ریونی ها نگاه هایشان را از یکدیگر گرفته و معطوف شخصی کردند که با حالتی مصلوب مقابل یکی از پنجره های قدّی برج ایستاده بود. آقای زاموژسلی بود.
- ما که داریم حرف می زنیم کاری به ...
- سکوت! امواج سخنانتان بر دنگ اثابت نموده تعادلش بر هم می زند.
ریونی ها کمی به سمتی چرخیده و نگاه کاملتری به مسئله یافتند؛ حشره ای کوچک و سیه چرده با بال هایی نحیف گوشه ای از کت آقای زاموژسلی را گرفته و با تقلا به جلو می کشید.
پیف.
باد از بینی خارج شده یک ریونی حشره را از مسیرش منحرف کرد.
- این الان داره چی کار می کنه؟

-اینجانب را به سوی دورمشترانگ می برد.
حشره همچنان تقلا می کرد و کم مانده بود بال هایش کنده شود و امواج تنفسی حاضرین بود که او را از سویی به سوی دیگر تاب می داد، حشره خسته و آشفته دست از کشش برداشته و به پشت بر نرده های سنگی دراز کشید. تاریخ مصرف وی به پایان رسیده بود و آقای زاموژسلی این را خوب می دانست. پس آن موجود را برداشته و در مقابل صورت نگه داشت.
- ای دینگ...
حشره با آشفتگی به چهره خونسرد لادیسلاو خیره شد، امواجی از نگرانی آرامش را از وجود او بزدوده بود.
- که دنگ خطابت می نماییم...
دینگ تاب این لحظات را نداشت، سرانگشتان آن مرد را گرفته و با چشمانی اشکبار بدو زل زد.
آقای زاموژسلی لحظه ای با نگاهی پر از شک و تردید بر حشره خیره شد.
- بر عکس نگفتیم؟ دنگی نبودی که دینگ خطابت می کردیم.
حشره چینی به پیشانی انداخت که نشان از تفکر بود و سپس با اطمینان سرش را به نشانه نهی تکان داد.
- آسوده گشتیم... دیگر به دردمان نمی خوری! فووووت.
دینگ با فوت لادیسلاو به پیرون پرت شده و در هوای صبحگاهی محو شد و صدای فریادش هم به گوش کسی به جز خودش نرسید؛ جییییر!
آقای زاموژسلی برگشت و به ریونی ها نگاهی انداخت. ریونی ها با نگاهی غریب و تهی از هر حسی به او خیره شده بودند. او موجود پلید و فریب خورده ای بود، فریب خورده؟!
- آه... وی به تنهایی بدان سرای رفت؟ ما را با خویش مبرد؟!
چند قدم این طرف و چند قدم آن طرف رفته و با نگرانی با خود زمزمه کرد:
- وای بر ما... وای بر ما گر پس از آن جانورک رسیم...
سپس سر خویش بالا آورده و به نقطه ای خیره شد. سپس به سوی پنجره دویده و بال بال زنان شروع به پرواز کرده و در افق ناپدید شد.
ریونی ها نیز شانه ای بالا انداخته و بحث شان را از سرگرفتند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



















»


در آمده و با چکش نامریی مشغول کوفتن بر سر کورنلیوس آگریپا شد. این عمل که از یک نامه کاملا بعید بود، باعث شد کیمیاگر نام برده برای بار دوم از زمان ورودش به ریونکلاو، با آتش شومینه شعله ور شود!
