- اين چيه ادي ؟!
- جوراب
!!- چرا فكر مي كني اين جوراب مي تونه مجرم باشه ؟!
- چون به نظرم مشكوك رسيد ، من تمام جوراباي هاگوارتز رو مي شناسم !
-
؟- باور نمي كنين ؟ مثلا شما خودتون يه جوراب قرمز كه روش يه چراگاه پر از گاو داره و سر انگشت شستش هم سوراخه ندارين
!- باشه ادي ! ديگه ادامه نده ! اينو بگير و برو !!
و او را با كپه اي جوراب كثيف ، خوشحال و خندان به بيرون در هدايت كرد .
- بيفت جلو جن خيره سر !!
گوني كثيفي كه دو دست و پا و يك سر از آن بيرون زده بود ، جلوي دامبلدور ، بر زمين افتاد .
- اين چيه گريگوري ؟!
- يه مظنون پروفسور ! داشت تو راهروهاي مدرسه ول مي گشت !!
- به عقل نحيفت! نمي خوره كه مشكوك بودن رو تشخيص بدي ! چقدر به نويسنده پول دادي تا اين نقش رو تو داستان بهت بده ؟
- من حساسم پروفسور ! به من توهين نكنين !!
و گريه كنان از اتاق دامبلدور خارج شد .
- هي جو ، به نظرت چرا گريه مي كرد ؟!
- فكر كنم اين يكي هم گول دامبل رو خورده جرج !!
- راست مي گي جو ؟ يعني مربوط به مينروا هم مي شه ؟
- معلومه جرج ! بيا تو تابلوي من تا برات تعريف كنم !!
- خب جن خيره سر ...
ناگهان تلفن زنگ زد ؛
- جااانم ؟! تامبالي ؟! تونسته زبون باز كنه ؟ خدايا شكرت ! از همون گريه ي اولش فهميدم بچه ام باهوشه !! اولين كلمه اي كه به زبون آورده چي بوده ؟ من مطمئنم كه گفته مامان ؟
...
- بگو مامان ! مااامااان ! مادر فدات شه بگو مامان ! لامصب بابا تام نه ! مامان دامبل
، كوفت ِ بابا ! مي گم بگو مامان ! برو پهلو همون باباي بوقيت !!و در حالي كه اشك از چشمانش سرازير بود ، گوشي تلفن را محكم بر سر جايش كوباند !!
ناگهان چشم دامبلدور به كريچر ميفته ! به سمتش مياد ؛
- مي گي جام كجاست يا نه ؟!
و با خشم مشغول تكان دادن كريچر مي شود .
كريچر با ديدن اين صحنه ها سخت منقلب مي شه و غم وجود دامبلدور رو كشف مي كنه ؛
- بهت مي گم آلبوس جونم ! منو بذار زمين ! مي خوام اعتراف كنم
!- تو نبايد اعتراف كني! بليز نوشته كه تو نبايد به راحتي اعتراف كني !!
- من نمي تونم غمگين ببينمت دامبلدور
!!كريچر اين را گفت و در آغوش دامبلدور پريد .
- هي جو ! به نظرت اين ممكنه عشق آخرش باشه ؟
- بعيد مي دونم جرج ! دو تا نوشيدني كره اي از تو تابلوت بيار اين ور تا با هم راجع بهش بيشتر بحث كنيم !!
دامبلدور بر خلاف ميلش با طلسم چفت شدگي وارد ذهن كريچر شد ؛
سايه اي مبهم از تالار ريون ! سايه اي مبهم تر از جسمي كه شبيه جام بود ! سايه ي بسي مبهم از دستي كه به جام نزديك مي شد .. ناگهان صحنه عوض شد .
آلبوس كريچر را ديد كه تامبالي را در گهواره تاب مي دهد ؛
- بگو بابا تام تامبالي جون !
- مامان دامبل
!- بگو بابا !
- مامان !
- اگه نمي خواي مامانت آسيبي ببينه بگو بابا تام !
- مام ... بابا تام
!چهره ي دامبلدور از اشك خيس شده بود ؛
شعله ي انتقام در وجودش زبانه مي كشيد ...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

...به حق موی شپشی اسنیپ...فوکس چه مرگت شده...این صداها چیه...چرا پرهات سیاه شده؟فوکس...
.
