جمعیت مردم بسیار زیاد بود که حتی نفس کشیدن در میان آن جمع کار حضرت نوح بود..(( چه ربطی داشت...؟؟ ربطش بود به آب هویجی که دیروز خوردید..))
مارکوس از یکی از تجمع کنندگان پرسید:
- ببخشید..جناب..اهم آقا..یارو..مستر..حمال با تو هستم...
مرد به طرف مارکوس برگشت و گفت:
فکر کردم به من توهینی شده..درست فکر کردم یا غلط...
مارکوس با ابهت گفت:
کاملا درست..من فلینت مئاون ژاندارمری...ا..چیکار می کنی ولم کن..کمک...آی...
مرد نه چندان قوی مارکوس را با یک دستش رو هوا گرفت و به 10 متر آن طرف تر پرتاب کرد...
مارکوس وانمود کرد که چیزی نشده و لنگ لنگان به جمعیت برگشت...
بلیز: کار منه...
و جلو رفت و از یکی از حاضرین در جمع پرسید:
ببخشید خانم...برای چی اینجا جمع شدن..؟؟؟؟!!!!
پیرزن یا خانم 90 ساله:
دارن..بمب های جادویی مفت میدن...گفتن بی خطره...ما هم چون خطر نداره داریم می خریم....
بلیز پرسید:
می دونید کی داره مفت میده...؟؟!!
پیرزن: میگن یکی از دوقلوی های ویزلیه...
بلیز: بسیار متشکرم...
و رو به ماررکوس گفت:
خودت که شنیدی....حالا باید دست به کار بشیم...
مارکوس:
خب..همگی گوش به فرمان من....بلیز تو از درب پشتی میری...من و گویل هم یهویی می پریم از جلو موچشو می گیریم....در ضمن صاحب مغازه اغفال شده..باهاش کاری نداشته باشید....
بلیز از کوچه بقلی رفت پشت مغازه...و مارکوس و گویل هم به زحمت خود را به صف اول جمعیت مغازه رساندن...
یهویی مارکوس فریاد زد:
حالا.......................................
همه ساکت شدند.....
بلیز پرید تو و مارکوس و گویل هم پریدن رو فروشنده بمب ها....
بلیز: شما به جرم توزیع رایگان بمب های جادویی بازداشتید....
مرد: من توزیع میکنم..کارگر افغانی ام...دارم نون شبم رو در میارم..فروشنده اونجاست...
و به جرج ویزلی اشاره می کرد که داشت از درب خارج می شد...
مارکوس چوبدستی کشید و فریاد زد:
آواداکداوارا..........
مارکوس: تف به این شانس خطا رفت.......
بلیز: مایک نگفت که بکشش..
و هر سه به سمت در رفتند.......
""" وای خدای من..نه.."""
صدای جرج بود......او لیز خورده بود......
بلیز: کار من بود...من اونجا رو لیز کردم........
وقتی به درب رسیدن...جرج روی زمین افتاده بود...و لوری بالای سرش در حالی که تخمه می شکوند چوبدستی در دست داشت.....لوری:
ببریدش..بازداشتگاه..بعدش دادگاه..بعد هم آزکابان...من باید برم دیاگون........
صحنه دستگیری جرج ویزلی:

و بدین ترتیب جرج ویزلی به سزای اعمالش رسید..........
***********************************************************
تا ماموریت جدید ندادم پست نزنید...................................ریاست ژاندارمری
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج






