شايد دماغ دنيس تنها جايي از بدن او بود كه پوشونده نشده بود. او يك شالگردن دور دهنش پيچيده بود و از صورتش فقط دماغش ديده ميشد. در اثر تكون داد لودو توسط دنيس، كله ي او به دو طرف دودكش خورده و صورتش سياه شده بود. لودو سرش رو از تو دودكش در آورد و صورتشو به دنيس نشون داد.
دنيس:

اما لودو كه دندوناي زير شالگردن او رو نمي ديد يكي كوبيد تو كلش و داد دنيس فضا رو پر كرد.
دانگ ( همون ماندانگاس) در حالي كه زبون چهار متريش رو زمين پهن شده بود از پشت ميله ها به سارا كه با ولع داشت زبونشو دورادور سفره ميكشيد تا خرده نوني باقي نمونده باشد، نگاه ميكرد. با شنيدن صداي فريادي در بين باد دانگ از جا پريد و به پنجره و تاريكي بيرون چشم دوخت. سامانتا كه چيزي نشنيده بود، يكي زد زير سارا و غرغر كنان گفت: پاشو جمع كن اينا رو....
اوندو مشغول دعوا بودند و اصلآ از وضعيت روي سقف ژاندارمري خبر نداشتند. لودو دنيس رو بلند كرده بود و داشت اونو رو هوا ميچرخوند. بعد از كمي چرخش روي هوا دنيسو از تو دودكش پرت كرد پايين. دنيس در حالي كه طبق نقشه سعي ميكرد صدايي از خودش در نيارد، بازوهاش دو طرف دودكش كشيده ميشد و جرقه هاي قرمز رنگي به خاطر استحكاك توليد ميشد. ميلي متر به ميلي متر دودكش تار عنكبوت تشكيل شده بود و روي اونها هم حشراتي ريزو درشت، حتي تا اندازه ي يك كف دست گير كرده بودند. دنيس در حالي كه همونطور كه داشت پايين مي رفت چهار زانو زده بود؛ بالاخره محكم روي يك تيكه چوب، به شدت فرود اومد:

دنيس كه داشت از درد مي مرد باز هم طبق نقشه ساكت موند. اما به اندازه كافي سر وصدا بلند شده بود. كبوتر هايي كه در اين هواي سرد به اونجا اومده بودند و يا شايد لونشون اونجا بود، با اومدن يك غريبه شروع به جيغ و داد و پرواز كردند. اونجا خيلي تاريك بود؛ اما دنيس ميتونست جعبه ها، تخته چوبها و تار هاي كلفت عنكبوت رو ببينه؛ و همچنين راه پله اي كه به پايين مي رفت و سخت مسدود شده بود.
دانگ صداي برخورد چيزي رو از بالا شنيده بود. همچنين صداي پرنده ها كه نشون ميداد يك نفر طبقه بالا است. او ميدونست كه هيچكس از او، يك دزد كثيف و بدبخت حمايت نمي كرد كه بخواهد نجاتش بده. او ميدونست كه دشمنان و طلبكارهاي او به سراغش اومدند! اما سارا و سامانتا چنان بر سر هم جيغ ميزدند كه او بعيد ميدانست كه آنها، صدايي شنيده باشند. سارا در حالي كه ماهيتابه رو به سمت سامانتا پرتاب ميكرد جيغ زد: چرا خودت اين كارو نمي كني؟؟؟
سامانتا در حالي كه چشماش گرد شده بود گفت: چي؟؟؟من... شايد يادت رفته كه من رئيسم.
سارا در حالي كه خودشو به سمت سامانتا پرت ميكرد فرياد زد: و من هم نوكر تو نيستم.
دانگ وحشتزده خودشو به ميله هاي اتاقك زندان چسبوند و با صدايي بين جيغ و فرياد گفت: بس كنيد. اونها ميخوان منو بكشن...از من مراقبت كنيد...اونها طبقه بالان. كمــــــــــــك...كمــــــــــــك.
دانگ در حالي كه داشت صورتشو چنگ ميزد چند بار خودشو به ميله ها كوبوند و بعد ناتوان زمين خورد.
لودو در حالي كه صورتش سياه بود و در آن تاريكي قابل تشخيص نبود؛ چوبدستيشو جلوي دهنش گرفت و گفت: وضعيت جلوي خونه رو توضيح بده.
صدايي مجحول از توي چوبدستي لودو به گوش رسيد: جلوي خونه كسي نيست. من صدايي از طبقه ي بالا نشنيدم اما طبقه پايين خيلي سروصداست. ببينم نقشه عوض شده؟؟؟
لودو گفت: نه... دنيس ميره پايين و حسابشونو مي رسه. بعد هم خبر ميده تا ما وارد عمل بشيم.
صدا نگران گفت: پس اين سر وصداها چيه؟؟! يعني وارد عمل شده؟؟
باد سختي وزيد. لودو براي اينكه بتونه تعادولشو حفظ كنه دودكش رو چسبيد. اي كاش مي دونست اون تو چه خبره!!
------------------------
اميدوارم خيلي بد نشده باشد.
من سه نفر از دشمنا رو مشخص كردم. لودو بگمن،دنيس، ريتا اسكيتر.
يكيشون هم همون فرد مجهول است كه ميتونه هر كسي باشه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

.....نه از این ور....گاز بده بابا... گاز ... اون مربعست نه استارت ...آآآآآه!
فکر کنم منم آدمما... بر طبق ماده 536 ژنو باید به زندانی غذا داده بشه!


چرا كه وقتي به جسد آنتوني كه مدام با خود تكرار مي كرد يعني اون مرده مي نگريست بر خود نهيب مي زد كه بابا من هنوز آرزوهاي بزرگي دارم....من بايد زنده بمونم و رئيس شم حالا كه ماركوسه رفتنيه!
ولي دستشون خسته نشه....بابا فرهنگ ساز رول نويسي!
........وقتي برگشتي مزه اش رو برات تعريف مي كنم و به دين سان دلت رو مي سوزونم

-نه سامی این امکان نداره...نمی شه!