جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  199 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: دوشنبه 29 خرداد 1385 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
چه نامرد حالا من اينو چي كارش كنم عجب نامردهايي هستيد
ديانا ميكشمت
__________________________________
دراكو فورا دستور داد همه اينه ها و عكسهاي ادريان جمع كنيد هر چيزي كه ممكنه عكس خودشو توش ببينه جمع كنيد
داراكو واقعا عصاباني بود
همه به ادريان نگاه ميكردند بعضي ها با لذت بعضي ها با ناراحتي
بليز گفت داره بيدار نميشه ادريان تكوني به خودش داد و بيدار شد
گفت:ديانا مرده يا هنوز داره نفس ميكشه..مرد يا نه؟
ديانا گفت نه هنوز زنده ام
بيچاره ادريان با ديدن ديانا اين جوري شد:
و با حالت زز ي گفت كي داره از اين شانسا
اگه به اين حالت نگفته بود ماهيتابه ديانا كله اش رو خورد ميكرد
دراكو با ناراحتي به اون نگاه ميكرد.
ادريان گفت ااااااا اينه ها كو عكسهاي من كو نامردا چي كارشون كرديد. اي نامردا..نامردا..نامردا

_من امشب مهماني دارم با انجلينا ميخوايم بريم حالا من چي جوري ريخنمو اراسته كنم....حتما انجلينا ناراحت ميشه
همه بهت زده نگاهش ميكردن
دراكو گفت:نميتوني اونجا بري متاسفانه
ادريان با حالت نيم خيز گفت:چي؟
_هيچي مگه نميخواي بري سر سراي و تالار اصلي هاگواتز
_چرا ميخوام برم همونجا
_مگه اونجا يكي از ديوار هاش از اينه نيست
_چه ربطي داره؟
_خوب نميتوني بري ديگه
ادريان به طرف در رفت اما دراك با اين حالت جلوشو گرفت
ادريان: جون من بذار برم
ناگهان ادريان به چشماتن سبز دراك خيره شد به چشمهاي سبز يشمي قشنگش و خيره خيره شد همه بهت زده بودن در ميان عدسي چشمهاي دراك درست وسط اونها يه زيبا ايستاده بود و دشات ادريان تماشا ميكرد ادريان چند دور هب دور خودش تلو تلو خورد و بعد قش كرد...........
____________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: یکشنبه 28 خرداد 1385 12:25
نمایش جزئیات
آفلاین
ای بابا ! اینجا چقدر ارزشی شده ! یعنی چه ؟
هر کی میاد هر چی دلش میخواد مینویسه بدون اینکه به موضوع ربطی داشته باشه
ناسلامتی موضوع اینجا درباره امتحانی بود که اسنیپ می خواست بگیره !
__________________________________________________
دیانا هم چنان بی هوش روی زمین افتاده بود و موهای بلند و طلایی رنگش روی زمین پخش شده بود !
دراکو و ایدی که به هوش اومده بودند با ناراحتی به دیانا نگاه میکردند
ایدی که بغض گلوشو گرفته بود بالای سر دیانا رفت و گفت : آه ... دیانا خواهر خوبم ! چرا .... ؟
بعد روشو به طرف مورفین کرد و گفت : من و دیانا همون اول باید تو رو میکشتیم که با اون دستگاه های عتیقه ات ما رو به بیابون نکشونی که این اتفاق بیافته
مورفین : به من چه ! پیشگویی رودولف این جوری بود !
دراکو که نمیدونست حالا باید چکار کنه گفت : رودولف تو از کی تا حالا پیش گو شدی ؟ که از این پیش گویی هات میکنی
ادریان که خیلی بی تفاوت اونجا رویه کاناپه ولو شده بود گفت : ای بابا ... ول کنین این قضیه رو ! این تقدیر دیانا بوده و هیچ کاریش نمیشه کرد
ایدی با عصبانیت رو به ادریان کرد و در حالی که صداش میلرزید گفت : می بندی اون دهنت رو یا ...
لارا : بیخود ... یعنی چی ؟ رودولف گفته بود وقتی ماه کامل بشه این اتفاق میافته و رودولف از عشقش دست میکشه ! یعنی از من ! من نمیزارم این اتفاق بیافته
رودولف : من که نخواستم اینو بگم خود به خود این جوری شده ولی هنوز که شب نشده که ماه رو ببینیم شاید تا اون موقع بشه کاریش کرد ! شاید دیانا بیدار شه و اصلا من تو خواب هزیون گفته باشم ... ها .... نظر شما چیه ؟
ملت اسلی :
بلیز : نه ... امید نیست
لارا و ایدی با هم : من نمیدونم باید درستش کنید
هوا کم کم داشت تاریک میشد و خورشید ارام ارم رو به خاموشی میرفت و ماه طلوع کرد
سکوت سراسر تالار اسلی را فرا گرفته بود و تنها شعله های شومینه بود که تالار را روشن کرده بود
همه منتظر به وقوع پیوستن پیش گویی بودن و فقط گذشت زمان این را ثابت میکرد که آیا پیش گویی درست بوده یا نه ؟
تعدادی ا زبچه ها به خواب رفته بودند و تعدادی که این ماجرا برایشان مهم بود با اضطراب به ماه نگاه میکردند . ماه هنوز کامل نشده بود !
لارا با تعجب در حالی که نگاهش را به ماه دوخته بود گفت : شاید من اشتباه کردم .. آخه فکر میکردم ماه امشب کامل میشه !
پس چرا نشده ؟
ایدی که انگار امیدی به دست اورده بود گفت : کی تقویم داره ؟
دراکو به تقویم کنار شومینه اشاره کرد و ایدی با عجله به طرف تقویم رفت و اونو برداشت و با دقت بهش نگاه کرد :اوه بله امشب دوازدهم ماه است و دو روز دیگه مونده تا کامل شدن ماه
شاید توی این دو روز بتونیم کاری کنیم ! حتما جادویی برای برطرف کردن پیش گویی هست
لبخند رضایت بخشی بر لبان ایدی و دراکو و لارا نشست !
ایدی : ولی نمیدونم چرا دیانا همین طور افتاده ؟
ناگهان صدای رودولف بلند شد و در تالار پیچید . تمام بچه ها بیدار شدند و دور تا دور رودولف حلقه زدندو با تعجب به او نگاه میکردند
رودولف : وقتی که ماه کامل شود هیچ اتفاقی نمیافتد جز اینکه یک نفر از اعضای اسلی به عشقی دچار میشود که هرگز به او نخواهد رسید !
همه بچه ها با تعجب به هم نگاه کردند و نمی دانستند آن شخص کیست ؟
رودولف لحظه ای سکوت کرد بچه ها فکر کردند که حرف او تمام شده ولی او ادامه داد : ادریان ... ادریان ! این سرنوشت ادریان است و تغییر نا پذیر
ناگهان صدای دیانا به گوش رسید : آه ... اینجا چه خبره ؟ چقدر خسته بودم ! اوه ... این بیابان گردی منو از پا دراورد
ایدی که چشمانش گرد شده بود برای لحظه ای به دیانا خیره شد
و به سمت دیانا رفت و او را در آغوش گرفت !
دیانا که از این حرکات تعجب کرده بود گفت : چیه ... چه خبره ؟
از کی تا حالا وقتی کسی از خواب بیدار میشه رو بغل میکنین؟
همه میخواستند به طرف دیانا بیایند که ناگهان صدای رودولف آنها را متوقف کرد و همه به سمت او برگشتند !
رودولف: ادریان .... خودش !
بچه ها منظور او را از این حرف نفهمیدند
رودولف که عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود ادامه داد: ادریان به سرنوست نارسیس ( الهه یونان باستان که عاشق عکس خودش میشود و هرگز به عشقش نمیرسد ) دچار میشود .....
__________________________________________________
باشد که رستگار شوید !!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
مهاجم یک تیم همیشه پیروز فمن
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: یکشنبه 28 خرداد 1385 09:10
نمایش جزئیات
آفلاین
ادريان كه تازه مقام بهترين ارزشي باز رو گرفته بود با خوشحالي جلو اومدو گفت الكتو جان نظرت چيه
الكتو به فكر فرو رفت و گفت:ده اخه برا همين بود كه تو نمايشنامه خودم نزدم اگه نظر داشتم كه همون جا ميزدم كارو گذاشتم به عهده شما ارزشي بازها شما هم كه.....به..به ....اخر ادمو ضايع ميكنيد.
سامانتا گفت از قيافه اين سه نفر پيداست كه مغزشون تو سرشون شپلخ شده
الكتو به ماهيتابه تو رفته نگاهي كرد و گفت خوب خدايي يه كم محكم زدم
همه:
الكتو :خوب حالا چون شمايين محكم زدم ديگه
همه:
الكتو:خوب زيادي محكم زدم
همه:
الكتو بابا نامردا خوب باشه استثنايي محكم زدم
همه:
ادريان گفت:به نظر من يه كاسه اب سرد رو سر هر دو خالي كنيد و محكم تو گوششون بزنيد يا اصلا نذاريد من نظر بدم
بلاخره تصميم بر ريختن يه كاسه اب سرد بر صورت هر سه شدند
اب اول رو صورت دركو ريخته شد بنابرين بيدار شد
اب دوم به صورت ايدي ريخته شد پس بنابرين بيدار شد
اب سوم بر صورت ديانا ريخته شد پس بنابرين بيدار نشد
همه مظمئن شده بودند كه قرباني ديگه ديانا هست و كاري از دست اونا بر نمياد ديانا طوري نفس ميكشيد كه انگار داري نفسهاي اخر رو ميزنه دراكو و ايدي اشك در چشمانشون جمع شده بود كسي نميتونس ت اون صحنه تلخ رو ببينه...حتي ادريان كه البته اون همش داشت به كاپش چشم ميدوخت
___________________________________________
چه ميشود ايا ديانا مالفوي ان قرباني هست هان؟
فيلم خارجي هست يا هندي؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: شنبه 27 خرداد 1385 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
والا من از پست آدرسان هیچی متوجه نشدم
_______________________________________________
به حفره تالار اسلي رسيدن و با خوشحالي به اون وارد شدن بدون اين كه يه كار مثبت كرده باشن
بلیز که به نظر می آمد هیچی از اینکه چه جوری به حفره ی تالار اسلی رسید نفهمیده(کی فهمیده؟؟؟)با حالتی متوهم گفت:خواب می بینم؟؟
همون لحظه ادی با یه جام دستش میاد روی آدریان رو می بوسه و میگه:آدریان عزیز این کاپ مال توئه؟؟من داشتم ماجرا رو میدیدم متعجب از اینکه تو چه جوری تا این حد داستان ارزشی زدی برای همین هم رفتم با اعضا صحبت کردم نتیجه این شد که شما جام افتخار رو بالای سرت ببری اما....
ادی و آدریان با هم به گوشه ای از تالار رفتند و در مورد جایزه ی بهترین ارزشی نویس جهان صحبت کردن
دیانا و آیدی که لبخندی کاملا معصومانه بر لب داشتند با حالتی کاملا معصومانه به سمت الکتو حمله ور شدند
دیانا: حالا دیگه می خوای منو بکشی؟
آیدی:لت و پارت می کنم!!!
الکتو با حالت کاملا مرگخوارانه پا به فرار گذاشت و دو خواهر کاملا کینه ای به تعقیب او پرداختند
وزیر مردمی نگاهی از سر تحسین به دو خواهرش انداخت و با گفت:آخیش راحت شدمخوب شد امروز این دوتا نمردن
لارا که چهره ای متفکرانه به خود گرفته بود و لحظه ای چراغی روی سرش ایجاد شده بود داد زد:امروز!!!ما دو روز توی اون بیابون گیر افتاد بودیم و هیچ کدام از شب های اون روزها ماه کامل نبود؟
رودلف:الهی چه قدر تو باهوشی
وزیر مردمی دست هایش را توی موهایش برد و به فکر فرو رفته و همین طور به این صورت در آمده بود
دنگ دنگ
همه ی ملت اسلی به سمت صدا نگاه کردند به نظر می آمد که در آخر سرانجام جدال دو خواهر مالفویی و و الکتو معلوم شده
الکتو که ماهیتابه ای در دست داشت و نفس نفس می زد خود را روی مبل ول کرد و با ناله گفت:هههه هه هه دراکو این خواهرات هم نزدیک بود راستی راستی منو بکشن
دراکو به دو خواهرش که دراثر ضربه ی مهلک ماهیتابه ی الکتو بیشهوش شده بودند نگاهی اندخت و سپس به این صورت در آمد:

دراکو:می کشمت؟؟نفس کش!!!
دنگ
وزیر مردمی هم در گوشه ای از اتاق افتاد.لارا با گریه گفت:امشب ماه کامل میشه ما هم یکی از این دو خواهر بیهوش رو از دست میدیم
الکتو:نه مگه الکیه؟؟عمرا!!!من نمی ذارم این دفعه هم کاسه کوزه ها سر من خالی بشن من یه راه نجات زندگی براشون دارم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1385/3/27 20:55:55
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: شنبه 27 خرداد 1385 14:15
نمایش جزئیات
آفلاین
اما فواره ها متاسفانه از ديانا نبود
و از مار بود كه داشت بيرون ميزد
ادريان گفت:به نظر من يكيشونو بكشيم كه پيشگويي درست در بيايد اون يكي هم زنده بمونه
دوباره دراكو نگاه خفني كرد
ادريان ببخشيد با خودم بودم با شما نبودم
نگاه خفن دراكو قطع شد ناگهان دوباره طوفان وزيد و فقط يه صدا شنيده شد:
كمك كمك اون داره ما را با خودش ميبره

همه با استرس بسيار منتظر بودن طوفان تموم شه طوفان كه تمام شد همه گفتن اخي بخير گذشت چون ديگه ماري جلو روشون نبود
دراكو باز هم نگاه خفني كرد و گفت ببخشيد دو تا از عضواي تالار من غيب شدنا
زياد سخت نگير دراك!!!!!
اينو همه با هم گفتن
ناگهان ادريان اون وسط شروع به رقصيدن كرد و گفت بلاخره از دست فمن ها رها شديم

اما ناگهان صحنه اي دو يا سه برابر خالي بندي تر از فيلم هندي ديدن ديانا و ايدي در حالي كه مارو افسار كرده بودن به سوي اونا ميومدن اين كارو داشت ادريان ميكرد...دراكو خوشحال بود كه خواهرش برگشتن
اما ناگهان دو باره طوفان شن وزيد
و اين دفعه وقتي طوفان قطع شد اتفاق بدي نيفتاده بود
به ناگهان به حفره تالار اسلي رسيدن و با خوشحالي به اون وارد شدن بدون اين كه يه كار مثبت كرده باشن..اي ول..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادريان پیوسی در 1385/3/27 14:26:55
جوات ويزارد

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: شنبه 27 خرداد 1385 13:08
نمایش جزئیات
آفلاین
مار همچنان خم و راست می شد و آیدی را بیشتر در خود فرو می
برد
دیانا لبخند تلخی زد که با اشکی که از چشمانش می چکید هارمونی خاصی داشت.چهره ی آیدی کم کم رو به کبودی می گذاشت که خود نشانه ی خفگی تدریجی در او بود
- نه من نمیذارم
دیانا این را گفت با قدم هایی شتاب زده به سمت آیدی که درحال مقاومتی بی نتیجه با مار بود دوید.
آیدی:بر پی کارت نمی خوام خونت بیفته رو حساب فداکاری!!
اما دیگه دیر شده دیانا دستش را به سمت مار برده بود.مار فشفشی از روی خوشحالی کرد و هر دو خواهر را به اسارت گرفت
بلیز که انگار چیز به خاطر آورده با لحن عجیبی گفت:مگه توی پیشگویی نگفت یه دختر میمیره پیش چرا اینا دو تا شدن؟
بلاتریکس که چوبدستی اش را که بلا استفاده در گوشه ای افتاده بود را لعنت می کرد گفت:ارباب می کشتم
لارا:چه جوری؟ تو که دیگه مرگخوار نیستی!
بلاتریکس:چرا هستم
الکتو که برای اولین بار حرف زده بود و حالا هم که در حال پستیدن بود گفت:یه راه هست!!بکشیمشون تا بیشتر از این زجر
ملت:بدم نمیگه
دراکو:حرف دهنتون رو بفهمید یعنی چی؟؟
من خودم تو این کارا واردم می خواین یه امتحانی بزنم
صدای گرفته ی دیانا به گوش رسید:غلط کردید نبینم توی رول بکشینما
الکتو بی هوا طلسمی سرخ رنگ به سوی مار فرستاد.طلسم جلوتر و و حلوتر می رفت صحنه آهسته شده بود هر کدام از بچه های اسلی حرکتی انجام می دادند طلسم مار را زخمی کرد اما ظاهرا به دیانا هم برخورد کرده بود چرا که همزمان با فشفش خشمناک مار صدای جیغ دیانا هم به گوش رسید و سپس خون فواره زد
------------------------------------------------------------------------
آقا این چه وضعشه این آیدی مرگ خودش رو حتمی کرده بود برای همین هم پست من زیاد جال در نیومد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1385/3/27 13:56:04
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1385/3/27 13:59:23
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: شنبه 27 خرداد 1385 11:59
نمایش جزئیات
آفلاین
همه به چوبدستی او خیره میشوند!

ماری بشکل ضربدر تمام بدنه چوبدستی را فراگرفته و ارام ارام از دست بلا بالا میرفت.بلا جیغی زد و چوبدستی را به زمین انداخت.آیدی فریاد کشید:

-"نه....."

و بلافاصله با طلسم جمع اوری چوبدستی را میان زمین و هوا به دست اورد.با ارامش موهای خود را عقب زد و با غرور مالفویی گفت:

-"فکر کنم خاله میخواست ما رو به کشتن بده.الان نه تنها جون من یا خواهرم بلکه جون هممون در خطره.این مار طلسم مرگه که اگه ازاد بشه گردن هممون رو خورد میکنه."

در بین توضیحات، آیدی نگاهی به چهره های بچه ها انداخت و با دیدن قیافه های و آنها تصمیم گرفت بیشتر توضیح ندهد و صحبتش را با یک جمله تمام کرد:

-"در یک جمله:این مار نباید روی زمین بیفته وگرنه همه رو میکشه.ولی..."

مار همچنان داشت به ارامی بالا می امد و از روی چوبدستی بروی دستان آیدی بالا میرفت.آیدی آب دهانش را قورت داد و با لحن کشدار و ارامش ادامه داد:

-"لااقل بهتره فقط یکیمون بمیره.اونی که مار روی دستشه.مار از روی دستش حرکت میکنه و به گردنش میرسه و در اون لحظه...."

همه بچه ها با شنیدن این حرف از حالت ارزشی خارج شدند و با تعجب او را نگاه کردند.
دراکو که اشفته شده بود،چوبدستیش را جلو اورد و داد زد:

-"یعنی چی؟این مارو کی فرستاده؟الان نابودش میکنم."

آیدی لبخندتلخی زد و گفت:

-"دراکو اگه به این راحتی بود مطمئن باش خواهرت عاشق مرگ نیست.زودتر از تو ،من از بین میبردمش."

این اولین باری بود که بچه های اسلی درمانده شده بودند و هیچ راه حلی به ذهنشان نمی رسید.حتی بچه های تیم جوات ویزارد هم کلافه و ناراحت بودند.صدای هق هق دیانا بلند شد :

-"آیدی،اینطوری نمیشه.نباید مالفویها کم بشن..."

-"فقط یه راه هست .البته نمیدونم جواب بده یانه."

آیدی این جملات را در حالیکه خیره به پیچ و تابهای مار مانده بود،ادا کرد........
-----------------------
دوستان من جوونم،ارزو دارم!این اولین باریه که دارم میمیرم. خواهش میکنم محترمانه و نیمه ارزشی بپستید.خیلی درداور هم نکشینم.در ضمن من میخوام بعد از این موضوع هم تو تالار بپستم.لطفا یه کاری کنید نمیرم!وگرنه دونه دونه تون رو میکشم!
با احترام
استاد شیطان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت...ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت"


[b][color=006600]"گل بخندید که از ر
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: شنبه 27 خرداد 1385 09:48
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره طوفان تموم میشه و از بین گرد و خاک سرو کله موجود عجیبی پیدا میشه.
اعضای شجاع اسلایترین در یک لحظه همه شجاعتشونو از دست میدن...
دراکو که از وقتی که وزیر شده کمی احساس مسئولیت میکنه میپره جلو.
- ای موجود عجیب..از این جادوگران و ساحره ها ی اصیل دور شو و گرنه نفرین سالازار تو را نابود خواهد کرد.
لارا: این حرفا رو از کجا یاد گرفتی تو؟
موجود عجیب که ظاهرا از تهدید دراکو نترسیده بود نزدیک و نزدیکتر میشه.
دراکو که میبینه که موجود با حالتی تهدید آمیز بهش خیره شده موضعش رو تغییرمیده ....در حالیکه با عجله ساحره ها رو به جلو هل میده:نترسین...اصلا نترسین .من پشتتونم.مواظبتونم..
ولی موجود دست بردار نبود.از کنار جمعیت رد شد و به دراکو رسید.
-هیچ معلومه تو اینجا چیکار میکنی؟مادرت داره از نگرانی میمیره.(ایدی خودشو مخفی میکنه)لرد سیاه منو وسط یک ماموریت مهم احضار کردو گفت بیام شماها رو برگردونم.
دراکو که تازه بلاتریکس رو شناخته بود: ای بابا...شما که ما رو ترسوندین..این چه سرو وضعیه؟
بلا با قیافه ای خشمگین تر از قبل:ساکت باش..این ردای مرگخواری منه خوب.طراحش خود لرد سیاهه.
لاراکه هنوز کمی میترسید:حالا شما ما رو از اینجا میبرین؟یعنی از دست این دراکو نجات پیدا کردیم؟؟
بلا در حالیکه مشغول تمیز کردن ردای سیاهش بود:بله...خوب برای همین اومدم.لرد سیاه گفتن در کل دنیا همش چند تا اصیل زاده مونده اونا هم خودشون رو توی دردسر انداختن. باید شما اصیل زاده ها رو نجات بدم که نسلتون منقرض نشه .خوب...وقت رفتنه.همه آماده هستین؟
..یک...دو...سه..
هیچ اتفاقی نیفتاد.
-ام..چیز..دوباره.
یک...دو...سه..
آدریان:اینو یه بار گفتی.
-پس چرا چیزی نمیشه؟
ایدی:من میدونستم..ما بری همیشه اینجا میمونیم..نمیتونیم نجات پیدا کنیم.
بلاتریکس با تعجب به چوب دستیش نگاه میکنه.چرا درست عمل نمیکنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: شنبه 27 خرداد 1385 08:48
نمایش جزئیات
آفلاین
صحراي ناكاهازا ژاپن

همه در شب بيابان داشتند يخ ميزدن
همه اميدشونو از دست داده بودن ادريان اون وسط شروع كرد به صحبت كردن
_ در كتاب اسماني نوشته شده است صبر خود را از دسست ندهيد حالا از همه شما دلبندانم ميخواهم از خود كاغذي باقي گذاشته و ام.ال خود را تقسيم كنيد
مورفين خيلي ناراحت يه گوشه نشسته بود كه ايدي گفت يافتم مورفين نگاهش با نگاه ايدي تركيب شد و ناگهان رد پاها را ديد: ايناها اين رد پاهاست اي ول

همه با اميد شروع ميكنن به جلو رفتن بايد صبر را از اين اعضاي دلير اسلي ياد گرفت بله بايد ياد گرفت اما در همين لحظه طوفان شن علاوه بر پاك كردن رد پاها به شدت حل اونا را جا مياره بله جا مياره ...
همه با ناميدي به رد پاهاي پاك شده نگاه ميكنن....طوفان شن نامرد...بله نامرد....

ادريان ميگه:حالا اشكال نداره فوقش ميميريم

همه بهش به صورتي تابلاويي نگاه ميكنن

ميگه:خوب راستش منم ارزو دارم ميخوام جام جهاني كوئيديچو با جوات ويزار فتح كنم

اين دفعه ايدي و سامانتا و ديانا خفن نگاهش ميكنن

عجب خفن بازاريه ها ناگهان طوفان شن دوباره ميوزه و رد پاها پيدا ميشه
______________
خالي بندي تابلو شده عينه فيلم هندي

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادريان پیوسی در 1385/3/27 9:02:30
جوات ويزارد

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: جمعه 26 خرداد 1385 12:25
نمایش جزئیات
آفلاین
بلیز :حالا از کدوم ور بریم

دیانا:چه میدونم سامانتا گفته

ایدی:از این طرف چون همیشه تریلاوانی از این طرف میره دستشویی

مورفین:دوستان من یه دستگاه ردیاب دارم می تونیم به کمک اون پیداش کنیم
ملت اسلی:

بعد مورفین دست میکنه تو جیبش و ردیابو در میاره که میبینه همه ی اسلی ها ریختن رو سرش و همینطوری جلو میان

دراکو :هان خودشه همینه برو برو
ملت بدون اینکه به جایی نگاه کنن بدونه اینکه سرشونو از رویه ردیاب بر دارن حرکت میکنن

نیم ساعت بعد

مورفین :هانه رسیدیم

مونتاگ:من نمیدونم چرا سردمه و سرشو بلند میکنه میبینه وسطه بیابونن

بلیز:مورفین من تورو میکشم من ارزو داشتم

سامانتا :به داداشم میگم بکشتت

ایدی:من خودم میکشمت
ملت اسلی:
مورفین:نگران نشید دوستان نه اصلا خودتونو ناراحت نکنید من برتون میگردونم

رودولف:وای چه غلطی کردیما

لارا:بعد از مورفین نوبته توئه

مورفین: خب دوستان یه خبر خوش
دراکو رویه زمین انگشتشم تویه دهانش میگه :چیه خبری

مورفین :باتریمونم تموم شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همیشه وقتی از فردی نتیجه میگیرید که او را به نتیجه ی اخرش یعنی مرگ برسانید
نیکولو ماکیاولی
تصویر تغییر اندازه داده شده