در كوچههاي تاريك و مهآلود داياگون شبح مردي به چشم ميخورد كه به سرعت حركت ميكرد. شنل بلندي پوشيده بود و باشلقش را بر روي صورتش كشيده بود به طوري كه صورتش ديده نميشد. سريع حركت ميكرد و اصلا نگاهي به ويترين مغازهها نميكرد؛ سريع حركت ميكرد و مي دانست به كجا ميرود. برخي مغازهداران با شك و ترديد به وي مينگريستند و برخي با ديدن وي در گوشي صحبت ميكردند. اما او اصلا توجهي به نگاههاي سنگين و ترسآلود نداشت. شايد چون مدتها بود كه به اين نگاهها عادت كرده بود.
ناگهان سرعتش را كم كرد و در برابر مغازه «چوبهاي جادويي پروفسور كوئيرل» ايستاد. سعي كرد بار آخري را كه اين مغازه را ديده بود به خاطر بياورد. مغازهاي كوچك، ساده و دوستداشتني با انواع چوبهاي جادويي. آن موقعها كسي از اين مغازه دل شكسته و خسته بيرون نميآمد.
اما حالا خيلي چيزها فرق كرده بود. كار پروفسور كوييرل حسابي سكه شده بود. الان مغازه خيلي بزرگتر شده بود با قفسههايي پر زرق و برق. چندين جن خانگي در كار مغازه كمك ميكردند و دستورات كوييرل را اجرا ميكردند. كار كوييرل اينقدر بالا گرفته بود كه براي حسابرسي مغازه يك گابلين استخدام كرده بود. كف و سقف مغازه با بهترين سنگهاي قيمتي و نقاشيهاي زيبا تزيين شده بود. «مغازه چوبهاي جادويي پروفسور كوييرل» تبديل شده بود به يكي از بزرگترين و پرمشتريترين مغازههاي داياگون.
مرد آه سوزناكي كشيد و به آرامي به سمت در رفت؛ يك جن خانگي در را باز كرده و تعظيمكنان با لحن چاپلوسانهاي گفت: «به مغازه چوبهاي جادويي پروفسور كوييرل خوش آمديد. در اينجا بهترين چوبها با ارزانترين قيمتها عرضه ميشود.» مرد باشلقش را كنار زد و جن چند قدم به عقب پريد و به زمين خورد. موهاي قرمز مرد به روي شانهاش ريخته بود و بر چهره مصمم او جاي چند زخم عميق وحشتناك به چشم ميخورد، زخمهايي كه از هميشه تازهتر مينمود.
بيل ويزلي: پروفسور داخل مغازست؟
جن(با چشماني گشاد): نه. ارباب كوييرل زودتر از ساعت 12به مغازه تشريف نميارن.
بيل از جيب شنلش يك چوب جادويي اعلا درآورد كه نوشتهاي كوچك از آن آويزان بود. نگاهي دردناك به چوب كرد و به آرامي با خودش زمزمه كرد: طول 24 سانت، بيد مجنون، رشته قلب اژدها. چوب را به جن داد و گفت: من اين چوب رو پس آوردم.
جن از زمين بلند شد و خودش را جمع و جور كرد و پرسيد: آيا مشكلي داشته؟ درست طلسمها رو اجرا نميكنه؟ ترك برداشته؟ نه، امكان نداره. تشريف بيارين داخل مغازه و از چوبهاي جديد ما ديدن كنيد تا من اين چوب شما رو آزمايش كنم.
بيل: احتياجي نيست. اين چوب هيچ مشكلي نداره. خيلي هم خوب كار ميكنه. اما يه چوب، هر چي هم كه عالي باشه، روح سازندش رو با خودش همراه داره؛ چوبي كه باعث بشه قلبها از هم دورتر بشن به هيچ دردي نميخوره.
بيل آخرين نگاهش را به مغازه كرد و آهي ديگر كشيد، باشلقش را روي صورتش كشيد و در كوچههاي مهآلود داياگون از نظر پنهان شد. جن كه معلوم بود نفهميده بيل چي گفت، چوب رو وارسي كرد و چشمم به نوشتهاي افتاد كه از چوب آويزان بود. بازش كرد و از آنچه ميديد بيشتر متعجب شد:
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

ممنون همه خوبن ! امرتون لطفا؟

) و بعدش فرار نمی کردند.