هاداواگولا یه خرده از جلوی در کنار رفت تا هدویگ هم در کنارش قرار بگیره .
هدویگ :

هاداواگولا : خب داشتین راجع به طرحتون صحبت می کردین ! ... ما هم اومدیم گوش بدیم !
مرلین و اکبر ققی نگاهی به همدیگه کردن و از روی صندلیشون بلند شدن و روبروی هاداواگولا واستادن ... هاداواگولا یه قدم عقب رفت ولی سریعا خودشو جمع و جور کرد و محکم سر جاش ایستاد .
مرلین : چی می خوای پیرمرد ؟!
هاداواگولا: تو هنوز زنده ای پیرمرد ؟ ... سر اون قضیه دزدی از کاروان ، تو نمردی ؟ ... پس همه پولا رو بالا کشیدی آره ؟!(تیریپ فیلمای وسترن...من بعد !)
اکبر ققی که تا الان نگاهش بین هاداواگولا و مرلین می چرخید ، بالاخره اونو روی مرلین متوقف کرد و گفت :
- راست می گه مرلین ! ... اصلا یادم نبود بپرسم وقتی من و هاداواگولا رو کشتن ، چه بلایی سر تو اومد !
مرلین :

هاداواگولا : زود همه چی رو تعریف کن ... کلک هم تو کارت نباشه !
--- فلش بک ---
کاروان وزارت سحروجادو ، با یک کالسکه پرنده داشت روی هوا حرکت می کرد ... کیلومترها آنطرفتر هم یک جغد و یک ققنوس ، روی شونه های یک پیرمرد نشسته بودند و نظاره گر دور دست ها بودند ... کاروان به آرامی نزدیک می شد ... آن دو پرنده ، به هوا برخاستند و مستقیم به سمت اتاق کاروان حرکت کردند ... پارچه های سیاهی را دور نوکهایشان بسته بودند و امکان شناسایی صورتشان وجود نداشت !
آن دو پرنده به داخل اتاقک رفتند و بعد از بیهوش کردن سر نشینان با ضربات نوک ، همه محموله کاروان را برداشتند و به پیش پیرمرد برگشتند !
روز بعد ، دو پرنده در قفس ، در میدان اصلی شهر ، در انتظار طناب دار بودند !
--- پایان فلش بک ---
هاداواگولا: تا اینجاشو که خودمونم می دونستیم !!! ... بقیشو بگو !
مرلین : قبل از شروع ، ببینم شما رو چه جوری شناسایی کردن ؟ ... مگه نقاب نداشتین ؟
اکبر ققی : چرا ! ... ولی ققنوس قرمز و جغد سفید دیگه ای توی شهر ما نبود ! ... پس یه راست اومدن سراغ ما !!!
مرلین :
ببین من با کیا همکار بودم !هاداواگولا : موضوع رو عوض نکن ... با پولا چی کار کردی ؟
مرلین : اونا رو زیر یه درخت چال کردم ... ولی وقتی بعد ده سال رتم سراغشون ، دیگه اونجا نبودن !

هاداواگولا و اکبر ققی :

هاداواگولا به اکبر ققی اشاره کرد که دنبالش بیاد ... هر دو به یه گوشه ای رفتن .
هاداواگولا : اکبر ، یه حسی داره بهم می گه مرلین پولا رو این زیر چال کرده و الانم می خواد همشو بالا بکشه !!!
اکبر ققی : راست می گی منم احساس کردم... باید بفهمیم چه ریگی به کفششه !
..................................
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


!
؟
؟
!!
)
! "
!
، پرروو ... كه ناگهان نفسش گرفت و روي زمين افتاد .

درسته اینجا تو باید مزد زحمات منو در بزرگ کردن پدریزرگ پدربزرگ مادر عمه مادر بزرگ بابات جبران کنی.