نسيم خنکي صورتش را نوازش ميداد ، در لابلاي موهايش پيچ و تاب مي خورد و آنها را به بازي مي گرفت . فضاي سبز بيرون خانه در اين فصل سال برايش همانند ياري مهربان بود ، تنهايي و دوري از دوستانش را برايش قابل تحملتر ميکرد و جايي دنج براي نوشتن خاطره ، نامه و مطالعه کتابهايش بود .
دختر جوان مثل هر روز در همين موقع و همين مکان ، برروي چمنها دراز کشيد ، دفترش را باز کرد ، قلم پر را درون مرکب فرو برد و بر روي صفحه سفيد دفترچه اش چيزي نوشت و سپس به فکر فرو رفت . او کمي فکر ميکرد و دوباره جمله اي کوتاه و نیمه کاره درون دفترچه مي نوشت . آن دختر نمي دانست درون دفتر خاطراتش چه بنويسد . او روزهاي تکراري و کسل کننده اي را در خانه و در کنار پدر مادرش مي گذراند . هيچي چيز در روزهاي آخر تعطيلات نمي توانست به اندازه ملاقات با دوستانش او را خوشحال کند . چند روز قبل بهمراه پدر و مادرش در یک میهمانی باشکوه مطعلق به شهردار شهرشان شرکت کرده بود ، ولی آنجا هم در حسرت جشن های هاگواترز که در سرسرای بزرگ آنجا برگزار میشد بود . او مطعلق به دنیای جادوگری بود و دوری از آن برایش غذاب آور .
- هرميون ، من و پدرت داريم ميريم خونه مادربزرگ تا اون رو بياريمش اينجا ، زود برميگرديم ، باشه عزيزم ؟
هرميون گرنجر با شنيدن نام مادربزرگ لبخندي بر روي صورتش نقش بست ؛ سرش را برگرداند و مادرش را دید که بهمراه پدرش در حال سوار شدن در اتومبیل بودند . او بشدت در اين روزها به درد و دل با مادربزرگ احتياج داشت ، شايد مادر بزرگ مي توانست کمي از دلتنگي اش بکاهد . هرميون با خوشحالي گفت :
- اوه ! این عالیه ! برین مادر بزرگ رو بيارين پيش من . زود باشين .
و سپس نگاهی به صفحه تقریبا خالی دفترچه انداخت و دوباره به فکر فرو رفت . او تنها از صدای دور شدن اتومبیل متوجه رفتن والدینش شد . هرچه فکر می کرد بی فایده بود . هیچ اتفاق مهم و جالبی در بیست و چهار ساعت اخیر برایش نیفتاده بود . به یکباره تصمیمی گرفت ، دفتر خاطرات را بست ، قلم پر را درون شیشه جوهر قرار داد ، برگشت و به پشت دراز کشید و به آسمان خیره شد . حرکت ابرهای کوچک در آسمان زیبا بود ، در او حس خوبی بوجود می آورد . چشمانش را بست و دوباره به فکر فرو رفت . مدتی با چشمان بسته فکر کرد تا اینکه صدای اتومبیل پدرش را شنید . بدون شک مادربزرگ را هم با خود آورده بودند . دوباره برگشت ؛ دفتر خاطراتش را باز ، قلم پر را برداشت و بسرعت چیزی نوشت .
- اوه ! هرمیون عزیزم .
این صدای مادر بزرگ بود که او را صدا میزد . قلم پر را همانجا بر روی چمنها انداخت ، حتی دفترچه را هم نبست . بلند شد و با خوشحالی ، دوان دوان بسوی مادر بزرگ رفت . حال دفتر خاطرات تنها شده بود ، ولی دیگر خالی خالی نبود .
امروز ، اول آگوست سال 2006
احساس تنهایی میکنم و دلم برای هری ، رون و جینی خیلی تنگ شده .
پدر و مادر رفتن مادر بزرگ رو بیارن . آخه قراره فردا برم به پناهگاه . خانوم ویزلی از من و هری دعوت کرده که بقیه تعطیلات رو پیش اونا باشم .
نسیم خنک دوباره وزید ، اما اینبار صفحات دفتر را ورق میزد .
----------------------------------------------------
این اولین نمایشنامم توی این تاپیک بود . ببخشید اگه بد بود .
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[educate]] کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

دوربين از بالاي ابرها به صورت بسيار ناشيانه اي در حال فرود آمدن بود . هرچه قدر که پايين تر ميرفت بر سرعتش افزده ميشد . معلوم نبود تصوير داره با سرعت مياد بالا يا دوربين با سرعت ميره پايين در هر حال فرقي نميکرد چرا که سرانجام دوربين موازات زمين ايستاد و تصوير دختر خوشگلي با موهاي وزوزي نمايان شد که داشت با خوشحالي با قلم پرش بر روي کاغذ چيزايي مينوشت .
دختر هر از گاهي سرش رو از روي نامه اش برميداشت و يک دور با علاقه آن را ميخواند و سپس از نو مشغول نوشتن ميشد .
دوربين به صورت صد و هشتاد درجه چرخيد و به سمت بوته ها نشونه رفت و آروم روي سايه شخصي مجهول ايستاد . سپس کمي تا قسمتي زوم کرد .
بله اين تصوير کرام بود که داشت به صورت ارزشي هرميون رو ميپاييد .
کرام هر از گاهي سرشو مياورد بالا و دوباره سرشو ميدزديد و در بوته ها فرو ميرفت .
دوربين مانند چشمان مودي چشم باباقوري با بي رحمي هر چه تمام تر از بدن کرام عبور کرد و دقيقا روي بوته پشتي زوم کرد .... شخصي کمدي با موهايي قرمز در دوربين پديدار شد !
بله او کسي نبود جز رون ويزلي. او نيز بدون اینکه متوجه کرام باشد مانند همتاي خودش از دور هرميونو زير نظر داشت
رون به خودش گفت :
- روووهاهاها ... ديگه وقتشه امروز بايد کار رو تموم کنم .
رون اين رو گفت و از درون جيبش موشکي رو دراورد . موشکي که بخاطرش بي خوابي ها کشيده بود تا آن را به بهترين شکل ممکن جادو کنه .
رون آروم در گوش موشک زمزمه کرد .
- يکراست برو پيش هرميون
رون اين رو گفت و موشک رو به سمت هرميون پرتاب کرد .
( ... بلافاصله دوربين روي هرميون زوم کرد ...)
موشک صاف رفت توي موهاي وزوزي هرميون و مانند حشره اي که در تار عنکبوت گير ميکند در موهاي هرميون اسير شد . هرميون آروم موشک رو از لاي موهاي وزوزيش بيرون کشيد و ان را باز کرد .
متن نامه :
هرميون با خشانت به اطرافش نگاه کرد و نامه رو مچاله کرد و به کناري انداخت .
( نکته : کرام مونده بود که اين نامه از کجا اومده )
رون که نا اميد شده بود خواست از پشت بوته ها دربيايد و بالاخره بعد از گذشت شش کتاب کارو تموم کنه .
اما درست قبل از اينکه رون از روي زمين بلند شه چشمش به کرام افتاد که به صورت مشکوکيوسي داشت به سمت هرميون ميدويد .
رون
کرام نفس نفس زنان خودش رو به هرميون رسوند و گفت:
- سلام هر مي اون !!
هرميون : سلام ويکي
بلافاصله رون به زير بوته ها شيرجه زد تا ببيند چه اتفاقي مي افتد .
کرام که به نظر ميرسد سر رشته حرفاش رو گم کرده تته پته کنان گفت:
-ااااام... ببين ... يادته من بهت گفتم وقتي درسم تموم شد دوباره بر ميگردم .
هرميون
کرام : خوب حالا هم من اومدم که ...
اما هيچ وقت حرف کرام به پايان نرسيد . رون در حالي که خونش به صورت ارزشي به جوش اومده بود در حالي که متوجه تمام قضيه شده بود در يک حرکت شهادت طلبانه از پشت بوته ها بيرون پريد و فرياد زد :
- هووووي با هرميون من چي کار داري ؟ مگه خودت ناموس نداري !
کرام : هر مي اون کي ؟
رون با سرعت به سمت کرام دويد تا مشت محکمي رو بر او وارد کند اما به دلايلي اين کار رو نکرد ( نکته : برای حفظ احترام وب مستر ) . هرميون که هاج و واج مونده بود با دستپاچگي گفت :
- نه تو رو خدا . خواهش ميکنم با هم دعوا نکنين .
کرام : نه مثل اينکه اين رون هنوز چهره اصلي منو نديده .
رون که صورتشم به قرمزي موهاش درومده بود با خشم به کرام خيره شد سپس گفت:
- قبول دارم کمي ارزشي هستي ولي فکر نکنم روي ديگه اي داشته باشي
کرام : جدي !
سپس در يک حرکت انتحاري عينکشو برداشت و در کمال تعجب چشمهاي قرمزي پديدار شدند .
کرام
رون
کرام در يک حرکت انتحاري تر ماسکشو از جلوي صورتش برداشت و به گوشه اي انداخت . ناگهان همه جا رو سکوت فرا گرفت سپس هرميون جيغ بنفشي رو کشيد و بي هوش روي زمين افتاد . آري لرد ولدمورت در وسط حياط هاگوارتز ايستاده بود !
رون : ه.. ه... هووووي.... مرتيکه ...ب..ب..بو...بوقي....... !
اما ادامه حرفشو خورد .
لرد که با تغيير قيافه خودش قدرت تکلم خودش رو نيز بازيافته بود با قاطعيت گفت :
- هرميون براي منه !
رون که مثل بيد داشت ميلرزيد با شنيدن نام هرميون دوباره خشم در درون وجودش لبريز شد به همين دليل فرياد زد :
- عمرا !
صداي رون در تمام فضاي هاگوارتز پيچيد . پرنده ها با سرعت از روي درختان شروع به پرواز کردند و براي چند لحظه منظره مخوفي رو پديد آوردند .
لرد : الان قدرت طنز نويسيمو بهت نشون ميدم تا بفهمي که سربه سر لرد جامعه گذاشتن ...
جمله لرد براي دومين بار در آن روز به پايان نرسيد . چرا که رون متوجه ارزشي بودن داستان شده بود و شايد به همين دليل بود که در يک حرکت انتحاري به روي لرد جامعه پريد و دعوايي خوني را آغاز کرد . در اون ميان هرميون که تازه داشت به هوش ميامد با ديدن اين صحنه دوباره از هوش رفت .
مدتي مبارزه به صورت کسل کننده اي ادامه يافت سپس دوربين به ارامي از مبارزه کرام ( ارباب لرد کبير) و رون ويزلي گذشت و به سمت محلي رفت که نامه نيمه تمام هرميون در اونجا قرار داشت . سپس روي آن زوم کرد :
متن نامه :
گراوپي عزيز !
مدت زياديه که آرزو دارم دوباره به هم برسيم و بتونيم در کنار هم زندگي کنيم . منتها گويا اين رويا تا زماني که کرام و رون در کنارم باشند هرگز به وقوع نميپيوندد.....
دختر هر از گاهي سرش رو از روي نامه اش برميداشت و يک دور با علاقه آن را ميخواند و سپس از نو مشغول نوشتن ميشد .
دوربين به صورت صد و هشتاد درجه چرخيد و به سمت بوته ها نشونه رفت و آروم روي سايه شخصي مجهول ايستاد . سپس کمي تا قسمتي زوم کرد .
بله اين تصوير کرام بود که داشت به صورت ارزشي هرميون رو ميپاييد .
کرام هر از گاهي سرشو مياورد بالا و دوباره سرشو ميدزديد و در بوته ها فرو ميرفت .
دوربين مانند چشمان مودي چشم باباقوري با بي رحمي هر چه تمام تر از بدن کرام عبور کرد و دقيقا روي بوته پشتي زوم کرد .... شخصي کمدي با موهايي قرمز در دوربين پديدار شد !
بله او کسي نبود جز رون ويزلي. او نيز بدون اینکه متوجه کرام باشد مانند همتاي خودش از دور هرميونو زير نظر داشت
رون به خودش گفت :
- روووهاهاها ... ديگه وقتشه امروز بايد کار رو تموم کنم .
رون اين رو گفت و از درون جيبش موشکي رو دراورد . موشکي که بخاطرش بي خوابي ها کشيده بود تا آن را به بهترين شکل ممکن جادو کنه .
رون آروم در گوش موشک زمزمه کرد .
- يکراست برو پيش هرميون
رون اين رو گفت و موشک رو به سمت هرميون پرتاب کرد .
( ... بلافاصله دوربين روي هرميون زوم کرد ...)
موشک صاف رفت توي موهاي وزوزي هرميون و مانند حشره اي که در تار عنکبوت گير ميکند در موهاي هرميون اسير شد . هرميون آروم موشک رو از لاي موهاي وزوزيش بيرون کشيد و ان را باز کرد .
متن نامه :
هرميون با خشانت به اطرافش نگاه کرد و نامه رو مچاله کرد و به کناري انداخت .
( نکته : کرام مونده بود که اين نامه از کجا اومده )
رون که نا اميد شده بود خواست از پشت بوته ها دربيايد و بالاخره بعد از گذشت شش کتاب کارو تموم کنه .
اما درست قبل از اينکه رون از روي زمين بلند شه چشمش به کرام افتاد که به صورت مشکوکيوسي داشت به سمت هرميون ميدويد .
رون
کرام نفس نفس زنان خودش رو به هرميون رسوند و گفت:
- سلام هر مي اون !!
هرميون : سلام ويکي
بلافاصله رون به زير بوته ها شيرجه زد تا ببيند چه اتفاقي مي افتد .
کرام که به نظر ميرسد سر رشته حرفاش رو گم کرده تته پته کنان گفت:
-ااااام... ببين ... يادته من بهت گفتم وقتي درسم تموم شد دوباره بر ميگردم .
هرميون
کرام : خوب حالا هم من اومدم که ...
اما هيچ وقت حرف کرام به پايان نرسيد . رون در حالي که خونش به صورت ارزشي به جوش اومده بود در حالي که متوجه تمام قضيه شده بود در يک حرکت شهادت طلبانه از پشت بوته ها بيرون پريد و فرياد زد :
- هووووي با هرميون من چي کار داري ؟ مگه خودت ناموس نداري !
کرام : هر مي اون کي ؟
رون با سرعت به سمت کرام دويد تا مشت محکمي رو بر او وارد کند اما به دلايلي اين کار رو نکرد ( نکته : برای حفظ احترام وب مستر ) . هرميون که هاج و واج مونده بود با دستپاچگي گفت :
- نه تو رو خدا . خواهش ميکنم با هم دعوا نکنين .
کرام : نه مثل اينکه اين رون هنوز چهره اصلي منو نديده .
رون که صورتشم به قرمزي موهاش درومده بود با خشم به کرام خيره شد سپس گفت:
- قبول دارم کمي ارزشي هستي ولي فکر نکنم روي ديگه اي داشته باشي
کرام : جدي !
سپس در يک حرکت انتحاري عينکشو برداشت و در کمال تعجب چشمهاي قرمزي پديدار شدند .
کرام
رون
کرام در يک حرکت انتحاري تر ماسکشو از جلوي صورتش برداشت و به گوشه اي انداخت . ناگهان همه جا رو سکوت فرا گرفت سپس هرميون جيغ بنفشي رو کشيد و بي هوش روي زمين افتاد . آري لرد ولدمورت در وسط حياط هاگوارتز ايستاده بود !
رون : ه.. ه... هووووي.... مرتيکه ...ب..ب..بو...بوقي....... !
اما ادامه حرفشو خورد .
لرد که با تغيير قيافه خودش قدرت تکلم خودش رو نيز بازيافته بود با قاطعيت گفت :
- هرميون براي منه !
رون که مثل بيد داشت ميلرزيد با شنيدن نام هرميون دوباره خشم در درون وجودش لبريز شد به همين دليل فرياد زد :
- عمرا !
صداي رون در تمام فضاي هاگوارتز پيچيد . پرنده ها با سرعت از روي درختان شروع به پرواز کردند و براي چند لحظه منظره مخوفي رو پديد آوردند .
لرد : الان قدرت طنز نويسيمو بهت نشون ميدم تا بفهمي که سربه سر لرد جامعه گذاشتن ...
جمله لرد براي دومين بار در آن روز به پايان نرسيد . چرا که رون متوجه ارزشي بودن داستان شده بود و شايد به همين دليل بود که در يک حرکت انتحاري به روي لرد جامعه پريد و دعوايي خوني را آغاز کرد . در اون ميان هرميون که تازه داشت به هوش ميامد با ديدن اين صحنه دوباره از هوش رفت .
مدتي مبارزه به صورت کسل کننده اي ادامه يافت سپس دوربين به ارامي از مبارزه کرام ( ارباب لرد کبير) و رون ويزلي گذشت و به سمت محلي رفت که نامه نيمه تمام هرميون در اونجا قرار داشت . سپس روي آن زوم کرد :
متن نامه :
گراوپي عزيز !
مدت زياديه که آرزو دارم دوباره به هم برسيم و بتونيم در کنار هم زندگي کنيم . منتها گويا اين رويا تا زماني که کرام و رون در کنارم باشند هرگز به وقوع نميپيوندد.....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/22 16:46:03
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/22 16:57:23
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/22 16:57:23
جزئیات کاربر

دوستان توجه کنید که
هر جمعه یک عکس داخل تاپیک قرار میگیره و جمعه ی هفته ی بعد نقد پستها و عکس جدید
در مورد همه ی نمایشنامه ها صحبت میشه
هر چیزی که به ذهنتون رسید رو ننویسید همیشه به صورت آف لاین و داخل یک فایل ورد نوشته هاتون رو بنویسید و بعد از بازخوانی داخل این تاپیک و یا هر جای دیگه ی سایت قرار بدین این کار باعث میشه سطح نوشته هاتون بالاتر بره چون همیشه بعد از خوندن رول خودتون میبینید که بعضی جاهاش حتی به نظر خودتون هم بد شده و اونا رو اصلاح میکنید
نوشته ای که نسبت به بقیه بهتر بوده معرفی میشه و پستش از بقیه ی پستا متمایز میشه
تا دو نمایش نامه ی برتر آخر رو تو امضام قرار میدم تا بیشتر تو چشم باشه
************************************
************************************
یونا :
جالبه که هچ حرفی نمیتونم در مورد نوشتت بزنم نه اونقدر بد که بشه به راحتی ازش ایراد گرفت نه اون قدر خوب که نقد لازم نداشته باشه .
نمیدونم چرا ولی کسی نتونسته تا حالا عکس رو به طرز درست و زیبا به نوشتش ربط بده ( شاید عکس بده که نمیشه)
برای ربط دادن نوشته به عکس حتما لازم نیست کل جزئیات رو به کا ببرین مثلا نمیخواد بگین هاگرید ترسید اما جنه نترسید و یا سرعت واگن خیلی زیاد بود ( البته اگه بتونین درست اینا رو وارد متنتون کنین خیلی بهتره)
همین که تو نمایش نامه به بانک رفتن هری اشاره بشه کافیه یعنی اگر روی چگونگی رفتن هری به بانک کار کنین بهتره تا این که از اون سرسری بگزرین و بعد برای این که نمایش نامتون کوتاه نباشه تک تک جزئیات بی اهمیت داخل بانک رو توضیح بدین
( اینا کلی بود نه برای پست یونا نه برای این عکس کلا به چگونگی ربط موضوع به عکس بیشتر فکر کنین باعث میشه قدرت تخیلتون قوی تر بشه)
مثلا توی رول یونا توی این قسمت
چقدر تنهايي بد بود! از تابستان تا حالا كه به پاتيل درز دار آمده بود هيچ آشنايي را نديده بود. دلش براي هرمايني، ويزلي ها، هاگريد و بقيه تنگ شده بود. حتي بدش نمي آمد گفت و گويي با مالفوي داشته باشد!
چرا هری به پایتل درزدار اونم بدون ویزلی ها و یا هرمیون رفته باید رو اینا کار بشه
یک چیز دیگه ای که به ذهنم میرسه این قسمته
هري مطمئن بود كه اگر هاگريد او را نمي گرفت حتما به بيرون پرتاب شده و ولدمورت را به دليل كشته شدنش براي گرفتن پول از گرينگوتز غافلگير مي كرد.
وقتی جمله ی اول رو نوشتی دیگه جمله دوم از زبان خود هری یعنی این
ولدمورت حتما از خوشحالي سكته رو ميزد! يادم باشه به خاطر نجات پيدا كردنمون ده گاليوني بدم!
اضافیه باعث میشه زبایی جمله ی اول هم از ذهن خواننده بیرون بره
فلور:
چرا نمایش نامت رو نصفه ول کردی؟
از خط اخری هم که نوشتی هیچی نفهمیدم ادامه رو بقیه میدن یعنی چی ؟ خودت خوبه یک مدت مسئول اینجا بودی ها باید نمایش نامه رو تموم کنی
در مورد اخر داستانت هم منظورت چیه تنها راه نجات ققنوسه؟ منظورت خبر کردن اعضای محفل از طریق اونه؟؟
خود نمایش نامت هم جالب نبود چون گنگ بود چرا هاگرید هری رو بدون این که چیزی بهش بگه میبره بانک و این پولی که هری دستشه از کجا اومده ؟ اگر اخر داستان به این سوالا جواب میدادی و یک چوری سرو تهش رو هم می اوردی نمایش نامت بد از اب در نمییومد یعنی پتانسیلش رو داشت که خوب باشه
انیتا :
لازم نبود بگی تا اخر بخون بعد نظر بده من هر نمایش نامه ای رو حداقل دو بار میخونم
سوژه خیلی جالب بود من تا وسطای داستان نفهمیدم هری خوابه در واقع خوبی داستانت این بود که کسی اول داستان و حداقل تا جایی که هاگرید میگه عروسی گراپه چیزی نمیفهمه و فکر میکنه یک پست ارزشیه
موقع تایپ چیزی گوش نکن باعث میشه نفهمی چی نوشتی توی همین پست چند جا غلط غلوط وجود داشت
هر چی پول توش ریخت بیرون
بود رو جا انداختی
واگن از روی دست اندازی رد و شد و آن سه با شدت به هوا پریدند
یک واو اضافه
اون خواست با وینی ازدواج کرد!
وینکی رو اشتباه تایپ کردی
اما صدای کوبش در، همراه با صدای دادلی شد که میگوید:
درستش میگفته نه میگوید
و ................ که باعث میشه تو ذهن خواننده تاثیر منفی بزاره
متوجه چیزی صفت در زیر کمرش شد.
اولا سفت نه صفت دوما کریچر به این نازی و نرمی چرا رو بچه ی مردم عیب میزاری
این که بین دو مکان ستاره گزاشتی خوبه ادم میفهمه الان جهش زمانی و مکانی اتفاق میافته
اما نمی دانست با چه کسی سر و کار دارد. بنابراین دستش را دراز کرد و عینکش را از روی میز کنار تختش برداشت
اگر " بنا بر این " رو نمینوشتی جمله بندی با کلاس تر می شد
هری عزیز! فردا صبح، ساعت 8 ربیوس هاگرید به دنبال تو خواهند آمد تا برای برداشتن معجونی از اتاقک مخصوص من، به گرین گوتز بروید. آلبوس دامبلدور."
دلیلی که برای بازگشت مجدد هری به بانک اوردی قابل قبول و عالی بود ولی فقط این رو مطمئن نیستم وقتی خود البوس نیست میشه از اتاقکش( صندوقش) چیزی برداشت یا نه
هری به پهنای صورتش خندید، عینکش را درست کرد و گفت:
_ هاگرید! متاسفم که دیر کردم! آخه نمیدونی، دیشب چه خوابی دیدم!
اگر متنت بعد از این جمله تموم میشد خیلی خیلی بهتر بود یعنی با حداکثر دو جمله بعد از این دو خط داستان فینیش میشد نمیدونم مثلا
هاگرید: پسر الان خیلی دیر شده راه بیفت باید تو راه خوابت رو برام تعریف کنی( میدونم اینم خیلی ضایع اس )
هاگرید در حالی که داشت دست هری را با قدرت تمام می فشرد گفت:
_ چه خوابی؟!
هری دستش را از دستان هاگرید بیرون کشید و با خنده گفت:
_ اوه! از اضطراب امروز، خواب دیدم که گراپ داماد شده! حالا بگو با کی!
هاگرید در حالی که داشت قهقه میزد گفت:
_ چه بامزه! اگه بفهمه کلی ذوق میکنه! حالا با کودوم دختر بدبخت؟!
هری در حالی که داشت به این موضوع فکر میکرد که چقدر خوب است ککه دیگر با چو رابطه ای ندارد، گفت:
_ بذار از اول تعریف کنم! اینجوری هیجان انگیز تره!
و آنروز، ماگل ها شاهد پسری عینکی بودند که داشت برای مردی غول آسا مطلبی را با هیجان بسیار تعریف میکرد!
تمام این قسمت اضافیه و مقداری داستانت رو لُوس کرده البته به جز خط اخر اون قشنگه
نمایش نامه ی منتخب هفته ی پنجم پست آنیتاست
اینم عکس جدید هرموینه که داره یک چیزی مینویسه میتونه نامه باشه میتونه خاطره باشه میتونه تکالیفش باشه اینش زیاد مهم نیست
هر جمعه یک عکس داخل تاپیک قرار میگیره و جمعه ی هفته ی بعد نقد پستها و عکس جدید
در مورد همه ی نمایشنامه ها صحبت میشه
هر چیزی که به ذهنتون رسید رو ننویسید همیشه به صورت آف لاین و داخل یک فایل ورد نوشته هاتون رو بنویسید و بعد از بازخوانی داخل این تاپیک و یا هر جای دیگه ی سایت قرار بدین این کار باعث میشه سطح نوشته هاتون بالاتر بره چون همیشه بعد از خوندن رول خودتون میبینید که بعضی جاهاش حتی به نظر خودتون هم بد شده و اونا رو اصلاح میکنید
نوشته ای که نسبت به بقیه بهتر بوده معرفی میشه و پستش از بقیه ی پستا متمایز میشه
تا دو نمایش نامه ی برتر آخر رو تو امضام قرار میدم تا بیشتر تو چشم باشه
************************************
************************************
یونا :
جالبه که هچ حرفی نمیتونم در مورد نوشتت بزنم نه اونقدر بد که بشه به راحتی ازش ایراد گرفت نه اون قدر خوب که نقد لازم نداشته باشه .
نمیدونم چرا ولی کسی نتونسته تا حالا عکس رو به طرز درست و زیبا به نوشتش ربط بده ( شاید عکس بده که نمیشه)
برای ربط دادن نوشته به عکس حتما لازم نیست کل جزئیات رو به کا ببرین مثلا نمیخواد بگین هاگرید ترسید اما جنه نترسید و یا سرعت واگن خیلی زیاد بود ( البته اگه بتونین درست اینا رو وارد متنتون کنین خیلی بهتره)
همین که تو نمایش نامه به بانک رفتن هری اشاره بشه کافیه یعنی اگر روی چگونگی رفتن هری به بانک کار کنین بهتره تا این که از اون سرسری بگزرین و بعد برای این که نمایش نامتون کوتاه نباشه تک تک جزئیات بی اهمیت داخل بانک رو توضیح بدین
( اینا کلی بود نه برای پست یونا نه برای این عکس کلا به چگونگی ربط موضوع به عکس بیشتر فکر کنین باعث میشه قدرت تخیلتون قوی تر بشه)
مثلا توی رول یونا توی این قسمت
چقدر تنهايي بد بود! از تابستان تا حالا كه به پاتيل درز دار آمده بود هيچ آشنايي را نديده بود. دلش براي هرمايني، ويزلي ها، هاگريد و بقيه تنگ شده بود. حتي بدش نمي آمد گفت و گويي با مالفوي داشته باشد!
چرا هری به پایتل درزدار اونم بدون ویزلی ها و یا هرمیون رفته باید رو اینا کار بشه
یک چیز دیگه ای که به ذهنم میرسه این قسمته
هري مطمئن بود كه اگر هاگريد او را نمي گرفت حتما به بيرون پرتاب شده و ولدمورت را به دليل كشته شدنش براي گرفتن پول از گرينگوتز غافلگير مي كرد.
وقتی جمله ی اول رو نوشتی دیگه جمله دوم از زبان خود هری یعنی این
ولدمورت حتما از خوشحالي سكته رو ميزد! يادم باشه به خاطر نجات پيدا كردنمون ده گاليوني بدم!
اضافیه باعث میشه زبایی جمله ی اول هم از ذهن خواننده بیرون بره
فلور:
چرا نمایش نامت رو نصفه ول کردی؟
از خط اخری هم که نوشتی هیچی نفهمیدم ادامه رو بقیه میدن یعنی چی ؟ خودت خوبه یک مدت مسئول اینجا بودی ها باید نمایش نامه رو تموم کنی
در مورد اخر داستانت هم منظورت چیه تنها راه نجات ققنوسه؟ منظورت خبر کردن اعضای محفل از طریق اونه؟؟
خود نمایش نامت هم جالب نبود چون گنگ بود چرا هاگرید هری رو بدون این که چیزی بهش بگه میبره بانک و این پولی که هری دستشه از کجا اومده ؟ اگر اخر داستان به این سوالا جواب میدادی و یک چوری سرو تهش رو هم می اوردی نمایش نامت بد از اب در نمییومد یعنی پتانسیلش رو داشت که خوب باشه
انیتا :
لازم نبود بگی تا اخر بخون بعد نظر بده من هر نمایش نامه ای رو حداقل دو بار میخونم
سوژه خیلی جالب بود من تا وسطای داستان نفهمیدم هری خوابه در واقع خوبی داستانت این بود که کسی اول داستان و حداقل تا جایی که هاگرید میگه عروسی گراپه چیزی نمیفهمه و فکر میکنه یک پست ارزشیه

موقع تایپ چیزی گوش نکن باعث میشه نفهمی چی نوشتی توی همین پست چند جا غلط غلوط وجود داشت
هر چی پول توش ریخت بیرون
بود رو جا انداختی
واگن از روی دست اندازی رد و شد و آن سه با شدت به هوا پریدند
یک واو اضافه
اون خواست با وینی ازدواج کرد!
وینکی رو اشتباه تایپ کردی
اما صدای کوبش در، همراه با صدای دادلی شد که میگوید:
درستش میگفته نه میگوید
و ................ که باعث میشه تو ذهن خواننده تاثیر منفی بزاره
متوجه چیزی صفت در زیر کمرش شد.
اولا سفت نه صفت دوما کریچر به این نازی و نرمی چرا رو بچه ی مردم عیب میزاری
این که بین دو مکان ستاره گزاشتی خوبه ادم میفهمه الان جهش زمانی و مکانی اتفاق میافته
اما نمی دانست با چه کسی سر و کار دارد. بنابراین دستش را دراز کرد و عینکش را از روی میز کنار تختش برداشت
اگر " بنا بر این " رو نمینوشتی جمله بندی با کلاس تر می شد
هری عزیز! فردا صبح، ساعت 8 ربیوس هاگرید به دنبال تو خواهند آمد تا برای برداشتن معجونی از اتاقک مخصوص من، به گرین گوتز بروید. آلبوس دامبلدور."
دلیلی که برای بازگشت مجدد هری به بانک اوردی قابل قبول و عالی بود ولی فقط این رو مطمئن نیستم وقتی خود البوس نیست میشه از اتاقکش( صندوقش) چیزی برداشت یا نه
هری به پهنای صورتش خندید، عینکش را درست کرد و گفت:
_ هاگرید! متاسفم که دیر کردم! آخه نمیدونی، دیشب چه خوابی دیدم!
اگر متنت بعد از این جمله تموم میشد خیلی خیلی بهتر بود یعنی با حداکثر دو جمله بعد از این دو خط داستان فینیش میشد نمیدونم مثلا
هاگرید: پسر الان خیلی دیر شده راه بیفت باید تو راه خوابت رو برام تعریف کنی( میدونم اینم خیلی ضایع اس )
هاگرید در حالی که داشت دست هری را با قدرت تمام می فشرد گفت:
_ چه خوابی؟!
هری دستش را از دستان هاگرید بیرون کشید و با خنده گفت:
_ اوه! از اضطراب امروز، خواب دیدم که گراپ داماد شده! حالا بگو با کی!
هاگرید در حالی که داشت قهقه میزد گفت:
_ چه بامزه! اگه بفهمه کلی ذوق میکنه! حالا با کودوم دختر بدبخت؟!
هری در حالی که داشت به این موضوع فکر میکرد که چقدر خوب است ککه دیگر با چو رابطه ای ندارد، گفت:
_ بذار از اول تعریف کنم! اینجوری هیجان انگیز تره!
و آنروز، ماگل ها شاهد پسری عینکی بودند که داشت برای مردی غول آسا مطلبی را با هیجان بسیار تعریف میکرد!
تمام این قسمت اضافیه و مقداری داستانت رو لُوس کرده البته به جز خط اخر اون قشنگه
نمایش نامه ی منتخب هفته ی پنجم پست آنیتاست
اینم عکس جدید هرموینه که داره یک چیزی مینویسه میتونه نامه باشه میتونه خاطره باشه میتونه تکالیفش باشه اینش زیاد مهم نیست
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/27
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
از: قدح اندیشه
پستها:
1323


لطفا تا آخر بخونید، بعد نظر بدین!!
____-------__________
_ هــــــــــری!... اون کیسه رو جمعش کن!... هر چی پول توش ریخت بیرون!... با تو ام!....هـــــــــــــــری!
هری با گیجی تمام به هاگرید چشم دوخت و در حالی که باد موهای سیاهش را نامرتب تر از همیشه میکرد، فریاد زد:
_ چی شده هاگریــــــــــــــــد؟!
هاگرید سرش را تکان داد و در حالی که می خندید، با انگشتش به کیسه ی پولی که در دستان هری بود اشاره ای کرد. هری هم متوجه شد و در حالی که به پهنای صورتش می خندید، با زحمت فراوان کیسه را در جیبش گذاشت. هنگامی که هاگرید داشت لبخند هری را پاسخ می داد، واگن از روی دست اندازی رد و شد و آن سه با شدت به هوا پریدند. وقتی هری خود را از زیر هاگرید بیرون کشید، متوجه چیزی صفت در زیر کمرش شد. بنابراین دستش را با احتیاط به پشت کمرش برد و چیزی را که توانست با دستش لمس میکرد را با احتیاط بیرون آورد. و وقتی آنرا دید بسیار متعجب شد. او کریچر بود که لباس کارکنان گرین گوتز را به تن کرده بود! هری فریاد زد:
_ کریچر! کی به تو اجازه داده بیای اینجا؟!
کریچر در حالی که نگاهش را از هری می دزدید گفت:
_ ارباب!... کریچر پول نداشت!... کریچر کار خواست!.. اون خواست با وینی ازدواج کرد!
هری با عصبانیت تمام کریچر را ول کرد و به روبرویش خیره شد و به یاد امروز صبح، قبل از آمدن به گرین گوتز افتاد...
***
تق ... تق...
_ هدویگ!
هری با عجله از تختش را پایین آمد و پنجره را باز کرد. هدویگ با عجله روی شانه ی هری نشست و پایش را جلوی صورتش گرفت. هری به سرعت نامه را از پای هدویگ باز کرد. می ترسید که قرارش با هاگرید برای رفتن به گرین گوتز به هم خورده باشد. نامه را باز کرد و آنرا خواند:
"هری! من ساعت 8 برای بردن تو به گرین گوتز می یام! دلم نمی خواد اون موش همون پسر خالت رو ببینم"
هری ابتدا خندید و سپس با عجله به ساعتش نگاهی کرد و داد زد:
_ یا ریش مرلین! ساعت هشته!
اما صدای کوبش در، همراه با صدای دادلی شد که میگوید:
_ من در رو باز میکنم!
***
_ هری! پیاده شو دیگه بچه!
هری از فکر و خیال در آمد و متوجه شد که واگن ایستاده. بنابراین در حالی که می خندید پیاده شد. هاگرید جلوتر از همه بود و نحوه ی رد شدن از آن صخره های صعب العبور را به آنها یاد می داد. کریچر هم آخر از همه و به زحمت سعی در شدن از آن صخره را داشت.
***
_ هری ما با این واگن به اتاق دامبلدور میریم که اونجا به یه جای مهم دیگه راه داره.
هری در حالی که داشت سوار واگن میشد، با تعجب پرسید:
_ کجا هاگرید؟!
هاگرید لبخند پت و پهنی زد و گفت:
_ محل زندگی غولها! آخه عروسی گراپه!
***
هری در حالی که داشت از گردنه ای رد میشد، به این فکر میکرد که چطور با باز کردن اتاقک در گرین گوتز، کوهستانی در برابر آنها نمایان شد و آنها، سوار بر واگن و با چه سرعتی آن کوهستان را می پیماییدند.
_ آه هری! کجایی؟!
هری سرش را تکانی داد و با دیدن هاگرید که دست به کمر روبرویش ایستاده بود، گفت:
- آم... هیچی! راستی، عروس کیه؟!
هاگرید قهقه ای زد و گفت:
_ سکته نکنی ها! عروس چو چانگه!
هری با چشمانی از حدقه در آمده فریاد زد:
_ چی؟ چو؟ باور نکردنیه!...
* هــــــــــــــــــــــری!
هری با ترس به اطرافش نگریست و به دنبال عامل صدا برآمد. اما هیچ کسی را ندید. صدا دوباره گفت:
* هــــــــــــــــری! لعنتی!
هری دردی را در جای زخمش احساس کرد و گفت:
_ هاگرید؟ تو صدایی نمیشنوی؟
هاگرید سرش را به نشانه ی مخالفت تکان داد. صدا لحظه به لحظه بلندتر میشد:
* پسره ی عوضی!
هری فریاد زد:
_ هاگرید! ولدمورت و دار دستش اینجان... هاگرید!
اما هاگرید وسط جشن عروسی بود. دست چو در دست گراپ بود. کریچر نیز به سر و روی گراپ و چو، گالیون می پاشید! همه کارهای مزحک و خنده دار می کردند. اما ولدمورت داشت به آنها نزدیک میشد:
_ هــــــــــــری! بلاخره میکشمت!
ضربه ای به شانه ی هری خورد و ناگهان دنیا به دور سرش چرخید و کم کم تیره و تار شد. و ناگهان همه چیز ثابت شد. هری یکه و تنها در میان دنیایی قیر گون قرار گرفته بود.
* گفتم پاشو و اون تن لشت رو جمع کن! هری!
ناگهان دنیا دوباره چرخید و اینبار همه جا سفید شد. هری چشمانش را باز کرد. نور چشمانش را اذیت می کرد. او توانست سایه ی درشت و بد هیکلی را تشخیص دهد، اما نمی دانست با چه کسی سر و کار دارد. بنابراین دستش را دراز کرد و عینکش را از روی میز کنار تختش برداشت و به چشمش زد. و با دیدن او گفت:
_ عمو ورنون؟؟!
عمو ورنون در حالی که دست به سینه بالای سرش ایستاده بود، گفت:
_ اون گنده بک، پایین واستاده! میگه می خوای باهاش بری بیرون! زودباش!
هری به شدت گیج شده بود. نمی دانست چه خبر شده بود. با عجله لباسش را پوشید. کاغذی در جیب پیراهنش، توجهش را به خود جلب کرد. نامه را برداشت و با خواندن آن، دوباره همه چیز به یادش آمد:
" هری عزیز! فردا صبح، ساعت 8 ربیوس هاگرید به دنبال تو خواهند آمد تا برای برداشتن معجونی از اتاقک مخصوص من، به گرین گوتز بروید. آلبوس دامبلدور."
هری لبخندی زد و با عجله به طبقه ی پایین رفت و به هاگرید ملحق شد. هاگرید با دیدن هری فریاد زد:
_ هری! پسره ی تنبل! چقدر می خوابی!
هری به پهنای صورتش خندید، عینکش را درست کرد و گفت:
_ هاگرید! متاسفم که دیر کردم! آخه نمیدونی، دیشب چه خوابی دیدم!
هاگرید در حالی که داشت دست هری را با قدرت تمام می فشرد گفت:
_ چه خوابی؟!
هری دستش را از دستان هاگرید بیرون کشید و با خنده گفت:
_ اوه! از اضطراب امروز، خواب دیدم که گراپ داماد شده! حالا بگو با کی!
هاگرید در حالی که داشت قهقه میزد گفت:
_ چه بامزه! اگه بفهمه کلی ذوق میکنه! حالا با کودوم دختر بدبخت؟!
هری در حالی که داشت به این موضوع فکر میکرد که چقدر خوب است ککه دیگر با چو رابطه ای ندارد، گفت:
_ بذار از اول تعریف کنم! اینجوری هیجان انگیز تره!
و آنروز، ماگل ها شاهد پسری عینکی بودند که داشت برای مردی غول آسا مطلبی را با هیجان بسیار تعریف میکرد!
**********
فکر میکنم بد نشده بود! اما دلیل اینکه یه کم بد شده بود، این بود که زیاد مجسمش نکرده بودم( چون این چند روز خیلی امتحان داشتم) و اینکه در حالی که داشتم وست لایف رو گوش میدادم، تایپ میکردم!
خلاصه شرمنده اگه طولانی شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر در 1385/2/22 13:32:26
جزئیات کاربر

هاگرید با قدم های بلند خودشو به بانگ گرینگوز می رسونه و هری دوان دوان سعی می کنه از هاگرید عقب نمونه هاگرید سریع وارد بانک می شه و هری نفس نفس زنان پشت سر هاگرید وارد می شه
هری: هین هین ... هاگرید هنوزم نمی گی چه خبره؟
هاگرید فقط سرشو به علامت منفی تکون می ده و داره دقیق به اطراف نگاه می کنه
هاگرید بعد از مدتی می گه: هری از این طرف ...
هاگرید جلوی یک میز بلند می ایسته و شماره ی حساب رو می ده
جنی با کت مشکی و کروات سبز جلوی اونا ظاهر می شه
جن: قربان راه از این طرف ...
وارد یک واگن می شن هاگرید کیسه ی پول رو به دست هری می ده و هری روتوی واگن حل می ده و خودشو به سختی جا می ده جوری که در حال له شدنه! و هری هر لحظه فکر می کنه ممکنه له بشه
جن هم وارد واگن می شه وحرکت...
ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ قیژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ تق تق
جرینگ جیرینگ
چیک چیک
هری باز هم یاد اولین ورودش می افته
هاگرید اونو محکم گرفته
سرعت واگن داره هر لحظه بالاتر می ره
دستهای جن هر لحظه دور فرمون واگن محکم تر می شه
وحشت هری داره به اوجش می رسه
و هاگرید داره فضای سرد اطرافشو حس می کنه احساس می کنه اینجا اونجوری که باید باشه نیست
سرعت بیشتر می شه
قیژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ
و جن این بار داره می خنده
چشماش داره برق می زنه
دستش محکم به فرمون چسبیده
تو چشماش سیاهی دیده می شه
بر می گرده به طرف هری و تو چشمای هری نگاه می کنه و می گه: ارباب کوچک خواهد مرد!
و باز هم می خنده
صدای کشداری در غار می پیچه
پاااااااااااااااااااتتتتتر! خواهی مرد! مرگخوارها همه جا هستن....ارباب منتظر توست
هری و هاگرید وحشت زده توی واگن پرسرعت روی ریلها در حال حرکتن تنها راه نجات ققنوسه...
888888888888888888888888888888888888888
اینجا مگه نمایشنامه نیست؟؟ پس باید ماجرا رو گذاشت من عموما حوادث نمی سازم!
ادامه رو بقیه می دن
هری: هین هین ... هاگرید هنوزم نمی گی چه خبره؟
هاگرید فقط سرشو به علامت منفی تکون می ده و داره دقیق به اطراف نگاه می کنه
هاگرید بعد از مدتی می گه: هری از این طرف ...
هاگرید جلوی یک میز بلند می ایسته و شماره ی حساب رو می ده
جنی با کت مشکی و کروات سبز جلوی اونا ظاهر می شه
جن: قربان راه از این طرف ...
وارد یک واگن می شن هاگرید کیسه ی پول رو به دست هری می ده و هری روتوی واگن حل می ده و خودشو به سختی جا می ده جوری که در حال له شدنه! و هری هر لحظه فکر می کنه ممکنه له بشه
جن هم وارد واگن می شه وحرکت...
ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ قیژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ تق تق
جرینگ جیرینگ
چیک چیک
هری باز هم یاد اولین ورودش می افته
هاگرید اونو محکم گرفته
سرعت واگن داره هر لحظه بالاتر می ره
دستهای جن هر لحظه دور فرمون واگن محکم تر می شه
وحشت هری داره به اوجش می رسه
و هاگرید داره فضای سرد اطرافشو حس می کنه احساس می کنه اینجا اونجوری که باید باشه نیست
سرعت بیشتر می شه
قیژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ
و جن این بار داره می خنده
چشماش داره برق می زنه
دستش محکم به فرمون چسبیده
تو چشماش سیاهی دیده می شه
بر می گرده به طرف هری و تو چشمای هری نگاه می کنه و می گه: ارباب کوچک خواهد مرد!
و باز هم می خنده
صدای کشداری در غار می پیچه
پاااااااااااااااااااتتتتتر! خواهی مرد! مرگخوارها همه جا هستن....ارباب منتظر توست
هری و هاگرید وحشت زده توی واگن پرسرعت روی ریلها در حال حرکتن تنها راه نجات ققنوسه...
888888888888888888888888888888888888888
اینجا مگه نمایشنامه نیست؟؟ پس باید ماجرا رو گذاشت من عموما حوادث نمی سازم!
ادامه رو بقیه می دن
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/16
آخرین ورود: دوشنبه 6 شهریور 1385 06:18
از: بيمارستان سوانح و بيماري هاي سنت مانگو-طبقه ي اول نه،طب
پستها:
120

چقدر تنهايي بد بود! از تابستان تا حالا كه به پاتيل درز دار آمده بود هيچ آشنايي را نديده بود. دلش براي هرمايني، ويزلي ها، هاگريد و بقيه تنگ شده بود. حتي بدش نمي آمد گفت و گويي با مالفوي داشته باشد!
از مردم فضول و نگاه هايشان خسته شده بود و در نتيجه ترجيح مي داد بيشتر وقتش را در اتاقي كه در مهمان خانه اجاره كرده بود سپري كند. همين موضوع باعث شده بود كه تا آن موقع فقط نصف كتاب ها و وسايلي را كه لازم داشت، بتواند بخرد..
در همين افكار بود كه شنيد كسي اسمش را صدا مي زند. سرش را بلند كرد و بعد هيكلي عظيم الچثه را در مقابلش ديد. باورش نمي شد! او هاگريد بود! از خوشحالي نتوانست جلوي خودش را بگيرد. در بغل هاگريد پريد و حتي به عواقب بعد از آن هم فكر نكرد!
-سلام هري! دلم برت تنگ شده بود!
هاگريد اين را گفت و بعد هري را در آغوش فشرد. هري بيچاره هم تازه آن وقت فهميد كه چه كار كرده! وقتي توانست خود را از هاگريد جدا كند و نفس راحتي بكشد گفت:
- راستش منم همين طور! داشتم مي رفتم گرينگوتز پول بگيرم.
- منم مي خوام يه سري چيزا براي كلاسم بخرم. مي خواي باهات بيام تا پول بگيري؟
هري كه از اين پيشنهاد واقعا خوشحال شده بود گفت:« واي حتما! عاليه!»
پنج دقيقه بعد آن دو در واگني نشسته و منتظر بودند كه جني آن ها را همراهي كند. بالاخره جن عبوسي پيدايش شد و واگن را در تونل زيرزميني هدايت كرد. وقتي واگن در مقابل صندوق توقف كرد، هري مقدار پول مورد نيازش را برداشت و جن كه به نظر عبوس تر از قبل مي آمد، واگن را دوباره به حركت انداخت. هري هرگز ترسي را كه آن روز تجربه كرد از ياد نبرد. واگن بعد از گذشتن از اولين پيچ سرعتش خيلي بيشتر از حد معمول گشت و وقتي به دومين پيچ رسيد كاملا به طرف چپ مايل شد به طوري كه هاگريد از ترس افتادن فرياد بلندي كشيد. هرچه بيشتر جلو مي رفتند قلب هري تندتر مي زد اما چهره ي جن تغيير نكرده و اثر ترسي در آن ديده نمي شد. با اينكه با سرعت زيادي از تونل ها مي گذشتند اما به نظر مي آمد كه سفرشان با واگن هرگز پاياني نخواهد داشت. بالاخره بعد از پنجمين پيچ هري توانست ايستگاه واگن ها را ببيند و از اينكه تا آنجا سالم مانده بودند تشكر كند. در همان موقع صداي فرياد جن را شنيد كه به آن ها مي گفت براي توقف آماده باشند. صداي هاگريد را هم شنيد كه زير لب چيزهايي از نارضايتي مي گفت. فكر نمي كرد توقف بدترين قسمت سفر با واگن در آن روز باشد! بالاخره بعد از تلاش هاي فراوان جن، واگن سرعتش كم شد و بعد به طور ناگهاني ايستاد. هري مطمئن بود كه اگر هاگريد او را نمي گرفت حتما به بيرون پرتاب شده و ولدمورت را به دليل كشته شدنش براي گرفتن پول از گرينگوتز غافلگير مي كرد.
- ولدمورت حتما از خوشحالي سكته رو ميزد! يادم باشه به خاطر نجات پيدا كردنمون ده گاليوني بدم!
هري اين را گفت و به همراه هاگريد كه اصلا حال خوبي نداشت از آن جا خارج شد و در اين فكر بود كه از خراب بودن واگن شكايت كند!
از مردم فضول و نگاه هايشان خسته شده بود و در نتيجه ترجيح مي داد بيشتر وقتش را در اتاقي كه در مهمان خانه اجاره كرده بود سپري كند. همين موضوع باعث شده بود كه تا آن موقع فقط نصف كتاب ها و وسايلي را كه لازم داشت، بتواند بخرد..
در همين افكار بود كه شنيد كسي اسمش را صدا مي زند. سرش را بلند كرد و بعد هيكلي عظيم الچثه را در مقابلش ديد. باورش نمي شد! او هاگريد بود! از خوشحالي نتوانست جلوي خودش را بگيرد. در بغل هاگريد پريد و حتي به عواقب بعد از آن هم فكر نكرد!
-سلام هري! دلم برت تنگ شده بود!
هاگريد اين را گفت و بعد هري را در آغوش فشرد. هري بيچاره هم تازه آن وقت فهميد كه چه كار كرده! وقتي توانست خود را از هاگريد جدا كند و نفس راحتي بكشد گفت:
- راستش منم همين طور! داشتم مي رفتم گرينگوتز پول بگيرم.
- منم مي خوام يه سري چيزا براي كلاسم بخرم. مي خواي باهات بيام تا پول بگيري؟
هري كه از اين پيشنهاد واقعا خوشحال شده بود گفت:« واي حتما! عاليه!»
پنج دقيقه بعد آن دو در واگني نشسته و منتظر بودند كه جني آن ها را همراهي كند. بالاخره جن عبوسي پيدايش شد و واگن را در تونل زيرزميني هدايت كرد. وقتي واگن در مقابل صندوق توقف كرد، هري مقدار پول مورد نيازش را برداشت و جن كه به نظر عبوس تر از قبل مي آمد، واگن را دوباره به حركت انداخت. هري هرگز ترسي را كه آن روز تجربه كرد از ياد نبرد. واگن بعد از گذشتن از اولين پيچ سرعتش خيلي بيشتر از حد معمول گشت و وقتي به دومين پيچ رسيد كاملا به طرف چپ مايل شد به طوري كه هاگريد از ترس افتادن فرياد بلندي كشيد. هرچه بيشتر جلو مي رفتند قلب هري تندتر مي زد اما چهره ي جن تغيير نكرده و اثر ترسي در آن ديده نمي شد. با اينكه با سرعت زيادي از تونل ها مي گذشتند اما به نظر مي آمد كه سفرشان با واگن هرگز پاياني نخواهد داشت. بالاخره بعد از پنجمين پيچ هري توانست ايستگاه واگن ها را ببيند و از اينكه تا آنجا سالم مانده بودند تشكر كند. در همان موقع صداي فرياد جن را شنيد كه به آن ها مي گفت براي توقف آماده باشند. صداي هاگريد را هم شنيد كه زير لب چيزهايي از نارضايتي مي گفت. فكر نمي كرد توقف بدترين قسمت سفر با واگن در آن روز باشد! بالاخره بعد از تلاش هاي فراوان جن، واگن سرعتش كم شد و بعد به طور ناگهاني ايستاد. هري مطمئن بود كه اگر هاگريد او را نمي گرفت حتما به بيرون پرتاب شده و ولدمورت را به دليل كشته شدنش براي گرفتن پول از گرينگوتز غافلگير مي كرد.
- ولدمورت حتما از خوشحالي سكته رو ميزد! يادم باشه به خاطر نجات پيدا كردنمون ده گاليوني بدم!
هري اين را گفت و به همراه هاگريد كه اصلا حال خوبي نداشت از آن جا خارج شد و در اين فكر بود كه از خراب بودن واگن شكايت كند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هنوز در همين نزديكي شايد منتظر ماست
يك جاده ي جديد يا كه دروازه اي مخفي?
يك جاده ي جديد يا كه دروازه اي مخفي?
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

سارای عزیز شما کار خلاف قوانینی نکردین فقط نمایش نامتون رو یک مقدار دیر فرستادین و به همین خاطر من نتونستم اون رو با عکس هفته ی پیش نقد کنم . در واقع اگر نمایش نامتون رو تا پنج شنبه شب بنویسید من میتونم اون رو هم جزو نمایش نامه های هفته حساب کنم تنها مشکل شما اینه که نمایش نامتون نه جزو این هفته ای ها قرار میگیره نه اون هفته ای ها همین
چند جا مشکل انشایی داشت مثل
اکنون آن پدر در سویی از اتاق در زیر آوار ها مدفون می شد.
که باید میگفتی شده بود
و یا
طلسم مرگ و سپس بانگ فریاد زن خانه را به رعشه در آورد و سپس جسد بی جان او که با دلی رنجیده خاطر و نگران زندگی را وداع گفته بود
این جا هم یکی از سپس ها رو ورداری درست تره
در ضمن رنجیده خاطر برای توصیف لیلی جالب نیست شوهرش رو کشتن بچشم میخوان بکشن تازه کمی دلگیر شده؟ ولی نگران مناسب بود
خنده های دهشتناک مرد خانه را به لرزه در آورده بود
همون طور که قبلا به آنیتا ی عزیز گفتم دهشتناک برای خنده و نگاه و صحبت و اینا به کار نمیره میتونیم این کلمه رو برای یک صحنه به کار ببریم مثل تصادف دهشتناک
پسری که با از آن پس نشانی رعد مانند هری پاتر خوانده شد!!!!
که باید این طوری میشد
پسری که از آن پس با نشانی رعد مانند هری پاتر خوانده شد
که البته اگه رعد مانند رو نیاری بهتر هم میشه
پسری که از آن پس با نشانی بر پیشانی هری پاتر خوانده شد
بعضی کلمه ها هستن وقتی یک بار ازشون استفاده کردی دیگه اگه به کار برن جالب در نمی یان مثلا
جسم خبیث و نفرت انگیز مرد بود که از درون سینه بانگ می زد.
طلسم مرگ و سپس بانگ فریاد زن خانه را به رعشه در آورد
یکی از اینا اضافیه در واقع وقتی خواننده نوشته رو میخونه اگر با این دو جمله موجه بشه یکی به دلش میشینه و اون یکی دلش رو میزنه
کلا نوشته ی متوسطی بود این که کوتاه نوشتی هم خیلی خوبه اصلا لازم نیست نوشتتون بلند باشه تا نشون بده روش کار کردین
نانسی:
تو جریان واقعی رفتن هری به بانک رو نوشتی و از خودت ابتکاری به خرج ندادی این یک پوئن منفی به حساب می یاد چون عنصر خلاقیت وجود نداشته
توی توصیف صحنه ها یک مقداری ضعیف عملکرده بودی مثلا
هری هنوز از دیدن منظره های دور و اطرافش شگفت زده بود .. جن هایی با قیافه های متفاوت ... بالاخره رسیدند
درست تر و بهتر این بود که دو چیز شگفت انگیز دیگه هم بگی مثلا
جن هایی با قیافه های متفاوت , راهروهایی که انتهایشان معلوم نبود و اتاقکهایی که شمردنشان ساعتها طول میکشید
هری قلبش تند تند میزد.. خیلی تند... حتی تند تر از سرعت واگن ! دلش میخواست زودتر اونجا رو ببینه.. ببینه چقدر پدر و مادرش براش بوجه کنار گذاشتن !!! یعنی با اون پولا میتونست وسایل لازم برای رفتن به هاگوارتز رو فراهم کنه ؟
جمله رو خوب و قشنگ شروع کردی ولی بعدش با اوردن کلمه ی بوجه یکم خرابش کردی بهتر بود مینوشتی ببینه پدر و مادرش برای اون چه چیزی به جا گزاشتن . جمله ی سوم رو هم بد به جمله ی دوم ربط دادی قشنگ ترش این طوریه
ببینه چقدر پدر و مادرش براش بودجه گزاشتن , که آیا میتونه با این پولها وسایل لازم برای رفتن به هاگوارتز رو فراهم کنه یا نه
جمله ی اخر داستان هم قشنگ بود کلا اگر داستان زیبا تموم بشه رو خواننده بیشتر تاثیر میزاره اگر اول داستان بد باشه ولی اخرش چند جمله ی خوب نوشته بشه خیلی جالبتر ازاینه که اولش خوب باشه ولی اخرش رو بد تموم کنه ( لپ کلام به اخر داستان توجه ویژه ای بکنین)
با رفتن هاگرید و هری ، زیرزمین بانک گرینگوتزه دوباره ساکت و خاموش شد
رومیلدا وین
نخواسته بودی جریان اولین بار که هری به بانک میره رو بنویسی بنابراین با یک اتفاق هری رو دوباره به بانک کشوندی که نفس عمل خوب بود ولی نتونسته بودی خوب از اب درش بیاری
به عنوان اولین نمایش نامت نمیشه ازت انتظار زیادی داشت ولی من اشکالهات رو میگم تا بعدها بهتر و بهتر بشی
دامبلدور این جمله را گفت و از دفترش خارج شد هری نیز به دنبال او رهسپار گشت.
استفاده از جمله هایی تا این قدر سنگین به نوشته ضربه میزنه اگه مینوشتی هری نیز به دنبال او راه افتاد هم بد نمیشد
داتسانت رو از هاگوارتز شروع کردی اما جوری که خواننده احساس میکنه کل جریانات اول اضافیه در واقع تنها اون تیکه که هری خوابش ور مرور میکنه مهمه که اون روهم میتونست توی همون گرینگوتز یادش بیاد مثلا وقتی سوار واگن هاست یاد خواب سیریوس بیفته
- پروفسور چه اتفاقی افتاده؟!
نمی دونم،ممکنه یه نقشه از طرف ولدمورت باشه باید خیلی مراقب باشیم.
.
.
.
او نزدیک دیوار رفت چوبدستی اش را درآورد و کلماتی را زیر لب زمزمه کرد آنگاه دیوار از هم شکافته شد و هری توانست هاگوارتز را ببیند!!!!!!!!!!!
میدونم که خودتم واقفی که قسمتهای اخر داستانت ضعیف بودن این که ولدمورت نقشه ای این طر بچینهو دامبل با یک خراب شدن عادی واگن به نقشه شک کنه و بدون این که اطمینان حاصل کنه در برن و این که از بانک به هاگوارتز راهی وجود داشته باشه
بنا بر این چیزی نمیگم
از جاهای خوب نمایش نامت هم میشه به
هرگز اولین باری که به آنجا آمده بود را فراموش نمی کرد چه حس خوبی بود احساس جادوگر بودن
اشاره کرد
چند جا مشکل انشایی داشت مثل
اکنون آن پدر در سویی از اتاق در زیر آوار ها مدفون می شد.
که باید میگفتی شده بود
و یا
طلسم مرگ و سپس بانگ فریاد زن خانه را به رعشه در آورد و سپس جسد بی جان او که با دلی رنجیده خاطر و نگران زندگی را وداع گفته بود
این جا هم یکی از سپس ها رو ورداری درست تره
در ضمن رنجیده خاطر برای توصیف لیلی جالب نیست شوهرش رو کشتن بچشم میخوان بکشن تازه کمی دلگیر شده؟ ولی نگران مناسب بود
خنده های دهشتناک مرد خانه را به لرزه در آورده بود
همون طور که قبلا به آنیتا ی عزیز گفتم دهشتناک برای خنده و نگاه و صحبت و اینا به کار نمیره میتونیم این کلمه رو برای یک صحنه به کار ببریم مثل تصادف دهشتناک
پسری که با از آن پس نشانی رعد مانند هری پاتر خوانده شد!!!!
که باید این طوری میشد
پسری که از آن پس با نشانی رعد مانند هری پاتر خوانده شد
که البته اگه رعد مانند رو نیاری بهتر هم میشه
پسری که از آن پس با نشانی بر پیشانی هری پاتر خوانده شد
بعضی کلمه ها هستن وقتی یک بار ازشون استفاده کردی دیگه اگه به کار برن جالب در نمی یان مثلا
جسم خبیث و نفرت انگیز مرد بود که از درون سینه بانگ می زد.
طلسم مرگ و سپس بانگ فریاد زن خانه را به رعشه در آورد
یکی از اینا اضافیه در واقع وقتی خواننده نوشته رو میخونه اگر با این دو جمله موجه بشه یکی به دلش میشینه و اون یکی دلش رو میزنه
کلا نوشته ی متوسطی بود این که کوتاه نوشتی هم خیلی خوبه اصلا لازم نیست نوشتتون بلند باشه تا نشون بده روش کار کردین
نانسی:
تو جریان واقعی رفتن هری به بانک رو نوشتی و از خودت ابتکاری به خرج ندادی این یک پوئن منفی به حساب می یاد چون عنصر خلاقیت وجود نداشته
توی توصیف صحنه ها یک مقداری ضعیف عملکرده بودی مثلا
هری هنوز از دیدن منظره های دور و اطرافش شگفت زده بود .. جن هایی با قیافه های متفاوت ... بالاخره رسیدند
درست تر و بهتر این بود که دو چیز شگفت انگیز دیگه هم بگی مثلا
جن هایی با قیافه های متفاوت , راهروهایی که انتهایشان معلوم نبود و اتاقکهایی که شمردنشان ساعتها طول میکشید
هری قلبش تند تند میزد.. خیلی تند... حتی تند تر از سرعت واگن ! دلش میخواست زودتر اونجا رو ببینه.. ببینه چقدر پدر و مادرش براش بوجه کنار گذاشتن !!! یعنی با اون پولا میتونست وسایل لازم برای رفتن به هاگوارتز رو فراهم کنه ؟
جمله رو خوب و قشنگ شروع کردی ولی بعدش با اوردن کلمه ی بوجه یکم خرابش کردی بهتر بود مینوشتی ببینه پدر و مادرش برای اون چه چیزی به جا گزاشتن . جمله ی سوم رو هم بد به جمله ی دوم ربط دادی قشنگ ترش این طوریه
ببینه چقدر پدر و مادرش براش بودجه گزاشتن , که آیا میتونه با این پولها وسایل لازم برای رفتن به هاگوارتز رو فراهم کنه یا نه
جمله ی اخر داستان هم قشنگ بود کلا اگر داستان زیبا تموم بشه رو خواننده بیشتر تاثیر میزاره اگر اول داستان بد باشه ولی اخرش چند جمله ی خوب نوشته بشه خیلی جالبتر ازاینه که اولش خوب باشه ولی اخرش رو بد تموم کنه ( لپ کلام به اخر داستان توجه ویژه ای بکنین)
با رفتن هاگرید و هری ، زیرزمین بانک گرینگوتزه دوباره ساکت و خاموش شد
رومیلدا وین
نخواسته بودی جریان اولین بار که هری به بانک میره رو بنویسی بنابراین با یک اتفاق هری رو دوباره به بانک کشوندی که نفس عمل خوب بود ولی نتونسته بودی خوب از اب درش بیاری
به عنوان اولین نمایش نامت نمیشه ازت انتظار زیادی داشت ولی من اشکالهات رو میگم تا بعدها بهتر و بهتر بشی
دامبلدور این جمله را گفت و از دفترش خارج شد هری نیز به دنبال او رهسپار گشت.
استفاده از جمله هایی تا این قدر سنگین به نوشته ضربه میزنه اگه مینوشتی هری نیز به دنبال او راه افتاد هم بد نمیشد
داتسانت رو از هاگوارتز شروع کردی اما جوری که خواننده احساس میکنه کل جریانات اول اضافیه در واقع تنها اون تیکه که هری خوابش ور مرور میکنه مهمه که اون روهم میتونست توی همون گرینگوتز یادش بیاد مثلا وقتی سوار واگن هاست یاد خواب سیریوس بیفته
- پروفسور چه اتفاقی افتاده؟!
نمی دونم،ممکنه یه نقشه از طرف ولدمورت باشه باید خیلی مراقب باشیم.
.
.
.
او نزدیک دیوار رفت چوبدستی اش را درآورد و کلماتی را زیر لب زمزمه کرد آنگاه دیوار از هم شکافته شد و هری توانست هاگوارتز را ببیند!!!!!!!!!!!
میدونم که خودتم واقفی که قسمتهای اخر داستانت ضعیف بودن این که ولدمورت نقشه ای این طر بچینهو دامبل با یک خراب شدن عادی واگن به نقشه شک کنه و بدون این که اطمینان حاصل کنه در برن و این که از بانک به هاگوارتز راهی وجود داشته باشه
بنا بر این چیزی نمیگم
از جاهای خوب نمایش نامت هم میشه به
هرگز اولین باری که به آنجا آمده بود را فراموش نمی کرد چه حس خوبی بود احساس جادوگر بودن
اشاره کرد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
- هری آماده ای؟
دامبلدور در حالی که چوبدستی اش را در ردایش جای می داد این جمله را ادا کرد.
هری که لبخندی حاکی از رضایت روی لبهایش نقش بسته بود گفت:
- بله من آماده ام.
- پس دنبال من بیا.
دامبلدور این جمله را گفت و از دفترش خارج شد هری نیز به دنبال او رهسپار گشت.
هری همین طور که پشت سر دامبلدور راه می رفت مشغول فکر کردن به خواب شب گذشته اش بود:مگه هاگوارتز به اندازه ی کافی پول برای ایجاد امنیت نداشت که سیریوس از او خواسته بود مقداری از سرمایه اش را صرف این کار کند؟!لحن سیریوس در خواب او مانند همیشه نبود خیلی جدی تر و حتی غمگین تر به نظر می رسید...
- هری به چی فکر می کنی؟عجله کن!
با صدای دامبلدور بود که هری به خودش آمد.
- خیلی خوب هری ساعد دست من رو بگیر.
هری همان طور که دامبلدور گفته بود ساعد دست او را محکم گرفت او ناگهان احساس کرد که دست دامبلدور از او دور می شود بنابراین سعی کرد محکم دستش را نگه دارد سپس احساس کرد که همه جا تاریک شد و از همه طرف به او فشار وارد می شود به سختی نفس می کشید و....
هری ناگهان متوجه شد که هاگوارتز ناپدید شده او و دامبلدور در مقابل بانک گرینگوتز ایستاده بودند.
- حالت خوبه هری؟
- بله، بهتره بریم تو.
او به همراه دامبلدور به درون بانک رفتند هری قبلا هم آنجا را دیده بود، هرگز اولین باری که به آنجا آمده بود را فراموش نمی کرد چه حس خوبی بود احساس جادوگر بودن!
بانک از آن سال تغییر چندانی نکرده بود شاید تنها تغییری که به نظر هری رسید عوض شدن مدل واگن ها بود اما هری واگن های قبلی را بیشتر ترجیح می داد. او به همراه دامبلدور و یک جن که آنها را راهنمایی می کرد به طرف واگن به راه افتادند.
هنگامی که واگن حرکت کرد هری احساس عجیبی در دلش ایجاد شد یه حس خیلی بد!
واگن به طرز عجیبی سرعت گرفته بود و قابل کنترل نبود با افزوده شدن سرعت واگن حس ناخوشایند درون هری نیز افزوده می شد آنقدر صداهای نا مفهوم می آمد که هری نمی توانست بفهمد دامبلدور چه می گوید فقط احساس کرد دو کلمه ی"واگن" و "خراب" را شنیده!
به پایین ترین نقطه که رسیدند واگن با تکان شدیدی ایستاد. همه جا بسیار تاریک بود و سکوت سنگینی حکم فرما بود.
با خارج شدن دامبلدور از واگن هری فهمید که او هم باید پیاده شود. او پس از خارج شدن از واگن سکوت را شکست و پرسید:
- پروفسور چه اتفاقی افتاده؟!
- نمی دونم،ممکنه یه نقشه از طرف ولدمورت باشه باید خیلی مراقب باشیم.
- خوب..خوب.. ما میتونیم همون طوری که اومدیم برگردیم با غیب و ظاهر شدن.
- نه هری،در بانک امنیت شدیدی برقرار است نمی تونیم از ظاهر شدن استفاده کنیم.
"پس چیکار کنیم"این سوالی بود که در ذهن هری ایجاد شده بود اما دامبلدور آن را هم بی پاسخ نگذاشت!
- باید یه راهی باشه دنبال من بیا.
او این را گفت و سپس به طرف دیوار آجری حرکت کرد.
او نزدیک دیوار رفت چوبدستی اش را درآورد و کلماتی را زیر لب زمزمه کرد آنگاه دیوار از هم شکافته شد و هری توانست هاگوارتز را ببیند!!!!!!!!!!!
-------------------------------------------------------------------------
می دونم به بدترین نحو ممکن تمومش کردم ولی اگه می خواستم ادامش بدم دیگه خیلی خیلی طولانی می شد و شما هم که از نمایشنامه ی طولانی خوشتون نمیاد
دامبلدور در حالی که چوبدستی اش را در ردایش جای می داد این جمله را ادا کرد.
هری که لبخندی حاکی از رضایت روی لبهایش نقش بسته بود گفت:
- بله من آماده ام.
- پس دنبال من بیا.
دامبلدور این جمله را گفت و از دفترش خارج شد هری نیز به دنبال او رهسپار گشت.
هری همین طور که پشت سر دامبلدور راه می رفت مشغول فکر کردن به خواب شب گذشته اش بود:مگه هاگوارتز به اندازه ی کافی پول برای ایجاد امنیت نداشت که سیریوس از او خواسته بود مقداری از سرمایه اش را صرف این کار کند؟!لحن سیریوس در خواب او مانند همیشه نبود خیلی جدی تر و حتی غمگین تر به نظر می رسید...
- هری به چی فکر می کنی؟عجله کن!
با صدای دامبلدور بود که هری به خودش آمد.
- خیلی خوب هری ساعد دست من رو بگیر.
هری همان طور که دامبلدور گفته بود ساعد دست او را محکم گرفت او ناگهان احساس کرد که دست دامبلدور از او دور می شود بنابراین سعی کرد محکم دستش را نگه دارد سپس احساس کرد که همه جا تاریک شد و از همه طرف به او فشار وارد می شود به سختی نفس می کشید و....
هری ناگهان متوجه شد که هاگوارتز ناپدید شده او و دامبلدور در مقابل بانک گرینگوتز ایستاده بودند.
- حالت خوبه هری؟
- بله، بهتره بریم تو.
او به همراه دامبلدور به درون بانک رفتند هری قبلا هم آنجا را دیده بود، هرگز اولین باری که به آنجا آمده بود را فراموش نمی کرد چه حس خوبی بود احساس جادوگر بودن!
بانک از آن سال تغییر چندانی نکرده بود شاید تنها تغییری که به نظر هری رسید عوض شدن مدل واگن ها بود اما هری واگن های قبلی را بیشتر ترجیح می داد. او به همراه دامبلدور و یک جن که آنها را راهنمایی می کرد به طرف واگن به راه افتادند.
هنگامی که واگن حرکت کرد هری احساس عجیبی در دلش ایجاد شد یه حس خیلی بد!
واگن به طرز عجیبی سرعت گرفته بود و قابل کنترل نبود با افزوده شدن سرعت واگن حس ناخوشایند درون هری نیز افزوده می شد آنقدر صداهای نا مفهوم می آمد که هری نمی توانست بفهمد دامبلدور چه می گوید فقط احساس کرد دو کلمه ی"واگن" و "خراب" را شنیده!
به پایین ترین نقطه که رسیدند واگن با تکان شدیدی ایستاد. همه جا بسیار تاریک بود و سکوت سنگینی حکم فرما بود.
با خارج شدن دامبلدور از واگن هری فهمید که او هم باید پیاده شود. او پس از خارج شدن از واگن سکوت را شکست و پرسید:
- پروفسور چه اتفاقی افتاده؟!
- نمی دونم،ممکنه یه نقشه از طرف ولدمورت باشه باید خیلی مراقب باشیم.
- خوب..خوب.. ما میتونیم همون طوری که اومدیم برگردیم با غیب و ظاهر شدن.
- نه هری،در بانک امنیت شدیدی برقرار است نمی تونیم از ظاهر شدن استفاده کنیم.
"پس چیکار کنیم"این سوالی بود که در ذهن هری ایجاد شده بود اما دامبلدور آن را هم بی پاسخ نگذاشت!
- باید یه راهی باشه دنبال من بیا.
او این را گفت و سپس به طرف دیوار آجری حرکت کرد.
او نزدیک دیوار رفت چوبدستی اش را درآورد و کلماتی را زیر لب زمزمه کرد آنگاه دیوار از هم شکافته شد و هری توانست هاگوارتز را ببیند!!!!!!!!!!!
-------------------------------------------------------------------------
می دونم به بدترین نحو ممکن تمومش کردم ولی اگه می خواستم ادامش بدم دیگه خیلی خیلی طولانی می شد و شما هم که از نمایشنامه ی طولانی خوشتون نمیاد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

صدای قیژ قیژ واگن روی ریل های خسته و خاک گرفته هری رو آزار میداد... با تعجب به اطرافش نگاه میکرد... خیلی هیجان زده بود... هاگرید با خوشحالی لبخند میزد و از نسیمی که صورت پر موشو نوازش میکرد ، لذت میبرد....
هری قلبش تند تند میزد.. خیلی تند... حتی تند تر از سرعت واگن ! دلش میخواست زودتر اونجا رو ببینه.. ببینه چقدر پدر و مادرش براش بوجه کنار گذاشتن !!! یعنی با اون پولا میتونست وسایل لازم برای رفتن به هاگوارتز رو فراهم کنه ؟
تو همین فکرا بود که دید واگن دیگه حرکت نمیکنه ... جن با صدای مضحکی به هری گفت که پیاده شه ..... هاگرید که انگار خیلی بهش خوش گذشته بود ، از پیاده شدن ناراحت شد.. اما ناراحتشو پوشوند ! گلوشو صاف کرد دست هری رو گرفت و اونو دنبال خودش به سوی جن کشوند... هری هنوز از دیدن منظره های دور و اطرافش شگفت زده بود .. جن هایی با قیافه های متفاوت ... بالاخره رسیدند .. جن چندتا آجر اینور و اونور کرد تا بالاخره در باز شد.. از جاهای عجیبی گذشتند و درهای عجیبی رو باز کردند ... و بالاخره ....
هری دهانش از شدت تعجب باز مانده بود ... هاگرید لبخند می زد ... و جن هیچ عکس العملی نشان نمی داد ... هری هنوز از دیدن آن همه سکه طلا و پول بهت زده بود.... ...
دیگر تعجب کافی بود... از هاگرید پرسید که چقدر لازم دارد ... بعد مقدار مورد نیازش را برداشت و در یک کیسه ریخت .....
از این کمی هاگرید و جن را معطل کرده بود کمی ناراحت شد و از آنها عذر خواهی کرد ....
هری پشت هاگرید و هاگرید پشت جن به راه افتاد .... دوباره با یکدیگر سوار واگن شدند .. هاگرید خوشحال به نظر می رسید و لبخند میزد... هری کیسه را محکم در دست گرفته بود و خوشحال بود... جن لبخند موذیانه ای بر لب داشت و با هیجان واگن را می راند !!!!!
با رفتن هاگرید و هری ، زیرزمین بانک گرینگوتزه دوباره ساکت و خاموش شد
کریچر جان ؛ ببخشید من اول که میخواستم پستمو بنویسم کیسه پولو دست هری ندیدم ، منظورم اینکه که متوجه نشدم اونا پولو برداشتن و دارن برمیگردن ، برای همین فکر کردم دارن تازه میرن پولو بگیرن واسه همین پستم اینجوری شد !
هری قلبش تند تند میزد.. خیلی تند... حتی تند تر از سرعت واگن ! دلش میخواست زودتر اونجا رو ببینه.. ببینه چقدر پدر و مادرش براش بوجه کنار گذاشتن !!! یعنی با اون پولا میتونست وسایل لازم برای رفتن به هاگوارتز رو فراهم کنه ؟
تو همین فکرا بود که دید واگن دیگه حرکت نمیکنه ... جن با صدای مضحکی به هری گفت که پیاده شه ..... هاگرید که انگار خیلی بهش خوش گذشته بود ، از پیاده شدن ناراحت شد.. اما ناراحتشو پوشوند ! گلوشو صاف کرد دست هری رو گرفت و اونو دنبال خودش به سوی جن کشوند... هری هنوز از دیدن منظره های دور و اطرافش شگفت زده بود .. جن هایی با قیافه های متفاوت ... بالاخره رسیدند .. جن چندتا آجر اینور و اونور کرد تا بالاخره در باز شد.. از جاهای عجیبی گذشتند و درهای عجیبی رو باز کردند ... و بالاخره ....
هری دهانش از شدت تعجب باز مانده بود ... هاگرید لبخند می زد ... و جن هیچ عکس العملی نشان نمی داد ... هری هنوز از دیدن آن همه سکه طلا و پول بهت زده بود.... ...
دیگر تعجب کافی بود... از هاگرید پرسید که چقدر لازم دارد ... بعد مقدار مورد نیازش را برداشت و در یک کیسه ریخت .....
از این کمی هاگرید و جن را معطل کرده بود کمی ناراحت شد و از آنها عذر خواهی کرد ....
هری پشت هاگرید و هاگرید پشت جن به راه افتاد .... دوباره با یکدیگر سوار واگن شدند .. هاگرید خوشحال به نظر می رسید و لبخند میزد... هری کیسه را محکم در دست گرفته بود و خوشحال بود... جن لبخند موذیانه ای بر لب داشت و با هیجان واگن را می راند !!!!!
با رفتن هاگرید و هری ، زیرزمین بانک گرینگوتزه دوباره ساکت و خاموش شد
کریچر جان ؛ ببخشید من اول که میخواستم پستمو بنویسم کیسه پولو دست هری ندیدم ، منظورم اینکه که متوجه نشدم اونا پولو برداشتن و دارن برمیگردن ، برای همین فکر کردم دارن تازه میرن پولو بگیرن واسه همین پستم اینجوری شد !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=993366][font=Impact]همیشه حرفی رو ?
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج