جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

30 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
27 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: چهارشنبه 24 خرداد 1385 14:52
نمایش جزئیات
آفلاین
درون حذب ..

سرژ و ققي با خوشحالي وارد دفتر حذب شدن ..
سدي و ادي با خوشحالي و به اين شكل از اون دو نفر استقبال كردن !
سدي و ادي به اين شكل : شنيديم يه سري خبر تاپ سكرت ( top secret ) خفن از خوابگاه مديرا دارين !
سرژ : آره سدي جون .. ما مشاهده كرديم !!
سدي : خب بعدش !
سرژ : خب مشاهده كرديم ديگه بعدش چي شد ققي !
ققي : نيدونم !!!

ادي و سدي : پس اين چيه، ها ...

اینطور شد که دو تن از بنیان گذاران حذب با خوشحالی از این مشاهده ها به سمت حذب به راه افتادند!



سرژ و ققي :


درون خوابگاه مديران ...

جلسات خوابگاه مديران مانند هميشه منظم و با حضور تمام مديران ! در حال برگزاري بود ..
هري : موضوع جلسه امروز ...براندازي حذب !
پيشنهاد هارو ارائه كنين ..
كريچر : من يه پيشنهاد خوب دارم ارباب !!
هري : بگو جن خونگي عزيز وبمستر .. بگو !
كريچر : خب اول مي جنگيم ... دو حالت داره يا مي بريم كه احتمالش ضعيفه يا مي بازيم ... اگه باختيم يه دسترسي به ناظر وزارت مي ديم بره باهاش حال كنه .. بعد تاپيكو پاك مي كنيم مي ندازيم تقصير ناظر فروم مربوطه !!!!!
هري : نظرتون چيه !
ولدي ( كرام ) : موافقم !
ريموس : موافقم !
هري : خوب خوبه مث اينكه همه موافقن !! مونا تو نظري نداري !!
موناليزا : نه هري جان من دارم da Vinci code نگاه مي كنم !
هري :



درون حذب ..

سرژ و ققي هنوز در اين حالت :‌
سدي : ادي جون پاشو مث اينكه خودمون بايد بريم خوابگاه مديران !
ادي : بريم سدي جون !
سدي : ققي دست به چيزي نزنيا .. باشه گلم !
ادي و سدي به طرف خوابگاه مديران حركت كردند، غافل از اينكه يه لشكر مدير در حال نزديك شدن به حذبي بودند كه سرژ و ققي در آن تنها بودند !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 خرداد 1385 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
پشت در خوابگاه،

_هی سرژ ، تو چیزی می شنوی؟
_نه ققی، تو چطور؟
_من که هیچی نمی شنوم!بیا بریم پشت بنجره ، شاید باز باشه.
_آره راست می گی بریم.آخ!!!!
_چیه؟چته بابا داد میزنی ، میخوای همه رو خبر کنی؟
_پات رفت رو ریشم!ببخشید

پشت پنجره:

_سرژ هری رو نگاه کن چجوری بهش نگاه می کنه!
_آره!انگار خیلی ازش می ترسه.چه توهمی!
_آره!نگاه کن.داره در می ره!چه خنده دار!
توی خوابگاه هدویگ افتاده بود دنبال هری و سعی می کرد با نوک سوراخش کنه!
_ببینم تو چطور جرات کردی خودتو خدا بدونی؟خجالت نمی کشی؟دو روز پیشت نبودما!نگاه کن چه دوری ورداشته!
_باب یه خورده آرومتر!عجب جغد بی جنبه ای هستیا تو!ولم کن دیگه!
در اتاق باز شد و کوییرل داخل شد.
_هی کوییرل بیا اینو از من دور کن.دو ساعته داره منو می دوونه!
کوییرل می پره و سریعا هدویگ رو رو هوا می گیره!
_ولم کن بزار حقشو بزارم کف دستش.واسه من دور برداشته.دفعه آخرت باشه پاتو می زاری رو سیم سرور.خودم پدرتو در میارم
ققی و سرژ پشت پنجره دارن با دوربین عکس می گیرن!
_عجب سوژه ای سرژ.خداییش کارش درسته!
_ایول.باهاش حال کردم.ببین چجوری داره حالشو می گیره!
در خوابگاه دوباره باز شد و کریچر داخل شد.
_هی کریچر بدو اینو از من دور کن.سریعا هم اون منو رو بیار می خوام حذف شناسه بکنمش!
_د کوییرل ولم کن من بزنم اینو سوراخ سوراخ کنم دیگه منو تهدید ن کنه.کریچ دست به اون منو بزنی خودم خفت می کنم!
کریچر با ترس و لرز به سمت منو می ره و اونو برمیداره و برای عله میاره.عله با لرزش خفیفی منو رو می گیره و سریعا یه دکمه رو روش می زنه.
پاق و بعد هدویگ ناپدید می شه!
_ارباب شما که این کارو نکردید؟میدونید که چقدر خطرناکه.
_نه کریچر.فقط چند روزی بلاکش کردم.من خدا ام!
صدایی توی مغز عله پیچید:
"بچه پر رو بازم خودتو خدا می دونی؟اگه فکر کردی تو این چند روز دست از سرت بر می دارم کور خوندی!همه جا مختو می خورم!
عله سرشو میون دستاش می گیره و می دوه و دور خودش می چرخه!
_خدای من...دست بردار!
سرژ و ققی همچنان پشت پنجره به ریش هری می خندن و واسه خودشون کلی حال می کنن!
_سرژ بریم به همه خبر بدیم!یه خبر ناب برای اعضای حذب!
_آره ققی!تو راست می گی.خیلی خبر خوبیه.چه توهمی!آخ!!!
_باز چی شد؟
_باز پات رفت رو ریشم.اگه یه میلیمتر ریشم کوتاه بشه تک تک پراتو می کنم!
_خوب بابا...بی جنبه
و اینطور شد که دو تن از بنیان گذاران حذب با خوشحالی از این مشاهده ها به سمت حذب به راه افتادند!
.......................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 خرداد 1385 13:45
نمایش جزئیات
آفلاین
- ابااااااااااااااااااااب! ارباااااااااااااااااااااااااااااااااااب!
- "چته ويكتور؟"
- ارباب! ارباب! شنيدي؟ شنيدي سوسك برگشته؟
- "وييييييييييييييييييييييييييييييكتور! وييييييييييييييييييييييكتور!"
- بله ارباب؟
- "شنيدي؟ شنيدي سوسك برگشته؟"
- چي قربان؟ برگشته؟ باورم نميشه! اما... مگه ميشه؟ ما پرتش كرديم بيرون... خودم اين كار رو...
- "اين يعني تو باز هم كارهات رو خراب كردي ويكتور. ازت قطع اميد كردم."
- قربان... قربان... تو رو خدا... نه! من به اين شغل احتياج دارم! نه قربان! نه!
- "كويـــــــــــــــــيرل! بيا اين رو جمعش كن!"
- قربان! قربان! خواهش مي كنم! خواهش مي كنم! من به شما...
اما كوييرل اجازه نميده كه ويكتور حرفش رو كامل كنه! با يك لگد پرتش مي كنه بيرون!
از پشت در صداي گنگ ويكتور به گوش ميرسه: من بر ميگردم...

دو ساعت بعد
- " كوييرل! كوييرل!"
كوييرل نفس نفس زنان از راه مي رسه!
- بله قربان! بله قربان!
- "كجا بودي 2 ساعته دارم صدات مي كنم. بدم پرتت كنن بيرون؟"
- قربان! قربان! هر چي زور مي زدم... آخه گلاب به روتون مســـتراححح...
- "بسه ديگه! تازه ناهار خوردم!"
- من مي تونم برم قربان؟
در اين هنگام كريچر با چشم هايي قرمز و قيافه اي شيطاني از گوشه ي تاريكي از اتاق خارج شده و از مثل بختك مي افته روي كوييرل (نه كه واقعا بيفته! يعني بهش گير ميده!) : صـــبـــر كن كوييرل! عمامه ات رو بردار...
- تو به چه حقي به من دستور ميدي كريچر؟ بزنم...
- "كوييرل! بهت گفت عمامه ات رو بردار!"
كوييرل كه از صحبت هاي ارباب داره به لرزه مي افته دنبال راه فرار مي گرده كه كريچر خودش رو ميندازه روش! (اين دفعه ديگه واقعا افتاد!) و در يك عمليات انتحار عمامه رو ميداره...
- اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا !قربان! قربان! اسمشو نبر!
ارباب نگاهي خشمناكانه به كوييرل ميندازه كه ولدمورت رو زير عمامه اش پنهان كرده!
- "ولدمورت؟ تو اينجا چي كار مي كني؟"
- من كه گفته بودم بر مي گردم!
اما اين صداي ولدمورت نبود! صداي كرام بود!
- "ماااااااااااااااااااااااااااا!"

---
ميدونم قضيه يك كمي قديمي است! فعلا چيز جديدتري به ذهن خوشگلم خطور نكرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پس از هجده سال حبس به سبب ارتکاب جرائم جنسی، به میان شما بازگشته‌ام...
مفهومي ترين رول در تاريخ بشر
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 خرداد 1385 11:38
نمایش جزئیات
آفلاین
سرژ و ققي در خيابان هاگزميد قدم ميزدند و خيلي هم كسل بودند

ققي:من حوصلم سر رفته...
سرژ: منم حوصلم سر رفته..دلم گرفته...همه چيز مسخره شده ، احساس پوچي در چاه شكمم ميكنم...من برم خودكشي كنم
سرژ چوبسدتيش رو بالا مياره تا به خودش اوداكداورا بزنه كه كوييرل از كنارش رد ميشه و براي همين انتهاي دستار كوييرل به بستني سرژ ميخوره و بستني سرژ ميافته روي زمين و سوسك هم كه در نزديكي بود ميپره رو بستني و شروع ميكنه به خوردن!!
هري پاتر از دور به طرف كوييرل ميره (مكالمات رو سرژ و ققي نميشنون)
هري: من هميشه تورو بهترين استاد ميدونستم ، من واقعا از اين قدرت تصميم گيري تو خوشم مياد كه سر خود تصميم گرفتي بستني سرژ رو بندازي واقعا افرين!!مدير بايد قدرت تصميم گيري داشته باشه مثل تو
كوييرل:چي من؟ سرژ؟ بستني كيه؟ ...
هري:شكسته نفسي نكن...حالا بيا اين شكلك كله گاو رو بچسبون به يكي از اين ديوارها
و دور شدند

سرژ:من ميگم اين مديرا با ما لجن ..مگه نه ققي؟
ققي: اره منم موافقم!!

جلسه مديان در خوابگاهشون

هري: همه مديران انجمن گوش كنن ، شما بايد هر هفته يك پست در رول بزنيد مهم نيست كه خوب باشه يا بد ، مهم اينه كه دهن ملت رو ببنديد..شيرفهم شد؟
همه:بلههه

بوووم
در خوابگاه منفجر ميشه و همه به گوشه اي پناه ميبرند
ققي و سرژ و سدريك شيرجه ميزنن تو خوابگاه ، جنگي سخت بين حذب و مديران در ميگيره و سه نفر حذبي تمام مديران را با طناب هاي جادويي بستند

كرام:اقا اين چه وضعشه مگه قرار نبود طرف مقابل رو هم قوي نشون بديد شما فقط خودتون رو قوي نشون داديد مارو ضعيف كرديد ...

ققي:ههووم..راست ميگه ها..باشه پس شما قوي هستيد

تمام مديران به دليل قدرت بسيار كه ناگهان دريافت كردند طناب هارا پاره كردند و پرهاي ققنوس را كندند و و سرژ را از ريش اويزون كردند و از خون هاي جاري شده از سدريك ديگوري درياچه ها درست شد!!

ققي در حالي كه از سردي بي پر بودن ميلرزيد:اقا مگه نبايد متعادل باشه؟ چي كار دارين ميكنين؟اينجوري فقط شما قدرت داريد ما ضعيفيم كه...بايد متعادل باشه

كرام:همينه كه هست..حرف نباشه

(براي فهميدن اين پست به نحوه برخورد رجوع كنيد)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: دوشنبه 15 خرداد 1385 19:10
نمایش جزئیات
آفلاین
روزی کفتری مدریکی را در خواب دید
فکر بکری به مخش زد و زود پرید

ققی با شمشیری بران، آمد به سوی مدیر دوان دوان...
در خوابگاه را باز کرد...همه را به دقت بر انداز کرد...

ساحری بوقی نام رو تخت فتاده بود...
مثل سانتور مثل اسب خوابیده بود...

چو شمشیر ققی از غلافش خارج گشت
ز شانس بد ققی چشم هری باز گشت

و هری بگفت:...
از عمر من هرآنچه هست بر جای بستان و به عمر ساحر افزای...

و گردن خود را در مقابل ققی خم آورد تا ققی سر او را به جای ساحر بزند...

ققی نیز مشغول آنالیز پاتر و ساحر بود...و به این نتیجه رسید که مرگ ساحر زجر آورتر است برای پاتر ...
ققی شمشیرش را بالا آورد تا گردن ساحر را بزند که کسی از پشت لگدی به او زد و او از خوابگاه مدیران به بیرون پرت شد....
--------------------------------------------------------------------------------
سرژ در حالی که چوبدستیش تو دستش بود پشت ققی سوار شده بود و به طرف خوابگاه مدیران حرکت می کردن...
سرژ و ققی رفتن و رفتن و رفتن تا رسیدن به پنجره خوابگاه...
و منتظر بودن تا اون ساحر وارد شه تا گردن اونو بیخ تا بیخ ببرن...
نیم ساعت بعد پاتر در حالی که یه چیز دراز دستش بود همراه کوییرل وارد خوابگاه شد...
و از کیسه ی مشکلی یه منقل بزرگ که حداقل 12 تا مدیر دورش جا می شدن بیرون آورد...
و با کوییرل شروع به صحبت کرد...
ققی:خیلی دوست دارم بدونم چی میگه...یعنی می خوان چیکار کنن...
سرژ:حرفا رو ولش مشخصات ساحره رو بگو...
ققی:مشخصه خاصی نداشت فقط با چادر خوابیده بود...
سرژ: خوب الان ممکنه 700 نفر با چادر بیان تو...
ققی:من نشناختمش سرش اونوری بود...
سرژ: وای اون مواد مخدر در اورد...
ققی و سرژ پی بردن پس از اینکه پاتر که قول داده بود به نمید سراغ این چیزا نره حالا داشت دوباره مواد می کشید....
وااااااااااااااای مواد...
ققی:به نظر من عکس بگیریم...تو ببر یکیشو واسه پیام امروز تیتر جنجالی بزن منم می برم می دم یه نسخه شو به نمید...
و ققی از صحنه تریاک کشیدن پاتر و کوییرل عکس گرفتن...
که وسطای کار ریموسم اومد...و با قیافه ای عصبانی با پاتر صحبت کرد بعد پاتر یه چیزی گفت و لبخندی رو لب ریموس نشست و اونم اومد کنار منقل...(ما پشت پنجره ایم حیف شد نفهمیدیم چی گفتن)
ققی: ای دل نا غافل دست همشون تو یه کاسه س حیف که وقت نیست بزن بریم...
ققی و سرژ تا برگشتن برن دیدن ولدی وایستاده و داره اونا رو نگا می کنه...
ولدی:
ققی:
سرژ :
و تو یه حرکت ولدی ققی و سرژ و رو تو گونی کرد و دوربینم از دست ققی گرفت...
بوم
زمان نا معلوم ولی معلومه که یه چند ساعتی از اون ماجرا گذشته...
سرژ:آی سرم...درد میکنه سرم...
ققی:منم سرم درد میکنه...ما کجا بیدیم...
ققی نوک زد به در کیسه رو باز کرد و ققی و سرژ سرشون رو آوردن بیرون...
آفتاب طلایی صبح بهاری تو چشم ققی و سرژ می زد...اونا توی یه سطل آشغال وسط دیاگون بودن...
سرژ:اوه اوه صبح شده...من کلی کار داشتم...ای ولدی نامرد نمیگه اینجوری زد ممکن بود ما بمیریم...
ققی: اینجارو...
عکسی روی دیوار از سرژ و ققی بود که رو به روی هم کنار منقل بودن
و زیر عکس نوشته بود...
معتادین میادین جادوگری...زنده 1000$ مرده 500$
سرژ:ای نامردا...کله ما رو گذاشتن اینجا...بدو بریم تا ملت نریختن بیرون در بریم که ما رو ببینن میفتن دنبالمون...
ققی:الانم خیلی زود نیست...اینجارو...
4 5 نفر که اعلامیه رو دیده بودن به سمت ققی و سرژ حمله ور شدن...
ققی:بپر پشتم بریم...
سرژ:عجب شانسی آوردیم...

سرژ و ققی به طرف خونه ی ققی(سوراخ سالازار) رفتن تا اونجا برای گرفتن یه حال اساسی تصمیمی جدی بگیرن...

سرژ:من دیگه نمیام...
ققی:باشه خودم می رم رفیق نمیه راه...

و ققی دوباره به خوابگاه مدیران نزدیک شد و دیدی که پنجره بازه و تصمیم گرفت قبل از این که کسی بفهمه بره تو و زیر یکی از تخت ها قایم شه...
و با سرعت به سمت پنجره پرواز کرد...
که یه دفه پنجره بسته شد و نوک ققی تو چوب پنجره گیر کرد
و ثانیه ای بعد پاتر اومد پشت پنجره و بلخند احمقانه ای به ققی زد
نیم ساعت پنجره باز شد
و ولدی در حالی که سرژ رو از ریشش گرفته بود... آورد و ریش سرژ و لای پنجره گذاشت و پنجره رو بست و سرژ از ریشش آویزون شد...
ققی هم خواست بگه قوهاهاها که دید نوکش تو پنجره گیر کرده...
سرژ:آی پدرم در اومد...ققی به نظرت چه جوری در بریم...
و ققی به خاطر نامردی سرژ نگاه اسف باری به او کرد
شب فرا رسید و چون هوا سرد شده بود نوک ققی منقبض شد و باعث شد تا نوکش از چوب در بیاد...
سرژ:ققی می دونی من تو رو خیلی دوست دارم...منم در بیار واست جبران می کنم...
و چون نامردی تو مرام ققی نبود ریش سرژ رو از همون جا قیچی کرد و سرژ از طبقه دهم به سمت زمین ول شد
ققی:قوهاهاهاها
و برای اولین بار ققی و سرژ معنی هرکه با مدیران در افتاد ور افتاد رو تجربه کردن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: دوشنبه 1 خرداد 1385 17:24
نمایش جزئیات
آفلاین
چند روز ماقبل قبل در خوابگاه مدیران

تمامی مدیران در جلسه ارزشی روز ...(محرمانه) دور هم جمع شده بودند.کریچر مشغول وصله کردن لباس کهنه ای بود که بدور خود پیچیده بود.باک بیک در حالیکه با چنگالهاش بدنش رو تمیز میکرد به مونالیزا خیره شده بود.
باک بیک:به به دست سازندش درد نکنه.چی خلق کرده.چی میشد این رولینگم ما رو با چند تا جک جونور دیگه قاطی می کرد بلکم یکی هم به ما یه نگاه میکرد.
مونالیزا:هی باکی چیکار میکنی؟همه کک مکاتو ریختی روم.بیچاره لئوناردو الان داره تنش تو گور می لرزه.
ریموس که نگران بنظر میرسه از اون سر میز فریاد میزنه:بابا پس این جلسه چی شد؟امشب چهاردهم ماهه ها! من زودتر باید خودمو به جنگل ممنوعه برسونم که یه وقت خطری برای کسی ایجاد نکنم مخصوصا برای عالیجناب.
کرام:اهم اهم بله وارد شور میشویم.یعنی چیزه جلسه رو با نام مرلین آغاز میکنم .بفرمایید
هری:هوووم میبینمکه تمام لرد ولدرمورتها نیومده رفتی میشن جریان چیه؟یعنی کسی جرات روبه رویی با من رو نداره؟؟؟
کریچر:پسره خجالتم نمیکشه هی از خودش تعریف مکنه.معلومه که کسی جرات نداره باهاش رو برو بشه از بس که معروفه.یه خال بهش بیوفته دامبل با اون ارتشش ...
هری:کریچر چی داری با خودت میگی؟یا بلند بگو که همه بشنون یا برت میگردونم به آشپزخونه.
کریچر:کریچ هیچی نگفت کریچر فقط داش از ارباب تعریف میکرد میگفت که چون لرد میدونه نمیتونه با ایشون مبارزه کنه هی هوراکراس عوض میکنه ...
کرام:کافیه دیگه.من فکر میکنم علتش فقط کمبود نیرو باشه.اینطور که شنیدم یه لرد جدید دراهه که خیلی سرعت عملشم بالاست.
هری پاتر:هووم کیه؟
مونالیزا که همچنان محو تماشای زیبایی خودش شده بود دستی بر مژگانش میکشه تا خاک روی اون را پاک کنه و بعد میگه:فقط یه نفر اینو میدونه
همه نگاهها به انتهای میز در جایی که مردی با دستاری بنفش رنگ در حالی که با خودش به آهستگی حرف میزنه میره.
کوییرل:(با خودش) آخه نمیشه غیر ممکنه همه میفهمن منو تبعید میکنن سمتمو ازم میگیرن مجسممو میشکن درسته ولی...ام سلام
همه:خوبی کوییرل؟
کوییرل:بله ممنون داشتم با خودم مشورت میکردم
ریموس: تا باشه از این مشورا.حالا چی میگفتی؟
هری:مهم نیست خب تو هم یه چیزی بگو
کوییرل: در چه مورد؟
باک بیک:لرد جدید
کرام:شنیدیم این بار قراره یکی قدرتمند تر از نفرات قبلی بیاد.درسته؟
کوییرل:من من نمی دونم.شاید.راستی من دسترسی به قسمت... رو ندارم اگه یه وقت مشکلی پیش بیاد چیکار کنم.اگه شما ها نباشید؟
هری:هوووم چند روزه دارم در موردش فکر میکنم فکر کنم بهتره دسترسی شما هام مثل بقیه باشه.کریچر تو اینکارو بکن
کریچر:همش به من دستور میده آخه چقدر من کار کنم.اه خجالتم نمیکشه من جای پدر جدش سن دارم بازم...
هری:تموم شد؟
کریچر:الان انجام بدم؟این پسره با اینکه عینک داره انگار اصلا نمیبینه من کارای مهمتری هم دارم مثل وصله کردن لباسم.ها؟چشم ارباب.الان ارباب
کوییرل:(با خودش) ایول درست شد.حالا میتونید به اونجا دسترسی داشته باشی.چی؟یه قربانی میخوایید برای هوراکراس جدیدتون.کی؟شوخی میکنید حتما.آخه اون باشه باشه الان
تمامی مدیران در حال بحث در مورد اتفاقی هستند که چند دقیقه پیش افتاد.
کرام:آخه هری من چرا باید هم شان یه جن خونگی اونم مثل کریچر باشم.چطور دلت اومد؟آخه اون گرگینه اگه وب مستر باشه برای اعضا خطرناکه امشبم که چهاردهمه جو میگیرتش میره همرو گاز میگیره ها.از ما گفتن...
هری احساس عجیبی داشت.جای زخمش یه دفعه شروع به سوزش کرد با دو دستش محکم روی علامت صاعقه مانند در بالای ابرویش فشار داد.
مدیران: قربان چی شد؟نکنه...
کوییرل آروم آروم در حال باز کردن دستار، از روی سرش بود.بلند میشه و به سمت هری پاتر میره.
کرام:ای خائن تو لرد جدید رو با خودت حمل می کنی.نه اجازه نمیدم به علیحضرت صدمه بزنی.آوا دادک...
آواداکداورا
نوری سبز رنگ به بدن کرام برخورد کرد و او را با شتاب بر روی زمین انداخت.
هری به سرعت شنل نامرئیش رو روی خودش میندازه و سوار بر باک بیک از اتاق خارج میشه.
کوییرل:قربان میتونستید اونم بکشید.پس..
ارباب لرد ولدمورت کبیر: نه لازم نیست فعلا به بدن این کرام نیاز داشتم تا از وجود تو خارج بشم.در ضمن برای ساخت یه هوراکراس جدید یه قربانی کافیه.لوهاهاها
کوییرل:قربان بهتره قبل از اینکه شناسه کرام بسته بشه به خودتون دسترسی زوپس رو بدید و اونو به هوراکراس تبدیل کنید.
ارباب لرد ولدورت کبیر:حتما و بعدش ارتشی از مرگخواران خواهم ساخت تا این سفیدها معنی اتحاد رو درک کنند.لوها ها ها...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: پنجشنبه 28 اردیبهشت 1385 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
مدیرها: شما؟!!
-برين بيرون ، همه تون رو ميگم ، نميخوام تا چند ساعتي ببينمتون

همه با تعجب به اعلي حضرت نگريستند ، كسي كه تا به حال او را اين چنين نديده بودند ،‌كسي كه همواره با زنجير كردن مديران به تختخوابهاي چوبي و عذاب آور از خروج آنها از آن خوابگاه مقدس جلوگيري مي كرد چرا كه اعتقاد داشت هر كدام از آن موجودات پست مي توانند راز ورودي را بروز دهند ..به هيچكدامشان اعتماد نداشت ..حتي به ريموس كه چون غلامي سر به زير در همه كارها پيش قدم بوده و با ميل ارادي خود البته با كمي تهديد هميشه در كنار او بود....نگاه مديران به زني افتاد كه همراه اعلي حضرت وارد خوابگاه شده بود ..او يك وب مستر نبود ، مدير هم نبود و حتي عضو ايفای نقش هم نمي نمود ..پس چطور به آنجا آمده بود؟ آن هم با اعلي حضرت ...زن نگاه تمسخر آميزي به تك تك مديران گذشته و وب مستران كنوني انداخت ..سردي نگاهش به برندگي خنجري بود كه بر قلب تك تك آنها فرو مي رود ، موهاي بلند مشكيش نيمي از صورتش را پوشانده بود ولي از همان نيمه تاريك صورتش ميشد انزجار و نفرت را حس كرد ..سر گوني را با يك دست نگاه داشته و با دست ديگرش به آرامي موهاي اعلي حضرت را نوازش مي كرد ..وقتي مديران همچنان حيرت زده در اتاق باقي مانده و قدم از قدمي بر نمي داشتند به آرامي جلو آمد ..گويي پرواز ميكرد و دنباله لباس بلند سفيدش در هوا پيچ و تاب ميخورد ، بالاخره به حرف آمد و با صدايي به همان سردي صورتش گفت :
-دستور اربابتون رو نشنيديد؟‌ خيلي سريع اين اتاق رو ترك كنيد و تا وقتي بهتون دستوري داده نشده برنگرديد ..حالا
با اين فرمان همه وب مستران به ترتيب و تك به تك از اتاق بيرون رفتند ،‌گويي نيرويي نامرئي و قوي آنها را به جلو و بيرون از خوابگاه هدايت ميكند ،‌در آخرين لحظات وقتي كوئيريل كه آخرين نفر بود از اتاق بيرون مي رفت از سر كنجكاوي به عقب نگاه كرد ، چشمهاي زن بر روي او خيره مانده و با درخششي سرخ مي درخشيد ..كوئيريل جادوي سياه اربابش لرد ولدمورت را پيش از بسته شدن در بر روي خود حس كرد ، او تنها كسي از جمع وب مستران بود كه مي دانست دختر همراه اعلي حضرت كيست.

در خوابگاه

هري لبخندي به پهناي صورتش به دختر زد ، گوني را از دست او گرفت و به طرف ديگر اتاق حركت كرد ، فكر خبيثانه اي كه ذهنش را پر كرده بود يك لحظه هم از جلوي چشمانش كنار نمي رفت ، حالا مي توانست به يك كاربرعضو كه در معرض حذف شناسه شدن بود قدرت خود و منوي مديريتش را ثابت كند..اين بار خودش دست به كار مي شد و به آن بي عرضه هاي بيرون اتاق ثابت مي كرد كه قدرت زوپيس چقدر است ،‌ماه ها وقت صرف كرده بود و حالا نتيجه عملش را مي ديد ، امكان ويژه ماژول جديدش را بر روي او امتحان مي كرد ..كسي كه منتظرش بود ... در همين لحظه برخوردي را بر پشتش حس كرد ، گويي دستهايي نامرئي او را نوازش مي كردند و به دورش ميپيچيدند، زمزمه آرامي را در زير گوشش حس كرد و لحظه اي بعد كه برايش چون بلنداي ابديت طول كشيد بر روي زمين افتاد ...دختر بالاي سرش ايستاده بود و با چشمهاي درخشانش به او مي نگريست ..چوبدستيش هنوز لرزش طلسم لحظاتي قبل را نشان مي داد ..هري خشك شده بود و با دست و پايي قفل شده توان هيچ حركتي را نداشت ،‌فقط مردمك چشمانش با سرعتي سرسام آور حركت مي كردند و وحشت دروني او را بروز مي دادند . زن با صدايي گوش نواز كه احساسي آشنا را در هري بر مي انگيخت گفت :

-انتظار اين حركت رو نداشني پسرم؟ وردهاي بي كلام رو كه فراموش نكردي؟

هري در جا خشك شد ، ولي در همون لحظه چيزي در درونش به او ياد آوري كرد كه چند خط بالاتر با طلسم بي كلام پتريفيكوس توتالوس خشك شده ، تنها كاري كه ازش بر مي اومد اين بود كه اون قيافه رو به خودش نگيره و سعي كنه آرامشش رو حفظ كنه ، هر چي باشه اون اعلي حضرت بود ،‌ملت از ارزشي و غير ارزشي اين پست رو ميخوندن و اين باعث بي آبروييش مي شد.

-منو كه فراموش نكردي؟ در خيلي از روياهات من رو صدا ميزدي؟ ميدوني خيلي وقت بود كه مي خواستم دوباره ببينمت ولي تا فرصت مناسب دستم نمي اومد نمي تونستم اين كار رو بكنم ، آماده اي عزيزم؟ نميخواي بگي ميخواستي با سيم سرورهاي مخفي شده در اون گوني دختره رو بزني كه ؟ تو مودب تر و سفيدتر از اين حرف ها تو كتاب معرفي شدي

هري نگاهش را بر مادرش ثابت نگه داشت ، حالا او به شكل واقعي خود در آمده و اندام روح گونه ش در هوا موج مي خورد ،‌موهايش ديگر به تاريكي شب نبود و همان رنگ قرمزي را داشت كه هري را به ياد عشقش جيني مي انداخت ، اگر جيني مي فهميد كه او براي امتحان روش جديد حذف كاربر يك كاربرعضو را به خوابگاه آورده با او چه مي كرد ؟؟ عرق سردي از پشت هري حركت كرد و از تصور اين موضوع چشمهايش را بست

ليلي كه با دقت حركت پسرش را كنترل مي كرد گفت : خب ، هري ، نه من وقت دارم ، نه تو ،‌نه ملت خواننده ، پستم هم زيادي طولاني ميشه ، يك چندتايي كروشيو روت مي زنم و بعد ازت ضمانت نامه مي گيرم كه ديگه فوران نمي كني و خسارات زيست محيطي و دمايي وارد نمي كني ، باشه گلم؟
هري سرش را به علامت مثبت تكان داد و موافقت خود را اعلام داشت... دقايقي بعد او كبود و سياه بر روي زمين افتاده و از وحشت ديدن شبانه جيني بر خود مي لرزيد

_________________________________________
خب چند نكته در مورد اين پست وجود داره
1- اون دختر ارزشي كه وب مستر به دلايل عللي اورده بود ميتونه گل دختر يا مهتاب شيطون باشه ، ميل خودتونه
2- اين پست در راستاي مرگخواري زده شده پس با ادامه اي مغاير با اين موضوع لطفا ادامه ندهيد
3- مسلما بر همگان واضح است كه ليلي بعد از انجام ماموريت خود را غيب كرده و رفته ، پس بيخودي دوباره واردش نكنيد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اونز در 1385/2/28 20:35:40
ویرایش شده توسط لیلی اونز در 1385/2/28 20:39:01
The Death Prophet is coming to U

Enemies of the heir beware
خوابگاه مديران !
ارسال شده در: شنبه 23 اردیبهشت 1385 12:47
نمایش جزئیات
آفلاین
**در تابلوی مونالیزا**

کرام: اینجا چقدر تنگه مونا!!..تو تویه این سوراخ موش چطوری زندگی میکنی؟!
مونا: اونو چی کار داری؟!...من فکر میکنم کسی که به قربان زنگ زد ویلیام ادوارد یا یه کسی مثل ویلیام بوده.
ریموس: ولی من اگر کوییرل رو الان اینجا نمیدیدم فکر میکردم کوییرل بوده!

ناگهان صدای کشیده شدن چیزی بر روی زمین خوابگاه شنیده میشه!!

کریچر: قربان تشریف آوردن!
و تعظیم بلند بالایی میکنه...در همین حین ریموس پس گردنی ای نثار کریچر میکنه!!

کریچر:د چرا میزنی؟
ریموس: قربان که تویه تابلو رو نمیبینه تو تعظیم میکنی!!

ناگهان صدایی از بلندای آسمان تابلو میاد...!
-من همه جا رو میبینم و همه چیز رو میشنوم....هوهاهاهاها!(بر وزن هری!)


ناگهان در یک حرکت انتحاری عله سبیل مونا رو میکشه و باعث میشه مدیرها بیفتن کف خوابگاه...

کریچر: آه قربان!...تشریف آوردین؟...گونی رو بدین خدمت من خسته میشید!
-بله ما اومدیم!!...نزدیک نیا!...به گونی دست نمیزنی!

مدیرها: شما؟!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی جدید: اسکاور
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1385 13:15
نمایش جزئیات
آفلاین
...سانسور شد

مديرا جلوي تابلوي مناليزا ايستادن و همگي دارن سر موضوعي مهم بحث ميكنن

مناليزا: كاري نداره كه...داوينيچي از بس متفكر بود فكر اينجاهاش رو هم كرد ، كافيه سيبيل منو با يكي از انگشتهاي دست چپ بكشي ، اونوقت پرت ميشي تو تابلو...
كوييرل: سيبيل نداري كه...
مناليزا:نه بابا...؟
و دست ميزنه به زير لبش ميبينه كه درسته سيبيل نداره
مناليزا:بگو چرا داوينچي ميگفت من يه چيزي كم دارم!!
ريموس:حالا چي كار كنيم؟
كرام:ميكشيم براش كريچ بدو قلمو بيار
مناليزا:نههه...

5 دققيه بعد
صداي شر شر مياد و هري از دري كه نويسنده پست قبلي يادش رفته بود بنويسه وارد ميشه

____
قدرت انحراف موضوع رو داشتي؟

با تشكر از پروفسور كوييرل براي ويرايش زيباشون و همچنين رسيدگي بجا و شبانه روزي مديريتي و تسلط كامل بر اوضاع نابسامان بيناموسي رول و سعي تلاش براي همگاني كردن گوني براي پوشش ساحره ها!! و همچنين حمايت هاي پشت صحنه و پشتيباني بچه هاي نوژن ساري و پيتزا خان خان و صاب خونمون آقاي مهندس خيلي با سواد و با كلاس ... ناز شصتت كوييرل..بازم تو پست من مانور بده دل مارا بسي شاد كن راستي وقت كردي فونت اون سانسور رو هم گنده كن همگان بفهمند

با آرزوي رول پلينيگ هر چه آموزش پرورشي تر و دور از بي حجابي...باي جيگر ...اوه فكر كنم الان جيگر سانسور شه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1385/2/19 14:57:36
ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در 1385/2/19 16:25:34
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: دوشنبه 18 اردیبهشت 1385 17:21
نمایش جزئیات
آفلاین
" درينگ ... درينگ ... درينگ ( صداي زنگ موبايل ورژن 1100 ! )
- الو
-- الو سلام عله جون خوبي عزيز !!
همه اندر كفن كه كدوم موجود زميني (‌ مخالف فرا زميني! ) جرئت كرده با عله اينجور صحبت كنه!
- سلام تويي .. چطوري؟
-- عزيز زنگ زده ام بهت بگم نگران نباش .. لازم نيست كسي رو بفرستي قزوين .. ميدم بروبچ برات يه منوي جديد بيارن !!
( او كيست ؟ آيا وبمستر سايت زوپس است ؟ آيا فرشته اي است كه مورد غضب قرار گرفته و به زمين رانده شده است ؟ ... جواب اين سوال تا لحظاتي ديگر داده نمي شود !!! ) !
- ممنون .. هميشه زحمتاي ما ميفته رو گردن شما !
-- قابلي نداشت ...
- باي !

ملت مدير : ‌‌ ( اين شكلك واقعا بيانگر حالات دروني تيم مديريت در اون لحظه نيست، شكلكي مناسب با اون لحظه پيدا نكردم ! ) !

عله : من بايد برم جايي تا نيم ساعت ديگه برميگردم ....

.
.
.
.

بعد از رفتن عله / ملت مدير همچنان اين شكلين !
كرام : يعني چه كسي جرئت كرده با عله اينطور حرف بزنه!!
ريموس: من سرچ كردم .. بدترين و بيناموسيترين حرفي كه تا حالا به عله زده شده اينه " ناخداي رول " !!
( زياد فشار نياريد ... نا خداي رول يعني كسي كه خداي رول نيست ... ‍[ " نا " در زبان شيرين فارسي پيشوند نفي كننده است ] ) !

در همين لحظه كوئيرول وارد خوابگاه مي شه ! ( كوئيرول كي رفت بيرون كه دوباره اومد تو ... خب البته زياد مهم نيست ! ) !
كوئيرول : سلام دوستان مشكلي پيش اومده .. اگه مشكليه بگين من حلش كنم ! ...

موناليزا : مديراي گرامي جمع شيد جلسه ي اضطراري تا يه ربع ديگه توي تابلوي من !



او كيست ؟
وبمستر مرموز كجا رفته است ؟
از بين اين همه آدم چرا موناليزا جلسه گذاشت ؟ ( روي اين سوال فكر كنيد از دوتاي قبلي خيلي مهمتره !! )


ادامه دارد .. به قول يكي از دوستان اگه ادامه نداشته باشه كه ديگه رول پلينگ وجود نخواهد داشت !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين