برای ورود به جمع سیاهان پست میزنم..
سوابق::»»فعالیت با شناسه وینسنت کراب«««(قبلا هم برای مرگخوار شدن پست زدم و در عین شایستگی طرد شدم)
********************
خورشید به غروب خود نزدیک میشد ولی مانند این بود که غروبی در کار نبود زیرا ابرهای سیاه و تیره پا به لندن گذاشته بودند و هر از گاه با غرشی محسوس و هولناک از قدرت خود و سیاهی خبر میدادند...
در یکی از دورافتاده ترین مکان های شهر،جایی که شیاطین و اهریمنان از پا گذاشتن به آنجا هراس داشتند،صدای قدم گذاشتن بر روی گودال های کوچک که آب فضایشان را اشغال کرده بود،سکوت را میشکست....
در این بین پسر جوانی حضور داشت که با نقشه ی کوچک خود به کوچه های مارپیچ و سیاه قدم میگذاشت...
_سه قدم به راست،یازده قدم به جلو و...
این صدای پسرک بود که با خود زمزمه میکرد و پس از گفتن آن چیزها که بیشتر به یک رمز شباهت داشت حرکت میکرد...
_حالا باید سه قطره از خون خود را بر روی سر مجسمه ی ققنوش بریزید..
آن پسر بدون اینکه حتی فکری بکند با اعتماد به نفس و ایمان کامل،طوری که این دست نوشته ها را به یقین میشناخت،به کار خود عمل میکرد..بعد از ریختن خون خود بر روی سر آن پرنده،آن موجود تکانی به خود داد گویا که زنده شده باشد و جان تازه پیدا کرده باشد شروع به پرواز کرد و به کوچه های مختلف میرفت و پسر نیز بی اختیار آن را دنبال مینمود...
باران نیز تند شده بود و دیگر حتی از پرتوهای ضعیف خرشید نیز خبری نبود...
بعد از حدود 10 دقیقه به دنبال کردن پرنده پسرک به مکانی رسید که بیشتر از هر چیزی شبیه به قلعه بود..قندیل هایی که از بالا به پایین هر طاقی بسته بود و تارهای عنکبوتی که نشان دهنده این بود که سالهاست کسی پا به آنجا نگذاشته بود،پسرک را خوشحال میکرد،زیرا او همین توصیفات را در نظر داشت...
آن پسر بدون در نظر گرفتن چیزی از میان تار و قندیل ها گذشت و بعد از تمام شدن مسیر طولانی که حرکت کرده بود به نقطه ای رسید که پیر مردی با دستهای پیله و تاول زده و لبی که تمام پهنایش را تبخال گرفته جلویش ایستاده بود....
_لرد کجاست؟؟
_تو کی هستی؟؟
گویا وی نابینا بود گرچه چشمانش باز بود،
_من،آنوتنی هستم..زودباش بگو لرد کجاست؟؟
_هوم؟؟من خبر ندارم خودت برو تو ببین..
پسرک که گویی از اینجا به بعد را مانند کف دست خود میشناخت به پلکان بزرگ و طویل بالای سر پیر مرد پا گذاشت..
بعد از چند دقیقه آخرین پله را نیز گذراند،و به طرف مستقیم حرکت کرد..در دورترین مکانی که چشم میدید مردی با شنل سیاه بر روی صندلی بزرگی نشسته بود!!
آنتونی:سلام بر لرد کبیر..
لرد:برای چی اومدی اینجا..
آنتونی:طبق گفته خودتون ارباب،شما گفتین هر موقع به اون درجه رسیدی که فکر میکنی برای ملحق شدن به شما رسیدم بیام..
لرد:پس فکر میکنی رسیدی..ببین بچه!!مرگ برای من مثل آب خوردن هست،کسی که بخواهد مرگخوار شود باید جزو سنگدلترین ها باشد..اینا رو که خوت میدونی؟؟مگه نه؟؟
آنتونی که مانند این بود که آب سردی رویش ریخته شده باشد به پنجره سیاه اتاق نگاه کرد و از طرز نگاه لرد به او برق نظرش را فهمید..
آنتونی:من برای انجام هر کاری حاضرم..حتی مرگ..درود بر فرمانروای تاریکی..
لرد:خب خب...چون پدرت هم مرگخوار وفاداری بوده من هم تو رومرگخوار میکنم...ولی به محض دیدن هرتخلفی باید بری به جهنم..
آنتونی نعره ای کشید و فریادی سر داد و نام لرد را چندین بار بلند تکرار کرد و درود فراوان به او فرستاد..
لرد بعد از خوشحال شدن از اینکه او نیز به یارانش ملحق شده است خنده ای بلند سر داد و مچ دست او را گرفت..و با خواندن وردی علامتی سیاه و شبیه به مار را روی دستش به وجو آورد..
آنتونی نیز در هین انجام این کار لرد تمام خاطرات بدش را به یاد می آورد ولی به دلیل نامفهوم آن را خوش میدانست..
*******************
پایان..
کاملا مشخصه که جمله بندی ضعیفه..
به تاریخ پستم دقت کنید..ساعت 12:15 زده شده..
چون خواب داشتم نتونستم خوب روش کار کنم..قول میدم جبران بشه..
فقط سیاهی وجود داره و کسانی که از ملحق شدن به آن عاجزن
متعصفانه شما هم پذیرفته نشدی
قست اول پستت قابل قبول بود ولی ادامش کار رو خراب کرد و یهو کیفیت پستت 180 درجه تغییر کرد .
در ضمن من خیلی وقته فعالیت مناسب از شما توی زول سایت ندیدم لطفا قبل از درخواست مرگخواری توی رول سایت فعالیت کنید . من فعالیت شما رو تحت نظر دارم و در صورتی که به سطح قابل قبول برسید میتونید مرگخوار بشید.
در ضمن بهتره یه مقدار روی دیالوگ ها بیشتر کار کنید. با توجه به کتاب هیچ کس اینقدر راحت به لرد سیاه حرف نمیزنه بخشی از کتاب 5 و 6
فصل 2 از کتاب 6 ( صحبت های بلاتریکس و اسنیپ در مورد لرد سیاه رو با صحبت های خودت و پرمرد مقایسه کن و اون بخشی از کتاب 5 که هری خواب میبینه ولدمورت داره با یکی از مرگخوار هاش حرف میزنه ( روک وود) و صحبت های بلاتریکس و ولدمورت در آخر کتاب 5 رو هم با قسمت دوم دیالوگ هات مقایسه کن .
هووم..میدونستم اصلا خوب نبود..از نقدتون هم ممنونم..بای
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


