جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
آنلاین‌ها
اطلاعیه مدیریت
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

38 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
38
مهمانان
0
عضو
×

اطلاعیه مدیریت

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 7 بهمن 1385 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
فريادهای وحشت­زده،ناله­هاي دردناک،کشيده شدن ناخن­ها به در مرلينگاه...به راستی که فضای خفقان­آوری بود.
در آن وضعيت که همه به مرگ مي­انديشيدند و خون را در دهانشان مزه مزه مي­کردند روزنه­ای از اميد به رويشان باز شد.صدای تلق رضايت­بخشی از پشت در به گوش رسيد و در با صدای غيژغيژ ملايمی باز گشت؛آن­ها تا به حال هيچوقت به اين اندازه از ديدن هپزيبا خوشحال نشده بودند.
بديهی است که هپزيبا با ديدن آن صحنه درجا ميخکوب شد اما هيچکس به او توجهی نداشت.لودو زير بغل سدريک را گرفته و او را کشان­کشان از مرلينگاه خارج مي­نمود،دنيس که در خون خود غوطه­ور شده بود با حالتی سينه­خيز خود را از آنجا نجات داد،ورونيکا به اِما کمک کرد و هر دو به طرف تالار شتافتند.ارني به اوريک نگاه مي­کرد که در حال خفه کردن سامانتا بود...
- ايمپديمنتا!
اوريک به گوشه­ای پرتاب شد.ارنی نيز سامانتا را کول کرد و به دنبال بقيه رفت.
- هپزيبا،زودباش ديگه!اريکا رو بلند کن و بيا.
هپزيبا که ترس و وحشت در چهره­اش نمايان بود اريکا را به زور بلند کرد و با بيشترين سرعتی که مي­توانست از مرلينگاه فاصله گرفت.
- حالا کجا بريم؟...دفتر دامبلدور؟
- نه.حداقل کاری که مي­تونيم بکنيم اينه که نذاريم از محدوده­ی تالار خارج بشه و به بقيه هم صدمه بزنه...مي­ريم توی حمام عمومی!
لودو که اکنون علاوه بر سدريک پيکر دنيس را نيز به دوش مي­کشيد نفس­نفس زنان به سمت حمام عمومی چرخيد.به پشت در حمام رسيده بودند که ناگهان لودو از حرکت باز ايستاد.
- بچه­ها،همه خودشونن؟...منظورم اينه که اون روح يا هرچی که هست از اوريک به کس ديگه­ای منتقل نشد؟
همه سرشان را به نشانه­ی جواب منفی تکان دادند و به درون حمام هجوم بردند.ارني که آخرين نفر بود سامانتا را به ورونيکا سپرد،به سرعت در را بست و سپس آن را قفل نمود.
بعد از همه­ی اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودند وارد شدن به فضای روشن و سوت و کور حمام بسيار آرامش­بخش بود.انوار تابناک خورشيد از پنجره­هاي مشبک مي­گذشت و بر سطح آبی و شفاف استخر مي­تابيد.
سدريک و سامانتا نفسشان را بازيافته بودند اما وضع دنيس و اريکا بحرانی به نظر مي­رسيد.ورونيکا در حالی که اشک­هاي صدفی و درخشانی بر روی گونه­اش سرازير شده بود با اسفنج خيسی صورت رنگ پريده­ی اريکا را مي­شست اما او هنوز هم با همان چشمان باز و ماتش آهسته مي­لرزيد.
همه در حال و هوايي مشابه به سر مي­بردند که صدای اِما سکوت را در هم شکست و در حمام منعکس شد.
- بچه­ها،اونجا رو!
کتاب قطوری که جلد چرمی داشت با صفحات باز در کنار استخر افتاده بود...



اول از همه يه عذرخواهي به دليل دير نقد شدن اين پست.
واقعا ببخشيد، اين پست از دست در رفته بود...

اما نقديوس...
خوب بود.
جمله بندي هاي خوب.
پاراگراف بندي اصولي.
طول خوب.
داستان رو هم خوب پيش برده بودي.
فقط تنها چيزي كه خيلي تو ذق ميرنه، اينه كه ريتم پستت يكنواخته... و خواننده رو يكم خسته ميكنه.

مرسي
لودو؛

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/11/10 16:20:40
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 28 دی 1385 11:17
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست:

در همین لحظه در یکی از دستشویی ها باز شد. بچه ها از شدت ترس پریدند هوا .در آستانه ی در زاخاریاس پدیدار شد:
زاخی: شما این جا چیکار می کنید؟
دنیس:من هم می خواستم اینو از تو بپرسم.
زاخی: خ..خب ببخشیدا روم به دیوار دیشب که اومدم دسشویی همین جا خوابم برد.
ولی ریکا با پرخاشگری گفت: توی دستشویی؟ تو گفتی ما هم باورمون شد.
زاخی: (با لهجه آلن دلون) به جان مادرم راست می....آخ

در همین لحظه ادوارد سامانتا رو ول کرده بود و خودشو رو زاخی انداخته بود و اونو به دیوار کوبونده بود.
بچه ها از ترس به دیوار میخ کوب شده بودن سامانتا هنوز رو زمین افتاده بود در همین لحظه دنیس با احتیاط به سمت سامانتا رفت:
دنیس:سامانتا؟؟؟
سامانتا: آخ....ک...م....ک....
دنیس خم شد و بهش کمک کرد تا بلند بشه بعد تا می خواست به سمت بچه ها برگرده ادوارد پرید و ساق پای
دنیس رو محکم گاز گرفت .
دنیس از درد فریاد زد د و زمین افتاد و سامانتا هم افتاد روش:

_ پتو فیکوس توتالوس!!!!!!!!!!

زاخاریاس که به زور رو پا هاش وایستاده بود این ورد رو فریاد زد بود و بعد به خاطر اون ضربه ی سنگین که به سرش خورده
بود دوباره بی هوش رو زمین افتاد
ورو نیکا و ارنی به سرعت جلو امودن و به ادوارد که خشک شده رو زمین افتاده بود نگاه کردنند بعد به اخی و دنیس و سامانتا کمک کرد ند ولی در همین حالت ورونیکا که داشت به زاخاریاس کمک می کرد اونو محکم به دیوار کوبوند به طوری که چند تا کاشی از دیوار کنده شد و زمی افتاد.

بچه ها: مامان جون!!!!!!! :mama:

سامانتا: ورونیکا نه!!!!
ارنی:من نازی رو طلاق نمی دم!!!!!!


ادامه دارد....

....................................................
فقط فراموش نكنيد كه چه كسايي افتادند زمين!



با احترام



زاخي جان پستت بد نبود . ولي خودت يه بار ديگه بخونش .

تو براي توصيف حالات و كلا فضاسازي از لحن كاملا محاوره اي با چاشني طنز استفاده كردي . در صورتي كه روال پست هاي اين سوژه اينه كه فقط ديالوگ ها
افراد لحن محاوره اي دارن .


و ديگري اينكه پستت درون مايه ي طنز داشت كه كاملا مغاير با اين تاپيكه در حال حاضر .

غلط املايي هم زياد داشتي و ديالوگ هاتم زياد بود . فضاسازيت بد نبود اما جاي كار بيشتري داشت .

واقعا اين بر خلاف ميلمه . تو رول نويس خوبي هستي . اينو از نوشته هات ميشه فهميد ولي بايد وقت بيشتري روي پست هات بذاري .


* لطفا از پست دنيس ادامه بدين .*

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/10/30 23:40:24
[i]
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 28 دی 1385 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
دو كاسه ي خون چشم مانند لودو هر لحظه بيشتر از حدقه بيرون ميزد. همه ي بچه ها دورادور او به ديوار چسبيده بودند و تنها با صداي نفس هاي هراسانشان اعصاب لودو را به هم ميريختند. سامانتا در گوشه اي دور تر از بقيه با ناله گريه ميكرد. لودو ناگهان به سمت او پريد. و قبل از اينكه بچه ها بتوانند كاري بكنند ورونيكا هراسان از پشت، وردي به سمت لودو فرستاد. لحظه اي بيش طول نكشيد تا لودو بر روي زمين افتاد. اشك در چشمان ورونيكا حلقه زد. ديگر حتي صداي بچه ها نيز به گوش نمي رسيد. اِما به سمت در چرخيد و دستگيره را پايين كشيد. ناگهان جيغي از ترس كشيد و گفت: د...در قفل است. دنيس هراسان به سمت در رفت چند بار به آن لگد زد. اما با سيلي اي كه از اِما خورد منقلب شد. ادوارد فرياد زد: حالا تو تن اونه...ا...اريكا نجاتمون بده. مثل اينكه اِما قصد داشت پوست صورت دنيس را بشكافد. چند دقيقه اي بيشتر طول نكشيد تااينكه بچه ها فهميدند درون چهار ديواري اي كوچك با نيرويي شيطاني كه زورشان به او نمي رسد؛محبوس شده اند. چاره اي نبود... با افسوني از سمت ارني، اِما ناله اي از درد كشيد و در كنار دنيسِ غرق خون كه با زبان بي زباني، التماس كنان ساق پاي ورونيكا را گرفته بود افتاد. دنيس سرش را به طرف در بر گرداند. از زير در، جسم اريكا كه بر روي زمين افتاده و از گوشه ي لبش كف سرازير بود؛ ديده ميشد. بچه ها به سمت در هجوم بردند و هر كدام با ناله و جيغ و داد كمك ميخواستند؛ آخرين نفر كه پشت سر تمام بچه ها بود؛ ادوارد، بي صدا در حال خفه كردن سامانتا بود. اين نيرو با آنها چكار داشت؟ آيا كارش جز نابودي بچه ها به دست يكديگر بود؟!؟
براي حفظ جان خود بايد به دوستانت آسيب برساني. آخرين نفر چه كسي است؟؟ ذره ذره رمق از جان سامانتا در مي رفت و صداي جيغ و داد، حتي صداي خنده هاي وحشيانه و طنين انداز ادوارد را خاموش كرده بود. بي ترديد مرلينگاه چند ظرفيته، قصاب خانه ي دوستان بود.

....................................................
فقط فراموش نكنيد كه چه كسايي افتادند زمين!




پست خوبي بود. اما چند تا ايراد داشت...
اول از همه پاراگراف بندي بود!
اين پست كلآ در دو پاراگراف تقسيم شده بود و اين هم باعث خستگي خواننده و فشرده به نظر رسيدن متن ميشه و هم باعث تا حدودي نامفهوم شدن پست مبشه... تمام جملات پشت سر هم!
دومين مشكل ارتباط با پست قبلي بود!
ارتباطش خوب بود. ولي بايد خيلي بهتر با پست قبلي پيوند ميخورد. يه مثال ميزنم: مثلا در پست قبلي سدريك نا حدمرگ رفته بود. ولي در اين پست از احوالات وي هيچ صحبتي نشد!

از نكات مثبتش هم ميشه به خوبي به نمايش گذاشتن تشويش و اضطراب باشه...
توصيفات خوب بود ولي ميتونست بهتر هم باشه!

در كل پست خوبي بود ولي از دنيس بهتر از اينا انتظار ميره!!!
(به نظر ميرسه با عجله پست رو زدي!)


مرسي
لودو؛



اينا رو هم من اضافه مي كنم :

دنيس جان پستت خيلي جالب بود . جذابيت سوژه ت رو خوب به نمايش كشيده بودي . ولي اين جمله رو ببين :
*آخرين نفر كه پشت سر تمام بچه ها بود؛ ادوارد، بي صدا در حال خفه كردن سامانتا بود.*

اين جمله رو بهتر بود اين طور مي نوشتي :
( آخرين نفر كه پشت سر تمام بچه ها بود؛ ادوارد بود كه بي صدا در حال خفه كردن سامانتا بود)

* ذره ذره رمق از جان سامانتا در مي رفت*
( ذره ذره رمق از كالبد سامانتا خارج ميشد .)[/color

[color=660000]موفق باشي عزيز .

اريكا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/10/28 19:47:52
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/10/30 23:45:52
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آذر 1385 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
هپزيبا از خدا خواسته به دنبال پروفسور اسپراوت به راه افتاد.دنيس نيز مي­خواست از آنجا جيم شود اما لودو شانه­ی او را گرفت و مانعش شد.
- مگه نشنيدی پروفسور چي گفت؟ميخوام برم درمانگاه!
لودو او را رها کرد و با لحن تأثير گذاری گفت:
- مي­تونی بری،اما خيلی نامرديه که دوستاتو توی همچين شرايطی تنها بذاری...اين رسمش نيست!
دنيس ابتدا با لجبازی چند گام به جلو برداشت اما اندکی بعد ايستاد،پس از يک نفس عميق روی پايش چرخيد و به کنار بچه­ها بازگشت.
به محض اينکه حفره در پشت پروفسور و هپزيبا بسته شد بچه­ها دوباره متوجه اريکا شدند...ديگر چهره­اش کودکانه به نظر نمي­رسيد.او با آن زخم­های وحشتناک و موهای خيس طوری به بقيه نگاه مي­کرد گويي ميخواست خِرخِره­شان را بِجَوَد،همچنين برق سرخ­رنگی در چشم­هايش ديده ميشد،برقی شيطانی.سدريک که مي­ترسيد اريکا وحشی­تر از آن شود بسيار آهسته گفت:
- بچه­ها،همه آماده...با شماره­ی سه.يک...دو...سه...بدويد!
همگی به طرف مرلينگاه شلنگ برداشتند،با يک حرکت هماهنگ خود را به درون آن پرت کردند و قبل از اينکه اريکا به آنجا برسد در را بستند و چفتش را انداختند.
- اريکا چرا اينجوری...وای!
اريکا که پشت در مانده بود با شدت خود را به آن مي­کوبيد.ورونيکا که رنگی به صورتش نمانده بود با حالتی فلاکت­زده گفت:
- اريکا،اين کارا از يه خانم متشخص بعيده!
او با شدت بيشتری خود را به در مرلينگاه کوفت.هانا نيز اشک­ريزان گفت:
- فکر ميکنين کوين زنده­س؟
هيچکس جواب او را نداد.با ديدن حرکات وحشيانه­ی اريکا دهان همه خشک شده بود.در اين ميان حالت ادوارد از همه مرموزتر به نظر مي­رسيد.چهره­اش بدون احساس و چشمانش مات بود.سدريک از او پرسيد:
- تو ديگه چه­ت شده؟!
و با حالتی خودمانی به شانه­اش زد.بعد از اين حرکت سدريک،ادوارد با يک عکس­العمل ناگهانی بر روی او افتاد...دستانش را دور گردن او حلقه کرده بود و ميخواست خفه­اش کند.دخترها جيغ مي­کشيدند و پسرها فرياد.رنگ صورت سدريک رفته­رفته کبود ميشد که لودو دست به کار شد،بازوی ادوارد را گرفت و سعی کرد او را به عقب بکشد.چند ثانيه­ای اين کشمکش ادامه داشت که ناگهان ادوراد متوقف شد.ابتدا کمی گيج بود اما وقتی موقعيتش را تشخيص داد و خود را بر روی سينه­ی سدريک نيمه­جان يافت از جايش پريد و خود را مقابل لودو ديد...
حالا اين لودو بود که درنده­خو به نظر مي­رسيد،مردمک چشمانش گشاد و قرمز شده بود و هرلحظه انتظار مي­رفت به بقيه حمله­ور شود...

گويي آن روح شيطانی،هرچه که بود،با هر تماس از يک نفر به ديگری منتقل ميشد.


نقدیوس:
سوژه رو خوب پیش بردی.
اما یه مشکل که از پست های قبلیت هم دیده میشد. اینه که هیجان پستات کمه...
- مثلآ اون زمانی که در مرلین گاه ادوارد حمله میکنه، میتونستی حالات درونی بچه ها رو توصیف کنی...(به طور کلی) این خیلی کمک میکنه به جذابیت پست.
- زمانی که بچه ها ریختن تو مرلینگاه. کارشون به نظر خیلی بی دلیل میاد...! میتونستی بیشتر وحشت بچه ها رو پرورش بدی... تا این عملشون معقول باشه! مثلآ میتونستی بگی که اریکا به سمت اونا حمله کرد، بعد اونا پریدن تو مرلین گاه...
- موضوع انتقال روح شیطانی هم خوب بود. میشه بیشتر پروروندش و اتفاقات جالب تری رو رقم زد.

*یه خورده بیشتر رو پستات کار کن. این پستت نسبت به پست های قبلیت افت داشت!!!

درضمن طول پستت خوبه، یعنی از این طولانی تر نشه. کوتاه تر ایرادی نداره. ولی به هیچ عنوان طولانی تر نشه! این رو حداکثر طول قرار بده.

مرسی؛
لودو؛

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/9/21 18:15:35
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1385 21:18
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها اينقدر زود داستان را پيش نبريد.پله، پله...
ببخشيد. كوين يكم ترشي رو زياد كرده بود. من يك ذره ميرم عقب تر. يعني از جايي كه سدريك در را قفل كرد.
..............................................................

-: سدريك! سدريك چرا در را قفل كردي؟؟؟
-: مگه با تو نيست؟؟؟؟
-: سدريك ديوونه، يك بلايي سر كوين ديوونه تر از تو در مياره ها.
-: اصلآ مگه دست تو است؟؟؟بده من اون كليد رو.
-: بچه ها دنيس داره از حال ميره.
-: بلندش كن. بلندش كن ديگه.
-: وروني من ميترسم.
-:هووووي كجا؟؟؟؟
-: بچه ها بياين به مدير بگيم.
-: هيس. نه...نبايد بگيم.
-: من ديوونه رو بگو دارم از اون كليد ميخوام. اِ...چوبدستيم كو؟؟؟
چشمان سدريك قرمز شده بود و داشت به سمت تابلوي تالار ميرفت. ناگهان ايستاد...به سمت بچه ها رفت و با نيرويي باور نكردني آنها را به سمت تابلوي خروجي كشوند...بعد از اينكه تمام بچه ها را بيرون كرد، لبخندي عجيب بر چهره اش نشست و يكدفعه از حال رفت و بر روي زمين افتاد. بچه ها به سمت او خيز برداشتند...تكانش دادند و سدريك كه انگار خواب بوده، فورآ از جا پريد: ها؟؟چيه؟ چطونه؟
دهان بچه ها بازمانده بود. هر كدام قصد داشتند چيري بگويند اما زبانشان در دهان نميچرخيد. سدريك همانند كودكي مظلوم گفت: ما اينجا چيكار ميكنيم؟ مگه تو خوابگاه نبوديم؟؟ من تو رختخوابم خواب بودم.
هانا نفس لرزانش را بيرون داد و دستش را بر روي دهانش گذاشت. نيك و ادوارد، به سرعت و با سستي سدريك را به آنطرف هل داده و تابلوي تالار را بازكردند. ادوارد چنان فريادي زد كه باعث شد هانا و سامانتا و هيپزيبا كه پشت همه ايستاده بودند نيز، به تبعيت از او جيغ بكشند....
تالار كاملآ تميز و بي هيچ آشفتگي، به حالت اوليه خود بازگشته بود و اريكا در حالي كه لباس خود را عوض كرده بود و همچنان از موهايش آب ميچكيد، بر روي كاناپه نشسته بود و با كيف هانا وَر ميرفت. بچه ها حيرت زده و يكي يكي داخل شدند و هانا بلافاصله از ديدن كيف خود جيغ بنفشي كشيد و پشت لودو كه دنيس را ميكشيد، پنهان شد و ناله كنان گفت: كيف من...با من چيكار دارد؟
اريكا سرش را با حالتي كودكانه به سمت بچه ها چرخاند. ورونيكا زمزمه كنان گفت: تالار را تميز كردي؟ آفرين. -و در ادامه با حالتي التماس آميز گفت- با كوين چيكار كردي؟
نيك صبر نكرد و به سرعت به سمت خوابگاه رفت...در هنوز قفل بود.
-: سدريك...سدريك كليد.
-: كدوم كليد؟
-: سدريك جان مادرت كليد.
بغض گلوي نيك را گرفته بود و همچنان ميگفت "كليد".هلگا نيك را كنار زد و گفت: كليد ميخوايم چيكار؟
چوبدستيش را در آورد و به سمت در گرفت...اما قبل از اينكه ورد را بگويد كيفي محكم به پشتش خورد. اريكا از جا بلند شده بود و به سمت او شلنگ بر ميداشت.
در همين هنگام بود كه پروفسور اسپروات وارد شد و گفت: ســـــلام به همگي.
بچه ها خشك شدند...اريكا از حركت باز ايستاد و اسپروات با مهرباني تمام در كنار آنها ايستاد و در همين بين ضربه اي آرام به پشت اريكا زد و گفت: چطوري دخترم؟
اسپروات طوري در برابر زخم هاي فجيح و صورت كبود اريكا نشان ميداد كه انگار اصلآ آنها را نميبيند...اما به محض اينكه دنيس را ديد، جيغي كوتاه كشيد و گفت: يا ريش مرلين...چي شده دنيس؟؟؟
لودو زجه زنان گفت: پرو...پروفسور، كوين....
اسپروات وسط حرف او پريده و گفت: فعلآ فراموشش كن...دنيس فورآ برو پيش مادام پامفري...و تو هيپزيبا، اومدم بگم كه پروفسور فليت ويك باهات كار خيلي مهمي دارد...فعلآ خداحافظ.

........................................................................................
بچه ها فقط يادتون باشه كه اونها هيچي به معلمها و يا مدير نميگن.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آبان 1385 14:57
نمایش جزئیات
آفلاین
صداي جيغي بنفش تالار عمومي هافلپاف را در بر گرفت...!
همه ي اعضا به سرعت به سمت خوابگاه می رن ... و با اریکا رو می بینن که واستاده و در حال جیغ کشیدنه و دنیس روبه روش در حالی که دستاش رو گوششه داره فریاد می زنه ... همه متعجب به سمت اون دو تا می رن ...
- آره آره! ما هم قبلا تو تیمارستان از این بازیا می کردیم ... می خواستیم ببینیم کی بلند تر داد می زنه ( و شروع می کنه به داد زدن ! )
کسی به حرفای کوین اهمیت نمی ده ... بچه ها به سمت اریکا و دنیس می رن و متوجه می شن که اریکا گوش های دنیس رو محکم گرفته و می خواد اونا رو از جا بکنه ... دنیس هم دستا شو رو گوشاش نگه داشته ...
ورونیکا: سدریک زود باش یه کاری بکن ...
سدریک: آخه چه کار کنم ؟!
ورونیکا در حالی که سعی می کنه دنیس رو آروم کنه دست های دنیس رو از رو گوشاش بر می داره و سدریک با تمام وجود سعی می کنه اریکا رو از دنیس دور کنه ... صدای اریکا به طور ناگهانی قطع میشه و خیلی آروم گوش های دنیس رو ول می کنه ... دنیس هم دیگه فریاد نمی کشه و این وسط صدای مسخره ی کوین که هنوز داره فریاد می زنه تو ذوق می زنه ... همه در حالی که نمی دونن چه کار کنن به کوین زل زده ن ...
لودو : من می رم ساکتش کنم ...
ورونیکا و اسپروات سعی دارن دنیس رو آروم کنن و با وجود شرایط موجود اصلا امکان پذیر نبود. ( کوین هنوز داره داد می کشه! ) سدریک و ادوارد هم در حالی که در فاصله ی مناسبی از اریکا ایستاده ن افکار خودشون رو به زبون میارن ...
سدریک: ببین اون حوله تنشه و موهاش هم خیسه و این فقط نشون دهنده ی یک چیزه ...
ادوارد که اصلا نمی تونست تمرکز کنه و به گوش های قرمز دنیس نگاه می کنه می گه : آره ولی امروز که بارون نیومده؟!
سدریک: منظورم اینه که اون توی حموم بوده!
لودو در حالی که کوین رو کشون کشون به سمت اونا میاره ( کوین هنوز داره داد می کشه! ) رو به سدریک می گه :
- خب ... حتما رفته حموم دیگه! این کجاش مشکوکه؟! در ضمن ( به کوین اشاره می کنه ) اینو چه کارش کنم؟! ساکت نمی شه!
بعد از تلاش زیاد لودو و ادوارد برای ساکت کردن کوین سدریک شروع به حرف زدن می کنه :
- خب ما باید یه دلیلی برای این رفتار اریکا پیدا کنیم ... برای این کار همه با هم به حموم عمومی میریم ... و البته! کوین همین جا پیش اریکا می مونه و برای اطمینان در خوابگاه رو هم از بیرون غفل می کنیم!
بچه ها که از حرف های سدریک سر در نمی آوردن خواسته یا نا خواسته به دنبال اون از خوابگاه خارج شدن و پشت سرشون در خوابگاه رو غفل کردن!
در خوابگاه :
کوین: ایول! بعد از مدت ها تنها شدیم! ببینم اریکا تو از چه رنگی خوشت میاد؟!
........
در حموم عمومی هافل پاف:
همه ی بچه ها وارد حموم می شن ... شیشه های حموم رو بخار گرفته و رطوبت هوا نفس کشیدن رو مشکل می کنه ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آبان 1385 13:58
نمایش جزئیات
آفلاین
همانطور كه سدريك صحبت ميكرد، ساير افراد كاملآ مسخ شده به اريكا زل زده بودند و هيچ نميگفتند... بنظر فقط سدريك بود كه اوضاع برايش چندان ناخوشايند نمي نمود.
اريكا با چهره اي پر از زخمهاي خون آلود و خراش هاي عميق، چشمان كبود و غرق در اشك و موهايي خيس در حالي كه حوله نارنجي خود را به تن داشت كنار تخت نشسته بود و سرش را با حركاتي نامفهوم تكان ميداد.
بچه ها با ديدن اين حالات از اريكا نمي دانستند كه چه عكس العملي ميبايست نشان دهند. ورونيكا كه توسط اريكا كنار زده شده بود، در حالي كه از تعجب دستش را روي دهانش گرفته بود و ابروانش در هم بود از او فاصله گرفت. ساير بچه ها نيز عكس العملي مشابه داشتند و با حالتي مشمئز به اريكا نگاه ميكردند. در آن ميان دنيس و سامانتا با دو نحوه ي متفاوت در حال اشك ريختن بودند!
اريكا همچنان به حركات نامفهوم سر خود ادامه ميداد...
- بزاريد من امتحان كنم...
لودو با گفتن اين حرف، به سمت اريكا نزديك شد... انگار اريكا وي را نميديد... لودو بسيار آهسته كنار وي نشست و به او نگاه ميكرد... اريكا همچنان سرش را ديوانه وار حركت ميداد...
- اريكا... اريكا...
لودو با صدايي آهسته قصد آرام كردن وي را داشت.
- اريكا حالت خوبه...؟
ولي انگار اريكا چيزي نميشنيد!
دنيس كه كنترل خود را از دست داده بود به سمت اريكا حركت كرد و قصد داشت در آغوش وي قرار گيرد، ولي هنوز به اريكا نرسيده، اريكا با نخن هاي دست خود چنان به صورت دنيس كوفت كه جاي سه ناخن وي بر صورت دنيس حك شد و دنيس به عقب خيز برداشت. در همين هنگام، لودو نيز از اريكا دور شد.
با اين اتفاقات احساس استيصال و درماندگي در روح و جان بچه هاي سخت كوش هافلپاف دميده شد!

- بهتره يه مدت تنهاش بزاريم، حالش بهتر ميشه. معلوم نيست چه اتفاقي براش افتاده!
- آره، من هم با سدريك موافقم. بريم تو تالار بشينيم.
لودو اين را گفت و دنيس را كه اينك با شدت بيشتري ميگريست در آغوش گرفت و همگي بچه ها به سمت درب خوابگاه به راه افتادند...

در تالار عمومي، هركش كوشه اي نشسته بود... و همگي در فكر فرو رفته بودند. يعني چه اتفاقي براي اريكا افتاده بود؟؟
هيچ صدايي نه در تالار و نه از خوابگاه به گوش نميرسيد...

سدريك با لبانش بازي و به نقطه اي خيره شده بود، لودو به زخم صورت دنيس رسيدگي ميكرد، سامانتا در آغوش ورونيكا كه وي نيز حالي خوشايندتر از او نداشت ميگريست، ادوارد به نظر عصبي ميرسيد! كوين در گوشه اي از تالار سرش را ميان بازو هاي خود گرفته بود! هيپزيبا، ارني، نيك، هانا و سايرين نيز همگي درمانده و ناراحت، هيچ نميگفتند...
ناگهان سدريك آهسته گفت: بچه ها چرا اريكا حوله تنش بود؟!
-
- آخه اين چه اهميتي داره كه چي تنش باشه؟ حتمآ اينم يكي ديگه از اون خول بازيهاشه...!
با گفتن اين حرف از جانب ادوارد، ورونيكا نگاه شماتت باري به وي انداخت و ادامه داد:
- ببينم سدريك تو چي فكر ميكني؟
دنيس اجازه نداد سدريك صحبت كند و گفت:
- مهم نيست سدريك چي فكر ميكنه. مهم اينه كه اريكا داره از دست ميره. من ميخوام برم پيشش.
- دنيس جان آروم باش، صبر كن، اريكا الان حالش خوب نيست، نبايد بري اونجا، ممكنه بهت آسيبي بزنه.
- لودو تو هميشه ميخواي حرف خودت رو بزني، من ميرم اونجا ببينم كي ميخواد به من آسيب بزنه. اريكا... اريكا... نه! نه!
دنيس با گفتن اين جمله در حالي كه اصلآ متوجه رفتار و اعمالش نبود به سمت خوابگاه شلنگ برداشت...

صداي جيغي بنفش تالار عمومي هافلپاف را در بر گرفت...!


*ادامه دارد................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 22 آبان 1385 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره بعد از صبحانه همه يكي يكي از جاهاي خود برخاستند و به سمت كلاس تغيير شكل رفتند . آن روز كلاس آنها با دانش آموزان ريونكلاو بود . باز هم مثل هميشه، پروفسور مك گونگال سر وقت وارد كلاس شد . با ورود او به كلاس همه به نشانه ي احترام از جاهاي خود برخاستند . پروفسور از پشت شيشه هاي عينك خود به دقت بچه ها را از زير نظر گذراند و بر روي صندليش قرار گرفت . بعد با خونسردي پرسيد : خب ... همه حاضر هستن ؟
با طرح اين سوال از جانب پروفسور ، سدريك به نمايندگي از بچه هاي هافلپاف بار ديگر ايستاد و گفت : نه پروفسور . اريكا ... نيومده .
پروفسور با تعجب سر خود را از روي ورقه هاي مقابلش بلند كرد و پرسيد : دوشيزه زادينگ ؟ ولي اون كه هميشه سر كلاس حاضر بود .
در همين موقع ورونيكا فورا به حرف آمد و تند و تند گفت : خب ... پروفسور، مشكلي براش پيش اومده بود ونتونست بياد .
بعد هم نگاهي به بقيه انداخت تا به آنها بفهماند كه ديگر حرفي نزنند .
بالاخره بعد از پايان كلاس هاي صبح ، همه خسته و گرسنه براي صرف ناهار به سمت سرسرا رفتند . همين كه نگاه دنيس به ميز هافلپاف افتاد ، با لحني نااميدانه گفت : بازم اريكا نيومده . توقع داشتم براي ناهار ديگه اومده باشه . بعد هم به آرامي به سمت ميز رفت و پشت آن نشست و با بي ميلي براي خودش غذا كشيد.
نيم ساعت بعد همه ي آنها در راه رفتن به سمت تالار عمومي هافلپاف بودند . ادوارد كه از همه جلوتر بود، با بي حالي تمام ، رمز ورودي را تكرار كرد .بعد هم كنار ايستاد تا ابتدا دخترها وارد شوند . به محض اينكه بچه ها پا در سالن عمومي گذاشتند از شدت تعجب سر جاهاي خود ميخكوب شدند . صداي فريادهاي گوشخراشي كه بيشتر به ناله هاي دردآلود شباهت داشتند ، تمام سالن عمومي را به لرزه در آورده بود . وضع سالن عمومي اسفبار بود . همه جا فوق العاده به هم ريخته بود و كوسن هاي مبلها وحشيانه كف زمين پخش شده بود . صداي فريادها به تدريج فروكش كرد تا آنكه كاملا به ناله هايي كه به سختي قابل شنيدن بود، تبديل شد .
همه هنوز بر سر جاهاي اوليه ي خود ايستاده بودند . در همين موقع ، لودو كه گويي به تازگي از خواب عميقي بيدار شده باشد ، سرش را به شدت تكان داد و به چهره هاي مسخ شده ي بقيه ي دوستانش چشم دوخت و منتظر شد تا عكس العمل آنها را ببيند .
سامانتا با چهره اي كه نگراني در آن كاملا مشهود بود زمزمه وار گفت : يعني ... يعني اين صدا متعلق به اريكاست ؟ من ... من كه باورم نميشه اون بتونه به اين بلندي فرياد بزنه .
همه به سمت خوابگاه به راه افتادند . اما با باز كردن در خوابگاه بار ديگر بر سر جاهاي خود ميخكوب شدند . وضع خوابگاه از تالار عمومي بدتر بود . اما از همه عجيب تر اين بود كه اين آشفتگي فقط به محدوده ي تخت اريكا اختصاص داشت . تمام وسايل او به اطراف پرتاب شده بودند . كاغذهايي كه ريز ريز شده بودند ، متكاهايي كه وحشيانه شكافته شده بودند ، پرهايي كه پخش همه جا شده بود ، لباسهاي نامرتب و كتابها و دفترهايي كه در گوشه و كنار تخت به چشم مي خورد و در نهايت خود اريكا كه با وضعيتي آشفته و موهايي پريشان ، گوشه ي تخت ، روي زمين كز كرده بود وسرش را بر روي زاوان خود گذاشته بود و آرام آرام اشك مي ريخت .
در همين موقع ورونيكا به سرعت به سمت اريكا رفت و مقابل او، دو زانو روي زمين نشست . بعد دستش را پيش برد و سر اريكا را به سمت خود برگرداند . اما ناگهان فرياد بلندي سر داد و گفت : نه ... اين امكان نداره ... چرا ؟ ... آخه چرا ؟
همه ي بچه ها شتابان به سمت او رفتند و با ديدن آنچه كه ورونيكا زودتر از همه ديده بود ، آهي از سر حيرت كشيدند . زخمهاي خون آلود روي صورت اريكا ، خراش هاي عميق ، كبودي دور چشمانش و چشمان غرق در اشكش براي همه ي بچه ها عجيب بود .
در همين موقع سدريك زودتر از بقيه به حرف آمد . همانطور كه نگاه خيره اش بر روي صورت اريكا بود سري تكان داد و گفت : نه ... اينطوري فايده اي نداره . ما بايد بفهميم مشكلش چيه . اگه همينطور پيش بره دفعه ي بعدي خودش رو به كشتن مي ده . ولي ... ولي چطور بفهميم كه دليل اين كارهاش چيه ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 18 آبان 1385 20:35
نمایش جزئیات
آفلاین
داستان جديد

باري دگر آسمان لباس مخملي سياه خود را پوشيد و معلم اين آسمان باري دگر به چنين دفتر سياه و خط خطي ستاره داد.
همه جا تاريك و خالي از هرگونه صدايي بود. همه در خوابي عميق و اسرار آميز فرو رفته بودند. ساعت يك و نيم بعد از نيمه شب شد و صدايي آرام اين سكوت را شكست. صداي به هم خوردن ردايي شنيده ميشد! در باز شد و فردي هراسان خارج شد! از كنار آتش شومينه كه حالا خاموش شده بود گذشت و از تابلوي نسب شده بر روي ديوار تالار خارج شده و وارد سالن شد...صداي گامهايش انعكاس نرمي داشت و خودش هم نمي دانست كه چطور در آن تاريكي راه خود را يافته بود!! بالاخره رسيد. دستش لرزانش را دراز كرد و دستگيره را چرخاند. در با صداي قيژژ بلندي باز شد. بغضش را فرو داد و داخل شد و در را پشت سرش بست. همه جا تاريك بود و هيچ چيز قابل رويت نبود. تنها صداي تنفس هاي خود را مي شنيد كه انگار داشت جان ميداد. جرئت نداشت تكان بخورد و يا حتي چراغي را روشن كند. شايد حدود يك ربع همانجا ايستاد تا اينكه بالاخره كورمال كورمال به سمت كليد رفت و چراغ كم سويي را روشن كرد و همزمان هم موي تنش سيخ شد. هيچ كس و يا هيچ چيز خاصي در آنجا نبود و اين او را بيشتر ميترساند. ترسي در تن و روحش وجود داشت كه قسم ميخورد تا آخر عمر آن را فراموش نكند. قدرت تصميم گيري در او محو شده بود. اراده و كنترل اعصابش دست خودش نبود و بيشتر وقتها در خلسه فرو ميرفت...درست مثل الآن كه خود را در استخر كوچك وسط حمام يافت. سرماي آب او را در بر گرفت؛ اما باز هم نسبت به اين قضايا بي اختيار بود. به روبروي خود خيره گشت. احساس ظلمت و تهي بودن به او دست داد. و دوباره همانند بارها و بارهاي پيش اشكهايش در ميان آب استخر گم شد. احساس ميكرد موهاي دور گردنش، آهسته و به آرامي در حال خفه كردن او هستند...چراغها خاموش و روشن ميشد و دوباره آن صداها به گوش مي رسيد. با هر صدايي كه برميخواست دخترك ناله اي همراه با اشكهاي بي پايانش سر ميداد و احساس فلاكت كاملآ او را در برگرفت. صداها آنقدر تكرار شدند كه بالاخره منجر به تركيدن چراغ شد. حالا ديگر صدا شكايت نميكرد...قهقهه ميزد و ديوارهاي پر از نقش و نگار هاي عجيب و پرمعني ميلرزيد....باز هم ندا...باز هم تصاويري از اشخاص يا چيزهايي كج و معوج و معلول و باز هم ناداني و يا بيچارگي......

.*.*.*.*.*.*.*.*.*

صبح با تمام زيبايي و نشاطش فرا رسيد و بچه ها بار ديگر شروع به جيغ و داد و بالش بازي كردند. هر كس در حال انجام كاري بود. ادوارد و كوين بازي ميكردند؛ دنيس مقاله ديشبش را تمام ميكرد؛ ورونيكا موهايش را شانه ميزد؛ هانا ردايش را ميپوشيد؛ لودو خسته از تمرين كوييديچ ديشب خميازه ميكشيد و سدريك تختش را مرتب ميكرد. بالاخره همه بچه ها آماده شدند تا براي صرف صبحانه به سرسراي بزرگ بروند. همه در حال خوش وبش و صحبت بودند و اينطور نشان ميداد كه هيچ غمي در زندگيشان ندارند. دنيس نگاهي نااميد به تخت خالي اريكا انداخت و در بين بقيه بچه ها از خوابگاه خارج شد. ورونيكا با شور و شوق تمام گفت: ديروز وقتي پروفسور اسپروات به خاطر حرف سرافينا 20 امتياز به هافل اضافه كرد داشتم از خوشحالي غش ميكردم. آخه شما كه قيافه سرافينا رو نديديد كه...
كوين متفكرانه گفت: خب حق داشت...حرف حق زد.
اينبار ديگر كوين محتاتانه به دنيس نگاه نكرد. چون او ديگه خيلي وقت بود كه نسبت به حرف هايي كه در مورد اريكا زده ميشد، واكنشي نشون نميداد.
لودو گفت: مگه چي گفت؟؟؟
سامانتا وحشت زده گفت: يعني تو نشنيدي؟؟؟
ورونيكا قبل از لودو گفت: وقتي آدم سر كلاس گياه شناسي تكاليف اسنيپ رو انجام بده همين ميشه ديگه!
دنيس در حالي كه سعي ميكرد در كيفش را ببنده گفت: و همزمان از پشت پنجره با چند تا از بچه هاي تيم مقابل حرف بزند و بد بيراه بگه؛ اينو يادت رفت ورونيكا.
بچه ها وارد سرسرا شدند و دور ميز خود نشستند. صداي پچ پچ هاي زيادي از ميز ريوان به گوش مي رسيد اما اونها بي توجه بودند. سدريك براي اينكه صداي اونها را نشنود همون سوال قديمي را پرسيد: بچه ها به نظرتون اريكا گشنه نميشود كه هيچوقت صبحونه نمي خورد؟؟ نميدونم چرا سر كلاس ضعف نميكند؟؟؟
اما كسي به او جواب نداد و همه خود را بي تفاوت و جدا نسبت به اعمال و رفتار وحشيانه اريكا نشون ميدادند و تصميم گرفته بودند كه هيچ وقت با او دهن به دهن نشوند و همچنين نگذارند تا اعمال اريكا هافل را تضعيف كند.
...........................................................................

توضيحات: اريكا تحت تاثير يك نيروي اهريمني قرار گرفته كه به او دستورهايي ميده و او اراده اش دست خودش نيست و اون دستورها را انجام ميده. حالا اون دستورها هر چيزي ميتونه باشه.(ديگه اينو بچه ها تو پستاشون بزنن)
بعد از مدتي كه بچه ها ديگه سعي ميكردند براي حفظ نظم و آرامش هافل از گير دادن به اريكا دست بردارند. متوجه اين موضوع ميشن كه اريكا تحت سلطه چيز ديگه اي است و براي كمك كردن به اريكا حسابي تلاش ميكنند.

ارزشي ادامه نديد.

با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/9/10 21:57:02
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 23 مهر 1385 16:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان خواهران هافلی در یک حرکت انتحاری، و شیش تا بالانس غیره، رفتن تو شیکم پسرا، ورونیکا به سمت ادوارد می رفت تا یه کتک ناز نصیبش کنه که ادوارد گفت:
ای خانم کجا کجا؟ دوست ندارم به خدا! من ناظرم..بزنی به کوییرل میگم...
ورونیکا: چه ربطی داشت به آب هویجی که دیروز نوشیدم، من هم ناظرم...باید بزنمت...
ادوارد: نه نه...واستا..من ناظر هافلم...آی...نزن...اوخ....ترکیدم...
ورونیکا افتاده بود به جون ادوارد و همینجوری می زدش، اونم نقاط حساس....
ملت هافل مجذوب دعوای آن دو شدند و دست از نزاع کشیدن و به تماشای مسابقه کتک کاری پرداختند...
در یک حرکت نمایشی، ورونیکا با جفت پا رفت تو شیکم ادوارد و اونو فرستاد تو حمام مختلط...
سپس خودشو پشت سرش رفت تو حمام...
ملت ارزشی هم پشت سر اونا...

دعوا در حمام

نورممد قزوینی رشتی گزارش می کند:
بینندگان عزیز شبکه بوقستان، مسابقه بزن بکوب هافلپافی عریان در حمام مختلط در می بینید...
بله...لودو بگمن یه چک ناز از هانا می خوره...
وای اینجا رو ببینید...
چه می کنه این سوزان، 177،178،179،180 دور چرخوند سدریک رو...و حالا پرتش کرد تو استخر حمام...
وای دست بردار هم نیست...
اوه اوه...چقدر جالبه این کتک خوردن ایماگو....
ورونیکا از پشت، به نشیمن گاه ایماگو لگد میزنه، و این ور از جلو هیپزیبا به نقطه حساس و دردناک...
ایماگو: ای..اوی..واخ...ووخ..واووو اوهو...ولم کنید..ترکیدم...آه...نزن جون ننه ات...
در همین بین دوربین شبکه قطع میشه...
آلبوس دامبل میپره تو حمام و فریاد میزنه:
دست نگه دارید...من آلبوس ابن برایان، از آل دامبل ها، از سوی خدای سفیدی، جهت ارشاد شما آماده ام...
ادوارد: حاجی کم بود، اینم اومد...

دامبل چون درویشی جلو میاد، دستی بر چانه اش می کشد، ادوارد را چند نگاهی می اندازد سپس می گوید: تو مگر پدر نداری؟
ادوارد: نه ندارم
دامبل: مگر مادر نداری؟
ادوارد: نه ندارم...
دامبل: پس چه داری ای موجود شیطانی؟
ادوارد نگاهی موذیانه به دامبل کرد سپس هورایی کشید و پرید بقل دامبل، چند تا بوس به لپ گل گلی دامبل زد و مثل آدمای عاجز گفت:
تو رو دارم..جون من..جون من..تو رو خدا...تو رو خدا...منو مدیر کن...تو رو خدا...
ملت:
ایماگو: رو نیست که، سنگ پای کابله، من این همه مدت گفتم منو ناظر کنید نکردن...تو رو مدیر بکنن..ملت یه کم بخندید ضایع نشن...
ملت:
ادوارد قهقه ای سر داد و گفت:
گویا تو ضایع گشتی برادر اینا طرف منن...
نگاهان سقف حمام ترک می خوره، سپس کنده میشه و چند تن گچ و خاک میریزه تو حمام، بانو.ان هافلی جیغ می کشند، پرنده پر نمیزنه، گوسفند علف نمی خوره، ناگهان از میان آن گچ ها، کرام و کوییرل، می افتن تو کف حموم درست جلوی دامبل...
کرام: دامبل، تو اینجایی، مگه اینجا خانه های هاگزمیده...اشتب اومدیم...تاپیک اون انجمنه دیگه ست...
ملت:
کرام هم متعجب به ملت عریان هافلی در حمام نیگاه می کند و میگوید: واو، چشمام آلبالو گیلاس میچینه یا واقعیه..تو چی میگه کوییرل....؟هان؟
کوییرل هم نگاه کرد و گفت:
من میگم توهمه...
و راشون رو به همراه دامبل کشیدن و رفتن از حمام بیرون...

ادامه دارد.


پست شما بر اساس بسته شدن شناسه نقد نمیشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینگو ایماگو در 1385/7/23 16:49:02
ویرایش شده توسط اینگو ایماگو در 1385/7/23 17:10:37
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1385/7/26 0:51:04
بی ایمان است آن کس که وقتی جاده تاریک می شود سخن از وداع پیش بکشد.


بادا که در برابر سنگ ارخ

[b][color=000099]آنا?
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟