کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
142
نفر همین الان آنلایناند
90 نفر در «انجمن»
3 عضو
139 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 90
-
آرشیو گالری 45
-
بخشهای دیگر 3
اعضای آنلاین
51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
ژاندارمری هاگزمید
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

_اخه چه طوري شلاق به خودمون بزنيم
گتافيكس كه تازه به هوش اومده بود گفت من ميزنم
اوخ اوف
پس از خوردن شلاق فردا صبح
بايد خودمونو به ژاندارم برسونيم و بريم به هاگوارتز باشه؟
_باشه"معاون"
در هاگوارتز
_خوب اينجا محل استقرارمون خوبه همه چيو زير نظر داريم وزير هم ديگه كم كم بايد پيداش شه
يه صد تا سرباز از دور پيدا بودن و يه كله زرد وسطشون پيدا بود
_ا.....وزير اومد
اونجارو نگاه سرژ و ادي ماكاي و ققنوسو سدريك
دهن سه كاراگاه با هم دهنشون باز ميمونه
اونا مجهز به اسموتن...خداي من
بايد مايكو خبر كنيم
نه ابله خودمون اين كارو ميكنيم تا مورد تشويق واقع شيم
دوكاراگاه ديگه:او...يه
با يه طناب هر سه پايين ميرن نوبت به ماركوس كه ميرسه چون سنگين بوده طناب پاره و ماركوس چهار پاره رو زمين ديده ميشن
اولش كه خوب نبود
از پشت ميرن پشت حذبيها
دستا بالا كودكان من
اينجا اخر خطه
......................................
گتافيكس كه تازه به هوش اومده بود گفت من ميزنم
اوخ اوف
پس از خوردن شلاق فردا صبح
بايد خودمونو به ژاندارم برسونيم و بريم به هاگوارتز باشه؟
_باشه"معاون"
در هاگوارتز
_خوب اينجا محل استقرارمون خوبه همه چيو زير نظر داريم وزير هم ديگه كم كم بايد پيداش شه
يه صد تا سرباز از دور پيدا بودن و يه كله زرد وسطشون پيدا بود
_ا.....وزير اومد
اونجارو نگاه سرژ و ادي ماكاي و ققنوسو سدريك
دهن سه كاراگاه با هم دهنشون باز ميمونه
اونا مجهز به اسموتن...خداي من
بايد مايكو خبر كنيم
نه ابله خودمون اين كارو ميكنيم تا مورد تشويق واقع شيم
دوكاراگاه ديگه:او...يه
با يه طناب هر سه پايين ميرن نوبت به ماركوس كه ميرسه چون سنگين بوده طناب پاره و ماركوس چهار پاره رو زمين ديده ميشن
اولش كه خوب نبود
از پشت ميرن پشت حذبيها
دستا بالا كودكان من
اينجا اخر خطه
......................................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

هافلپاف هرم نبض زندگي ماست در شرجي عشق و اشتياق
جزئیات کاربر

مارکوس در حالی که داشت حال میکرد گفت:
خیلی حال میده...مطمئنا مایک خودش نیست...حالا ما به هدف امنیت می ریم ولی وسایل اسموتی هم می برم تا وزیر رو اسموت کنیم....
بلیز: فکر خوبیه....اما فک کنم خود مایک هم باشه... ;-)
گتافیکس: خب من میگم مایک رو بگیریم یه کتک مفصلی بهش بزنیم...بعد ژاندارمری رو در اختیار بگیریم...
گتافیکس طوری حرف زد که مخ دو تای دیگه رو هم زد....:
بلیز: آره...ایول..
مارکوس: خودم می کشمش...
گتافیکس: خب بریم تا زیاد از ژاندارمری دور نشده....
هر سه از جا بلند شدند و عین دیوونه های زنجیری پریدن بیرون ژاندارمری....
مایک که هنوز در حیاط ژاندارمری بود رویش را برگرداند....
سه مامور عین گرسنه ها به سمت مایک حمله ور شدن....
مایک: چیکار می کنید احمق ها....آی..دستم رو ول کن...اوهوی...
"( صحنه اسلوموشن و آروم شد.... مایک به آرامی خودش را رها کرد و به هوا پرید...یهو صحنه تند شد و مایک رو هوا یک لگد با چرخش 360 درجه به صورت هر 3 مامور ژاندارمری زد و هر سه را حدود 10 متر به هوا و عقب پرت کرد.....)"

هر سه مامور آش و لاش از جاهاشون بلند شدن....مارکوس و بلیز که تازه به خودشان آمدن که اغفال شدن با فک و دهن خونی پریدن رو گتافیکس و انقدر زدنش تا بیهوش شد....
سپس با عجله به سمت مایک دویدن و جلویش زانو زدن
و خواهش کردن که ببخشدشان و می گفتند:
- رئیس...ما اشتباه کردییم..این گتافیکس نامرد اغفالمون کرد....
مایک: باشه می بخشمتون...اما مجازات...گتافیکس رو که خودتون زدید بسشه...اما شماها...هر کدوم به خودتون 50 ضربه شلاق جادویی می زند...وقتی صبح برگشتم تا عازم اسکورت وزیر و امنیتش بشیم، بدنتون رو نیگا می کنم...دقیقا باید 50 تا جای شلاق رو بدنتون باشه....
بلیز و مارکوس:
مایک: من رفتم......
ادامه دارد.................................
خیلی حال میده...مطمئنا مایک خودش نیست...حالا ما به هدف امنیت می ریم ولی وسایل اسموتی هم می برم تا وزیر رو اسموت کنیم....

بلیز: فکر خوبیه....اما فک کنم خود مایک هم باشه... ;-)
گتافیکس: خب من میگم مایک رو بگیریم یه کتک مفصلی بهش بزنیم...بعد ژاندارمری رو در اختیار بگیریم...

گتافیکس طوری حرف زد که مخ دو تای دیگه رو هم زد....:
بلیز: آره...ایول..

مارکوس: خودم می کشمش...

گتافیکس: خب بریم تا زیاد از ژاندارمری دور نشده....

هر سه از جا بلند شدند و عین دیوونه های زنجیری پریدن بیرون ژاندارمری....
مایک که هنوز در حیاط ژاندارمری بود رویش را برگرداند....
سه مامور عین گرسنه ها به سمت مایک حمله ور شدن....
مایک: چیکار می کنید احمق ها....آی..دستم رو ول کن...اوهوی...

"( صحنه اسلوموشن و آروم شد.... مایک به آرامی خودش را رها کرد و به هوا پرید...یهو صحنه تند شد و مایک رو هوا یک لگد با چرخش 360 درجه به صورت هر 3 مامور ژاندارمری زد و هر سه را حدود 10 متر به هوا و عقب پرت کرد.....)"

هر سه مامور آش و لاش از جاهاشون بلند شدن....مارکوس و بلیز که تازه به خودشان آمدن که اغفال شدن با فک و دهن خونی پریدن رو گتافیکس و انقدر زدنش تا بیهوش شد....
سپس با عجله به سمت مایک دویدن و جلویش زانو زدن
و خواهش کردن که ببخشدشان و می گفتند:- رئیس...ما اشتباه کردییم..این گتافیکس نامرد اغفالمون کرد....

مایک: باشه می بخشمتون...اما مجازات...گتافیکس رو که خودتون زدید بسشه...اما شماها...هر کدوم به خودتون 50 ضربه شلاق جادویی می زند...وقتی صبح برگشتم تا عازم اسکورت وزیر و امنیتش بشیم، بدنتون رو نیگا می کنم...دقیقا باید 50 تا جای شلاق رو بدنتون باشه....

بلیز و مارکوس:

مایک: من رفتم......
ادامه دارد.................................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

چند روزی از آخرین ماموریت اعضای ژاندارمری میگذشت اما هنوز ماموریت جدیدی پیش نیومده بود . بلیز و گویل و مارکوس از زور بی کاری یه گوشه نشسته بودند و داشتند با هم آدمک بازی میکردند .
بلیز در حالی که آدمک آلبوس رو در دستش تکون میداد با صدایی که به طور نمایشی شبیه دامبلدور دراورده ود گفت :
- من آلبوس دامبلدورم قویترین جادوگر این قرن دوهاهاهاهاها
مارکوس که آدمک لرد رو در دستش گرفته بود با صدای زیری فریاد زد :
- پس آماده مرگ باش
گویل با عروسک هری پرید وسط :
- هوهاهاهاهاها !!!
در همون لحظه صداهایی از پشت در شنیده شد . سه کاراگاه نگاه های وحشت زده ای رو به هم انداختند .
بلیز : بدویین بدویین اینا رو جمع کنید که مایک اومد
بلافاصله جمعیت به جنب و جوش افتاد .
....دوربین روی دستگیره در زوم کرد .... دستگیره در آروم چرخید و به دنبال آن در باز شد . مایک در حالی که طومار بلند بالایی رو داشت میخوند وارد شد .
سه کاراگاه که بند و بساطشونو جمع کرده بودند یه صدا گفتند :
- سلام رئیس !!!
مایک که فکرش به شدت مشغول بود با حرکت سر جواب سلام آنها رو داد و سپس گفت :
- بچه ها بازم ماموریت داریم !
سه کاراگاه با ناامیدی نگاهی به هم انداختند .
مایک : نگران نباشید کار سختی نیست .
سه کاراگاه
مایک گفت :
- راستش قراره فردا جناب وزیر بیاد هاگوارتز برای دانش آموزان سخنرانی کنه و چون که ژاندارمری ما فاصله ای با هاگوارتز نداره از ما خواستن که ......
بلافاصله سه کاراگاه حرف مایک رو قطع کردند ....
بلیز با ناراحتی :
- ای خدا وزیر داره میاد .
مارکوس : کاشکی زودتر میگفتین یه تیغ میاوردیم !
گتافیکس : ای ... گفتم امروز یه تیغ باید همراه خودم بیارما ....
مایک که کاملا گیج شده بود گفت :
- دارین از چی حرف میزنین شما ؟
بلیز که از این حرف مایک به شدت جاخورده بود گفت :
- ببخشید میشه بگید پس ما باید کلش رو با چی اسموت کنیم ؟
گتافیکس : با دست خالی که نمیتونیم
مارکوس : ببا ولش کنین این هیچی نمیفهمه
مایک
: احمقا !!! ما مثلا مامور امنیتیم . نباید بریم ک کله وزیر رو اسموت کنیم . بلکه باید بریم مواظب جون وزیر باشیم و به عبارتی از اسموت شدنش جلوگیری کنیم !
سه کاراگاه
بلیز : باشه پس میشه ازش یه امضا هم بگیریم
مارکوس : آره راست میگی . میریم به همه نشون میدیم که وزیر مردمی رو از نزدیک دیدیم
گتافیکس:.......
مایک : خفه شیددددددددددددددددددددد
بلافاصله همه ساکت شدند .
مایک که داشت دیوونه میشد طومار رو پرت کرد به سمت سه کاراگاه و گفت :
- من که دارم دیوونه میشم خودتون اینو بخونید ماموریتتون رو توش نوشته !
مایک سریع خواست از دست سه کاراگاه در بره اما ......
- بده به من ، من میخونمش !
- نه بده به من .....
- میگم بده ....
کککککخخخخخخششششش
صدای جر خوردن طومار مایک رو سر جاش میخکوب کرد .
مایک : ای خدا
بلیز : غصه نخور رئیس فکر میکنم اول و آخر نقشه رو باید خودت توضیح بدی .....
مایک با خشانت فریاد زد :
- هیچی دیگه فردا از صبح زود تو هاگوارتز حاضر میشید و به طور مخفیانه همه جا رو زیر نظر میگیرید و از هر گونه خرابکاری جلوگیری میکنید . من دیگه برم !
مایک بدون اینکه منتظر جواب بمونه از ژاندامری خارج شد .....
سه کاراگاه
بلیز : بچه ها خوب اعصابشو خورد کردیم ایول !
دو کاراگاه دیگه : ژوهاهاهاهاهاها
بلیز در حالی که آدمک آلبوس رو در دستش تکون میداد با صدایی که به طور نمایشی شبیه دامبلدور دراورده ود گفت :
- من آلبوس دامبلدورم قویترین جادوگر این قرن دوهاهاهاهاها
مارکوس که آدمک لرد رو در دستش گرفته بود با صدای زیری فریاد زد :
- پس آماده مرگ باش
گویل با عروسک هری پرید وسط :
- هوهاهاهاهاها !!!
در همون لحظه صداهایی از پشت در شنیده شد . سه کاراگاه نگاه های وحشت زده ای رو به هم انداختند .
بلیز : بدویین بدویین اینا رو جمع کنید که مایک اومد
بلافاصله جمعیت به جنب و جوش افتاد .
....دوربین روی دستگیره در زوم کرد .... دستگیره در آروم چرخید و به دنبال آن در باز شد . مایک در حالی که طومار بلند بالایی رو داشت میخوند وارد شد .
سه کاراگاه که بند و بساطشونو جمع کرده بودند یه صدا گفتند :
- سلام رئیس !!!
مایک که فکرش به شدت مشغول بود با حرکت سر جواب سلام آنها رو داد و سپس گفت :
- بچه ها بازم ماموریت داریم !
سه کاراگاه با ناامیدی نگاهی به هم انداختند .

مایک : نگران نباشید کار سختی نیست .
سه کاراگاه
مایک گفت :
- راستش قراره فردا جناب وزیر بیاد هاگوارتز برای دانش آموزان سخنرانی کنه و چون که ژاندارمری ما فاصله ای با هاگوارتز نداره از ما خواستن که ......
بلافاصله سه کاراگاه حرف مایک رو قطع کردند ....
بلیز با ناراحتی :
- ای خدا وزیر داره میاد .
مارکوس : کاشکی زودتر میگفتین یه تیغ میاوردیم !
گتافیکس : ای ... گفتم امروز یه تیغ باید همراه خودم بیارما ....
مایک که کاملا گیج شده بود گفت :
- دارین از چی حرف میزنین شما ؟
بلیز که از این حرف مایک به شدت جاخورده بود گفت :
- ببخشید میشه بگید پس ما باید کلش رو با چی اسموت کنیم ؟
گتافیکس : با دست خالی که نمیتونیم
مارکوس : ببا ولش کنین این هیچی نمیفهمه
مایک
: احمقا !!! ما مثلا مامور امنیتیم . نباید بریم ک کله وزیر رو اسموت کنیم . بلکه باید بریم مواظب جون وزیر باشیم و به عبارتی از اسموت شدنش جلوگیری کنیم !
سه کاراگاه
بلیز : باشه پس میشه ازش یه امضا هم بگیریم
مارکوس : آره راست میگی . میریم به همه نشون میدیم که وزیر مردمی رو از نزدیک دیدیم
گتافیکس:.......
مایک : خفه شیددددددددددددددددددددد
بلافاصله همه ساکت شدند .
مایک که داشت دیوونه میشد طومار رو پرت کرد به سمت سه کاراگاه و گفت :
- من که دارم دیوونه میشم خودتون اینو بخونید ماموریتتون رو توش نوشته !
مایک سریع خواست از دست سه کاراگاه در بره اما ......
- بده به من ، من میخونمش !
- نه بده به من .....
- میگم بده ....
کککککخخخخخخششششش
صدای جر خوردن طومار مایک رو سر جاش میخکوب کرد .
مایک : ای خدا
بلیز : غصه نخور رئیس فکر میکنم اول و آخر نقشه رو باید خودت توضیح بدی .....
مایک با خشانت فریاد زد :
- هیچی دیگه فردا از صبح زود تو هاگوارتز حاضر میشید و به طور مخفیانه همه جا رو زیر نظر میگیرید و از هر گونه خرابکاری جلوگیری میکنید . من دیگه برم !
مایک بدون اینکه منتظر جواب بمونه از ژاندامری خارج شد .....
سه کاراگاه
بلیز : بچه ها خوب اعصابشو خورد کردیم ایول !
دو کاراگاه دیگه : ژوهاهاهاهاهاها
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

هر سه کارآگاه به سمت وانت دامبل دویدن و پریدن و پشت آن نشستند....
مارکوس: دامبل جون...این وانت هاگوارتزه....؟
دامبل: نه کی گفته این وانت هاگوارتزه...؟؟؟!!!
مارکوس: آخه..آرم هاگوارتز داره...!!!!
دامبل: ایول..آفرین خواستم امتحانتون کنم.....
بلیز: این یارو راننده دیگه کیه؟؟؟
دامبل با سرزنش گفت:
هیس...مگه نمی شناسی..این مشت مملی...داداش ناتنی سرژه....
بلیز:
مایک لوری با عجله در حالی که لباس کوماندویی پوشیده بود و به تمام بدنش سلاح بسته بود میپره پشت وانت....و داد میزنه:
بدو....بدو..دیگه..برو ....
مارکوس: نمی تونی آروم تر بگی مردک....
بلیز:
مایک جواب داد:
بچه ها مثل اینکه یه مگس ویز ویز کرد..نه؟
گتافیکس: دقیقا..
بلیز:
مارکوس:
مایک: پس بکشیدش...
5 دقیقه بعد....
مشت مملی یه دستی خوشگل کشید و همه به غیر از مایک که حفاظ وانت رو گرفته بود، از پشت ماشین به بیرون پرت میشن....خود مشت مملی هم با سر میره تو شیشه....
دامبل از صندلی کنار راننده بلند میشه و از وانت پیادم میشه و میگه:
" وای..خاک بر سرم...فیششششششش الو مرکز...دامبل صحبت می کنه..هنوزاول کاری، یه مجروح ضربه مغزی داریم....زودتر نیروی امداد بفرستید.....نه دیگه نفرستید..."اشهدش" رو خوند..تموم کرد...
سپس برگشت و رو به افراد گفت:
خب...بلیز و گتافیکس شما می رید پشت اون بوته های خاردار....تا بیسیم نزدم وارد عمل نمی شیم....
مایک: آره...پشت اون بوته تا بدنت پر از "خار" بشه من هم حال کنم.....
بلیز و گتافیکس:
دامبل ادامه داد: خب..مایک تو با من میایی پشت اون کافه متروکه...طوری که دیده نشیم..و مارکوس..تو هم باید اول جنازه این مشت مملی رو در بیاری..دفن کنی...خاکسپاری بگیری و بعد بری پشت فرمون و سرتو بدزدی و تا بی سیم بهت نزدم وارد عمل نمیشی..وقتی گفتم حالا...باید ماشینو روشن کنی..و بری جلوشون و راه رو سد کنی....خب برید دیگه....
بلیز و گتافیکس که به سختی رفتن پشت بوته ها...مارکوس بعد از دفن و کفن مشت مملی رفت تو ماشین...دامبل و مایک هم رفتن پشت کافه....
ساعت: 8:00 صبح...
فیششششششششششششششششش
مارکوس: پس چرا نیومدن....؟
فیششششششششششششششششش
دامبل: تازه ساعت هشته...قراره بین هشت تا نه باشه...
فیششششششششششششششششش
ساعت 8:20 صبح
فیشششششششششششششششش
مایک: همگی آماده باشن....محموله اومد....
فیشششششششششششششششش
صدای تریلیه حامل محموله همه جا رو می لرزوند...
زمان معامله:
اسمیگل جن کوتاه قامت شیطانی پایین پرید و در مقابلش کریچر جن دیگر بود...گویا به غیر از این دو نفر کس دیگه در معامله نبود.....( معامله جن ها بود...)
کریچر در دست کیف نقره ای داشت...و داد به اسی....اسی هم کیف رو باز کرد و پولا را شمرد و به کریچر چیزی گفت....بعد سوئیچ تریلی رو به کریچ داد و در حالی که مشغول قدم زدن شد..پولا رو می شمرد....
فیشششششششششششششششش
لوری: بلیز و گتافیکس سریع از پشت بپرید رو اسمیگل....حالا...
فیشششششششششششششششش
بلیز و گتافیکس پریدن رو اسی شیطانی و مشغول کتک کاری شدن...
کریچ که صحنه رو دید سریع به سمت در تریلی دوید که یهو دو نفر از بغل گرفتنش....مایک و دامبل...او را گرفتن..و کریچ داشت دست و پا می زد.......
فیشششششششششششششششش
دامبل: بلیز گرفتیش....
فیشششششششششششششششش
بلیز: آره...اما تلفات داشتیم...اسی انگشت گتافیکس را با حلقه قدرت اشتباه گرفت..لذا انگشتش رو خورد....
فشششششششششششششششش
دامبل: ماموریت تموم شد...میریم ژاندارمری....
صحنه دستگیری اسمیگل :

"( اون یارو اسمیگل هستش..اون موقع تغییر شکل داد، عین آدما شد...)"
20 دقیقه بعد:
مارکوس ار خواب میپره...میزنه تو دنده..و میره و دستی میکشه و با وانت میره تو کافه متروکه....
فیشششششششششششششششش
دامبل: الو..مارکوس صدامو داری...ماموریت تموم شده..وقت خواب..بیا ژاندارمری بابا....
*********************************************
خب این ماموریت هم تمام شد..فعلا هر کی دوست داره یک رول طنزآمیز و بدون عملیات رو شروع کنه تا من در 10 پست دیگه دوباره ماموریت بدم.
موفق باشید
مارکوس: دامبل جون...این وانت هاگوارتزه....؟
دامبل: نه کی گفته این وانت هاگوارتزه...؟؟؟!!!
مارکوس: آخه..آرم هاگوارتز داره...!!!!
دامبل: ایول..آفرین خواستم امتحانتون کنم.....
بلیز: این یارو راننده دیگه کیه؟؟؟
دامبل با سرزنش گفت:
هیس...مگه نمی شناسی..این مشت مملی...داداش ناتنی سرژه....
بلیز:
مایک لوری با عجله در حالی که لباس کوماندویی پوشیده بود و به تمام بدنش سلاح بسته بود میپره پشت وانت....و داد میزنه:
بدو....بدو..دیگه..برو ....
مارکوس: نمی تونی آروم تر بگی مردک....
بلیز:
مایک جواب داد:
بچه ها مثل اینکه یه مگس ویز ویز کرد..نه؟
گتافیکس: دقیقا..
بلیز:
مارکوس:
مایک: پس بکشیدش...
5 دقیقه بعد....
مشت مملی یه دستی خوشگل کشید و همه به غیر از مایک که حفاظ وانت رو گرفته بود، از پشت ماشین به بیرون پرت میشن....خود مشت مملی هم با سر میره تو شیشه....
دامبل از صندلی کنار راننده بلند میشه و از وانت پیادم میشه و میگه:
" وای..خاک بر سرم...فیششششششش الو مرکز...دامبل صحبت می کنه..هنوزاول کاری، یه مجروح ضربه مغزی داریم....زودتر نیروی امداد بفرستید.....نه دیگه نفرستید..."اشهدش" رو خوند..تموم کرد...
سپس برگشت و رو به افراد گفت:
خب...بلیز و گتافیکس شما می رید پشت اون بوته های خاردار....تا بیسیم نزدم وارد عمل نمی شیم....
مایک: آره...پشت اون بوته تا بدنت پر از "خار" بشه من هم حال کنم.....
بلیز و گتافیکس:
دامبل ادامه داد: خب..مایک تو با من میایی پشت اون کافه متروکه...طوری که دیده نشیم..و مارکوس..تو هم باید اول جنازه این مشت مملی رو در بیاری..دفن کنی...خاکسپاری بگیری و بعد بری پشت فرمون و سرتو بدزدی و تا بی سیم بهت نزدم وارد عمل نمیشی..وقتی گفتم حالا...باید ماشینو روشن کنی..و بری جلوشون و راه رو سد کنی....خب برید دیگه....
بلیز و گتافیکس که به سختی رفتن پشت بوته ها...مارکوس بعد از دفن و کفن مشت مملی رفت تو ماشین...دامبل و مایک هم رفتن پشت کافه....
ساعت: 8:00 صبح...
فیششششششششششششششششش
مارکوس: پس چرا نیومدن....؟
فیششششششششششششششششش
دامبل: تازه ساعت هشته...قراره بین هشت تا نه باشه...
فیششششششششششششششششش
ساعت 8:20 صبح
فیشششششششششششششششش
مایک: همگی آماده باشن....محموله اومد....
فیشششششششششششششششش
صدای تریلیه حامل محموله همه جا رو می لرزوند...
زمان معامله:
اسمیگل جن کوتاه قامت شیطانی پایین پرید و در مقابلش کریچر جن دیگر بود...گویا به غیر از این دو نفر کس دیگه در معامله نبود.....( معامله جن ها بود...)
کریچر در دست کیف نقره ای داشت...و داد به اسی....اسی هم کیف رو باز کرد و پولا را شمرد و به کریچر چیزی گفت....بعد سوئیچ تریلی رو به کریچ داد و در حالی که مشغول قدم زدن شد..پولا رو می شمرد....
فیشششششششششششششششش
لوری: بلیز و گتافیکس سریع از پشت بپرید رو اسمیگل....حالا...
فیشششششششششششششششش
بلیز و گتافیکس پریدن رو اسی شیطانی و مشغول کتک کاری شدن...
کریچ که صحنه رو دید سریع به سمت در تریلی دوید که یهو دو نفر از بغل گرفتنش....مایک و دامبل...او را گرفتن..و کریچ داشت دست و پا می زد.......
فیشششششششششششششششش
دامبل: بلیز گرفتیش....
فیشششششششششششششششش
بلیز: آره...اما تلفات داشتیم...اسی انگشت گتافیکس را با حلقه قدرت اشتباه گرفت..لذا انگشتش رو خورد....
فشششششششششششششششش
دامبل: ماموریت تموم شد...میریم ژاندارمری....
صحنه دستگیری اسمیگل :

"( اون یارو اسمیگل هستش..اون موقع تغییر شکل داد، عین آدما شد...)"
20 دقیقه بعد:
مارکوس ار خواب میپره...میزنه تو دنده..و میره و دستی میکشه و با وانت میره تو کافه متروکه....
فیشششششششششششششششش
دامبل: الو..مارکوس صدامو داری...ماموریت تموم شده..وقت خواب..بیا ژاندارمری بابا....

*********************************************
خب این ماموریت هم تمام شد..فعلا هر کی دوست داره یک رول طنزآمیز و بدون عملیات رو شروع کنه تا من در 10 پست دیگه دوباره ماموریت بدم.
موفق باشید
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

سه کاراگاه دنبال هم با سرعت از پله ها پایین میرفتند ناگهان .....
- آخ دنگ دینگ دونگ دووووووووووووووف !
دوربین آروم از بالای پله ها کف زمینو نشون داد ..... چهار نفر روی هم افتاده بودند گویی سه کاراگاه در بین راه با مایک تصادف کرده بودند . آنها در حالی که دست و پا میزدند تقلا میکردند که از روی زمین بلند شن . مایک در حالی که سرشو گرفته بود . همه رو کنار زد و با عصبانیت فریاد زد :
- چرا جلوی پاتونو نگاه نمیکنین ! صد گالیون از حقوق همتون کم میشه
همه با تعجب نگاهی به هم انداختند .
بلیز : قربان ، ما توی یک سالم صد گالیون حقوق نمیگیریم !
مایک که داشت لباسای اوتو کردش ( به دست شخص مجهول الحالی اوتو شده بود
) رو پاک میکرد با خشانت گفت :
- مثل اینکه باید واضح تر بیان کنم ! منظور منم این بود که بخاطر این حرکت ارزشیتون تا یه سال حقوق نمیگیرید
سه کاراگاه
مایک : خب بجنبین دیگه آلبوس پایین منتظره !
سه کاراگاه با تعجب نگاهی به ساعتهایشان انداختند .
بلیز : مثل اینکه ساعت من خرابه من فکر کردم هنوز فردا نشده مارکوس ساعت تو چنده ؟
مارکوس : د.... مثل اینکه ساعت منم خوابیده ، گتافیکس ساعت تو چنده ؟
گتافیکس : ببخشید ساعتم رو توی شناسه قبلیم جا گذاشتم
مایک
همه با تعجب نگاهی به هم انداختند . بلیز که کاملا گیج شده بود گفت :
- قربان ولی هنوز که فردا نشده . مگه نگفتید محموله رو .....
مایک که به نظر میرسید در این یکی دو دقیقه صورتش پر از جوش شده فریاد زد :
- خب اونا محموله رو ساعت هشت یا نه صبح تحویل میدن . عروسی آلبوس نیست که هر موقع خواستید برید . ما باید از الان بریم مستقر بشیم .
سه کاراگاه
مایک نعره زد :
- برین پایین آلبوس منتظرتونه ! منم الان میام .
مدتی بعد .
سه کاراگاه در حالی که سخت در فکر بودند با سردرگمی رفتند توی حیاط ژاندارمری . ناگهان صدایی آنها رو از جا پروند :
- هی بچه ها بپرین بالا باید بریم ماموریت
همه با تعجب به اطراف نگاه کردند و چشمشون به آلبوس افتاد که سوار بر وانت بزرگی با آرم هاگوارتز ، منتظر آنها بود .
سه کاراگاه
...........
- آخ دنگ دینگ دونگ دووووووووووووووف !
دوربین آروم از بالای پله ها کف زمینو نشون داد ..... چهار نفر روی هم افتاده بودند گویی سه کاراگاه در بین راه با مایک تصادف کرده بودند . آنها در حالی که دست و پا میزدند تقلا میکردند که از روی زمین بلند شن . مایک در حالی که سرشو گرفته بود . همه رو کنار زد و با عصبانیت فریاد زد :
- چرا جلوی پاتونو نگاه نمیکنین ! صد گالیون از حقوق همتون کم میشه
همه با تعجب نگاهی به هم انداختند .
بلیز : قربان ، ما توی یک سالم صد گالیون حقوق نمیگیریم !
مایک که داشت لباسای اوتو کردش ( به دست شخص مجهول الحالی اوتو شده بود
) رو پاک میکرد با خشانت گفت :- مثل اینکه باید واضح تر بیان کنم ! منظور منم این بود که بخاطر این حرکت ارزشیتون تا یه سال حقوق نمیگیرید
سه کاراگاه
مایک : خب بجنبین دیگه آلبوس پایین منتظره !
سه کاراگاه با تعجب نگاهی به ساعتهایشان انداختند .
بلیز : مثل اینکه ساعت من خرابه من فکر کردم هنوز فردا نشده مارکوس ساعت تو چنده ؟
مارکوس : د.... مثل اینکه ساعت منم خوابیده ، گتافیکس ساعت تو چنده ؟
گتافیکس : ببخشید ساعتم رو توی شناسه قبلیم جا گذاشتم
مایک
همه با تعجب نگاهی به هم انداختند . بلیز که کاملا گیج شده بود گفت :
- قربان ولی هنوز که فردا نشده . مگه نگفتید محموله رو .....
مایک که به نظر میرسید در این یکی دو دقیقه صورتش پر از جوش شده فریاد زد :
- خب اونا محموله رو ساعت هشت یا نه صبح تحویل میدن . عروسی آلبوس نیست که هر موقع خواستید برید . ما باید از الان بریم مستقر بشیم .
سه کاراگاه
مایک نعره زد :
- برین پایین آلبوس منتظرتونه ! منم الان میام .
مدتی بعد .
سه کاراگاه در حالی که سخت در فکر بودند با سردرگمی رفتند توی حیاط ژاندارمری . ناگهان صدایی آنها رو از جا پروند :
- هی بچه ها بپرین بالا باید بریم ماموریت
همه با تعجب به اطراف نگاه کردند و چشمشون به آلبوس افتاد که سوار بر وانت بزرگی با آرم هاگوارتز ، منتظر آنها بود .
سه کاراگاه
...........
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/1 23:40:16
جزئیات کاربر

مارکوس که دل خوشی از لوری نداشت وقتی او خارج شد ادایش را در آورد ولی از بد شانسیش لوری در را باز کرد و گفت: راستی بلیز, شنیدم بعضیا پشت ما ادا در میارن
مارکوس سرخ شد و گفت: واقعا چه آدمای بی فرهنگی هستن....
لوری دیگر حرفی نزد و از در خارج شد .... بلیز کمی خندید و بعد گفت: ماموریت ها همش پشت همه .... این لوری هم که بی کار گیر آورده .... اخه کدوم آدم ( بوق بوق ) این موقع عید ماموریت میده.... حالا این به کنار کدوم آدم بی (بوق) اول سال جدید را با خلاف آغاز می کنه....
در همان لحظه جو معاونی مارکوس رو گرفت و گفت: بلند شو, به اون یارو لوریه چیزی نگو هااااا
.... زودتر آماده شو باید بری برامون اطلاعات جمع کنی....
بلیز شاکی شد و با عصبانیت به مارکوس نگاه کرد و گفت: اصلا نمی شه اخلاق تو رو پیش بینی کرد....
یک دفعه قانونی می شی , ولی چند دقیقه بعد هرچی از دهنت در میاد به قانون می گی....
مارکوس خنده ای کرد و کفشش را صاف کرد و چهار شانه جلوی بلیز ایستاد و گفت: می خواستم امتحانت کنم
.... حالا بی خیال اینا , فعلا برو اطلاعان بیار تا سریع این ماموریتم تموم بشه حداقل یه چند روز آخر عید رو کنار زن و بچه باشیم
بلیز سریع به سوی اتاقش رفت تا سریع آماده شود و برود.....
مارکوس هم برای این که گتافیکس تنها نمونه و بی کار هم نباشه به پیشش رفت و با او حکم بازی کرد.....
بعد از دقایقی ارزشی!!!
بلیز با صورتی پژمرده و و کبود بر گشته بود... مارکوس که میدید داره تو پاسور بازنده می شه , بهانه ی خوبی پیدا کرد و همه ی ورق ها رو پرت کرد و به سمت بلیز رفت....
- چی شده.... کی زدتت.... بگو... فکر کن من مارتم
... لو رفتی .... اگه لو رفتی اخراجی
گتافیکس آمد جلو و به مارکوس گفت: این الان حالش خوب نیست اون وقت تو هم با این حرف های "اخراجی و لو رفتی" حالشو بدتر می کنی... خوب بزار حالش که خوب شد اخراجش کن
...
مارکوس بر گشت و رفت روی صندلی نشست و گفت: هر موقع حرف شد به منم بگو... اصلا حوصلشم ندارم.... راستی اگه اوف شده به من بگه تا مامانی بوسش کنه خوب میشه
بلیز عصبانی شد و گفت: اگه تو اونجا بودی الان پدرت و همه چیت در اومده بود.....
... میدونی چی شدش؟.... اولا که من شنیدم که قرارشون به تاخیر افتاده و دلیلشم ذکر شد که به دلایل امنیتی بودش.... بعدش وقتی من داشتم گوش می دادم یکی منو لو داد که گفت من این دو رو اطراف می پلکم.... بعد اونقدر گگشتن تا منو پیدا کردن.... اونوقت اونقدر منو با اون طلسم لعنتی شکنجه دادن که بع این روز افتادم.....
مارکوس کمی خندید و به صورت ناقص بلیز نگاه کرد و گفت: خوب ان طلسم شکنجه که قیافتو این شکلی نمی کنه که... اون از درون عذاب میده....
بلیز گیج زد و گفت: خوب... راستش ... اونقدر منو طلسم کردن که من آخر موجی شدم... بعد اومد که از این پله های ژاندارمری بالا بیام افتادم و به این روز در اومدم
مارکوس که دنبال ضایع کردن بلیز بود یه طلسم به زیر پای بلیز زد تا بترسه و از جلوی در بره کنار و بعد گفت: الان می ریم می بینیم که آیا روی پله ها خونی هست یا نه؟
سپس رفت و بلیز و گتافیکس هم به دنبالش راه افتادن......
_____________________________________________________________________________________
امیدوارم خوب شده باشه!!!!!!
مارکوس سرخ شد و گفت: واقعا چه آدمای بی فرهنگی هستن....
لوری دیگر حرفی نزد و از در خارج شد .... بلیز کمی خندید و بعد گفت: ماموریت ها همش پشت همه .... این لوری هم که بی کار گیر آورده .... اخه کدوم آدم ( بوق بوق ) این موقع عید ماموریت میده.... حالا این به کنار کدوم آدم بی (بوق) اول سال جدید را با خلاف آغاز می کنه....
در همان لحظه جو معاونی مارکوس رو گرفت و گفت: بلند شو, به اون یارو لوریه چیزی نگو هااااا
.... زودتر آماده شو باید بری برامون اطلاعات جمع کنی....بلیز شاکی شد و با عصبانیت به مارکوس نگاه کرد و گفت: اصلا نمی شه اخلاق تو رو پیش بینی کرد....
یک دفعه قانونی می شی , ولی چند دقیقه بعد هرچی از دهنت در میاد به قانون می گی....مارکوس خنده ای کرد و کفشش را صاف کرد و چهار شانه جلوی بلیز ایستاد و گفت: می خواستم امتحانت کنم
.... حالا بی خیال اینا , فعلا برو اطلاعان بیار تا سریع این ماموریتم تموم بشه حداقل یه چند روز آخر عید رو کنار زن و بچه باشیم
بلیز سریع به سوی اتاقش رفت تا سریع آماده شود و برود.....
مارکوس هم برای این که گتافیکس تنها نمونه و بی کار هم نباشه به پیشش رفت و با او حکم بازی کرد.....
بعد از دقایقی ارزشی!!!
بلیز با صورتی پژمرده و و کبود بر گشته بود... مارکوس که میدید داره تو پاسور بازنده می شه , بهانه ی خوبی پیدا کرد و همه ی ورق ها رو پرت کرد و به سمت بلیز رفت....
- چی شده.... کی زدتت.... بگو... فکر کن من مارتم
... لو رفتی .... اگه لو رفتی اخراجی
گتافیکس آمد جلو و به مارکوس گفت: این الان حالش خوب نیست اون وقت تو هم با این حرف های "اخراجی و لو رفتی" حالشو بدتر می کنی... خوب بزار حالش که خوب شد اخراجش کن
... مارکوس بر گشت و رفت روی صندلی نشست و گفت: هر موقع حرف شد به منم بگو... اصلا حوصلشم ندارم.... راستی اگه اوف شده به من بگه تا مامانی بوسش کنه خوب میشه
بلیز عصبانی شد و گفت: اگه تو اونجا بودی الان پدرت و همه چیت در اومده بود.....
... میدونی چی شدش؟.... اولا که من شنیدم که قرارشون به تاخیر افتاده و دلیلشم ذکر شد که به دلایل امنیتی بودش.... بعدش وقتی من داشتم گوش می دادم یکی منو لو داد که گفت من این دو رو اطراف می پلکم.... بعد اونقدر گگشتن تا منو پیدا کردن.... اونوقت اونقدر منو با اون طلسم لعنتی شکنجه دادن که بع این روز افتادم.....مارکوس کمی خندید و به صورت ناقص بلیز نگاه کرد و گفت: خوب ان طلسم شکنجه که قیافتو این شکلی نمی کنه که... اون از درون عذاب میده....
بلیز گیج زد و گفت: خوب... راستش ... اونقدر منو طلسم کردن که من آخر موجی شدم... بعد اومد که از این پله های ژاندارمری بالا بیام افتادم و به این روز در اومدم
مارکوس که دنبال ضایع کردن بلیز بود یه طلسم به زیر پای بلیز زد تا بترسه و از جلوی در بره کنار و بعد گفت: الان می ریم می بینیم که آیا روی پله ها خونی هست یا نه؟
سپس رفت و بلیز و گتافیکس هم به دنبالش راه افتادن......
_____________________________________________________________________________________
امیدوارم خوب شده باشه!!!!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلایترین
جزئیات کاربر

"ماموریت دوم"
"( محموله وسایل اسموتی)"
سه شنبه 21 مارچ 2006
ساعت 20:30 دقیقه
ژاندارمری هاگزمید
مارکوس فلینت و بلیز زابینی و گریگوری گویل در ژاندارمری و در اتاق جلسات بودند. و مایک لوری خودش هنوز نیومده بود.
مارکوس: اه..این لوری عجب آدمیه..ما را یک ربعه کاشته اینجا خودش هنوز نیومده..
گتافیکس: من چشمام سو نداره....دیشب نخوابیدم...
در اتاق باز میشه....
لوری وارد اتاق میشه و در حالی که یک سیب گاز می زد به سر میز رفت و روی صندلی خودش چپه شد..
سپس گفت:
من بالا بودم...نه بیرون..داشتم با دامبل صحبت میکردم...فکر کنم یکی از من اینجا حرف زد نه؟؟
مارکوس:
بلیز:
در باز شد....
اینبار آلبوس دامبلدور با قامت بلند خودش وارد شد...کلیه افراد به غیر از مایک لوری از جایش بلند شدن و احترام گذاشتن...دامبلدور آرام گفت:
بنشینید..خواهش می کنم... :-D
سپس رفت و در کنار مایک نشست...مایک همچنان سیب گاز می زد...و نگاهی به مارکوس می انداخت...
دامبلدور: خب.... ماموریتی جدید برای شما دوستان...من باهاتون در این ماموریت هستم...حالا قرار است یک محموله پر از لوازم اسموت کردن معامله شود، طبق تحقیقاتی که کردم قرار است این محموله که زیر نظر جن های خانگی" هوکی و کریچر" با عده ای از مخالفین وزیر در هاگزمید معامله شود...من از وزیر مجوز همکاری با ژاندارمری شما رو گرفتم...بنابراین محموله فردا صبح، بین ساعت 8 تا 9 صبح معامله میشه...شما باید دو گروه بشید...نیروی کمکی هم از وزارت میاد...شما باید بگذارید معامله انجام شود.بعدش گروه اول باید جن ها و دور بریاشون رو بگیرن..گروه دوم هم باید افراد تحویل گیرنده محموله را دستگیر کنند...
امیدوارم واضح بوده باشه....
بلیز:
مارکوس: :no:
گتافیکس:
مایک: ;-)

مجرم مورد نظر:
اسمیگل
دامبلدور سرفه ای کرد و ادامه داد:
خب...همه تون امشب تو ژاندارمری آماده باش هستید...صبح هم عازم عملیات می شید....خب من صبح ساعت 6 همتون رو می بینم..الان باید برم هاگوارتز....
برگشت و از اتاق خارج شد و رفت....
لوری هم از جایش بلند شد و سیب نصفه را به درون سطل آشغال پرتاب کرد و گفت:
فهمیدید...حالا همه تا صبح می مونید..خونه رفتن..خبری نیست...در ضمن صبح که می رید برای عملیات به این میوه فروشی "بم بم" بگید..اگه یه بار دیگه سیب کرمو و خراب بفروشه بساطش تعطیله...
برگشت و از اتاق خارج شد........
*******************************************************
نکته1: در پست شماره 4 ماموریت رو تموم کنید....نه دیرتر و نه زودتر...
نکته2: گریگوری گویل نامش به گتافیکس تغییر کرد، لذا در ایفای نقش وانمود می کنیم که گویل استعفا داده و به جایش گتافیکس آمده است.
"( محموله وسایل اسموتی)"
سه شنبه 21 مارچ 2006
ساعت 20:30 دقیقه
ژاندارمری هاگزمید
مارکوس فلینت و بلیز زابینی و گریگوری گویل در ژاندارمری و در اتاق جلسات بودند. و مایک لوری خودش هنوز نیومده بود.
مارکوس: اه..این لوری عجب آدمیه..ما را یک ربعه کاشته اینجا خودش هنوز نیومده..

گتافیکس: من چشمام سو نداره....دیشب نخوابیدم...

در اتاق باز میشه....
لوری وارد اتاق میشه و در حالی که یک سیب گاز می زد به سر میز رفت و روی صندلی خودش چپه شد..
سپس گفت:
من بالا بودم...نه بیرون..داشتم با دامبل صحبت میکردم...فکر کنم یکی از من اینجا حرف زد نه؟؟

مارکوس:

بلیز:

در باز شد....
اینبار آلبوس دامبلدور با قامت بلند خودش وارد شد...کلیه افراد به غیر از مایک لوری از جایش بلند شدن و احترام گذاشتن...دامبلدور آرام گفت:
بنشینید..خواهش می کنم... :-D
سپس رفت و در کنار مایک نشست...مایک همچنان سیب گاز می زد...و نگاهی به مارکوس می انداخت...
دامبلدور: خب.... ماموریتی جدید برای شما دوستان...من باهاتون در این ماموریت هستم...حالا قرار است یک محموله پر از لوازم اسموت کردن معامله شود، طبق تحقیقاتی که کردم قرار است این محموله که زیر نظر جن های خانگی" هوکی و کریچر" با عده ای از مخالفین وزیر در هاگزمید معامله شود...من از وزیر مجوز همکاری با ژاندارمری شما رو گرفتم...بنابراین محموله فردا صبح، بین ساعت 8 تا 9 صبح معامله میشه...شما باید دو گروه بشید...نیروی کمکی هم از وزارت میاد...شما باید بگذارید معامله انجام شود.بعدش گروه اول باید جن ها و دور بریاشون رو بگیرن..گروه دوم هم باید افراد تحویل گیرنده محموله را دستگیر کنند...
امیدوارم واضح بوده باشه....

بلیز:

مارکوس: :no:
گتافیکس:

مایک: ;-)

مجرم مورد نظر:
اسمیگل
دامبلدور سرفه ای کرد و ادامه داد:
خب...همه تون امشب تو ژاندارمری آماده باش هستید...صبح هم عازم عملیات می شید....خب من صبح ساعت 6 همتون رو می بینم..الان باید برم هاگوارتز....

برگشت و از اتاق خارج شد و رفت....
لوری هم از جایش بلند شد و سیب نصفه را به درون سطل آشغال پرتاب کرد و گفت:
فهمیدید...حالا همه تا صبح می مونید..خونه رفتن..خبری نیست...در ضمن صبح که می رید برای عملیات به این میوه فروشی "بم بم" بگید..اگه یه بار دیگه سیب کرمو و خراب بفروشه بساطش تعطیله...

برگشت و از اتاق خارج شد........
*******************************************************
نکته1: در پست شماره 4 ماموریت رو تموم کنید....نه دیرتر و نه زودتر...
نکته2: گریگوری گویل نامش به گتافیکس تغییر کرد، لذا در ایفای نقش وانمود می کنیم که گویل استعفا داده و به جایش گتافیکس آمده است.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
جزئیات کاربر

لذا هر سه به سمت فروشگاه زونکو حرکت کردند...
جمعیت مردم بسیار زیاد بود که حتی نفس کشیدن در میان آن جمع کار حضرت نوح بود..(( چه ربطی داشت...؟؟ ربطش بود به آب هویجی که دیروز خوردید..))
مارکوس از یکی از تجمع کنندگان پرسید:
- ببخشید..جناب..اهم آقا..یارو..مستر..حمال با تو هستم...
مرد به طرف مارکوس برگشت و گفت:
فکر کردم به من توهینی شده..درست فکر کردم یا غلط...
مارکوس با ابهت گفت:
کاملا درست..من فلینت مئاون ژاندارمری...ا..چیکار می کنی ولم کن..کمک...آی...
مرد نه چندان قوی مارکوس را با یک دستش رو هوا گرفت و به 10 متر آن طرف تر پرتاب کرد...
مارکوس وانمود کرد که چیزی نشده و لنگ لنگان به جمعیت برگشت...
بلیز: کار منه...
و جلو رفت و از یکی از حاضرین در جمع پرسید:
ببخشید خانم...برای چی اینجا جمع شدن..؟؟؟؟!!!!
پیرزن یا خانم 90 ساله:
دارن..بمب های جادویی مفت میدن...گفتن بی خطره...ما هم چون خطر نداره داریم می خریم....
بلیز پرسید:
می دونید کی داره مفت میده...؟؟!!
پیرزن: میگن یکی از دوقلوی های ویزلیه...
بلیز: بسیار متشکرم...
و رو به ماررکوس گفت:
خودت که شنیدی....حالا باید دست به کار بشیم...
مارکوس:
خب..همگی گوش به فرمان من....بلیز تو از درب پشتی میری...من و گویل هم یهویی می پریم از جلو موچشو می گیریم....در ضمن صاحب مغازه اغفال شده..باهاش کاری نداشته باشید....
بلیز از کوچه بقلی رفت پشت مغازه...و مارکوس و گویل هم به زحمت خود را به صف اول جمعیت مغازه رساندن...
یهویی مارکوس فریاد زد:
حالا.......................................
همه ساکت شدند.....
بلیز پرید تو و مارکوس و گویل هم پریدن رو فروشنده بمب ها....
بلیز: شما به جرم توزیع رایگان بمب های جادویی بازداشتید....
مرد: من توزیع میکنم..کارگر افغانی ام...دارم نون شبم رو در میارم..فروشنده اونجاست...
و به جرج ویزلی اشاره می کرد که داشت از درب خارج می شد...
مارکوس چوبدستی کشید و فریاد زد:
آواداکداوارا..........
مارکوس: تف به این شانس خطا رفت.......
بلیز: مایک نگفت که بکشش..
و هر سه به سمت در رفتند.......
""" وای خدای من..نه.."""
صدای جرج بود......او لیز خورده بود......
بلیز: کار من بود...من اونجا رو لیز کردم........
وقتی به درب رسیدن...جرج روی زمین افتاده بود...و لوری بالای سرش در حالی که تخمه می شکوند چوبدستی در دست داشت.....لوری:
ببریدش..بازداشتگاه..بعدش دادگاه..بعد هم آزکابان...من باید برم دیاگون........
صحنه دستگیری جرج ویزلی:
و بدین ترتیب جرج ویزلی به سزای اعمالش رسید..........
***********************************************************
تا ماموریت جدید ندادم پست نزنید...................................ریاست ژاندارمری
جمعیت مردم بسیار زیاد بود که حتی نفس کشیدن در میان آن جمع کار حضرت نوح بود..(( چه ربطی داشت...؟؟ ربطش بود به آب هویجی که دیروز خوردید..))
مارکوس از یکی از تجمع کنندگان پرسید:
- ببخشید..جناب..اهم آقا..یارو..مستر..حمال با تو هستم...
مرد به طرف مارکوس برگشت و گفت:
فکر کردم به من توهینی شده..درست فکر کردم یا غلط...
مارکوس با ابهت گفت:
کاملا درست..من فلینت مئاون ژاندارمری...ا..چیکار می کنی ولم کن..کمک...آی...
مرد نه چندان قوی مارکوس را با یک دستش رو هوا گرفت و به 10 متر آن طرف تر پرتاب کرد...
مارکوس وانمود کرد که چیزی نشده و لنگ لنگان به جمعیت برگشت...
بلیز: کار منه...
و جلو رفت و از یکی از حاضرین در جمع پرسید:
ببخشید خانم...برای چی اینجا جمع شدن..؟؟؟؟!!!!
پیرزن یا خانم 90 ساله:
دارن..بمب های جادویی مفت میدن...گفتن بی خطره...ما هم چون خطر نداره داریم می خریم....
بلیز پرسید:
می دونید کی داره مفت میده...؟؟!!
پیرزن: میگن یکی از دوقلوی های ویزلیه...
بلیز: بسیار متشکرم...
و رو به ماررکوس گفت:
خودت که شنیدی....حالا باید دست به کار بشیم...
مارکوس:
خب..همگی گوش به فرمان من....بلیز تو از درب پشتی میری...من و گویل هم یهویی می پریم از جلو موچشو می گیریم....در ضمن صاحب مغازه اغفال شده..باهاش کاری نداشته باشید....
بلیز از کوچه بقلی رفت پشت مغازه...و مارکوس و گویل هم به زحمت خود را به صف اول جمعیت مغازه رساندن...
یهویی مارکوس فریاد زد:
حالا.......................................
همه ساکت شدند.....
بلیز پرید تو و مارکوس و گویل هم پریدن رو فروشنده بمب ها....
بلیز: شما به جرم توزیع رایگان بمب های جادویی بازداشتید....
مرد: من توزیع میکنم..کارگر افغانی ام...دارم نون شبم رو در میارم..فروشنده اونجاست...
و به جرج ویزلی اشاره می کرد که داشت از درب خارج می شد...
مارکوس چوبدستی کشید و فریاد زد:
آواداکداوارا..........
مارکوس: تف به این شانس خطا رفت.......
بلیز: مایک نگفت که بکشش..
و هر سه به سمت در رفتند.......
""" وای خدای من..نه.."""
صدای جرج بود......او لیز خورده بود......
بلیز: کار من بود...من اونجا رو لیز کردم........
وقتی به درب رسیدن...جرج روی زمین افتاده بود...و لوری بالای سرش در حالی که تخمه می شکوند چوبدستی در دست داشت.....لوری:
ببریدش..بازداشتگاه..بعدش دادگاه..بعد هم آزکابان...من باید برم دیاگون........
صحنه دستگیری جرج ویزلی:

و بدین ترتیب جرج ویزلی به سزای اعمالش رسید..........
***********************************************************
تا ماموریت جدید ندادم پست نزنید...................................ریاست ژاندارمری
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

تق تق تق
مایک : بفرمایید تو لطفا !
در باز شد و بلیز و مارکوس و گویل که خودشونو شبیه کاماندو ها درست کرده بودند وارد شدند . مایک که چپ چپ داشت به آنها نگاه میکرد پیشدستی کرد و گفت :
- ببخشید میشه بپرسم ماموریت شما چی بود ؟
سه همکار نگاه های پرسش آمیزی رو به انداختند . بلیز که خنده زورکی میکرد گفت :
- قربان گفتین جرج ویزلی رو دستگیر کنین !
مایک چند لحظه چشماش رو بست گویی قصد داشت سعی کنه که تا حد امکان خونسردیه خودشو حفظ کنه . مارکوس گفت :
- چیزی شده رئیس ؟
مایک با خشم چشماش رو باز کرد و نگاهی به انواع اسلحه هایی انداخت که سه نفرشون به خودشون بسته بودند سپس گفت :
- مگه من به شما گفتم برید وزارت رو تسخیر کنید که این چیزا رو به خودتون بستید ؟
مارکوس و بلیز و گویل با حیرت نگاهی به هم انداختند . مایک فریاد زد :
- بدویین این چیزا رو برگردونید سر جاش ! دیگه نبینم به وسایل شخصیه من دست بزنید
سه کاراگاه سریعا شروع به دراوردن وسایل شخصیه مایک کردند .
مدتی بعد
مایک : خب دیگه اگر کار دیگه ای ندارید برید سر ماموریتتون !
سه کاراگاه نگاهی به هم انداختند گویی میخواستند ببینند کی قصد حرف زدن داره . سرانجام گویل گفت :
- ببخشید میشه نقشه های هاگزمید رو به ما بدید
مایک که معلوم بود حسابی به عقل سه کاراگاه شک کرده با عصبانیت گفت :
- نقشه ؟ بیاین جلوی پنجره بهتون نشون بدم !
مایک در حالی که کنار پنجره ایستاده بود با عصبانیت به گویل اشاره کرد که به نزدش بیاید . گویل با سردرگمی رفت پیش مایک !
مایک با خشانت گفت :
- بیرون رو نگاه کن !
گویل سرکی کشید .
( دوربین روی فضای بیرون پنجره زوم کرده . چند خانه روبه روی دفتر وجود داشتند و شهر از یه طرف به بیابون و از طرف دیگر به هاگوارتز ختم میشد )
گویل
مایک
: دیگه شما خونه های هاگزمید رو بلد نیستین ؟ خب اشکال نداره اگر گم شدین میتونین بیاین از پنجره دفتر من استفاده کنین !!!
سه همکار
پنج دقیقه بعد
سه همکار از در دفتر ژاندارمری اومدن بیرون .
مارکوس : این مایکم فقط اون اولش کلاس گذاشت که ما بیایم ثبت نام کنیم !
بلیز : نگران نباش من دور پیشم اینجا کار میکردم خوب مایک رو میشناسم
گویل با سردرگمی به اطرافش نگاه کرد و گفت :
- خب حالا باید از کجا شروع کنیم ؟
همه برای مدتی توقف کردند و به اطراف چشم دوختند . برای لحظه ای نگاه بلیز روی فروشگاه زونکو افتاد که جمعیتی زیادی از آنجا رفت و آمد میکردند به همین دلیل گفت :
- بهتره اول از فروشگاه زونکو شروع کنیم . خیلی مشکوک میزنه
........
مایک : بفرمایید تو لطفا !
در باز شد و بلیز و مارکوس و گویل که خودشونو شبیه کاماندو ها درست کرده بودند وارد شدند . مایک که چپ چپ داشت به آنها نگاه میکرد پیشدستی کرد و گفت :
- ببخشید میشه بپرسم ماموریت شما چی بود ؟
سه همکار نگاه های پرسش آمیزی رو به انداختند . بلیز که خنده زورکی میکرد گفت :
- قربان گفتین جرج ویزلی رو دستگیر کنین !
مایک چند لحظه چشماش رو بست گویی قصد داشت سعی کنه که تا حد امکان خونسردیه خودشو حفظ کنه . مارکوس گفت :
- چیزی شده رئیس ؟
مایک با خشم چشماش رو باز کرد و نگاهی به انواع اسلحه هایی انداخت که سه نفرشون به خودشون بسته بودند سپس گفت :
- مگه من به شما گفتم برید وزارت رو تسخیر کنید که این چیزا رو به خودتون بستید ؟
مارکوس و بلیز و گویل با حیرت نگاهی به هم انداختند . مایک فریاد زد :
- بدویین این چیزا رو برگردونید سر جاش ! دیگه نبینم به وسایل شخصیه من دست بزنید
سه کاراگاه سریعا شروع به دراوردن وسایل شخصیه مایک کردند .
مدتی بعد
مایک : خب دیگه اگر کار دیگه ای ندارید برید سر ماموریتتون !
سه کاراگاه نگاهی به هم انداختند گویی میخواستند ببینند کی قصد حرف زدن داره . سرانجام گویل گفت :
- ببخشید میشه نقشه های هاگزمید رو به ما بدید
مایک که معلوم بود حسابی به عقل سه کاراگاه شک کرده با عصبانیت گفت :
- نقشه ؟ بیاین جلوی پنجره بهتون نشون بدم !
مایک در حالی که کنار پنجره ایستاده بود با عصبانیت به گویل اشاره کرد که به نزدش بیاید . گویل با سردرگمی رفت پیش مایک !
مایک با خشانت گفت :
- بیرون رو نگاه کن !
گویل سرکی کشید .
( دوربین روی فضای بیرون پنجره زوم کرده . چند خانه روبه روی دفتر وجود داشتند و شهر از یه طرف به بیابون و از طرف دیگر به هاگوارتز ختم میشد )
گویل
مایک
: دیگه شما خونه های هاگزمید رو بلد نیستین ؟ خب اشکال نداره اگر گم شدین میتونین بیاین از پنجره دفتر من استفاده کنین !!!
سه همکار

پنج دقیقه بعد
سه همکار از در دفتر ژاندارمری اومدن بیرون .
مارکوس : این مایکم فقط اون اولش کلاس گذاشت که ما بیایم ثبت نام کنیم !
بلیز : نگران نباش من دور پیشم اینجا کار میکردم خوب مایک رو میشناسم
گویل با سردرگمی به اطرافش نگاه کرد و گفت :
- خب حالا باید از کجا شروع کنیم ؟
همه برای مدتی توقف کردند و به اطراف چشم دوختند . برای لحظه ای نگاه بلیز روی فروشگاه زونکو افتاد که جمعیتی زیادی از آنجا رفت و آمد میکردند به همین دلیل گفت :
- بهتره اول از فروشگاه زونکو شروع کنیم . خیلی مشکوک میزنه
........
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

به نام خدا
خب مثل اینکه باید بار دیگر توضیح بدم. ببینید دوستان، مهلت ثبت نام تا تاریخ 3 فروردین تمدید شد. اما دیگه بدان معنا نیست که نمایشنامه سفید و جدا بزنید و خودتان تمامش کنید و خارج از مبحث باشه. تا زمانی که موقع ثبت نام بود می تونستید نمایشنامه جدا بزنید تا تائید بشید اما در اینجا چون وارد محدوده عملیات هستید، نمایشنامه هاتون باید ادامه نمایشنامه قبلی و در آخر ادامه دار باشد.
مثلا هلگا باید رول مارکوس را ادامه میداد که نداد و یکی خودش زد. جرج هم که بدتر.
هلگا هافلپاف= تائید نشد
جرج ویزلی= تائید نشد
اما نوبت به نشان های اعضا و شکل ساختمان ژاندارمری و کلی:
نشان ژاندارمری
نشان بلیز زابینی
نشان مارکوس فلینت
نشان گریگوری گویلhttp://www.filelodge.com/files/hdd9/220770/untitled54.bmp
[/img]
خب حالا رول...
پست هلگا و جرج که پاک میشند...و در اصل بلیز زابینی باید رول مارکوس رو ادامه بده اما بقیه هم می تونند. کسانی هم که می خواهند عضو بشن، باز رول های ما رو ادامه میدن.
اینم ساختمان زیبای ژاندارمری

برای راهنمایی افراد اینم نقشه هاگزمید:
خب مثل اینکه باید بار دیگر توضیح بدم. ببینید دوستان، مهلت ثبت نام تا تاریخ 3 فروردین تمدید شد. اما دیگه بدان معنا نیست که نمایشنامه سفید و جدا بزنید و خودتان تمامش کنید و خارج از مبحث باشه. تا زمانی که موقع ثبت نام بود می تونستید نمایشنامه جدا بزنید تا تائید بشید اما در اینجا چون وارد محدوده عملیات هستید، نمایشنامه هاتون باید ادامه نمایشنامه قبلی و در آخر ادامه دار باشد.
مثلا هلگا باید رول مارکوس را ادامه میداد که نداد و یکی خودش زد. جرج هم که بدتر.
هلگا هافلپاف= تائید نشد
جرج ویزلی= تائید نشد
اما نوبت به نشان های اعضا و شکل ساختمان ژاندارمری و کلی:
نشان ژاندارمری

نشان بلیز زابینی

نشان مارکوس فلینت

نشان گریگوری گویلhttp://www.filelodge.com/files/hdd9/220770/untitled54.bmp
[/img]
خب حالا رول...
پست هلگا و جرج که پاک میشند...و در اصل بلیز زابینی باید رول مارکوس رو ادامه بده اما بقیه هم می تونند. کسانی هم که می خواهند عضو بشن، باز رول های ما رو ادامه میدن.
اینم ساختمان زیبای ژاندارمری

برای راهنمایی افراد اینم نقشه هاگزمید:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مایک لوری در 1384/12/29 17:44:15
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
