جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 17 مهر 1385 08:28
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس: من !

ارباب : لوسیوس تو همواره خیلی شجاع بودی آفرین!
لوسیوس متشکرم ارباب!

بادراد که خیلی دوست داشت دالاهوف خودش داوطلب میشد گفت: خوب لوسیوس یه چیزی داری از یک محفلی که بشه باهاش اکستراتش کرد روی تو؟

لوسیوس: من یک عدد خنجر دارم که کمی به خون خشک شده هری شباهت داره و فکر کنم هیچ کس هم مثل هری به دامبلدور نزدیک نباشه... من به شکل هری دامبلدور اصلی رو میدزدم و این آلبوس اکسترا رو جایگزین میکنیم!

ارباب: عالی هست !
لوسیوس به طرف کیسه خوابش رفت و یک کیسه سیاه را بیرون آورد !
خنجری را در آورد و به طرف بقیه بازگشت!

لوسیوس: این خنجر یک خنجر جادویی هست و بعد از چوب دستی من این کارم رو راه میاندازه از نبرد شکست آمیز من در دپارتمان معماها در وزارت که هری رو کمی باهاش زخمی کردم هنوز دیگه نگاهش هم نکردم و حالا خیلی خوشحالم که خون این پسره لجنی کمی بدرد خورد

لوسیوس خنجر به دست بادراد میده!

بادراد خوب همراه من بیاه!
لوسیوس و بادراد دوباره به طرف بخش فوق تخصصی اتمی درمانی و آزمایشگاه فوق پیشرفته حرکت کردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1385/7/17 8:57:37
جادوگران
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 17 مهر 1385 05:40
نمایش جزئیات
آفلاین
انوار طلائی خورشید یواش یواش داشت خودشو نشون میداد...ساعت حدودا 5 صبح بود...بر خلاف روزهای گذشته مرگخوارها بدون کم و کاست همه در حالت هشیاری کامل بودند(البته به جز اناکین که به خواب ابدی فرو رفته بود) و هیچ کس حتی جرات خمیازه کشیدن هم به خود نمیداد...بلا که تازه به جمع مرگخوارا پیوسته بود گفت:بچه ها سهل انگاری بسه...ما نباید وقت رو از دست بدیم..خوب شروع میکنیم کسی پیشنهادی داره؟
انتونی با صدائی نخراشیده :اره من یه پیشنهاد دارم!
بلا:بگو
...در این لحظه ارباب وارد میشود و همه تعظیم میکنند...ارباب روی صندلی پادشاهی جلوس میفرماید و به انتونی که ساکت شده بود میگوید:ادامه بده
انتونی:چشم ارباب...ببینید ما تونستیم یکی از سخت ترین شبیه سازیهای موجود در دنیا را انجام بدیم ...بر خیچ کسی پوشیده نیست که البوس شخصیتی بسیار پیچیده دارد در عین شوخ بودن جذی است در عین سستی/چابک است...از همه مهمتر شبیه سازی قوه ادراک و هوشش بود که واقعا کاری بس بزرگ است...میشه گفت بعد از ارباب البوس دارای بهترین قوه استدلال است...ولی ما از پس این هم بر امدیم...
ترباب:حاشیه نرو...به نظرم میرسه فکره جالبی تو سرت..کشش نده..برو سر اصل مطلب..
انتونی تعظیمی میکند وادامه میدهد:چشم ارباب...ببینید خوب اگر ما یک بدل از البوس داریم چرا یک بدل از سایر محفلیان نداشته باشیم؟..بزارید موضوع را بازتر کنم...منظورم اینه که ما هر کدام میتونیم به شکل یکی از افراد محفل در بیائیم و بدین طریق البوس را بدزدیم
ارباب لحظه ای مکث میکند...در فکر فرو میرود و میگوید:
بلا نظرت چیه؟
بلا:ارباب به نظر عملی میاد!
ارباب:لوسیوس!
لوسیوس:ارباب فکر جالبی البته اگر عملی بشه
ارباب:جاگسن!
جاگسن:من که خیلی خوشم اومد اگه بشه چی میشه!
ارباب:ورونیکا!
ورونیکا:ارباب باید بیشتر بررسی کنیم!
ارباب:بلک!
خانم بلک:من شک دارم!
ارباب:بادراد!
بادراد:ارباب انتونی راست میگه ما تقریبا سخت ترین شبیه سازی دنیا را انجام دادیم پس این که بتونیم بازم انجام بدیم دور از ذهن نیست!
...ارباب کمی تاکل میکند...انگار دارد جمع بندی میکند...و میگوید:
منم موافقم ولی به شرطی که بتونید از عهدش بر بیائید و علاوه بر این کاری نکنید که در نقش بدلتون لو بروید!و اونا بفهمند که این بدل خود البوس نیست!انتونی تو به عنوان پیشنهاد دهنده مسئولی هرگونه عقوبتی که در اثر اشتباه یا اهمال کاری متوجه این کار بشه اولین عقوبتش پای تو را میگیره!
بادراد:
...ارباب خطاب به بادراد:زیاد خوشحال نباش چون بعد از مجازات انتونی من یه بلیط برای تو و انتونی میگیرم تا با هم یه سفر به دژ
مرگ داشته باشید...فکر میکنم انتونی خوب بتونه ازت پذیرائی کنه...
ارباب تن صدایش را بالاتر میبره و ادامه میده:
در اثر هر گونه خطا اولین مجازات متوجه انتونی میشه...و بعد از اون من تک تک شما ها را به انتونی میسپارم تا در دژ مرگ خدمتتون برسه!...
ارباب مانند شیر غرش میکند:...شیر فهم شد؟!!!>..
مرگخوارها:...بله ارباب...
ارباب:خوبه...خیلی خوبهووومن یه سری کار دارم که فعلا باید بهشون برسم...
و ارباب در یک چشم به هم زدن غیب میشه...
لوسیوس:ارباب یه جورائی خیلی مشکوک شده به نظرتون میخواد چه کار کنه؟!...
بادراد:من یه حدسهائی میزنم
*********************
بادراد:خوب کی داوطلب میشه که به عنوان اولین نفر بیاد جلو تا ببینیم پیشنهاد انتونی قابل اجراست یا نه...به یاد داشته باشید هر کس که داوطلب میشه اولا باید بگه که میخواد به شکل کدام یک از اعضای محفل در بیاد ثانیا باید بتونه یک رشته مو یا یک قطره خون از اون فرد مورد نظرش را برای من بیاره....خوب کی حاضره داوطلب بشه؟!....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1385/7/17 5:46:30
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 17 مهر 1385 04:23
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد نگاهی به مرگخوارها میکنه که با خیال راحت خوابیدن و سرش رو با افسوس تکون میده.
-آنتونی فورا این بی عرضه ها رو بیدار کن و بیارشون پایین.کار مهمی باهاتون دارم.
و از اتاق خارج میشه.
آنتونین با ترس و لرز همه رو بیدار میکنه.
همه میدونن که لرد به شدت عصبانیه.ماموریت به این سادگی هنوز اولین مراحل خودش رو هم طی نکرده بود.
همه به آرامی از پله ها پایین میان. پشت در اتاقی که لرد در انتظارشونه متوقف میشن.به همدیگه نگاه میکنن.همه منتظرن یه نفر جرات در زدن رو به خودش بده که صدای زمزمه وار لردخون رو در رگهاشون منجمد میکنه.
-بیایین تو.منتظرتون بودم.
ورونیکا به آرومی درو باز میکنه.
لرد پشت به در روی مبلی نشسته.ورود مرگخوارها هم باعث نمیشه تغییری در موقعیتش بده.
-خوب...باید منو ببخشید که جسارت کردم و شما رو از خواب بیدار کردم.من باید کارها رو به تنهایی انجام بدم و مزاحم استراحت شما نشم.اینطور نیست؟
آنتونین با ترس و لرز:ارباب..ما رو ببخشین..ما فکر کردیم فعلا به وجود ما نیازی ندارین.
صدایی از گوشه اتاق توجه همه رو به خودش جلب میکنه:بکششون تام.همشونو بکش.این بی لیاقتها بهتره بمیرن.خودم تا آخر عمر بهت خدمت میکنم.
مرگخوارها چهره آلبوس رو در تاریکی گوشه اتاق تشخیص میدن.
-او..ارباب شما موفق شدین؟آلبوس رو دزدیدین؟
لرد سیاه برمیگرده.کسی جرات نگاه کردن به چشمانشو نداره.
-شما هنوز قدرت تشخیص آلبوس واقعی از این رو ندارین؟چند تا از مرگخوارها رو فرستادم سراغ آلبوس واقعی که امیدوارم بدون اون به اینجا برنگردن.شاید مردن آناکین بتونه در این مورد به ما کمک کنه.همونطور که میبینین این آلبوس آماده اس.چندتا کار کوچیک باقی مونده بود که من انجام دادم.فقط کمی خشن از آب در اومده که نمیشه کاریش کرد.هر چی باشه مقداری ژن سیاه در بدنش هست..فعلاماموریت شما اینه که این آلبوس رو با خودتون ببرید و کمکش کنین که بره به جای آلبوس واقعی.ولی قبلش باید مطمئن بشین گروه قبلی کارشونو با موفقیت انجام دادن.البته اگه کارمهمتری مثل خوابیدن ندارین...
مرگخوارها به آلبوس اکسترا نگاهی میکنن.دو نفر دستهای آلبوس رو میگیرن و از اتاق خارج میشن.
صدای لرد از پشت سر به گوش میرسه:بهتون توصیه میکنم اگه باز هم شکست خوردین به دورترین جایی که میتونین فرار کنین.چون خودم میام و به حساب تک تکتون میرسم.
مرگخوارها با قدمهای مصمم از اتاق خارج میشن به این موضوع فکر میکنن که گروه دوم آیا موفق به دزدیدن آلبوس واقعی شده یا نه.همه میدونستن که لرد این بار شکست رو نمیپذیره.آلبوس هنوز در حال سخنرانی درباره اینه که باید مرگخوارهای بی لیاقت رو تکه تکه کرد و به خورد باسیلیسک داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1385/7/17 4:34:08
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1385/7/17 4:34:58
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 17 مهر 1385 03:44
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها سلام راستش دیدم دیگه خیلی تا حالا جدی نوشتم گفتم یه طنزم بنویسم... یه سوژه توپ هم به ذهنم رسیده و میخواستم این نوشته را به دو بخش جدی و طنز تفکیک کنم و اونو توی قسمت جدی بزارم ولی دیدم طولانی میشه پس توی پست بعدیم میزارم.
انتونی که تنها شیر مرد اونجا محسوب میشده میره ببینه کی زده درو شکسته که میبینه هیچکس نیست و به ورونیکا میگه احتمالا غذا زیاد خوردی دلت قضا بلا کرده توهم زده بالا!برو بگیر بخواب بزار ما هم کپه مرگمونو بزاریم/ورونیکا:نه خدائی یه چیزی بود/دالاهوف:اون روی سگ و گربه منو بالا نیار ها اعضصاب مصاب ندارم یه سوزن ببخشید سکتو سمپرا به خودم میزنم یه جوالدوز یعنی کرشیو هم به تو!/ورونیکا:دلمو شکستی برو...دلمو شکسسستی برو
برو...(بچه ها: )دیگه نهههههه نمی خوامت...برو دیگه نهههههه .../دالاهوف::- x نه و نگمه ببر صداتو!الان اسماتونو به عنوان بی انضباطها مینویسم میدم به ارباب بگه خودم فلکتون کنم! بچه ها:نه تو رو /انتونی:خدا خوب پس تا 30 صدم ثانیه دیگه باید تو رختخوابتون باشید./بچه ها: انتونی:خوب باشه تا ده میشمرم:1-2-3-4 ,...
ورونیکا و خانم بلک مشترکانه روی تنها دو تخت موجود در سنت مانگو خوابیده بودند و خوا پرنس چارمینگ را میدیدند!
بادراد/انتونی/لوسیوس و جاگسن هم یکی یه کارتون زیرشون انداخته اند و خر و پفشون اتاق را به لرزه مینداخت.
انتونین:خر...پفففففففف/خرررررررررررررررر....پفففففففف/خرررر...پیف/پیف/واه/واه..
انتونین یه نگاه به بادراد که پشتش را به او کرده و خوابیده میندازد و میفهمد که کار خرابی از اون بوده است...بادراد نشونت میدم...انتونی شکنجه معروفه....حالا دیگه باسه من شیمیائی در میکنی؟...
انتونی دوباره سر جایش برمیگردد و خود را به خوب میزند...
ودر حالت خواب چوبدستیش را به سمت بادراد میگیرد با صدائی خفه در دل میگوید:دابل(دوبل_دوتائی)کرشیووووووووو....
بادراد ناگهان مانند اشخاصی که برق فشار قوی گرفتتشون با شدت از رختخواب به سمت بالا پرت میشود و سرش مثل توپ قلقلی میخوره سقف و دوباره پرت میشه پائین...ولی از اونجائی که این کرشیو دوبل حساب شده بوده
این عمل دوباره اتفاق میفته و بادراد با قیافه ای اینطوری: ولو میشه روی زمین..بعد محوش و رنگ پریده برمیگرده به سمت دالاهوف که داره به سوی او هجوم میبره و میگه:به ارباب توهین میکنی ای موجود ناچیز سوسک بالدار/عنکبوت امازونی/کرم اسکاریس...البوس بو گندو الان خودم ریشاتو با این دستم میکنم...من که میدونم این ریشا مصنوعی...تو از سن بلوغ کوسه بودی..و دست میندازه و با دستان تنومندش ریش بادرادو میچسبه و هی میکشه...
بادراد:ای ملتتتتت به دادم برسید...به سبک برره بخونید:اییییییی ناموسمو کندن هی هی...ریشامو بردن هی هی...ریشامو کندن هی هی...بادراد نصف ریشاش در اثر فشار دستهای انتونین کنده شده بود و ریشاشا از یه طرف صورتش اویزون در دستان انتونین اویزون بود...بادراد از شدت درد اشک تو چشاش جمع شده و ناگهان در یک عملیات منتحرانه با صدائی زنانه فریاد میزند:اییییییی واییییییییی اخخخخخخخخ واخخخخخ کمکککککککک...
ناگهان همه از خواب میپرند و میبینند که انتونی داره ریشای بادرادو میکنه...
بادراد: انتونی: ...بچه ها: ...ولی ناگهان متحول مبیشوند و دلشون به حال بادراد میسوزه و میروند که اونو از انتونی جدا کنن...
لوسیوس و جاگسن دارند از پشت انتونی را میکشند ورونیکا و خانم بلک هم دارند به سبک مسابقه های قویترین مردن ایران!!!اونا را تشویق میکنند...
لوسیوس به انتونی:بابا ولش کن...انتونی:من تا این ریشای سبک اسامه(بن لادن) اینو نکنم ول کن نیستم...ایییییی ملت ولم کنید...ایییی نفس کش...
ناگهان جاگسن یه پلاستیک از توی جیبش دو میاره و محتویات اونو که نون پنیری بوده که مامانش براش درست کرده بوده!!!میخوره و قوی میشه!!!و با تمام قوا از پشت لوسیویوس را میکشه و لوسیوس هم انتونی را دنباله خودش میکشه و انتونی هم که دستش به ریشای بادراد بوده اونا رو میکشه و ریشای بادرادو کامل میکنه...
بادراد: مرگخوارها: دالاهوف:...لوسیوس:باب این چرا خوابه..
جاگسن:بچه پر رو را بیدارش کن...تازه گرفته خوابیده...
لوسیوس هم یه وشگون از انتونی میگیره...انتونی:کی بود چی بود...
بادراد:کی بودو زهر مار کی بودو زهر هلاهل نامرد چرا ریشای منو کندی؟
انتونی:ریشای تو را میخوام چه کار کنم این قدر کثیفه که میکروبام اونجا نمیتونن بمونن..شپش داره...من ریش البوس را کندم ببینید اینه ایناهاش تو دستمه...ولی هوممممم بادراد تو ریشات کو؟...وایییی نکنه دوباره داشتم خواب میدیدم...هوممممم بادراد جون به خدا شرمنده من بعضی وقتا تو خواب اینجوری میشم....
بچه ها:
بادراد با صدائی خروسک گرفته: خودم میکشمت...خودم با دستای خودمممم
انتونی:بابا حالا چیزی نشده که با چسب رازی میچسبونیمش...
بادراد با:اواکادرا و کرشیو میندازه دنبال انتونی که یه دفه میبینه انتونی سیخ میشه و به حالت رکوع خم میشه و میگه:ایییییی جونم ایییییی البالو...ای شفتالو...ای زدر الو...ای کمپوت...ای شیشلیک...اییییی کمسرو تن ماهی جنوب...ای پیتزا خانواده...
ناگهان ارباب که در استانه در وایساده میگه:ببر صداتو...
انتونی:
ارباب:خودمونیم انگار خیلی گرسنه هستیا...دیگه داشتی ما رو زنده زنده سرخ میکردی نمیدونم شیشلیکو...کنسر و...اره گرسنته؟
انتونی: اوهومممممممممممم
ارباب الان ازت پذیرائی میکنم:کرشیوووووو....کرشیووو
ارباب:حالا دیگه واسه من از خودت طنز در میکنی؟موضوع عوض میکنی؟
اصلا اون به کنار این چه سر و صدائیه راه انداختی؟
انتونی:ارباب به خدا جبران میکن تو پست بعدیم خواستم یه تنوعی بشه!تازه الان خدائی بادراد خوش تیپ تر شده!
ارباب:خوب قول میدی جبران کنی؟
انتونی:اره ارباب جون یه سوژه توپ تو ذهنمه تو پست بعدیم میگم...
پس ایندفعه را بخشیدی ارباب جون دمت گرم خیلی با مرامی!
ارباب:اره بخشیدمت میخواستم یه اواکادرا بهت بزنم ولی الان فقط یه کرشیو حرومت میکنم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 16 مهر 1385 20:16
نمایش جزئیات
آفلاین
بادارد نگاهی گذرا به آناکین که به طرزی مفلسانه روی زمین ولو شده بود، می اندازه بعد هم رویش رو به طرف محل خروج ولدمورت برمی گردونه. آب دهانش رو با صدای بلندی قورت می ده و با قدم هایی استوار به طرف در خروجی حرکت می کنه !
بعد از کمی دور شدن صدای پچ پچ به اوج خود می رسه. تا جایی که بعد از گذشت چندین ثانیه کلمات به وضوح شنیده می شه.
جاگسن: اون چی بود تو دست ولدمورت که باهاش رفت بیرون و بعد از اون هم آناکین این جوری اومد و مرد؟!
ناگهان بادراد از آن جلو با صدای بلندی فریاد می کشه: هوووی... ولدمورت نه لرد سیاه... مثلاً مرگخوار شدی ها !!!
بعد از اون صدایی ناهنجار به گوش می رسه... همگی به طرف آلبوس تقلبی که با بی خیالی روی صندلی ولو شده بود و زیر لب آهنگی بندری رو زمزمه می کرد، برگشتن... او هر از گاهی قسمتی از آهنگ رو با صدای بلندی می خوند و لحظه ای بعد به حالت عادی برمی گشت !
ورونیکا با حالتی بهت زده به آلبوس تصنعی نگاه می کنه... بعد هم با چشمانی که هفت – هشت برابر حالت اولیه ش شده بود، می پرسه: مگه ارباب آلبوس رو مثل خودش درست نکرد؟! ... پس چرا هنوز این داره...
ناگهان بادراد با دستپاچگی وسط حرف ورونیکا می پره و در حالی که دستش رو به نشانه ی سکوت روی بینی اش قرار داده، اون رو از حرف زدن منع می کنه و جواب می ده: چرا... ولی هنوز قسمتی از کار مونده... خب من فعلاً می رم به ارباب کمک کنم... شماها با آناکین این جا باشین !
خانم بلک با سرعتی فرا نوری خودش رو در آغوش ورونیکا - که تنها ساحره ی مرگخوار در آن جمع بود، میندازه و با لب هایی آویزون می گه: نه... نه... من نمی تونم این جسد رو تحمل کنم... من می ترسم !!!
بادراد: واقعاً این مرگخوارای جدید چه شاهکارین... اون وقت همه شون رو هم یه جا جمع کردن... !
سپس بدون هیچ حرف اضافه ای در رو باز می کنه و به راحتی بیرون می ره. بعد از اون سکوتی ناگهانی همه جا رو در برمی گیره. همگی منتظر این هستن که باری دیگر ارباب به داخل اتاق برگرده تا نقشه ی اون ها به طور کامل عملی شه... اما آیا ارباب به داخل اتاق باز می گرده و یا همگی سر کار هستند!؟ ... !
بعد از اون نیز سرمایی ناگهانی به درون اتاق نفوذ می کنه... در جای جای آن رخنه می کنه و باعث می شه تا همه تا مرز جنون از سرما بلرزن... اما بعد همه متوجه می شن این سرما به خاطر وجود آناکینه... !
سرانجام بعد از گذشت چندین دقیقه سکوت لوسیوس اعلام می کنه: اگه اینا نمیان خودمون بریم دست به کار شیم... هان؟!
آنتونین خمیازه ای می کشه و با بی تفاوتی می گه: نه بابا... کاری از دست ما برنمیاد !
در همون لحظه در باری دیگه با صدایی موحش از جا کنده می شه... همگی به طرف آن برمی گردن و بعد از دیدن فردی که روبروی اون ایستاده بود، نفس هاشون رو در سینه حبس می کنن... تا شاید آرامشی برای وجود مشوشان به حساب بیاید !!!
( ارباب: چقدر موضوع رو کش می دی!!! )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ورونیکا ادونکور در 1385/7/16 21:05:38
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 16 مهر 1385 19:28
نمایش جزئیات
آفلاین
نور سبز تابیده شده از لوله آزمایش ، تنها منبع نور اتاق بود . نوری کم که روی چهره ی ولدمورت نقش بسته و چهره اش را روشن می کرد .
مردمک عمودی چشمش ، حریصانه داخل لوله آزمایش را نگاه می کرد و صورت بی رنگش ، سبز می نمود .

چند لحظه سکوت .... تررررق .
شخصی شنل پوش ، وسط اتاق ظاهر شد . مونتاگ بود .

بادراد با نگاهی حاکی از انزجار به اناکین نگاه کرد و صورتش را به سمت آلبوس اکسترا برگرداند .
ورونیکا با قدم هایی تند به سمت مونتاگ رفت و به زحمت او را برگرداند و به پشت روی سنگ ِ سرد ِ زمین خواباند .

خون جاری از کنار لب مونتاگ ، حکایت از دیرگیری(!) و در نتجیه درگیری با آلبوس دامبلدور اصلی شده بود . شاید اگر با یک نگاه می فهمید و این قدر آیکیو نبود و دیرگیر نبود ، قبل از بیدار شدن دامبلدور از اتاق خارج شده بود .

به زحمت به سمت ولدمورت برگشت و با حرکت لبش ، چیزی گفت. بادراد که کنجکاو شده بود و صداهایی از پشت سرش می شنید ، برگشت و به منظره ی پشت سرش نگاه کرد .

ولدمورت ، بالای سر معاونش آناکین مونتاگ ایستاده بود و به چشم های سرخش به او نگاه می کرد .

ولدمورت : نه آناکین ، تو نباید بمیری ! ( )
آناکین : نــــ .... نـــه .... ولدو ! من .... من دارم .... من دارم میمیرم ! اووهوو اووهوو
مرگ خوارا : آناکین ، تو نباید بمیری !
آناکین : نـــ ... نه ... من دارم میمیرم !
بادراد : آناکین ، تو باید بمیری !
آناکین : نـــه .... نـــ ... بادراد ، من دارم میمیرم ! ( )

صدای چند نفس صدا دار و کشیده و خشک ، در فضای اتاق پیچید و بعد سکوت و بدن بی جان آناکین مونتاگ .

مرگ خوارا : نه آناکین ! تو نباید می مردی !
بادراد ( زیر لب ) : اناکی ! تو باید می مردی !

چند ساعتی ولدمورت و مرگ خواراش کنار پیکر آناکین ایستادند . کمی بعد ، ولدمورت بی اختیار روی ِ زمین ِ سرد نشست و دستش ، پیکر سردتر ِ اناکین را حس کرد .

ولدمورت : دوستان من ، یاران و همران سیاهی . این جا ( اشاره یه جایی بین ورونیکا و خانم بلک ) جای یکی از مرگ خوارای من بود . آناکین ! اون الان بین ما نیست ولی همیشه تو قلب ما می مونه ( هوووق ) . بهتره یادش رو زنده نگه داریم و این کار محفلی ها رو با ضربات مخصوص خودمون جواب بدیم .
حالا وقتشه از اون همه علم و دانش(!) مرگ خواری استفاده کنیم و محفلی ها رو ... آره دیگه شروع کنیم ! ( )

با گفتن این جملات به سمت در خروجی رفت و خارج شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط حذب ، فقط سرژ !
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 16 مهر 1385 15:02
نمایش جزئیات
آفلاین
بادراد با دیدن وضعیت بحرانی و چهره ی بر افروخته ی ارباب دست و پاش رو به شدت گم می کنه و در حالی که صداش می لرزه می گه: حالا چیزه ارباب... مونتاگ فعلاً داره به ماموریتش می رسه... بعد از اون میاد این جا حتماً... !
لرد سیاه نگاهی عاقل اندر سفیه به بادی میندازه و با شیشه ای آزمایشگاهی که در دستانش به چشم می خورده، به طرف صندلی بادراد می ره... بعد هم با یه حرکت ساده اون رو از روی صندلی پرت می کنه و خود جایگزینش می شه... !
مرگخوارای جدید هم هر کدوم به نحوی روبروی ارباب قرار گرفته بودند... جاگسن خودش رو به سمت زمین خم کرده بود... لوسیوس سرش رو پایین گرفته بود و هیچ حرفی نمی زد... ورونیکا به نشانه ی احترام (!) نیشش رو تا بناگوش باز کرده بود... خانم بلک نیز از جادوگران دیگه فاصله گرفته بود و در کنار ورونیکا با ترس و لرز ایستاده بود و در آخر آنتونین به شکل مفتضحانه ای در حال تعظیم کردن بود !
ارباب با دیدن هر کدوم از این ها صدایش را با حالتی موحش صاف کرد. در همون لحظه مرگخوارا به خود لرزیدن و دوباره به حالت اولیه و عادی خودشون برگشتن !
بعد از اون ارباب شیشه آزمایشگاه رو جلوی چشمان تاریک و شیطانی (؟!) خود می گیره و از پشت آن به مرگخوارای جدید که خود آن ها را انتخاب کرده بود، نگاه می کنه. سپس آه عمیقی می کشه و سرش رو به چپ و راست تکون می ده. به بادراد نیم نگاهی میندازه و دوباره سرش رو برمی گردونه. و سرانجام بعد از توضیحات و فضاسازی های بیخود لب به سخن باز می کنه: آآآآه... چقدر من بدشانسم... مثلاً مرگخوار برای خودم انتخاب کردم... طرز قرار گرفتن روبروی من رو هم بلد نیستن... بادرااااد...
بادراد: بله ارباب ؟!
ارباب: طرز وایسادن رو به اینا یاد بده !
بادراد به نشانه ی فرمانبرداری سرش رو به علامت تاٌیید تکون می ده. بعد هم به طرف مرگخوارای جدید قدم برمی داره... سپس سر جاش می ایسته و به مرگخوارا اشاره می کنه که پسرا مانند جادوگر و دختران مانند ساحره ها بایستن... اما در همون لحظه فریادی از پشت سر مانع از این کار می شه !
ارباب: داره کار می کنه... رو نقش داره کار می کنه... آفرین مونتاگ، مرگخوار نمونه ی من... نقشه داره عالی پیش می ره... مونتاگ داره به سمت هدف پیش می ره... داریم موفق می شیم !!!
بادراد با تعجب به شیشه ی آزمایشگاهی که مواد درون اون با رنگ سبزی به جوشش افتادن، خیره می شه و بعد متوجه ماجرا می شه... مونتاگ به خوبی به وظیفه ی خود عمل کرده بود ! ... اما این که چطوری مونتاگ موفق به انجام این کار شد یکی از سوالاتی بود که در ذهن همه ی خوانندگان این پست ایجاد شده بود... بنابراین ادامه ی ماجرا در پست بعد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ورونیکا ادونکور در 1385/7/16 15:36:35
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 16 مهر 1385 14:07
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس و ورونیکا و جاگسن و آنتونین و خانم بلک و ولدمورت ، با قدم هایی تند ولی بی صدا به سمت آزمایشگاه حرکت کردند .

روی صندلی وسط اتاق ، آلبوس اکسترا نشسته بود و به افراد ِدر حالِ عبور و مرور ِ دور و برش نگاه می کرد !
ولدمورت ، پشت صندلی سیاهی نشسته بود و دست روی گردن بادراد (!!!!!) به مرگ خواراش نگاه می کرد و لذت می برد .
هر کس گوشه ای مشغول کاری بود و بادراد در حال گزارش دادن کار ها به ولدمورت بود .

ولدی : خب بادی جون ، عجب شونه ای داری ها ! حال میده دستم رو بذارم این جا ! ( شونه = شانه = کتف = )
بادراد : بذار بوقی ... چیز ارباب بذار ... راحت باش . آره داشتم می گفتم ، ب این کار می تونیم کاملا محفل ققی رو هم به دستمون بگیریم . البته این دامبل چند وقتیه که پیر شده و کار نمی کنه تو محفل ، باید بببینیم چی کار می کنه . می گفت نمی دونم مثل اینه که می خواد از غول ها هم استفاده کنه ! ( غول های دورگه ی کوچولو و غرغرو ! )
ولدی : عجب ! مونتـــــــــــــــاگ ! این بشر کجا در رفته !؟ کارش دارما ! باید بفرستیمش بره واسه مون تحقیق کنه . مونتــــــــــــــــــــــــاگ !
چند جرقه ی قرمز رنگ از چوبدستی ولدمورت به بیرون پرتاب شد !


* * هاگوارتز * *
مونتاگ و یه سری مرگ خوار قِدیمی در حال حرکت به سمت هاگوارتز بودن تا برن به کمک سرژ . مونتاگ سرعتش را کم کرد و سر اولین پیچ ، از بقیه جا موند و مسیرش رو عوض کرد . ( آیکیلو ها ! : می خواست بپیچوندشون ! )
با سرعت به سمت محوطه ی باز ِ پشت ِ جنگل رفت و ترق ! غیب شد...

* * دم در خونه ی دامبل و خانواده ! * *
کوچه سراسر سکوت و آرامش بود . پرنده در این وقت شب پر نمی زد .
در تمام کوچه تنها حرکت ، حرکت گربه ای بود که با استیصال (!!) بین زباله ها جستجو می کرد و بو میکشید .
تررررررررق !
شخصی سیاه پوش از غیب پدیدار شد و موجب ِ پریدن گربه شد .
گربه با چهره ای خیره به دست فرد نگاه می کرد که به سمت جیب داخل شنل سیاهش می رفت و چند لحظه ای خیره به چوبدستی ِ درون ِ دست مرد نگاه کرد . با زبانش گوشه ی لبش را لیس زد و بعد .... نور سبز دید و گربه بی جان ، بین زباله ها افتاده بود .
شخص ِ شنل پوش کلاه ِ شنلش را عقب انداخت و با چهره ای خشن و موهایی بلند ، به گربه ی بی جان نگاه کرد و لبخندی بی رمق بر چهره ی کج و معوجش نشست .
لبخند چهره ی بی احساس و ناامیدش را روشن تر از قبل کرد .
رویش را برگرداند و به سمت خانه ی شماره ی 99 خیابان رفت و در را با صدای جیر جیر خفیفی باز کرد .
زیر لب زمزمه ای کرد ....
- : امشب مشخص میشه ریشت رو وقت خواب کجا می ذاری ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1385/7/16 14:47:55
فقط حذب ، فقط سرژ !
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 16 مهر 1385 13:15
نمایش جزئیات
آفلاین
اتوبوس مقابل سنت مانگو متوقف می شود.
در زیر زمین سنت مانگو
مونتاگ : حالا چه جوری دامبلدور رو بدزدیم؟
جاگسن : نمی دونم .
لوسیوس : به نظر من شبانه باید بریم تو اتاقش.
ولدمورت : آفرین لوسیوس.
آنتونین : حالا چه جوری بریم تو اتاقش.
ملت مرگخوار در حال بحث بودند که یکدفعه بلیز به لرزش درمیاد .
ولدومورت : چی شده بلیز ؟
بلیز : موبایلم داشت ویبره می رفت.
بلیز : جانم . بفرمایید.
فرد : منم سرژ
بلیز : چی شده ؟
سرژ : بیاین این دارت عبدل و دارت ممد ریختن رو سر ما.
بلیز : خوب باشه الان میاییم.
سرژ : خداحافظ
بلیز : خداحافظ
ارباب : بلیز کی بود؟
بلیز : سرژ بود.
خانم بلک : فهمیدم.
ولدومورت : چی رو؟
خانم بلک : ما می تونیم با نفوذ سرژ رو دامبلدور دامبلدور رو بدزدیم و بعدش هم دامبلدور خودمون رو جایگزینش کنیم.
ولدومورت : آفرین خانم بلک
لرد سیاه تو فکرش : خودمونیم ها. عجب مرگخوارهایی انتخاب کردیم.
بلیز : اربای من چند نفر می خوام که بریم هاگوارتز.
ولدومورت : خوب اون مرگخوارهای قدیمی رو با خودت ببر و جدیدها رو بذار باشن.
بلیز : باشه.
در همین لحظه بلیز و همه مرگخوارهای قدیمی غیب میشن .
لوسیوس : ارباب به نظرم باید بریم مشکلات این دامبل رو درست کنیم.
ولدی : گل گفتی لوسیوس.
لوسیوس و ورونیکا و جاگسن و آنتونین و خانم بلک و ولدی میرن که تمام مشکلات این دومبل بدله رو درست کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جاگسن اون در 1385/7/16 13:25:54
من یه شبح و�
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 16 مهر 1385 12:22
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبل در حال بندری زدنه
لرد که بقل دستش نشته دیگه اعصاب براش نمونده

لرد: اینو نمیشه اینجوری فرستاد خونه . فورا شناسایی میشه . باید برگردیم و یه مقدار رو دی ان ای هاش کار کنیم بلکه درست بشه

با این دستور ارباب یهو راننده ی اتوبوس شوالیه ی سیاه ترمز دستی رو میکشه و همزمان ترمز رو هم میگریه و فرمون رو به سمت چپ میچرخونه که اتوبوس سر و ته بشه بره به سمت سنت مانگو

مونتاگ که توی این چرخش یهو کلش خورده بود به یه جایی یاد یه چیزی می افته

مونتاگ: ارباب یه مشکلی هست .

ارباب: مشکل؟ نه مشکلی نیست من روی تمام جنبه های این نقشه فکر کردم

مونتاگ: ارباب جسارت نباشه ها ولی فکر کنم یه جاش رو فراموش کردین

ارباب: مثلا کجاش؟

مونتاگ: ارباب ما هنوز نمیدونیم دامبلدور شب ها که میخوابه ریشش رو میگذاره زیر پتو یا روی پتو

ملت مرگخوار با این حرف از خنده روده بر میشن لرد هم داره لبخند میزنه
همین که میخواد جواب مونتاگ رو بده چشمش میافته به دامبلدور که کاملا گیج میزنه

ولدمورت با یه نگاه متوجه میشه دامبلدور شبیه سازی شده این مورد رو هنوز نمیدونه . معلوم نیست ژن اصلی میشکل داشته یا این اطلاعات رو آلبوس یه جای دیگه ای نگه میداره

لرد : حالا ریش مسئله ای نیست . بهش تفهیم میکنم یه بار طوری بخوابه که نصف ریشش بره زیر پتو نصفش بره روی پتو . اون وقت خود منیروا بهش میگه ریشش کجا باید باشه ولی باید تحقیق کنیم آیا نکته ی هست که دامبلدور ما ممکنه ندونه

به این ترتیب همهی مرگخوار ها به این تیجه میرسن که روی این مورد شبیه سازی شده تحقیقات بیشتری لازمه و بهتره فعلا برشگردونن تو سنت مانگو


اتوبوس جلوی سنت مانگو متوقف میشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آناکین مونتاگ در 1385/7/16 12:42:00