جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  199 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: چهارشنبه 2 تیر 1389 16:59
نمایش جزئیات
آفلاین
اوا بچه ها من اصن نفهمیدم لونا رولیده! صفحه م قدیمی بود! بعد لونا هم فک کرده بود من ارسال کردم که ارسال کرد پستشو و دقیقا ادامه منو نوشته! پس اول مال منو بخون بعد مال اون ، ترتیبش درست میشه این طوری!

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

در همان لحظه لینی شروع کرد به قهقهه زدن. لونا نیز به طبعیت از لینی شروع به خندیدن کرد.

ترورش رو به لینی و لونا گفت: بچه ها میگم الکسی گم شده!

لونا با شنیدن حرف ترورس یک لحظه از خندیدن دست کشید اما دوباره با دیدن لینی به خندیدن ادامه داد.

ماریه تا که از نگرانی در حال منفجر شدن بود با یک حرکت سریع از روی مبل بلند شد ، گلدانی را برداشت و مستقیم به سمت لینی و لونا پرتاب کرد و در نهایت گلدان در مغز کله ی ... لونا فرود آمد!

نویسنده در دل خنده ای به ریش لونا میکنه چون از دستش به شدت عصبانیه و برای نقشه های شوم بعدیش بر روی لونا قلم پرو دوباره روی کاغذ میبره و شروع به ادامه ی داستان میکنه:

لونا دستی به سرش کشید و گفت: اوخ دردم گرفت.

مری دستش را آماده کرد تا ضربه ی مهیبی به گوش لینی که هنوز در حال خندیدن بود وارد کند و دقیقا در همان زمانی که دست مری به صورت اسلوموشن به سمت لینی میرفت ، لونا برای انتقام از ماریه تا که آن طرف لینی بود ، جلوی لینی می آید و ضربه ی دست مری به لونا برخورد میکند.

لونا در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود: آآآآآآآخ!

نویسنده نیشخندی میزند و دوباره شروع به نوشتن میکند:

ترورس پشتش را به لینی و لونا کرد و فریاد زد: یا تا سه ثانیه دیگه به خاطر گم شدن الکسی گریه میکنین یا خودم با لگد میام تو دهنتون.

نویسنده با شنیدن حرف ترورس احساس نگرانی نسبت به لینی میکند و شروع به فکر کردن برای نجات او و قربانی کردن لونا میشود:

سه ثانیه میگذرد و صحنه دوباره اسلوموشن میشود و پاهای ترورس جلوی دوربین ظاهر میشود و به به سمت لینی و لونا میرود. لونا که از ترس لگد خوردن قبل از بلند شدن پای ترورس از جای خود بلند شده بود تا در امان بماند ، برعکس با لگدی که میخورد جان لینی را نجات میدهد.

نویسنده با تعجب نگاهی به نوشته اش میکند ، فیلمبرداری یا نوشتن؟ برای جلوگیری از سوتی خود با حالت میگوید: بلافاصله بعد از نوشتن کار تصویر برداری شرو میشه!

و لونا شروع به گریه کردن میکند.

ترورس با غرور رو به بقیه میگوید: این یکی فهمید ماجرا چیه.

و لونا را به سمتی پرتاب میکند تا به حساب لینی برسد که با هدفونی در گوش های لینی رو به رو میشود.

لینی که تازه متوجه ماجرا شده بود هدفون را برداشت و رو به بقیه پرسید: اتفاقی افتاده؟

و همه ی سرها با عصبانیت به سمت لونا برمیگرده. لیسا با عصبانیت رو به لونا میگه: واس چی میخندیدی به گم شدن الکسی؟

لونا اشاره ای به لینی کرد و گفت: آخه اون همون موقع خندید منم گفتم حتما خنده داره.

لینی که تازه متوجه ماجرا شده بود با ترس از روی مبل بلند شد!

نویسنده با غرور از روی نوشته اش دوباره خواند. حساب لونا را رسیده بود و در عین حال از لینی طرفداری کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: چهارشنبه 2 تیر 1389 13:59
نمایش جزئیات
آفلاین
همان موقع صدای تلفن تالار به گوش رسید و لینی به سرعت رفت که جواب بده.

- الو ؟ اینجا تالار ریونکلاست منم لینی وارنر هستم ، بفرمایید؟

صدای خشک و خشنی از آنور خط پاسخ داد: الکساندر پیش ماست!

همون موقع لینی قش میکنه میفته و به جاش روونا میدوه و تلفنو بر میداره .

صدای کلف دوباره میگه: یه راهی پیدا کنید و از هاگوارتز بیاید بیرون...فردا شب من به کیوسک چند مایل دورتر از مدرسه زنگ میزنم تا بگم چجوری همگروهیتونو میتونید نجات بدید.

تلفن قطع شد و مرلین گفت:چی شد؟لینی چرا غش کرد؟اون کی بود؟

- اونا الکساندرو دزدین!

روونا بلافاصله دوباره گفت: باید از اینجا بریم و الکساندرو پیدا کنیم!

گابر گفت:ولی چجوری؟ شما فک کردین اینجا مدرسه ی مشنگاس که خیلی راحت فرار کنیم؟

بادراد بلافاصله گفت: ما میتونیم فرار کنیم! وسایلتونو هر چه سریع تر جمع کنین باید بریم.

دختران به سمت خوابگاهشون و پسرا هم به سمت خوابگاهاشون راه افتادند و فقط چند تا وسیله ی سبک برداشتند و دوباره به تالار برگشتند.

لونا گفت: به خاطر دزدیده شدن الکساندر فک کنم امنیت خیلی بیشتر از سابق واسه مدیر هاگوارتز ملاک شده و بیرون رفتن از هاگ هم خیلی سخت شده.

آرنولد گفت: باید بفهمیم چه سیستمایی توی هاگ واسه مراقبت از دانش آموزا و نفوذ دشمنا هست...

پس آن ها مجبور بودند اول وضعیت مدرسه را چک کنند سپس از آنجا خارج شوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 تیر 1389 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

***********


پسرا تو خوابگاه خودشون نشسته بودند داشتند یاد قدیما میکردن.

_ یادش بخیر اون قدیما. کلی حرفم برو داشت. چقدر ساحره دورو برم بود.
مرلین این را گفت و اهی کشید.

_ این که چیزی نیست،منو بگو قبل از اینکه ورشکسته بشم چه شیر موز فروشیه توپی داشتم.

_ پس من چی که او قدیما مرگ خوار محبوب ارباب بودم.هی بچه ها چقدر جای الکسی خالیه. پاشین بریم یه دوری تو هاگ بزنیم حالو حوامون عوض شه.

وقتی داشتن از تالار عمومی رد می شدند با جمع دخترل بر خورد کردند ولی بی اعتنا به اونا به راه خودشون ادامه دادن.

توی هاگ جنب جوشی بی سابقه راه افتاده بود. معلوم نبود چه خبره.
جمع عظیمی از بچه های هاگ جلوی اعلامیه ای وایساده بودن.

_ بهتره بریم ببینیم چه خبره.
ترورس این را گفت و جلو تر از بقیه به راه افتاد.

بادراد که قدش نمیرسید با عصبانیت گفت: ترورس بخون ببینم چی نوشته.

اعلامیه:

بدین وسیله به اطلاع میرساند که الکساندر پردفوت که به گردش و برای تفریح به یکی از شهرهای مشنگی رفته بود سه روز است که گم شده. با توجه به ربودن های اخیر این فکر میشود که او ربوده شده و شاید امیدی به بازگشتش نباشد.

ملت ریون
انها به عجله به سمت تالار رفتند.

_ هی دخترا شما از الکساندر خبر ندارین؟

لونا: اون رفته سفر. سه روز پیش ماها باهاش حرف زدیم ولی هرچی صداتون کردیم نیومدین. گفت که کلی سوغاتی برامون خریده.

_ تازگی ها ازش خبری ندارین؟

لینی که تعجب کرده بود گفت: چیه دلتون براش تنگ شده؟

_ فقط بگین ازش خبر دارین یا نه؟
سر انجام ماریه تا جواب داد: از سه روز پیش تا حالا نه.

رنگ پسرا مثل گچ شد.

_ چی شده؟ اتفاقی افتاده؟

ترورس اب دهانش را قورت داد و سعی کرد بر خود مسلط باشد.

_ اون گم شده....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معصومیت قدرتی دارد که شیطان نمی تواند تصور کند
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: چهارشنبه 15 اردیبهشت 1389 16:46
نمایش جزئیات
آفلاین
- هردو!

همه ی سرها اتوماتیک وار به سمت لیسا چرخید. ملت با تعجب به لیسا که از روی مبل پایین پرید و به میان آن ها آمد نگاه کردند.

- هردو!

- اینو شنیدیم.

- خب پس حله دیه!

روونا بلافاصله از درون دیوار ظاهر شد و گفت: ینی شما ناظر خودتونو به بینز فروختین؟ بوقیا ... شپلقا ... خزا ...

لونا بلافاصله گفت: نه روونا منظورمونو برعکس گرفتی.

بینز آهی کشید و گفت: خب پس من میرم.

و با افسردگی سرش را پایین انداخت و به سمت خوابگاه پسران رفت تا چمدانش را جمع کند.

لیسا دوباره گفت: چی میگین شما؟ هردوتون میمونین.

- باید دلیل محکم بیاری تا ما بمونیم.

بینز پایش را روی پله ی اول خوابگاه پسران گذاشت و گفت: چرا منو میخواین؟

روونا هم سریع گفت: منو واس چی میخواین؟

ترورس خیلی ریلکس گفت: خب معلومه! روونا رو میخوایم چون ناظرمونه و دوسش داریم !

روونا بادی به غبغب انداخت و ترورس ادامه داد: بینزم واسه این میخوایم چون قدیمیه و تجربه ش بیشتره و واسه خودش کسیه و همیشه میومده سر میزده و میرفته و این نشونه ی علاقه ش به ریونه.

لینی اضافه کرد: و ما هرکی به ریون علاقه مند باشه رو با آغوش باز میپذیریم!

و دستانش را به نشانه ی بغل کردن باز کرد ، روونا بلافاصله شیرجه ای به سمت لینی رفت ، اما از آنجا که فراموش کرده بود روح است از وسط فرق کله لینی رد شد و لینی همونجا از سرما لرزید و غش کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: چهارشنبه 15 اردیبهشت 1389 10:06
نمایش جزئیات
آفلاین
روی پاکت نوشته شده بود : به همین سادگی.
لونی : به همین سادگی رفتی ؟
لینی : کجا رفته ؟ برای چی رفته ؟
ماریه تا : نه باب یکی نامه رو باز کنه ، شاید به همین سادگی برگرده
لونی به سمت نامه حمله میکنه و پاکتش رو با یه ضربه پاره میکنه و ناگهان صدای جیغ بنفشی از داخل نامه بلند میشه
روونی : ای ناظر فروشای ارزشی و لرزشی حالا منو به بینز بوقی فروختید ؟ اون بینز یک قدیمی فسیله و سوسول و بچه قرتیه ندیدین چه شنل ضایعی تنشه ؟ اون وقت من به این نازنینی ، به این خوشگلی به این ارزشی با این دندونای با حال بزارم برم ؟
اعضای ریون به هم خیره شدند و به فکر فرو رفتند و صدای روونی حالت مغرورانه و پیروزمندانه ای به خود گرفت
روونی : حالا اگر میخواهین من برگردم این بینز رو تالار بیرون کنین تا حقایق روشن بشه
ریونی ها در حال کردن نگاه به هم بودند که یک وقت بینز وارد تالار شد و جمع ریونی ها رو دید و خودش رو به مظلومی زد و با قیافه ی سوسولش که کمی هم دلسوزی آدم رو بر می انگیخت گفت ؛
بینز : بچه ها من با خودم فکر کردم دیدم زیاد خوشحال نشدین که من برگشتم چون ارزشی نیستم ولی میتونم بگم که ارزشی ها رو دوست دارم میشه من رو قبول کنین ؟
بچه های ریون همگی آثار تردید در چهره شان موج میزد
بینز ، فسیل قدیمی یا روونا ، ناظر ارزشی ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=0000FF]بينز نام
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: دوشنبه 13 اردیبهشت 1389 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه داستان

روونا شروع کرد: خب بینز، بگو این همه مدت کجا رفته بودی؟

- خب، جای خاصی نبودم. فقط نیاز به یکم استراحت داشتم که فکر میکنم در حال حاضر فول شارژ شده.. وایسا ببینم !
نگاه بینزصحبت هایش را قطع کرد و روی سینه ی چپ لباس روونا ثابت ماند.

- ناظر؟ یعنی چی ناظر؟ من فکر می کردم الان شما باید ناظر تالار باشین ! ( و با این حرف انگشت اشاره اش را بین حد فاصل لینی و لونا حرکت میداد !

لینی زودتر از روونا شروع به صحبت کرد و گفت :

- خب، بعد رفتن شما، یه سری مسائل پیش اومد که ما هم مجبور شدیم واسه یه مدت بزاریم و بریم. بعد از ما یه مدت مرلین ناظر بود، بعدشم مرلین نظارتو به روونا واگذار کرد ( روونا نگاه خیره خود را حتی برای اندک زمانی از لینی سلب نمی کرد ). الان این مهمه که همه ما دور هم جمع هستیم و با هم اتحاد داریم .

بینز نگاهی از سر بی میلی به روونا انداخت و اینبار چشمان نافذ خود را روی برند مجعدی که روی سینه سمت راست روونا حک شده بود، مورد اسکان قرار داد.

- ارزشی هم که هستی !
روونا که کم کم کنترل اعصابش را از دست میداد با صدایی دورگه پاسخ داد:

- ارزشی هستم که هستم. که چی ؟
- بوق به ریش همه ارزشی های ریون. من به خودم متنفر شدم از این ریون. من..


- آآآ.. صبر کن پروفسور! احترام ریش نداشته تو دارم هیچی بهت نمیگما! بعد از این همه مدت اومدی نه میدونی چیه، نه میدونی چه خبره، داری به ارزشی ها گیر میدی؟ اگه بدونی ارزشی کیه و ارزش چیه مطمئنا این حرفو نمی .. بینز ؟ بینز ؟

بینز در تالار نبود! او رفته بود..

لینی که هنوز رفتن ببینز را باور نمیکرد، معصومانه اطراف تالار را برای پیدا کردن او میگشت، ساعدش را با حرکت عمودی روی بینی اش کشید، اشکهایش را دلداری داد، و روونا را به توپ بست :

- تو خجالت نمی کشی؟ نه واقعا خجالت نمی کشی ؟ بینز بعد از یه مدت طولانی اومده بود که بمونه، اما تو با این اخلاقت همه چی رو خراب کردی .

- خب تقصیر من چیه؟ خودش شروع کرد!

- اون تازه اومده. از هیچی خبر نداره. نمی دونی ارزشی الان با ارزشی اون موقع زمین تا زیر زمین فرق می کنه. معذرت میخوام اینو میگم ولی فکر میکنم تو خیلی نظارتو جدی گرفتی! ( و با این حرف دست لونا را گرفت و با خود به سمت پله های منتهی به خوابگاه دختران کشید ).


- صبر کن لینی. حرف میزنی، تحمل داشته باش و حرف بشنو ! اول اینکه من نمی خواستم این اتفاق بیوفته، پس الکی این قضیه رو گردن من ننداز. این بینزتون زیادی سوسوله ! ( شوخی میکنما ! )
بعدشم، اگر قضیه ای باشه بین منو بینزه و اگر اون از من دلگیر شده باشه خودش باید بیاد با من صحبت کنه؛ شما به چه اجازه ای تو این موضوع دخالت می کنی ؟


لینی در این حالت دیگر نتوانست جلوی گریه هایش را بگیرد، به سمت پله ها رفت و لونا را بالا کشید.

الکساندر که رگ غیرتش به اندازه توپ بیس بال بالا آمده بود، رو به روونا کرد وگفت: بر فرضم که تو ناظری، این دلیل نمیشه که با ملت اینجوری صحبت کنی! من فکر میکنم لینی درست میگه، تو چیزی بیشتر از یه روح مغرور و خودخواه نیستی!

- آخه تو دیگه چرا؟ صبر کن ، کجا میری؟ شایان ؟
- نچ! من دیگه تورو دوست خودم نمیدونم. تا وقتی نفهمی پشه ها کجا میخوابن، شایان بی شایان.

کم کم همه پراکنده شدند؛ و هر یک به سویی رفتند. روونا روی کاناپه در کنار شومینه لم داده بود و کارهایی که امروز انجام داده بود فکر میکرد: ای بابا اصلن چه غلطی کردیم ناظر شدیما ! همش پشت سرمون حرف و حدیث در میارن.

خب تقصیر خودش بود، اون که میدونست من چقدر روی ارزشی ها حساسم! درست اومد دست گذاشت رو نقطه ضعف مــ..پوخش..ن. ( افکت نشستن روی کاناپه )

- چرا هنوز نخوابیدی ماریه تا؟
- خوابم نمی بره ! نمیدونم چم شده، فکر میکنم زیادی کیک خوردم. ولی رونا تو هم نباید اینجوری باهاش صحبت می کردی!

روونا که سرعت ماریه تا در عوض کردن مسئله جا خورده بود گفت: اصلن مقدمه خوبی نبود !

- رونا قبول کن بیشترش تقصیر تو بود.میدونی، وقتی چهره عصبانیتو دیدم، خواب از کله ام پرید. تا حالا اینجوری ندیده بودمت.

- منظورت اون روی خوناشاممه ؟ ماری چرا همش سعی میکین یه جوری قضیه رو ماسمالیکیشن کنید؟ یکم منو درک کنید؛ بعد از اون سخنرانیم تو اون جمع ضد ارزشی، که همه + ناظرا و مدیرا هم حضور داشتن، انتظار نداشتم کسی بیاد تو رو بگم " بوق به .." تو باشی بت برنمی خوره ؟ ماری؟ ماریه تا ؟ آهای با توام طنین !

- بل..بله ؟ پس سه ساعته دارم واست لالایی میخونم؟ پاشو پاشو برو رو تختت بخواب، سرما میخوری نمی تونم مسئولیت مریضی تو رو هم بدوش بکشم .

- اوکی، پس تا فردا صبح. شب بخیر.

- شب بخیــ ( روونا دوباره به فکر فرو رفت. صحبت های ماریه تا تاثیر بدی رو او گذاشته بود. هرجور بود باید بینز را باز می گرداند. اما چگونه؟ شاید باید خود را فدا می کرد ) ــــر.

فردا صبح، تالار عمومی

بچه های ریونی مشتاقانه برای رسیدن به آرزوی قلبیشان ( صبحانه ) برای رفتن به سرسرا آماده میشدند. اما در میان این جمع مشتاق، اثری از روونا دیده نمی شد. روی کاناپه، کنار شومینه، همانجایی که دیشب روونا در حال تفکر بود، نامه ای قرار داشت.

روی پاکت نوشته شده بود : به همین سادگی./

000000000000000000000000000000

توضیحات: از دوستان ریونی خواهش می کنم، چون هدف اصلی ما در رول زنی، ارائه حقایق با بهترین جزئیاته، همونجوری که از قضیه مطلع هستید، همونجوری هم رول رو ادامه بدین.
خالی بندی 100% قبوله فقط تا میتونید کشش بدین ببینیم آخرش چی میشه.

مرسی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: جمعه 10 اردیبهشت 1389 11:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

شب--خوابگاه پسران:

- خــرررر پــــف..خــررر پــــف..

پسرا در حال خر و پف کردنن که یهو در خوابگاه باشدت باز میشه باعث میشه پسرا مثه برق گرفته ها از خواب بپرن.

الکساندر:چی شده؟چه اتفاقی افتاده؟

همه با دیدن بینز در آستانه ی در خواب از چشماشون میپره!

ترورس:وای خدا...خواب میبینم؟این روحه دیه از کجا پیداش شد؟

بینز هی جلو تر میومد پسرا هی به دیوار ِ پشت ِ تختشون بیشتر میچسبیدن.

زنوف در حالی که کلاه خوابشو از رو سرش برمیداشت گفت:اینجا فقط من حق دارم روح باشم!توئ اینجا چی کار میکنی؟راستشو بگو!جاسوسی؟

بلاخره بینز شروع به حرف زدن کرد:باو منم بینز!بعد از مدتها برگشتم حالا شما میگین جاسوس؟

ادوارد با تعجب:بینز!تعریف کن بگو این همه وقت کجا بودی؟

بینز:اول بذارید بخوابم فردا صبح بهتون میگم کجا بودم و اینا

زنوف:یه مشکلی که هست اینه که ما تخت ِ اضافی نداریم

بینز:

ترورس : اشکال نداره بینز!بیا پیش ِ خودم بخواب!

صبح!

ریونیا اینبار برای کاری بجز برنامه ریزی های درسی دور میز گرد خرخونا جمع شدن و روی میز به جای تکالیفا یه چمدونه قدیمی که بازه و روونا با دهنای باز دارن بش نیگا میکنن.

لینی با خوشحالی گفت:بینز!بینز!واسه من چی آوردی؟

بینز در حالی که جعبه ای از چمدان بیرون می آورد گفت:یه بسته پشمک شنیدم ریش خیلی دوست داری اما ریش گیر نیاوردم بجاش پشمک آوردم!

لینی در حالی که بسته را سفت چسبیده بود با ذوق و شوق به آن نگاه میکرد.

سپس بینز یکی یکی کادو ها را بیرون آورد.
- و یه کلاه خواب برای روونا،یه جعبه موسیقی واسه زنوف،یه گوشی برای ماریه تا، یه کیف برای روونا،یه خرس ِ مستربین برای لونا ، یه بسته شکلات و نوشیدنی برای الکساندر و یه بسته جورابم واسه ترورس!

ریونیا بعد از دیدن کادوهاشون اونا رو به خوابگاهاشون بردن و بعد همگی تو تالار عمومی جمع شدن.

روونا شروع کرد:خب بینز بگو این همه مدت کجا رفته بودی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1389/2/10 11:49:01
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: جمعه 6 شهریور 1388 11:24
نمایش جزئیات
آفلاین
خوابگاه پسران
پسران سخت مشغول تميز كردن تالار بودند ، هر يك دقيقه به ساعت نگاه ميكردند و سرعت كار خود را دو برابر ميكردند.
مرلين در حالي كه داشت با يك مسفاك ميله هاي تخت رو تميز ميكرد با عصبانيت گفت : من ، مرلين كبير ، دارم مثل يك جن خونگي كار ميكنم!

هوكي كه از عصبانيت شكل چغندر شده بود گفت: هششَ ، منم كه خودم يك جن هستم البته از نوع با شخصيتش اين همه كار نكرده بودم در كل زندگيم!

تري در گوشه اي از اتاق ارام داشت با زبونش كف رو طي ميكشيد!

برودريك در حالي كه عمامه اش را روي سرش محكم ميكرد گفت : همانا خداوند ما را در يك امتحان الهي قرار داده است ، ما بايد بسي سر بلند از اين ازمون به در اييم!

ترورس كه هنوز كمي خاصيت اهنربايي داشت گفت : يك دختر ، يك صعيفه داره به ما ااااااا ( در اين صحنه يك چراغ مطالعه به سمت ترورس كشيده شد و او جاخالي داد) اوه به خير گذشت ؛ بــــوف!

همه پسران به سمت ترورس امدند تا مبلي كه روي او افتاده بود را بردارند!

خابگاه دختران

دوران ، دوران حكومت ماست بر تالار ، اين ما هستيم كه سرنوشت خودمون رو تعيين خواهيم كرد ، اين ماييم كه پسر مورد علاقه مون رو تعيين خواهيم كرد ، حالا نوبت ماست كه حكومت كنيم بر تالار ، ما ميتوانيم!

ويولت در حالي كه اشك در چشمانش جمع شده بود گفت : اوه ، درود بر تو اي بتي گولاخ !
بتي با لبخندي مغرورانه ادامه ميده ...!

اندر احوالات پسران

پسران كه تميز كاري خوابگاه را تمام كرده بودند بيرون امدند و با چشماني گشاد و فكي افتاده به تالار نگاه ميكردند!

ديگر خبري از رنگ ابي نبود و به جاي ان تمام ديوار ها با كاغذ ديواري هاي سبز رنگ تزيين شده بود ، شكل مار همه جاي تالار به چشم مي خورد ، مجسمه سنگي روونا ريونكلاو درون تالار نبود و جاي ان را مجسمه سالازار اسليترين گرفته بود !

همه جا عكس هاي از مرگخواران ، لردولدمورت و سالازار بود!

هوكي با ناباوري گفت : اين امكان نداره!
مرلين كه اشكارا تعجب كرده بود گفت : نه ، حتي تالار اسليترين هم به اين با تعصبي نيست شكلش!
برودريك گفت : همانا خاك بر سر ما كه مثل خر وا داده ايم ، بايد كپي هاي ان برگه گور به گور شده را پيدا نماييم و نابود كنيم تا باشد كه از ظلمت رهايي يابيم!

پسران همچنان متعجب به تالار و شكل جديدش چشم دوخته بودند و به فكر بدبختي خود بودند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: جمعه 6 شهریور 1388 01:09
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین با در باز خوابگاه روبرو شد و خیلی راحت وارد گشت. در اون جا پرنده پر نمی زد و او خیلی راحت عمامه رو برداشت و از خوابگاه خارج شد. برودریک عمامه رو از دست او گرفت و گفت: چقدر سریع رفتی و اومدی؟کسی بهت کاری نداشت؟

مرلین خواست حقیقت رو بگه که نظرش عوض شد و گفت: دیگه چه کنیم جذابیت دیگه.

برودریک هم عمامه رو روی سرش گذاشت ،ولی عمامه در لحظه ی تماس با پوست سر او پودر شد و از بین رفت.در همان لحظه نامه ای قرمز رنگ توسط جغدی رسید و قبل از این که به دست پسرا برسه شروع به حرف زدن کرد:

این عمامه رو از بین بردیم تا خشم ما رو به یاد داشته باشید !

-------------
با تشکر از ترورس به خاطر سوژه

پایان این سوژه

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

سوژه ی جدید

بتی بعد از مدت ها وارد تالار شد و دهنش از تعجب باز موند. در جاهای مختلف تالار پرهای آرنولد ریخته بود. جوراب ها و لباس های کثیف کناری روی هم جمع شده بودند و بوشون قابل تصور نبود.در جاهای مختلف قلم پر های شکسته و ورق پوستی مجاله دیده می شد. و بر روی دو تا قالیچه ی تالار پر از جای جوهر بود که اون ها رو لکه دار کرده بود.

بتی وقتی ساکش رو از زمین برداشت ورق زرد رنگی رو دید که با دست خط خرچنگ قوباغه ای نوشته شده بود :

متاسفانه ما قادر به تمیز کردن این تالار نیستیم. لطفا خودتون دست به کار شید.

با تشکر جنای خونگی هاگوارتز

بتی از توی ساکش یک اسپر درآورد و به هوای اطرافش پاشید تا قابل تحمل بشه. بعد به طرف خوابگاه پسرا رفت و در زد.بعد از پنج دقیقه هوکی در رو باز کرد و بعد از خمیازه ای بلند گفت: چیه؟

-هیچی فقط می شه بگی این چه وضع تالاره؟!

-چشه؟

- هیچی فقط یه راسو کم داره!با این بویی که از خوابگاه شما می یاد فکر کنم مال شما دوتا راسو داشته باشه !

- اصلا تو کی هستی؟

- من بتی ام ! یه مدتی رفته بودم وحالا اومدم. دخترا ی تالار کجان؟

- روونا و هلنا و میرتل رفتن پیش بقیه ی روحا. لونا،لینی ولیسا قهرن.گابرم یه برنامه ی تلویزیونی گیر آورده رفته باهاش حال کنهتا به جای نکات تام و جری بعدا از اونا استفاده بکنه.آنیتا هم طبق معمول خوابگاه مدیران ! اگرم خیلی دلت واسه تالار می سوزه خودت یه فکری به حالش بکن ! مگه من جن خونگیم !

و در رو به روی او بست.بتی خیلی سریع به تالار دخترا پناه برد و بعد از بیرون انداختن مرلین گفت:واسه چی اومدی این جا؟

مرلین که بالشش رو بغل کرده بود با حالتی خوابالو گفت: طبق عادت.


و با خوابالودگی به طرف خوابگاه پسرا برگشت. نیم ساعت بعد بتی با یک برگه به طرف خوابگاه پسرا برگشت . هوکی در رو باز کرد و گفت:دیگه چیه؟ بذار بخوابیم دیگه.الان ساعت چهار صبه! مگه خودت خواب نداری؟

- من خوابم نمیاد .می ذارم که شما بخوابید، البته بعد از امضای این برگه.برای این که این جا رو تمیز کنم نیاز به تایید شما ناظرای خوب تالار دارم .

- بعدش می ذاری بخوابیم.

- البته.

هوکی بعد از چند دقیقه که امضای مرلین رو هم گرفت،برگه رو به بتی برگردوند و در رو دوباره به روی او کوبید. بتی با لبخند شیطانیی به طرف آشپزخونه ،محل جنای خونگی رفت.

چند ساعت در حالی که جن های خونگی که همگی ماسک زده بودند از در و دیوار تالار بالا می رفتند. پسرا ی تالار وارد سالن شدند. هوکی وقتی عکس لردسیاه رو بالای شومینه دید گفت: این دیگه چیه؟ مگه این جا تالار اسلیترینه؟!اونو زود بیارین پایین !

یکی از جنای خونگی گفت: هر چی بانو بریسویت بگن همونو ما انجام می دیم.

- یعنی چی؟بی خود کردین این جا من ناظرم !

جن پای هوکی رو له کرد و گفت: یعنی این.

هوکی و بقیه به پیش بتی در وسط تالار رفتن و مرلین گفت: این جا چه خبره؟عکس لرد اون جا چی کار می کنه؟

بتی از درون جیب ردایش یک برگه کاغذ درآورد و به دست او داد و به طرف یکی از جنا رفت که جای یکی از تابلو های اژدها رو اشتباه می زد.مرلین هر چه بیشتر برگه رو می خوند چشمانش گردتر می شد و در آخر گفت: این جا نوشته هیچ کدوم از پسرا حق اومدن به داخل خوابگاه دخترا رو ندارن ! غیر ممکنه من همچنین چیزی رو امضا کرده باشم.هوکی این اون برگه ای نیست که تو امروز صبح بهم دادی؟امضای تو هم زیرشه !

هوکی برگه رو گرفت و گفت:به جنای خونگی که این جا میان نباید توهین کنیم ! دختره گفت امضای ما رو فقط به عنوان تاییده برای تمیز کردن تالار می خواد.

- من نگفتم فقط برای تمیز کردن اینو می خوام. البته که هر کاری بهایی هم داره و من بعضی موارد رو اضافه کردم.

- آخه چرا نباید به جنای خونگی کار داشته باشیم؟

-به خاطر این که من نمی خوام برای راضی کردن اونا دوباره برم تو آشپزخونشون و چند تاشونو بکشم،شکنجه کنم ، تحت فرمان خودم بگیرم و دو تا جن خونگی خودمو قاطی اینا بکنم تا راضی بشن !

هوکی برگه رو پاره کرد و گفت: دیگه قرار دادی نیست که بخوای باهاش این جا رو به اختیار خودت تزیین کنی ! اون تابلو رو از اون جا پایین بیارین ببینم !

بتی بعد از خنده ای گفت: این فقط یک کپی از اون برگه بود . چندتا دیگه هم هستند که جاهای مختلفن مثلا یکیش پیش مای لرد چقدر خوب شد عکس اون جاست ! اهم اهم...و داشتم می گفتم بقیش هم جاهای دیگس من فعلا کار دارم باید برم.

بتی به خوابگاه دختران رفت و مرلین گفت: اگه برخلاف قرار داد عمل کنیم مثلا چی می شه ؟

و به طرف خوابگاه دخترا رفت . وقتی دستگیره ی در رو پیچوند نیرویی اون رو به عقب پرتاب کرد. بعد بتی در رو باز کرد و گفت: اوپسی ! یادم رفت بگم یه طلسم باستانی از قرار داد حفاظت می کنه. در ضمن حالا که اون کپی رو پاره کردید بهتون بگم تا آخر امشب فرصت دارید خوابگاه خودتون رو تمیز کنین و گرنه طلسم باستانی مثل مرلین که موها و ریشا شو از دست داد ممکنه اصلاحاتی هم در شما انجام بده که کمی متفاوت باشن.

و دوباره در رو بست. ترورس جوراب چرکی رو از دست جن گرفت و بر روی زمین انداخت و گفت: و اونم شرط کرده که تالار رو تمیز کنه ولی بیست و چهار ساعته که نمی تونه تالار رو تمیز نگه داره.

در همون موقع جوراب کثیف به پای او چسبید بعدش چند تا لباس چرک و قلم شکسته از دست جن ها بیرون پریدند و به ترورس چسبیدن.در واقع ترورس مثل یک آهنربا این جور چیز ها رو به طرف خودش جذب می کرد. به طوری که جن های خونگی تصمیم گرفتند او را هم با خودشون ببرن.

در همین میان بود گفت: هیچ دقت کردید خودش برگه رو امضا نکرده بود؟

هوکی گفت:و این نشون می ده خودش هیچ مسئولیتی رو قبول نکرده.

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: چهارشنبه 21 مرداد 1388 04:17
نمایش جزئیات
آفلاین
برودریک در حال گریه و فریاد زدن بود که "من عمامه امو می خوام" و با سماجت هر چه تمام تر پا روی زمین می کوبید.

ترورس: برودریک می شه خفه شی ببینیم چی کار می شه کرد؟

کاساندرا: خب باب عمامه اشه براش عزیز بوده درکت می کنم برودریک هوکی به نظرت چی کار کنیم؟

هوکی: نمی دونم ببینم بچه ها نظری ندارین؟

مرلین: خب یکی رو بفرستیم عمامه رو بیاره این که دیگه فک کردن نداره.

آلفرد: نابقه مشکل اینه که کی و چی جوری بره

ناگهان چشمهای هوکی برقی زد و گفت:

- مرلین تو برو به صورت انتحاری عمامه رو از کمد بیار

- آخه من چرا باید برم من نه من نمیرم نه

- اولا این پیشنهاد خودت بود دوما تو مگه شبا تو خوابگاه دخترا نمی خوابی؟

- خب چرا ولی

کاساندرا: ولی و اما نداره تو تنها گزینه ای

مرلین: پس شما هم باید یه کمی کمکم کنیدا

ترورس: تو برو ما هم کمکت می کنیم تو این ماموریت بسیار مهم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود