هپزيبا مي خواست به حاجي بگه كه موضوع از چه قراره كه هلگا جلوشو ميگيره.
هپزيبا در حالي ميخواست دست هلگا رو از جلو دهنش برداره گفت :چي كار داري؟
حاجي در عالم خيال خود رو در كنار حاج خانوم چادر به سر تصور ميكرد گفت:ببيين خواهر ميخوام همچين سيفيد باشه و يه قواره...
سوزان كه داشت به هپزيبا كمك ميكرد كه دست هلگا رو كنار بزنه با عصبانيت گفت:وا تو رو خدا جمع كن اين بساطو بازم خاله بازي؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هپزيبا بالاخره موفق شد هلگارو كنار بزنه :ببين ما تصميمو گرفتيم ما نميخوايم شريك مريك داشته باشيم. مگه نه بچه ها؟
همه ي دخترا سرشونو به نشانه ي موافقت تكون دادن جز سوزان كه داشت با علاقه ي زيادي به ناخوناش ور ميرفت.
هپزيبا چشم غره اي به سوزان رفت گفت:
سوزان؟سوزان كه دستپاچه شده بود گفت:هان؟چي ...خوب چه خشن شدي!باشه بابا
حاجي كه قلمو تو دستش ميچرخوند گفت:خواهرا مارو گرفتن ديگه ؟خواهر سوزان مگه شما منو نكشوندي تا اينجا؟
سرژ كه ديگه ريشاش وز كرده بود از بس باهاشون ور رفته بود بالاخره از كارش دست كشيد و گفت:بچه ها شامپو ضد ريزش خوب سراغ ندارين ريشام داره ميريزه!
پيتر كه داشت سعي ميكردبه سرژ چشم غره نره به حاجي گفت:نه انگار اين جوري نميشه باشه ديگه خوب حاجي جون خوش گذشت باي!
ودستشو جلو آورد تا با حاجي دست بده.حاجي با عصبانيت يه نگاهي به بچه ها انداخت و دست پيتر رو كنار زد و شروع كرد به داد وفرياد به طوري كه با هر يك كلمه ميليونها قطره بزاق چسبناك از دهنش خارج ميشد:منو ميزارين سر كار؟الان حالتونو ميگيرم .يه مدتيه كه زندا نرفتين نه.زود باشين برين جلو تا ببينين يه من حاجي چه قدر زور داره!
زود!پيتر با تعجب گفت: آخه حاجي جون به چه جرمي؟
حاجي كه داشت دنبال يه دليل مناسب ميگشت گفت:خوب ...خوب ..براي چي هنگام خداحافظي به جاي كلمه ي ملي خداحافظ از كلمه ي اجنبي وبي ناموسي باي استفاده كردي؟