جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  30 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  155 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  163 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  273 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  188 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1387 16:07
نمایش جزئیات
آفلاین
سیاهی شب فضا را پر کرده بود . سه مرگخوار به آرامی در میان تاریکی شب گام بر میداشتند. بلاتریکس جلوتر از سامانتا و سوروس حرکت میکرد و رهبری آن گروه سه نفره را بر عهده داشت. هر سه بی هیچ حرفی در کوچه های قدیمی گودریکز هالو حرکت میکردند و خانه هپزیبا اسمیت ، نواده هلگا هافلپاف ،را جستجو میکردند.
بلاتریکس با سر درگمی در میان کوچه ای سنگ فرش شده ایستاد و رو به سوروس کرد و گفت : نمیدونم باید کجا رو بگردیم . لرد سیاه به من گفت خونه هپزیبا یه خونه قدیمی یه که با آجر هایی زرد رنگ ساخته شده! حدود یک ساعت هست که دارم کوچه های مختلف رو میگردیم ولی هنوز پیداش نکردیم ، نظر تو چیه سوروس؟
سوروس با خونسردی تمام برای مدتی به چشمان سیاه بلاتریکس خیره شد و پس از اندکی فکر کردن با صدایی ملایم و بی روح گفت : رئیس تویی و طبق فرمان لرد سیاه من از تو اطاعت میکنم ...
بلاتریکس با غرور سرش را بالا گرفت و با دقت بیشتری به سوروس خیره شد. سوروس پوزخندی به او زد و ادامه داد :البته فقط به خاطر دستور لرد ، بلاتریکس !... نظر من اینه که از همدیگه جدا بشیم و هر کدام جدا گانه به دنبال خونه هپزیبا بگردیم . اینجوری زودتر میتونیم به نتیجه برسیم و هر کدوم تونست اون رو پیدا کنه ، جرقه ای سبز رنگ به آسمون میفرسته تا دو نفر دیگه خودشون رو به اون برسونن .
سوروس حرفش را تمام کرد و با چشمان نافذش نگاه موشکافانه ای به بلاتریکس کرد ، گویی که سعی در خواندن ذهن او داشت .بلاتریکس با خشم به او نگاه کرد و با بی میلی با نظر او موافقت کرد. سرش را به آرامی تکان داد و گفت : پس از هم جدا میشیم ! سامانتا ، تو از سمت چپ برو...من از سمت راست میرم و تو سوروس...
بلاتریکس انگشت سبابه اش را به طرف سوروس گرفت و گفت : تو هم طبق فرمان من به سمت جلو حرکت میکنی .مفهومه؟
سوروس نگاه سردی به بلاتریکس انداخت و با سر موافقت خود را اعلام کرد و بی هیچ حرفی، به راه افتاد . بلافاصله پس از حرکت او بلاتریکس هم به راه افتاد و به سمت راست حرکت کرد. سامانتا با دلهره به اطراف خود نگاهی انداخت ،و با قدم هایی آهسته راه خود را به سمت چپ کج کرد.

در غار :
کریچر با تمام توانش سعی میکرد تا وقایعی را که برایش اتفاق افتاده بود، را به یاد آورد . ریگولوس با مهربانی به او گفت : کریچر ! خواهشا فکر کن! چه اتفاقی افتاد؟ چجوری باید وارد شد؟خواهش میکنم کریچر!
کریچر با ناراحتی سرش را تکان داد و گفت : به اینجا که رسیدیم ولد...ول..دد..مو..رت بهم لگد زد و کریچر پرتاب شد به طرف اون دیوار،بعد ارباب ول..دمور..ت با چوب جادوش کریچر رو شکنجه کرد و خون کریچر پاشید روی دیوار و بعد دیگه دیوار نبود!
ریگولوس که با دقت به حرف های کریچر گوش میکرد به فکر فرو رفت و با آرامش با خود تکرار کرد : پس برای ورود T به خون لازم داریم؟! خیلی خوب ...! کنار وایسا کریچر!
ریگولوس به سرعت به سمت دیواری که کریچر به آن اشاره کرده بود حرکت کرد . دست خود را جلو برد ، چوب جادویش را به سمت دستش نشانه گرفت و...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
im back... again!
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: چهارشنبه 1 خرداد 1387 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
پرده ی شب اسمان مخوف شیون آوارگان را پوشانده بود.بلاتریکس لسترنج خادم وفادار لرد سیاه به آرامی صحبت می کرد و لرزه بر دل مرگخوارانی می انداخت که زیر پرده ی پر ستاره ی شب با دقت به حرف هایش گوش می کردند :لرد سیاه..در جستجوی فنجان هافلپاف است و این فنجان ارثیه ی هپزیبا اسمیت در دره ی گودریگ هالوزاست.دو نفر از شما به انتخاب خودتون با من حرکت می کنید...انتخاب رو می زارم گردن خودتون چو نمی تونم بگم کدومتون از دیگری بهتره..همتون عین همید.
سپس پوزخندی زد و به اسمان تاریک شب خیره شد.به ستارگانی که از اعماق اسمان از شدت شوکت تصمیم لرد سیاه سوسو می زدند.پیدا کردن وسیله ای که جاودانه شود کار آسانی نبود.
سامانتا با چهره ای که دلهره در ان موج می زد جلو رفت و خیره به سایر مرگخواران ایستاد.
بلاتریکس به سامانتا نگاه کرد...و لبخندی زد :سامانتا...می دونی که اگر با من همراه شی باید به تمام دستوراتم عمل کنی؟
سامانتا دندان قروچه ای کرد و زیر لب گفت :بله.
بلاتریکس قه قه زد و سپس زیر لب گفت :نفر بعدی چه کسی است؟کسی جراتشو نداره ؟نارسیسا تو بیا اینجا.
چهره ی سفید و لرزان نارسیسا به بلاتریکس خیره شد و با نگاه ملتمسانه ای گفت :دراکو به من احتیاج داره بلا...لوسیوس هم داره میره،اگر نتونیم فنجان را پیدا کنیم لرد سیاه مارو می کشه....و دراکو..اون چه بلایی سرش می اد؟
بلاتریکس به چهره ی سرد و نگران خواهرش خیره شد.در دل به خود نفرین می فرستاد که نمی تواند در مقابل احساسات ظریف خواهرانه مقاومت کند.کسی که هزاران نفر را شکنجه و کشته بود در مقابل خواهش ملتمسانه ی خواهرش دوام نیاورد.زیر لب گفت:نارسیسا..این یک افتخاره.
نارسیسا تکرار کرد :اما بلا..تو خاله ی دراکو هستی..اگر من کشته شوم...دراکو نابود میشه.
بلاتریکس نگاه خیره اش را از چشمان پراشک نارسیسا برگرفت و نجواگونانه گفت :خب...خودم بگم یا داوطلب می شید؟
پاهای کشیده که در تاریکی شب پنهان شده بود جلو امد و به آرامی گفت :من....باهاتون میام.
بلاتریکس لبخندی زد و گفت :بقیه برید تو...باید حرکت کنیم..مواظب باشید...بلایی سرخودتون نیارید.
سپس پوزخندی زد و همراه با سامانتا و سوروس پشت به بقیه ی مرگخواران در تاریکی شب پیش رفت..........
.....................................................................
ریگولوس به ارامی حرکت می کرد.قندیل های اویزان شده در غار تاریک بچشم نمی اد و کریچر بیچاره با یاداوری خاطره ی تلخی که از ان مکان داشت به خود لرزید.غار بشدت سرد بود و ریگولوس از شدت سرما به خود می لرزید..ایا کریچر بیاد داشت که راه ورودی غار کجاست؟ایا می توانست کمکی به او بکند؟؟؟؟
.....................................................................
لرد سیاه به لوسیوس و انتونین دستور داد که تمام وسایل لازم را جمع کرده و تا شب حرکت کنند.لوسیوس پرسید :سرورم،به دنبال چه چیزی می ریم؟
لبخندی صورت سرد ولدمورت را پوشاند و پاسخ داد :نباید می پرسیدی لوسیوس...این کاملا مشخصه..خودت به زودی می فهمی.فقط بهتر بود بپرسی چه کسی.
انتونین مصمم شد و پرسید :سرورم..کی حرکت می کنیم؟
ولدمورت پاسخ داد :تا شب حرکت می کنیم..اون شخص.نمی تونه خیلی دور شه...
................

نقد شود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 اردیبهشت 1387 20:28
نمایش جزئیات
آفلاین
کنار دریاچه
ریگولوس با بی قراری در کنار دریاچه حرکت میکرد و به دنبال دهانه ورودی غار میگشت. پس از مدتی بلاخره توانست آن را پیدا کند . با عجله به سمت دهانه ورودی غار رفت و سعی کرد داخل غار ، جاییکه کریچر تعریف کرده بود ، شود. با وجود تلاش زیادی که برای ورود به کار برد موفق نشد ، با عصبانیت لگدی به دیوار غار زد . سعی داشت به هر طریقی که شده قاب آویز را پیدا کند اما چطور؟چگونه میتوانست وارد غار شود؟ تنها دو نفر این را میدانستند! نفر اول لرد سیاه که حتما تا کنون از نقشه ریگولوس با خبر شده و تشنه به خون اوست و نفر دومی کسی است که اکنون در خانه ، بر روی تخت خواب اتاقش ،خوابیده است. کریچر !!

شیون آوارگان
بلاتریکس در مدت زمانی اندک گروهش را برای انجام دستور ولدمورت آماده ساخته بود و با غرور و ابهت برای اعضای گروهش برنامه حرکتشان و هدف و مسیر سفر را برای آنها بازگو میکرد:
خوب گوش کنید!همون طور که میدونید لرد سیاه بار دیگر من رو برای فرماندهی و سرپرستی گروه انتخاب کرده، هممون باید با همدیگه متحد بشیم تا بتونیم طبق خواسته لرد عمل کنیم و فنجان باستانی هفلپاف رو که اهمیت زیادی برای لرد داره پیدا کنیم و به ارباب تقدیم کنیم. فنجان طبق گفته ارباب در خانه هپزیبا اسمیت که نواده هلگا هافلپاف هست قرار داره! ما باید به اونجا بریم و هر چه سریع تر فنجان رو برای لرد بیاریم...امیدوارم این بار مثل قبل کسی وجود نداشته باشه که بخواد با من در بیفته...چون اینبار دیگه مثل دفعه قبل نیست!
بلاتریکس با تهدید نگاهش را به سامانتا دوخت و چشم غره ای را نثار او کرد و با صدای بلند ادامه داد :خیلی خوب...همگی متوجه شدید که هدف ما چی هست...خانه هپزیبا باید جایی در دهکده گودریکز هالو باشه!...پس همگی با فرمان من ، حرکت میکنیم!
مرگخواران پشت سر بلاتریکس یک به یک غیب شدند و در طی چند ثانیه همگی به ردیف در پشت سر بلاتریکس در گودریکز هالو ظاهر شدند و جستجوی خود را برای یافتن خانه هپزیبا و فنجان ارثیه اش شروع کردند.

در خانه بلک ها
ریگولوس با آرامش طوری که کریچر را نترساند او را صدا میزد.چند دقیقه ای طول کشید تا کریچر به خود بیاید و ریگولوس بتواند به او بفهماند که در امان است و دیگر از ولدمورت خبری نیست .
کریچر با لرزش خفیفی در مقابل ریگولوس تعظیم کرد و ایستاد.ریگولوس از او خواست تا او را با خود به غار ، به جاییکه ولدمورت قاب آویز را پنهان کرده بود ، ببرد. و اینبار ،بر خلاف بار قبل، کریچر به خاطر اطمینان و علاقه ای که به ریگولوس ، ارباب جوانش ،داشت با علاقه پذیرفت تا او را در این سفر همراهی و راهنمایی کند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
im back... again!
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 16:07
نمایش جزئیات
آفلاین
کریچر با بدنی لرزان در میان ماسه های ساحل رها شده بود.چشمان خاکستری رنگش از شدت نور افتاب می سوخت و تمام بدنش درد می کرد.احساس می کرد که ذهنش خالی از هرگونه ارزو و امیدی شده و نمی دانست که این پایان راه نخواهد بود.زیرا دقایقی بعد کریچر با حالت بیمارگونه روی ماسه ها به خواب نرفته بود.بلکه ریگولوس اورا احضار کرد.

در خانه :

عکس بزرگی از همه ی افراد خانواده ی بلک روی دیوار اویزان شده بود و فرشینه ی خانوادگی بلک درست روبروی اتاق ریگولوس روی میز بلندی که افتخارات خانواده ی بلک را شامل می شد گزاشته بودند.ریگولوس با چهره ای وحشت زده به چشمان خاکستری رنگ جن خانگی خیره شد و با صدای ارام گفت :اون ..ازت چی خواست کریچر؟
_س...سرورم....یک نوشیدنی....ی..یه..یک.نوش.
ریگولوس با مهربانی گفت :اوه کریچر،تو نیاز به استراحت داری.درموردش فکر نکن.لازم نیست حرفتو تکرار کنی...به اتاق بالایی برو....یادت نیست که از کجا وارد اون ساحل شدید؟
کریچر با لرزش گفت :از ...غار میانی .
ریگولوس وحشت زده تکرار کرد:ازت ممنونم ...حالا میتونی به اتاق بالایی بری..
_اما قربان..
_این یک دستوره کریچر
دقایقی بعد کریچر با حالتی بیمار گونه سالن خانه ی باستانی بلک را ترک کرد.ریگولوس زیر لب غرید : جادوگر ..احمق.....
سپس طوری که صدایش به گوش کریچر برسد گفت:من برای مدتی خانه را ترک می کنم.
هیچ پاسخی نشنید زیرا ان چشمان خاکستری رنگ به خوابی فرو رفته بود که اندکی از لرزش بی وقفه ی بدنش می کاهید.

شیون آوارگان
ولدمورت با شادی به مرگخواران خیره شده بود.دلش می خواست فریاد بکشد ولی بروز احساسات شادمانه در مقابل خدمت گزارانش درست نبود .با همان صدای سرد همیشگی گفت :مرگخواران من....قاب آشویز جاودانه شد و حالا بدنبال شی هستم که ان هم برایم مهم است..بسیار مهم ،عده ای از شما به دنبال یافتن میرید.بلاتریکس ،سریعتر گروهتو انتخاب کن..سه نفر به دنبال یافتن این شی اسرار امیز حرکت می کنند و ....
انگشتان بلند سفیدش را روی ساعد دستانش کشید و گفت :ریگولوس بلک.
خبری نبود...دقایقی گذشت ولی ریگولوس نیامد.با چشمان سرخرنگش به دیوار خیره شد و گفت :می دونستم...بلاخره کار خودشو کرد.
سپس ادامه داد :لوسیوس و انتونین هم با من میان...باید دوست عزیزمون ریگولوس رو پیدا کنیم
لحن سردش لرزه به دل همه ی مرگخواران انداخت و درحالی که نفرت همیشگی در صدایش موج می زد گفت :ان شی ....فنجانیست که روی دسته اش یک گورکن قرار دارد...فنجان هافپاف.

.........
نظر من :بنظرم بهتره توی این داستان نحوه ی این که یکی یکی جانپیچ ها رو پیدا می کنه لرد سیاه صحبت کنیم .پستمو طولانی نکردم که خیلی جلو نره داستان تا نفر بعدی بتونه پست بزنه

نقد شود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/2/29 16:27:18
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 08:05
نمایش جزئیات
آفلاین
_داریم میرسیم.خودتو آماده کن موجود کثیف!
کریچر که هنوزخیره به منظره پشت سرش بود به خود آمد و متوجه محیط اطرافش شد.آنها در غار دیگری قرار داشتند . تاریکی فضای اطرافشان را فرا گرفته بود.کریچر با چشمان خاکستری درشتش به سختی در میان تاریکی دریاچه ای بزرگ و سیاه را در مقابلش تشخیص داد.کمی جلوتر ، در میان آبهای تیره ، جزیره ای کوچک خودنمایی میکرد.جن به چهره ولدمورت نگاهی انداخت ، چشمان قرمز و آتشینش مملوء از هیجان و شادی بود و کریچر به هیچ وجه نمیتوانست دلیل شادی اربابش را درک کند.کریچر با بی قراری نگاه دیگری به غار انداخت.تاریکی ، سکوت و سرما،همه و همه او را میترساندند.در دلش آرزو میکرد که اربابش ،ریگولوس،به نجاتش بیاید.بدنش به شدن میلرزید و حتی خود نیز نمیدانس که لرزش بدنش به خاطر سرماست یا ترس!

قایق با لرزش خفیفی از حرکت ایستاد.ولدمورت با چشمان بی روحش نگاهی به جن انداخت . دستان سفید و استخوانیش را به سمت کریچر دراز کرد ،گردن کوچک و باریک جن را گرفت و او را به سمت خشکی پرتاب کرد.کریچر به شدت به ستون کوتاهی برخورد کرد.درد را در تمام بدنش حس میکرد،اما از ترس سریعا بلند شد و در کنار ستون ایستاد.
ولدمورت پوزخندی را نثار جن کرد و از قایق پیاده شد،با هیجان به سمت ستونی که کریچر در کنارش ایستاده بود حرکت کرد. چشمانش بر روی جسمی ثابت مانده بود ، کریچر نگاه او را دنبال کرد و چشمش به چیزی شبیه به یک قدح که پر از معجونی سیاه رنگ بود افتاد . ولدمورت در کنار کریچر ایستاد و به مایع تیره رنگ درون قدح چشم دوخت .سپس نگاه بیرحمانه ای به کریچر انداخت و با لحنی آمرانه خطاب به او گفت : بخورش!
کریچر با نگرانی به مایع درون قدح نگاه کرد.هیچ علاقه ای به انجام دستور ولدمورت نداشت.ولدمورت چوب جاویش را به سمت جن نشانه گرفت و با صدای بلندی فریاد زد : گفتمم بخور!
کریچر با ناامیدی نگاهی به چهره ولدمورت که از خشم به بر افروخته شده بود،انداخت. سلانه سلانه به قدح نزدیک تر شد و با بی میلی شروع به خوردن کرد. با خوردن اولین جرعه سوزشی شدید را در درونش حس کرد ... تمام وجودش را در حال شعله ور شدن میدید . اما به خوردن ادامه داد تا...

« خود را در قبرستانی باستانی یافت . ده ها چهره سیاه پوش دور تا دورش را احاطه کرده بودند.کریچر با تعجب به آنها چشم دوخته بود.چشمان درشتش با سرعت در حدقه میچرخیدند،صدای هیس هیس بلندی را در نزدیکیش میشنید،سعی کرد تا خود را غیب کند اما نمیتوانست! برخورد چیزی لزج را بر مچ پایش حس کرد که به سرعت از روی بدنش به بالا می آمد. نگاهی هراسان به جسم مشکوکی که لحظه به لحظه به سمت گردنش نزدیک تر میشد ، انداخت. مار عظیم الجثه خود را به گردن او رساند. نگاه سرد و بی حالت خود را بر روی پوست خاکستری رنگ کریچر ثابت نگاه داشت و بعد از لحظه ای با بی رحمی تمام نیش زهر آلود و تیز خود را در گوشت نرم کریچر فرو کرد و...»

ولدمورت با دقت به کریچر که هنوز در حال خوردند معجون بود نگاه میکرد.شادی در تمام وجوه صورتش نمایان بود و با هر ناله و فریاد رقت بار جن ، صدای خنده ء گوش خراشش فضا را پر میکرد.

کریچر با صدایی بلند ارباب خود ، ریگولوس ، را صدا میزد و او را برای کمک فرا میخواند.افکار وحشتناک و دلهره آوری او را به شدت آزار میداد. تصمیم گرفت ، دست از خوردن بکشد ولی با سقلمه ولدمورت ،دوباره شروع به خوردن کرد. خورد و خورد تا قدح از معجون خالی شد.کریچر خود را بر روی زمین انداخت.درونش به شدت میسوخت و با التماس از ولدمورت درخواست جرعه ای آب کرد.
ولدمورت با بی تفاوتی قاب آویز را از درون ردایش بیرون آورد و آن را در قدح خالی انداخت.چوب جادویش را به سمت قدح گرفت آرام زیر لب وردی را زمزمه کرد و قدح بار دیگر از معجون سیاه رنگ پر شد.
ولدمورت بی توجه به جن به سمت قایق رفت و سوار بر قایق شد.چشمان آتشینش بدون کوچکترین تاسفی بر روی جن ثابت شده بودند.قایق به راه افتاد و صورت سفید و مار مانند ولدمورت به تدریج در تاریکی ناپدید شد.

_________________________
با تشکر از نقد های قبلی من تمام سعی خودم رو کردم تا به راهنمایی های شما عمل کنم برای دیدن بازده کارم ازتون درخواست نقد این پست رو هم دارم.
در مورد فونت ایتالیک هم که فرمودید متاستفانه نتونستم پیداش کنم.میشه اسم فونت رو بگید؟
بینهایت مرسی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/2/29 8:43:23
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/2/29 11:52:47
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/2/29 12:15:17
im back... again!
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: شنبه 28 اردیبهشت 1387 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
بدن کریچر می لرزید.تصور شکنجه شدنش هم اورا به لرزه می انداخت.احساس خوبی نداشت.اگر ریگولاس از او نخواسته بود...هیچ وقت مجبور به انجام ان کار نمی شد.
ولدمورت به چشمان خاکستری رنگ کریچر خیره شد و زیر لب گفت :جن کثیف؛ نگران نباش ....فعلا باتو کاری ندارم..نه تا وقتی که اون کار را انجام نداده ای ...
ذهن کوچک کریچر سرشار از افکاری شد که به شدت ازارش می داد چه کاری ؟او باید چه کاری را انجام می داد و بعد از ان چه بلایی به سرش می امد؟ایا ریگولاس ارباب اصیلش اورا از چنگال ولدمورت رهایی می داد؟

قندیل های بلند از دیواره های غار تاریکی که یک قایق کوچک چوبی از ان عبور می کرد اویزان شده بودند و صدای تق تق حیوانات روی دیواره ی غار ها که سنگ هارا با دندان هایشان خورد می کردند کریچر را ازار می داد.ولدمورت با چشمان سرخش به دیواره های غار چشم دوخته بود و احساس میکرد که انشب بهترین دوره ی زندگی اش است.پیدا کردن اولین جانپیچ کار ساده ای نبود.ان هم ارثیه ی سالازار اسلیترین .

بعد از عبور از مجراهای زیر زمینی قایق به شدت شروع به لرزیدن کرد و ولدمورت قه قه ای سر داد .کریچر می لرزید اما دقایقی بعد همه چیز تغییر کرد.

کریچر ارام ارام چشمانش را باز کرد.نور خیره کننده ی خورشید چشمان خاکستری رنگش را ازرد.بعد از ساعت ها شناور بودن در ان غار تاریک وجود خورشید موهبتی بود.

گل های سفید رنگ سطح زمین را پوشانده بود انسوتر غاری دیگر دیده می شد که صنوبر ها و بلوط ها از سه جهت احاطه اش کرده بودند.روی دیواره های بیرونی غار پوشیده از خزه و علف های هرز بود ودر ضلع شرقی ان یک ردیف درخت گیلاس شکوفه داده بود.راه باریکه های داخل غار هنوز پابرجا بودند و ردیقی از بوته های گل سرخ از میان ان ها می گذشتند و اما فضای بیرون پربود از نرگس های زرد و سفیدی که عطر دل انگیزشان د ر هوا اکنده بود و همراه با چمن های سبز با هر وزش باد به رقص در میامدند.

کریچر به زیبایی هایی خیره شد که روبرویش به تصویر کشیده شده بود ولی دقایقی بیش نگذشت که صدای سرد و بیروح لرد تاریکی اورا بخود اورد.

نقد شود.

با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: شنبه 28 اردیبهشت 1387 11:55
نمایش جزئیات
آفلاین
کریچر با وحشت به اطراف سر می چرخاند. فضای غار سرد و مرطوب و نیمه تاریک بود. لرد لگدی به جن زد که باعث شد با دیوار مقابلش برخورد کند.
نوری نقره ای رنگ از چوبدستی ولدمورت به جن برخورد کرد و خون گرم کریچر بر سنگ سرد غار پاشید.
مرز نورانی درگاه قوسی شکلی بر دیوار پدیدار شد و سنگ خون آلود ناپدید شد.
پشت ورودی جدید تنها سیاهی دیده می شد.
لرد چوبدستیش را به آرامی از روی زخم کریچر گذراند. بریدگی بهبود یافت. لرد موذیانه زمزمه کرد:«هنوز لازمت دارم آشغال!»

کریچر به سختی ایستاد. سرش گیج می رفت و تنش از شدت ضعف و سرما می لرزید.
ولدمورت با لگدی دیگر جن را به داخل تاریکی هدایت کرد و خود از پشت سر وارد شد.

دریاچه ای تیره پیش چشمان کریچر پهنه گسترده بود و مه سبز رنگ غلیظی بر بالای آبهای شومش می درخشید.
ولدمورت در حاشیه ی دریاچه جلو رفت، دستش را در فضای خالی بالا برد و به چیزی نامرئی چنگ انداخت. با نوک چوبدستی به مشتش ضربه ای زد.
زنجیر تابناک سبز رنگی از دریاچه تا دست ولدمورت ظاهر شد. زنجیر به زمین افتاده، به دور خود پیچید و سایه ی سیاهی را از اعماق دریاچه به ساحل کشید.

ولدمورت زیر لب غرید:«سوار شو!»
جن به قایق کوچک نگاه کرد و بی هیچ حرفی سوار آن شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1387/2/28 12:43:48
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1387/2/28 15:19:57

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387 17:44
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس شادمان در مقابل لرد زانو زد و قاب آویز را با احترام به او تقدیم کرد.در چشمانش شادمانی موج میزد و با علاقه ای خاص شادی را در صورت اربابش جستجو میکرد. اما چیزی نیافت.ولدمورت پس از بر انداز کردن قاب آویز ، با چشمان به رنگ خونش به بلاتریکس که در مقابلش زانو زده بود نگاه کردو با لحنی خشک به او گفت : سریع ریگولوس را بیار اینجا!
بلاتریکس مایوس و نا امید از جایش برخواست و به دنبال ریگولوس از اتاق خارج شد.

*******
ریگولوس که اضطراب در چشمانش موج میزد به ولدمورت نزدیک شد و در مقابل پای او زانو زد و با صدایی لرزان گفت : با من کاری داشتید ارباب؟
ولدمورت ریگولوس جوان را به سردی بر انداز کرد و گفت : هممم...آره. باید خدمتی برام بکنی ریگولوس.
چشمان ریگولوس از خوشحالی برق زد،خوشحال از اینکه میتواند خدمتی به اربابش بکند، با خوشحالی و هیجان گفت:هرچی شما امر کنید سرورم.
ولدمورت گفت: باید یه جن خونگی برای بیاری.جنی که برای شما کار میکنه...هرچه سریع تر اونو برام بیارش... برای مدت کوتاهی به اون نیاز دارم و بعدش اون رو میتونی برگردونی خونه.
ریگولوس در حالی که به شدت از درخواست ولدمورت تعجب کرده بود ، سرش را به حالت اطاعت پایین آورد .

*******
ریگولوس با هیجان در آشپزخانه به دنبال کریچر میگشت و او را صدا میزد .
کرچر با صدای تق بلندی ظاهر شد!
کریچر در مقابل ریگولوس با متانت تعظیم بلند و بالایی کرد و گفت: بله ارباب؟ با کریچر کاری داشتید؟
ریگولوس گفت : کریچر ! میخوام یک کاری برام انجام بدی ... اوه کریچر این افتخاره بزرگیه که نصیب من و تو شده.
کریچر گفت: کریچر هر کاری رو که ارباب بخواد براش انجام میده.
ریگولوس با شادی هرچه تمام تر گفت : لرد تاریکی نیاز به یک جن داره ...اون تورو انتخاب کرده کریچر! تو باید با اطمینان هر کاری رو که اون بهت دستور میده انجام بدی و ... بعدش میتونی برگردی خونه.
کریچر با وجود ترس و دلهره ای که داشت ،حرف اربابش را پذیرفت .

*******
جن به شدت میلرزید و پشت سر ولدمورت در کنار دریاچه حرکت میکرد.هیجانی در چهره ولدمورت موج میزد .
به دهانه غار رسیدند ، کریچر از ترس در مقابل غار متوقف شد.ولدمورت نگاه تندی به جن انداخت و جن با قدم هایی آهسته وارد شد.

*******

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/2/26 17:58:46
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/2/26 18:10:31
im back... again!
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387 16:50
نمایش جزئیات
آفلاین
مورفین دستش را به کوبه ی در بزرگ هاگوارتز گرفته بود. اما برای در زدن تردید داشت. با خود اندیشید:«چرا از همون اول به فکرم نرسید؟ چرا قاب آویز رو پیش دامبلدور نیاوردم؟ اینطوری هم جاش امن تر بود و هم... ساموئل پیر الان زنده بود.» بغض بی رحمانه گلویش را فشرد. از خودش بدش آمد. سر به سمت جاده ی منتهی به هاگزمید گرداند.
دانه های یخ زده ی برف به دست بوران سوزناک شبانه در جاده ی سوت و کور می رقصیدند.
تصمیمش را گرفت. باید به مغازه ی ساموئل برمی گشت و قاب آویز اصلی را برای دامبلدور می آورد. شنل کهنه اش را به خود پیچید و در جاده ی هاگزمید سرازیر شد.

***

مرگخواران کم کم آماده ی حرکت می شدند.
بلاتریکس گفت:« برمی گردیم ناکترن! شاید بتونیم اونجا چیزی پیدا کنیم که کمکمون کنه بفهمیم مورفین از اونجا به کجا رفته.»
چشمها با نفرت بلاتریکس را برانداز کردند.

***

آتش شومینه ی مغازه با شعله های سبز زبانه کشید و مورفین از درون شومینه بیرون خزید.
بی معطلی به سمت فرشینه رفت و کنارش زد. آجرهای پشت فرشینه ویران شده بود و اثری از قاب آویز قلابی نبود.

تمام وجود مورفین یخ کرد. نمی توانست باور کند که بلاتریکس با این سرعت رد او را پیدا کرده، قاب آویز را به دست آورده و آنجا را ترک کرده باشد.
آن زن خود شیطان بود.

با ناامیدی دستش را داخل حفره ی دیوار کرد و به جستجو پرداخت. در کمال ناباوری دستش به سطح صیقلی قاب آویز خورد. انگشتانش را به دورش حلقه کرد، با سرعت بیرونش کشید و زیر نور ضعیف چراغی که از بیرون به داخل مغازه می تابید بررسی اش کرد. خودش بود. قاب آویز اصلی بود و چقدر عجیب بود که بلاتریکس به قاب آویز قلابی شک نکرده بود.

شادمان و با عجله به سمت شومینه رفت، اما ناگهان ایستاد. لبخندی که از شادی به دست آوردن قاب آویز بر لبانش نشسته بود محو شد. آهسته برگشت و به جسد بی جان ساموئل خیره شد. به خاطر کشتن پیرمرد، هرگز خود را نمی بخشید.
قاب آویز را به گردنش انداخت. سپس خم شد و جسد ساموئل را به دوش گرفت و آهسته به سمت شومینه حرکت کرد. باید خودش او را به خاک می سپرد، اینگونه شاید عذابش کمتر می شد.

ناگهان در مغازه به شدت گشوده شد. مورفین به سمت در برگشت و شبح شوم بلاتریکس را بر آستانه ی آن دید. آخرین تصاویری که دید چهره ی پیرمردی بود که از دوشش به زمین افتاد و نور سبز و قدرتمندی که بر سینه اش نشست.

***

بلاتریکس به آرامی به دو جسد کنار شومینه نزدیک شد، قاب آویز را از گردن مورفین بیرون کشید و دوباره به سمت در خروجی برگشت.

***

پیشنهاد می کنم ادامه ی داستان رو بر طبق کتاب پیش ببریم، یعنی لرد قاب آویز رو به هورکراکس تبدیل می کنه و به همراه کریچر اون رو در غار جاسازی می کنه و بعد از اون ریگولس بلک به کمک کریچر جای قاب آویز قلابی رو با اصلی جابجا می کنن.

اصیل زادگانی که با این پیشنهاد موافقن لطفا قبل از ادامه دادن داستان حتما و حتما اون قسمت از کتاب هفتم که صحبت هری با کریچر در خانه ی گریمولد هست رو مطالعه کنن تا بتونیم داستان رو به خوبی پیش ببریم.
ممنون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1387/2/26 17:04:33

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: شنبه 21 اردیبهشت 1387 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
صدایش را بلند کرد ،چشمان سیاهی در تاریکی شب می درخشید و با صدای بلند با غرور گفت :می بینید؟مثل همیشه ،لرد سیاه به داشتن مرگخواری مثله من افتخار می کنه،مطمئنم که حالا می فهمه چه احمق هایی رو به گروهش دعوت کرده .فقط من فقط من بودم که اون رو پیدا کردم
سامانتا با عصبانیت گفت :بلاتریکس ،حرف مفت نزن،قاب اویز رو باهم پیدا کردیم اگر من جلوی اون فرشینه وای نیاستاده بودم تو هم نمی تونستی هیچ کاری بکنی
بلاتریکس جیغی کشید و موهای بلند سیاهش را در اطرافش پراکنده ساخت سپس گفت :دهنتو ببند ،اشغال کثیف
آنی گفت :مطمئنی که خودشه بلا؟
دندان قروچه ای کرد و با تاکید گفت :بلاتریکس .
چشمانی که از عصبانیت سرخ شده بود به صورت لاغری دوخت که درمیان موهای اشفته ی انی پنهان شده بود و سپس گفت :خودشه ،می توانم قدرت جادویی اش را حس کنم.
سامانتا روی زمین تف کرد و سپس گفت :بلا ...بلا...کافیه به ارباب بگم که تو اون قاب اویز رو گم کردی ...کارت برای همیشه ساختس !
ناخن های تیزش را در گوشت دستانش فرو کرد و زیر لب گفت :خفه شو اشغال کثیف ،من اون رو برگردوندم و همین برای لرد سیاه کافیه .اوه سرور من خیلی بیشتر از شما احمق ها می فهمه ،خیلی بیشتر .
سامانتا گفت : اوه این قدر هم مطمئن نباش بلا،فکر نمی کنم او به خادمان دست و پا چلفتی اش پاداش دهد.
بلاتریکس با چشمان مرموزش به صورت سرد سامانتا خیره شد و سپس گفت :خفه شو بی خاصیت ،اگر حرفی در مورد قاب اویز به سرورم بزنی ،اگر بهش بگی که چطوری اون رو دزدیدن ...فکر نکنم فراموش کرده باشم که اخرین دفعه توبودی که توی غذای نجینی سم ریختی.
رنگ از رخسار سامنتا پرید و من من کنان گفت :تو یک اشغالی
بلاتریکس پوزخندی زد و گفت :بهتره هرچه سریعتر به سمت عمارت ارباب حرکت کنیم .
سپس روی درروی اتش شومینه ایستاد و فریاد زد :شیون آوارگان
............................
نفسش بند امده بود ،باورش نمی شد که ان مرد را کشته است .کسی که سالیان سال در بدترین لحظات به او کمک می کرد که از چشمان غضبناک پدرش مخفی شود.کسی که بار ها توی زندگی اش کمکمش کرد و حالا به قتل رسیده بود.....
امیدوار بود که قاب اویز اصلی را پیدا نکنند،قاب اویز اصلی در اعماق دیوار مخفی شده بود و قاب اویز بدلی که او در بچگی هایش با ان بازی می کرد و مغازه دار دوست خانوادگیشان به عنوان تولد ان را به او داده بود طوری قرار گرفته بود که اگر اجر را برمی داشتند بیرون می افتاد.حس کرد کارش حماقت بوده است اطمینان داشت که بلاتریکس لسترنج با این حقه ها گول نمی خورد .
نمی دانست به کجا برود .نمی دانست که سرانجام چه خواهد شد ،امیدداشت که قبل از مرگش شاهد این باشد که ان گردنبند دست وزارت خانه بیافتد می دانست که بلاخره بخاطر خیانت خواهد مرد .مثله همه ی کسانی که به او خیانت کردند.
کجا می توانست برود؟ایا به وزارت خانه می رفت و اجازه می داد که دستگیرش کنند و این گونه چند سال در ازکابان می ماند و از لرد سیاه دور می بود؟نه .نمی توانست زیرا اینگونه از سرنوشت قاب اویز با خبر نمی شد.ایا به هاگوارتز می رفت و با دامبلدور صحبت می کرد ؟بـــــــــــــله.این بهترین راه ممکن بود.دامبلدور به او پناه می داد.از این موضوع مطمئن بود.
..............................................................
با انگشت سوم دست راستش که انگشتری سبز رنگ ان را پوشانده بود علامت شوم روی ساعدش را لمس کرد.از لمس ان علامت لذت می برد .انگشتانش را لیسید و طعم علامت شوم بار دیگر احساس خوشی را به او داد .احساس غرور ،خودپسندی و فواداری.
تا دقایقی بعد همه ی مرگخواران گرداگرد بلاتریکس لسترنج ایستاده بودند و او قه قه زنان با وقار و غرور قاب اویز را بالا برده بود .
لوسیوس با چشمان بهت زده به قاب اویز خیره شده بود و زیر لب زمزمه می کرد :فکر نمی کردم به این زودی بتونی ....
بلاتریکس قه قه ی وحشتناکی سر داد و گفت :فکر نمی کردی لوسیوس ؟چطور فکرشو نمی کردی؟ کسی که بهترین و وفادارترین خادم لرد سیاهه نتونه قاب اویز رو پیدا کنه؟ مسخرست.
با غرور به چهره ی مرگخواران خیره شد و گفت :لرد سیاه تا دقایقی دیگر از راه می رسه و همتون می بینید که چطور به من پاداش می دهد.
و بار دیگر با قه قه ای که نشان از خودخواهی و غرورشدیدش بود پاسخگوی نگاه خشمگین ایگور شد.

دقایقی بعد لرد سیاه با وقار وارد شیون اوارگان شد و در حالی که تک تک مرگخواران را از نظر می گذراند گفت :اوه،بلا ،بلا ،باید اون قاب اویز رو پیدا کرده باشی که منو تا اینجا کشوندی وگرنه مجازات سختی را در پی خواهی داشت .
لبخند لبان خوشفرم بلاتریکس را پوشاند و با حالت چربگونانه گفت :ُسرورم این قاب اویز را تقدیمتون می کنم...هرچند باید خیلی زودتر از این اون رو پیدا می کردم .
ولدمورت بی توجه به چرب زبانی بلاتریکس قاب اویز را از دست وی کشید و سپس...

قه قه ی وحشتناک لرد سیاه ساختمان شیون آوارگان را لرزاند
سپس با عصبانیت برگشت و به چشمان بلاتریکس خیره شد :بلا داری با من بازی می کنی؟
_مم...من...سر..سرورم
_خفه شو ،این قاب اویز نیست ،نمی تونم باور کنم که فوادارترین مرگخوارم فرق یک شی اسباب بازی و باستانی را از هم تشخیص نمی دهد.شاید فکر کردی که بازی با لرد سیاه تا ساعاتی برات جذاب است؟
_سرووم ممن نمی دونستم،التماستون می کنم ،من رو ببخشید خواهش می کنم..سرورم
ایگور با چشمان تحسین برانگیزش به لرد سیاه خیره شده بود و لوسیوس از اعماق وجودش احساس شادی می کرد .
ولدمورت فریاد کشدید:بلا ،تو مستحق شکنجه ای ،اگر هم تا فردا قاب اویز را پیدا نکنی چنان بلایی به سرت می اورم که ارزوی مرگ کنی .کریشــــ..
بلاتریکس روی پاهای سرد ولدمورت افتاد و درحالی که اشک می ریخت گفت :نه سرورم،التماستون می کنم ...قاب اویز رو پیدا می کنم
چشمان سرخ ولدمورت در حدقه چرخید و به ارامی گفت :اون که وظیفته ،یک معامله در برابر جونت ،سامانتا چیز هایی به من گفته در مورد این که مورفین قاب اویز رو از تو دزدیده.
بلاتریکس با چشمان اشک الود و سرخش به چهره ی شادان سامانتا خیره شد و گفت :پیداش می کنم قسم می خورم
ولدمورت فریاد کشید :کریشـــــیو
بلاتریکس روی زمین افتاد و ولدمورت ادامه داد :اگر تا فردا قاب اویز را پیدا نکنی بلایی به سرت می ارم که....
سپس ادامه داد :همه ی مرگخواران به سردستگی بلاتریکس که خودش باید این ماجرا رو تموم کنه به دنبال قاب اویز می گردید و از دستورش اطاعت می کنید،اون قاب اویز برای من خیلی مهمه.
سپس اتاق را ترک کرد و بلاتریکس که برای اولین بار در عمرش سر افکنده شده بود تنها گزاشت.با چشمان سرخ اشک الود به مرگخواران خیره شد و گفت :همتون استراحت کنید یک ساعت دیگه حرکت می کنیم
لوسیوس ایگور و سامانتا پوزخندی زدند و اتاق را ترک کردند.

...............................................
نیمه شب :مدرسه ی هاگوارتز
......
......

نقد شود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!