سرژ ميره و دورو بر كافه خلوت ميشه
يه هو جورج كه تازه وارده وارد ميشه (حرف پول ميزدي نميومد)
وقتي وارد ميشه با صحنه بدي مواجه ميشه ميبينه برادر حميد از دباره داره با اون دوختره (هولو)صحبت ميكنه تا دامبل رو دور ميبينه اين جور كارا ميكونه. به سرش ميزنه بره حال اين حميد (امر به معروف كون) رو بگيره ميره سمت همون ميزه اخر و يواشكي به پشت حميد ميزنه
جرج:هي برادر حميد چطوري
حميد كه ترسيده بود با تعجب و ترس ميگه
حميد:هان...تويي بابا ترسيدم گفتم دامبله خوبم
جرج تو دلش ميگه فعلا خوبي. با حالت مليحي ميگه
جرج:برادر حميد دلم واست تنگ شده بود ميخواستم ببينمت
حميد:اتفاقا همين چند لحظه پيش زكر خيرت بود(البته اين حرف را با نفرت ميگه)
جرج كه نگاهش به دختره ميوفته تازه متوجه ميشه حميد با چه كسي داره صحبت ميكنه چون دور بود نشناخته بود اون چو بود(هولو)رو به چو ميكنه و ميگه حالت چطوره چوي عزيز
چو باخجالت ميگه:خوبم مرسي
جرج برميگرده به سمت برادر و ميگه:چي شده اومدي اينجا و با چوي عزيز (عزيز رو با چنان ابو تابي ميگه كه چو به رنگ لبو در مياد)صحبت ميكني.
برادر با عصبانيت ميگه:هيچي همين طوري حالا كاري داشتي
جرج با نيشخندي ميگه:نه عزيزم ميخواستم بهت يه چيزي بدم بخوري حال كني
حميد ميگه : بده ببينيم چيه
جرج يه اب نبات (BULL SHIT)از جيبش در مياره وبهش ميده
خوردن اب نبات همانا و از شدت بد بويي و بد تعمي بي هوش شدن حميد هم همانا
تمام افراد ان دورو بر ميزنن زيره خنده
جورج تو دل خودش ميگه به به الان بهترين موقه براي تور زدن بعد رو با چو ميكنه و ميگه:بريم بيرون باهات كار دارم
چو كه انگار منتظر بود اين حرف رو بشنوه ميگه:كجا بريم چيكار داري
اين 2 نزديك در رفتند كه ناگهان صداي پاي يك فردي را از پشت در شنيدند و در همان زمان برادر هم در حال بيدار شدن بود......
-----------------------------------------------------------------
ايا برادر بر سر تور زدن چو (هولو)با جرج دعوا ميكنه؟
آن فرد پشت در كه بود؟