جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  290 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: شنبه 26 فروردین 1385 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
همه: چه خبر شده
سایه ای از تاریکی: ژوهاهاهاها.....
در حالی که همه گرخیده گرفته بودن
زاخی: سیاهی کیستی؟
سایه: منم رفقا، شاهزاده
زر زلر: چرا خالی می بندی؟ تو که هیکلت بیشتر به مرحوم ارنی میخوره.
شازده به میان نور قدم می گذارد: بابا منم نیگا کنین!
همه نیگا می کنن: اِ.. این که شازده خودمونه! چرا این ریختی شدی
شازده: همش از دست این مدیرای بوقه. منو انداختن بیرون گفتن دیگه شازده مازده نداریم. برو یکی بشو.منم گفتم که کی بهتر از اون مرحوم، نقششو گرفتم، راستی به همه سلام می کنم و چون این چند وقته، وقت نکردم بخوابم پس فعلاً شب بخیر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: جمعه 25 فروردین 1385 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
همه به اون دوتا نگاه می کردن که داشتن با هم کشتی می گرفتن(نه...یعنی با چوبدستی و از راه دور داشتن می جنگیدن!!!)
یه دفعه رز گفت:
_اه...بسه دیگه...خیر سرمون ما الان باید خواب باشیم اصلا چند ماهه ما تو این خوابگاه نخوابیدیم؟!
همه به فکر فرو رفتن...حتی تریسی و زاخی هم دست از جنگیدن برداشتن و با تعجب به هم نگاه کردن...
هلگا هم که اعصابش خورد شده بود به کمک رز و هلن و سرژ بقیه رو هل دادن به سمت خوابگاه...

___________یک ربع بعد__________
همه می خواستن خیرسرشون بعد عمری بخوابن یهو تریسی گفت:
_بینم شما نمی خواین بدونین ما چرا دعوا کردیم؟
هلن:
_نــــــــــــــــــه!
زاخی:
_حالا بذارین بگیم دیگه...
آنیتا با عصبانیت گفت:
_اه...بذار بخوابیم دیگه!
تریسی:
_خب...خلاصه میگیم...
هلگا که قیافش مثه دیوونه ها شده بود داد زد:
_اه...ساکت میشی یا نه مثلا این جا خوابگاهه...
با این حرف هلگا همه خفیدن و سعی کردن بخوابن...وقتی همه جا ساکت شد و فقط صدای جغدها میومد ناگهان همه باصدای جیغ گوشخراشی از جا پریدن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=0033FF
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: چهارشنبه 16 فروردین 1385 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
همه : از وسط گلهای گوشتخوار ؟!؟
اريكا : مگه مخمون تاب داره ؟ مي دوني اونها چقدر خطرناكن ؟
آنيتا در حالي كه اداي سر بريدن رو در مي آورد گفت : راست ميگه اگه بريم اونجا ديگه ... پخ ..پخ..
پيتر در حاليكه به اطرافش نگاه مي كرد گفت : صداي زاخي مگه از اين اطراف نيومد ؟ ‌بيايين همين جاها رو بگرديم شايد پيداشون كنيم .
همه : آهان ..

===============ده دقيقه بعد ...===============
تريسي :‌اًه كه چقدر تودست و پا چلفتي هستي . خب بدو بيا بريم ديگه الان ميان اينجا . مگه صداشونو نميشنوي ؟
زاخي با آه و ناله : چرا ..ولي ... بابا من نمي خوام بيام . من ...
شترق ...
زاخي : واي سرم..
======================================
هپزيبا همونطور كه داشت لا به لاي درختا رو مي گشت يه دفعه صدايي شنيد و فورا به طرف صدا دوئيد .
هپزيبا با صدايي جيغ مانند : شماها اينجايين ؟ بچه ها بيايين پيداشون كردم ..
تريسي همچنان با زاخي گلاويزه ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: چهارشنبه 16 فروردین 1385 17:01
نمایش جزئیات
آفلاین
_ تو چرا اینقدر خنگی؟!... خب چرا بلند حرف میزنی؟! ها؟! بزنمت؟!.. ها؟! بزنمت؟!
_ نه... غلط کردم! نزن! آخ... موآآآآآ.....فین!...اوهو اوهو...
_ شات آپ!!
_ این که گفتی یعنی چه؟؟!
_ یعنی خفه!
_ چشم!
_ بدو بریم اون طرف!... د بجنب دیگه! اومدند!
----
همه سریعا به طرف درختچه ی کوچک خاردار رسیدند، چون صدای زاخی رو شنیده بودند. اما ...
_ اینجا که هیشکی نیست!
این صدای اریکا بود که با عصبانیت تمام بیان شده بود. آنیتا سری تکان داد و گفت:
_ حیف شد.... میگم سرژ، از کودوم ور بریم؟!.... کجایی؟! باز داری کانکت میشی؟!
سرژ دست از تلفن کردن(!) میکشه و بعد از کمی فین فین کردن(!) میگه:
_ ها؟!... خب... فین.... اینجوری که این خط ها میگن، ما باید به سمت چپ بریم! یعنی دقیقا از وسط گلهای گوشتخوار رد بشیم!!!
--------------------
مخروج من الرول:
ببخشید سرژی جون، الان اندازش خوبه دیگه؟! آخه باید یه کم خل بازی بکینم یا نه؟!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 فروردین 1385 00:48
نمایش جزئیات
آفلاین


منو كشتين

من چي كار كنم شما كوتاه بنويسين؟ به ريش مرلين قسم كوتاه بنويسين هم براي خودتون بهتره هم براي خواننده هم براي داستان ، نميخواييم يك كتاب بنويسيم كه ، دوستان قراره داستان رو پيش ببريم اهاي ناظر كجايي؟ بيا يك قانون بزار هر كي بلند پست زد پاك ميشه...


آهاي!!! اين ناظرا ديگه چه كنن!! بابا جان..فرزندانم!! به خاطر اين ريشهاي سرژ!! به خاطر اين جادوگر سال!! كوتاه بنويسين! گفتيم پست بلند نقد نمي شه ولي انگار نه انگار!! خلاصه اينكه سعي كنين كوتاه بنويسين !(اينو چندبار گفتم!؟ )

پيتر! يك ناظر خشن!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در 1385/1/15 14:10:52
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دوشنبه 14 فروردین 1385 21:02
نمایش جزئیات
آفلاین
همه داشتن به سمت پنجره مي رفتن تا از اونجا برن پايين كه يه دفعه اريكا كه از همه جلوتر بود صاف سر جاش واستاد و همه هم متقابلا با اين حركت اريكا محكم به هم برخوردن و نقش زمين شدن و آخ و اوخ شون رفت هوا . اريكا همونطور كه با نگاهش از بچه ها معذرت خواهي مي كرد با لحني معترض گفت :
- بابا من اصلا نميخوام بيام ، مگه زوره ....
پيتر : ‌راست ميگه منم ...
اريكا فورا پريد وسط حرف پيتر و در حالي كه پشيمونيش از حرفي كه زده بود كاملا تو چهره ش مشخص بود گفت :
- نه بابا ، منم با شماها ميام .
بعد همونطور كه از پنجره به پايين نگاه ميكرد پرسيد :
-اصلا چطوري بايد بريم پايين ؟ مگه ما پرنده ايم كه از ارتفاع به اين بلندي بتونيم بريم پائين و چيزيمون نشه ؟
بعد از چند ثانيه فكر كردن هپزيبا با خوشحالي گفت :
- فهميدم . هر كي جارو داره بپره بره بياره . با جارو هيچ كس هيچيش نمي شه .

===============ده دقيقه بعد... ===============
همه توي محوطه ي حياط بزرگ مدرسه واستاده بودن و سردرگم به نظر مي رسيدن .اوتو همونطور كه به اطرافش نگاه مي كرد گفت :
-خب ، حالا بايد كجا بريم ؟
سرژ به تكه كاغذي كه توي دستش بود با دقت نگاه كرد و در حالي كه مسيري رو با انگشتش روي كاغذ دنبال مي كرد گفت :
- خب ، اينطور كه اين به اصطلاح نقشه و ضربدرها و خط هاي روش نشون مي ده بايد بريم سمت جنگ ممنوعه ...
همه با ترس : جنگل ممنوعه؟!؟
سرژ با با لحني قاطع گفت :
- آره . زود باشين . همه دست هم رو بگيرين يه موقع گم نشيد. پيتر ،‌ اوتو ، شما هم پشت سر دخترا بيايين تا يه موقع اتفاقي براي اونها نيفته .
همه دخترا نگاهي مهربانانه به اوتو انداختن و طبق دستور اوتو همه با همون ترتيب وارد جنگل شدن ...

===============يه ربع بعد ... ================
همه با احتياط داشتن به راهشون ادامه مي دادن و از هيچ كسي كوچكترين صدايي در نمي اومد كه يه دفعه صداي ترق و توروقي به گوش رسيد و متعاقب آن صداي كسي كه ملتمسانه فرياد مي زد : نه ...نه... تورو به ريش مرلين سوگند ...رحم كن...نه....
همه از ترس سرجاشون ميخكوب شدن .آنيتا درحالي كه صداش از ترس ميلرزيد زمزمه كرد :
- بچه ها . اين صداي زاخي نبود ؟!؟
همه به نشونه ي تائيد سرشون رو تكون دادن ......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دوشنبه 14 فروردین 1385 15:55
نمایش جزئیات
آفلاین
در دستان اوتو، تک کاغذی خودنمایی می کرد. خطوطی به رنگ سبز و ضربدرهایی به رنگ قرمز، تنها چیزهایی بودند که بر روی کاغذ نوشته شده بودند. سرژ انگشتشو می کنه توی ریشش و شروع میکنه و تابیدنش و میگه:
_ یعنی چی میتونه بوده باشه این؟!!
بقیه: we don’t know! :D
سرژ در حال خاروندن سرش:
_ ممکنه یه نقشه باشه؟!
بقیه: We don’t know! :D
سرژ در حال خاروندن جونش:
_ با توجه به علامتهای شمال و جنوب، احتمالا شروع خط از همین پنجره نیست؟!
بقیه: we don’t know! :D
سرژ در حال خاروندن زیر گلوش:
_ بچه ها، بیاین از همین اولش شروع کنیم و راه رو ادامه بدیم.اول باید بریم پایین، چرا واستادین؟بیاین دیگه!
بقیه: we don’t know! :D
سرژ یه نگاه عاقل اندر سفیه به بر و بچز می ندازه و داد می زنه:
_ وی دنت نو و جریوس مکزیمم!... برای اولین بار مغزم داره کار میکنه، اونوقت هی وی دنت نو، وی دنت نو، می کنین؟! بزنم نصفتون کونم؟! ها ها ها؟!!
بقیه بر و بچز به هم نگاه میکنن و دوباره با هم میگن:
_ : we don’t know! :D
پنج دقیقه بعد
همه به جز سرژ که در دستش نقشه است، در حالی که پای چشمشون کبوده، دارن از پنجره میرن پایین!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: یکشنبه 13 فروردین 1385 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
همه به شدت مشغول فكر كردن بودن كه يه دفعه اريكا همونطور كه داشت به نقطه ي نامعلومي نگاه مي كرد آروم گفت : بچه ها من فكر مي كنم اين دوتا يه كلكي تو كارشونه .
همه : چرا مگه ؟
اريكا با قيافه اي متفكرانه گفت : چرا اين تريسي يه دفعه امشب سروكله ش تو خوابگاه پيدا شد ؟ و چرا رفتار زاخي اينقدر بي مقدمه عجيب شد ؟ در صورتي كه تا موقعي كه از رستوران اومديم خوابگاه رفتارش كاملا عادي بود .
هپزيبا : بچه ها نكنه اون موقعي كه بيهوش شده خوابي ، چيزي ديده و به سرش زده ؟
پيتر : آره . شايد . با اون ضربه اي كه به كله ي اون خورده بود اگه من بودم در جا مي مردم .حالا چطوري اون زنده مونده ، مثل يه معجزه ست .
هلن در حاليكه لبخندي بر لب داشت گفت :‌اونوقت وقتي من به اين زاخي ميگم هفت تا جون داري ، تازه آقا بدش هم مياد .
اوتو با بي صبري گفت :‌خب ، بالاخره كه چي ؟ مي خواهيم بريم دنبالشون يا نه ؟
سرژ : ‌راست ميگه ديگه . پس چرا معطلين . دوستمون از دست رفت ....
همه به سرژ خيره شدن .
يه دفعه رز با صدايي كه همه رو از جا پروند گفت :
ببينم سرژ ، تو چرا انقدر نگرانشي و همش ميگي زاخي براي خودمه ؟!؟!
همه به نشانه ي تائيد سرشون رو تكون دادن .
سرژ همونطور كه يه سره رنگ عوض مي كرد ، اول سرخ شد بعد صورتش به رنگ بنفش در اومد و آخر سر هم در حالي كه رنگش مهتابي شده بود با صداي ضعيفي گفت :
خب ، اين يه رازه بين من و زاخي .
و بلافاصله اضافه كرد :
البته به هيچ كس هم نمي گيم .
همه با انزجار روشونو از سرژ برگردوندن .
اريكا همونطور كه به سمت تخت خوابش مي رفت با بي تفاوتي گفت :
به هر حال ... من كه نميام . خودتون بدون من برين . من ترجيح ميدم اولين شب تولد شونزده سالگيم رو در كمال آرامش و به موقع بخوابم. فعلا هم حوصله ماجرا جويي ندارم ...
بعد رفت روي تختش و پرده هاي دور تخت رو هم كشيد .
پيتركه روبروي تخت اريكا واستاده بود در حاليكه صورتش سرخ شده بود گفت :
آره . منم نميام و اين جا ميمونم تا از اريكا كه تنهاست مواضبت كنم و...
يه دفعه كله ي اريكا از لابه لاي پرده هاي دور تختش بيرون اومد . اريكا با ابروهايي گره خورده رو به پيتر گفت :
خب ، ادامه بده . و چي ؟!
پيتر همونطور كه به تته پته افتاده بود به صدايي كه انگار از ته چاه در مي اومد گفت :‌هيچي ، فقط ....
ناگهان اخم هاي اريكا از هم باز شد و لبهاش به خنده گشوده شد وآهسته از تخت پايين اومد و در حاليكه نگاهش يه پيتر بود آروم آروم به طرفش مي رفت . پيتر هم با خوشحالي خنديد و دستاشو به سمت اريكا باز كرد ...
همه شروع كردن به سرفه كردن و چشم غره رفتن به اريكا . اريكا هم كه انگار اصلا هيچ كس رو نمي ديد به راهش ادامه مي داد . اما درست وقتي كه يه متر بيشتر با پيتر فاصله نداشت مسيرش رو تغيير داد و از كنار پيتر گذشت وبه سمت چيزي در پشت پيتر رفت و يه دفعه داد زد :
بچه ها اين چمدون تريسي هس..
يه دفعه همه پريدن سمت چمدون و درش رو باز كردن و شروع كردن داخلش رو گشتن ...
يه دقيقه بعد همه با صداي جيغ اوتو از جا پريدن و و به سمت اوتو كه چيزي رو توي مشتش نگه داشته بود دوئيدن ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: یکشنبه 13 فروردین 1385 14:26
نمایش جزئیات
آفلاین
_ آه... ساکت شو دیگه!.... چقدر جیغ و ویغ میکنی؟!
_ خودت ساکت شو!.... اصلا به من چه که تو میخوای بچه ها رو جو گیر کنی و حالی به حولی!
شترق!
زاخی داد میزنه:
_ چرا میزنی؟!... مگه مرض داری؟!
تریسی نیششو تا بناگوش باز میکنه و میگه:
_ من عاشق کتک زدن و سر کار گذاشتنم!! :D بیا... بریم تو این جنگله قایم شیم!
و زاخی مثل اون اموشنه، شروع میکنه به لب ورچیندن!
از اون طرف:
_ وای.... زاخیو بردن.... زاخــــــــــــــــــــــی..... اوهو اوهو.... فیــــــن.... بوق بوق!.... زاخی بوقی، کجایی؟!... چرا پیش سرژ نیایی؟!.... فیـــــــــن!
سوزان در حالی که داره سرشو تکون میده میگه:
_ ای خاک بر سرت نکنن!... دیگه اینقدر ضایع عمل نکن!....
هپزیبا فکری میکنه و بعد در حالی که چشماشو چپکی کرده، میگه:
_ ها... ای راست وگویی..... ای چشم!!
سرژ که هنوز تو توهمه میگه:
_ چه توهمی.... زاخی جون!!
اما ناگهان از اون طرف خوابگاه، یک بالشت میخوره تو سر سرژ و اونو از توهم می یاره بیرون، که البته با صدای:
_ آی... کودوم نامرد بوقیه بوق زاده ی گلدن بوق اینو زد؟!
همراه بود. متقابلا صدای آنیتا از اون ور داد زد:
_ تو که کشتی منو با اون زاخیت!... به خدا شکل زاخی شدم! اه..
سرژ هم آنیتا رو بی جواب نگذاشت و گفت:
_ تو یکی دیگه چینگ چینگ نکن، خودت که سدریک رو داری! سیر که از گرسنه خبر نداره!!
همه: عوق!
پیتر: اهم... اهم.... فیس!
اریکا: این باز چه صیغه ایه؟!
سرژ به حالتی مشکوک میپرسه: بچه ها... بوی چیزی اومد؟!
پیتر: نه! صیغه ی محرمیته! :D نه چیزه... منظورم اینه که ساکت!... آقا باید زاخی رو پیدا کنیم!
همه: کوجوری؟!
پیتر هم جو گیر میشه ومیگه:
_ بله... قضیه اینه که زاخی گم شده!
آنیتا : ماشاا... !.... ترکوندی!... فکر کنم ذرتت پاپکورن شد!
اریکا هم یه به آنیتا چشم غره میره و پیتر این شکلی میشه :D ! و ادامه میده:
_ بله... خب ما باید اونو پیدا کنیم!!
اریکا شادمانه دست میزنه و میگه:
_ آفرین پیتر... تو واقعا معرکه ای!
پیتر سرخ میشه و میگه:
_ قربان شما... قابل شما رو نداشت!
هپزیبا لب و لوچشو کج میکنه و یه نگاه به بقیه میندازه. بقیه هم با تکان دادن سر، نظر هپزیبا رو تایید میکنند و بعد به مدت ده دقیقه صداهای کتک زدن کسی به گوش میرسه!
اینبار پیتر با پای چشمش کبود شده و رو سرش هفت تا کوه در اومده، میگه:
_ اهم... چیزه... متشکرم از لطفتون... آخ... میگم چطوره بریم بیرون و توی حیاط رو بگردیم!...آخه از پنجره رفتن!
هلن از اون گوشه میگه:
_ خب باز خدا رو شکر با این شگرد یه کم مخش فعال شد!
سرژ هیجان زده میشه و فریاد میزنه:
_ زاخی برای منه!
بقیه: همه برای سرژی!.... چه ربطی داشت؟!
سرژ: ربطشو بعدن می فهمین!!...
و بعد همه به این فکر می افتند که چطوری از پنجره ی به اون بزرگی و با اون ارتفاع پایین برند!
****************
وای... خدا مرگم نده! چقدر بلند شد! آقا قول میدم دیگه اینقدر بلند ننویسم! از دستم در رفت! شرمنده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: یکشنبه 13 فروردین 1385 05:16
نمایش جزئیات
آفلاین
هپزيبا از اون لبخند هاي شيش اندر هشتي مي زنه : زاخي ..مي دونستي اگه به من نگي شب خوابم نمي بره ؟
زاخي پچ پچ مي كنه : اخه اگه بگم كه بدتر خوابت نمي بره !
سرژ اروم تر از زاخي پچ پچ مي كنه : تو كه مي دوني مرگ پوشه هم شب روي من بيفته از خواب بيدار نمي شم بگو ...
زاخي سرشو تكون مي ده :......
اريكا با صدايي كه به زحمت شنيده مي شه مي گه : چي گفتي ؟
دندون هاي زاخي به هم مي خورند :....
پيتر در گوش زاخي مي گه :ببين ...اگه بگي قول مي دم پول اون شربترو ازت نگيرم ...
سوزان در گوش اريكا مي گه : انگار صحبت از ....
اريكا : چي ؟
سرژ اروم مي گه : بابا يه جوري بگيد منم بشنوم ....
زاخي داد مي زنه : مردم از سرما اه ... بهتون گفتم فردا صبح مي گم يعني فردا صبح مي گم ديگه
بعد جلوتر از همه راه مي افته از پله هاي خوابگاه بره بالا ... يكي پنجره ها رو باز گذاشته و باد مشعل هاي ديوار ها رو خاموش كرده ...دندونهاي زاخي همچنان به هم مي خورند و از يه جايي داره اب مي چكه ... پيتر محكم اريكارو بغل مي كنه .
اريكا جيغ مي زنه و همه شيش متر مي پرند هوا
پيتر : من يه چيزي بغل كردم....
اريكا :ااا. اتفاقا يه چيزي هم منو بغل كرده ...
بعد از يك ثانيه سكوت پيتر گفت : اريكا ...باور كن ...اين حركت از احساس ترس من سرچشمه مي گرفت ...
اريكا كه قيافش توي تاريكي معلوم نيست : حالا بذار برسيم خوابگاه ....
زاخي زودتر از همه در خوابگاه رو باز مي كنه و تقريبا فورا با جيغ مي پره تو بغل سرژ ...
زاخي : سرژ ... من ...
سرژ : مي دونم خيلي دوستم داري زاخي ....
زاخي از توي بغل سرژ : ببين ... اروم برو تو ...خب ...
سرژ زاخيو محكم مي زنه به در : كسي هست ؟
يه صدا از يه طرف : من ....
بعد يه موجود شاخدار از وسط تاريكي پيدا مي شه
اريكا محكم پيترو بغل مي كنه : ببين پيتر تصور نكن اين از چيزي جز احساس ترسم سرچشمه مي گيره !
سوزان : صداهه كيستي ؟
صداهه نزديكتر مي شه : تريسي !
هپزيبا خوابگاهو روشن مي كنه . بعد مي گه : تو از كجا اومدي ؟نكنه از طرف...
تريسي : از پنجره ...
بعد جاروشو تو هوا تكون مي ده
زاخي در حالي كه لباسشو مي تكونه از تو بغل سرژ مي ياد بيرون .بعد مي گه:ديد ي من چطور براي هافل فداكاري كردم ؟ خب ديگه حالا تا به زور نفرستادمتون مثل بچه هاي خوب بريد بخوابيد ...
از اونجا كه خوابگاه كاملا اسلاميه همه با همون پوشش ها مسقيم رفتن توي تخت هاشون و تريسي هم كه تخت نداشت روي زمين خوابيد ....
------------------------------
نصفه شبانگاهان ....
تاريكي غليظي خوابگاه رو پوشونده و هيچ صدايي نيست به جز صداي ارامش بخش: خر ...پف ... خر ...پف... ديش دنگ ....بي حركت....
و بعد خوابگاه روشن مي شه ...
پيتر بالششو روي صورتش مي گيره : برو فردا بيا شايد دوباره ...
سوازن بلند مي شه تا از يكي خواهش كنه (!)چراغارو خاموش كنه كه فكش تا جايي نزديك زانوش باز مي شه...بعد جيغ مي زنه :اقاي زاخارياس اسميت !
زاخي و سرژ با هم بيدار مي شند و هر دو با مشاهده صورت هپزيبا جايي نزديك صورت زاخي مي گند : عجب توهمي !
اريكا زودتر از همه خودشو مي رسونه بالاي سر زاخي و ميگه : ببينم ....
هپزيبا بنفش مي شه : باور كنيد اين فقط از حس كنجكاوي من سرچشمه مي گيره ...
صورت زاخي از خوشحالي ارغواني مي شه : ا... تو هم اومدي اريكا جون ؟
اريكا يقه هپزيبا رو محكم مي چسبه : حالا ديگه در گوش پسر مردم پچ پچ مي كني ؟
هپزيبا شروع مي كنه گريه كردن : باور كن من ازش مي پرسيدم كه چي مي خواسته بگه ....
اريكا چوبدستيشو از توي جيبش در مي ياره و مي گه : من دور تخت زاخي كشيك مي دم كسي شب از اين احساسات به سرش نزنه ...صداي خروپف زاخي كه بلند مي شه سرژ دوباره مي گه : عجب توهمي !
هپزيبا بر مي گرده سر جاش و اروم به سوزان مي گه :اگه من نفهمم قضيه چي بوده ...
سوزان غلت مي زنه : بابا اين زاخي كه مثل هر شب خوابيده ! حتما چيز مهمي نبوده... بخواب ....
وبدين ترتيب سكوت محض دوباره بر خوابگاه حاكم مي شود ...بعد از حدود نيم ساعت ....
همه با جيغ اريكا از خواب بيدار مي شند ...
اريكا :نيست ...نيست ...
پيتر پرده دور تختشو مي كشه :فردا بهت يه گاليون ديگه مي دم نترس !
اريكا پرده دور تخت پيترو اونقدر محكم مي كشه كه پاره ميشه :‌زاخي رو بردن ... حتما چيز مهمي بوده كه بردنش... بگردين پيداش كنين !
سرژ مي پره و دوباره مي خوابه : عجب توهمي....
هپزيبا كه عين بچه ها اين ور اون ور مي دوه مي گه : تريسي هم نيست....
سوزان چراغ خوابگاهو روشن مي كنه : پنجره هم نيست !
..............
ساعت پنج صبحه و من هر چي به فكرم رسيد نوشتم ديگه ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!