هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۵:۲۷ دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۵

مالدبر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۴ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵
از همونجا که بقیه میایُن
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 319
آفلاین
ابرکسس و رودولف در گوشی صحبت میکنند.
رودولف:
ـ چطور؟
ابر:
ـ واقعا موندم!
رودولف صدایش را صاف میکند و جلو میرود و فریاد میزند:
ــ بچه ها ابرکسس احتیاج به کمک داره!
ولدی که رو کاناپه ای نشسته و شکمش را مالش میدهد داد میزند:
ـ هوی رودولف از جونت سیر شدی؟ خیال کردی اینجا گریفه مایم بِچِه مثبتاشیم؟
بلا که روی کتابش خم شده است، اهم اهمی میکند.
ولدی:
ـ درد و اهم اهم! بابا حوصلمون سررفت!
رودولف:
ـ ولی من تا مشکل آبرکسس رو حل نکنم راحت نمیشینم!
ولدی:
ـ درد! بچه ها مثلا شما مرگخوار منین! حوصله ام سررفته! چیکار کنم؟
همه خمیازه میکشند.
ولدی:
ـ دهن غارتون رِه بِبَندِن! من اینجا علاف نیستم!
مرگخواران دوباره خمیازه میکشند.
ولدی:
ـ اه اه! چه بیبخار!
بلیز:
ـ آآآآآآآآآآآآآاااارباب حالی دارینها!
ولدی عصبانی و قرمز میشود و داد میزند:
ـ اصلا این چه وضعشه؟ میرم ریون پیش بادراد! از اون یاد بیگیرین ریونیه مرگخوار به این خوبی! من رفتم!
و بلند میشود و میرود.
ناگهان همه ی ملت اسلی پای ردای ولدی میریزند.
رودولف: نرو جون داداش! نه!
بلا: آآآآ نرو!
بلیز: نه نه ن هِ هِ هاوووووووووووووووو!
مالدبر: من چیکاره ام! نه نرو جان من! نرو! جون بابات!
ولدی شروع به شکنجه ی مالدبر میکند و میگوید:
ـ خفه مرتیکه خودم بابامو کشتم!
مارکوس: جون ننت!
ولدی کمی فکر میکند و میگوید:
ـ منکه اصن ننه مو ندیدم! من رفتم ریون!
آنگه ولدی میرود و ردایش پشت سرش تکان تکان میخورد...
ادامه دارد...


I Was Runinig lose


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۴:۴۹ دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۵

رودولف لسترنجس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۴ سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۴۰ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۸۷
از یک مکان مخوف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 349
آفلاین
چندروز بعد....
ملت اسلی در تالار اسلی نشسته اند ومشغول کارهای بسیارمهمی همچون هدف کروشیو قرار دادن اهداف متحرک در حیاط ویا گوش دادن به فرامین لرد بزرگ از طریق موبایل بروبچس هستندوهرهر میخندند!!!
-(صدای عادل فردوسی پور) حالا آقای لرد چرا شما بجای داور آمدید؟
ملت درحال غش وریسه رفتن هستند که جویکمی سنگین میشود...یعنی جوسنگین نمیشود بلکه سایه متعالی یک عزیزی روی سرملت درحال خنده می افتند:
سایه:
ملت درحال خنده:
درمدتی که لرد با بیل دور تالار بدنبال ملت میکند گل گوشتخوار ومانتی درحال خواندن یک قصه مخصوص گروه سنی الف بنام شنل قرمزی هستند:
-شنل قرمزی داشت درجنگل راه میرفت...ناگهان گرگی روبروی او سبزشد...شنل قرمزی بازوکایش رابیرون کشید وگرگ رابه یک مقدار زیادی گوشت چرخ کرده مبدل کرد...روی زمین راخون فراگرفته بود!!!
مردمانی که دوروبر این کودکان کتابخوان جمع شده اند ازشدت علاقه به کتاب وکتاب خوانی درجا سکته میکنند!!!
رودولف و ابرکسس درحال صحبتهای مشکوکانه درگوشی هستند وبه هیچ بنی بشری اعتنا نمیکنند وبشدت دارند حرف میزنند وهمین آرام بودن آنها بلیزرامشکوک میکند:
-شرط میبندم میخواهند کاری کنند
-نون توچقدر باهوشی!!!
-
-بریم ببینیم چیکار میکنند!!!
عزیزان فوضول به طرف رودولف وابرکسس میروند،رودولف از روی نقشه مشغول توضیح دادن مسائلی به ابرکسس است:
-...فهمیدی؟از راهروی سمت چپ باید برویم...
-اهم...
-ای وای بلا
- بلا چیه؟منم بلیز!!!
- منو میترسونی؟!
(لازم به ذکراست که اینقدر ما اینجا نوشتیم بلیز ورودولف مشغول دعوا شدند دیگر همگان میدانند ونیازی برای تکرار مجدد نیست پس ما اینجا نمینویسیم که بلیز ورودولف مشغول دعوا شدند چون شما که فهیم هستید میفهمید که بلیز ورودولف مشغول دعوا شدند )
لرد جامعه بیخیال ملت درحال خنده میشوند واینبار بابیل دنبال بلیز ورودولف میکنند:
-دیونم کردید همش دعوا میکنید!!!
-لردی!!!
بلاتریکس در گوشه ای مشغول مطالعات هستند وحوصله مبارکشان ازاین همه سروصداسرمیروند...طی این حادثه عده ای بی جنبه کشته میشوند:
بلا:
مردمان:
رودولف:



رودولف وابرکسس درچه مورد بحث میکردند؟ادامه بدهید...


بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۰:۱۹ دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۵

ابركسس مالفويold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۵ سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۵:۵۷ شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۵
از پيش سمانه جون...!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 66
آفلاین
ايگور:اين ابركسس خيلي خودشيرينو ارزشيه همش مي خواد بگه كه من از همتون بهترم و ......خلاصه من نمي فهمم اين مالفوي فكر كرده كيه؟

لرد ولدي:ايگور آخه توكه نمي دوني اين ابركسس چه زندگيه سختي رو پشت سر گذاشته.......

ملت:

ايگور:من اينارو ميدونم ولي....!

ولدي:تو از كجا ميدوني...؟

بلا كه مي خواست موضوع رو عوض كنه بلكه بتونه ايگورو نجات بده گفت:به نظر من بهتره يه فرصتي بهش بديم ببينيم چي كار ميكنه....

در همان لحظه ابركسس وارد اتاق مي شه...
لرد مي كشه و درگوش رودولف مي گه هواي اين بچه ي تازه واردو بگيريد مامان جونش اونو به من سپرده.....



ادامه دارد....


------------------------------------------------------
ببخشيد كه اينقدر كم بود.....


ویرایش شده توسط ابرکسس مالفوی در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۲۷ ۱۰:۲۸:۲۲

[size=large][color=00


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۲۰:۳۹ شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3113
آفلاین
-ببین ابرکسس،بچه های تالار خیلی حساس هستند.سعی کن زیاد خودتو خوب جلوه ندی.اینو به خاطر خودت میگم.چون ممکن هست اتفاق بدی برات بیفته.
-یعنی چی لرد؟یعنی شما از دست من ناراحت هستید؟من اینقدر برای تمیزی تالار تلاش کردم حالا شما ... .
لرد لبخندی زد و به چهره غمگین ابرکسس نگاهی کرد.او بغض کرده بود و خیره به پنجره شده بود.

ایگور چشمانش را از سوراخ در کنار کشید و شروع به تعریف داستان برای بچه های تالار کرد.
-یعنی واقعا مادر ابرکسس مریض هست و به همین دلیل ابرکسس را به لرد سپرده؟
-اینجور که من داستان را شنیدم.بچه ها چطوره باهاش مهربانتر حرف بزنیم و رفتار کنیم.
-آخه خیلی ارزشی هست.من که نمیتونم تحملش کنم.
-درسته بلا،ولی خودت رو بذار جای اون.خیلی دردناک سرگذشتش.من بعدا با لرد حرف میزنم و ته قضیه را ازش میپرسم.

30 دقیقه بعد در تالار
-------------------------------
-بچه ها!ترم جدید هاگوارتز داره شروع میشه.من با لرد قرار گذاشتم حسابی درس بخوانم.
-
ایگور با پاشنه ی پا روی پای بلا میذاره و رو به بقیه با قیافه خشمگین نگاه میکنه.
-دستت درد نکنه ابرکسس که به فکر تالار هستی.ما هم مثل تو در همین تلاش هستیم.
-خب من برم از الان شروع کنم به درس خواندند.

-ای بابا!بلا،من کلی با تو حرف زدم.آخه چرا اینقدر این بچه رو اذیت میکنی؟من الان میرم با لرد حرف بزنم.

تق تق تق تق
دومب دومب پوووت
-بیا تو.سرم رفت.مگه سر آوردی؟
-سلام لرد خان!
-
-این ابرکسس ... !!!!


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱ پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۵

جاگسن اون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۳۹ چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۳۸ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۸
از سوسک می ترسم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 303
آفلاین
ایگور : ساکت ساکت . یه صداهایی میاد.
جاگسن : زودباش بگو چی میگن.
ایگور : یه ذره تحمل کنی بهت میگم.
جاگسن : سریع بگو که کار دارم.
رودولف : خوب بگو چی کار داری؟
جاگسن : زشته . اگه بگم ممکنه بلاک شم.
جاگسن عین رودولف دندانهایش را نشان می دهد با این تفاوت که خونین است.
ایگور : به زبان ماری حرف می زنند.
ملت شگفت زده شده هستند.
بلیز : این چه زود زبان ماری یاد گرفته . نیامده تو سایت داره زبان ماری حرف می زنه. پ
آرمینتا : راست میگی بلیز . شیطونه میگه بزنم لهت کنم .
در همین لحظه در صدای جیری می کند و ولدی و ابرکسس از اتاق خارج می شوند.
ولدی : شما پشت در چی کار می کنین؟
ملت :
رودولف که هنوز نفهمیده بود ولدی و ابرکسس از در خارج شدند : میگم که بعد از مدرسه بگیریمش بزنیمش.
در همین لحظه چشمانش در چشمان ولدی می افتد.
رودی : منظوری نداشتم هااا.
ولدی : که می خواین دوست من رو بزنین . الان یه حالی بهتون میدم که تا عمر دارین فراموش نکنین.
---
-ابرکسس ابرکسس . بلند شو صبح شده.
ابرکسس چشمانش را به هم می مالد و از خواب به شدت ناز از خواب می پرد.
ابرکسس : چی شده ولدی کجاست . من کجام . تو کجای . آنها کجایند...
مالدبر تو دلش : مثل اینکه خواب ناجوری دیده .
مالدبر : زودباش . الان سال جدید تحصیلیه و پروفسور کوییرل سخنرانی داره . تو هم که سال اولی هستی . زود باش بلند شو که خیلی کار داریم.
مالدبر یه چشمک به ابرکسس می زنه تا ابرکسس حالش رو ببره.(مالدبر و ابرکسس هم اتاقی لان)

جاگسن جان عزیزم ... اونوقت احیانا فکر نکردی نفر بعدی چطوری باید پستتو ادامه بده؟
عزیز من هر چند که این پستها دارای سوژه ای بودن و از قضا سوژه هم بسیار ارزشی بود اما این روش عوض کردن موضوع داستان یا به عبارتی کسی رو از مرکز توجه انداختن شهید کردن سوژه نیست.
شما الان کاملا همون یه ذره سوژه رو شهید کردید و در عوض سوژه جدیدی در پستتان دیده نمیشود که بشه روش کار کرد.( البته سوای عیب و ایراد های دیگر) یکی از چیزهایی که هر نویسنده باید بهش توجه کنه اینه که راهی بزاره تا نفر بعدی بتونه پستشو ادامه بده. الان بر فرض من باید از کجا پست شما رو ادامه بدم؟


این پست در نظر گرفته نمیشود. لطفا از پست ابرکسس ادامه بدید.


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۲۳ ۲۱:۵۹:۳۲

من یه شبح و�


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۴:۴۷ پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۵

ابركسس مالفويold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۵ سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۵:۵۷ شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۵
از پيش سمانه جون...!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 66
آفلاین
ايگور:بليز تو حالت خوبه؟!؟

بليز:ابركسس گفت كه اون و لرد با هم رفيق بودن؟!!
ايگور: خب آره....چطور مگه؟
ناگهان ايگور دليل نگرانيه بليزو فهميد

ايگور:يعني تو فكر مي كني ممكنه لرد براي اون ارزشيه تازه وارد بيشتر از ما ارزش قائل بشه؟

ايگور كه بيشتر بنظر مي رسيد با خودش حرف ميزند گفت:نه امكانش نيست هرچي باشه ما اينهمه تو گروه زحمت كشيديم اون يه تازه وارده و........

بليز:آره منم فكر مي كنم ممكنه ابركسس از رفاقتش با لرد سوء استفاده كنه

ايگور:من فكر مي كنم نبايد بزاريم اين ارزشيه.......جاي مارو بگيره

بليز:

ايگور همه ي بچه هاي اسلي رو دور خودش جمع كرد و گفت : ملت غيور اسلي ما هم اكنون در خطر بزرگي قرار داريم....

آرامينتا:خطر!

ايگور:بله خطر و اون خطر .....

ناگهان صدايي از آنسوي تالار به گوش رسيد
ابركسس:خب گردگيري تالار تموم شد
ورفت تا اين مژده رو به لرد بده كه خودش به تنهايي كل تالارو تميز كرده....

بليز كه خون جلو چشماشو گرفته بود آستيناشو بالا زد و رفت تا ابركسس رو خفه كنه كه ملت اسلي اونو گرفتن و نذاشتن ابركسسو تيكه تيكه كنه

بليز فرياد زد:اين همون خطره

بلا:عجب خودشيرينه ها ما 16 ماه قبلم كه لرد مجبورمون كرد تالارو تميز كنيم هم خودمون نكرديم از جناي خونگي كمك گرفتيم حالا اين خودش كل تالارو تميز كرده تا خودشو پيش لرد عزيز كنه

ملت اسلي:ما نمي ذاريم

ايگور:پس همه با هم بر عليه اون مالفوي ارزشي متحد مي شيم...

همه ي ملت اسلي به طرف دفتر لرد به راه افتادند

رودولف:خداييش خوب كف تالارو برق انداخته ها بببين من عكس خودمو مي تونم توش بببينم....!

بلا: تو چي گفتي؟

رودولف:ا...گفتم كه لرد سياه به سلامت باد

بلا:

ايگور:خب همينجا وايسين.....اول من ميرم ببينم اوضاع اون تو چه خبره و به در دفتر اشاره كرد و كم كم به در دفتر نزديك شد

ايگور يك چشمش را بست و با چشم ديگرش از سوراخ كليد داخل اتاق را نگاه كرد ......

صدا هاي مشكوكي از اتاق مي آمد.....
ايگور گوشش را تيز كرد تا بهتر بشنود .....

ادامه دارد....


[size=large][color=00


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۷:۱۸ دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۵

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3113
آفلاین
ولدومورت ابتدا به قورباغه و بعد به حالت اصلی خود بازگشت.او عصبانی از این همه ماجرا که بر سرش آمده بود رو به ابرکسس کرد و با فریاد گفت:
-آخه مالفوی،من به تو چی بگم؟اگر به همون شکل میموندم اینقدر بهت کرشیو میزنم تا از زنگی کردن پشیمان شوی.
-مگه من و تو دوست قدیمی نبودیم؟
-ساکت شو،جادوگر بدبخت.من اگر با تو دوست بودم که دیگه بهم لرد نمیگفتند.
-لرد عزیز،من میگم فعلا که شما حالتون خوب شده.بهتر نیست روی این مبل بشینیم و به فکر یک کار باشیم تا از این بلامعطلی در بیاییم؟
ایگور جوابی نشنوید ولی بلافاصله همه ساکت شدند و به فکر فرو رفتند.

در چهره ابرکسس مظلومیت خاصی نهفته شده بود.اگر کسی از ماجرا خبر نداشت فکر میکرد که او به ولدومورت دسته ای گل داده است و ولدومورت اینقدر عصبانی شده است.

ابرکسس نگاهی به دور و اطرافش انداخت.گوشه ی تالار تار عنکبوتی بزرگ فرا گرفته بود و در گوشه ی دیگر آن علام اسلیترین نقش بسته بود.در ورودی تالار با انواع چیز های خوردنی نقاشی شده بود و به نظر میرسید همه از این وضع ناراحت هستند.

بعد از 10 دقیقه سکوت وحشتناکی که حکمفرما بود بالاخره صدایی به گوش رسید.

-بچه ها،بیایید تالار رو تمیز کنیم.به زودی مدارس هم باز میشه و نمیتونیم در چنین وضعی درس بخوانیم و مثل دوره پیش آخر میشویم.
-موافقم ایگور؛من هم در همین فکر بودم.آخر از تمیز کاری 16 ماه میگذرد و معلومه تو این تالار مریش میشویم.
-ابرکسس مگه تو 16 ماه پیش بودی؟
-این تاریخ رو تو کتاب تاریخچه تالار خوندم.
تمام بچه های اسلیترین با تعجب به طرف گوشه ای میروند تا با پارچه دیوار آن را تمیز کرده و گرد گیری کنند.


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵ پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۸۵

ابركسس مالفويold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۵ سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۵:۵۷ شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۵
از پيش سمانه جون...!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 66
آفلاین
ابركسس:من...

ولدي:تو....!

ملت:

ولدي:تو ابركسس نيستي؟

ابركسس:چرا هستم منظور؟

ولدي:آه رفيق قديمي من...! (فيلم هندي شد!)

ملت:

ولدي:كجا بودي تا الآن؟

ابركسس:يه جاي خوب.... تازه عضو شدم...

ولدي:خب داشتم مي گفتم....كي اين جادو رو انجام داده؟

ابركسس:گفتم كه من بودم (آلزايمرم گرفته اين ولدي...)

ولدي: چون تازه واردي ايندفه رو بهت فرست ميدم...

آني موني: توروز روشن پارتي بازي مي كنه

ولدي:آني يا ساكت مي شي يا مجبورت ميكنم كف كل تالارو ليس بزني..

آني موني:

ولدي:حالام براي اينكه نگيد لرد ولدمورت براي دوستاش پارتي بازي مي كنه به ابركسس ده ثانيه فرصت ميدم ضد طلسم اين جادوي لعنتي رو بگي وگرنه.....

ابركسس با دست پاچگي چوبشو در مياره و وردي رو زير لب زمزمه ميكنه

ناگهان انگار انفجاري در تالار رخ مي ده.....همگي به ولدي نگاه مي كنن كه ببينن چه بلايي سرش اومده...

بلا:واي ارباب جونم

ولدي تبديل شده بود به يه........

ادامه دارد....


[size=large][color=00


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۳:۲۴ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۵

مالدبر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۴ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵
از همونجا که بقیه میایُن
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 319
آفلاین
ارباب با مرد وارد در حال گذشتن از حفره است.
ارباب در فکر خود:
_ خوب... با چی میخون منو سورپریز کنن؟ یه دست کت شلوار؟ مرگخوار جدید؟ نه... یه دست قلم پر خوبه... واستا ازین پسره بپرسم.
رو به پسره میکند و میگوید:
_ هوی مالدبر هدیه م چیه؟
پسر جواب میدهد:
_ شما باس سورپریز شین ارباب!
ارباب وارد تالار میشود و ناگهان نور سبزی می آید.
ولدی بعد از ده دقیقه به هوش می اید و بلا را میبیند که آینه ای کنارش گرفته است.
ولدی عصبانی داد میزند:
_ چی؟ آیینه؟ اینهمه منو علاف کردین برای آیینه؟ حال که چی؟ آیینه به چه دردم میخوره! منو بگو خیال کردم میخواین بهم سشوار هدیه بدین!
بلا: ارباب حالا یه لحظه نگاه کن توی ایینه!
ولدی آینه را از دست بلا میگیرد و خودش را توی ان نگاه میکند.
ناگهن دهنش پر از کف میشود.
ولدی: اااین مممنم؟
بلا: آره ارباب!
ولدی: من که موی سیاه نداشتم! به به چشمای قهوه ایمو نگاه کن! عجب دماغ قشنگی دارم... واستا بینم شما چجوری اینکارو کردین؟
بلیز جلو میرود و میگوید:
_ ارباب یه جادوی پیچیده ست که...
ولدی قرمز میشود و فریاد میزند:
_ شما چطور جرئت کردین برای منکه اربابتون باشم جادوی پیچیده به کار ببرین! جادوی پیچیده کار منه نه شما!
مرگخواران:
ولدی در تالار را به هم میکوبد و بیرون میرود.
در بین راه:
_ ای بابا مرگخوار آدم رو دست ادم بلند میشه... این دیگه چه دنیایه...
ناگهان از جلوی دو دختر گریفی رد میشود که به او زل زده اند.
ولدی داد میزند:
_ هوی من لرد سیاهم ها! نمیترسین!یکی از دخترها: چقدر تو خوشتیپی!
نور سبزی صحنه را پر میکند...
ولدی: آخه اینم شد لرد سیاه بازی؟ من زمانی برای خودم صلابت داشتم! ولدی بودم برای خودم! اینم وضعشه؟ اصلا واستا... ایگونو!
هنوز هم خوشتیپ مانده.
ولدی تا یک ساعت همینطور ورد روی خود امتحان میکند ولی نمیشود.
ولدی با عصبانیت به تالار بر میگردد:
_ کی این جادو رو کرده؟
یکی از مرگخواران جلو می آید...


I Was Runinig lose


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۸:۲۵ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۵

old ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۴ شنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۸:۵۶ سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۵
از 127.0.0.1
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 82
آفلاین
ملت قهرمان اسلی به همراه لرد ولدمورت به سمت تالار اسلی در حرکتند

ارباب : در ضمن من عادت دارم توی هر جشن چند تا هدیه هم تحویل بگریم . وگرنه با افراد خاطی برخورد خواهد شد

دقایقی بعد دم در تالار اسلی

ملت بعد از چند ثانیه مشورت به ارباب اطلاع میدن که باید چند دقیقه ای دنبال نخود سیاه بگرده تا این ها تالار رو آماده کنن


در جستجوی نخود

دقایقی بعد لرد در حال جستو در هاگوارتز بود که به دم در آشپزخونه ها میرسه

لرد: حتما اینجا پر از نخوده برم شاید چند تا سیاهش رو پیدا کردم

ارباب به ارامی در آشپزخانه رو باز میکنه ( با یه قلقلک و ...) و به سرعت وارد آشپزخانه میشه

تعداد زیادی جن خونگی در حال پخت و پز هستن و دو فرد ارزشی با نام مستعار بلا و بلیز مشغول نظارت روی کار ها

بلا با دیدن ارباب شروع بع جیغ زدن و میکنه و در حالی که داره چند تا جن خونگی رو طلسم میکنه به جیغ داد میگه ارباب برو بیرون تو باید سپرایز بشی زود برو بیرن

ارباب: بعدا به خدمتت میرسم

و به شکل کاملا ارزشی از تالار خارج میشه. همینطور که داشت قدم زنون به سمت تالار اسلی برمیگشت در بین راه گروهی از بچه جقله های گیریفی که داشتن از سر کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه برمیگشتن به ارباب برمیخورن

بروبچ همه با هم: ولی کچل ولدی کچل ولدی کچل

ارباب یه دست به سر کچل خودش میکشه و با ناراحتی چوب دستیش رو در میاره و نور سبزی فضای صحنه رو پر میکنه

دقایقی بعد ارباب میرسه دم در تالار و میبینه که یه نفر واساده دم در ارباب رو راهنمایی کنه تو تالار تا جشن شروع بشه

ارباب:

ادامه دارد....








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.