جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] حمام عمومی هافلپاف

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: **حمام ارشد ها**
ارسال شده در: یکشنبه 18 تیر 1385 16:14
نمایش جزئیات
آفلاین
در همين لحظه كه ارني خواست غلطي بكند در دوباره باز شد و دنيس به همراه دادلي جونش آمدند تو .
دادلي: شما دارين چي كار مي كنيد؟
دنيس:واي .واي .اگه به مامانتون نگفتم . يك آش برات ...
سوزان: ميشه ببندي؟
دادلي چوبدستي اش را بيرون آورد وگفت: خوش ندارم كسي به رفيقم توهين كند.
دنيس: آخ جون .دعوااااااا. (و او هم چوبشو بيرون آورد.)
سوزان كه هنوز تو آب بود هم چوبدستيشو بيرون آورد و بقيه دخترها هم به تبعيت از اون چوبشونو بيرون آوردند . و باز هم اين پسرها بودند كه حاجو واج به اين طرف و اون طرف نگاه ميكردند.
ناگهان دنيس گفت:حمله.....


*********************************************
چه اتفاقي مي افته؟؟؟؟
آيا چند هافلپافي همديگه را آشو لاش ميكنند؟؟؟؟
آيا پسرها همونطور مثل مجسمه باقي مي مانند؟؟؟؟؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دنیس در 1385/4/18 16:17:54
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: **حمام ارشد ها**
ارسال شده در: یکشنبه 18 تیر 1385 01:08
نمایش جزئیات
آفلاین
ارنی: «خب، حالا با این جنازه چی کارکنیم؟»
زاخی: «مگه مرده که می گی جنازه؟»
-«خب با اون همه آبی که اون زیر خورده بعید هم نیست»
سرژ: «خب، میگم بدینش به من تا ببرم تدفینش کنم»
همه: «نه! نمی خواد. می بری بد تر دو تاش می کنی میاریش»
پیتر: «من میگم ببریمش تو خوابگاه تا ببینیم چی می شه»
ارنی: «ولی من یه فکر بهتر دارم. جریوس!»
پیتر در حالی که به سوی ارنی شتافته بود تا وی را از اجرای طلسم شوم باز دارد: «صبر کن بابا! این جوری که نامردیه! بذار به هوش بیاد بعد هر غلطی خواستی بکن»
سرژ: «من هم می تونم هر غلطی خواستم باهاش بکنم؟»
ارنی: «حالا بذار به هوش بیاد ببینیم چی میشه»
سرژ: «آخ جون!»
هلن: «خب پس بیاین فعلاً لباسش رو بهش بپوشیم»
سرژ: «نه نمی خواد بذار همین جوری بیدار شه. من حوصله منتظر شدن رو ندارم»
ناگهان از اطراف صدای مویه و ضجّه برخاست
ارنی: «ای آن که پنهانی! خویشتن بنمای»
ناگهان از از پشت پرده میرتل گریان بیرون آمد و گفت: «بوهو!!! شما اون رو کشتین!!! شما کشتینش!!! قاتلا! بی رحمها! بوهو!!!»
زاخی: «حالا با این چی کار کنیم»
ارنی: «اَه! می شه اینقدر آیه یأس نخونی؟ بذار ببینم چه غلطی می تونم بکنم»
*************************************************************************
یعنی ارنی چه غلطی می تونه بکنه؟
آیا هافلی ها لو می رن؟
آیا سرژ به آرزوش می رسه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **حمام ارشد ها**
ارسال شده در: شنبه 17 تیر 1385 18:53
نمایش جزئیات
آفلاین
اما در همين لحظه كه بچه ها به سمت پنسي دويدندحاجي چوب به دست وارد شد و با ديدن آن صحنه نقش زمين شد.بچه ها فورا از جو بيرون آمدند و به سمت حاجي رفتند .كه سوزان گفت: بچه ها پنسي نيست !!!!!!!!!!!
ارني گفت : چرا دختر حباباي زير آب را نمي بيني ؟
سوزان عصباني به سمت او رفت: دخترا با من بياييد.
پسر ها هم مشغول به هوش آوردن حاجي بودند كه هلگا گفت:بچه ها پنسي غش كرده.خدا را شكر كه سوزان زودتر فهميد واگرنه ممكن بود خفه بشود.
جاستين گفت: پس چرا رو آب معلق نشده ؟
سوزان گفت: چون پايش گير كرده .
سوزان آرام رفت درون آب .ارني گفت: چطوره اول يك افسون رويش اجرا كنيم بعد....
در اين هنگام در وحشيانه باز شد ودنيس وارد شد . اول وحشت كرد بعدقهقه زد و گفت: بهتره *د بزرگه*(دادلي) را خبر كنم و دويد و رفت.
بچه ها كاري نتونستند بكنند جز اينكه خيره به در نگاه كنند....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: **حمام ارشد ها**
ارسال شده در: چهارشنبه 7 تیر 1385 03:40
نمایش جزئیات
آفلاین
سوزان: «مگه ندیدی چی کار کرد؟»
ارنی: «مگه چی کار کرد؟»
جاستین: بابا تو هم که .....
ارنی: من چی؟؟؟
جاستین: هیچی بابا!
ارنی:یه فکری
همه: چه فکری {خاج از رول: یاد اون روا بخیر ---------- که سایت خاله بازی بود}
ارنی: خب بیایم این حموم رو به زاخی بفروشیم
هپزیبا: واسه ی چی؟
ارنی: خب اون نوه ی پولدار ترین آدم دنیاست و عضو هافلپاف هم که هست. این جوری هم پلمون رو به دست اوردیم و هم حموم دست نا محرم نیفتاده!!!
در همین حال بود که ناگهان صدایی از طرف در آمد.
بچّ ها قایم شین. هر چه زود تر
پیتر: چرا
ارنی:یه نفر داره میاد تو حموم
جاستین: خب بیاد قدمش روی چشم
ارنی: مثل اینکه یادتون رفته که اینجا حموم ارشد هاست؛ نه حمومی هافلپاف. اگه بفهمن که من گذرواژه ی اینجا رو بهتون گفتم واسم خیلی بد می شه. پس لطفاً تا میتونین برین و یه جای خوب قایم شین.
بچِه ها هر کدام به سویی روان می شوند و پنهان می شوند
سوزان: من قایم شدم.بیا
ارنی: کجا بیام؟
سوزان: بیا منو پیدا کن دیگه
ارنی: چرا باید همچین کار ابلهانه ای رو بکنم
سوزان: مگه چشم نذاشته بودی؟
ارنی: بسه، تو رو خدا مسخره ازی در نیارین. من هیچی؛ برای خودتون هم بد می شه که اینجا پیداتون کنن.
در همان آن که آخرین نفر پنهان شد در حمّام باز گشت و شخصی داخل گشت. همه به او نیم نظری فکندند. او کسی نبود جز پانسی پرکینسون -دختر ارشد اسلایترین- .
او به کنج حمّام شد و لباس هایش را در آورد و به آب درون گشت.
ناگاه تنها چیزی که در ذهن همگی می خروشید موازین Hco بود و اصل برات از اسلایترینی ها و حمله بر آن ها در همه حال (حتّی در این هنگام که این اسلایترینی بد اختر برهنه بود)ناگهان از یکی از مخفی گاه ها صدایی برخاست: یک - دو - سه - حمله !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **حمام ارشد ها**
ارسال شده در: جمعه 2 تیر 1385 10:42
نمایش جزئیات
آفلاین
جاستین که نخود هر اشی بود امد وسط گفت: حاجی شما بزرگی کن یه روز دیگه بیا خبرت میدیم.
حاجی که کارد میزدیش خونش در نمیامد ..تتتتترررررررررقققققققق
صدای تو گوشی محکم حاجی که به جاستین زد.. جاستین هم اونور حموم افتاده بود واز ترس چیزی نمیگفت.
حاجی به حرف اومد: به جاستین گلم یه روز دیگه می ایم. حاجی رفته بود..
بچه ها رفتند طرف جاستین در حالی که خندشون را پنهان میکردند.
جاستین گفت:دیوونه اول میزنه بعد میگه گام...
سوزان : خب تو این فر صت چی کار کنیم یا مشکل را خودمون حل کنیم یا بفروشیم به حاجی دیگه...
در این لحظه دخترا چشم غره ای به سوزان رفتند..
سوزان تصحیح کرد: البته به حاجی نمی فروشیم...
ارنی گفت : برای چی...؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جاستین فنیچ فلچی در 1385/4/2 11:05:16
وصیتنامه ای مینویسم با این مضمون: جسمم را در چارچوب زمان دفن کنید. افکارم را در کتاب. بادبادک دلم را در اسمان به پرواز دراورید.تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **حمام ارشد ها**
ارسال شده در: پنجشنبه 1 تیر 1385 12:20
نمایش جزئیات
آفلاین
هپزيبا مي خواست به حاجي بگه كه موضوع از چه قراره كه هلگا جلوشو ميگيره.
هپزيبا در حالي ميخواست دست هلگا رو از جلو دهنش برداره گفت :چي كار داري؟
حاجي در عالم خيال خود رو در كنار حاج خانوم چادر به سر تصور ميكرد گفت:ببيين خواهر ميخوام همچين سيفيد باشه و يه قواره...
سوزان كه داشت به هپزيبا كمك ميكرد كه دست هلگا رو كنار بزنه با عصبانيت گفت:وا تو رو خدا جمع كن اين بساطو بازم خاله بازي؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هپزيبا بالاخره موفق شد هلگارو كنار بزنه :ببين ما تصميمو گرفتيم ما نميخوايم شريك مريك داشته باشيم. مگه نه بچه ها؟
همه ي دخترا سرشونو به نشانه ي موافقت تكون دادن جز سوزان كه داشت با علاقه ي زيادي به ناخوناش ور ميرفت.
هپزيبا چشم غره اي به سوزان رفت گفت:سوزان؟
سوزان كه دستپاچه شده بود گفت:هان؟چي ...خوب چه خشن شدي!باشه بابا
حاجي كه قلمو تو دستش ميچرخوند گفت:خواهرا مارو گرفتن ديگه ؟خواهر سوزان مگه شما منو نكشوندي تا اينجا؟
سرژ كه ديگه ريشاش وز كرده بود از بس باهاشون ور رفته بود بالاخره از كارش دست كشيد و گفت:بچه ها شامپو ضد ريزش خوب سراغ ندارين ريشام داره ميريزه!
پيتر كه داشت سعي ميكردبه سرژ چشم غره نره به حاجي گفت:نه انگار اين جوري نميشه باشه ديگه خوب حاجي جون خوش گذشت باي!
ودستشو جلو آورد تا با حاجي دست بده.حاجي با عصبانيت يه نگاهي به بچه ها انداخت و دست پيتر رو كنار زد و شروع كرد به داد وفرياد به طوري كه با هر يك كلمه ميليونها قطره بزاق چسبناك از دهنش خارج ميشد:منو ميزارين سر كار؟الان حالتونو ميگيرم .يه مدتيه كه زندا نرفتين نه.زود باشين برين جلو تا ببينين يه من حاجي چه قدر زور داره!زود!
پيتر با تعجب گفت: آخه حاجي جون به چه جرمي؟
حاجي كه داشت دنبال يه دليل مناسب ميگشت گفت:خوب ...خوب ..براي چي هنگام خداحافظي به جاي كلمه ي ملي خداحافظ از كلمه ي اجنبي وبي ناموسي باي استفاده كردي؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرين برگ سفر نامه ي باران اين است -------كه زمين چركين است
((شفيعي كدكني))
Re: **حمام ارشد ها**
ارسال شده در: پنجشنبه 1 تیر 1385 06:26
نمایش جزئیات
آفلاین
سرژ سعي كرد به صدا بي اعتنا باشه و دوباره گفت خوب حاجي قبوله ؟
حاجي لباسهاش رو مرتب مي كنه و سعي مي كنه به صداهايي كه از پشت ديوار مياد بي اعتنا باشه
ولي درست موقع امضا كردن قرارداد ديوار خراب مي شه و يهو چند تا دختر مي ريزن وسط
حاجي خيلي سريع خودش رو جمع و جور مي كنه و چشماش رو ميبنده تا از ديدن اين صحنه جلوگيري كنه و مي گه : خواهراي گلم يه ديوار نازك حايل خوبي بين شما و نامحرم نيست انشاالله كه ملتفت شده باشيد ؟
سوزان و هلگا سعي خودشون رو از بين سرژ و پيتر و گرد و خاك نجات ميدن و مي ايستند سوزان در حالي كه سعي مي كنه خودش رو بپوشونه مي گه : حاجي ما براي يه امر خير اومديم پس ثواب هم داره
حاجي لپ هاش گل مي اندازه كه البته زير ريشهاش پيدا نيست همچين : حالا چند سالش هست ؟
هپزيبا كه تازه وارد ماجرا شده بوده و داشت به بقيه كمك مي كرد بيان بيرون : كي
حاجي : حاج خانم ديگه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دخترا جلوي امضا شدن قرارداد رو مي گيرن و حاجي فكر مي كنه مي خوايم براش زن بگيريم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ‌هپزيبا اسميت در 1385/4/1 6:28:20
ویرایش شده توسط ‌هپزيبا اسميت در 1385/4/1 7:24:06
پنهان شده ام

پشت ابر چشمهايم...

باران در اتاق من است...

خالي هاي اتاقم را

از تصوير زنده ي نامش پر مي كن
Re: **حمام ارشد ها**
ارسال شده در: چهارشنبه 31 خرداد 1385 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
همه دنبال سوزان رفتن دم در و در رو باز كردن ولي حاجي تا چشمش بهشون افتاد جيغ زد و محكم در رو دوباره بست و دستگيره هم از پشت گرفت كه نتونن در رو باز كنن!
پيتر در حالي كه قيافش رفته بود تو هم گفت:
پيتر:وا؟مگه زده به سرش چرا همچين كرد؟
سوزان هم با قيافه متعجب يه نگاه بهشون كرد و سرش رو چسبوند به در و رو به حاجي گفت:
سوزان:حاجي مشكلي پيش اومده؟..
صداي حاجي از پشت در اومد كه گفت:لطفا خواهرها چادرشون رو سرشون كنن كه خداي نخواسته چشم ما به موهاي نا محرم نيفته!..
دخترها بدو بدو چادرهاشون رو سرشون كردن و در رو باز كردن..

****************يك ساعت بعد*******************
حاجي:پس ايشاالله خيرش رو ببرين..50-50 ديگ قبول؟..
پيتر:من به نمايندگي از بچه هاي هافل ميگم كه قبول..
حاجي:پس ايشاالله از اين به بعد اينجا حموم عمومي حاجي و شركاست..فقط اين مساله مي مونه كه مختلط باشه يا نه..
سرژ در حالي كه داشت ريشش رو دور انگشتهاش فر ميداد گفت:
سرژ:به نظر من يه پرده بكشيم و حموم رو از وسط نصف كنيم..طرف چپ دخترها طرف راست هم ماها..
يه صدا از پشت ديوار اومد كه:نخير طرف راست دخترها طرف چپ هم پسرها...

////////////////////////////////////////////////////////////////////

بچه ها حموم رو با حاجي شريك شدن و قراره كه بين دخترها و پسرها يه پرده آويزون كنن ولي داره كم كم دعوا ميشه...(دخترها گوش واستاده بودن)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
Re: **حمام ارشد ها**
ارسال شده در: چهارشنبه 31 خرداد 1385 12:02
نمایش جزئیات
آفلاین
سوزان كه تا اون لحظه داشت با هپزيباپچ پچ مي كرد به خودش اومد وبا پرخاشگري به جاستين گفت:بحث؟؟؟؟؟؟؟ديگه جاي بحث نداره كه عزيز من ...اينجا ديگه ...
ولي هلن پريد وسط حرفشو گفت:اينجا چي هان؟
سوزان پشت چشمي نازك كرد وگفت:اگه اجزه ميدادي ميگفتم اينجا چي....اينجا ديگه حموم بشو نيست جمعش كنين آقا!
هپزيبا خيلي آروم به صورتي كه فقط سوان بشنوه گفت:خوب چرا بهشون نميگي؟!الان مياد همه چيز خراب ميشه ها!
سوزان بدون اينكه به روي خودش بياره شروع كرد به راه رفتن دور حموم يه نگاهي به استخر وسط حموم انداخت كه ديگه خالي بود بعد رو پاشنه چرخيد و رو به بچه ها گفت:من فكر ميكنم كه اينجا رو تعطيل كنيم ولي نه همين جوري!
پيتر كه تا تون لحظه با دقت تمام حركات سوزانو زير نظر گرفته بود با خوشحالي گفت:آهان!قربون آدم چيز فهم ما اينجا رو تعطيل ميكنيم ولي.. همين جوري نه!؟..يعني چي؟
هپزيبا حسابي دستپاچه شده بود وبه پيتر گفت:خوب سوزان ميگه كه اينجارو بفروشيم به... ببين من اصلا هيچي نمي گما!
هلگا كه ديگه كلافه شده بود گفت:به كي؟
سوزان با خوشحالي فرياد زد:به حاجي!
سرژ كه تا اون موقع اصلا كاري به اين حرفا نداشت و مشغول بازي با ريش خودش بود گفت:بله؟به حاجي؟چرا؟و براي چي؟
جاستين كه اصلا نميدونست حاجي كيه وچي كارست به سرژ گفت:البته چرا و براي چي جفتش يه معني ميده!
سوزان باز هم در حالي كه داشت يه نگاهي به دورتادور حموم مي انداخت با بي اعتنايي گفت:براي اينكه اينجا يه حموم عمومي راه بندازه البته فقط مخصوص آفايون از نظر ايشون ضعيفه جماعت بايد بشينه تو خونه و حمومشو بكنه .....اصلا اين چيزا هيچ ربطي به ما نداره ها!مهم اينه كه ما پولو بگيريم و يه جاي (يه تاپيك )جديد بسازيم!
در همون لحظه كسي از بيرون داد زد:يا الله!خواهر بيام تو؟
همه با عصبانيت آميخته به تعجب يه نگاهي به سوزان انداختن.
و سوزان با يك لبخند بلند و بالا به بقيه گفت:خوب بچه ها حاضرين؟بريم ببينيم چي ميشه!و رفت كه در رو باز كنه.......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرين برگ سفر نامه ي باران اين است -------كه زمين چركين است
((شفيعي كدكني))
Re: **حمام ارشد ها**
ارسال شده در: چهارشنبه 31 خرداد 1385 10:34
نمایش جزئیات
آفلاین
صدا هر لحظه نزدیکتر میشد.
بچه ها خودشون را این ور و ان ور قایم کردند ..تو وان و پشت در و....
همه نفس راحتی کشیدند ....اخه جاستین داشت میامد ...ولی کسی به او نگفته بود بیا اینجا...
هلگا: جاستین اینجا چی کار میکنی؟
جاستین:اومدم ....حموم.....
هلگا: چرا اومدی حموم ارشدا ؟....نگاههای پرسشگرانه ی بچه ها او را دنبال میکرد..
جاستین: خب ارنی به من گفته من رمز اینجا را خیلی وقت است که میدونم...
ارنی: چی میگی؟؟؟؟ هییییسسسس...
جاستین که فهمید چه گندی زده برای نجات خودش و ارنی گفت: حالا بهتر ه که به مسئله یاساسی حمام و تعطیل شدنش بحث کنیم.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وصیتنامه ای مینویسم با این مضمون: جسمم را در چارچوب زمان دفن کنید. افکارم را در کتاب. بادبادک دلم را در اسمان به پرواز دراورید.تصویر تغییر اندازه داده شده