کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
103
نفر همین الان آنلایناند
46 نفر در «انجمن»
1 عضو
102 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
آرشیو گالری 49
-
انجمن 46
-
اتاق خبر 3
-
بخشهای دیگر 5
اعضای آنلاین
51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
ژاندارمری هاگزمید
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

مايك به داخل رفت كه به يك باره برگشت و بر روي بليز ولو شد سامانتا گفت:
-اه.....اين مثلا رئيسه ها...تا يه قطره خون مي بينه پهن مي شه كف زمين!
اما هنوز حرفش تمام نشده بود كه به ناگاه سايه ايي خوفناك برو روي ديوار پديدار گشت.آنتوني كه تو بغل بليز بود.ماركوس كه اون وسط پا شكسته مي ناليد.هدويگ كه مشخص نبود كجاست.بليز و سامانتا و ماركوس با ترس به هم خيره شدند اما هر سه به خوبي مي دانستند كه آن سايه كسي نيست جز هماني كه آن سه جسد را تيكه پاره كرده است!
آنها به سرعت چوب دستيهايشان را بيرون كشيدند و هر آن منتظر رويدادي هول انگيز بودند كه ناگهان شبحي (نمونه خون آشام
RESIDENT EVIL 4 ) درست جلوي آنها قرار گرفت.....از دندان هايش خون مي چكيد و صداي نفس هايش تمام فضاي اتاق را پر كرده بود......!
_بندازيتش..............!!!
هر سه به دست هاي او نگاه كردند گويي ميان آنها چند پر كوچك ديده مي شد.به آرامي در حالي كه شمارش تعداد ضربان قلبشان به صدم ثانيه پيوند خورده بود و اين فكر كه قادر نييستند هيچ كاري در آن لحظات به جز تسليم شدن سخت آزارشان مي داد و تصور پيش بيني لحظه ايي بعد به شدت مي ميراندشان چوب دستي هايشان را به طرف او انداختند.
خون آشام دهشتناك كه نيمي از صورتش در تاريكي فرو رفته بود و هيچ كس نمي دانست به راستي كدام يك از آنها را مي نگرد سكوت را شكست و ثانيه هايي بعد صداي قهقهه هاي او دل ماموران پاك باخته ژاندارمري را به لرزه در آورد.
هر سه بار ديگر به هم نگريستند چرا كه هيج كدام قادر نبودند بر چهره مخوف او بنگرند!
_كروشيو!
ماركوس فرياد زد:بليز مواظب باش!
بليز كه طلسم به سرعت هوا را مي شكافت و به سمت او مي آمد به اطراف خود نگريست!...هيچ...لحظه ايي به جلو و لحظه ايي به آنتوني بي هوش كه هنوز در بغلش بود نگاهي انداخت...زمان به سرعت مي گذشت...در يك حركت انتحاري و سريع بليز آنتونيه رئيس را به جلو خود گرفت و او را سپر خود قرار داد!طلسم درست در وسط سينه آنتوني جاي گرفت!.
..بليز آنتوني را به گوشه ايي پرتاب كرد و به اتاقي كه درست در سمت چپش بود شيرجه زد.در اين ميان سامانتا نيز از فرصت استفاده كرده بود و به اتاق مجاور جسته بود.تنها ماركوس بود كه آن وسط بي يار و ياور همراه با جنازه معلوم نبود زنده يا مرده رئيس خود با ترس به آن خون آشام مي نگريست.
دوباره سكوت همه جا را فراگرفت وسپس صداي قدم هايي طنين انداز شد...دانه هاي درشت عرق با شتاب از صورت ماركوس مي چكيد...به سمت او مي آمد...
_بيايد بيرون ...وگرنه مي كشمش!
بليز و سامانتا ناباورانه تنها به شدت وحشت زده فكر مي كردند...همين حالا هم دو نفر را از دست داده بودند مرگ ماركوس نيز باعث نجات آنها از چنگ آن شبح عصيان زده نمي شد.بنابراين به ناچار هر دو به آرامي و سرشار از اضطراب بار ديگر جلو آمدند.
سه مامور ژاندارمري با هول و هراس شايد دعاي آخرشان را زير لب زمزمه مي كردند....اما ثانيه ايي بعد بليز و سامانتا متوجه شدند كه ماركوسه معاون نيز از شدت ترس قالب تهي كرده و به رئيس خود در عالم بي هوشي پيوسته است!
آن دو در آن اتاق نمناك و تاريك به چه فكر مي كردند.! ناگهان خون آشام چوب دستيش را بلند كرد!
_نه...........نه.........نه.............نه!
اين صداي بليز بود كه مي رفت به جمع جوانان ناكام ژاندارمري بپيوندد و شايد تقدير اين گونه رقم مي خورد كه ما هم بعد از چند صباحي شام يه جا بيفتيم!
خون آشام همان طور كه به بليز نزديك تر مي شد فرياد هاي بليز نيز به اوج خود مي رسيد.........
_هر كاري كه بخواي واست مي كنم ....هر كاري....!
بليز وحشتناك التماس مي كرد
چرا كه وقتي به جسد آنتوني كه مدام با خود تكرار مي كرد يعني اون مرده مي نگريست بر خود نهيب مي زد كه بابا من هنوز آرزوهاي بزرگي دارم....من بايد زنده بمونم و رئيس شم حالا كه ماركوسه رفتنيه!
جلوتر........باز هم جلوتر...........
_آواد............
_كيو......كيو..........كيو!
صداي فرياد جانكاه مهيبي خانه را لرزاند....لحظه ايي بعد جسد آغشته به خونه خون آشام درست آنجا جلوي پايشان افتاده بود . بليز با چشماني گرد شده به آن مي نگريست و سپس بر گشت.
در ميان تاريكي سامانتا را ديد كه با چهره ايي سفيد رنگ هفت تيرش را كه از آن دود به هوا بر مي خواست با دو دست محكم در جلوي خود گرفته بود!
چند لحظه سكوت و لحظه ايي بعد فرياد شادي بليز به هوا رفت!
_تو موفق شدي.....من مي دونستم كه خدايان به من رحم مي كنن!!!
اين داستان ادامه دارد.....................!!!
===========================================
ديگه مثل قديما نيست.........بعضيا دو خط پست مي زنن با فونت سه برابر فونت معمولي.....حالا من نمي خوام اسم ببرم
ولي دستشون خسته نشه....بابا فرهنگ ساز رول نويسي!
چه جلب...........!!!
آنتوني جان عزيز يادتون نره كه تو پست بعدي من تنهايي ديزي خوردم
چون كه شما دوباره تشريف برده بوديد سنت مانگو و در حال خوردن سوپ غورباقه كه براي طلسم كروشيو بسيار مفيده هستي.
......الهي.
........وقتي برگشتي مزه اش رو برات تعريف مي كنم و به دين سان دلت رو مي سوزونم
!
بالايي رو همين طوري نوشتما ............!!!
____________________________________________________________
با تشكر:
سامانتا ولدمورت..............!!!!
-اه.....اين مثلا رئيسه ها...تا يه قطره خون مي بينه پهن مي شه كف زمين!
اما هنوز حرفش تمام نشده بود كه به ناگاه سايه ايي خوفناك برو روي ديوار پديدار گشت.آنتوني كه تو بغل بليز بود.ماركوس كه اون وسط پا شكسته مي ناليد.هدويگ كه مشخص نبود كجاست.بليز و سامانتا و ماركوس با ترس به هم خيره شدند اما هر سه به خوبي مي دانستند كه آن سايه كسي نيست جز هماني كه آن سه جسد را تيكه پاره كرده است!
آنها به سرعت چوب دستيهايشان را بيرون كشيدند و هر آن منتظر رويدادي هول انگيز بودند كه ناگهان شبحي (نمونه خون آشام
RESIDENT EVIL 4 ) درست جلوي آنها قرار گرفت.....از دندان هايش خون مي چكيد و صداي نفس هايش تمام فضاي اتاق را پر كرده بود......!
_بندازيتش..............!!!
هر سه به دست هاي او نگاه كردند گويي ميان آنها چند پر كوچك ديده مي شد.به آرامي در حالي كه شمارش تعداد ضربان قلبشان به صدم ثانيه پيوند خورده بود و اين فكر كه قادر نييستند هيچ كاري در آن لحظات به جز تسليم شدن سخت آزارشان مي داد و تصور پيش بيني لحظه ايي بعد به شدت مي ميراندشان چوب دستي هايشان را به طرف او انداختند.
خون آشام دهشتناك كه نيمي از صورتش در تاريكي فرو رفته بود و هيچ كس نمي دانست به راستي كدام يك از آنها را مي نگرد سكوت را شكست و ثانيه هايي بعد صداي قهقهه هاي او دل ماموران پاك باخته ژاندارمري را به لرزه در آورد.
هر سه بار ديگر به هم نگريستند چرا كه هيج كدام قادر نبودند بر چهره مخوف او بنگرند!
_كروشيو!
ماركوس فرياد زد:بليز مواظب باش!
بليز كه طلسم به سرعت هوا را مي شكافت و به سمت او مي آمد به اطراف خود نگريست!...هيچ...لحظه ايي به جلو و لحظه ايي به آنتوني بي هوش كه هنوز در بغلش بود نگاهي انداخت...زمان به سرعت مي گذشت...در يك حركت انتحاري و سريع بليز آنتونيه رئيس را به جلو خود گرفت و او را سپر خود قرار داد!طلسم درست در وسط سينه آنتوني جاي گرفت!.
..بليز آنتوني را به گوشه ايي پرتاب كرد و به اتاقي كه درست در سمت چپش بود شيرجه زد.در اين ميان سامانتا نيز از فرصت استفاده كرده بود و به اتاق مجاور جسته بود.تنها ماركوس بود كه آن وسط بي يار و ياور همراه با جنازه معلوم نبود زنده يا مرده رئيس خود با ترس به آن خون آشام مي نگريست.دوباره سكوت همه جا را فراگرفت وسپس صداي قدم هايي طنين انداز شد...دانه هاي درشت عرق با شتاب از صورت ماركوس مي چكيد...به سمت او مي آمد...
_بيايد بيرون ...وگرنه مي كشمش!
بليز و سامانتا ناباورانه تنها به شدت وحشت زده فكر مي كردند...همين حالا هم دو نفر را از دست داده بودند مرگ ماركوس نيز باعث نجات آنها از چنگ آن شبح عصيان زده نمي شد.بنابراين به ناچار هر دو به آرامي و سرشار از اضطراب بار ديگر جلو آمدند.
سه مامور ژاندارمري با هول و هراس شايد دعاي آخرشان را زير لب زمزمه مي كردند....اما ثانيه ايي بعد بليز و سامانتا متوجه شدند كه ماركوسه معاون نيز از شدت ترس قالب تهي كرده و به رئيس خود در عالم بي هوشي پيوسته است!
آن دو در آن اتاق نمناك و تاريك به چه فكر مي كردند.! ناگهان خون آشام چوب دستيش را بلند كرد!
_نه...........نه.........نه.............نه!
اين صداي بليز بود كه مي رفت به جمع جوانان ناكام ژاندارمري بپيوندد و شايد تقدير اين گونه رقم مي خورد كه ما هم بعد از چند صباحي شام يه جا بيفتيم!
خون آشام همان طور كه به بليز نزديك تر مي شد فرياد هاي بليز نيز به اوج خود مي رسيد.........
_هر كاري كه بخواي واست مي كنم ....هر كاري....!
بليز وحشتناك التماس مي كرد
چرا كه وقتي به جسد آنتوني كه مدام با خود تكرار مي كرد يعني اون مرده مي نگريست بر خود نهيب مي زد كه بابا من هنوز آرزوهاي بزرگي دارم....من بايد زنده بمونم و رئيس شم حالا كه ماركوسه رفتنيه!
جلوتر........باز هم جلوتر...........
_آواد............
_كيو......كيو..........كيو!
صداي فرياد جانكاه مهيبي خانه را لرزاند....لحظه ايي بعد جسد آغشته به خونه خون آشام درست آنجا جلوي پايشان افتاده بود . بليز با چشماني گرد شده به آن مي نگريست و سپس بر گشت.
در ميان تاريكي سامانتا را ديد كه با چهره ايي سفيد رنگ هفت تيرش را كه از آن دود به هوا بر مي خواست با دو دست محكم در جلوي خود گرفته بود!
چند لحظه سكوت و لحظه ايي بعد فرياد شادي بليز به هوا رفت!
_تو موفق شدي.....من مي دونستم كه خدايان به من رحم مي كنن!!!
اين داستان ادامه دارد.....................!!!
===========================================
ديگه مثل قديما نيست.........بعضيا دو خط پست مي زنن با فونت سه برابر فونت معمولي.....حالا من نمي خوام اسم ببرم
ولي دستشون خسته نشه....بابا فرهنگ ساز رول نويسي! چه جلب...........!!!
آنتوني جان عزيز يادتون نره كه تو پست بعدي من تنهايي ديزي خوردم
چون كه شما دوباره تشريف برده بوديد سنت مانگو و در حال خوردن سوپ غورباقه كه براي طلسم كروشيو بسيار مفيده هستي.
......الهي.
........وقتي برگشتي مزه اش رو برات تعريف مي كنم و به دين سان دلت رو مي سوزونم
!بالايي رو همين طوري نوشتما ............!!!
____________________________________________________________
با تشكر:
سامانتا ولدمورت..............!!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سامانتا ولدمورت در 1385/3/9 1:28:11
از دفتر خاطراتم :
از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
جزئیات کاربر

در همين هنگام بود كه مرد لحظه ايي ايستاد و در حالي كه دور و برش را به دقت وارسي مي كرد كه مبادا كسي توجهش به او جلب شده باشد به سمت يك خانه رفت كه به نظر مي آمد متروكه است!!
هدويگ كمي بعد از رفتن مرد به داخل آن خانه اين طرف و آن طرف را پاييد و وقتي دريافت كه آلان بهترين وقته تا طرف رو بندازيم تو تله بيسيمش رو كه به تازگي آنتوني از دستش در رفته بود براي كله ملت ژاندارمري خريده بود رو در آورد!
_از عمليات به رييس ....از عمليات به رييس...رييس جون جواب بده!
حالا رييس:
_هاه.....چيه ؟ چي مي خواي؟...مگه نميبيني تو فضام ..........
هدويگ بي چاره كه اصلا دلم نمي خواد يه ذره جاش باشم دو ساعت تمام به رييس حالي كرد كه من .......
آنتوني پس از اينكه ملتفت شد موضوع از چه قراره ماركوس رو كه بچه محلاش رو ديده بود و داشتن يه دست مي زدن فرا خواند!
آنتوني: ماركوس جون بدو بريم كه تو فضا گيرمون انداختن ...به بليز و سامانتا هم يه تل بزن بگو خودشونو برسونن به آدرسه!
خلاصه ماموران سراپاگوشه ژاندارمري(از اون طرفي نخونيدا) از هوا و زمين خانه متروكه رو احاطه كردند. در اين ميان هدويگ ديگه اصلا كسي رو تحويل نمي گرفت و مدام با خودش زمزمه مي كرد: آره اين اولشه...دو روز ديگه خودم ميشم رييس ....دمار از روزگارشون در ميارم ....آنتوني هم بايد هر شب برام موشه تر تازه شكار كنه و با اين پولايي كه مفت مفت از ملت كش رفت هر شب ببرتمون پيتزايي....با آب و تاب و ناز و اطوار شروع كرد به توصيف آن چه كه روي داده بود براي آنتوني!
آنتوني رو به بچه ها در حالي كه هنوز تو حس بود:
_اين نقشمونه ...ماركوش از در جلو ميره تو....شامانتا و بليز هم از در عقب...هدويگ از اون بالا هواتون رو داره...من هم اينجا وايميشم تا ببينم شما چي كار مي كنيد ...هر كي زودتر طرف رو دشتگير كرد به عنوان تشويقي مي تونه شب ديزي رو كه تئودور واسه من درشت مي كنه مي دم دو قلب آبشو شر بكشه و مزش رو هم براي بقيه تعريف كنه ...بدين شان دل بقيو رو بشوزونه!!
آنتوني چشماش رو بسته بود و هي داشت براي خودش مي گفت كه وقتي كه چشماشو باز كرد همه رو به اين صورت ديد مخصوصا ماركوس رو:
ملت:
ماركوس:
آنتوني ديد الان دو كلمه ديگه ادامه بده هيچ وقت نمي تونه مزه ديزي رو بچشه....
بنابراين با همون طردستي مخصوص خودش كه 500 دفعه هم با پشتكار فراوون رنگ عوض كرده سريع گفت:
_ماركوس بريم بقيه هم بريد سر پستاتون !
و با گفتن اين جمله همه به سمت آن خانه متروك رهسپار شدند بدون آن كه بدانند چه سرنوشت شومي در انتظار آنان است!!!
اين داستان ادامه دارد....................!!!
__________________________________________________
با تشكر:
سامانتا ولدمورت.........................!!!!
هدويگ كمي بعد از رفتن مرد به داخل آن خانه اين طرف و آن طرف را پاييد و وقتي دريافت كه آلان بهترين وقته تا طرف رو بندازيم تو تله بيسيمش رو كه به تازگي آنتوني از دستش در رفته بود براي كله ملت ژاندارمري خريده بود رو در آورد!
_از عمليات به رييس ....از عمليات به رييس...رييس جون جواب بده!
حالا رييس:
_هاه.....چيه ؟ چي مي خواي؟...مگه نميبيني تو فضام ..........
هدويگ بي چاره كه اصلا دلم نمي خواد يه ذره جاش باشم دو ساعت تمام به رييس حالي كرد كه من .......
آنتوني پس از اينكه ملتفت شد موضوع از چه قراره ماركوس رو كه بچه محلاش رو ديده بود و داشتن يه دست مي زدن فرا خواند!
آنتوني: ماركوس جون بدو بريم كه تو فضا گيرمون انداختن ...به بليز و سامانتا هم يه تل بزن بگو خودشونو برسونن به آدرسه!
خلاصه ماموران سراپاگوشه ژاندارمري(از اون طرفي نخونيدا) از هوا و زمين خانه متروكه رو احاطه كردند. در اين ميان هدويگ ديگه اصلا كسي رو تحويل نمي گرفت و مدام با خودش زمزمه مي كرد: آره اين اولشه...دو روز ديگه خودم ميشم رييس ....دمار از روزگارشون در ميارم ....آنتوني هم بايد هر شب برام موشه تر تازه شكار كنه و با اين پولايي كه مفت مفت از ملت كش رفت هر شب ببرتمون پيتزايي....با آب و تاب و ناز و اطوار شروع كرد به توصيف آن چه كه روي داده بود براي آنتوني!
آنتوني رو به بچه ها در حالي كه هنوز تو حس بود:
_اين نقشمونه ...ماركوش از در جلو ميره تو....شامانتا و بليز هم از در عقب...هدويگ از اون بالا هواتون رو داره...من هم اينجا وايميشم تا ببينم شما چي كار مي كنيد ...هر كي زودتر طرف رو دشتگير كرد به عنوان تشويقي مي تونه شب ديزي رو كه تئودور واسه من درشت مي كنه مي دم دو قلب آبشو شر بكشه و مزش رو هم براي بقيه تعريف كنه ...بدين شان دل بقيو رو بشوزونه!!
آنتوني چشماش رو بسته بود و هي داشت براي خودش مي گفت كه وقتي كه چشماشو باز كرد همه رو به اين صورت ديد مخصوصا ماركوس رو:
ملت:
ماركوس:
آنتوني ديد الان دو كلمه ديگه ادامه بده هيچ وقت نمي تونه مزه ديزي رو بچشه....
بنابراين با همون طردستي مخصوص خودش كه 500 دفعه هم با پشتكار فراوون رنگ عوض كرده سريع گفت:
_ماركوس بريم بقيه هم بريد سر پستاتون !
و با گفتن اين جمله همه به سمت آن خانه متروك رهسپار شدند بدون آن كه بدانند چه سرنوشت شومي در انتظار آنان است!!!
اين داستان ادامه دارد....................!!!
__________________________________________________
با تشكر:
سامانتا ولدمورت.........................!!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :
از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
جزئیات کاربر

معاون ژاندارمری مارکوس فلینت و اون سه تا پایین تریاش با تعجب به هم دیگر نگاه نمودند.اون که از همه پایین تر بود منظورم تئودورناته ! آره همون با کمی وحشت تکرار کرد:
-قتل!!!!
اما آنتونیه رییس اجازه نداد که بقیه پایین تریاش نیز این لغت را تکرار کنند و با صدای زنگ داری گفت:
-زود باشید به صف پشت سر من بیاید ...همین حالا!
اما لحظه ایی بعد خدا اون روز رو نیاره آنتونی برگشت دید که بلیز و مارکوس دارم شکم همو پاره میکنن!
بلیز:من خبر رو آوردم من باید پشت سر آنتونی باشم!
مارکوس:من معاونن می فهمی ...من...بعد از رییس که نمی گن هویج می گن: معاون و اون فقط منم!!
بلیز:من رییس اطلاعاتم..من پستا رو می گردونم با خبرچینی هام!
مارکوس:ژاندارمریه بدون معاون مثه صورت بدون سیبیل می مونه!!!
بله ..این خون و خونریزی به این جهت بود که آنتونی روز قبل گفته بود بر اساس درجاتتون تو صف وایمیسید نه قدتون!!!
خلاصه آنتونی اون دو تا رو از هم جدا کرد و پشیمان شد از حرفی که روز قبل زده بود اما مگه حالا بقیه ول می کردن...به هر ضرب و زوری بود به طرف جنگل به راه افتادند که نسبتا تمام ساکنان هاگزمید را به آنجا کشانده بود...
- سامانتا برو جمعیت رو کنار بزن و بفرست برن خونه اینجا باید خلوت شه !
آنتونی همین که این دستور رو داد خواست دوباره چیزی بگوید که سامانتا به او مهلت نداد و گفت:
_به من چه؟؟؟......من اطلاعاتم ....هدویگ از من پایین تره...اون مسئول عملیاته...به اون بگو!
هدویگ شانه ایی بالا انداخت و با صدای جغدیش جیغ زد:
_عملیات ...چشماتو باز کن درست معنی کنی ...الان ما تو عملیاتیم ...من نمی رم...تئودور ...اون باید بره!!
تئودور : نمی خوام ...مظلوم گیر آوردید ..می پرم پراتو می کنما !!
و می رفت تا از اون دعواهایی که بین مارکوس و بلیز البته نه به اون سبک مغولی بلکه به شیوه ایی کاملا متمدنانه شکل بگیره که آنتونی فریاد زد:
_بسه دیگه تمومش کنید.....ای معاون ارجمندم ..تو برو....این ماه مرخصی بتونم نمی دم تا یاد بگیرید وقتی دستور می دم بگید: بله ...قربان ...و با نگاه غضب آلودی که به آن سه می کرد به طرف جسد رفت!
-اوه...آقای آنتونی....خیلی ممنون که تشریف آوردید ....می دونید واقعا وحشتناکه!
کدخدای ده (ببخشید اسمشو نمی دونم) همون طور که زیر چشمی حرکات آنتونی را هنگامی که او داشت لاشه را بررسی می کرد زیر نظر داشت این جملات را ادا کرد!
مارکوس و بقیه در حالی که با خشم به هم می نگریستند و از همه بدتر هم نگاه بلیز به مارکوس بود و در دل داشت برای او نقشه می کشید که چطوری سرشو زیر آب کنه و بشه معاون
به سمت آنتونی می آمدند و دیگر اثری هم از آن جمعیت دیده نمی شد .
لحظه ایی بعد زمانی که کدخدا تمام ماجرای پیداشدن جسد پیرزن رو برای آنتونی تعریف کرد و ساکت شد او را به فکر فرو برد!
آنتونی رو به بقیه:
-خب...سامانتا ...تو چی بودی؟ آهان اطلاعات..می خوام که بری و در مورد این پیرزنه اطلاعات کسب کنی ...ببین این دمه آخری
با کیا بیشتر رابطه داشته ..کجا ها می رفته...و
_بقیشو حفظم رییس!
_خب تو هدویگ...نیروی هواییه ژاندارمری ....از اون بالا یه نگاه بنداز ببین چیزه مشکوکی می بینی یا یه غریبه..یه همچین چیزی!
-رییس اطلاعات کی بود...آره بلیز ...می خوام که تا ظهر نه ببین با سامانتا برو شما...اطلاعات بودی دیگه ...بچه اطلاعاتی ها با هم!
_تئودور ...برگرد ژاندارمری و یه دیزی مشت واسه ظهر بذار .....غرغر نکن ..همین که گفتم و اگرنه شب مجبوری .......
من هم به همراه معاونم مارکوس یه دوری این اطراف می زنیم ..شاید تو سه دسته جارو چیزی پیدا کردیم!
در همین هنگام که همگی به سمت ماموریت های خفنشون می رفتن پزشک قانونی جسد پیرزن را برد!!!
اين داستان ادامه دارد.......................!!!
________________________________________________
من نمی دونم دو تا داستان قبلیمام ادامشون کجاست؟؟؟؟؟
هنوز یه ماموریت تموم نکرده می رید سراغ یه ماموریت بدی
....بابا شماها اف 16 رو هم تو جیبتون گذاشتید با این سرعت!!!
با تشكر:
سامانتا ولدمورت ...............................!!!!
-قتل!!!!
اما آنتونیه رییس اجازه نداد که بقیه پایین تریاش نیز این لغت را تکرار کنند و با صدای زنگ داری گفت:
-زود باشید به صف پشت سر من بیاید ...همین حالا!
اما لحظه ایی بعد خدا اون روز رو نیاره آنتونی برگشت دید که بلیز و مارکوس دارم شکم همو پاره میکنن!
بلیز:من خبر رو آوردم من باید پشت سر آنتونی باشم!
مارکوس:من معاونن می فهمی ...من...بعد از رییس که نمی گن هویج می گن: معاون و اون فقط منم!!
بلیز:من رییس اطلاعاتم..من پستا رو می گردونم با خبرچینی هام!
مارکوس:ژاندارمریه بدون معاون مثه صورت بدون سیبیل می مونه!!!
بله ..این خون و خونریزی به این جهت بود که آنتونی روز قبل گفته بود بر اساس درجاتتون تو صف وایمیسید نه قدتون!!!
خلاصه آنتونی اون دو تا رو از هم جدا کرد و پشیمان شد از حرفی که روز قبل زده بود اما مگه حالا بقیه ول می کردن...به هر ضرب و زوری بود به طرف جنگل به راه افتادند که نسبتا تمام ساکنان هاگزمید را به آنجا کشانده بود...
- سامانتا برو جمعیت رو کنار بزن و بفرست برن خونه اینجا باید خلوت شه !
آنتونی همین که این دستور رو داد خواست دوباره چیزی بگوید که سامانتا به او مهلت نداد و گفت:
_به من چه؟؟؟......من اطلاعاتم ....هدویگ از من پایین تره...اون مسئول عملیاته...به اون بگو!
هدویگ شانه ایی بالا انداخت و با صدای جغدیش جیغ زد:
_عملیات ...چشماتو باز کن درست معنی کنی ...الان ما تو عملیاتیم ...من نمی رم...تئودور ...اون باید بره!!
تئودور : نمی خوام ...مظلوم گیر آوردید ..می پرم پراتو می کنما !!
و می رفت تا از اون دعواهایی که بین مارکوس و بلیز البته نه به اون سبک مغولی بلکه به شیوه ایی کاملا متمدنانه شکل بگیره که آنتونی فریاد زد:
_بسه دیگه تمومش کنید.....ای معاون ارجمندم ..تو برو....این ماه مرخصی بتونم نمی دم تا یاد بگیرید وقتی دستور می دم بگید: بله ...قربان ...و با نگاه غضب آلودی که به آن سه می کرد به طرف جسد رفت!
-اوه...آقای آنتونی....خیلی ممنون که تشریف آوردید ....می دونید واقعا وحشتناکه!
کدخدای ده (ببخشید اسمشو نمی دونم) همون طور که زیر چشمی حرکات آنتونی را هنگامی که او داشت لاشه را بررسی می کرد زیر نظر داشت این جملات را ادا کرد!
مارکوس و بقیه در حالی که با خشم به هم می نگریستند و از همه بدتر هم نگاه بلیز به مارکوس بود و در دل داشت برای او نقشه می کشید که چطوری سرشو زیر آب کنه و بشه معاون
به سمت آنتونی می آمدند و دیگر اثری هم از آن جمعیت دیده نمی شد .
لحظه ایی بعد زمانی که کدخدا تمام ماجرای پیداشدن جسد پیرزن رو برای آنتونی تعریف کرد و ساکت شد او را به فکر فرو برد!
آنتونی رو به بقیه:
-خب...سامانتا ...تو چی بودی؟ آهان اطلاعات..می خوام که بری و در مورد این پیرزنه اطلاعات کسب کنی ...ببین این دمه آخری
با کیا بیشتر رابطه داشته ..کجا ها می رفته...و _بقیشو حفظم رییس!
_خب تو هدویگ...نیروی هواییه ژاندارمری ....از اون بالا یه نگاه بنداز ببین چیزه مشکوکی می بینی یا یه غریبه..یه همچین چیزی!
-رییس اطلاعات کی بود...آره بلیز ...می خوام که تا ظهر نه ببین با سامانتا برو شما...اطلاعات بودی دیگه ...بچه اطلاعاتی ها با هم!
_تئودور ...برگرد ژاندارمری و یه دیزی مشت واسه ظهر بذار .....غرغر نکن ..همین که گفتم و اگرنه شب مجبوری .......
من هم به همراه معاونم مارکوس یه دوری این اطراف می زنیم ..شاید تو سه دسته جارو چیزی پیدا کردیم!در همین هنگام که همگی به سمت ماموریت های خفنشون می رفتن پزشک قانونی جسد پیرزن را برد!!!
اين داستان ادامه دارد.......................!!!
________________________________________________
من نمی دونم دو تا داستان قبلیمام ادامشون کجاست؟؟؟؟؟
هنوز یه ماموریت تموم نکرده می رید سراغ یه ماموریت بدی
....بابا شماها اف 16 رو هم تو جیبتون گذاشتید با این سرعت!!!
با تشكر:
سامانتا ولدمورت ...............................!!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :
از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
جزئیات کاربر

سدریک:هی بچه بدو بیا بسه میخوایم بریم یه جایی نیرو کم داریم...
مورفین :اهوی بچه خودتی یه باره دیگه بگی میرم به ولدی میگما پسر بدبدبد
پیتر بیا دیگه ناز نکن کار داریم
مورفین:باشه
سدریک:خوب اینم دره محفل حالا کی اول میره تو ؟
پیتر :مورفین تو از همه شجاع تری تو خیلی خوبی
سدریک: اره بیا اینم (هندونه)بزار زیره بقلت اها حالا برو تو
مورفین(حالت خر شده)باشه میرم یااااااااا
1 دقیقه بعد
داخله محفل یه دختره نشسته پشته کامپیوتر بعد با دیدنه افراد فوری دو سه تا لینک رو میبنده
سارا :ها شما کیین؟ الان محفلی یا میان
مورفین:دروغ نگو دروغ گو اونم به دایی ولدی مو هاهاها هیچ کس نیست الانه
پیتر:اقا یه لحظه از کی تا حالا ذهن خون شدی تو مورفین
مورفین:این رو نوشتم کیفیت و فضا سازی کنم
پیتر :سارا این به اینترنت وصله ایول بده من چند تا کار تو جادو گران دارم
مورفین:عزیزم جیگرکم ما الان تو ماموریتیم خیره سرمون
سدریک:سارا چرا با ما بدی ها؟
سارا :خب مسلمه چون من محفلیم
مورفین میره تو فکر
پیتر :سدریک الان فهمیدیم بریم خونه ها؟
سدریک :نه من باید این پی سی رو چک کنم
مورفین:ریپک دی سی وسارا نقش زمین میشه
پی سی:رینگ پی ام (محض درک بهتر زدم)
سدریک میره و می خوندش:سلام سمیرا خوبی بی معرفت چرا زنگ نزدی ها؟
سدریک:
پیتر:
مورفین:
گیلدی:
تسليم آقا تسليم من كم آوردم ديگه به شخصه هيچ وقت پسته ارزشي نميزنم تركوندي.
مورفین :اهوی بچه خودتی یه باره دیگه بگی میرم به ولدی میگما پسر بدبدبد
پیتر بیا دیگه ناز نکن کار داریم
مورفین:باشه
سدریک:خوب اینم دره محفل حالا کی اول میره تو ؟
پیتر :مورفین تو از همه شجاع تری تو خیلی خوبی
سدریک: اره بیا اینم (هندونه)بزار زیره بقلت اها حالا برو تو
مورفین(حالت خر شده)باشه میرم یااااااااا
1 دقیقه بعد
داخله محفل یه دختره نشسته پشته کامپیوتر بعد با دیدنه افراد فوری دو سه تا لینک رو میبنده
سارا :ها شما کیین؟ الان محفلی یا میان
مورفین:دروغ نگو دروغ گو اونم به دایی ولدی مو هاهاها هیچ کس نیست الانه
پیتر:اقا یه لحظه از کی تا حالا ذهن خون شدی تو مورفین
مورفین:این رو نوشتم کیفیت و فضا سازی کنم
پیتر :سارا این به اینترنت وصله ایول بده من چند تا کار تو جادو گران دارم
مورفین:عزیزم جیگرکم ما الان تو ماموریتیم خیره سرمون
سدریک:سارا چرا با ما بدی ها؟
سارا :خب مسلمه چون من محفلیم
مورفین میره تو فکر
پیتر :سدریک الان فهمیدیم بریم خونه ها؟
سدریک :نه من باید این پی سی رو چک کنم
مورفین:ریپک دی سی وسارا نقش زمین میشه
پی سی:رینگ پی ام (محض درک بهتر زدم)
سدریک میره و می خوندش:سلام سمیرا خوبی بی معرفت چرا زنگ نزدی ها؟
سدریک:
پیتر:
مورفین:
گیلدی:

تسليم آقا تسليم من كم آوردم ديگه به شخصه هيچ وقت پسته ارزشي نميزنم تركوندي.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1385/3/4 20:28:09
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1385/3/4 20:30:14
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1385/3/4 20:30:14
همیشه وقتی از فردی نتیجه میگیرید که او را به نتیجه ی اخرش یعنی مرگ برسانید
نیکولو ماکیاولی
نیکولو ماکیاولی
جزئیات کاربر

قبل از اين پست بايد كافه تفريحات سياه را مطالعه كنيد:
__________________________________________________________________________________________________
سدريك پيتر و مورفين بي هدف در خيابانهاي لندن قدم ميزدند و دنبال راهي براي پيدا كردن سارا اوانز بودند.
سدريك متفكرانه رو به پيتر كرد:خب حالا چيكار كنيم؟سارا رو از كجا ميتونيم پيدا كنيم؟اينهمه گندس دنيا
مورفين:دنيا اينهمه گندس نه گندس اينهمه دنيا.
سدريك:من گفتم اينهمه گندس دنيا نه گندس اينهمه دنيا
مورفين:ولي مفهومه جملت اينو ميرسوند.
پيتر:جفتتون خفه شيد به كارمون برسيم
نيم ساعت بعد
سدريك:بچه ها به نظرتون اصلا كسي اين پستو ميخونه؟
پيتر:نه الان اگه يه پست بي ناموسي نداشته باشه كسي طرفشم نميره.
مورفين:بله موافقم.
سدريك:خوب شد اينم آورديم اين وسط نخودي.خب حالا من يه پيشنهاد دارم مورفين تو برو اون كنار به اون ساحره هه يه كم تنفس مصنوعي بده تا ما فكر كنيم كجا بريم.
مورفين:قدم نميرسه
سدريك:اشكالي نداره بگو يكي برات قلاب بگيره.
مورفين به سرعت به طرفه ساحره هه ميره و مشغول تنفس مصنوعي ميشه:bigkiss:
سدريك:خب اينم پريد آخيش حالا بريم ژاندارمري هاگزميد پهلو اين يارو جديده كه قبلا لر بود.
پيتر:جدي لر بود؟
سدرك:نميدونم لر بود لوري بود چي بود همون
نيم ساعت بعد ژاندارمري هاگزميد.
هموني كه قبلا لوري بود رو صندلي لم داده و داره مگس ميپرونه.
لوري:سامانتا چايي دم كشيد؟
سامانتا:نه چايي كيلو چنده ميگفتي قهوه يه كمي كلاس داشت.
لري:خب قهوه دم كشيد؟
سامانتا:
خدايا چرا من شوهر نميكنم از دسته اين خله رواني راحت بشم.
سدريك:سلام لري چطوري؟
لري:لري كيه من آنتونين دالاهوفم.
سدريك:ديگه برا هركي قيف بياي برا ما كه نميتوني بياي من ميدونم تو لري.
آنتونيون با عصبانيت ميره به سمت سدريك:خب حالا چيكار داريد سريع بگيد گورتون رو گم كنيد بريد بيرون.
سدريك:خب خبره خاصي نيست ما دنباله يه نفر به اسمه...اي واي بزار اسمشو يادم رفت پيتر چي بود اسمش؟
پيتر:صبر كن يه زنگ بزنم ولدي بپرسم.
يه ربع بعد.
سدريك:بزار نوكه زبونمه هي بچه بودم مامانم ميگفت مويض بخور گوش نميكردم.
پيتر:آهان يادم اومد ساراي عزيز يه چيزي تو اين مايه ها.
آنتوني:سارا اوانز رو ميگيد؟اون از محدوده ي ما خارجه اون توي محفله.
سدريك:جدي؟از كي بچه هارم تو محفل راه ميدن؟
آنتوني :از وقتي بچه ها رو تو خانه ي ريدل راه ميدن
سدريك رو به پيتر كرد.
سدريك:خب بزن بريم محفله ققنوس.
بچه هاي خوب ادامه ي اين پست جالب و هيجان انگيز را در تاپيكه"راديو محفل" بخوانيد.
__________________________________________________________________________________________________
سدريك پيتر و مورفين بي هدف در خيابانهاي لندن قدم ميزدند و دنبال راهي براي پيدا كردن سارا اوانز بودند.
سدريك متفكرانه رو به پيتر كرد:خب حالا چيكار كنيم؟سارا رو از كجا ميتونيم پيدا كنيم؟اينهمه گندس دنيا
مورفين:دنيا اينهمه گندس نه گندس اينهمه دنيا.
سدريك:من گفتم اينهمه گندس دنيا نه گندس اينهمه دنيا
مورفين:ولي مفهومه جملت اينو ميرسوند.
پيتر:جفتتون خفه شيد به كارمون برسيم
نيم ساعت بعد
سدريك:بچه ها به نظرتون اصلا كسي اين پستو ميخونه؟
پيتر:نه الان اگه يه پست بي ناموسي نداشته باشه كسي طرفشم نميره.
مورفين:بله موافقم.
سدريك:خوب شد اينم آورديم اين وسط نخودي.خب حالا من يه پيشنهاد دارم مورفين تو برو اون كنار به اون ساحره هه يه كم تنفس مصنوعي بده تا ما فكر كنيم كجا بريم.
مورفين:قدم نميرسه
سدريك:اشكالي نداره بگو يكي برات قلاب بگيره.
مورفين به سرعت به طرفه ساحره هه ميره و مشغول تنفس مصنوعي ميشه:bigkiss:
سدريك:خب اينم پريد آخيش حالا بريم ژاندارمري هاگزميد پهلو اين يارو جديده كه قبلا لر بود.
پيتر:جدي لر بود؟
سدرك:نميدونم لر بود لوري بود چي بود همون
نيم ساعت بعد ژاندارمري هاگزميد.
هموني كه قبلا لوري بود رو صندلي لم داده و داره مگس ميپرونه.
لوري:سامانتا چايي دم كشيد؟
سامانتا:نه چايي كيلو چنده ميگفتي قهوه يه كمي كلاس داشت.
لري:خب قهوه دم كشيد؟
سامانتا:
خدايا چرا من شوهر نميكنم از دسته اين خله رواني راحت بشم.سدريك:سلام لري چطوري؟
لري:لري كيه من آنتونين دالاهوفم.
سدريك:ديگه برا هركي قيف بياي برا ما كه نميتوني بياي من ميدونم تو لري.
آنتونيون با عصبانيت ميره به سمت سدريك:خب حالا چيكار داريد سريع بگيد گورتون رو گم كنيد بريد بيرون.
سدريك:خب خبره خاصي نيست ما دنباله يه نفر به اسمه...اي واي بزار اسمشو يادم رفت پيتر چي بود اسمش؟
پيتر:صبر كن يه زنگ بزنم ولدي بپرسم.
يه ربع بعد.
سدريك:بزار نوكه زبونمه هي بچه بودم مامانم ميگفت مويض بخور گوش نميكردم.
پيتر:آهان يادم اومد ساراي عزيز يه چيزي تو اين مايه ها.
آنتوني:سارا اوانز رو ميگيد؟اون از محدوده ي ما خارجه اون توي محفله.
سدريك:جدي؟از كي بچه هارم تو محفل راه ميدن؟
آنتوني :از وقتي بچه ها رو تو خانه ي ريدل راه ميدن
سدريك رو به پيتر كرد.
سدريك:خب بزن بريم محفله ققنوس.
بچه هاي خوب ادامه ي اين پست جالب و هيجان انگيز را در تاپيكه"راديو محفل" بخوانيد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
جزئیات کاربر

هدویگ همون طور که به گربه هه شکلک در میاورد به یک باره متوجه شد که کسی او را صدا می زند!
-هی پیس پیس....هدویگ بیا اینجا!
وقتی چشمای جغد مانندش رو به تاریکی دوخت تازه متوجه شد که این صدای سامانتا از پشت پنجره است.
آرام نزدیک شد و البته هوای اطراف رو هم داشت که کسی آنها را زیر نظر نداشته باشد!
-خب هدویگ اینم مدارکی که آنتونی خواسته بود ...اینا رو بگیر ...اگه مشکلی پیش نیاد تو ژاندارمری می بینمت!
هدویگ همان طور که با نوکش 600 تا پرونده گرفته بود سری به نشانه شام چیپس و سوسیس درست می کنم دیر نکنید یخ می کنه تکان داد و پر زد و رفت!
حالا سامانتا و هپزیا در اتاق تنها بودند و مدام با خودشان فکر می کردند که معجزه شده جلوی این همه مامور و محافظ همین جوری کشکی اومدن کجا : اتاق ممل گادفادر !!! بماند که سامانتا 500 تا بمب خنثی کرد و 300 تا قفل شکست و 700 تا آژیر از کار انداخت!
-خب حالا می ریم...و با گفتن این جمله هفت تیرش رو تو کمرش قایم کرد.
هپزیا مدام زیر لب وجعلنا می خوند و هی تصور می کرد که اگه گیر بیفتن و مامورا به عنوان ناهار فردا ظهر تو روغن سرخش کنن چه طعمی خواهد داشت!
-نه اون ور کسی نیست .
-این طرفم کسی نیست!
-دوربین سمت چپ دوباره راه افتاده ...باید تصویر رو ثابت کنم تا دوباره بتونیم رد شیم!
حالا این طرف تو مهمونی:
آنتونی پاش رو روی اون یکی پاش انداخته بود و لذت می برد از این که یه اسپانسر مالی جدید برای ژاندارمری تور کرده و به خودش قول داد اگه بروبچس این ماموریت رو هم با موفقیت انجام بدن یکی یه بلیت سفر به کیش با دو روز اقامت در هتل داریوش بهشون بده!
کمی اون طرف تر بلیز داشت با یکی دل می دادن قلوه می گرفتن!!!
اما در این میان مارکوس کمی عصبانی بود همراهشو یه گوشه پرت کرد و زیر لب گفت: تا من باشم دیگه تاپیک راه نندازم!!!
-سلام آنتونی...از مهمونی لذت می برید؟
و این صدای کسی نبود جز ممل گادفادر که آنتونی رو به خود آورد!!
-اوه سلام ...واقعا شب قشنگیه ....شام فوق العاده ای بود....و با گفتن این جمله ناگهان سامانتا و هپزیا ماموران بخت برگشته ژاندارمریش که خودش هم هیچ وقت نمی دانست چرا همیشه کار سختارو گردن اونا می ندازه و با جماعته ضعیفه آبش تو یه جوب نمی ره رو به یاد آورد....کمی صورتش به رنگ گچی در آمد ولی به هر زوری بود یه لبخند تصنعیه بی رمقی تحویل ممل داد....اوه اگه اونا گیر بیفتن .......
-خب می تونم اینجا بشینم تا با هم یه گپ کوچولو بزنیم؟
آنتونی آب دهنشو به زور غورت داد و با گفتن بله البته ممل رو همراهی کرد. در این موقع مارکوس و بلیز به او پیوستند و صمیمانه با ممل که حالا به خانه اش برای دزدی آمده بودند دست دادند!
-شونم شکست سامی ....زودتر تمومش کن!
-خیلی خب نخود...آمادست ...بپریم!
سامانتا:چند لحظه صبر کن....رفتش ...حالا...
هر دو پشت ستون تنها منتظر بودند تا مامورین حرکت کنند.
-نه سامی این امکان نداره...نمی شه!
-خیلی خب تا عوض شدن پستا صبر می کنیم !!!
اما هنوز جملش رو تموم نکرده بود که به یک باره صدایی از پشت سر شنید:
-کی اونجاست؟
این داستان ادامه دارد.......................!!!
_____________________________________________
با تشکر: ولی آنتونی خیلی ثقیله نمی شه همون مایک؟؟؟
سامانتا ولدمورت..............................!!!
-هی پیس پیس....هدویگ بیا اینجا!
وقتی چشمای جغد مانندش رو به تاریکی دوخت تازه متوجه شد که این صدای سامانتا از پشت پنجره است.
آرام نزدیک شد و البته هوای اطراف رو هم داشت که کسی آنها را زیر نظر نداشته باشد!-خب هدویگ اینم مدارکی که آنتونی خواسته بود ...اینا رو بگیر ...اگه مشکلی پیش نیاد تو ژاندارمری می بینمت!
هدویگ همان طور که با نوکش 600 تا پرونده گرفته بود سری به نشانه شام چیپس و سوسیس درست می کنم دیر نکنید یخ می کنه تکان داد و پر زد و رفت!
حالا سامانتا و هپزیا در اتاق تنها بودند و مدام با خودشان فکر می کردند که معجزه شده جلوی این همه مامور و محافظ همین جوری کشکی اومدن کجا : اتاق ممل گادفادر !!! بماند که سامانتا 500 تا بمب خنثی کرد و 300 تا قفل شکست و 700 تا آژیر از کار انداخت!
-خب حالا می ریم...و با گفتن این جمله هفت تیرش رو تو کمرش قایم کرد.
هپزیا مدام زیر لب وجعلنا می خوند و هی تصور می کرد که اگه گیر بیفتن و مامورا به عنوان ناهار فردا ظهر تو روغن سرخش کنن چه طعمی خواهد داشت!
-نه اون ور کسی نیست .
-این طرفم کسی نیست!
-دوربین سمت چپ دوباره راه افتاده ...باید تصویر رو ثابت کنم تا دوباره بتونیم رد شیم!
حالا این طرف تو مهمونی:
آنتونی پاش رو روی اون یکی پاش انداخته بود و لذت می برد از این که یه اسپانسر مالی جدید برای ژاندارمری تور کرده و به خودش قول داد اگه بروبچس این ماموریت رو هم با موفقیت انجام بدن یکی یه بلیت سفر به کیش با دو روز اقامت در هتل داریوش بهشون بده!
کمی اون طرف تر بلیز داشت با یکی دل می دادن قلوه می گرفتن!!!
اما در این میان مارکوس کمی عصبانی بود همراهشو یه گوشه پرت کرد و زیر لب گفت: تا من باشم دیگه تاپیک راه نندازم!!!-سلام آنتونی...از مهمونی لذت می برید؟
و این صدای کسی نبود جز ممل گادفادر که آنتونی رو به خود آورد!!
-اوه سلام ...واقعا شب قشنگیه ....شام فوق العاده ای بود....و با گفتن این جمله ناگهان سامانتا و هپزیا ماموران بخت برگشته ژاندارمریش که خودش هم هیچ وقت نمی دانست چرا همیشه کار سختارو گردن اونا می ندازه و با جماعته ضعیفه آبش تو یه جوب نمی ره رو به یاد آورد....کمی صورتش به رنگ گچی در آمد ولی به هر زوری بود یه لبخند تصنعیه بی رمقی تحویل ممل داد....اوه اگه اونا گیر بیفتن .......
-خب می تونم اینجا بشینم تا با هم یه گپ کوچولو بزنیم؟آنتونی آب دهنشو به زور غورت داد و با گفتن بله البته ممل رو همراهی کرد. در این موقع مارکوس و بلیز به او پیوستند و صمیمانه با ممل که حالا به خانه اش برای دزدی آمده بودند دست دادند!
-شونم شکست سامی ....زودتر تمومش کن!
-خیلی خب نخود...آمادست ...بپریم!
سامانتا:چند لحظه صبر کن....رفتش ...حالا...
هر دو پشت ستون تنها منتظر بودند تا مامورین حرکت کنند.
-نه سامی این امکان نداره...نمی شه!-خیلی خب تا عوض شدن پستا صبر می کنیم !!!
اما هنوز جملش رو تموم نکرده بود که به یک باره صدایی از پشت سر شنید:
-کی اونجاست؟
این داستان ادامه دارد.......................!!!
_____________________________________________
با تشکر: ولی آنتونی خیلی ثقیله نمی شه همون مایک؟؟؟
سامانتا ولدمورت..............................!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :
از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/16
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 22:21
از: هر جا که کفتر میایَ!
پستها:
791

مگه می شه مایک لوری برگرده و من براش رول نزنم؟!
غیر ممکنه.پس این رول رو بگیر که اومد!!!
________________________________________
برو بچ ژاندارمری همه دور هم نشسته بودن و گل می گفتن و گل می شنیدن.
مایک هم که بعد رفتن به سنت مانگو رفته بود شناسنامه عوض کرده بود و اسمشو کرده بود آنتونیون یه گوشه نشسته بود و داشت پرونده ی کارایی که بچه ها در نبودش کردن رو می خوند.
آنتونیون:
_بچه ها این پرونده که خالیه...یعنی من نبودم شما هیچ کار نکردین؟واقعا که...
هدویگ نگاه به آنتونیون انداخت و گفت:
_آنتونیون بی تو من تنهایم
...
سامانتا که طبق معمول تحمل خود شیرینی رو نداشت برگشت و گفت:
_چه ربطی داشت!
آنتونی(آنتونیون خیلی بد قلقه!) یه نگاه به ساعتش انداخت و گفت:
_خوب بچهها...پاشید وقت رفتنه....پیش به سوی کاخ گادر فادر مملی...
همه پا شدن و کت و شلوارهایی رو که پوشیده بودن رو تکوندن و پشت سر آنتونی به راه افتادن.
-------------------------------------جلوی قصر ولینگتون------------------------------------
آنتونی:
_خوب بچه ها یه بار دیگه ماموریتا رو مرور می کنیم...مارکوس و بلیز به عنوان بادیگاردهای من میان تو مجلس...چون همه بادیگارد دارن....سامانتا و هیپزیبا هم از درب پشتی به طبقات بالا نفوذ می کنند...اوکی؟
هدویگ پرید وسط حرفش:
_پس من چی؟...منو یادت رفت...
آنتونی نگاهی عاقل اندر سفیه به هدویگ انداخت و گفت:
_باهوش...تو بال داری...وقتی سامانتا و هیپزیبا مدارک رو پیدا کردن پنجره رو باز می کنن و تو مدارک رو می گیری و میاری پایین...حله؟
هدویگ:
همه با هم:
_بله قربان!
آنتونی دست تو جیت کتش کرد و کاغدی رو آورد بیرون و گفت:
_خوب اینم از دعوت نامه...مارکوس و بلیز دنبال من بیاید...سامانتا و هیپزیبا برید سر پستاتون..هدویگ تو هم برو زیر اون درخت واستا..پنجره ی اتاق مملی گادفادر اونجاست.
-------------------------------------دقایقی بعد--------------------------------------
هدویگ زیر درخت قدم می زد و با سوت زدن خودشو سرگرم کرده بود.یهو صدای خش خش برگا رو شنید.اینور اونورشو نگاه کرد.یه سایه رو زمین دید.
هدویگ با ترس و لرز:
_سیاهی کیستی؟!
سیاهی:کوکا کولا...نه ببخشید اشتباه شد...درستش اینه:
_سیاهی کیستی؟!
سیاهی:میوووو...
هدویگ:چه بچه گربه ی نازی...آخه پیش پیش...
و با سوت زدن و خودش رو به اونراه زدن به بچه گربه نزدیک شد!
پاق...هدویگ یه لگد به بچه گربه نواخت!!!
بچه گربه یهو وحشی شد و به طرف هدویگ پرید...
هدویگ با گفتن "مامانی...کمک!" پرید و روی شاخه ی درختی که کنارش بود نشست.
_هوهاهاهاها...دیگه دستت به من نمیرسه...
بچه گربه هی با خشانت میو میو می کرد و به درخت چنگ می انداخت!!!
...
غیر ممکنه.پس این رول رو بگیر که اومد!!!
________________________________________
برو بچ ژاندارمری همه دور هم نشسته بودن و گل می گفتن و گل می شنیدن.
مایک هم که بعد رفتن به سنت مانگو رفته بود شناسنامه عوض کرده بود و اسمشو کرده بود آنتونیون یه گوشه نشسته بود و داشت پرونده ی کارایی که بچه ها در نبودش کردن رو می خوند.
آنتونیون:
_بچه ها این پرونده که خالیه...یعنی من نبودم شما هیچ کار نکردین؟واقعا که...
هدویگ نگاه به آنتونیون انداخت و گفت:
_آنتونیون بی تو من تنهایم
...سامانتا که طبق معمول تحمل خود شیرینی رو نداشت برگشت و گفت:
_چه ربطی داشت!
آنتونی(آنتونیون خیلی بد قلقه!) یه نگاه به ساعتش انداخت و گفت:
_خوب بچهها...پاشید وقت رفتنه....پیش به سوی کاخ گادر فادر مملی...
همه پا شدن و کت و شلوارهایی رو که پوشیده بودن رو تکوندن و پشت سر آنتونی به راه افتادن.
-------------------------------------جلوی قصر ولینگتون------------------------------------
آنتونی:
_خوب بچه ها یه بار دیگه ماموریتا رو مرور می کنیم...مارکوس و بلیز به عنوان بادیگاردهای من میان تو مجلس...چون همه بادیگارد دارن....سامانتا و هیپزیبا هم از درب پشتی به طبقات بالا نفوذ می کنند...اوکی؟
هدویگ پرید وسط حرفش:
_پس من چی؟...منو یادت رفت...

آنتونی نگاهی عاقل اندر سفیه به هدویگ انداخت و گفت:
_باهوش...تو بال داری...وقتی سامانتا و هیپزیبا مدارک رو پیدا کردن پنجره رو باز می کنن و تو مدارک رو می گیری و میاری پایین...حله؟
هدویگ:

همه با هم:
_بله قربان!
آنتونی دست تو جیت کتش کرد و کاغدی رو آورد بیرون و گفت:
_خوب اینم از دعوت نامه...مارکوس و بلیز دنبال من بیاید...سامانتا و هیپزیبا برید سر پستاتون..هدویگ تو هم برو زیر اون درخت واستا..پنجره ی اتاق مملی گادفادر اونجاست.
-------------------------------------دقایقی بعد--------------------------------------
هدویگ زیر درخت قدم می زد و با سوت زدن خودشو سرگرم کرده بود.یهو صدای خش خش برگا رو شنید.اینور اونورشو نگاه کرد.یه سایه رو زمین دید.
هدویگ با ترس و لرز:
_سیاهی کیستی؟!
سیاهی:کوکا کولا...نه ببخشید اشتباه شد...درستش اینه:
_سیاهی کیستی؟!
سیاهی:میوووو...
هدویگ:چه بچه گربه ی نازی...آخه پیش پیش...
و با سوت زدن و خودش رو به اونراه زدن به بچه گربه نزدیک شد!
پاق...هدویگ یه لگد به بچه گربه نواخت!!!
بچه گربه یهو وحشی شد و به طرف هدویگ پرید...
هدویگ با گفتن "مامانی...کمک!" پرید و روی شاخه ی درختی که کنارش بود نشست.
_هوهاهاهاها...دیگه دستت به من نمیرسه...
بچه گربه هی با خشانت میو میو می کرد و به درخت چنگ می انداخت!!!
...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/2/30 22:16:39
جزئیات کاربر

بعد از بیماری سخت مایک لوری و بستری شدنش در سنت مانگو رفته رفته، بچه های ژاندارمری هاگزمید هم رفت و آمدهای خودشان را به ژاندارمری کم تر کردند. 1 ماه گذشته بود و لوری همچنان مریض روی تخت بیمارستان افتاده بود، بچه های ژاندارمری هم دیگه به ژاندارمری نیآمدند و ژاندارمری به یک مکان متروکه تبدیل گشت.
ماه گذشت و مایک لوری بعد از مرخص شدن از سنت مانگو کم کم توانایی سابقش را بدست آورد، شفادهنده ی او در سنت مانگو او را امیدوار کرده که می تواند مثل سابق دوباره در عملیات شرکت کند به این شرط که فعلا از پیاده روی و شتاب سریع خودداری کند. مایک لوری بچه های ژاندارمری را با ارسال نامه به وسیله جغد از بازگشتش مطلع کرد و وجب شد که کادر ژاندارمری دوباره گرد هم آیند و ژاندارمری فعال شود، زیرا چند مورد جرم در هاگزمید شایعه شده بود که جهت بررسی بچه های ژاندارم باید کار خود رو شروع می کردند. و همین کار رو هم کردند.
ماموریت اول:
مایک لوری در یک روز گرم در داخل ساختمان زیبای ژاندارمری در اتاق جلسات، در حال شرح دادن ماموریت برای بچه های ژاندارمری بود:
مایک: خب بچه ها ما باید امشب کاخ ولینگتون، کاخ شخصی گادفادر مملی و خود شخص ایشون رو زیر نظر بگیریم..امشب ممل جشن بزرگی رو به مناسبت تولد 60 سالگی اش ترتیب دیده و از تمام گادفادران، مخصوصا سیریوس گادفادر دعوت کرده..مسلما همه می دونیم که امشب در کاخ ولینگتون یک مجمع مافیای جادوگران و سازمان های جنایی رو داریم، جالب اینجاست که ممل گادفادر، از سران هاگزمید و شخص من دعوت کرده..در واقع به نوعی خواسته بی گناهی خودشو در مورد قاچاق های اخیر هاگزمید نشون بده...حالا کار شما چیست؟
مارکوس: خب چیه رئیس؟
مایک: صبر داشته باش برادر الان میگم....
و دستش را به سمت لیوان آب برد و لیوان را در حلقش چپه نمود و کمی آب نوشید..سپس با چند سرفه پیاپی ادامه داد:
شما باید در طی این مدت که همه در سالن پذیرایی هستند برید طبقه بالا...اتاق ممل گادفادر، همه جارو بگردید ببینید توضیحی یا مدرکی در مورد این جنایات می یابید یا نه...حالا نحوه کار بدین شکله که من میگم...مارکوس و بلیز به عنوان مثلا بادیگاردهای من میان تو مجلس...چون همه بادیگارد دارن....سامانتا و هیپزیبا هم از درب پشتی به طبقات بالا نفوذ می کنند...اوکی؟
بروبچه ها: اوکی...حله...
مایک: پس همه امشب رای ساعت یک ربع به هشت تو ژاندارمری با لباس های رسمی مجلسی..کت و شلوار تیپ و غیرو...همه حالا پاشید برید خونه...
بلیز: من خونه ام دوره...
سامانتا: من تو ژاندارمری همیشه هستم...
هیپزیبا: من اجاره خونه نددادم انداختنم بیرون...
مارکوس: منم که بازوی شما هستم رئیس...
هدویگ: من هم که چون رو درخت عقاب کمین کرده می ترسم برم...بالا...
مایک: ای خدا من چیکار کنم...به جهنم هر کاری می خواید بکنید...
سپس از رو صندلی اش از تو اتاق جلسات پا شد و با عصبانیت بیرون رفت...
ادامه دارد........
ماه گذشت و مایک لوری بعد از مرخص شدن از سنت مانگو کم کم توانایی سابقش را بدست آورد، شفادهنده ی او در سنت مانگو او را امیدوار کرده که می تواند مثل سابق دوباره در عملیات شرکت کند به این شرط که فعلا از پیاده روی و شتاب سریع خودداری کند. مایک لوری بچه های ژاندارمری را با ارسال نامه به وسیله جغد از بازگشتش مطلع کرد و وجب شد که کادر ژاندارمری دوباره گرد هم آیند و ژاندارمری فعال شود، زیرا چند مورد جرم در هاگزمید شایعه شده بود که جهت بررسی بچه های ژاندارم باید کار خود رو شروع می کردند. و همین کار رو هم کردند.
ماموریت اول:
مایک لوری در یک روز گرم در داخل ساختمان زیبای ژاندارمری در اتاق جلسات، در حال شرح دادن ماموریت برای بچه های ژاندارمری بود:
مایک: خب بچه ها ما باید امشب کاخ ولینگتون، کاخ شخصی گادفادر مملی و خود شخص ایشون رو زیر نظر بگیریم..امشب ممل جشن بزرگی رو به مناسبت تولد 60 سالگی اش ترتیب دیده و از تمام گادفادران، مخصوصا سیریوس گادفادر دعوت کرده..مسلما همه می دونیم که امشب در کاخ ولینگتون یک مجمع مافیای جادوگران و سازمان های جنایی رو داریم، جالب اینجاست که ممل گادفادر، از سران هاگزمید و شخص من دعوت کرده..در واقع به نوعی خواسته بی گناهی خودشو در مورد قاچاق های اخیر هاگزمید نشون بده...حالا کار شما چیست؟
مارکوس: خب چیه رئیس؟

مایک: صبر داشته باش برادر الان میگم....

و دستش را به سمت لیوان آب برد و لیوان را در حلقش چپه نمود و کمی آب نوشید..سپس با چند سرفه پیاپی ادامه داد:
شما باید در طی این مدت که همه در سالن پذیرایی هستند برید طبقه بالا...اتاق ممل گادفادر، همه جارو بگردید ببینید توضیحی یا مدرکی در مورد این جنایات می یابید یا نه...حالا نحوه کار بدین شکله که من میگم...مارکوس و بلیز به عنوان مثلا بادیگاردهای من میان تو مجلس...چون همه بادیگارد دارن....سامانتا و هیپزیبا هم از درب پشتی به طبقات بالا نفوذ می کنند...اوکی؟
بروبچه ها: اوکی...حله...

مایک: پس همه امشب رای ساعت یک ربع به هشت تو ژاندارمری با لباس های رسمی مجلسی..کت و شلوار تیپ و غیرو...همه حالا پاشید برید خونه...

بلیز: من خونه ام دوره...

سامانتا: من تو ژاندارمری همیشه هستم...

هیپزیبا: من اجاره خونه نددادم انداختنم بیرون...

مارکوس: منم که بازوی شما هستم رئیس...

هدویگ: من هم که چون رو درخت عقاب کمین کرده می ترسم برم...بالا...

مایک: ای خدا من چیکار کنم...به جهنم هر کاری می خواید بکنید...

سپس از رو صندلی اش از تو اتاق جلسات پا شد و با عصبانیت بیرون رفت...
ادامه دارد........
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

در راستای افشاگریهای اخیر ، در رابطه با شناسه های مختلف مایک لوری و بلاک شدن این مرد هزارچهره بنده این پست را نواختم . هیچ ارتباطی با پستهای قبلی و بعدی نخواهد داشت . ولی بدلیل علاقه ام به مایک و شخصیت ستودنی او این نمایشنامه را می نویسم .
-------------------------------------------------------------
چشمهایشان می سوخت . سرما وجودشان را در بر گرفته بود ولی باید او را تعقیب می کردند ؛ این بهترین فرصت برای دستگیری او بود . سالها او در نقابهای مختلف ، جرمهای بزرگی انجام میداد ولی هیچگاه دستگیر نشده بود .
- هی رفقا ... بهتر نیست بیخیال تعقیب بشیم . من دارم قندیل میبندم .
کرام در کابوسهایش هم تصور جاروسواری در این سرمای سوزناک را نداشت ، ولی بعد از گفتن این جمله از گفته خود پشیمان شد .
کوییرل : ببین کرام تو اگه می خوای بری برو ... ولی من باید مایک لوری رو دستگیر کنم . من مدتهاست منتظر این لحظه ام .
کوییرل با چنان خشمی به کرام نگاه کرد که کرام سرما را به رفتن ترجیح داد . فرد دیگری هم همراه کرام و کوییرل بود . از قد کوتاه و شنل وصله خوده اش کاملا مشخص بود که یک جن خانگی است . کریچر تا آن لحظه سکوت کرده بود و تنها به مایک که با فاصله بسیار زیاد از آنها ، سوار بر جارو پرواز میکرد ، چشم دوخته بود .
کریچر : کوییرل ، کرام ... اونجا رو ببینین !
مایک لوری ماسکی را به صورت زد و توسط وردی به صورتش چسباند ( بر گرفته از ایمپاسیبل 2
) ، او دیگر مایک لوری نبود . از آن فاصله مشخص نبود چهره جدیدش مطعلق به کیست ، ولی بدون شک این تغییر چهره مدرک خوبی برای دستگیر کردن او بود . کوییرل درنگ نکرد و به همراهانش با دست اشاره کرد به آرامی دنبالش بروند . سرعتشان لحظه به لحظه بیشتر میشد ... به نزدیکی مایک رسیدند . ناگهان مایکل متوجه شد چند نفر در تعقیب او هستند . به پشت سرش نگاه کرد و آنها را دید . او دیگر مایک نبود بلکه مارکوس فیلینت بود . مارکوس سرعتش را زیاد کرد و در یک حرکت انتحاری شیرجه ای سقوط مانند به سمت زمین زد .
کوییرل : مایک تو راه فرار نداری ... بهتره تسلیم بشی .
ولی مایک خیال تسلیم شدن نداشت و هر لحظه از آنها دورتر میشد . کوییرل ، کرام و کریچر هم به سمت زمین شیرجه رفتند . آنها مایک را دیدند که بر روی زمین فرود آمد و وارد یک کافه قدیمی شد . لحظاتی بعد سه غریبه دیگر هم وارد کافه شدند . چشمان کوییرل در جستجوی مارکوس بود ولی او آنجا نبود . تقریبا کافه خالی بود و بجز دو غریبه شخص دیگری آنجا وجود نداشت . یکی از آن دو غریبه در پشت پیشخوان کافه ایستاده بود ، بسیار مضطرب به نظر می رسید ؛ مطمئنن او صاحب کافه بود . فرد دیگری هم با پشت موهای بلند ، پشت به آنها روی یکی از صندلی های روبروی پیشخوان نشسته بود و مشغول ریختن نوشیدنی کره ای در لیوان خود بود . آن مرد غریبه نبود .
کوییرل : بلرویچ خودتی ؟!
بلرویچ سرش را برگرداند و کوییرل را دید .
بلرویچ : اوه ... سلام پروفسور کوییرل !!! شما کجا ، اینجا کجا ؟!
کوییرل : بلرویچ تو مایک لو... نه ببخشید ... مارکوس فیلینت رو ندیدی ؟!
بلرویچ : بله پروفسور دیدمش . چند لحظه پیش اومد داخل و از در پشتی خارج شد . نمی دونم چرا حتی جواب سلام منو هم نداد ؟!
کوییرل و دو همراهش به ادامه حرف بلرویچ توجهی نکردند و به سرعت به سمت در پشتی کافه حرکت کردند . کرام در را باز کرد و اطراف را بازرسی کرد ولی کسی آنجا نبود . باورشان نمیشد به این راحتی مایک را گم کرده باشند . کریچر خسته شده بود و نفس نفس میزد ، بنابراین بروی پله های کافه نشست . کوییرل گیج شده بود ، امکان نداشت مارکوس به این سرعت دور شده باشد . او تنها چند ثانیه از آنها زودتر وارد کافه شده بود . بلرویچ به آنها .... . کوییرل فریاد زد :
- آره ... درسته ... اون بلرویچ نبود ، مایک بود . بلرویچ هرجا میره پیکان جوانان گوجه ایشم با خودش میبره . برین دنبال بلرویچ ...
هر سه وارد کافه شدند ولی بلرویچ آنجا نبود . بجای او بر روی صندلی ، ماسکی از چهره اش افتاده بود . مهماندار کافه در حالی که از ترس می لرزید با دست به در ورودی اشاره می کرد و گفت :
- از اون طرف رفت . اون منو تحدید کرد که اگه صدام در بیاد منو میکشه .
کوییرل با عجله از کافه خارج شد و با صحنه عجیبی روبرو شد . او مایک را دید که اینبار خود را به شکل هری پاتر در آورده بود و بسمت کارخانه ای قدیمی می دوید . چندین طلسم و ورد رنگانگ به طرف مایک شکلیک شد ولی هیچکدام به هدف نخورد . مایک وارد کارخانه شد و کوییرل ، کرام و کریچر هم بدنبالش . مایک از پله های آهنی کارخانه بالا رفت . آنجا یک کارخانه ذوب فلز بود . وردها و طلسما همچون بارانی به سمتش شلیک می شدند . او ترسیده بود و تنها بالا می رفت . بعد از سالها رازش فاش شده بود . به طبقه آخر رسید ؛ در لبه سکویی متوقف شد . دیگر راه فراری نداشت ...
مایک : نه ... خواهش میکنم ، من تسلیم میشم ... آخ ...
کوییرل با بیرحمی وردی به سمت مایک فرستاد و به او برخورد کرد . مایک تعادلش را از دست داد و از لبه سکو به پایین پرتاب شد . او داخل حوضچه مواد مذاب افتاد .
کوییرل : وای ... ولی من فقط می خواستم بیهوشش کنم .
مایک در داخل مواد مذاب شناور بود و رازش را فاش می ساخت . او انسان نبود ( برگرفته از ترمیناتور 2
) ، تمامی تغییر چهره هایی را که تا کنون انجام داده بود ، نمایان شد . هری پاتر ، مایک لوری ، بلرویچ ، مارکوس فیلینت ، آلبوس دامبلدور ، کوییرل ... همه و همه نمایان شد . چهره ای در عرصه جادوگری نبود که مایک به شکلش در نیامده باشد . مایک تجزیه میشد و به اعماق حوضچه مذاب فرو می رفت .
کوییرل بر روی زمین زانو زد و سرش را به نشانه تاسف پایین انداخت . ولی دیگر دیر شده بود مایک لوری بلاک شده بود
.
ناگهان زمین لرزه ای بوقوع پیوست ، آسمان شکافته شد و ماگماها به اطراف پخش شدند . صدایی از آسمان شنیده شد :
- یوهاهاهاها ... من مایک لوریم . فکر کردین فقط عله ماگما داره ... موهاهاهاها . اومدم بگم مایک لوری ، یگانه وبمستر نت ، جاودانه می ماند و فنا ناپذیر است . موهاهاهاها .
--------------------------------------------------------
نقد شد
-------------------------------------------------------------
چشمهایشان می سوخت . سرما وجودشان را در بر گرفته بود ولی باید او را تعقیب می کردند ؛ این بهترین فرصت برای دستگیری او بود . سالها او در نقابهای مختلف ، جرمهای بزرگی انجام میداد ولی هیچگاه دستگیر نشده بود .
- هی رفقا ... بهتر نیست بیخیال تعقیب بشیم . من دارم قندیل میبندم .
کرام در کابوسهایش هم تصور جاروسواری در این سرمای سوزناک را نداشت ، ولی بعد از گفتن این جمله از گفته خود پشیمان شد .
کوییرل : ببین کرام تو اگه می خوای بری برو ... ولی من باید مایک لوری رو دستگیر کنم . من مدتهاست منتظر این لحظه ام .
کوییرل با چنان خشمی به کرام نگاه کرد که کرام سرما را به رفتن ترجیح داد . فرد دیگری هم همراه کرام و کوییرل بود . از قد کوتاه و شنل وصله خوده اش کاملا مشخص بود که یک جن خانگی است . کریچر تا آن لحظه سکوت کرده بود و تنها به مایک که با فاصله بسیار زیاد از آنها ، سوار بر جارو پرواز میکرد ، چشم دوخته بود .
کریچر : کوییرل ، کرام ... اونجا رو ببینین !
مایک لوری ماسکی را به صورت زد و توسط وردی به صورتش چسباند ( بر گرفته از ایمپاسیبل 2
) ، او دیگر مایک لوری نبود . از آن فاصله مشخص نبود چهره جدیدش مطعلق به کیست ، ولی بدون شک این تغییر چهره مدرک خوبی برای دستگیر کردن او بود . کوییرل درنگ نکرد و به همراهانش با دست اشاره کرد به آرامی دنبالش بروند . سرعتشان لحظه به لحظه بیشتر میشد ... به نزدیکی مایک رسیدند . ناگهان مایکل متوجه شد چند نفر در تعقیب او هستند . به پشت سرش نگاه کرد و آنها را دید . او دیگر مایک نبود بلکه مارکوس فیلینت بود . مارکوس سرعتش را زیاد کرد و در یک حرکت انتحاری شیرجه ای سقوط مانند به سمت زمین زد . کوییرل : مایک تو راه فرار نداری ... بهتره تسلیم بشی .
ولی مایک خیال تسلیم شدن نداشت و هر لحظه از آنها دورتر میشد . کوییرل ، کرام و کریچر هم به سمت زمین شیرجه رفتند . آنها مایک را دیدند که بر روی زمین فرود آمد و وارد یک کافه قدیمی شد . لحظاتی بعد سه غریبه دیگر هم وارد کافه شدند . چشمان کوییرل در جستجوی مارکوس بود ولی او آنجا نبود . تقریبا کافه خالی بود و بجز دو غریبه شخص دیگری آنجا وجود نداشت . یکی از آن دو غریبه در پشت پیشخوان کافه ایستاده بود ، بسیار مضطرب به نظر می رسید ؛ مطمئنن او صاحب کافه بود . فرد دیگری هم با پشت موهای بلند ، پشت به آنها روی یکی از صندلی های روبروی پیشخوان نشسته بود و مشغول ریختن نوشیدنی کره ای در لیوان خود بود . آن مرد غریبه نبود .
کوییرل : بلرویچ خودتی ؟!
بلرویچ سرش را برگرداند و کوییرل را دید .
بلرویچ : اوه ... سلام پروفسور کوییرل !!! شما کجا ، اینجا کجا ؟!
کوییرل : بلرویچ تو مایک لو... نه ببخشید ... مارکوس فیلینت رو ندیدی ؟!
بلرویچ : بله پروفسور دیدمش . چند لحظه پیش اومد داخل و از در پشتی خارج شد . نمی دونم چرا حتی جواب سلام منو هم نداد ؟!
کوییرل و دو همراهش به ادامه حرف بلرویچ توجهی نکردند و به سرعت به سمت در پشتی کافه حرکت کردند . کرام در را باز کرد و اطراف را بازرسی کرد ولی کسی آنجا نبود . باورشان نمیشد به این راحتی مایک را گم کرده باشند . کریچر خسته شده بود و نفس نفس میزد ، بنابراین بروی پله های کافه نشست . کوییرل گیج شده بود ، امکان نداشت مارکوس به این سرعت دور شده باشد . او تنها چند ثانیه از آنها زودتر وارد کافه شده بود . بلرویچ به آنها .... . کوییرل فریاد زد :
- آره ... درسته ... اون بلرویچ نبود ، مایک بود . بلرویچ هرجا میره پیکان جوانان گوجه ایشم با خودش میبره . برین دنبال بلرویچ ...
هر سه وارد کافه شدند ولی بلرویچ آنجا نبود . بجای او بر روی صندلی ، ماسکی از چهره اش افتاده بود . مهماندار کافه در حالی که از ترس می لرزید با دست به در ورودی اشاره می کرد و گفت :
- از اون طرف رفت . اون منو تحدید کرد که اگه صدام در بیاد منو میکشه .
کوییرل با عجله از کافه خارج شد و با صحنه عجیبی روبرو شد . او مایک را دید که اینبار خود را به شکل هری پاتر در آورده بود و بسمت کارخانه ای قدیمی می دوید . چندین طلسم و ورد رنگانگ به طرف مایک شکلیک شد ولی هیچکدام به هدف نخورد . مایک وارد کارخانه شد و کوییرل ، کرام و کریچر هم بدنبالش . مایک از پله های آهنی کارخانه بالا رفت . آنجا یک کارخانه ذوب فلز بود . وردها و طلسما همچون بارانی به سمتش شلیک می شدند . او ترسیده بود و تنها بالا می رفت . بعد از سالها رازش فاش شده بود . به طبقه آخر رسید ؛ در لبه سکویی متوقف شد . دیگر راه فراری نداشت ...
مایک : نه ... خواهش میکنم ، من تسلیم میشم ... آخ ...
کوییرل با بیرحمی وردی به سمت مایک فرستاد و به او برخورد کرد . مایک تعادلش را از دست داد و از لبه سکو به پایین پرتاب شد . او داخل حوضچه مواد مذاب افتاد .
کوییرل : وای ... ولی من فقط می خواستم بیهوشش کنم .
مایک در داخل مواد مذاب شناور بود و رازش را فاش می ساخت . او انسان نبود ( برگرفته از ترمیناتور 2
) ، تمامی تغییر چهره هایی را که تا کنون انجام داده بود ، نمایان شد . هری پاتر ، مایک لوری ، بلرویچ ، مارکوس فیلینت ، آلبوس دامبلدور ، کوییرل ... همه و همه نمایان شد . چهره ای در عرصه جادوگری نبود که مایک به شکلش در نیامده باشد . مایک تجزیه میشد و به اعماق حوضچه مذاب فرو می رفت . کوییرل بر روی زمین زانو زد و سرش را به نشانه تاسف پایین انداخت . ولی دیگر دیر شده بود مایک لوری بلاک شده بود
.ناگهان زمین لرزه ای بوقوع پیوست ، آسمان شکافته شد و ماگماها به اطراف پخش شدند . صدایی از آسمان شنیده شد :
- یوهاهاهاها ... من مایک لوریم . فکر کردین فقط عله ماگما داره ... موهاهاهاها . اومدم بگم مایک لوری ، یگانه وبمستر نت ، جاودانه می ماند و فنا ناپذیر است . موهاهاهاها .
--------------------------------------------------------
نقد شد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط توماس جانسون در 1385/2/18 21:38:38
ویرایش شده توسط توماس جانسون در 1385/2/19 16:21:03
ویرایش شده توسط توماس جانسون در 1385/2/19 16:21:03
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
جزئیات کاربر

جادوگران عزيز و ساحره هاي محترم...
با توجه به اينكه شناسه مايك لوري بسته شده شما ميتونين آزادانه به فعاليت خودتون در اين تاپيك ادامه بدين.ايشون اگه بخوان با شناسه ماركوس فلينت(يكي از 100000شناسه شون)به فعاليت در اين تاپيك ادامه ميدن.اين نكته رو هم بگم كه همه براي پست زدن در اين تاپيك كاملا آزاد هستند و هيچ نوع محدوديتي وجود نداره.
موفق باشيد.(لارا)
با توجه به اينكه شناسه مايك لوري بسته شده شما ميتونين آزادانه به فعاليت خودتون در اين تاپيك ادامه بدين.ايشون اگه بخوان با شناسه ماركوس فلينت(يكي از 100000شناسه شون)به فعاليت در اين تاپيك ادامه ميدن.اين نكته رو هم بگم كه همه براي پست زدن در اين تاپيك كاملا آزاد هستند و هيچ نوع محدوديتي وجود نداره.
موفق باشيد.(لارا)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
