جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

132 کاربر(ها) آنلاین هستند (102 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
130 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کلازیوم ِ سیاه ( قتل گاه جادوگران سفید)
ارسال شده در: جمعه 5 خرداد 1385 23:01
نمایش جزئیات
آفلاین
در را بست و بیرون آمد. کلاه شنلش را بر روی صورتش کشید و به راه افتاد. آسمان نیمه شب با ستارگان چشمک زن که بروی عرشه مخمل گونه به چشم می خورد حکایت از یک روز آرام بود که طی شده بود. استوار و محکم گام بر می داشت و سنگ فرش خیابان را با سرعت و در عین آرامش طی می کرد. در اطراف کسی به چشم نمی خورد و تنها بو بود که با ظاهری سیاه رنگ در امتداد یک بزرگراه حرکت می کرد. در یکی از کوچه های آن شهر بزرگ به ملاقات یک خبرچین می رفت. کسی که می توانست با کمک اطلاعات او به مقصد بزرگ خود رسد.
بیش تر راه را طی کرده بود. هم به سوی مقصد دیدار و هم برای رسیدن به مقصد نهایی. تنها یک چیز را می خواست بداند و سپس کار به پایان می رسید. او در صدد به دست آوردن مکانی بود که در آن جا می توانست قدرت سپیدی را به نمایش گذارد و به همه بفهماند این روشنایی ست که پیروز می شود. برگشتن، زخمی شدن و یا مردن موضوع اصلی نبود. فقط مقصد اساسی و مهم می نمود که به همین سبب اکنون مصمم گام برمی داشت.
ایستاد. اطراف را نگریست. در انتظار علامتی بود تا به یک طرف معین حرکت کند . ناگهان در یک سو، گوشه ایی از آسمان روشن شد. بله تنها یک کوچه می توانست هدف او باشد. کوچه ایی بن بست در یک سوی یک پارک خلوت محل قرار بود. داخل آن فضای رعب انگیز دالان مانند شد. هیچ خانه و هیچ صدایی ناشی از آن. تنها یک سکوت خفقان آور. در آن جا دیگر حتی ستاره ها به چشم نمی آمدند و گویی آسمان آن تکه را بدست فراموشی سپرده باشد.
جلو و جلوتر و سرانجام یک نوای نیمه آشنا که بر سکوت فائق آمد.
_من زود باید برم....زیاد نمی تونم اینجا بمونم.... فقط بگو چی می خوای؟!
سارا در جواب آن مرد تنها یک کلمه گفت:
_مخفی گاه!
مرد با شنیدن آن در اندیشه فرو رفت. جواب این سوال کوتاه بسیار سخت بود. ولی نمی توانست بدون جواب سارا را ترک کند. جرأت آن را نداشت. اکنون در دل آرزو کرده بود که ای کاش پیشنهادش را نپذیرفته بود. سارا با حالتی مصرانه و منتظرانه به مرد نگاه می کرد که حاکی از یک معنی بود. " جواب "
_تو می دونی که ذهن من به تصرف در امده و من نمی تونم هرچیزی رو بگم می فهمی؟
شاید این یک جواب بود که مرد می توانست با آن در خیال خود سارا را قاتع کند. جوابی که در هرصورت مجازی می نمود. سارا جوب دستی اش را در آورد:
_زود باش!
مرد که حالا به وضوح ترسیده بود با تته پته کنان گفت:
_ببباشه....ببباشه...میگم....میگم باور کن....فقط اونو بببزار کنار!
_دیگه داره صبرم تموم میشه!
سارا چوب دستی را به سوی مرد نشانه گرفت و می رفت تا وردی را زیر لب بخواند که مرد گفت:
_کلازیوم!
ولی او چوب دستی را غلاف نکرد . پوزخندی زد و گفت:
_ولی فکر می کنم بهتره قرارتو برای یه وقت دیگه بذاری!
و یک طلسم بی هوشی به سمت او روان شد.سارا نمی خواست با یک اشتباه نقشه اش را بر هم بزند و آن مرد هم نمی توانست مورد اطمینان او باشد. پس بهتر بود تا صبح که کسی متوجه آن مرد نخواهد شد همان جا بماند تا او کارش را به درستی به پایان برد.
مقصد را یافته بود . پس از همان جا تصمیم گرفت خود را با تسریع به جواب رساند . با یک آپارات در نزدیکی قلعه ایی که روزی فریاد های مهمانانش جنگل ساکت و ترسناک اطراف آن را به رعشه در می آورد ظاهر شد . اکنون آن جا خالی از سکنه بود و تنها گاهگاهی مشتاقانی داشت که با فردی از تبار سفیدی به آن مکان سر می زنند.
مرد جوانی در کنار در قلعه نشسته بود و در حالی که در یک دست چوب دستی را می فشرد و مراقب اطراف بود سیگاری را به درون نای فرو می کشید . سارا از پشت یکی از درختان بیرون آمد . مرد از جا برخاست و گفت:
_کی اونجاست ؟...خودتو نشون بده!!!
_اوانز هستم ...اربابت کجاست؟!!!
تنها یک تازه وارد و در معنای دیگر یک احمق می توانست بپرسد اسم کوچیکتون؟!!!
مرد نگهبان در حالی که نفس آسوده ایی می کشید گفت:
_اوه....بله..خانم اوانز..ولی منظورتون از ..................
سارا که می دانست هنوز مفهوم سوالش روشن نشده است گفت:
_منظورم پتی گروء!!
نگهبان که اکنون به تازگی متوجه حرف او شده بود پاسخ داد:
_در قلعه نیستند ولی چند نفر دیگه ............................
سارا نگذاشت او حرفش را تمام کند و وقتی که دریافت که با همان چند نفر می تواند کار خود را آغاز کند و برای ابتدا مناسب است به راه افتاد و از مقابل مرد گذشت. نگهبان که رفتن او را با چشم دنبال می کرد ناگهان در پشت شنل سارا نگاهش در حروفی گره خورد. بر روی آن با الفبای بزرگ لاتین نوشته شده بود:" WHITE LADY"
برقی از چشمانش با تعجب به بیرون جهید گفت:
_ WHITE LADY..........اوانز...........سارا.......نههههههههه!!!
به سرعت چوب دستیه خود را بیرون کشید اما هیچ وقت از آن اخگری خارج نشد چرا که لحظه ایی بعد تلألو ماه بر روی جسم بی جان او با چشمانی باز خودنمایی می کرد!
سارا یکی از دیوار ها را طی کرد و خود را به درون محوطه بیرونی قلعه افکند . همه جا در سکوت فرو رفته بود و چراغ کم سویی که در گوشه ایی از آن به سختی به چشم می خورد تنها روشنایی آنجا بود. وارد شد. راهرو ها را طی کرد و پله ها را بالا رفت . اکنون صدای صحبت هایی به گوش می رسید!
_اوه...مرد بی چاره ...توی اتاق از درد دیگه نمی تونه چشماشو باز کنه .
این صدای بلیز زابینی بود که این جملات را گفت و سپس با صدای بلند خندید . حالا صدای مونتاگ نیز ،آشناتر، شنیده می شد !
_چقدر دلم می خواست به جای اون سارا اوانز رو شکنجه می دادیم!
مورفین گانت در ادامه صحبتش گفت:
_نوبته اونم می رسه...در یک فرصت مناسب..من که خیلی مشتاقم!
بلرویچ خنده دهشتناکی کرد و گفت:
_قلعه بد جوری منتظرشه!!!
دیگر سارا به درب اتاق رسیده بود. دستگیره را پایین کشید و داخل رفت. صحبت ها قطع شد و همه با تعجب به شنل پوشی می نگریستند که در مقابل درب مشاهده می شد!
_مثله اینکه خوب موقعی رسیدم ...بحثتون در مورد من حسابی داغ شده بود !!!
و کلاه را از روی صورتش پایین کشید و موهای لخت طلایی رنگش را تکانی داد و با نگاهی آکنده از نفرت به آنها خیره شد . به جز آن چهار تن سدریک دیگوری نیز در یک سوی اتاق مشغول قهوه نوشیدن بود که با دیدن سارا به سمت چوب دستیش رفت و آن را برداشت.
هر چهار تن نیز به پیروی از او چوب دستی هایشان را بیرون کشیدند و آماده مقابله شدند. خیره خیره..چشم در چشم ...این نگاه های مسحور کننده نفرت بود که بر هم سرازیر می شد.
مونتاگ در حالی که برق شیطنت در چشمانش می درخشید گفت:
_هی بلیز...میبینی چقدر زود داره آرزوم بر آورده می شه ؟!
همه سرها به علامت تاکید تکان خورد . مورفین با پوزخندی گفت:
_چطوری جرأت کردی بیای تو دهن شیر...هان؟....فکر می کنی بتونی با ما مبارزه کنی ؟
سارا سکوت اختیار کرده بود و هیچ نمی گفت . بلیز ادامه داد:
_حالا چرا سیاه پوشیدی ....نکنه می خوای تو هم مثل خواهرت به جمع ما بپیوندی؟!!
سارا شنلش را در آورد و به گوشه ایی پرتاب کردم. لباس های سفید رنگ که تلالو عجیبی داشتند سراسر بدن او را پوشانده بود. سدریک که تا آن زمان ساکت بود گفت:
_پس واقعا اومدی جنگ......آره ..خیلی خب....شروع می کنیم !!!
سپس هر یک طلسمی به سمت او روانه کردند اما سارا به راحتی همه را خنثی کرد. بلرویچ گفت:
آفرین....آفرین ...خیلی خوبه....ولی امیدوارم حداقل بتونی جنازتو به محفل برگردونی!
و قهقهه آنها پیکر اتاق را به رعشه در آورد.
دوئل نابرابر آغاز شد ...یک نفر در مقابل پنج نفر..طلسم ها به سرعت به سمت سارا می آمدند و او تنها فرصت آن را داشت تا سپر مدافعش را نیرومند سازد اما ناگهان یک طلسم نابخشودنی پهلوی او را درید و خون فوران کرد. سارا سعی می کرد تعادلش را حفظ کند اما به وضوح مشخص بود که این کار بسیار مشکل است و سرانجام بر زمین افتاد.
سیاهپوشان نماینده تاریکی در حالی که اتاق را با خنده های شیطانی خویش می لرزاندند بالای سر سارا آمدند.
بلرویچ گفت:
_بهتره همین حالا کارمون رو شروع کنیم ...نظرتون چیه؟
و در پی ادا کردن این جملات چوب دستیش را بلند کرد تا اولین ورد را نثار او کند که ناگهان زمین شروع به لرزیدن کرد.زیر پایشان به شدت تکان می خورد و لحظه به لحظه بر سرعت آن افزوده می شد. مورفین با حالتی وحشت زده گفت:
_داره چه اتفاقی میوفته.....این دیگه چیه؟!
و سپس هر پنج نفر به طرف سارا که پهلویش را با یک دست گرفته بود که با پوزخندی به آنها می نگریست برگشتند. لرزه ها بیشتر و بیشتر می شد . تمام اجزای درون اتاق بر زمین می خودند و خرد می شدند. آنها سعی می کردند گوشه ایی پناه بگیرند اما تلاششان بی فایده بود چرا که دیوار ها نیز در حال فروریختن بود. سارا در تلاش بود تا خود را از اتاق بیرون کشد زیرا این چهارچوب در بود که کم کم از جای خود کنده می شد و مستقیم بر روی او می افتاد. باید هر چه زودتر خود را نجات می داد. از زیر تکه چوب هایی که بر روی او افتاده بودند خود را بیرون آورد . چهارچوب در شرف افتادن بود . قوایش را جمع کرد او تصمیم گرفته بود تا خود را به نزدیکی در برساند. اما ناگهان قسمتی از دیوار جدا شد و بر روی پای او افتاد و مانع از پیشروی شد.
فریاد ها اتاق را در هم می نوردید . هر کدام از آنان در زیر آوار محو گشته بودند و مطمئنا هنوز زنده بودند و این نشانه خوبی نبود.زمین لرزه متوقف شد. اتاق دگرگون شده بود و چیزی از اجزای بی جان اتاق که تا چند لحظه پیش خودنمایی می کردند . باید چوب دستی اش را میافت تا کارشان را یکسره کند.دستش را بالا آورد و طلسمی را به آرامی زیر لب زمزمه کرد و چوب دستی اش را فراخواند.لحظه ایی بعد سارا در حالی که آن را در دست می فشرد آوار را از روی خود بلند می کرد مواظب اطراف بود.اکنون دیگرمی توانست به سختی بایستد . چوب دستی را به سمت عمیقش نشانه گرفت و با یک ورد دهانه آن را بست . هنوز هم خونریزی داشت اما داخلی بود و مانع کار سارا نمی شد.
_ریپاروس!
همه چیز مانند گذشته شد . کمد ها ، میز کوچک و دیوار های ویران شده دوباره ترمیم شدند تنها تفاوت آن فضا این بود که اکنون آن پنج تن بیهوش بر روی زمین به چشم می خوردند . به سمت مونتاگ رفت . برای اولین نفر گزینه خوبی بود .
_آواداکدورا!!
و سپس بلیز، مورفین و بلرویچ . همان گونه که بی حرکت بر روی زمین افتاده بودند به همان صورت تا ابد باقی می ماندند . هنوز سدریک مانده بود . اما به نظر میامد او باهوش تر از بقیه بوده است چرا که با انتخاب مکانی مناسب اکنون به خوش آمده دستش را به سمت یک چوب دستی دراز می کرد. سارا متوجه او شد اما دیگر دیر شده بود و طلسمی بر او برخورد کرده بود و بر روی زمین افتاد . با درد مقابله کرد و با توانی که داشت آخرین طلسم مرگ را به سمت سدریک روانه کرد .
_آواداکدورا!!!
یک سمت بدنش بی حس شده بود اما در هر صورت باید از آنجا خارج می شد . باید به محفل خویش باز می گشت. به سختی توانست ذهن خود را با آن حسی که در تک تک سلول هایش رسوخ می کرد از تفکر خالی کرده و متمرکز کند. یک آپارات و در مقابل خانه گریمولد بود . دهانه زخم را دوباره گشود و خون ها با شدت فراوان راه بیرون را در پیش گرفتند . خوشحال بود از این که پنج نفر از بزرگترین مرگخواران را نابود کرده است. چشمانش را بر هم نهاد.اما کسی نمی داند که آیا او به آغوش ابدیت پیوست و یا درمقابل مرگ سر خم نکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز(White Lady) در 1385/3/6 13:29:00
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 خرداد 1385 15:38
نمایش جزئیات
آفلاین
اين بار اثري از ترس در چهرهي راهب چاق به چشم نمي خورد فقط كمي جمع و جور تر شده بود!!! او گفت
-الكتو من يه فكري دارم
-جدي ؟ عجيبه نمي دونستم...
سپس شروع كرد به به وجود آوردن آتشي آبي رنگ و داغ پر از هيدروژن هاي سوزان! راهب كه انگار دو باره دل و جرئت حرف زدن پيدا كرده باشد گفت :
-با يه كم هليوم چه طوري؟
-چيچيوم؟
راهب كه گويي نشنيده باشد گفت:
-فقط منفجر مي شه-داغ هم مي شه...
الكتو كه گويي تمام مولكولهاي وجودش غرق در لذت باشند گفت:انفجار!راهي خيلي باحالي حالا چي كار كنيم؟
ببين تو بالشو يه جوري كه كامل جدا نشه بكن - اون يه تيكه رو منفجر مي كنيم كه از ترس سكته كنه نتونه راه بره چه برسه به اينكه بتونه پرواز كنه!سپس چوبدستي اش را تكان داد و گفت:هيليتوتيوس ناگهان صداي خيلي مهيبي بلند شد و صداي الكتو را در خود گم كرد پس از قطع شدن صدا منظره ي اتاق خيلي دلچسب تر شده بود!!!!اكنون خون جسدها به سر و صورت دو مرگخوار پاشيده بود و الكتو داشت با نگاهش هم راهب را و هم جغد را مي خورد!!!
-الكتو جان در عوض ببين جغده رو...
الكتو بار ديگر با ديدن جغد سياه و قرمزو...انرژي گرفت و گفت :
-شانس آوردي كه صدامو نشنيدي
-اون فحش هايي كه دادي؟شنيدم...ما...
-خفه بذار ببينم جغده چش شد
الكتو لحظه اي به جغد نگاه كرد كه شباهت بي اندازه اي به سنگ پيدا كرده بود نگاه كرد و به نظرش رسيد كه ارزش خراب شدن نصف ديوار را داشت چرا كه جغد با نگاه التماس آميزي كه از هيچ جغد شرافتمندي بر نمي آيد به او مي گفت:غلط كردم ... اصلا خودم هري رو مي كشم ! در اين هنگام الكتو قهقهه ي مستانه اي را سر داد و با حركت هاي كند چوبدستي اش كله ي از هم پاشيده ي دوز خي ها را دوباره به هم چسباند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط عشق به ارباب وجود دارد وکسانی که از ورزیدن آن عاجزندتصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: دوشنبه 1 خرداد 1385 18:45
نمایش جزئیات
آفلاین
باصدای برخورد دوزخی ها بر زمین که چندش آور تر از برخورد گوشت فاسد با اجسام بودراهب چاق صورتش را در هم کشید
الکتو که متوجه بود هنوز راهب چاق علاقه ای به شکنجه کردن ندارد با فریادی بلند به او فهماند که جغد را شکنجه کند به محض فریاد او ,راهب چاق انگار که به خود آمده است طلسمی طلایی رنگ به سمت جغد روانه کرد ناله های جغد این بار از دفعات گذشته گوشخراش تر شده بود شاید به این دلیل که جغد مرگ را حس کرده و سعی بر فرار داشت
الکتو با خونسردی گفت:لرد به ما گفته اون رو خوب شکنجه بدیم پس ما هم شکنجه میدیم
پس از پایان دادن به حرفش نگاهش را دقیق کرد و طلسمی فیروزه ای رنگ را به طرف بال چپ جغد روانه ساخت صدای شکستن استخوانی به گوش رسید و در ادامه ,خون از محلی که در گذشته بالی سفید رنگ قرار داشت فواره زد
خون کف سیاه رنگ محفظه ی وحشت را می شست و سرخ رنگ می کرد تا نقاشی عجیب روی کف اتاق را تکمیل کند و اثری جاودانه بیافریند
الکتو معجونی آّبی رنگ را از جیبش بیرون آورد و کمی از آن را روی زخم ناشی از کنده شدن بال ریخت ناله ی جغد قطع شد یا شاید هم دیگر از شدت درد توان فریاد زدن نداشت راهب چاق یقین داشت که مورد دوم صحیح است چرا که منقار جغد گشوده بود ولی صدایی از آن بیرون نمی آمد
الکتو خنده ای دیوانه وار کرد و در ادمه ی خنده ی او دوزخی ها برای دومین بار از جای برخاستند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: یکشنبه 31 اردیبهشت 1385 09:32
نمایش جزئیات
آفلاین
راهب كه زبانش بند آمده بود به الكتو نگاه مي كرد تا شايد نشانه هاي اميدي براي خارج شدن از جايي كه چندين جسد غرق در خون وجود داشتند كه همگي نيمه ي صورت هاي زشتشان سبز شده بود پيدا كند ولي بعد از شنيدن صداي الكتو كه مي گفت:
"ببين راهي اينجا فقط سفيداي بدبخت كشته مي شن - البته به نظرم در شان يك همچين مكاني نيست كه لاشه ي اين رو بندازيم توش!"
احساس شادماني تمام وجودش را در بر گرفت و وقتي الكتو به صورت شادمان او خنديد ذره اي خجالت زده نشد!!! و به همكارش رو كرد و گفت:
- الكتو... ام.... مي گم حالا مي خواي چي كار كني؟
الكتو لبخند مليحي زد و گفت :
- خيلي كارها!
سپس چوب دستي اش را تكان داد و ناله هاي جغد احمق افزايش يافت
-خوب حالا چي ... ولي پرسش راهب در گلويش ماند چرا كه 5 جسد با صورت هاي زشت و نيمه سبز به طرف الكتو مي آمدند /الكتو گفت:
- مي دوني اينا چين راهي؟
-... مطمئنا دوزخي كه نيستن؟
-آفرين معلومه ... راهي راهي چي شدي؟
-هان؟ هيچي داشتم فكر مي كردم وقتي من مردم ...
- ابله اون زمان كه تو مردي اصلا يه همچين طلسمي كشف نشده بود!
- آخيش آخه يه كم چندشه!
- اگه ارباب بفهمه تو مي ترسي...
راهب كه ديگر شفاف نبود(چون آنجا خيلي گرم بود قطرات آب از روي بدنش رد مي شدند ) گفت:
-اون چيه؟؟؟؟
-اون؟ جغده است دي...هو هو هو نگفتم بكشينش كه
سپس با يك حركت چوبدستي همه ي دوزخي ها از كمر تا شدند و با سر به زمين افتادند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط عشق به ارباب وجود دارد وکسانی که از ورزیدن آن عاجزندتصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: پنجشنبه 28 اردیبهشت 1385 18:45
نمایش جزئیات
آفلاین
دژ مرگ همیشه مملو از فریاد ها و ناله هایی بود که توسط طلسمی باستانی از قدرت شنوایی مشنگ ها فراتر می رفت.اما ناله هایی که از شب قبل تا به حال به گوش می رسیدند با تمامی فریادها فرق داشتند.این ناله ها که لحظه ای قطع نمی شدند صدبرابر دردآلود تر از گذشته بودند.
سیاه پوشی چاق و عظیم الجثه از پله های سیقلی و چوبی پایین آمد و به منبع فریادها نزدیک شد تا شاید بتواند صاحب صدا را شناسایی کند.
وقتی متوجه شد همه ی ناله های پراز زجر متلق به جغد نحیف وسفیدی است که چشمانش به تدریج بی سو می شوند تا از حال برود با صدایی دورگه گفت:این نیمچه جغد این قدر صدا میکنه؟؟؟
سیاه پوش دیگری از آن طرف اتاق ,درست جایی که هیچ کس فکرش را هم نمی کرد بیرون آمد .نقابی بر صورت نداشت و چهره اش کاملا مشخص بود ,لبخندی را که بر لب داشت گشوده تر کرد وگفت:این جغد پاتره.نمی دونم چرا لرد گفته این جونور رو شکنجه کنیم.فکر نکنم لیاقت شکنجه شدن داشته باشه
این را گفت و طلسمی بنفش رنگ به سوی جغد عاجز فرستاد .به محض اصابت طلمس با جغد,ناله ها خاموش شد و حیوان فلک زده در هوا معلق ماند.صورتش داد می زد که اگر زبان داشت به حرف می آمد و التماس کنان می خواست او را پایین بیاورند.
سیاه پوشی که مدتی پیش از پله ها پایین آمده و به تازگی متوجه ماجرا شده بود با خود اندیشید که چگونه ممکن است جغدی وارد محفظه ی وحشت شود و تنها شکنجه شده و سالم از محفظه بیرون آید و یا اصلا الکتو چه طور می توانست حیوانی کوچک را وارد محفظه ی وحشت کند.
سیاه پوشی که در ذهنش الکتو خطاب شده بود .و به نظر می رسید ذهنش را خوانده با خنده گفت:راهب چاق یه مرگخوار نباید دلرحم باشه
هنگامی کگه سخنش را به پایان رساند چوب دستی اش را حرکتی داد و جغد را از دری که تازه گشوده شده بود عبور داد و پشت سرآن از در عبور کرد.
مرگخوار دیگر هم که اصلا نمی خواست در کارها از سایرین عقب باشد عزم خود را جمع کرد و وارد اتاق به اصطلاح محفظه ی ترس شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1385 12:58
نمایش جزئیات
آفلاین
دروازه های دژ باز شدند و عده ای از مرگخواران سوار بر جارو و توپ و تانک و اسب و قالیچه و ... راهی مکانی شدند که آلبوس به صورت مشکوکیوسی در آنجا اقامت داشت .

مرگخوارا به درختی که دومبول زیر ان نشسته بود رسیدند.

دومبول لباس هایی تمام چرمو شبیه ماترکیس پوشیده بود. با رسیدن مرگخواران هیچ حرکتی از خودش نشان نداد و هویجوری روزنامه میخوند!

ناگهان پیتر از روی جارو با صدای وحشتناکی به زمین افتاد ! با تته پته گفت:
- ت .. ت .... تله !
او با ترس به دروازه های دژ خیره شده بود!
ناگهان تمام مرگخواران با تعجب به پشت برگشتند !
بلیز با تعجب: موها ... قوها
کسانی داشتند با طلسم از بیرون دروازه های دژ را می بستند!
بارتی دوربینی را از رداش در اورد و مشغول دیدن شد؛ ناگهان او هم بصورت کاملا ارزشی روی زمین افتاد!
بارتی اون دوربین خراب شده رو بده من ببینم چه خاکی تو سرمون شده شما که هیچی نمیگید! . این صدای وحشت زده ی ماروولو بود که برسر بارتی کوفته (از نوع تبریزی ) می شد.
ماروولو اولین مرگخواری بود که موضوع را تقریبا روشن کرد :
حم ... حم... حمله شده ! تله بود ! دارن دروزاه های دژ رو می بندن!
دومبول روزنامه را کنار گذاشت؛ نیشخندی زد و گفت :
- دروازه های دژ بستس تا سه ساعت هم هیچ کس در دژ نمیتونه آپارات کنه ! فکر میکنین سه ساعته همتونو میگیرم؟
قبل از اینکه سرژ بتواند به او حمله کند دومبول ناپدید شده بود.
سدریک:
لارا : هممون شپلخ میشیم ! فاتهتونو بخونین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتیموس در 1385/2/26 13:05:25
[مواظب افکارت باش که تبدیل به گفتار می شود.
مواظب گفتارت باش که تبدیل به رفتارت می شود.
مواظب رفتارت
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1385 09:36
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب لرد کبیر بر روی تخت حکومتش نشسته بود و عده ای از مرگخوارانش نیز دورش جمع شده و سرگرم خاراندن پاچه های وی بودند .
لرد با خشم گفت :
- خیلی وقته که کسی رو شکنجه ندادیم . حالا این وزارتی ها به اینجا حمله کردن که دلیل بر این نمیشه همتون کپ کنین !
مرگ خواران با شنیدن این حرف سرهاشونو پایین انداختند و با شدت بیشتری مشغول خاراندن پاچه های لرد شدند .
پیتر با احتیاط گفت:
- ارباب . دیگه هیچ محفلی برای شکنجه دادن پیدا نمیشه . هه به سمت ما برگشتن .
بلافاصله همه مرگخواران سرشونو به علامت تایید تکون دادند .
لرد با خشم چوبدستیش رو از توی جیب رداش دراورد و در یک عملیات فوق انتحاری فریاد زد :
- خفه شید ! آواداکدورا !!!
برای چند لحظه ای سکوت بر قرار شد سپس پیکر سه تن از مرگخواران که از همه به لرد نزدیک تر بودند بر روی زمین افتاد . بقیه مرگخواران با نگرانی نگاهی به هم کردند . لرد دوباره چوبدستیش رو بالا گرفت تا عده بیشتری رو نفله کند که مرگخواران باقی مونده سریع به سمت پاچه های لرد هجوم بردند و با بیشترین شدت ممکن شروع به خاراندن پاچه های ایشان کردند .
لرد که یکم حال اومده بوده دوباره چوبدستیشو در جیبش گذاشت و گفت :
- من میخوام یکی رو شکنجه کنم حالا .
ملت مرگخوار
لرد با دیدن وضع مرگخوارانش با خشانت تمام پاچه خواری ها را نادیده گرفته و چند آواداکدورای دیگر نصیب مرگخوارانش کرد . ناگهان صدایی از دور شنیده شد .
- یه نفر نزدیک دژه . یه نفر داره به دژ نزدیک میشه !
ملت مرگخوار با تعجب به هم نگاه کردند .
لرد : ایول چه توهمی ! یه نفر برای شکنجه پیدا شده .
پیتر که از اینکه دیگه قرار نیست زیر خشانت لرد لگد مال بشود از خوشحالی صدایش میلرزید گفت:
- نه سرورم توهم نیست . صدا از برج دیده بانیه . مثل اینکه بالاخره یه نفر برای شکنجه پیدا شده .
لرد چند لحظه فکر کرد تا مفهوم این جملات رو از درون درک کند سپس بلافاصله بعد از درک کردنش دکمه ای رو در کنار تختش فشار داد . ناگهان دیوارهای دژ به کناری رفتند و منظره بیرون رو به نمایش گذاشتند ، سپس دوربین یه چشمی بزرگی از سقف پایین آمد .
ارباب لرد کبیر دوربین رو به چشم زد و با دقت به بیرون نگاه کرد .
... دوربین روی منظره بیرون زوم کرده...
پیرمردی با ریشی بلند در زیر سایه درختی نشسته و داشت چیزی رو میخوند .
لرد که فکر میکرد دارد اشتباه میبیند یه بار چشماش رو مالوند و دوباره به دوربین خیره شد . اشتباه نمیکرد آن شخص مجهول همان دومبول معلوم الحال بود .
لرد
پیتر که از قیافه کج و کوله لرد که کج و کوله تر میشد به وجد اومده بود گفت:
ارباب چی دارین میبینین ؟
لرد : هوووم عجیبه اون یارو دومبول خودمونه . سریع برین بگیرینش بیاریینش توی دژ یکم شکنجش بدم .
پیتر : قربان به نظر شما امکان نداره این یه تله باشه ؟
لرد : هان ؟
پیتر که ترسیده بود با احتیاط گفت :
- آخه دومبول که اینجوری ....
بلافاصله دست لرد به سمت جیبش رفت .
پیتر با وحشت اضافه کرد :
- نه قربان الان دومبول رو میارییمش !
پیتر اینو گفت و قبل از اینکه به صورت آستکبارانه ای کشته شود از اتاق لرد بیرون رفت .

چند لحظه بعد .

دروازه های دژ باز شدند و عده ای از مرگخواران سوار بر جارو و توپ و تانک و اسب و قالیچه و ... راهی مکانی شدند که آلبوس به صورت مشکوکیوسی در آنجا اقامت داشت .....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/26 9:41:19
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: پنجشنبه 14 اردیبهشت 1385 04:57
نمایش جزئیات
آفلاین
جنگ به هیچ وجه تمام شده اعلام نمی شه!
برای خادمان سایه جنگ تا پیروزی نهایی ادامه خواهد داشت!

بعد از تلاش مذبوحانه برای تصرف دژ ِ مرگ ، روز های جهان جادویی سیاه تر خواهد شد!

ارتش سیاه از استحکامات خودش خارج شده و مه ِ هراس بی پایان بر همه ی قلمرو ی جادو خواهد لمید!

خیانت خادمان گذشته ی لرد سیاه ، و صف کشیدنشان زیر پرچم ذلیل وزارت سحر و جادو بخشوده نخواهدشد!

پیش به سوی دفتر پیام امروز و جادوگر تی وی! جادوی سیاه بر همه ی ذهن ها حاکم خواهد شد!

ارباب ِ تاریکی ها!
نواده و تنها باز مانده ی ی شکوه ِ لرد سالازار اسلیترین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کلازیوم ِ سیاه ( قتل گاه جادوگران سفید)
ارسال شده در: چهارشنبه 13 اردیبهشت 1385 20:00
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد عزیز من رو به عنوان یک یار کوچک قبول کن
-----------------------------------------------------------------------
روزي باراني بود, ابرها مي خراميدند,تماميه حيوانات در پناه گاههاي خود پناه گرفته بودند,هيچ موجود زنده اي در آن محيط نبود به غير از 2 جادو گر يکي با شنل اي مشکي و ديگري شنل اي سبز و سفيد من (جرج ويزلي)در گوشه اي از يک درخته پوسيده به صورتي که کسي به وجود من پي نبنرد در حال نظاره صحنه وحشت ناک بودم .در سمت راست مرد شنل سياه( يا همان اسم اش را نبر) در سمت چپ مردي با شنل اي سبز و سفيد که کسي به جز سروس اسنيپ نبود, به نظر مي آمد از نظر خود نسبت به (اسم اش را نبر)بر گشته و به جبهه سفيد بازگشته است و حال در مقابل بزرگترين و قدرتمند ترين جادوگر جهان ايستاده.آنها در حال ردو بدل حرفهايي بودند که در يک لحظه نوري سبز از سمت (اسم اش را نبر) به طرف اسنيپ حرکت کرد و با برخورد به اسنيپ او را چندين متر آن طرف تر انداخت.من که متعجب بودم اسنيپ با آن قدرت در اول مبارزه نقش زمين شده ,بدونه فکر و بدون اين که بدانم چه کار مي کنم دويدم و با فريادي گفتم :درود بر لرد سياه با قدرت بي نهايت
لرد با صدايي که هاکي از عصبانيت بود جواب داد:تو اين جا چه مي کني مگر به تو ماموريت نداده بودم که شربت تغییر شکل را به هری بخورانی
من سرم را به زير انداختم و با ناله اي گفتم:ارباب من رو ببخش کاری از دستم بر نیومد
در حال التماس بودم که احساس کردم گرمای شدیدی به پشتم برخورد کرد و مرا به چند متر آنطرفتر نزدیک پای لرد انداخت سعی می کرد حرفی بزنم ولی تمام بدنم بی حس بود فقط می توانستم فریادها را بشنوم (اواداکداورا......)
لرد با ضربه ای که به شانه اسنیپ نشانه رفته بود خود را به عقب انداخت و از روی زمین به اسنیپ ورد های مرگبار پتاب می کرد اسنیپ هم تا سومین ورد را جاخالی داد و دو فرد را به سوی لرد پرتاب کرد که لرد هر دو ورد را دفع کرد صورت لرد پر از نفرت شده بود و چشمانش از حالت عادی خارج شده بود و به رنگ قرمز و سیاه در آمده بود ,اسنیپ هم با غیافه ای که از ترس و به رنگ گچ در آمده بود در حال پرتاب ورد بود اما هیچ کاری را از پیش نمی برد. در حال نظاره بودم که شخصی با ردای سفید و نورانی وارد شد.باورم نمی شد دارم درست می بینم یا خوابم او کسی نبود به غیر از آلبوس دامبلدور بزرگ ترین جادو گری که قدرت مبارزه با لرد را داشت.
او با تبسمی رو به اسنیپ کرد و گفت:کنار به ایست
------------------------------------------------------------------
ادامه دارد انشاالله

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هریپاتر را هنوز هم دوست میداریم
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: چهارشنبه 13 اردیبهشت 1385 19:28
نمایش جزئیات
آفلاین
این جنگ رسما در همین جا به پایان رسید !!

دوستان توجه کنند که این موضوع جنگ رو ادامه ندهند ...
جنگی بود که به دلیل اختلاف زمانی زياد بین اخرين جنگ تا امروز از طرف اعضای سفید تصمیم گرفته شد برگزار بشه تا این تاپیک از این حال و اوضاع خارج بشه و اعضای محفل در کنار وزارت به دژ مرگ حمله کردند و بعد از یک جنگ خوب این تاپیک به روال گذشته خودش باز خواهد گشت !!
با تشکر از تمامی دوستانی که در جنگ شرکت کردند و رول زدند .

ادامه هدایت این تاپیک برعهده لرد سیاه خواهد بود ...




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.