جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  185 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 15 اردیبهشت 1385 18:57
نمایش جزئیات
آفلاین
همه در كوشه كنار جزيره ولي در نزديكي كشتي به دنبال آثار زندگي مي‌گشتن كه ناگهان از لابه‌لاي درختان صداهايي آمد . همه روي خود را به سوي صدا كردند و مات و مبهوت ماندند . چون 5-4 تا شبح به سمت آن‌ها مي‌آمدند . در همين لحظه نانسي كه به خود آمده بود گفت : چيه ؟ نكنه مي‌ترسيد ؟ ورد اشباح رو بخونيد و نابودشون كنيد
همه با شنيدن اين حرف به خود آمدند و چوب دستي‌هاي خود را به سمت آن‌ها گرفتند و شروع به خواندن ورد كردند
بعد از حدود 10 دقيقه جنگ 4 تن از ارواح نابود شدند
وقتي همه دست از كار كشيدند ديدند كه تالاس يك شبح را منگ كرده است
او در كنار شبه نشسته بود و دستش را بر گردن او تنداخته بود و مي‌گفت : برادر تو زنده بودي عاشق شدي؟چه جوري هش رسيدي ؟ مي‌دوني دخترا از ....
ولي نتوانست سخنش را تموم كنه چون يك طلسم به شبه برخور و او را نابود كرد
نوك چوب دستي ديانا داشت دود مي‌كرد . او با غرور خاصي چوبش را به كمرش بست و پشت با تالاس رفت
تالاس با محبت گفت : از همين چيزات خوشم مياد ديگه ...
ديانا:ببند
تالاس با مظلوميت : چشم قربان
همون موقع اريكا گفت : با اين كه من دخترم ولي خاك بر سر زن زليلت كنم
تالاس : از لطف شما ممنونم ... همين چند لحظه پيش چند ناسزا بر امواتم فرستاده شد ..ديگر بس است (عجب پيام ادبيه بودا!)
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
بچه‌ها فهميدند كه آن‌جا واقعا جزيره‌ي ارواح است
با چند تن از آن‌هادر گير شدند
عشق تالي و دينا هنوز پا بر جاست

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 14 اردیبهشت 1385 21:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ماشاا...همه ناظرا انقدر خشانت به خرج میدن.واقعا حرفهاشون به ادم روحیه میده!الان دقت کنین نصف تاپیکها به همین دلیل بسته شده...جاداره از اینجا به همه ناظران خسته نباشید بگم!
--------------------------------
کشتی به ارامی کنار ساحل به گل نشست.با این حرکت ناگهانی تمام بچه هایی که تا الان در کشتی پخش و پلا شده بودند به خود امدند و به عرشه برگشتند.حدود چند مایل در راست کشتی یک قایق عجیب که بادبانش تکه پاره شده و تارعنکبوت بسته بود،به چشم میخورد.تالاس با چشمهای گرد شده اطراف قایق عجیب را میکاوید و بعد از اینکه از وجود هر جادوگر یا ماگلی ناامید شده بود ،اهی کشید و گفت:
-"بچه ها مطمئنید سر کارمون نذاشتن؟اینجا همه اش یک قایق وجود داره که از سر و قیافه اش بوی مرگ میاد.محاله انسانی ..."
که در همین حین یک پارچه سفید که به تکه چوبی وصل بود درون قایق تکه پاره تکان خورد و پس از ان از نوک چوبدستی چندین طلسم رنگارنگ بیرون پاشید .آیدی لبخندزنان گفت:
-"اوه فکر میکنم صاحب قایق ارواح هنوز زنده اس.درست میگم یا اون هم توهمه؟!"
و دو خواهرش که از گوشه کنار کشتی بیرون پریده بودند، با لبخندی شیطانی به نشانه تایید سر تکان دادند.دختران مالفوی همچنان با شیطنت ،از اینکه انها نامه را جدی نگرفته بودند به افراد گروه نیش و کنایه میزدند که ناگهان چند طلسم محکم به سکان کشتی برخورد کرد و از بغل گوش نانسی گذشت.صاحب قایق چوبدستی را مانند میکروفون برگلو گذاشته و با تمام توان داد میزد:
-"به جزیره ارواح خوش امدید.گرچه خیلی خوشحالم که برای کمک به من رسیدید،اما این فداکاریتون در حد از جان گذشتگیه.نمیدنم الان میتونید برگردید یا نه ولی فکر کنم از اینکه توسط ارواح غافلگیر شوید بهتره."
و های های زد زیر گریه. ناله هایی از درون جزیره و قایق مرموز افراد کشتی را که مات و مبهوت در حال هضم حرفهای صاحب قایق بودند به خود اورد.همه بر خود می لرزیدندجز دختران خانواده مالفوی که کمی جدیتر از همیشه(دیگه چقدر جدی؟!)بر کف کشتی نشسته و مشغول فکر کردن بودند.در این فضای نفس گیر تالاس گریه کنان رو به دیانا شعری را دکلمه میکرد:
-"....برای اخرین بار...خدا تورا نگهدار...(اه چقدر قدیمی و بی ربط!)"
که دیانا با غرور یک مالفوی چنان نگاهی به او انداخت که قضیه عشق و ...بالکل از ذهن تالاس پرید.دیانا که در چهره اش اثری از محبت دیده نمیشد با تفاخر در جواب او گفت:
-"آقای تالاس....یک اسلی هم چنین احساسی را نسبت بمن ابراز کرد ولی متاسفانه بلایی بر سرش امد که الان کاملا پشیمونه.شما که نمیخوایید اینطور شوید؟"
تالاس با این حرف خود را جمع و جور و سعی کرد که به دیانا فکر نکند.ان هم در ان شرایط بحرانی!
زمزمه هایی که از قایق و جزیره ارواح زده می امد خاموش شد و دیگر هیچ صدایی حتی صدای پر زدن مگسها هم به گوش نمی خورد.
آیا این سکوت هشداری بود؟آیا داستان صاحب قایق حقیقت داشت یا یک شوخی بی محابا بود؟....
ادامه دارد.......
-----------------------------
بچه ها کشتی نیازمند کمک را سوراخ سوراخ و شکسته پیدا کردند و در حالیکه از وجود انسانی در ان ناامید شده بودند،یک نفر از درون قایق داد زد و اعلام کرد که اینجا جزیره ارواح است.در همین حین قضیه عشق تالاس و دیانا منتفی شد و ...ناگهان همه زمزمه ها و ناله های جزیره قطع شدو........
با احترام
A.M

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت...ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت"


[b][color=006600]"گل بخندید که از ر
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 14 اردیبهشت 1385 17:44
نمایش جزئیات
آفلاین
نیم اخطار به صاحب این تاپیک و زنندگان پست در آن!!
این تاپیک از قرار معلوم بی هدف داره سیر میکنه و با موضوع خاصی پیش نمیره.همچنین بر خلاف قرار قبلی داره به طرز وحشتناکی رو به خاله بازی حرکت میکنه.
تا سه شنبه به کسانی که در این تاپیک پست میزنند به خصوص زننده این تاپیک فرصت داده میشود تا تاپیک را اصلاح کند.
با تشکر
ناظر بی رحم(هاگزمید چه ناظرای گلی داره...نه؟!!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کاهنان مصری سه هزار سال قبل از میلاد این کتیبه قدرت و قهرمانی را پیدا کردند و برای آن محافظانی گذاشتند.تا 3 سال پیش کسی آخرین محافظ ر�
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: چهارشنبه 13 اردیبهشت 1385 18:46
نمایش جزئیات
آفلاین
مایک عزیز مر30 خیلی ممنون اما باز توضیح آخرش رو که یادت رفت !!!!
----------------------------------------------------
نانسی دیتشو روی پیشونیش گذاشت.. یه نفس عمیق کشید تا شاید کمی اروم بشه.....
مایک هم دیگه از کاراش دست برداشته بود....
در همین حال ایدی پوزخندی زد و گفت : نکنه اون مرد احمق دیوونه مایک باشه؟؟!!!
نانسی با تمسخر گفت : بعید نیست !!!
مایک دوباره کنترل خودشو از دست داد و اومد که.. اما ایدی جلوشو گرفت .. بعد از اینکه مایکو کاملا آروم کرد بهش گفت : تو اصلا میدونی جریان چیه ؟ ایدی جریانو از سیر تا پیاز برای مایک تعریف کرد...
بعد از شنیدن جریان مایک به فکر فرو رفت .. کمی بعد گفت : خب.. باشه، منم همراهیتون میکنم !
نانسی در دلش آه سردی کشید و سرش رو به نشونه اینکه وای ، بد بخت شدیم.......تکون داد....
ایدی رفت که لنگر کشتی رو بندازه تا همه پیاده شن ....
--------------------------
بله ، مایک نیز تصمیم گرفت که بچه ها رو در پیدا کردن اون مرد دیوونه یاری کنه...
و دیگه خدا میدونه که در جزیره ، در پی پیدا کردن اون فرد چه اتفاقاتی که نمیفته !!!!


کرام جان ، خیلی خیلی متاسفم من به علت گرفتاری های زیادم بعد از زدن پست یکبار هم نمیخونمش.. به همین دلیل این سوئتفاهم پیش اومد...
باور کنید من منظوری نداشتم....
به هر حال از دفعه ی دیگه حتما حتما پستمو قبل از ارسال 10 بار میخونم !!!!



خیلی خیلی شرمنده
نانسی دیگوری

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کرام در 1385/2/13 21:23:47
ویرایش شده توسط نانسی دیگوری در 1385/2/13 21:33:26
ویرایش شده توسط نانسی دیگوری در 1385/2/13 21:34:41
ویرایش شده توسط نانسی دیگوری در 1385/2/13 21:35:48
[b][size=medium][color=993366][font=Impact]همیشه حرفی رو ?
اسکله تفریحی
ارسال شده در: چهارشنبه 13 اردیبهشت 1385 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
با در رفتن دیانا و پاتریشا، تنها ایدی و نانسی و تالاس رو کشتی مونده بودن....
ایدی پشت سکان هدایت کشتی بود و نانسی همه با بدین شکل=> ( ) نگرانی خودشو ابراز کرد...
اما تالاس...
اون هم معلوم نبود کدوم قبرستونی رفته....
( بچه های پشت صحنه میگن: قبرستون خانه ریدل... )
لذا نانسی نگران فریاد زد:
" تالاس کجا رفتی..اوهوی تالاس...."
ناگهان صدای رعد و برق مهیبی نانسی رو ترسوند و او را وادار کرد که عقب عقب بره....

(دریا طوفانی است....ایدی ترسو است...نانسی نگرانه..تالاس مشغول دست به آب...عله با زوپس...دیانا در میخانه مسنجر....و ویلی ادوارد در دسترسی ها.... )
باران و طوفان شدیدی دریا را خفن ساخت....
ایدی که دیگه تقریبا چشماشو بسته بود فریاد زد:
نانسی نمی تونتم کنترلش کنم....اینجا از برمودا هم بدتره....
نانسی: به جهنم...به...( سانسور شد، ستاد مرکزی آسلام، حاجی. )

5 دقیقه بعد....
( هوا توپه..جون میده برای حموم آفتاب.... در لانگ بیچ کالیفرنیا...)
یهو کشتی تکان خفنی می خوره....
ایدی: یعنی چی بود...؟؟؟
نانسی: طبیعیه..بعد از اون طوفان...جزیره رو بچسب..
و به جزیره ای که هر لحظه بهش نزدیک می شدن اشاره کرد...
جزیره ای با درختان انبوه، از حدود شونصد پونصدتا گونه گیاهی مختلف و مختلط و ...که خیلی فاز میده بری توش زندگی کنی...
یهو یکی میپره رو عرشه کشتی و موجب ترس نانسی و ایدی میشه...
مایک لوری بود....
ایدی با خشم گفت: ایش..باز که تو پیدایت شد....برو دنبال آدم بدا دیگه از ما چی می خوای...
لوری: الان داشتم با یه وال بد دعوا می کردم زیر آب..بعد کلی این ور و اونور پرتش کردم که موج ایجاد شد و هوا بد شد و طوفانی...
نانسی: کمتر ببند...
لوری با خشم خفن گفت:
اهوی ایدی ولم کن..بذار حالیش کنم..به من توهین می کنه...
ایدی در حالی که دستای مایک رو گرفته بود گفت: زشته...جنس مخالفه..دست روش بلند نباید کرد...
لوری: منو ببخش..یه وقتی نری به منکرات و آسلام اینا بگی ها...
در همین بین ناگهان...

ادامه دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مایک لوری در 1385/2/13 15:19:49
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1385 14:24
نمایش جزئیات
آفلاین
آخ آخ .. خاک بر سرم.. ببینین یه روز سر نزدما اینجا رو کردن عشقولانه خونه ! ببخشید لارا جون !
الان درستش میکنم !
-----------------------------------
تمام بچه ها روی عرشه کشتی بودن.. بعضیا ناراحت و نگران به نظر میرسیدند اما بعضیام اصلا براشون مهم نبود که اونا گمشدن.... عرشه کشتی پر شده بود از پچ پچ ها و سوال های نگران کننده بچه ها.... نانسی که حسابی عصبانی و نگران بود دست به سینه بالای سر ایدی بیچاره وایساده بود و هی به جونش غر میزد ... در همین حال یه جغد رنگ و رو رفته که انگار از جنگ جهانی اول برگشته بود !!! با یه نامه که به پاش بسته بود روی عرشه کشتی فرود اومد و توجه همه رو به خودش جلب کرد...انگار این آخرین لحظات زندگیش بود... نامه رو به سختی از پاش کند و یک نفس عمیق کشید بع تالاپی افتادو غش کرد ... نانسی یه ذره هم احساس دلسوزی برای اون جغد بیچاره نکرد.. فقط با قدو های وحشتناکی به سوی نامه رفت و بای ک حرکت سریع نامه رو از روی زمین قاپید... همه بچه ها به سختی منتظر بودن که ببینند توی نامه چی نوشته ... نفس ها توی سینه حبس شده بود.. اما انگار نانسی متوجه نشده بود با خونسردیش در بازکردن نامه حرص همه رو در آورده.. حتی ایدی هم سکان کشتی رو ول کرد و منتظر متن نامه شد.. ایدی هم که دیگه از دست نانسی عصبانی شده بود نامه رو از دست نانسی کشید و با عصبانیت پاکتشو جر داد... اما نانسی هیچی نگفت ... اون شروع کرد به خوندن نامه :
با سلام خدمت شما خانوم دیگوری.. کشتی شما ابتدا به عنوان یک کشتی تفریحی از اسکله خارج شده ولی حالا یه ماموریت دارید.. یه نفر با قایق به یه جزیره تفریحی سفر کرده بوده و لی وقتی میخواسته برگرده میبینه قایقش خراب شده .. شما باید به این جزیره برید و اونو نجات بدید ( این یه دستوره !!!! )

نانسی که حسابی جوش آورده بود به ایدی گفت که چاره ای نیست و روی کشتی رو چرخوند و بچه ها با دلی خالی از امید به سوی جزیره ناشناس راه افتادند .....
اما.....دیانا و پاتی تا این خبرو شنیدند قصر در رفتند...
------------------------------------------------------
بله ، بچه ها ماموریت پیدا کردن شخص بی عقلی رو که در یک جزیره متروک و با یک قایق سوراخ منتظر اوناس رو پیدا کنن .. پاتی و دیانا هم نمیدونم به چه دلیلی فرار کردن !!!!!!!

راستی مر30 از اریکا عزیز از توضیح آخر پستش .. ( لطفا بقیه هم طبق اریکا و طبق توضیحی که من در اولین و دومین پستم دادم آخر پستاتون توضیح بدید.. یعنی خلاصه مطلبو به طور کامل بنویسید به طوری که نفر بعدی با خوندن تنها توضیح شما ، متوجه قضیه بشه ! )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نانسی دیگوری در 1385/2/12 15:24:58
ویرایش شده توسط نانسی دیگوری در 1385/2/12 15:30:09
ویرایش شده توسط نانسی دیگوری در 1385/2/12 15:31:43
ویرایش شده توسط نانسی دیگوری در 1385/2/12 17:33:19
[b][size=medium][color=993366][font=Impact]همیشه حرفی رو ?
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1385 00:36
نمایش جزئیات
آفلاین
تالاس با ديدن رفتار ديانا با نا اميدي به روي عرشه كشتي برگشت و در حالي كه ناراحتي از سر و روش مي باريد رفت روي يه صندلي نشست .
تو همين موقع اريكا از يه جاي نامعلوم سر و كله ش پيدا شد و اومد روي عرشه و با ديدن تالاس كه سرش رو گذاشته بود روي دستاش، با تعجب به سمتش رفت و دستاش رو گذاشت روي شونه ي تالاس و آروم تكونش داد . تالاس كه همينطور تو حال خودش بود به خيال اينكه دياناست كه داره تكونش ميده با صدايي غمگين گفت :
بالاخره اومدي ؟ فقط مي خواستي دل منو بشكني ؟
اريكا كه كم مونده بود از تعجب شاخ در بياره آروم پرسيد :
ببينم مگه تو دل هم داشتي كه بشكنه ؟
تالاس يه دفعه برگشت و پشت سرش رو نگاه كرد و با ديدن اريكا فورا خودش رو جمع و جور كرد و صاف نشست و گفت : خب ، مگه من هم آدم نيستم ؟ بالاخره من هم دل دارم ! خيال مي كني همه مثل خودت بي احساسن . تو با اينكه يه دختري اما به انداره يه قاشق چايخوري احساس نداري.

========================================
يه ربع بعد اريكا بالاخره تونست علت ناراحتي تالاس رو از زير زبونش بكشه بيرون .
اريكا در حالي كه از شدت خنده دلش رو چسبيده بود بريده بريده پرسيد : تو....تو...عاشق...ديانا شدي ؟
اما بعد با ديدن چهره ي غمگين تالاس خنده ش رو قطع كرد و با لحني جدي گفت :
خب من يه مختصر آشنايي با ديانا دارم . در واقع از بين اونا ديانا از همه شون نسبتا خوش اخلاق تره و خيلي به مالفوي ها شبيه نيست . ببينم نظرت چيه كه من برم پيش ديانا و اون رو به يه بهونه اي بكشم بيرون تا تو تنهايي باهاش صحبت كني ؟
تالاس با شنيدن اين حرف از خوشحالي يه متر پريد هوا و پريد اريكا رو بغل كنه كه با ديدن اخم هاي اون خودش رو كنترل كرد و سر جاش آروم گرفت.
اريكا در حالي كه اخمهاش هنوز توي هم بود به تالاس اشاره كرد همينجا بمونه و خودش رفت پيش ديانا .

-----------------------------------------------------------------------
تالاس هنوز روي عرشه ي كشتي هست و منتظره تا ببينه بالاخره اريكا چه كاري ميتونه بكنه . اريكا هنوز هم به خاطر حركت تالاس از دستش عصبانيه اما باز هم طاقت نداره كه تالاس رو ناراحت ببينه .

دوستان عزيز
اينجا قرار بود تاپيك اسكله تفريحي باشه نه كشتي عشق...
لطفا موضوع رو عوض كنيد چون طبق تجربه اي كه پيدا كردم ميدونم موضوعات عاشقانه در سايت آخرو عاقبت خوشي نداره..لطفا تفريح كنين ولي تفريحات سالم..(ناظر بي احساس ...لارا)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارا لسترنج در 1385/2/12 3:56:37
ویرایش شده توسط لارا لسترنج در 1385/2/12 3:57:59
The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 11 اردیبهشت 1385 19:08
نمایش جزئیات
آفلاین
تالاس که نمی دونست که چطوری این احساس مسخره ره ( عشق ) به دیانا حالی کنه ولی ... اون هم خجالت میکشید هم به نظرش کار مفیدی نمی اومد ولی بر ترسش غلبه کرد و به سمت دیانا رفت خودش رو مرتب میکرد و زیر لبش حرفایی که باید میگفت رو زمزمه میکرد ...
وقتی سرش رو بالا اورد دید که هانا و دیانا و همینطور پاتریشا دارن با هم حرف میزنن و بعضی اوقات بر میگردن و به تالاس نگاه میکنن
دیانا برگشت و با اخم به تالاس نگاه کرد در حالی که تالاس لبخندزده بود .
دیانارو به تالاس : ها..چیه ..چیزی میخوای بگی ...
تالاس : نه .. اما .. اره ..شایدم و از راهی که اوومده بود برگشت
--------------------------------------------------------------------
تالاس نا امید از اینکه احساسش رو میتونه با دیانا بگه برمیگرده تا یه راهی پیدا کنه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زندگي قصه ي مرد يخ فروشي ست كه از او پرسيدند فروختي؟؟ گفت نخريرند تمام شد!
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 11 اردیبهشت 1385 16:45
نمایش جزئیات
آفلاین
نانسی بیرون اتاق ایستاده بود و با حرص به زمین نگاه میکرد....
هم از نگاه تالاس ، هم از از زمین خوردن و هم از این که تالاس بدون مشورت با نانسی گفت که پاتی و دیانا بیان تو خیلی خیلی عصبانی بود...
جوش آورده بود و داشت میترکید ....
پاتی که لبخند موذیانه ای بر لب داشت دست دیانا رو گرفت و کشون کشون اونو از توی اتاق کشتی بیرون آورد....
دیانا که معنی این کار پاتی رو اصلا نفهمیده بود با حالت عصبی دستشو از توی دست پاتی بیرون کشیدو گفت : برای چی این کارو کردی؟!
پاتی که هنوز اون لبخند نگران کننده رو بر لب داشت با تمسخر گفت : نمیخواستم تنها تنها خوش گذرونی ....
دیانا که تازه دوزاریش افتاده بود کمی آروم شد اما کمی بعد به کار پاتی فکر کرد و از دست اون عصبی شد....
تالاس که امیدشو از دست نداده بود با دل و جرئت فراوانی بیرون اومد و خواست به دیانا بگه که .....
----------------------------------
فشار کار نانسی بیچاره رو خیلی خسته کرده و اون کمی عصبی شده .. و با هر اتفاق کوچکی زود حرص و جوش میخوره ... تالاس به نظر خودش احساس مسخره ای درباره دیانا پیدا کرده و لی اون نمیدونهکه ای احساس مسخره عشقه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img align=left]http://i4.tinypic.com/10ofltg.g
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 11 اردیبهشت 1385 15:22
نمایش جزئیات
آفلاین
ديانا رو به نانسي گفت : حالا اجازه هست بيايم تو كشتي شما … وضعيتمونو كه مي‌بيني
نانسي اومد چيزي بگه ولي تالاس اين اجازه رو به اون نداد و گفت : چرا نمي‌شه …هر دوتاتون بيايد بالا …
اين حرف باعث خوشحالي پاتريشيا و ديانا و ناراحتي نانسي شد …
بعد از چند دقيقه همه مشغول به كاري بودن . تالاس داشت نقشه رو نگاه مي‌كرد تا يه جايي رو براي رفتن پيدا كنه . اون روي زمين به شكم خوابيده بود و لنگاشو از پشت بالا و پايين مي‌كرد . ديانا و پاتريشيا هم روي مبل كنار اون نشسته بودن . همون موقع نانسي اومد تو . تو دستش يه كتاب بود و سرش هم توي اون كتاب كه يكدفعه پاش گير كرد به پاهاي تالاس و با مخ اومد رو زمين . ديانا و پاتريشيا كر كر زدن زير خنده … تالاس قرمز كرده بود و نانسي رو نگاه مي‌كرد . نانسي با حرص از روي زمين بلند شد و رو به تالاس گفت : پسره‌ي آشغال بي مصرف بي كار اين وسط چرا ولو شدي عوضي …
تالاس كه انگار يكي داشت غرورشو عين گل لقد مي‌كرد خواست كه جوابشو بده ولي با حرف ديانا مواجه شد كه گفت : هي ... هي ... بچه‌ها ... بابا بي خيال ... شما چتون شده ؟
نانسي كه داشت از حرص مي‌تركيد گفت : تو ساكت شو اسليِ...
ولي ديگه حرفي نزد و از اتاق خارج شد
ديانا كه هنوز در تعجب بود گفت : من حرف بدي زدم ؟
تالاس گفت : بي خيال ... يكم حالش بده ... تو خودتو ناراحت نكن
پاتريشيا اون وسط با نگاه خاصي بين تالاس و ديانا بود مواجه شده بود ولي هر چي صبر مي‌كرد اين نگاها عميق‌تر مي‌شد تا لبخندي نيز به اون نگاها اضافه شد . در همون موقع پاتريشيا دست ديانا رو كشيد و از اتاق كشون كشون به بيرون بردش . در راه ديانا گفت : چته ؟ چيه؟ كجا مي‌بري منو ؟
و به اين ترتيب از اتاق خرج شدن . تالاس دوباره سرشو تو نقشه كرد ولي اين بار برق خاصي تو چشماش بود و لبخند عميقي بر لباش ... همون موقع ايدي وارد اتاق شد و با ديدن چهره‌ي تالاس حركت خودشو قطع كرد و به صورت مرموزي به تالاس گفت :چيه ؟ خوشحالي
ولي تالاس فقط با حركت سر گفت كه هيچي
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!