن شدم...
ساعتها طول کشید و من در همان وضع مادنه بودم... لرد سیاه اگر میفهمید چه میگفت؟ تنها کلید او را، به خاطر خودم نابود کرده بودم. تنها کلید پیروزی لرد سیاه! احساس آدمی را داشتم که در حال زدن رگخود است...
______________
چهارده سال بود که بیهدف در خیابانها پرسه میزدم، سطل آشغالها را روی زمین میریختم، رهگذر ها را اذیت میکردم و گاهی در شهر یک شورش و هرج و مرج راه می انداختم لذت میبردم.
هیچ چیز، حتی دوری و ناپدید شدن لرد سیاه، نتوانسته بود عشق من به جادوی سیاه و شکنجه را درمان کند. هرازگاهی کسی را گیر می آوردم و آنقدر او را شکنجه میدادم تا بمیرد. کاری به جادوگر بودن یا نبودنش نداشتم. بلاخره میمرد.
از وقتی پیرمد را کشته بودم، دیگر روی دیدن لرد سیاه را نداشتم، ولی اگر هم داشتم، هرگز او را نمیدیدم، چون او ناپدید شده بود.
من حتی مرگخوار واقعی نشده بودم. هنوز علامتم را روی ساعدم داغ نکرده بودند؛ این رهی بود برای بازگشت پیش خانواده ام و انسانهای عادی و سفید، اما تنها چیزی که ازین فکر به دلم می آمد، نفرت خالط بود.
_______________
آنشب، باران می امد و من در حال فروختن مادولین به یکی از جوانهای احمق بودم. همیشه انها را با کلماتی مثل:
_ زندگی را حس کنید!
_ خود را بیابید!
_یک لحظه به زندگی واقعی بازگردید!
گول میزدم. همه یانها این ماده ی مخدره ی جادویی را میخریدند و به منبعش کاری نداشتند.
بعد از خالی کردن جیب آن جوان، رو به سمت مرد دیگری که همراه او آمده بود کردم و گفتمک
_ شما هم حالی به هولی؟
اما او جوابی نداد. انگار مرا دیده بود... زمانهای خیلی دور...
من برق سبز علامت شوم را روی ساعد دستش حس کردم. مچ او را گرفتم و گفتم:
_ کجاست؟
من و منی کرد و گفت:
_ مممن ننمیدونم در مورد چی حرف میزنی!
صدایم را بالا بردم و داد زدم:
_ خوب میدونی! کجاست؟ کجا به زندگی بازگشته؟
مرد که خود را بی دفاع میدید، علامت شوم را جلوی صورتم آورد و گفت:
لمسش کن!
من دستم را جلو ردم و علامت را لمس کردم... دوباره مرگخوار میشدم و به لرد سیاه خدمت میکردم! چه سعادت بزرگی!
_________________
بعد از هفته ها، بلاخره به خودم جرئت دادم و وارد غار شدم.
ولدمورت، از اولین روز بازگشتش، بسیار قدرتمند تر شده بود و میتوناست مرا بکشد، حتی بدتر از کشتن، اما او مشغول کاری دیگر بود، شکنجه دادن یکی از مرگخواران.
بلاخره لرد سیاه، تنهبیه مرد را تمام کرد و او را از حضورش مرخص کرد و به او هیچ چیزی نگفت.
به سمت او رفتم و زمنی را بوسیدم.
ولدمورت بلند شد و بر سر من زد، طوری که اشکهایم در آمد.
او گفت:
_ میبینم برگشتی، مالدبر. انتظارشو داشتم!
چوبدستیش را سمتم گرفت و فریاد زد:
_ کروشیو!
بعد از چند دقیقه ی دردناک، به وش امدم. ولدمورت بعد از دیدن چشمان باز من ادامه داد:
_ تو به جادوی سیاه عشق میورزی، و همین باعث شد من نتونم ازون پیرمورد حرف بیرون بکشم و سقوط کنم، برای همین، استحقاقت مرگه. قبول داری؟
صدای نامفهومی شبیه میان بله و نه از گلویم خارج شد.
انتظار داشتم ولدمورت چوبدسیش را بالا ببرد و مرا بکشد، اما او به جای اینکار، مرا بلند کرد و گفت:
_ اما من دنبال همچین آدماییم که به جادوی سیه عشق بورزن، پس اونا رو نابود نمیکنم... جاگی دلاک!
مردی که به دور کمرش لنگ پیچیده بود و روی بازویش به جز علامت شوم، هزاران علامت دیگر بود، از یکی از دیوارهای غار بیرون زد.
ولدمورت به من اشاره کرد و سرش را تکان داد.
جاگی دلاک، کنارم نشست و ساعدم را گرفت. سپس با جادو، یک ظرف از آب جوشان کنارم ظاهر کرد و سوزنی از آن درآورد.
بعد از آن، سوزن را روی آتش گرفت تا سرخ شد، سپس روی پوستم کشید، و من احساس کردم علامت شوم روی ساعدم نقش میبندد. در میان فریادهایم، لبخندی زدم.


_____________________________________________

نقد شده در تاپیک نقد پست های خانه ریدل ها
نقد پست

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1385/9/4 15:28:36
I Was Runinig lose
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: پنجشنبه 2 آذر 1385 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
دیگر صدای ِ باد صدا نبود! خوره بود که دست بردار روان اسنیپ نبود. انگار زمین و زمان دست به هم داده بودند تا اسنیپ را پاک دیوانه کنند.
در حالی که پلک هایش را محکم به هم میفشرد روی زمین غلط میزند و دستش را میمالید تا شاید کمی از سوزشش کاسته شود. نمیدانست باید خوشحال باشد یا غمگین و مضطرب. از جهتی باید خوشحال می‌بود که لرد سیاه بازگشته است و مهلت غارنشینی و قرنطینگی او به اتمام رسیده و از جهتی غمگین و عصبی از حوادثی که ممکن بود در آینده ای نه چندان دور پیش بیاید.
سر انجام چشمهایش را باز کرد اما فرق زیادی حس نکرد. هوا آنقدر تاریک بود که مادوم قرمز هم ممکن بود از مسیرش منحرف شود، آنقدر که انگار ماه از پهنه‌ی آسمان افتاده است و در اعماق اقیانوسی خاموش شده است. اما بهرحال حتماً باید علامتی در آسمان میبود که محل به هم پیوستن (مجدد ِ) مرگخوار ها را مشخص کند...!
اسنیپ کورمال کورمال از دامنه‌ی کوهی بالا رفت. نمیدانست درست کجاست و به کجا میرود. شاید در استرالیا بود، شاید هم در بیابان‌ های شیلی! اما بهر حال میرفت...رفت و به نوک کوه رسید. چند بار پلک زد و چشم هایش را مالید. پرتویی سبز از پشت کوهی جلب توجه میکرد... شاید اسنیپ حداقل در این مورد کمی خوش شانس بود چرا که محل گردهمایی فاصله‌ی چندانی با وی نداشت. پس به سوی پرتو به راه افتاد...
اسنیپ پا بر نوک کوهی گذاشت که پشت آن قبرستانی هموار قرار داشت و بر فراز آن، در پهنه‌ی آسمان علامت لرد سیاه خودنمایی میکرد.
با عجله به سمت گروهی پنج شش نفره که در قبرستان مشغول صحبت بودند شتافت و با حالتی عصبی ردای سیاهش را که در دست گرفته بود تا به خار و خاشاک کوه گیر نکند، تکاند!
به چند قدمی گروه که رسید صدایی مار مانند، اما محکمی در گوشش طنین انداخت...
- اوه اسنیپ! مرگ خوار وفادار ِ...
صدای ارباب بود... لرد سیاه که پشت به او روی صندلی اش مشغول نوازش ناجینی بود...!

________________________________
فکر نکنم واسه پست کوتاه محدودیتی باشه... اما اگر هست (که فکر میکنم نسبتاً هست) شرمنده!

خب...من گفتم يكي از شرايط پذيرش سوابق فعاليت توي سايته! و خب از اونجا كه تصور مي كنم همه مي دونن كه جزو نويسنده هاي خيلي خوب هستي پس تاييد ميشي!
اما در مورد نوشتت!! به نظر رسيد كه با عجله نوشتي. در نتيجه نقد نمي كنم!
يه نگته رو هم براي همه بگم! كساني كه طنز مي نويسند و علاقه اي به جدي نويسي ندارند مجبور نيستند جدي بنويسند! نوشته ي طنزي هم كه زيبا باشه مورد قبوله!

به جمع ياران لرد سياه خوش آمدي!
موفق باشي
آرامينتا ملي فلوا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوِروس اسنيپ در 1385/9/2 19:12:33
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/9/3 12:32:06
شک نکن!
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: پنجشنبه 2 آذر 1385 16:31
نمایش جزئیات
آفلاین
شش ماه پيش

داخل تالار سنگي طويلي كه قطران باران بر شيشه هايش برخورد مي كند ، دو نفر در حال صحبت با يكديگرند ، يكي روي صندلي باشكوهي نشسته و ديگري در برابر آن مرد روي زمين زانو زده و منتظر شنيدن حرف هاي اوست .
لرد : لسترنج مي خوام به يه ماموريت بري .
رابستن : امر بفرمائيد ارباب .
لرد : بايد بين محفلي ها بري و بينشون تفرقه بندازي ... براي شروع كار سختيه ولي من ازت انتظار دارم .
رابستن : جانم فداي لرد تاريكي .
سپس از جايش بلند شد ، تعظيمي كرد و از تالار خارج شد .
هنوز مردد بود ، نمي دانست كه مي تواند اين ماموريت را انجام دهد يا نه . حتي لحظه اي به فكرش رسيد كه دوباره پيش لرد بازگردد و براي انجام اين ماموريت اعلام ناتواني كند .
ندايي دروني به او گفت : اگه پيش لرد بري و از انجام ماموريت سر باز بزني مطمئن باش مي كشتت . اگه هم به ماموريت بري احتمال كشته شدنت بالاست . حواست باشه كه هنوز علامت شوم روي دستت داغ نخورده ، مي توي فرار كني تو هنوز كاملا به عنوان مرگخوار شناخته نشدي .
و اين گونه شد كه رابستن در نيمه ي شب از آن جا فرار و خود را از لرد دور ساخت و مدتي را مدام در ترس از خشم لرد زندگي كرد .


رابستن كه توانسته نشاني لرد سياه را بيابد با پشيماني به نزد او باز مي گردد وسعي مي كند به اين نينديشد كه لرد سياه به خاطر فرارش در شش ماه پيش و نافرماني از او چگونه با او رفتار خواهد كرد .شايد اگر موفق نمي شد كه از ماموريت محفلي ها اطلاع پيدا كند هرگز بازنمي گشت و خطر مرگ وشكنجه ي لرد سياه را به جان نمي خريد ولي رابستن اميد داشت ...اميد به بخشش لرد .
رابستن با شرمندگي وپشيماني در حالي كه نگاهش را به كف زمين دوخته در آستانه ي در سياه رنگ ايستاده است .
لرد سياه پشت به رابستن روي مبلي نشسته واز آينه ي قدي رو به رويش كه ماري در پايين آن چمباتمه زده و فيس فيس مي كند به رابستن خيره شده .
لرد سياه : لسترنج... شجاعت خوبي دراي ولي در عين حال يه ترسوي تمام عياري . هيچ كدوم از مرگ خوارهاي من در خواب هم نمي تونن نتيجه ي خيانت به لرد رو تصور كنن ولي تو به راحتي فرار كردي ...ولي مي تونم بگم كه اگه علامت شوم روي دستت حك مي شد امكان نداشت جرعتشو پيدا كني كه از من نافرماني كني درست نمي گم لسترنج ؟
رابستن مكث مي كند ، ابتدا سرش رابالا آورده و به چهره ي لرد نگاه مي كند . پنجره ي كثيف و مات اجازه ي ورود انوار طلايي رنگ خورشيد را تا حد زيادي مي گيرد و به همين دليل تالار كم نور و تاريك است ، همان گونه كه لرد سياه مي پسندد .
رابستن در حالي كه صدايش مي لرزد : حق با شماست ارباب .... اما من براي بازگشت پيش شما يه هديه آوردم ...چيزي كه شايد بتونه كار احمقانه ي منو در چند ماه گذشته جبران كنه .
لحن صداي لرد سياه تغيير مي كند : چه نوع هديه اي ؟
ماري كه در پايين آينه ي قدي چمباتمه زده به طرز تهديد آميزي فيس فيس مي كند .
رابستن : اطلاعاتي در باره ي محفل .
لرد سياه : منتظر شنيدنش هستم ...شايد بتونه كمي از مجازاتت كم كنه .
رابستن كه حالا اعتماد به نفس بيشتري پيدا كرده بود گفت : محفلي ها نشوني چند تا از مرگخوار ها رو گير آوردن و قرار شده كه به اون جا حمله كنن و نشوني شما رو از زير زبونشون بيرون بكشن .
لرد كه جاخورده بود دربارهي چند و چون كار محفلي ها از رابستن و پرس و جو كرد و در نهايت با اقداماتي كه عليه ماموريت محفلي ها انجام داد از مجازات رابستن تا حد زيادي چشم پوشي كرد واو را بخشيد .


رابستن در حالي كه آستين دست چپش را بالا مي زند : جانم فداي لرد سياه .
لرد سياه : اميدوارم ديگه اشتباهات گذشته رو تكرار نكني .
رابستن : مطمئين باشيد ارباب .
لرد سياه چوبدستيش را بالا برد و در حالي كه در نوكش نور سرخ رنگي مي درخشيد آن را پايين آورد .
رابستن از درد فرياد كشيد و در همان لحظه علامت شوم در ساعد دست چپش حك و رابستن به جمع مرگخواران لرد سياه پيوست .


___________________________________________________

داستان رو خوب جلو بردی ، ولی بعضی جاها می تونستی خیلی بهتر حالت ترس و واهمه ی رابستن رو نشون بدی .
در کل ، فضاسازی بین اعضای رول پلینگ بد جا افتاده ، یعنی برداشت درست از فضاسازی به دست نیومده و هر کس طبق سلیقه و نظر خودش کارش رو انجام میده .
برای مثال می تونی به جای این که بگی مثلا :
« رابستن خیلی از خشم لرد می ترسید ...»
بگی : « رابستن در حالی که ترس تمام وجودش رو پشونده بود ، استوار ولی با درونی لرزان در برابر ولدمورت ایستاده بود و جرات بلند کردن سرش را نداشت .... »
در کل ، تنها اشکالی که می تونم به این پست وارد کنم ، اون تیکه ی اخرش بود که نوشته بود :
نقل قول:
لرد كه جاخورده بود دربارهي چند و چون كار محفلي ها از رابستن و پرس و جو كرد و در نهايت با اقداماتي كه عليه ماموريت محفلي ها انجام داد از مجازات رابستن تا حد زيادي چشم پوشي كرد واو را بخشيد .

این جا رو می تونستی خیلی بهتر با جلمه هایی که حس صحنه رو القا کنن بنویسی و پست رو خوب و یکنواخت به پایان ببری .
این جهش های ناگهانی(!) برای خواننده ی پست ، گیجی و گنگ بودن پست رو تداعی می کنه !

به طور مشروط قبولی !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1385/9/2 18:51:19
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: پنجشنبه 2 آذر 1385 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
نور ماه از سقف اتاق دوار،به پایین میتابید و با سایه های موجود در اتاق به مبارزه بر میخاست.چشمانی قرمز رنگ از درون ایینه ی قدی که بر روی قاب نقره ی آن، نقش مار و استخوان عیان بود،به فردی که صورتش را به زمین میمالید، مینگریستند.
-سلام ارباب .امر بفرمایید
لرد:اون سه ماگل دوست رو بیار.میخوام ببینم که چه حرفی برای گفتن دارند.
ایگور کارکاروف از جای خود برخاست و به سرعت از اتاق خارج شد.بعد از دقایقی به همراه گری بک-درحالیکه سه محفلی گیج زنان و با چشمان بسته ،در پیشاپیش آنها می آمدند-به اتاق بازگشت.
لرد ولدمورت:دوست دارم که خودتون پاسخ سوالم رو بدهید و تا ابدیت خادم وفادار من باشید.کرام کجا مخفی شده؟
استرجس پادمور:نمیدونم.این جور مسائل رو برای ما توضیح ....
سعی میکرد تا چشمانش را از خیره ماندن در چشمان لرد باز دارد اما نمیتوانست.بر روی زمین افتاد و لرد تاریکی در اعماق ذهن کوچکش به دنبال پاسخ سوال گشت.خاطراتی را دید که خود استرجس از یاد برده بود اما هیچ مدرکی از کرام وجو نداشت.
فریاد شکنجه ی لرد تاریکی بر سنگ های سیاهرنگ منعکس شد و سه بار شنیده شد.پس از آن فریاد سه محفلی به هوا خاست.گویی تیغ های زهر آلود بر بدنشان مینشست و هر چه بیشتر تکان میخوردند،این تیغ ها بیشتر فرو میرفت.
و لرد تاریکی فقط میخندید.خنده ای که تا ریشه ی روح سه محفلی نفوذ کرده بود و پنجه ی اهنین خود را به قلب ان ها میکشید.
سه بدن میغلتیدند و از دهانشان،کف بر روی صورت جاری بود.کم کم حالشان بدتر شد و راه به هذیان گفتن بردند.لرد ولدمورت در حالیکه میخندید به سمتشان رفت
-من به شما یک بار اجازه ی صحبت کردن دادم.شانسی که نصیب کمتر فردی شده است.
سارا اوانز:من نمیتونم چیزی بگم.راز دار البوس دامبل....
و چشمانش بسته شد.این اخرین صحبت های سارا اوانز بود.بر روی بدن دیگوری افتاد و دیگر هیچ گاه بر پا گام برنداشت.
دیگوری به چشمان لرد سیاه خیره ماند.تنفر در تک تک ذرات چهره اش یافت میشد.سعی کرد که بایستد اما با صورت بر روی زمین افتاد و کف های موجود بر چهره اش با خون مخلوط شد.
ارباب:پسرت یکبار جلوی من ظاهر شد و اجازه ی نفس کشیدن پیدا نکرد.اگر جواب ندی تو هم زمانی نخواهی داشت.
دیگوری:من هیچ حرفی ندارم.
و بار دیگر فریاد لرد تاریکی در اتاق اوج گرفت.اما اینبار گویی مرثیه ای ناتمام خوانده میشد و همانند آوازی که رهروان میخوانند اوج و فرودی غریب داشت.شاید اوازی بود که پیش از راه رفتن انسان خاکی در زمین،بر روی سنگی سیاه به زبان باستانی حک شده بود.اینه ی قدی ترک برداشت و خون از تمام بدن دیگوری به بیرون پاشید..استخوان های بدنش گوشت را ترک میکردند و قصد داشتند به پیشواز ماری بزرگ که در کنار دیوار چمبره زده، بروند.
در همان حال جملاتی از دهانش خارج شد
-در هاگوارتز مخفی شده.

بازگشت به روز قبل
ارشام کف دستش را با تیغی میبرد و استین ردای تیره اش را بالا میزند.
-جانم فدای لرد تاریکی
لرد ولدمورت:اطلاعات تو کمک زیادی به ما کرد.الان اون سه ماگل دوست اینجا هستند.
آرشام:خوشحالم که به ارباب کمک کردم
لرد ولدمورت نشان را بر روی دست آرشام فرود میاورد و تنها کاری که او میتواند انجام دهد،فریاد کشیدن است.

-----------------------------------------------------------

خب..بايد بگم بعد از مدت ها!! يه پست سياه ِ خوب ديدم! گرچه نوشتت ايراداتي داشت...اما به طور كلي خوب بود!
در نتيجه...تاييد مي شي!
اما بايد فعاليتت رو بيشتر كني!

موفق باشي
آرامينتا ملي فلوا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرشام در 1385/9/2 13:52:46
ویرایش شده توسط آرشام در 1385/9/2 14:04:02
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/9/2 16:38:31
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.