).صدای جیغ خونه رو میگیره: گندزاده ها! دورگه های لجن! ببین خونه منو چی کار کردن! .... همه برمیگردن میبینن ریموس اومده . ریموس زیر لب بد و بیراه میگه : لعنتی! یه روز که باد باشه مصیبت داریم! سیریوس میره کمکش و با هم پرده رو میکشن.
ریموس برمیگرده که بشینه: سلام. هرمیون. چطوری؟ دستات چطوره؟
هرمیون:
ریموس:
چی شده؟ هرمیون: واقعا که! از تو انتظار نداشتم! اصلا باهات قهرم... ایش!
ریموس: آخه چی شده مگه؟ مگه من چی کار کردم؟
هرمیون: خودتو به اون راه نزن! فکر کردی نفهمیدم که مخصوصا به من گفتی باید اون پادزهر رو بخورم؟
ریموس: چی؟ خب باید میخوردی دیگه! من خودم هزار بار این پادزهر رو به قربانیان غارتگران دادم!
هرمیون: واقعا که! پس این بلا رو سر 999 نفر دیگه هم آوردی! (یه نگاه قدر شناسانه به سیریوس و جیمز میکنه) اگه سیریوس و جیمز منو به سنت مانگو نرسونده بودن معلوم نبود چه بلایی سرم میومد
سیریوس:
جیمز:
ریموس:
عجیبه! نکنه پیری روم اثر گذاشته باشه؟ ولی من مطمئنم که این پادزهر رو باید میخوردی.سیریوس رو به جیمز یه پوزخند میزنه که یعنی: این نظریه عوض کردن ترکیب پادزهر عجب فکر محشری بود پسر! ای ول!
جیمز یه لبخند پیروزمندانه میزنه که یعنی:
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


خوب خواستم کمک کرده باشم ... 
خب آخه من اقامت ندارم تو داری! من خودم اومدم قاچاقی!
بابا بقیه شو بدید ببینیم بالاخره این سیریوس گذرنامه اش رو گرفت یا نه!
چه غم انگیز بود! یعنی واقعا جیمز و سیریوس هر دوشون مردن؟
خیلی رمانتیک بود! مخصوصا اونجا که گفت حوا!
کرام حالا بدو دنبال من! عمرا پادزهرش رو بهت نمیدم! سیریوس اون پادزهر رو بیار خالی کن تو چاه مستراح!
نه! اونا حقشونه! خب دیگه من باید برم. دامبلدور کارم داشت.