تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
183 کاربر(ها) آنلاین هستند (134 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
180
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
دفترچه ریدل! (اسلیترین)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

نمیدونم چرا هر موقع نگران چیزی هستم آن چیز باید اتفاق بی افتد و تمام نقشه های منو نقش بر آب کند .
تقریبا هوا تاریک شده بود اما آقای بورگین هنوز برنگشته بود. یواش یواش خیابان ناکترن خالی تر به نظر میرسید اما هنوز من مصرانه بر این تصمیم بودم که تا آمدن آقای بورگین در مغازه منتظر بمونم . چرا که میخواستم بورگین از همون ابتدا به من اعتماد داشته باشد .
من پشت پیشخوان نشسته بودم و سرگرم بررسی یکی از ابزار حیرت انگیز درون مغازه بودم که در مغازه باز شد و مردی وارد شد .
بلافاصله من وسیله رو روی میز گذاشتم و از جایم بلند شدم و سعی کردم با خوش رویی با او سلام ملک کنم .
مرد بعد از اینکه جواب سلام من را داد به آرامی به اطراف مغازه نگاه کرد ، سپس گفت :
- پسر ، آقای بورگین نیست ؟
اصلا از حرف زدن مردک خوشم نیومد اما اصلا نمیخواستم به همین زودی موقعیتم رو از دست بدم به همین دلیل با همان لحن دلنشین گفتم :
- نه آقا ، ممکنه آقای بورگین امشبم نیاد .
مرد زیر لب به خودش چیزی گفت و به ویترین های مغازه خیره شد .
من میدونستم که این مرد احتمالا از مشتریان شناخته شده بورگینه و باید تا حد امکان با او مراعات کنم . به همین دلیل از پشت پیشخوان بیرون آمدم و گفتم :
- آقا میتونم کمکتون کنم ؟
مرد چند لحظه از ویترین ها چشم برداشت و به من نگاه کرد . سپس گفت :
- من دنبال یک هدیه خوب هستم . اگر آقای بورگین بود راحت تر....
بلافاصله من حرف مرد رو قطع کردمو گفتم :
- کاری باشه من در خدمتم .
مرد گفت :
- من بیشتر دنبال یک شی زینتی هستم ؛ برای یکی از آشنایانم میخوام .
بلافاصله من همونجور که آقای بورگین بهم یاد داده بود شروع کردم به معرفی انواع و اقسام وسایلی که در آنجا موجود بود و امکان داشت نظر مردک رو جلب کنه .
- ..... اینا استخوان های انگشت انسانن . برای تهیه معجون های سیاه ازشون استفاده میشه ... اینا گوی های پیشگویی سیاه هستن خیلی پرطرفدارن بیشتر برای دکور کابرد دارن .... این شمع که میبینین یکی از جالب ترین چیزهای این مغازست . آخه قدرت این شمع به گونه ایست که نورش به صاحب آن این امکان رو میده تا در تاریکی مطلق همه چیز را ببیند ، اینور....
همینجور میبافتمو جلو میرفتم اما هیچ کدوم از وسایل درون مغازه نظر مرد را جلب نکرد . مرد دائم از این ور مغازه به اونور میرفت و دوباره برمیگشت سوال دیگه ای از من میپرسید . من با اینکه کاملا از رفتارش خسته شده بودم باز هم با همان لحن دوستانه او رو راهنمایی میکردم و سعی میکردم کارمو به بهترین شکل انجام بدم. اما اصلا حواسم نبود که دارم اونو یواش یواش به سمت ویترین گردنبند مادرم هدایت میکنم .
- این ها هم از نوعی پودر سمی هستند که بیشتر به درد ساحره ها میخوره تا....
ناگهان متوجه نگاه خیره و پر اشتیاق آن مرد به سمت ویترینی شدم . به همین دلیل حرفمو نا تمام گذاشتم و نگاه مرد را امتداد دادم تا ببینم چه چیزی نظرشو جلب کرده . ناگهان قلبم در سینه فرو ریخت .
مرد در حالی که یک لحظه چشم از گردنبند مادرم بر نمیداشت گفت :
- پسر میتونی اون گردنبند رو بدی از نزدیک ببینم ؟
..........
تقریبا هوا تاریک شده بود اما آقای بورگین هنوز برنگشته بود. یواش یواش خیابان ناکترن خالی تر به نظر میرسید اما هنوز من مصرانه بر این تصمیم بودم که تا آمدن آقای بورگین در مغازه منتظر بمونم . چرا که میخواستم بورگین از همون ابتدا به من اعتماد داشته باشد .
من پشت پیشخوان نشسته بودم و سرگرم بررسی یکی از ابزار حیرت انگیز درون مغازه بودم که در مغازه باز شد و مردی وارد شد .
بلافاصله من وسیله رو روی میز گذاشتم و از جایم بلند شدم و سعی کردم با خوش رویی با او سلام ملک کنم .
مرد بعد از اینکه جواب سلام من را داد به آرامی به اطراف مغازه نگاه کرد ، سپس گفت :
- پسر ، آقای بورگین نیست ؟
اصلا از حرف زدن مردک خوشم نیومد اما اصلا نمیخواستم به همین زودی موقعیتم رو از دست بدم به همین دلیل با همان لحن دلنشین گفتم :
- نه آقا ، ممکنه آقای بورگین امشبم نیاد .
مرد زیر لب به خودش چیزی گفت و به ویترین های مغازه خیره شد .
من میدونستم که این مرد احتمالا از مشتریان شناخته شده بورگینه و باید تا حد امکان با او مراعات کنم . به همین دلیل از پشت پیشخوان بیرون آمدم و گفتم :
- آقا میتونم کمکتون کنم ؟
مرد چند لحظه از ویترین ها چشم برداشت و به من نگاه کرد . سپس گفت :
- من دنبال یک هدیه خوب هستم . اگر آقای بورگین بود راحت تر....
بلافاصله من حرف مرد رو قطع کردمو گفتم :
- کاری باشه من در خدمتم .
مرد گفت :
- من بیشتر دنبال یک شی زینتی هستم ؛ برای یکی از آشنایانم میخوام .
بلافاصله من همونجور که آقای بورگین بهم یاد داده بود شروع کردم به معرفی انواع و اقسام وسایلی که در آنجا موجود بود و امکان داشت نظر مردک رو جلب کنه .
- ..... اینا استخوان های انگشت انسانن . برای تهیه معجون های سیاه ازشون استفاده میشه ... اینا گوی های پیشگویی سیاه هستن خیلی پرطرفدارن بیشتر برای دکور کابرد دارن .... این شمع که میبینین یکی از جالب ترین چیزهای این مغازست . آخه قدرت این شمع به گونه ایست که نورش به صاحب آن این امکان رو میده تا در تاریکی مطلق همه چیز را ببیند ، اینور....
همینجور میبافتمو جلو میرفتم اما هیچ کدوم از وسایل درون مغازه نظر مرد را جلب نکرد . مرد دائم از این ور مغازه به اونور میرفت و دوباره برمیگشت سوال دیگه ای از من میپرسید . من با اینکه کاملا از رفتارش خسته شده بودم باز هم با همان لحن دوستانه او رو راهنمایی میکردم و سعی میکردم کارمو به بهترین شکل انجام بدم. اما اصلا حواسم نبود که دارم اونو یواش یواش به سمت ویترین گردنبند مادرم هدایت میکنم .
- این ها هم از نوعی پودر سمی هستند که بیشتر به درد ساحره ها میخوره تا....
ناگهان متوجه نگاه خیره و پر اشتیاق آن مرد به سمت ویترینی شدم . به همین دلیل حرفمو نا تمام گذاشتم و نگاه مرد را امتداد دادم تا ببینم چه چیزی نظرشو جلب کرده . ناگهان قلبم در سینه فرو ریخت .
مرد در حالی که یک لحظه چشم از گردنبند مادرم بر نمیداشت گفت :
- پسر میتونی اون گردنبند رو بدی از نزدیک ببینم ؟
..........
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/3/1 12:24:21
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/3/1 12:25:50
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/3/1 12:25:50
جزئیات کاربر

______________________________________________-
-هی تا حالا کجا بودی؟
و این صدای خانم اسمایلز بود که تا این وقت شب بیدار بود....اوه پیرزن خرفت...مطمئنا اون تقاس این کارش رو پس می ده که از من نواده سالازار اسلیتیرین بازجویی می کنه..همون بهتر که فردا صبح اینجا رو ترک می کنم.
علت تاخیرم رو به دروغ برای اسمایلز توضیح دادم و با برق چشمام بهش فهموندم که اگه بیش از این بخواد سوال کنه فرجام خوشی در آینده نداره به سمت اتاقم رفتم!!!
صبح زود هنوز وقتی که کسی در محوطه دیده نمی شد به طرف دررفتم...برگشتم و دوباره اونجا رو به دقت نگاه کردم می خواستم مطمئن شم که همه جاش کاملا به خاطرم می مونه...می خواستم برای همیشه در ذهنم مرور کنم که 12 سال در منفور ترین جا زندگی کردم...می خواستم فراموش نکنم که یه روزی دوباره برگردم و حتی از دیوار های اینجا هم شده انتقام بگیرم....اون روز بدون شک به زودی می آمد اما حالا من کارهای مهم تری داشتم و به جلد کتابی که در دستم بود خیره شدم و برای همیشه اونجا رو ترک کردم!
هوا تقریبا روشن شده بود اما هنوز کسی در خیابان ها دیده نمی شد به هر حال به طرف مغازه بورگین حرکت کردم . باید روز اول خودمو و قدرتمو نشونش می دادم و بهش می فهموندم نواده سالازار به تنها چیزی که اهمیت می ده زمانه!
وقتی به پشت در مغازه رسیدم خوشحال شدم چون فکر نمی کردم این وقت صبح باز باشه ...به راستی که در همین روز اول به نتایج و سلیقه های مشابهی با آقای بورگین رسیده بودم و این می تونست به قلبه من بگه که بورگین یه فرد با اعتماده!
در رو باز کردم و وارد شدم ...در تاریکی مغازه به زحمت او را تشخیص دادم ....بورگین آنجا پشت میز نشسته بود..هنگامی که متوجه حضور من شد به سرعت از روی صندلیش بر خاست .به طرف من آمد و دستم را به گرمی فشرد.گرچه از این کار بیزار بودم اما آن روز و آن دست گرم را هیچ وقت فراموش نمی کنم چرا که به من قدرتی بیش از پیش هدیه کرد.
آقای بورگین به من گفت که با شریکش صحبت کرده و من می تونم اونجا کار کنم.اوه شاید این بهترین خبری بود که تا قبل از دوران قدرتم به من داده می شد. گردنبند و یک آرزوی دست نیافتنم حالا تنها یک قدم با آن فاصله داشتم بنابراین عزمم رو جذب کردم تا هیچ چیز نتونه من رو از رسیدن به اون باز داره...فقط من لیاقتشو داشتم ...تنها من!
آقای بورگین تا عصر رو تماما صرف توضیح در مورد جای جای مغازش داد و من رو با هر چیز آشنا کرد.من هم به دقت گوش می دادم باید خوب یاد می گرفتم.من به خوب یاد گرفتن احتیاج داشتم.نزدیک غروب بود که آقای بورگین به طرف در رفت .در این هنگام به من گفت که به کافه سنت مریو می ره و اگه تا شب برنگشت من مغازه رو تعطیل کنم و به رختخوابی که از قبل برام آماده کرده بود برم ...نور چشمام رو احساس می کردم ...حالا می تونستم بقیه کتاب رو می خوندم و ازنزدیک اون گردنبد رو وارسی می کردم...خشمگین می شدم وقتی فکر می کردم که اجازه ندارم به چیزی که متعلق به خودمه دست بزنم!!!
این داستان ادامه دارد................!!!
_________________________________________________
با تشکر:
سامانتا ولدمورت..........................!!!!
سامانتای عزیز !
پستت از نظر جمله بندی و فضا سازی خیلی خوب بودش . و این نشونه پیشرفتته . کلا فضا سازی و جمله بندیت حرف نداشت . دقیقا تونسته بودی فضا یک خاطره رو برای خواننده محیا کردی . از این نظر کارت عالی بودش .
چیزی که به عنوان نکته ضعف خیلی توی چشمم میزد این بود که قسمت پایانی نوشتت از لحاظ منطق ایراد داشت !
اول اینکه برای من عجیب بود که یه مغازه دار از صبح تا بعد از ظهر رو راجع به وسایل مغازش به شاگردش توضیح بده . دیگه یارو سوپر مارکتم داشت انقدر به توضیح احتیاج نبود . بخصوص اینکه اگر یادت باشه در کتاب مغازه بورگین یک جای کوچیک و خالی بود .
ضمنا باز این موضوع هم برام عجیب بود که در این مدت چرا به این موضوع اشاره نکردی که مشتری وارد مغازه بشه یا از اونجا خارج شه یا چیزی بگیره یا توپی به شیشه مغازه بخوره ملت فرار کنن و...
کلا اینکه فکر میکنم برای رفع این اشکالات دو راه داشتی :
1- یا نوشتت رو طولانی تر میکردی که چون در اون صورت حوصله من سر میرفت زیاد جالب نمیشد
2- نوشتت رو آرومتر جلو میبردی . مثلا میگفتی که قبل از اینکه مغازه دارا مغازه هاشونو باز کنن آقای بورگین این چیزا رو بهم توضیح داد و زمانشم فکر میکنم یه ساعت کافی بود .
در هر حال با یه نگاه غیر از این دو موضوع چیز دیگه ای به چشمم نیومد . بازم میگم موضوع داستان رو خیلی خوب بردی جلو و کلا نوشتت قشنگ بود .
-هی تا حالا کجا بودی؟
و این صدای خانم اسمایلز بود که تا این وقت شب بیدار بود....اوه پیرزن خرفت...مطمئنا اون تقاس این کارش رو پس می ده که از من نواده سالازار اسلیتیرین بازجویی می کنه..همون بهتر که فردا صبح اینجا رو ترک می کنم.
علت تاخیرم رو به دروغ برای اسمایلز توضیح دادم و با برق چشمام بهش فهموندم که اگه بیش از این بخواد سوال کنه فرجام خوشی در آینده نداره به سمت اتاقم رفتم!!!
صبح زود هنوز وقتی که کسی در محوطه دیده نمی شد به طرف دررفتم...برگشتم و دوباره اونجا رو به دقت نگاه کردم می خواستم مطمئن شم که همه جاش کاملا به خاطرم می مونه...می خواستم برای همیشه در ذهنم مرور کنم که 12 سال در منفور ترین جا زندگی کردم...می خواستم فراموش نکنم که یه روزی دوباره برگردم و حتی از دیوار های اینجا هم شده انتقام بگیرم....اون روز بدون شک به زودی می آمد اما حالا من کارهای مهم تری داشتم و به جلد کتابی که در دستم بود خیره شدم و برای همیشه اونجا رو ترک کردم!
هوا تقریبا روشن شده بود اما هنوز کسی در خیابان ها دیده نمی شد به هر حال به طرف مغازه بورگین حرکت کردم . باید روز اول خودمو و قدرتمو نشونش می دادم و بهش می فهموندم نواده سالازار به تنها چیزی که اهمیت می ده زمانه!
وقتی به پشت در مغازه رسیدم خوشحال شدم چون فکر نمی کردم این وقت صبح باز باشه ...به راستی که در همین روز اول به نتایج و سلیقه های مشابهی با آقای بورگین رسیده بودم و این می تونست به قلبه من بگه که بورگین یه فرد با اعتماده!
در رو باز کردم و وارد شدم ...در تاریکی مغازه به زحمت او را تشخیص دادم ....بورگین آنجا پشت میز نشسته بود..هنگامی که متوجه حضور من شد به سرعت از روی صندلیش بر خاست .به طرف من آمد و دستم را به گرمی فشرد.گرچه از این کار بیزار بودم اما آن روز و آن دست گرم را هیچ وقت فراموش نمی کنم چرا که به من قدرتی بیش از پیش هدیه کرد.
آقای بورگین به من گفت که با شریکش صحبت کرده و من می تونم اونجا کار کنم.اوه شاید این بهترین خبری بود که تا قبل از دوران قدرتم به من داده می شد. گردنبند و یک آرزوی دست نیافتنم حالا تنها یک قدم با آن فاصله داشتم بنابراین عزمم رو جذب کردم تا هیچ چیز نتونه من رو از رسیدن به اون باز داره...فقط من لیاقتشو داشتم ...تنها من!
آقای بورگین تا عصر رو تماما صرف توضیح در مورد جای جای مغازش داد و من رو با هر چیز آشنا کرد.من هم به دقت گوش می دادم باید خوب یاد می گرفتم.من به خوب یاد گرفتن احتیاج داشتم.نزدیک غروب بود که آقای بورگین به طرف در رفت .در این هنگام به من گفت که به کافه سنت مریو می ره و اگه تا شب برنگشت من مغازه رو تعطیل کنم و به رختخوابی که از قبل برام آماده کرده بود برم ...نور چشمام رو احساس می کردم ...حالا می تونستم بقیه کتاب رو می خوندم و ازنزدیک اون گردنبد رو وارسی می کردم...خشمگین می شدم وقتی فکر می کردم که اجازه ندارم به چیزی که متعلق به خودمه دست بزنم!!!
این داستان ادامه دارد................!!!
_________________________________________________
با تشکر:
سامانتا ولدمورت..........................!!!!
سامانتای عزیز !
پستت از نظر جمله بندی و فضا سازی خیلی خوب بودش . و این نشونه پیشرفتته . کلا فضا سازی و جمله بندیت حرف نداشت . دقیقا تونسته بودی فضا یک خاطره رو برای خواننده محیا کردی . از این نظر کارت عالی بودش .
چیزی که به عنوان نکته ضعف خیلی توی چشمم میزد این بود که قسمت پایانی نوشتت از لحاظ منطق ایراد داشت !
اول اینکه برای من عجیب بود که یه مغازه دار از صبح تا بعد از ظهر رو راجع به وسایل مغازش به شاگردش توضیح بده . دیگه یارو سوپر مارکتم داشت انقدر به توضیح احتیاج نبود . بخصوص اینکه اگر یادت باشه در کتاب مغازه بورگین یک جای کوچیک و خالی بود .
ضمنا باز این موضوع هم برام عجیب بود که در این مدت چرا به این موضوع اشاره نکردی که مشتری وارد مغازه بشه یا از اونجا خارج شه یا چیزی بگیره یا توپی به شیشه مغازه بخوره ملت فرار کنن و...
کلا اینکه فکر میکنم برای رفع این اشکالات دو راه داشتی :
1- یا نوشتت رو طولانی تر میکردی که چون در اون صورت حوصله من سر میرفت زیاد جالب نمیشد
2- نوشتت رو آرومتر جلو میبردی . مثلا میگفتی که قبل از اینکه مغازه دارا مغازه هاشونو باز کنن آقای بورگین این چیزا رو بهم توضیح داد و زمانشم فکر میکنم یه ساعت کافی بود .
در هر حال با یه نگاه غیر از این دو موضوع چیز دیگه ای به چشمم نیومد . بازم میگم موضوع داستان رو خیلی خوب بردی جلو و کلا نوشتت قشنگ بود .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/3/2 10:17:29
از دفتر خاطراتم :
از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
جزئیات کاربر

خلاصه داستان از ابتدا تا پست قبل !
1953
تام ريدل از ابتدا در مدرسه علوم و فنون هاگوارتز به دنبال قدرت طلبی بوده و بدون هیچ دلیل قانع کننده ای خودش رو برتر از بقیه شاگردان مدرسه میدونسته ... روزی پروفسور اسلاگ هورن اون رو به جلسه ای دعوت میکنه و تام در اونجا با یه سری از بچه ها اشنا میشه که همشون از شاگردان محبوب اسلاگهورن هستند .
در تالار اسليترين ، تام دو دوست خوب و هم منش به نام "مارين وست " و " مارک لیمان " داره و بین دخترهای تالار هم عشق دختری به نام آلیسا در دلش میشینه و در مهمونی اسلاگهورن هم اون رو میبینه .
تام در این حین متوجه تالار مخفی در داخل مدرسه میشه و در کتابخونه به دنبال این تالار اسرار میگرده تا مکانش رو پیدا کنه اما موفق نمیشه .
روزی تام به سمت اتاق اسلاگهورن میره تا ازش اطلاعاتی بگیره اما پشت در صدای زنی رو میشنوه که در حال گفتگو هستند و دارن از در خارج میشن ... تام فرار میکنه و میبینه که اون زن سراغ خوابگاه تام رو میگیره و زن بدون اینکه هوراس اسلاگهورن متوجه بشه نامه ای رو در وسایل تام میذاره و تام این صحنه رو میبینه و به دنبال کسی میگرده تا طلسم فرمان رو که تازه یاد گرفته روی اون انجام بده تا اون فرد نامه رو باز کنه و اگر خطرناک بود به خودش لطمه نخوره اما زن فردا صبح تام رو پیدا میکنه و تام حس دوستانه ای نسبت به زن پیدا میکنه و زن در مورد پدر و مادر تام توضیحاتی میده و میره .
تام توی نامه ای که زن داده دستخط مادرش رو میبینه که برای تام نوشته به این زن که " جین مالفوی " نام داره اعتماد کنه ؛ همراه نامه مقدار زيادی گالیون هم قرار داره .
تابستون میشه و دامبلدور به تام اجازه موندن در مدرسه رو نمیده و تام مجبور میشه از مدرسه خارج بشه اما روزی برای خريد به دیاگون میره و در راه فالگیری به نام " آگوستا ترلانی " رو میبینه و فالگیر به تام میگه که تو بزرگترين جادوگر دوران خواهی شد و در این راه خونهای زيادی خواهی ریخت .
تام ريدل در درسهاش در مورد چفت شدگی ذهن مطالبی رو خونده و برای خريد کتابی در این زمینه به کتابفروشی مراجعه میکنه و کتابی میگیره .
در راه در پشت ويترين مغازه بورگین و برکز یک گردنبند زيبا میبینه و بهش علاقه مند میشه و وقتی به داخل مغازه میره و به گردنبند نزدیک میشه ، فروشنده متوجه قدرت خاص تام میشه و به تام میگه که تو وارث سالازار هستی چون این گردنبند مال اون بوده و مادر تو اون رو دوازده سال قبل به دلیل فقر زياد به من فروخت و پدرت تو رو ترک کرد ولی مادرت تو رو دوست داشت .
در پشت همون ويترين تام میبینه که برای تابستون به دنبال یک کارگر هستند و تصمیم میگیره برای رسیدن به گردنبند اونجا کار کنه اما چون شريک اون فرد نبوده مجبور میشه بعدا مراجعه کنه .
برای خريد کتابهای سال بعد به کتابفروشی مراجعه میکنه و در کنار خريدن کتابهای درسی متوجه کتابی به نام " گنجینه مديران پیشین هاگوارتز " میشه که در دستان آلبوس در مدرسه دیده بود اما آلبوس با دیدن تام اون کتاب رو مخفی کرده بود و تام شک نداشت که کتاب مهمی خواهد بود .
تام ريدل کتاب رو با پیچوندن فروشنده میخره .
شب شده بود که به پارکی میره و همون جا میمونه .
فردا تام تصمیم گرفته تا در مغازه بورگین و برکز مشغول به کار بشه !
1953
تام ريدل از ابتدا در مدرسه علوم و فنون هاگوارتز به دنبال قدرت طلبی بوده و بدون هیچ دلیل قانع کننده ای خودش رو برتر از بقیه شاگردان مدرسه میدونسته ... روزی پروفسور اسلاگ هورن اون رو به جلسه ای دعوت میکنه و تام در اونجا با یه سری از بچه ها اشنا میشه که همشون از شاگردان محبوب اسلاگهورن هستند .
در تالار اسليترين ، تام دو دوست خوب و هم منش به نام "مارين وست " و " مارک لیمان " داره و بین دخترهای تالار هم عشق دختری به نام آلیسا در دلش میشینه و در مهمونی اسلاگهورن هم اون رو میبینه .
تام در این حین متوجه تالار مخفی در داخل مدرسه میشه و در کتابخونه به دنبال این تالار اسرار میگرده تا مکانش رو پیدا کنه اما موفق نمیشه .
روزی تام به سمت اتاق اسلاگهورن میره تا ازش اطلاعاتی بگیره اما پشت در صدای زنی رو میشنوه که در حال گفتگو هستند و دارن از در خارج میشن ... تام فرار میکنه و میبینه که اون زن سراغ خوابگاه تام رو میگیره و زن بدون اینکه هوراس اسلاگهورن متوجه بشه نامه ای رو در وسایل تام میذاره و تام این صحنه رو میبینه و به دنبال کسی میگرده تا طلسم فرمان رو که تازه یاد گرفته روی اون انجام بده تا اون فرد نامه رو باز کنه و اگر خطرناک بود به خودش لطمه نخوره اما زن فردا صبح تام رو پیدا میکنه و تام حس دوستانه ای نسبت به زن پیدا میکنه و زن در مورد پدر و مادر تام توضیحاتی میده و میره .
تام توی نامه ای که زن داده دستخط مادرش رو میبینه که برای تام نوشته به این زن که " جین مالفوی " نام داره اعتماد کنه ؛ همراه نامه مقدار زيادی گالیون هم قرار داره .
تابستون میشه و دامبلدور به تام اجازه موندن در مدرسه رو نمیده و تام مجبور میشه از مدرسه خارج بشه اما روزی برای خريد به دیاگون میره و در راه فالگیری به نام " آگوستا ترلانی " رو میبینه و فالگیر به تام میگه که تو بزرگترين جادوگر دوران خواهی شد و در این راه خونهای زيادی خواهی ریخت .
تام ريدل در درسهاش در مورد چفت شدگی ذهن مطالبی رو خونده و برای خريد کتابی در این زمینه به کتابفروشی مراجعه میکنه و کتابی میگیره .
در راه در پشت ويترين مغازه بورگین و برکز یک گردنبند زيبا میبینه و بهش علاقه مند میشه و وقتی به داخل مغازه میره و به گردنبند نزدیک میشه ، فروشنده متوجه قدرت خاص تام میشه و به تام میگه که تو وارث سالازار هستی چون این گردنبند مال اون بوده و مادر تو اون رو دوازده سال قبل به دلیل فقر زياد به من فروخت و پدرت تو رو ترک کرد ولی مادرت تو رو دوست داشت .
در پشت همون ويترين تام میبینه که برای تابستون به دنبال یک کارگر هستند و تصمیم میگیره برای رسیدن به گردنبند اونجا کار کنه اما چون شريک اون فرد نبوده مجبور میشه بعدا مراجعه کنه .
برای خريد کتابهای سال بعد به کتابفروشی مراجعه میکنه و در کنار خريدن کتابهای درسی متوجه کتابی به نام " گنجینه مديران پیشین هاگوارتز " میشه که در دستان آلبوس در مدرسه دیده بود اما آلبوس با دیدن تام اون کتاب رو مخفی کرده بود و تام شک نداشت که کتاب مهمی خواهد بود .
تام ريدل کتاب رو با پیچوندن فروشنده میخره .
شب شده بود که به پارکی میره و همون جا میمونه .
فردا تام تصمیم گرفته تا در مغازه بورگین و برکز مشغول به کار بشه !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
وزیر مردمی اورجینال اسبق
تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه
جزئیات کاربر

برای مطالعه کتاب جایی امنتر و زیباتر از پارک " گیرین وست " پیدا نکردم . پارک دوران خرد سالی ام . پارکی که در مرکز لندن قرار داشت و تداعی کننده روزهای شیرین کودکیم بود . یاد آور اولین قانون شکنی ها و فرارهایم از پرورشگاه بود . بعد از یکسال و نیم به اینجا آمده بودم ، ولی اینبار بطور آزادانه و تنها . آمده بودم تا کتابی ارزشمند را بخوانم ... کتاب ! کتاب را بکلی فراموش کرده بودم . یاد آوری خاطرات خوب و بدم در پرورشگاه و پارک " گرین وست " باعث شد هدفم از آمدم به اینجا را فراموش کنم .
" گنجینه مدیران پیشین هاگوارتز "
ساعتها از وقتم را صرف مطالعه کتاب کردم . کتاب بسیار حجیم بود و بیشتر به دایره المعارف هاگوارتز شباهت داشت . صفحاتی بزرگ ، نوشته هایی ریز و عکسهایی متحرک از مدیران و معلمان پیشین و حال هاگوارتز . حتی از فیلچ که گربه اش هم در بقلش بود عکسی وجود داشت . تمامی صفحات کتاب را با دقت جستجو کردم تا شاید اثری از تالار اسرار و جدم ، سالازار اسلیترین کبیر پیدا کنم ؛ اما بی فایده بود . تنها اثر از او توصیفاتی نفرت انگیز و شرمانه و همچنین عکسی ترسناک از دوران پیریش بود . دلیل این همه بدگویی هم اعتقاداتش در رابطه با اصلاح نژادهای جادوگری و ارزش دادن به اصیل زاده ها بود ، که بنظر من هم کاملا صحیح و عاقلانه بود . بعد از خواندن این بخش از کتاب انگیزه ام برای ادامه دادن راه سالازار نتنها کاسته ، بلکه چند برابر شد . پیش از این ، من در وجود سالازار همه چیز می دیدم بجز مظلومیت و تنهایی و با خواندم آن همه توهین و ناسزا ، آن خصوصیات را هم در وجودش دیدم .
- آقا پسر... نمی خوای بری خونت ... بسه هرچقدر مطالعه کردی . اصلا ببینم ، تو تو این تاریکی چیزی هم می بینی ؟!
این جملات نگهبان پارک بود که با تعجب بر زبان آورد .
باور نمی کردم . هوا بکلی تاریک شده بود و به زور نوشته های کتاب دیده میشد . ولی من تازه متوجه این قضیه شده بودم .
- بله . فکر کنم حق با شما باشه ، همین الان تصمیم داشتم برم .
نگهبان سرش را برگرداند و در حالی که دستانش در پشتش قرار داشت با قدمهایی آرام دور شد .
ظاهرا نیمه های شب بود و من کم کم احساس گرسنگی و خواب آلودگی می کردم . چاره ای نداشتم ، باید به پرورشگاه بر می گشتم . در آن لحظه به یاد فروشگاه بورگین افتادم و رویای کار در آنجا در ذهنم شکل گرفت . قرار بود روز بعد آقای بورگین به من بگوید ، می توانم در مغازه اش کار کنم یا نه .
-----------------------------------
هوووم . نوشتت از نظر فضا سازی و داستان و خاطره اشکالی نداشت . هر چند که در نمایشنامت اتفاق خاصی نیفتاد ولی قشنگ نوشته بودی .
ولی اگر این نوشته رو براساس کتاب هری پاتر نوشته باشی متاسفانه یه ایراد داره و اون اینه که در کتاب تام ریدل وقتی که مدرسه اش تموم شد به مغازه بورگین رفت و در اون زمان چون به سن قانونی رسیده بود دیگه لازم نبود به پرورش گاه بازگردد .
اما خواننده با خواندن رول شما این تصور در ذهنش به وجود میاید که تام ریدل یه شاگرد مدرسه ای بوده که هنوز موقع تعطیلات به پرورشگاه میرفته ولی میخواسته آن تابستون رو به جای اینکه بره پرورشگاه کار کنه .
همونجور که گفتم اگر شما میخواستید به کتاب هری پاتر پایبند باشین یه چنین اشکالی رو داشتین .
با اینکه هر کس اختیار داره رول رو اونجوری که میخواد جلو ببره اما در مورد کتاب گنجینه مدیران که ایده خودم بود این موضوع رو بگم که در اصل منظورم این بود تام ریدل از خوندن آن پی به گنجینه های مدیران سابق میبره و بعدها هم تصمیم میگیره آنها رو پیدا کنه و تبدیل به جاودانه ساز کنه . در حقیقت به نظر من ما باید این خاطرات رو موازات با کتاب هری پاتر بنویسیم و جلو ببریم و تام ریدل رو طی زمان تبدیل به همون ولدمورت کتابش کنیم .
به هر حال باز اشکال نداره چون هر کس هر جور که دوست داشته باشه میتونه رول رو ادامه بده . رو مجموع نمایشنامه قشنگی بود .
موفق باشید .
" گنجینه مدیران پیشین هاگوارتز "
ساعتها از وقتم را صرف مطالعه کتاب کردم . کتاب بسیار حجیم بود و بیشتر به دایره المعارف هاگوارتز شباهت داشت . صفحاتی بزرگ ، نوشته هایی ریز و عکسهایی متحرک از مدیران و معلمان پیشین و حال هاگوارتز . حتی از فیلچ که گربه اش هم در بقلش بود عکسی وجود داشت . تمامی صفحات کتاب را با دقت جستجو کردم تا شاید اثری از تالار اسرار و جدم ، سالازار اسلیترین کبیر پیدا کنم ؛ اما بی فایده بود . تنها اثر از او توصیفاتی نفرت انگیز و شرمانه و همچنین عکسی ترسناک از دوران پیریش بود . دلیل این همه بدگویی هم اعتقاداتش در رابطه با اصلاح نژادهای جادوگری و ارزش دادن به اصیل زاده ها بود ، که بنظر من هم کاملا صحیح و عاقلانه بود . بعد از خواندن این بخش از کتاب انگیزه ام برای ادامه دادن راه سالازار نتنها کاسته ، بلکه چند برابر شد . پیش از این ، من در وجود سالازار همه چیز می دیدم بجز مظلومیت و تنهایی و با خواندم آن همه توهین و ناسزا ، آن خصوصیات را هم در وجودش دیدم .
- آقا پسر... نمی خوای بری خونت ... بسه هرچقدر مطالعه کردی . اصلا ببینم ، تو تو این تاریکی چیزی هم می بینی ؟!
این جملات نگهبان پارک بود که با تعجب بر زبان آورد .
باور نمی کردم . هوا بکلی تاریک شده بود و به زور نوشته های کتاب دیده میشد . ولی من تازه متوجه این قضیه شده بودم .
- بله . فکر کنم حق با شما باشه ، همین الان تصمیم داشتم برم .
نگهبان سرش را برگرداند و در حالی که دستانش در پشتش قرار داشت با قدمهایی آرام دور شد .
ظاهرا نیمه های شب بود و من کم کم احساس گرسنگی و خواب آلودگی می کردم . چاره ای نداشتم ، باید به پرورشگاه بر می گشتم . در آن لحظه به یاد فروشگاه بورگین افتادم و رویای کار در آنجا در ذهنم شکل گرفت . قرار بود روز بعد آقای بورگین به من بگوید ، می توانم در مغازه اش کار کنم یا نه .
-----------------------------------
هوووم . نوشتت از نظر فضا سازی و داستان و خاطره اشکالی نداشت . هر چند که در نمایشنامت اتفاق خاصی نیفتاد ولی قشنگ نوشته بودی .
ولی اگر این نوشته رو براساس کتاب هری پاتر نوشته باشی متاسفانه یه ایراد داره و اون اینه که در کتاب تام ریدل وقتی که مدرسه اش تموم شد به مغازه بورگین رفت و در اون زمان چون به سن قانونی رسیده بود دیگه لازم نبود به پرورش گاه بازگردد .
اما خواننده با خواندن رول شما این تصور در ذهنش به وجود میاید که تام ریدل یه شاگرد مدرسه ای بوده که هنوز موقع تعطیلات به پرورشگاه میرفته ولی میخواسته آن تابستون رو به جای اینکه بره پرورشگاه کار کنه .
همونجور که گفتم اگر شما میخواستید به کتاب هری پاتر پایبند باشین یه چنین اشکالی رو داشتین .
با اینکه هر کس اختیار داره رول رو اونجوری که میخواد جلو ببره اما در مورد کتاب گنجینه مدیران که ایده خودم بود این موضوع رو بگم که در اصل منظورم این بود تام ریدل از خوندن آن پی به گنجینه های مدیران سابق میبره و بعدها هم تصمیم میگیره آنها رو پیدا کنه و تبدیل به جاودانه ساز کنه . در حقیقت به نظر من ما باید این خاطرات رو موازات با کتاب هری پاتر بنویسیم و جلو ببریم و تام ریدل رو طی زمان تبدیل به همون ولدمورت کتابش کنیم .
به هر حال باز اشکال نداره چون هر کس هر جور که دوست داشته باشه میتونه رول رو ادامه بده . رو مجموع نمایشنامه قشنگی بود .
موفق باشید .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/19 14:07:40
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
جزئیات کاربر

گنجینه مدیران پیشین هاگوارتز!!!
_________________________________________________
با دیدن عنوان کتاب کاملا مبهوت شده بودم ...کمی به مغزم فشار آوردم ....من این کتاب را قبلا در جایی دیده بودم اما کجا...!به سرعت خاطرات ذهنم شروع به ورق خوردن خورد!
بله درسته در دفتر دامبلدور ...درست آخرین باری که او مرا به دفترش دعوت کرد...اونجا روی میزش بود....وقتی چشمم به کتاب خورد او فورا آن را پنهان کرد...بله مطمئنا چیزی توی اونه که دامبلدور مایل نبود من ازش سر در بیارم...
این خاطرات چنان سریع از ذهنم گذشت که متوجه صدای فروشنده نشدم.
فروشنده:مرد جوان مشکلی پیش اومده!
فورا به سمت او برگشتم نمی خواستم او بفهمد که به این کتاب علاقه مند شده ام!
به سرعت گفتم :نه...نه...چیز مهمی نیست ...فکر می کنم اونجا کارتون دارن و با دست به پیشخون اشاره کردم.
آنجا دختری به همراه مادر خود برای گرفتن یک کتاب جدید آمده بود!
فروشنده نگاهی به من کرد و گفت:آآآ...خب پس اگه به چیزی احتیاج داشتی خبرم کن!
من گفتم :بله حتما.
و با لبخندی ساختگی او را بدرقه کردم !
حالا او رفته بود و من تنها با آن کتاب.نمی توانستم جلوی خود را بگیرم اما باید صبر می کردم صبر!کاره وحشتناکی که هیچ وقت در زندگیم اونو نشناختم!
صدای فروشنده هنوز به گوش می رسید انگار در مورد قیمت یک کتاب با آن زن به توافق نرسیده بود!
از این فرصت استفاده کردم و آرام به طرف کتاب رفتم ...همین که خواستم دستم را برای برداشتن آن دراز کنم صدای یک نفر از پشت سر مرا بازداشت!
-هی داری چی کار می کنی؟
به طرف صدا برگشتم همان دختر کوچکی را که به همراه مادرش وارد مغازه شدند دیدم...نفس راحتی کشیدم...پشه کوچولوی مزاحم!چه چیز باعث شد که در آن لحظه او را زیر پام له نکنم.!!
دوباره به سمت کتاب برگشتم و با آرامش آن را از قفسه کتاب برداشتم ....!
-اون چیه؟
در حالی که با ولع خاصی به جلد کتاب نگاه می کردم جواب دادم : چیزمهمی نیست فقط یه کتاب در مورد موشای کوچولوی مزاحمه...تا حالا در مورد اونا شنیدی:
سرش را به علامت نه تکان داد...من ادامه دادم: خب بایدم ندونی چون هنوز خیلی کوچولویی!
-دلا بیا اینجا عزیزم باید بریم!...روز بخیر آقای لارنس!
-خداحافظ خانم راید!
دختر نگاهی به من انداخت و به سرعت به سمت مادرش دوید...چند لحظه بعد صدای زنگ در نشان داد که آنها رفته اند!
فروشنده داشت به سمت من می آمد با شتاب خود را به قفسه کتاب های داستانی رساندم و چند کتاب را برداشتم و بر روی کتاب گذاشتم !
فروشنده:اوه...خب می بینم که خیلی به کتاب های داستانی علاقه مندی پس بهتره معطلت نذارم ....و به سمت پیشخون حرکت کرد.
-لطفا چند لحظه صبر کنید!راستش اینا خیلی زیاده و من نمی تونم همشو بخرم...ممکنه از بینشون انتخاب کنم؟
فروشنده نگاهی به من انداخت و لبخند زد و گفت: بله البته!
چند دقیقه صبر کردم ....خودم را مشغول به دیدن کتاب ها نشان می دادم و طوری وانمود می کردم که انگار نظر مرا به خود جلب کرده اند!
-والتر پسرم میرم طبقه بالا یه نوشیدنی بخورم ...اگه مشکلی پیش اومد صدام کن!
-باشه پدر!
با چشم فروشنده را تعقیب کردم او به سرعت از پله ها بالا رفت و در سیاهی پشت راه پله ناپدید شد!
اوه چه شانسی...بهتر از این نمی شه ...من می دونم که سالازار اسلیتیرین در همه جا مواظبه منه!
چند لحظه صبر کردم و بعد به سمت پیشخون رفتم جایی که پسر کوچکی پشت آن نشسته بود...این طور می نمود که باید 2 3 سال از من کوچک تر باشد.!
-ممکنه اینو برام حساب کنی؟
پسر کتاب را از دستم گرفت و به جلد آن نگاه کرد اما چیزی توجه او را به خود جلب نکرد بنابراین در حالی که کتاب را به من بر می گرداند گفت:از کدوم قفسه برداشتی؟
من در حالی که نفس راحتی کشیدم گفتم: گمونم اون قفسه و با دست قفسه کتاب های داستانی را نشان دادم و اضافه کردم: البته عنوانش یه کم گمراه کنندست ولی اون یه داستان در مورد یکی از مدیر های قبلی هاگواتزه که یه در یه تالار مخفی تو هاگوارتزو باز می کنه که توش پراز مجسمه ها و پرنده های خشک شده بوده!آخه میدونی اونا به پرنده ها خیلی علاقه داشتن!
پسر آرام گفت:باید کتاب جالبی باشه!
پول کتاب رو حساب کردم و از مغازه بیرون اومدم !
حالا باید جایی رو پیدا می کردم تا 2 تا از عچیب ترین کتابای دنیای جادوگریمو می خوندم!
__________________________________________________
با تشکر:
سامانتا ولدمورت

خب سامانتا جان !
میتونم بگم به عنوان یک کسی که تازه وارد ایفای نقش شدی کارت واقعا عالی بود . همه چیز به جا بود ولی دو تا مسئله هست که باید بهت بگم :
اول اینکه سعی کن در تاپیک هایی که موضوعشون جدی هست زیاد از طنز و شکلک استفاده نکنی ، بخصوص استفاده از شکلک چون که رولت رو از اون حالت جدی بودن خارج میکنه .
مسئله بعدی که باز باید در رولهات بهش توجه کنی اینه باید سعی کنی تا جایی که میتونی ( در تاپیکهای جدی ) رولهات با رولهای نفر قبلی مطابقت کنه . منظورم این نیست که شما به پست نفر قبلی پایبند نبودید . ولی مثلا شما باید در پست خودتون بیشتر به مغازه بورگین یا ماهیت اصلیه کتاب اشاره میکردید . چرا که این دو سوژه به عنوان دو تا راهنما ، معیار پستهای بعدی رو تعیین میکنه و به همین دلیل نباید در رولها فراموش بشه .
البته پستتون کاملا خوب بودش اما به نظر من بهتر بود که به این دو موضوع هم بیشتر اشاره میکردید . چون ممکنه کسی هم که بعد از شما پست میزنه بخاطر پایبند بودن به پست شما بعضی از مسائل پر اهمیت رو یادش بره و جهت رول زنی تغییر کنه .
البته بازم میگم کارت واقعا عالی بود . اینایی هم که گفتم تنها اشکالات جزئی بودن که باید در تاپیک های جدی رعایتشون کنی .
موفق باشی
_________________________________________________
با دیدن عنوان کتاب کاملا مبهوت شده بودم ...کمی به مغزم فشار آوردم ....من این کتاب را قبلا در جایی دیده بودم اما کجا...!به سرعت خاطرات ذهنم شروع به ورق خوردن خورد!
بله درسته در دفتر دامبلدور ...درست آخرین باری که او مرا به دفترش دعوت کرد...اونجا روی میزش بود....وقتی چشمم به کتاب خورد او فورا آن را پنهان کرد...بله مطمئنا چیزی توی اونه که دامبلدور مایل نبود من ازش سر در بیارم...
این خاطرات چنان سریع از ذهنم گذشت که متوجه صدای فروشنده نشدم.
فروشنده:مرد جوان مشکلی پیش اومده!
فورا به سمت او برگشتم نمی خواستم او بفهمد که به این کتاب علاقه مند شده ام!
به سرعت گفتم :نه...نه...چیز مهمی نیست ...فکر می کنم اونجا کارتون دارن و با دست به پیشخون اشاره کردم.
آنجا دختری به همراه مادر خود برای گرفتن یک کتاب جدید آمده بود!
فروشنده نگاهی به من کرد و گفت:آآآ...خب پس اگه به چیزی احتیاج داشتی خبرم کن!
من گفتم :بله حتما.
و با لبخندی ساختگی او را بدرقه کردم !
حالا او رفته بود و من تنها با آن کتاب.نمی توانستم جلوی خود را بگیرم اما باید صبر می کردم صبر!کاره وحشتناکی که هیچ وقت در زندگیم اونو نشناختم!
صدای فروشنده هنوز به گوش می رسید انگار در مورد قیمت یک کتاب با آن زن به توافق نرسیده بود!
از این فرصت استفاده کردم و آرام به طرف کتاب رفتم ...همین که خواستم دستم را برای برداشتن آن دراز کنم صدای یک نفر از پشت سر مرا بازداشت!
-هی داری چی کار می کنی؟
به طرف صدا برگشتم همان دختر کوچکی را که به همراه مادرش وارد مغازه شدند دیدم...نفس راحتی کشیدم...پشه کوچولوی مزاحم!چه چیز باعث شد که در آن لحظه او را زیر پام له نکنم.!!
دوباره به سمت کتاب برگشتم و با آرامش آن را از قفسه کتاب برداشتم ....!
-اون چیه؟
در حالی که با ولع خاصی به جلد کتاب نگاه می کردم جواب دادم : چیزمهمی نیست فقط یه کتاب در مورد موشای کوچولوی مزاحمه...تا حالا در مورد اونا شنیدی:
سرش را به علامت نه تکان داد...من ادامه دادم: خب بایدم ندونی چون هنوز خیلی کوچولویی!
-دلا بیا اینجا عزیزم باید بریم!...روز بخیر آقای لارنس!
-خداحافظ خانم راید!
دختر نگاهی به من انداخت و به سرعت به سمت مادرش دوید...چند لحظه بعد صدای زنگ در نشان داد که آنها رفته اند!
فروشنده داشت به سمت من می آمد با شتاب خود را به قفسه کتاب های داستانی رساندم و چند کتاب را برداشتم و بر روی کتاب گذاشتم !
فروشنده:اوه...خب می بینم که خیلی به کتاب های داستانی علاقه مندی پس بهتره معطلت نذارم ....و به سمت پیشخون حرکت کرد.
-لطفا چند لحظه صبر کنید!راستش اینا خیلی زیاده و من نمی تونم همشو بخرم...ممکنه از بینشون انتخاب کنم؟
فروشنده نگاهی به من انداخت و لبخند زد و گفت: بله البته!
چند دقیقه صبر کردم ....خودم را مشغول به دیدن کتاب ها نشان می دادم و طوری وانمود می کردم که انگار نظر مرا به خود جلب کرده اند!
-والتر پسرم میرم طبقه بالا یه نوشیدنی بخورم ...اگه مشکلی پیش اومد صدام کن!
-باشه پدر!
با چشم فروشنده را تعقیب کردم او به سرعت از پله ها بالا رفت و در سیاهی پشت راه پله ناپدید شد!
اوه چه شانسی...بهتر از این نمی شه ...من می دونم که سالازار اسلیتیرین در همه جا مواظبه منه!
چند لحظه صبر کردم و بعد به سمت پیشخون رفتم جایی که پسر کوچکی پشت آن نشسته بود...این طور می نمود که باید 2 3 سال از من کوچک تر باشد.!
-ممکنه اینو برام حساب کنی؟
پسر کتاب را از دستم گرفت و به جلد آن نگاه کرد اما چیزی توجه او را به خود جلب نکرد بنابراین در حالی که کتاب را به من بر می گرداند گفت:از کدوم قفسه برداشتی؟
من در حالی که نفس راحتی کشیدم گفتم: گمونم اون قفسه و با دست قفسه کتاب های داستانی را نشان دادم و اضافه کردم: البته عنوانش یه کم گمراه کنندست ولی اون یه داستان در مورد یکی از مدیر های قبلی هاگواتزه که یه در یه تالار مخفی تو هاگوارتزو باز می کنه که توش پراز مجسمه ها و پرنده های خشک شده بوده!آخه میدونی اونا به پرنده ها خیلی علاقه داشتن!
پسر آرام گفت:باید کتاب جالبی باشه!
پول کتاب رو حساب کردم و از مغازه بیرون اومدم !
حالا باید جایی رو پیدا می کردم تا 2 تا از عچیب ترین کتابای دنیای جادوگریمو می خوندم!
__________________________________________________
با تشکر:
سامانتا ولدمورت

خب سامانتا جان !
میتونم بگم به عنوان یک کسی که تازه وارد ایفای نقش شدی کارت واقعا عالی بود . همه چیز به جا بود ولی دو تا مسئله هست که باید بهت بگم :
اول اینکه سعی کن در تاپیک هایی که موضوعشون جدی هست زیاد از طنز و شکلک استفاده نکنی ، بخصوص استفاده از شکلک چون که رولت رو از اون حالت جدی بودن خارج میکنه .
مسئله بعدی که باز باید در رولهات بهش توجه کنی اینه باید سعی کنی تا جایی که میتونی ( در تاپیکهای جدی ) رولهات با رولهای نفر قبلی مطابقت کنه . منظورم این نیست که شما به پست نفر قبلی پایبند نبودید . ولی مثلا شما باید در پست خودتون بیشتر به مغازه بورگین یا ماهیت اصلیه کتاب اشاره میکردید . چرا که این دو سوژه به عنوان دو تا راهنما ، معیار پستهای بعدی رو تعیین میکنه و به همین دلیل نباید در رولها فراموش بشه .
البته پستتون کاملا خوب بودش اما به نظر من بهتر بود که به این دو موضوع هم بیشتر اشاره میکردید . چون ممکنه کسی هم که بعد از شما پست میزنه بخاطر پایبند بودن به پست شما بعضی از مسائل پر اهمیت رو یادش بره و جهت رول زنی تغییر کنه .
البته بازم میگم کارت واقعا عالی بود . اینایی هم که گفتم تنها اشکالات جزئی بودن که باید در تاپیک های جدی رعایتشون کنی .
موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/6 13:37:35
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

بالاخره راه کتاب فروشی رو پیش گرفتم . هر چند که زیاد به کتاب علاقه ای نداشتم اما در آن شرایط کار دیگه ای به ذهنم نمیرسید .
یادمه آن روز هوا خیلی گرم بود و پیاده رو مملوء از جمعیت .
من به سختی راه خودمو از بین جمعیت باز کردم و به سمت کتاب فروشی حرکت کردم تا اینکه سرانجام به پشت ویترین کتاب فروشی رسیدم .
همه کتاب های پشت ویترین یا کتاب های درسی بودند و یا کتاب هایی که مامانا شب ها برای بچه هاشون میخوندند . اما فکر کردم که بهتره یه نگاهی به داخل کتاب خانه بندازم و به جرات میتونم بگم که آن روز ، روز شانس من بود !
آرام در کتابفروشی رو باز کردم . مغازه بنظر خالی میرسید اما میدونستم که یک نفر داره منو میپائه و حدسم درست از آب درومد .
- سلام آقا پسر ، دنبال چیزی میگردی ؟
من برگشتم و به مرد فروشنده خیره شدم که از یکی از نرده ها بالا رفته بود و در طبقات کتابخونه داشت کتابها رو مرتب میکرد .
من آرام جواب دادم :
- خیر قربان . بیشتر قصد دیدن داشتم .
آن مرد که لبخندی بر لب داشت آرام از نرده پایین آمد و در حالی که منو به سمت قفسه کتابها راهنمایی میکرد گفت :
- بیا پسرم ، معمولا پسرهایی به سن و سال تو کتابهای این قفسه رو بیشتر میپسندند . تا حالا کتاب همنشینی با غول ها رو خوندی ؟
من که اصلا حوصله حرف زدن نداشتم با بی حوصلگی جواب دادم :
- بله فکر میکنم چند باری خونده باشمش .
به نظرم رسید که مرد فروشنده از حرف من ناامید شد. اما اگر حدسم درست بود که به خوبی توانسته بود حفظ ظاهر کنه . او پس از مدتی مکث گفت :
- خب فکر میکنم که کتاب طلسم ها و ورد های پیشرفته جادوگران رو نخونده باشی ؟
من دوباره جواب دادم :
- نه راستش زیاد از کتابش خوشم نمیامد .
مرد فروشنده کم کم داشت عصبانیم میکرد چرا که اصرار داشت من را راهنمایی و منو وادار به خرید یکی از کتابای مسخرش کنه . و من وقتی که میگفتم این کتابها را قبلا مطالعه کردم دوباره کتاب دیگری رو بهم معرفی میکرد .
فروشنده برای چندمین بار پی در پی کتابی رو در جلوی صورتم تکون داد و گفت :
- خب این تازه به دستم رسیده ، کتاب مقابله با اژدها های دندون دراز رو خوندی عزیزم ؟
اما من دیگه به حرفهای فروشنده توجهی نداشتم . بلکه با ناباوری به کتابی خیره شده بودم که حتی در خوابم نمیدیدمش . روی آن نوشته بود:
گنجینه مدیران پیشین هاگوارتز !!!
یادمه آن روز هوا خیلی گرم بود و پیاده رو مملوء از جمعیت .
من به سختی راه خودمو از بین جمعیت باز کردم و به سمت کتاب فروشی حرکت کردم تا اینکه سرانجام به پشت ویترین کتاب فروشی رسیدم .
همه کتاب های پشت ویترین یا کتاب های درسی بودند و یا کتاب هایی که مامانا شب ها برای بچه هاشون میخوندند . اما فکر کردم که بهتره یه نگاهی به داخل کتاب خانه بندازم و به جرات میتونم بگم که آن روز ، روز شانس من بود !
آرام در کتابفروشی رو باز کردم . مغازه بنظر خالی میرسید اما میدونستم که یک نفر داره منو میپائه و حدسم درست از آب درومد .
- سلام آقا پسر ، دنبال چیزی میگردی ؟
من برگشتم و به مرد فروشنده خیره شدم که از یکی از نرده ها بالا رفته بود و در طبقات کتابخونه داشت کتابها رو مرتب میکرد .
من آرام جواب دادم :
- خیر قربان . بیشتر قصد دیدن داشتم .
آن مرد که لبخندی بر لب داشت آرام از نرده پایین آمد و در حالی که منو به سمت قفسه کتابها راهنمایی میکرد گفت :
- بیا پسرم ، معمولا پسرهایی به سن و سال تو کتابهای این قفسه رو بیشتر میپسندند . تا حالا کتاب همنشینی با غول ها رو خوندی ؟
من که اصلا حوصله حرف زدن نداشتم با بی حوصلگی جواب دادم :
- بله فکر میکنم چند باری خونده باشمش .
به نظرم رسید که مرد فروشنده از حرف من ناامید شد. اما اگر حدسم درست بود که به خوبی توانسته بود حفظ ظاهر کنه . او پس از مدتی مکث گفت :
- خب فکر میکنم که کتاب طلسم ها و ورد های پیشرفته جادوگران رو نخونده باشی ؟
من دوباره جواب دادم :
- نه راستش زیاد از کتابش خوشم نمیامد .
مرد فروشنده کم کم داشت عصبانیم میکرد چرا که اصرار داشت من را راهنمایی و منو وادار به خرید یکی از کتابای مسخرش کنه . و من وقتی که میگفتم این کتابها را قبلا مطالعه کردم دوباره کتاب دیگری رو بهم معرفی میکرد .
فروشنده برای چندمین بار پی در پی کتابی رو در جلوی صورتم تکون داد و گفت :
- خب این تازه به دستم رسیده ، کتاب مقابله با اژدها های دندون دراز رو خوندی عزیزم ؟
اما من دیگه به حرفهای فروشنده توجهی نداشتم . بلکه با ناباوری به کتابی خیره شده بودم که حتی در خوابم نمیدیدمش . روی آن نوشته بود:
گنجینه مدیران پیشین هاگوارتز !!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/06/07
تولد نقش: 1385/12/02
آخرین ورود: یکشنبه 15 فروردین 1400 14:58
از: 127.0.0.1
پستها:
1391

خوب حالا چیکار داری تام
من بهش جواب دادم: من دنبال کار میگردم دلم میخواد اینجا کار کنم
به نظر میرسید که فروشنده مشغول فکر کردنه یکم گیج شده بود
بعد گفت من تنها نمیتونم تصمیم بگیرم باید با شریکم مشورت کنم
اگه چند دقیقه صبر کنی اون میاد
من منتظر موندم داشتم به اجناس داخل فروشگاه نگاه میکردم ولی فکرم جای دیگه ای بود
به نظرم این درست نبود که همه بدونن من وارث اسلیترین هستم اینجوری زیاد جلب نظر میکردم و این چیزی بود که در شرایط فعلی زیاد منطقی نبود
از فروشنده پرسیدم
ببخشید آقا
اون وسط حرفم پرید و گفت من بورگین هستم
ادامه دادم: اقای بورگین چه کس دیگه ای میدونه اون گردنبند مال اسلیترین بوده
بورگین جواب داد : فقط شریکم
- اون در مورد مادر من هم میدونه ؟
-زیاد نه
-ممکنه شما لطف کنید بهش نگید که من نوه ی اسلیترین هستم
- هر جور که مایلی
- راستش نمیخوام کسی غیر از شما در این مورد چیزی بدونه
- باشه
همون موقع یه پسر جوون وارد مغازه شد وبدون هیچ حرفی یه یاداشت به بورگین داد بورگین مشغول خوندن شد بعد رو به من کرد و گفت
تام فکر نکنم شریکم امروز بیاد مغازه اگه تو دنبال کار میگردی فردا یه سر به من بزن تا شریکم هم باشه
من یکم فکر کردم به نظرم رسید که بدون هیچ مخالفتی بهتر حرف های بورگین رو قبول کنم
برای همین گفتم باشه من فردا میام
و به طرف در خروج حرکت کردم وقتی توی خیابون بودم دایم فکر میکردم که حالا چیکار کنم
به نظرم رسید که بهتره برم به پاتیل درزدار و یه نگاهی به این کتاب بندازم
برای همین به طرف پاتیل درزدار حرکت کردم
----------------------
مونتاگ عزیز !
به نظرم رسید چند نکته رو باید بهت یادآوری کنم .
اول اینکه سعی در نوشته هات از علامت های (( : . ؛ ، ! ؟ و.... )) بیشتر استفاده کنی که باعث زیبا تر شدن نوشتت میشه .
دوم اینکه قبل از این که نوشتت رو ارسال کنی حتما یک چند دوری روی نوشتت رو بخون بعد ارسال کن ، چون اینطور که میبینم در نوشتت غلط زیاد داشتی .
سوم اینکه در جاهایی که لازمه حتما از فضا سازی استفاده کن که به زیبایی نوشتت کمک میکنه .
چیزی که حتما باید بهش توجه نشون بدی اینه که با یکم دقت کردن میتونی جمله های خیلی قشنگ تر و بهتر بنویسی مثلا من برات یه مثال میزنم . تو هم از این به بعد سعی کن اینکار رو کنی :
این جمله خودته :
خوب حالا چیکار داری تام
من بهش جواب دام : من دنبال کار میگردم دلم میخواد اینجا کار کنم
به نظر میرسید که فروشنده مشغول فکر کردنه یکم گیج شده بود
مثلا در جمله بالا میتونی تغییرات خوبی درست کنی که باعث زیبا تر شدن نوشتت میشه :
- خب حالا چی کار داری تام ؟
من بهش جواب دادم :
- من دنبال کار میگردم ، میخوام اینجا کار کنم .
به نظر میرسید که فروشنده در حال فکر کردنه ؛ زیرا کمی گیج به نظر میرسید .
خب همونطور که من در بالا برات مثال زدم تو میتونی اجزای جملت رو از هم جدا کنی تا زیبایی نوشتت رو چندین برابر کنی و اینکار با پاراگراف بندیه مناسب ، علامت گذاری خوب و استفاده از فعل ها و کلمات زیبا امکان پذیر است پس لطفا در این مورد کمی دقت کن موفق باشی
من بهش جواب دادم: من دنبال کار میگردم دلم میخواد اینجا کار کنم
به نظر میرسید که فروشنده مشغول فکر کردنه یکم گیج شده بود
بعد گفت من تنها نمیتونم تصمیم بگیرم باید با شریکم مشورت کنم
اگه چند دقیقه صبر کنی اون میاد
من منتظر موندم داشتم به اجناس داخل فروشگاه نگاه میکردم ولی فکرم جای دیگه ای بود
به نظرم این درست نبود که همه بدونن من وارث اسلیترین هستم اینجوری زیاد جلب نظر میکردم و این چیزی بود که در شرایط فعلی زیاد منطقی نبود
از فروشنده پرسیدم
ببخشید آقا
اون وسط حرفم پرید و گفت من بورگین هستم
ادامه دادم: اقای بورگین چه کس دیگه ای میدونه اون گردنبند مال اسلیترین بوده
بورگین جواب داد : فقط شریکم
- اون در مورد مادر من هم میدونه ؟
-زیاد نه
-ممکنه شما لطف کنید بهش نگید که من نوه ی اسلیترین هستم
- هر جور که مایلی
- راستش نمیخوام کسی غیر از شما در این مورد چیزی بدونه
- باشه
همون موقع یه پسر جوون وارد مغازه شد وبدون هیچ حرفی یه یاداشت به بورگین داد بورگین مشغول خوندن شد بعد رو به من کرد و گفت
تام فکر نکنم شریکم امروز بیاد مغازه اگه تو دنبال کار میگردی فردا یه سر به من بزن تا شریکم هم باشه
من یکم فکر کردم به نظرم رسید که بدون هیچ مخالفتی بهتر حرف های بورگین رو قبول کنم
برای همین گفتم باشه من فردا میام
و به طرف در خروج حرکت کردم وقتی توی خیابون بودم دایم فکر میکردم که حالا چیکار کنم
به نظرم رسید که بهتره برم به پاتیل درزدار و یه نگاهی به این کتاب بندازم
برای همین به طرف پاتیل درزدار حرکت کردم
----------------------
مونتاگ عزیز !
به نظرم رسید چند نکته رو باید بهت یادآوری کنم .
اول اینکه سعی در نوشته هات از علامت های (( : . ؛ ، ! ؟ و.... )) بیشتر استفاده کنی که باعث زیبا تر شدن نوشتت میشه .
دوم اینکه قبل از این که نوشتت رو ارسال کنی حتما یک چند دوری روی نوشتت رو بخون بعد ارسال کن ، چون اینطور که میبینم در نوشتت غلط زیاد داشتی .
سوم اینکه در جاهایی که لازمه حتما از فضا سازی استفاده کن که به زیبایی نوشتت کمک میکنه .
چیزی که حتما باید بهش توجه نشون بدی اینه که با یکم دقت کردن میتونی جمله های خیلی قشنگ تر و بهتر بنویسی مثلا من برات یه مثال میزنم . تو هم از این به بعد سعی کن اینکار رو کنی :
این جمله خودته :
خوب حالا چیکار داری تام
من بهش جواب دام : من دنبال کار میگردم دلم میخواد اینجا کار کنم
به نظر میرسید که فروشنده مشغول فکر کردنه یکم گیج شده بود
مثلا در جمله بالا میتونی تغییرات خوبی درست کنی که باعث زیبا تر شدن نوشتت میشه :
- خب حالا چی کار داری تام ؟
من بهش جواب دادم :
- من دنبال کار میگردم ، میخوام اینجا کار کنم .
به نظر میرسید که فروشنده در حال فکر کردنه ؛ زیرا کمی گیج به نظر میرسید .
خب همونطور که من در بالا برات مثال زدم تو میتونی اجزای جملت رو از هم جدا کنی تا زیبایی نوشتت رو چندین برابر کنی و اینکار با پاراگراف بندیه مناسب ، علامت گذاری خوب و استفاده از فعل ها و کلمات زیبا امکان پذیر است پس لطفا در این مورد کمی دقت کن موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/12/25 19:05:20
جزئیات کاربر

در مغازه رو باز کردم و داخل شدم .
سیاهی از در و دیوار مغازه بیرون می ریخت . وسائل جالب زیادی در اونجا دیده میشد و معلوم بود همگی خطرناکند . به خوبی میشد فهمید ، مغازه مطعلق به شخصی بی صلیقه است و تنها چیزی که برای فروشنده مهم نیست زیبایی مغازه است .
هنگام تماشای مغازه توجهم به گردنبند پشت ویترین جلب شد . نیروی عجیبی من رو به طرف اون گردنبند زیبا می کشوند . نمی دونم چرا احساس می کردم هر کس صاحب اون گردنبند بشه ، قدرت زیادی بدست میاره . محو تماشای گردنبند بودم که...
- آهای پسر بهت توصیه می کنم بهش دست نزنی .
این صدای فروشنده بود که با عصبانیت این جمله رو به زبون آورد . بعد از هشدار فروشنده تازه متوجه شدم که بی اختیار دستمو به سمت گردنبند دراز کردم .
- آقا ببخشید . نمی خواستم این کارو کنم ، یه نیرویی خود به خود منو به سمت گردنبند کشوند .
با گفتن این جمله چهره فرشنده تغییر کرد ، طوری که انگار به موجودی عجیبی نگاه می کرد . او بعد از کلی تغییرشکل و رنگ عوض کردن با ترس و لرز به من گفت :
- بـ... بـ... ببینم نکنه اسم تو تـ...تام ریدله ؟! درست میگم .
همیشه عاشق شهرت بودم و دوست داشتم همه من رو بشناسند و از من حساب ببرند . از زمانی که پا به کوچه دیاگون گزاشتم ، این دومین بار بود که شخصی من رو می شناخت و از دیدن من تعجب می کرد . اول اون پیرزن فالگیر و حالا این فروشنده .
با غرور در جواب فروشنده گفتم :
- بله آقا من تام ریدلم . ولی شما از کجا فهمیدین ؟
فروشنده در حالی که تلاش می کرد صدایش مهرانگیز باشد گفت :
- اِ اِ اِ اِ ...آخه می دونی چیه تام عزیز ، اون گردنبند مطعلق به سالازار اسلیترین کبیر بود و تنها قدرتشو به وارث حقیقی اسلیترین نشون میده . برای همین بعد از اینکه تو خود به خود به سمتش رفتی فهمیدم که تو...
- بله حق با شماست من وارث اسلیترینم .
فروشنده من رو به گرمی در آغوش گرفت و با مهربانی گفت :
- خوشحالم که می بینمت تام ، خیلی وقت منتظرتم ، اون گردنبندم رو دوازده سال پیش مادرت به من فروخت .
با شنیدن اسم مادرم از زبون فروشنده ، یکدفعه احساس کردم بغض گلومو پر کرده .
- مادر... مادر من ... مادر من این گردنبندو به شما فروخته . ولی چطور ممکنه اون گردبنده اجدادیشو بفروشه . چطور ممکنه مادر من....
- نه تام ، تو اشتباه می کنی . اون حال و روز خوبی نداشت . مثل اینکه پدرت اون رو ترک کرده بود . مادرت هر کاری کرد بخاطر تو بود تام .
باورم نمیشد ، این اولین بار بود کسی راجع به پدرم صحبت می کرد . اون مادرم رو ترک کرده بود به همین خاطر در اون لحظه ازش متنفر شدم . با اشتیاق خاصی از فروشنده پرسیدم :
- چرا پدرم ، مادرمو ترک کرد ؟! اون الان کجاست ؟! خواهش میکنم بهم بگین .
- باور کن من هیچ اطلاعی از پدرت ندارم تام . اگه می دونستم حتما بهت می گفتم .
مدتی بدون هیچ صحبتی گذشت تا اینکه فروشنده گفت :
-....
این موضوع که تام در مغازه شروع به کار کنه یا نکنه کاملا اختیارش با شماست .
من خودم فکر میکنم اینطوری از بعضی از جهات بهتره ، چون سیر طبیعیه داستانم همینه که تام ریدل در فروشگاه شروع به کار میکنه و بعدشم که از اونجا میره تا ......
من فکر میکنم اگر سوژه به اندازه کافی داشته باشید ، نه تنها اشکال نداره بلکه خیلی هم کار جالبیه ، به شرط اینکه همش نگید این اومد مغازه یه چیزی رو گرفت رفت بعد دوباره اون یکی اومد . بیشتر سعی کنید که داستانو به جاودانه سازها و راههایی که تام برای یافتن آنها تلاش میکرد بکشونید چون اصلا در کتابم تام به این نیت در آن فروشگاه شروع به کار کرد .
در آخر بگم که کاملا اختیار دارید هر جور خواستید ادامش بدید . فقط خواهشا انقدر تامو احساساتی نشون ندید .
موفق باشید .
سیاهی از در و دیوار مغازه بیرون می ریخت . وسائل جالب زیادی در اونجا دیده میشد و معلوم بود همگی خطرناکند . به خوبی میشد فهمید ، مغازه مطعلق به شخصی بی صلیقه است و تنها چیزی که برای فروشنده مهم نیست زیبایی مغازه است .
هنگام تماشای مغازه توجهم به گردنبند پشت ویترین جلب شد . نیروی عجیبی من رو به طرف اون گردنبند زیبا می کشوند . نمی دونم چرا احساس می کردم هر کس صاحب اون گردنبند بشه ، قدرت زیادی بدست میاره . محو تماشای گردنبند بودم که...
- آهای پسر بهت توصیه می کنم بهش دست نزنی .
این صدای فروشنده بود که با عصبانیت این جمله رو به زبون آورد . بعد از هشدار فروشنده تازه متوجه شدم که بی اختیار دستمو به سمت گردنبند دراز کردم .
- آقا ببخشید . نمی خواستم این کارو کنم ، یه نیرویی خود به خود منو به سمت گردنبند کشوند .
با گفتن این جمله چهره فرشنده تغییر کرد ، طوری که انگار به موجودی عجیبی نگاه می کرد . او بعد از کلی تغییرشکل و رنگ عوض کردن با ترس و لرز به من گفت :
- بـ... بـ... ببینم نکنه اسم تو تـ...تام ریدله ؟! درست میگم .
همیشه عاشق شهرت بودم و دوست داشتم همه من رو بشناسند و از من حساب ببرند . از زمانی که پا به کوچه دیاگون گزاشتم ، این دومین بار بود که شخصی من رو می شناخت و از دیدن من تعجب می کرد . اول اون پیرزن فالگیر و حالا این فروشنده .
با غرور در جواب فروشنده گفتم :
- بله آقا من تام ریدلم . ولی شما از کجا فهمیدین ؟
فروشنده در حالی که تلاش می کرد صدایش مهرانگیز باشد گفت :
- اِ اِ اِ اِ ...آخه می دونی چیه تام عزیز ، اون گردنبند مطعلق به سالازار اسلیترین کبیر بود و تنها قدرتشو به وارث حقیقی اسلیترین نشون میده . برای همین بعد از اینکه تو خود به خود به سمتش رفتی فهمیدم که تو...
- بله حق با شماست من وارث اسلیترینم .
فروشنده من رو به گرمی در آغوش گرفت و با مهربانی گفت :
- خوشحالم که می بینمت تام ، خیلی وقت منتظرتم ، اون گردنبندم رو دوازده سال پیش مادرت به من فروخت .
با شنیدن اسم مادرم از زبون فروشنده ، یکدفعه احساس کردم بغض گلومو پر کرده .
- مادر... مادر من ... مادر من این گردنبندو به شما فروخته . ولی چطور ممکنه اون گردبنده اجدادیشو بفروشه . چطور ممکنه مادر من....
- نه تام ، تو اشتباه می کنی . اون حال و روز خوبی نداشت . مثل اینکه پدرت اون رو ترک کرده بود . مادرت هر کاری کرد بخاطر تو بود تام .
باورم نمیشد ، این اولین بار بود کسی راجع به پدرم صحبت می کرد . اون مادرم رو ترک کرده بود به همین خاطر در اون لحظه ازش متنفر شدم . با اشتیاق خاصی از فروشنده پرسیدم :
- چرا پدرم ، مادرمو ترک کرد ؟! اون الان کجاست ؟! خواهش میکنم بهم بگین .
- باور کن من هیچ اطلاعی از پدرت ندارم تام . اگه می دونستم حتما بهت می گفتم .
مدتی بدون هیچ صحبتی گذشت تا اینکه فروشنده گفت :
-....
این موضوع که تام در مغازه شروع به کار کنه یا نکنه کاملا اختیارش با شماست .
من خودم فکر میکنم اینطوری از بعضی از جهات بهتره ، چون سیر طبیعیه داستانم همینه که تام ریدل در فروشگاه شروع به کار میکنه و بعدشم که از اونجا میره تا ......
من فکر میکنم اگر سوژه به اندازه کافی داشته باشید ، نه تنها اشکال نداره بلکه خیلی هم کار جالبیه ، به شرط اینکه همش نگید این اومد مغازه یه چیزی رو گرفت رفت بعد دوباره اون یکی اومد . بیشتر سعی کنید که داستانو به جاودانه سازها و راههایی که تام برای یافتن آنها تلاش میکرد بکشونید چون اصلا در کتابم تام به این نیت در آن فروشگاه شروع به کار کرد .
در آخر بگم که کاملا اختیار دارید هر جور خواستید ادامش بدید . فقط خواهشا انقدر تامو احساساتی نشون ندید .
موفق باشید .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/12/25 11:38:45
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/06/07
تولد نقش: 1385/12/02
آخرین ورود: یکشنبه 15 فروردین 1400 14:58
از: 127.0.0.1
پستها:
1391

یه کم که جلو رفتم درست در انتهای کوچه یه مغازه ی بزرگ بود به اسم بورگین وبرکز به جلوی مغازه رفتم بزرگترین مغازه ی اون کوچه بود
یه دفه در مغازه بازشد و یه مرد جوان از مغازه خارج شد یه نگاهی به من کرد و گفت بچه جون زیاد به این ویترین نگاه نکن شب خواب های بد میبینی
از عصبانیت میخواستم منفجر بشم دستم به طرف چوب دستی رفت
اون مرد داشت از من دور میشود
پشتش به من بود
میتونستم یه درسی بهش بده که دیگه فراموشش نکنه
ولی این کارو نکردم
جادو کردن برای یه فرد زیر سن قانونی احمقانه بود
حد اقل درست وسط یه کوچه
توجهم به ویترین جلب شد
یه گردنبند زیبا درست پشت ویترین بود
درست کنار چند تا جمجمه که وسط سرشون سوراخ های کاملا گردی داشت
یه دست هم بود درست جلوی جمجمه ها نوشته بود که اون دست نور شمع رو فقط به صاحبش نشون میده
یه شنل هم بود
شنل نامرعی
روی یاداشتش که اینطور نوشته بود
اون جا خیلی جالب بود دلم میخواست تمام اون وسایل مال من باشه
تو این فکر بودم که توجهم به یه یاداشت که دم در وصل شده بود جلب شد
به یک کارگر نیمه وقت برای فصل تابستان نیاز است
با دیدن اون یاداشت از خوشحالی داشتم بال در می آوردم
دیگه تصمیم خودم رو گرفته بودم
در مغازه رو باز کردم وداخل شدم
...
_______________________________________
خوب خودتون تاعین کنید که ولدمورت توی مغازه استخدام بشه یا نه
اگه بلیز لطف کنه این زیر یه ویرایش بزنه نظرذش رو بگه ممنون میشم
یه دفه در مغازه بازشد و یه مرد جوان از مغازه خارج شد یه نگاهی به من کرد و گفت بچه جون زیاد به این ویترین نگاه نکن شب خواب های بد میبینی
از عصبانیت میخواستم منفجر بشم دستم به طرف چوب دستی رفت
اون مرد داشت از من دور میشود
پشتش به من بود
میتونستم یه درسی بهش بده که دیگه فراموشش نکنه
ولی این کارو نکردم
جادو کردن برای یه فرد زیر سن قانونی احمقانه بود
حد اقل درست وسط یه کوچه
توجهم به ویترین جلب شد
یه گردنبند زیبا درست پشت ویترین بود
درست کنار چند تا جمجمه که وسط سرشون سوراخ های کاملا گردی داشت
یه دست هم بود درست جلوی جمجمه ها نوشته بود که اون دست نور شمع رو فقط به صاحبش نشون میده
یه شنل هم بود
شنل نامرعی
روی یاداشتش که اینطور نوشته بود
اون جا خیلی جالب بود دلم میخواست تمام اون وسایل مال من باشه
تو این فکر بودم که توجهم به یه یاداشت که دم در وصل شده بود جلب شد
به یک کارگر نیمه وقت برای فصل تابستان نیاز است
با دیدن اون یاداشت از خوشحالی داشتم بال در می آوردم
دیگه تصمیم خودم رو گرفته بودم
در مغازه رو باز کردم وداخل شدم
...
_______________________________________
خوب خودتون تاعین کنید که ولدمورت توی مغازه استخدام بشه یا نه
اگه بلیز لطف کنه این زیر یه ویرایش بزنه نظرذش رو بگه ممنون میشم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

دوباره به طرف کتاب فروشی رفتم ولی با یه تصمیم جدید اول از همه باید ذهنم روببندم پس به کتابی نیاز دارم که به من یاد بده
من باید چفت شدگی رو یاد بگیرم
با این فکر در کتاب فروشی رو باز کردم و وارد شدم
........
دیلینگ دیلینگ
- بفرمایید.
فروشنده از پشت قفسه های کتاب ها بیرون آمد . ولی انگار از دیدن من خوشحال نشد .
- هی تو دانش آموزی فکر کنم برای گرفتن کتاب های سال بعدت خیلی عجله داری بگذار ترم تمام شود بعد اه.....
و دوباره پشت قفسه ها ناپدید شد . من این روش را ترجیح میدادم بهتر بود خودم بین قفسه ها دنبا کتاب بگردم تا اینکه یک جادوگر وراج من را همراکی کند.
بین کتاب ها گشت زدم تصمیم گرفتم که از قسمت کتاب های دسته چندم خرید کنم تا بتوانم کتاب های بیشتری بخرم . در میان کتابها لاشه کتابی یافتم با این عنوان : ( آموزش چفت شدگی در 24 ساعت ) . واقعا عنوان وسوسه کننده ای بود . کتاب را باز کردم تمام صفحات کتاب موجود بود و در بیشتر صفحات با جوهر قرمز رنگ و دست خطی زیبا چیزهایی به رمز نوشته شده بود . یک لحظه احساس کردم کتاب خطرناکی را در دست گرفته ام ولی میل به خطر و کسب قدرت من را وادار کرد که کتاب را بردارم . طبق کنوان قفسه کتاب به قیمت یک ، چهارم قیمت روی جلد فروخته میشد . کتاب را ورق زدم
- 4 گالیون
(واقعا قیمت زیادی برای یک کتاب بود اگر یک گالیون میدادم......) در آن لحظه تنها فکر من همین بود ولی نه می ارزید من کتاب را می خواستم و به آن رسیدم . به سمت صندوق رفتم و روی پیش خوان یک گالیون گذاشتم و خواستم از کتاب فروشی خارج شوم که ......
- " هی آقا کوچولو میشه ببینم چه کتابی را برداشتی . "
تمام وجودم پر از نفرت شد .فروشنده بی عقل من را مسخره میکرد . در آن لحظه دلم میخواست یکی از طلسم های نابخشودنی را رویش اجرا کنم . ولی غریزه ام به من گفت :
- ساکت باش و خود را مظلوم جلوه بده.
جلو فتم و با تقلید از بچه های لوس کتابم را به او نشان دادم . اخمهایش در هم رفت و گفت :
- برای خودت میخواهی ؟
با حالتی سر در گم گفتم :
- نه برادر بزرگم به من گفته تا این کتاب را برایش بخرم شما میدانید موضوع این کتاب چیست ؟
فروشنده با شک به من نگاه کرد و گفت :
- چرا خودش نیامد ؟
این بار ادایه بچه های مظلومی که همیشه تو سری خور بودن در آوردم و گفتم :
- آخه ... آخه ... اون منو مجبور کرد که بیام اون همیشه کارهاشو میده من انجام بدم و...و...
دیگه میدونستم باید چیکار کنم . بغز کردم و نشون دادم که همین الان است که گریه خواهم کرد . کتاب را از دست فروشنده گرفتم و زیر بغلم گرفتم . ودست دیگرم را جلوی چشمانم و شروع به دویدن از پشت سرم شنیدم که مرد فریاد زد :
- حالا چرا گریه میکنی ؟
از مغازه خارج شدم و با تمام سرعت پیش رفتم به درون یک کوچه پیچیدم و در سایه دیوار نفس تازه کردم . به اطرافم نگاه کردم . آن مکان را نمیشناختم . در اجرای نقشم زیاده روی کرده بودم . به دو سر کوچه سرد و تاریک و کثیف نگاه کردم . به نظر نمیرسید جای محبوبی باشد و من دقیقا به همین مکان ها نیاز داشتم . پس با رضایت در کوچه شروع به جستجو کردم....
من باید چفت شدگی رو یاد بگیرم
با این فکر در کتاب فروشی رو باز کردم و وارد شدم
........
دیلینگ دیلینگ
- بفرمایید.
فروشنده از پشت قفسه های کتاب ها بیرون آمد . ولی انگار از دیدن من خوشحال نشد .
- هی تو دانش آموزی فکر کنم برای گرفتن کتاب های سال بعدت خیلی عجله داری بگذار ترم تمام شود بعد اه.....
و دوباره پشت قفسه ها ناپدید شد . من این روش را ترجیح میدادم بهتر بود خودم بین قفسه ها دنبا کتاب بگردم تا اینکه یک جادوگر وراج من را همراکی کند.
بین کتاب ها گشت زدم تصمیم گرفتم که از قسمت کتاب های دسته چندم خرید کنم تا بتوانم کتاب های بیشتری بخرم . در میان کتابها لاشه کتابی یافتم با این عنوان : ( آموزش چفت شدگی در 24 ساعت ) . واقعا عنوان وسوسه کننده ای بود . کتاب را باز کردم تمام صفحات کتاب موجود بود و در بیشتر صفحات با جوهر قرمز رنگ و دست خطی زیبا چیزهایی به رمز نوشته شده بود . یک لحظه احساس کردم کتاب خطرناکی را در دست گرفته ام ولی میل به خطر و کسب قدرت من را وادار کرد که کتاب را بردارم . طبق کنوان قفسه کتاب به قیمت یک ، چهارم قیمت روی جلد فروخته میشد . کتاب را ورق زدم
- 4 گالیون
(واقعا قیمت زیادی برای یک کتاب بود اگر یک گالیون میدادم......) در آن لحظه تنها فکر من همین بود ولی نه می ارزید من کتاب را می خواستم و به آن رسیدم . به سمت صندوق رفتم و روی پیش خوان یک گالیون گذاشتم و خواستم از کتاب فروشی خارج شوم که ......
- " هی آقا کوچولو میشه ببینم چه کتابی را برداشتی . "
تمام وجودم پر از نفرت شد .فروشنده بی عقل من را مسخره میکرد . در آن لحظه دلم میخواست یکی از طلسم های نابخشودنی را رویش اجرا کنم . ولی غریزه ام به من گفت :
- ساکت باش و خود را مظلوم جلوه بده.
جلو فتم و با تقلید از بچه های لوس کتابم را به او نشان دادم . اخمهایش در هم رفت و گفت :
- برای خودت میخواهی ؟
با حالتی سر در گم گفتم :
- نه برادر بزرگم به من گفته تا این کتاب را برایش بخرم شما میدانید موضوع این کتاب چیست ؟
فروشنده با شک به من نگاه کرد و گفت :
- چرا خودش نیامد ؟
این بار ادایه بچه های مظلومی که همیشه تو سری خور بودن در آوردم و گفتم :
- آخه ... آخه ... اون منو مجبور کرد که بیام اون همیشه کارهاشو میده من انجام بدم و...و...
دیگه میدونستم باید چیکار کنم . بغز کردم و نشون دادم که همین الان است که گریه خواهم کرد . کتاب را از دست فروشنده گرفتم و زیر بغلم گرفتم . ودست دیگرم را جلوی چشمانم و شروع به دویدن از پشت سرم شنیدم که مرد فریاد زد :
- حالا چرا گریه میکنی ؟
از مغازه خارج شدم و با تمام سرعت پیش رفتم به درون یک کوچه پیچیدم و در سایه دیوار نفس تازه کردم . به اطرافم نگاه کردم . آن مکان را نمیشناختم . در اجرای نقشم زیاده روی کرده بودم . به دو سر کوچه سرد و تاریک و کثیف نگاه کردم . به نظر نمیرسید جای محبوبی باشد و من دقیقا به همین مکان ها نیاز داشتم . پس با رضایت در کوچه شروع به جستجو کردم....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
من کی هستم
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج