جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  30 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  185 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  304 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  289 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  363 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: دوشنبه 25 دی 1385 19:27
نمایش جزئیات
آفلاین
و اینک پرسی ویزلی با تمام قوا برای نابودی سفید و سفیدیان می تازد ! باشد تا برای همه عبرتی جاودان گردد

معرفی :

پرسی ویزلی ، فرزند آرتور ، 24 ساله ، منشی وزیر سحر و جادو که سعی دارد برای یاری به لرد و مرگخواران وفادار او به جرگه مرگخواران بپیوندد .

معرفی کامل :

نام: پرسی ویزلی
سن : 24
قد : 176
ظاهر : قد بلند ، موهای کوتاه سیاه ، چشمان قهوه ای تیره
چوب جادو : 12 اینچ چوب زبان گنجشک به همراه یک تار موی دم تک شاخ
محل زندگی : وزارت سحر و جادو
شغل : منشی وزیر سحر و جادو
گروه در مدرسه جادوگری : گریفندور
توضیحات :
پرسی سومین فرزند خانواده ویزلی است ، او در حال حاضر 24 سال سن دارد . آرتور ویزلی پدر اوست که در وزارت سحر و جادو کار میکند که پرسی را بعد از به اتمام رسیدن تحصیل او در مدرسه جادوگری علوم و فنون هاگوارتز او را به سمت وزارت خانه سوق داد . پرسی در زمان وزارت کورنلیوس فاج روی کار آمد و به عنوان منشی و دستیار وزیر کار خود را در وزارت خانه آغاز کرد و در حال حاضر ( زمان وزارت روفوس اسکریمجیور ) هم به عنوان منشی وزیر جدید فعالیت میکند .
از خصوصیات ظاهری او میتوان به موهای کوتاه و فرق باز کرده سیاه و چشمان قهوه ای او اشاره کرد .
پرسی ویزلی پسره جوان و شیک پوشی است که رفتار رسمی ای را در خانه ، مدرسه و وزارت دنبال میکند و در نظر دارد خود را بیش از آنچه است بالاتر نشان دهد ، و تنها چیزی که در زندگی به آن عشق میورزد مقام بالاتر و همنشین شدن با بزرگان جادوگریست و میتوان گفت که یکی از علل هایی که او رامجذوب هاگوارتز کرده بود داشتن نشان ارشدی و دستور دادن به دانش آموزان بوده است
این رفتار غیر قابل کنترل او باعث شد که منزل خود که واقع در بارو است را ترک کرده و در یکی از دفاتر وزارتخانه ساکن شود .
همچنین رفتار ناشایست او با اطرافیان باعث شده که هیچ دوستی نداشته باشد ؛ تنها دوست زندگی او دختری به نام پنه لوپه کلیر واتر بوده که در مدرسه جادوگری با او همکلاس بوده است .


لینک پست در هالی ویزارد : کروشیو


همگان آواز خنده سر دادند و گفتند پرسی ویزلی توانایی پیوستن به سیاهی را ندارد ، او درخواست خود را ارائه میدهد ولی تائید نخواهد شد ، چون توانایی تحمل سیاهی را ندارد ؛ ولی این پست باشد تا آنان عظمت سیاهی را به وضوح حس کنند و دریابند فقط سیاهی وجود دارد و کسانی که از پیوستن و توان ماندن در آن عاجزند !!!


" باشد تا همگی افتخار حضور در ارتش سیاهی را کسب کنند "

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1385/10/25 19:28:39
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1385/10/25 19:30:38
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1385/10/25 19:34:12
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: شنبه 16 دی 1385 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب طرز پذيرش مرگخواران تغيير كرد!

از اين به بعد به فرمان لرد سياه!
نخستين معيار تعيين خادمين به تاريكي، سابقه ي آنها خواهد بود كه مهمترين ملاك به حساب ميايد!
پس از آن فردي كه قصد خدمت به لرد سياه را دارد بايد در هالي ويزارد و يا جادوگر تيوي پستي در مورد سياهي بزند تا شايستگي و مهارت خويش را به نمايش بگذارد!

سپس در اينجا پستي بايد بزند و ضمن معرفي خود لينك پست رو هم بايد براي بررسي بگذارد!

تاييد افراد هم حد اكثر در مدت يك هفته صورت خواهد گرفت!
در پناه تاريكي باشيد!

آرامينتا ملي فلوا
معاون ارتش تاريكي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/10/27 21:00:34
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: پنجشنبه 14 دی 1385 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
در آن سوی شیشه،جز مهی سرد و غلیظ،چیزی جز گورستانی مرده وخاموش چیزی نبود...دیر رسیده بود.
بخار نفس هایش بر تن سرد شیشه می نشست.با دستش بخار را پاک کرد و صدای ناله شیشه به سختی بلند شد.
آه کشید و رویش از پنجره و پوچی پشت آن برگرداند.نگاهی به غبارهایی که کنار پنجره جمع شده بود انداخت،خیلی دیر رسیده بود.
ولدمورت* رفته بود!به ساعت جیبی نقره اش نگاهی انداخت،ساعتی با پنج عقربه مجزا با اندازه های مختلف و بیست و چهار عدد روی آن و نمادهایی ناشناخته در حاشیه آن.عقربه دوم و سوم آن ساعت 1:23 را نشان میداد و عقربه سوم روی علامت شمال و عقربه چهارم و پنجم روی نماد شفق قطبی قرار داشتند.
دوباره به بیرون نگاه کرد،ولدمورت تا چند لحظه دیگر از دروازه عبور میکرد.از پل بیفروست** عبور میکرد و وارد چیتاگاتزه*** میشد.او در خطر بود.ممکن بود ارواح کار خطرناکی انجام دهند.
دوباره به ساعت نگاه کرد.عقربه پنجم از روی شفق قطبی اندکی جابه جا شده بود.اما امکان نداشت.شفق ها بین سی دقیقه تا دو ساعت انجام میشد،حتی باز کردن دروازه بیشتر از سی دقیقه وقت میبرد،اما تنها چهار دقیقه از شروع شفق گذشته بود.
ممکن بود آنها خبر دار شده باشند و به سرعت شفق را به پایان رسانده بودند.
شاید محاسبات دچار مشکل شده بود و یا شاید بد تر از همه آنها،دروازه ها از قبل باز شده بودند...
بلند شد و به سمت در رفت،نگاهی به خانه انداخت و سپس از در بیرون رفت...خود را به شمال می رساند.
با قدم های بلند و سریع بین سنگهای خاموش و فاقد حیات حرکت می کرد.در کمتر از پنج دقیقه لیتل هنگلتون را پشت سر گذاشته بود و وارد بیشه شده بود.
صدای خش خشی به صدا در آمد.چوبدستی خود را به سرعت بیرون آورد و به سمت صدا گرفت.هوا به سری گراییده بود.
و او منبع صدا را دید; یک دیوانه ساز متوسط بود- یک پیام رسان.
چوب را پایین آورد و به دیوانه ساز نگاه کرد.از لرزش خفیف دنباله ردایش معلوم بود که ترسیده.دیوانه به سرعت از هم گسست و پبام درونش آشکار شد...خطر در شمال!

------------------------------------------------------------------------------
* مطمئنا سالازار اسلیترین که جد ولدمورت هست بهش لرد نمیگه
**Bifrost یا Asbru پل رنگین کمان،پل خدایان و راه ورود آسگارد به زمین(در اسطوره های نروژی)
***دنیایی در نیروی اهریمنی اش،فاقد افراد بزرگسال با ارواحی که خورنده روح بزرگسالان هستند.

امیدوارم کوتاه و کامل باشه.

تاييد شد اما بايد فعال باشي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1385/10/15 13:30:39
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/10/15 21:16:56
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: پنجشنبه 14 دی 1385 19:45
نمایش جزئیات
آفلاین
در یک دره ی زیبا، با درختان کاج سر کشیده، علفزارهای زیبا، و آسمانی بی ابر و هوایی خوش، یک زن با دختر و دختر خوانده اش در یک کلبه ی چوبی زندگی میکرد.
شوهر زن ملوانی دلیر بود که در جنگ جهانی اول، نه نه ببخشید انقلاب کبیر فرانسه... نه...جنگهای امپراطوری روم... آقا بالاخره توی یک جنگ با کشتی مرده بود.
همسر اول مرد، مرده بود و مرد با یک زن دیگر ازدواج کرده بود و از هرکدام همسرش، یک دختر داشت.
دختر اول، بسیار زیبا بود، باموهای طلایی، چشمانی رنگین، مژگانی بلند و لبانی خوش ساخت. (از دادن اطلاعات دیگر معذوریم)
دخترک، صبح که پا میشد، ابتدا سعی میکرد مادر و خواهر خوانده اش را بیدار کند، اما هیچوقت آنها صبح زود بیدار نمیشدند.
دخترک اول با شانه ی زمرّدین اش که پدرش به او داده بود، موهایش را شانه میکرد، سپس مشغول کار میشد.
از چاه آب می آورد، گاوها را میدوشید، اسبها را تیمار میکرد، برای خواهر و مادر خوانده اش صبحانه آماده میکرد تا اینکه بیدار میشدند، صبحانه حاضر باشد.
زن و دخترش بسیار بداخلاق بودند و علاوه براینکه دست به سیاه و سفید نمیزدند، رفتار بدی با دخترک قصه ی ما داشتند.
دختر تمام روز را کار میکرد و وقتی برایش نمیماند تا حوصله اش سر برود، اما خواهر خوانده اش همیشه زیر یک درخت چُنار(!) مشغول خمیازه کشیدن و دید زدن چهره ی کریه المنظرش در آینه ی طلایی اش بود.
روزی دخترک قصه ی ما، فارغ بال آواز میخواند و نخ میریسید.
ناگهان بادی وزید و گلوله ی پنبه ی او را با خود برد.
دخترک از سرزنش مادر خوانده اش ترسید و دنبال گلوله پنبه راه افتاد و نتوانست آنرا بگیرد و گلوله در چاه افتاد.
دخترک که از مادر خوانده اش بسیار میترسید، کمی دودل شد و بالاخره طناب سطل را گرفت و داخل چاه رفت.
دختر ذاتاً نترس بود، اما از تاریکیِ خفقان آور درون چاه میترسید.
کمی بعد که چشمش به تاریکی عادت کرد، یک تنور سوزان را دید که در حال فریاد کشیدن است.
سمت تنور رفت و پرسید: چ...چی شده؟
تنور داد و فریاد کنان گفت: آخ... آآآآآاخ... نونام سوخت! نونام رو دریار!
دختر گشت و گشت و سیخی برای برداشتن نانها ندید و چون خیلی دل رحم بود، با دستانش نانها را درآورد و کنار تنور گذاشت.
تنور پرسید: دستات سوخت؟
دخترک دستان سوخته اش را پنهان کرد و گفت:
ـ نه... کاری نشده!
تنور گفت: حالا که کمکم کردی، از سمت چپ نرو که خطرناکه، از سمت راست به راهت ادامه بده.
دخترک از تنور مهربان خداحافظی کرد و از سمت راست به راهش ادامه داد.
بعد ازینکه دختر رفت، تنور بشکنی زد و گفت: طعمه ی جدید برای لرد سیاه!
دخترک قصه ی ما، رفت و رفت تا اینکه به یک گروه درخت رسید که در حال داد و بیداد بودند.
دخترک پرسید:
ـ چرا داد میزنین؟
یکی از درختان پاسخ داد:
ـ میوه هامون به بار نشسته... رسیدن... داریم از زور تحمل اونا میمیریم! کمکمون میکنی؟
دخترک که خیلی دل رحم بود، در مدت زمانی طولانی و با سختی های بسیار، بالاخره همه ی میوه های درختان را کند.
وقتی کارش تمام شد، پیرترین درخت به او گفت:
ـ دخترم، تو دختر دلرحمی هستی و به ما کمک کردی، برای همین ما تو را راهنمایی میکنیم... از سمت چپ...
یکی از درختان جوان با شاخه هایش جلوی دهان درخت پیر را گرفت و گفت:
ـ دِ باز این پیری قات زد... از سمت راست برو دختر جون...
پیرمرد شاخه ی درخت جوان را از دستش کند و گفت:
ـ من نمیذار...
درخت جوان دوباره جلوی رهان او را گرفت و گفت:
ـ دِ پیری، همین امروز فردا گاشاپاک میزنه میبرت، میخوای هنوزم ملت رو اغفال کنی؟
دختر خداحافظی کرد و به سمت راست رفت.
نیمه های شب بود که یک کلبه ی سیاه و چوبین و بدقواره از دور دید.
امیدوار به آن نزدیک شد و خود را پشت سنگی پنهان کرد.
سه مرد با ردای سیاه که نقش مار روی آن نقش بسته بود، جلوی یک منقل نشسته بودند و یکی از آنها با یک بادبزن، روی زغالها را باد می زد و دیگری سیخهایی که روی آن بود، زیر و رو میکرد.
یک زن نیز با ردای سیاه چندی آنسو تر در حال پوست کندن پیاز بود و چندنفر آدم، که همان لباسهای را پوشیده بودند، به نظاره ایستاده بودند.
ناگهان یک مرد، که ردایی از همه سیاهتر داشت، از خانه بیرون آمد.
دختر متوجه شد علامت مار او، طلایی است.
مرد رو به یکی از مردان کرد و پرسید: چی شد، لوسیوس؟
مرد پاسخ داد: آماده میشه. بادراد آتیش رو زیادتر کن.
مردی که مقوا را تکان میداد، شروع به بادزدن با سرعتی بیشتر کرد.
دختر خواست جلو برود، اما ناگهان گذرا نگاهش به چشم ارباب آنها افتاد و از قرمزی آنها ترسید. بنابراین همانجا پشت سنگ ماند و شب همانجا خوابید.
صبح زود، دخترک با سروصدای آن آدمها بیدار شد.
همگی یک کلنگ بر سر دوش و یک کیسه بر دست داشتند و در حالی که دور میشدند، اواز میخواندند:
ـ ما همگی معدنچی ایم
مارا رو خیلی دوست داریم
هرکی بگه از ما نیست
هیفده هیژده نوزده بیست
دومبولی اینجا نیست
وزیری اینجا نیست
ما ههممون مرگخواریم
ولدی رو دوست میداریم
حیف یک پیرزنه هستش که
هی میگه بدین اجارهِ ی چاه من به
دخترک دور شدن انها را نظارت کرد و چون برای مادرش دلش تنگ شده بود، کمی گریست.
به سمت خانه رفت و روی در را نگاه کرد.
یک مار خشک شده روی ان میخ شده و روی آن نوشته شده بود: خانه ی ریدلها، شعبه ی چاه
سپس چون مطمئن بود کسی خانه نیست، داخل خانه شد.
وضعیت آنها بسیار بد بود، همه جا به هم ریخته، کثیف و نامرتب.
دخترک که تمیزی را دوست داشت و از کار کردن خوشش می آمد، شروع به تمیز کردن آنجا کرد.
لباسها را مرتب کرد، ظروف را شست ، همه جا را گردگیری و کف زمین را دستمال کشید.
در آخر هم از زور خستگی، روی یکی از تختها خوابش برد.
نیمه های شب بود که از خواب پرید و متوجه شد که آنها بازگشته و جلوی در درحال صحبت کردن با هم هستند.
صدای ارباب آنها را شنید که میگفت:
ـ خوب، خوب، اول ماهه، و فکر نکنم که جاسم تنور و ممد درخت برای ما شکاری فرستاده باشند، و گاشاپاک هم امروز میاد... نوبت کی بود خونه رو تمیز کنه؟
ـ بلا!
ـ سیریش بود!
ـ خودتون ارباب!
ناگهان صدای چیزی آمد و سکوت بر همه جا افکنده شد.
دخترک صدای ارباب را از بیرون میشنید:
ـ خانم گاشاپاک، حالتون خوبه؟
ـ بله... بله...
ناگهان در باز شد و دختر زیر چشمی نگاه کرد.
یک زن چاق با لباسهای گرانقیمت که او تابحال ندیده بود، جلوی در ایستاده بود.
خواس خودش را به او نشان دهد که ناگهان یکی از کسانی که ردای سیاه داشت، جلوی دید آن زن را به او گرفت.
ارباب آنها وارد شد و گفت:
ـ خانم، همونطور که میبینید همه چیز سر جاشه و ما هرروز و شب شکر گذار شما هستم که گذاشتین ما بعد از سقوط اینجا زندگی کنیم...
زن چاق رو به او کرد و گفت:
ـ چرب زبونی بسه، تام. من باید به جاهای دیگه ی چاه سر بزنم.
و بدون خداحافظی بیرون رفت.
همه نفس راحتی کشیدند و وارد خانه شدند.
ارباب آنها که دخترک فهمیده بود اسم او تام است، رویش را به سمت او گرفت و گفت:
ـ ممد درخت و جاسم تنور خوب آدمی فرستادن... بلیز؟
ـ بله ارباب؟
ـ پاداششون فراموش نشه.
ـ یادم نمیره ارباب.
دخترک خواست بلند شود که تام نقابش را برداشت.
دخترک از زور ترس، سر جایِ خود ماند و تکان نخورد.
تام گفت:
ـ بله... بله... حالا باهاش چیکار کنیم؟
ـ بکشیمش!
ـ سلاخی!
یکی از زنان جلوی تام ایستاد و گفت:
ـ نمیذارم بهش آسیبی برسونین، ارباب.
تام گفت: هه! جرئتت زیاد شده بلا! از سر راهم برو کنار. من دلم نمیاد اون رو ول کنم!
ـ حداقل...
ـ برو کنار بلا!
آن زن کنار نرفت و مصمم ایستاد.
تام قرمز شد و یک چیزی شبیه سیخ شومینه از رداییش بیرون آورد و به سرعت برق به سمت دخترک گرفت و چیزی را به زبان آورد، اما آن زن تام را به سمت دیگر اتاق پرت کرد و طلسم به سمت دیگری رفت.
یکی از میان انها فریاد زد:
ـ فرار کن!
دخترک با آخرین سرعتی که میتوانست، پا به فرار گذاشت و دیگر به پشت سرش نگاهی نکرد.
خواهرش پرسید:
ـ یعنی...
ـ آره! من فرار کردم. یک پیرمرد با ریش دراز من رو نجات داد و به من این طلاها رو داد، بعدشم این ماه رو روی پیشونی من گذاشت!
خواهر دخترک داشت از حسادت میمرد.
روزی گذار خواهر دخترک به چاه افتاد.
با خود گفت:
ـ مگه من چیچیم ازین دختره کمتره؟ منم میرم!
و طناب را گرفت داخل چاه رفت.
او نیز مانند خواهرش، به اشتباه به سمت چپ رفت.
به خانه نگاهی انداخت.
کثیف کثیف بود.
خواهر دخترک با خود گفت: پس کو اون پیرمرد مهربون؟ حتما من رو گول زده...
دخترک روی یکی از تختها خوابید تا صبح برگردد.
ناگهان با صدای مهیبی از خواب بیدار شد.
همه در حال فرار بودند و خانه در حال سوختن بود.
ناگهان تیری رو پیشانی او افتاد.
خواهر دخترک مرد.
خوب معاون جونا و ارباب جونم، قصه ی ما به سر رسید دامبل مرد و به خونش نرسید!
چی بگم دیگه؟ دو دفعه تایید شدم، هنوز مرگخوار نشدم!

واقعا اين قصه سر دراز دارد!
ببين...در حال حاضر ملاك من براي قبول كردنت اصلا پستت نيست!
من مي خوام ازت فعاليت خوب ببينم...فعاليت خوب و مفيد!

تايييد نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/10/15 21:12:57
I Was Runinig lose
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: جمعه 8 دی 1385 10:35
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام..
من که هم فعالیت کردم هم درخواست دادم..
لطفا بیایید و پست قبلی مرا ( شماره 138 ) را نقد فرمایید..

به وقتش نقد کامل میشه . شما هم فعلا درخواست مجدد نده و وقتت رو برای فعالیت توی بخش های دیگه یایفای نقش بگذار من فعالیت های شما رو زیر نظر دارم . چند هفته ی دیگه مجدد در خواست بده و سعی کن سطح پست هات رو توی این چند هفته بالاتر ببری ( منظورم در تمام رول نه فقط پست عوضیت)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1385/10/8 12:16:10
پاتر , رولینگ خزیده کردت !!
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: پنجشنبه 7 دی 1385 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
جاگسن اون:

از اين كه از داستان دارن شان استفاده كردي خوشم نيمد!! يه بار ديگه پست بزن. ولي يه پست كاملا هري پاتري!
در ضمن سوژه هاي بهتري مي توني استفاده كني. حتما لازم نيست سوژت اين باشه كه چطور به لرد سياه پيوستي. يادت باشه گفته بوديم مي تونه سوژتون آزاد هم باشه!!


تئودور نات:

پستت نسبت به قبل بهتر بود. اما باز هم غلط املايي داشتي
ولي از نوشتت خوشم اومد!
در نتيجه تاييد ميشي!!

اما هم بايد فعاليتت رو زياد كني و هم سطح پستهات رو بالاتر ببري.

موفق باشيد!
آرامينتا ملي فلوا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: شنبه 2 دی 1385 02:36
نمایش جزئیات
آفلاین
تئودور با سرعت زيادي در حال دويدن بود. قلبش به شدت ميزد .به انتهاي کوچه رسيده بود ديگر راه فراري وجود نداشت او به دام افتاده بود.
صداي قدمهايي از پشتش شنيد.سريع برگشت و چوبدستيش را در دستش فشرد.دونفر از پشت ديوار ظاهر شدند.دو مرد بودند يكي از مردها گفت:پسر جون تلاش بي فايدست تو راه فراري نداري. زود باش اون ورقه رو بده من وگرنه مجبور ميشيم از راههاي ديگه اي وارد شيم.
تئودور با صداي لرزاني گفت:هرگز اين ورقه رو بهتون نميدم. حاظرم باهاتون بجنگم ولي اين رو بهتون ندم.
مرد ديگري خنديد و گفت:تو ميخواي با ما بجنگي واي چقدر جالب مارو مي خواهي بكشي؟
تئودور چوبش را با حالتي سريع تكان داد و طلسمي را بكار برد.يكي از مردها طلسم را متوقف كرد اما ديگر نخنديد.او چوبش را بالا برد و طلسمي را بكار برد.نور زرد رنگي از چوبش بيرون امد تئودور بسرعت بطرفي خود را انداخت و طلسم به او اصابت نكرد.او چوبش را با سرعت حركت داد و طلسمي را بر زبان خواند .طلسم مستقيم به مرد اصابت كرد و او را نقش بر زمين كرد.مرد ديگر با سرعت چوبش را حركت داد طلسم به تئدور اصابت كرد واو را نقش بر زمين كرد. او ديگر راه فراري نداشت ديگر نميتوانست به لرد سياه كمك كند اينجا پايان كار بود.
مرد بطرف او امد او درست جلويش ايستاده بود و چوبش را بطرف او گرفته بود.او با صدايي بسيار جدي گفت:خب پسر جون اون رو بده به من و اگر ندی يكمي زجرت بدم شايد حالت سر جاش بياد.
تئودور هم ترسيده بود هم نميخواست اين فرست را از دست بدهد او ميخواست وفاداريش را به لرد نشان دهد اما او ديگر راه فراري نداشت.زهنش به دنبال راه فراري ميگشت.اين آخرين راه بود .او بايد آپارت ميكرد او راه ديگري نداشت .او تا به حال اين كار را نكرده بود اما ميدانست چطوري اين كار را ميكنند.او ذهنش را بر روي در جلوي خانه ريدل متمركز كرد و خواست كه به آنجا برود ناگهان صداي مرد بلند شد او طلسمي را ميگفت. اما ديگر دير شده بود تئودور درد شديدي را احساس كرد. چشمانش را بست احساس خفگي ميكرد ناگهان سرماي هوا را احساس كرد.او موفق شده بود.نفس راحتی کشید.بلند شد و به اطرافش نگاه کرد.در مقابل او دری بزرگ قرار داشت.در کنار در دو مجسمه بزرگ قرار داشت.تئودور بطرف در رفت اما ناگهان مجسمه ها جلوی او را گرفتند.
صدایی وحشتناک از درون مجسمه گفت:با کی کار داری
تئودور:با لرد سیاه
مجسمه ها باصدای وحشتناکی کنار رفتند و در باز شد در پشت در زنی بلند قامت ایستاده بود تئودور او را میشناخت او معاون لرد سیاه آرمینتا ملی فلور بود
او جلو امد و گفت:واسه چی اینجا اومدی
تئودور گفت:با لرد سیاه کار دارم مسئله مهمی هست باید زود به لرد اطلاع بدم
امینتا گفت:مهم نکنه میخواهی بهش بگی دوست دارم
تئودور که خشمگین شده بود گفت:خیلی مهمه باور کن
ارمینتا گفت:خب به من بگو تا من به لرد بگم
تئودور گفت:نه مسئله سریه نمیتونم به کسی بگم
ارمینتا که کمی ناراحت به نظر میرسید گفت:باشه پس دنبالم بیا
ارمینتا حرکت کرد و تئودور هم دنبال او میرفت از جلوی چندین در رد شدند و بلاخره رسیدند.
ارمینتا در زد و صدایی گفت: بیا تو
ارمینیتا در را باز کرد و داخل اتاق شد تئودور هم همراه او وارد اتاق شد اتاق همانند سری قبل بود و فقط صندلی لرد دیگر به طرف اتش نبود.
ارمینتا شروع به صحبت کرد:لرد این اومده میگه خبر مهمی داره
لرد با همان صدای سرد گفت:خبرت درباره چی هست
تئودور با صدایی لرزان گفت:درباره محفل ققنوس
لرد صورتش را طرف ارمینتا کرد و گفت:برو بیرون
لرد گفت :خب تئودور چه خبری داری
تئودور که در پوست خود نمیگنجیدگفت:اطلاعاتی در مورد اعضا و محل و راز دارشون و رمزشون
لرد ناگهان تعجب کرد و با نهایت تعجب پرسید:چطور این اطلا عات رو گیر اوردی
تئودور گفت:من داشتم تو جیابونی راه میرفتم که چند تا از محفلی ها رو دیدم اونا رو تعقیب کردم و حرفاشون رو شنیدم اونا جلوی دربی ایستادندو کاغذی را از جیبشون در اوردند و روی اون رو خوندند من فهمیدم این رمزشون هست و اون را بوسیله طلسم پیش خوان از دستشون گرفتم و فرار کردم اونا دنبال من اومدن....
لرد با نهایت خوشحالی گفت:افرین تئودور تو مستحق پاداش حستی اون کاغذ رو بده به من
تئودور دستش را در جیبش فرو برد و کاغذ را در اورد و به دست لرد داد لرد کاغذ را گرفت و ان را خواند قیافه اش بی نهایت خوشحال به نظر میرسید و بعد از خواندن نامه گفت :افرین اطلاعات خوبی بود تا پسر با شهامتی هستی خوبه اصلا به پدرت شبیه نیستی
تئودور تعظیم کرد و گفت:لرد تنها یک خواهش داشتم میشود من را به عنوان یک مرگخوار بپزیرید
لرد ولدمورت گفت:.....
خواهش میکنم قبولم کنید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تئودور نات در 1385/10/2 23:37:27
ویرایش شده توسط تئودور نات در 1385/10/2 23:45:22
گزیده ای از برداشتهایم...
جوانا کاتلین رولینگ،بعد از نوشتن کتاب هری پاتر و ?
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: پنجشنبه 23 آذر 1385 18:18
نمایش جزئیات
آفلاین
یا رحمان
.... و لرد سياه گفت دوباره تلاش كن!
یعنی لرد من را مورد عنایت قرار نداده بود . یعنی من را دیگر در گروهش قبول نمی کرد. یا...
لرد گفت : باید خودت رو نشان دهی تا دوباره به مرگخوارانم دعوتت کنم.
گفتم : حتما حتما . لرد سیاه به سلامت باشد.
از ساختمان(مقر مرگخواران ) خارج شدم و به سمت هاگوارتز روانه شدم.
یعنی چگونه می توانستم شایستگیهایم را ثابت کنم ...
ذهنم سخت درگیر این مسئله شده بود .
بالاخره توانستم راه خوبی را پیدا کنم . بله می توانستم با قهرمانی تیم کوییدیچ اسلیتیرین در مسابقات شایستگیهایم را ثابت کنم. بله این یکی از راهها بود. می توانم در چند نبرد به لرد کمک کنم و شاید لرد بهم نگاهی بیندازد و دوباره من را به عنوان مرگخوار قبول کند.
بالاخره به دم در هاگوارتز رسیدم . به دم در تالار اسلی رفتم . رمز را که مار آبی بود را گفتم و به خوابگاهم وارد شدم. در سمت چپ تختم جای تخت بلیز بود که هنوز به خوابگاه نیامده بود . تخت سمت راستی هم تخت رابستن بود که او هم هنوز به اتاقمان نیامده بود . حتی در تالار هم نبودن. خوب از آنجایی که سه هفته بود در کوچه می خوابیدم احساس خوبی داشتم که به خانه(هاگوارتز) برگشته ام . هاگوارتز برای من مثل خانه می ماند . سریع خودم را روی تخت انداختم و به کارهایی که فردا می خواستم بکنم فکر کردم .
هنوز خوابم نبرده بود که فکر بهتری برای اثبات توان و قدرت و وفاداریم به لرد سیاه به ذهنم رسید. تصمیم گرفتم که فردا پیش لرد بروم و هر کاری که اون میگه رو انجام دهم و اگه در امتحان قبول شدم دوباره به گروه مرگخواران بپیوندم.
بعد از مدتی که به نظرم خیلی طولانی آمد خوابم برد .
زیییییینگ...
ساعت جادوییم دوباره داشت زنگ می زد. خاموشش کردم و از تخت خوابم بلند شدم و سپس تختم را مرتب کردم و به سرعت به سمت مغازه الیوندار حرکت کردم . در بیشتر شبها لرد و بقیه مرگخوارها در مقرشان می ماندن و در روزها به هاگوارتز می آمدند.
به مغازه الیوندار رسیدم.
آقای الیوندار چوبی را در دستانم گذاشت و احساس خوبی به من دست داد. حس می کردم که دنیا را گرفته ام و به تمام دنیا حکمرانی می کنم . همان چوب را انتخاب کردم و خودم را غیب کردم و دم در همان ساختمان کهنه ای که دیشب به آنجا آمده بودم ظاهر شدم . در زدم و در به سرعت باز شد . از پشت در بلاتریکس را دیدم. بلاتریکس ولدمورت را صدا زد و ولدمورت از پله ها پایین آمد.
گفت : چی شده .چرا دوباره به اینجا اومدی؟
گفتم : اگه میشه از من به امتحان قدرتی چیزی بگیرین . اگه قبول شدم تو مرگخوارها بیایم.
لرد سیاه گفت : باشه . ولی اگر قبول نشدی دیگه به اینجا نیا.
گفتم : قول میدهم.
امتحان این بود که باید با یک سگ سه سر می جنگیدم و آن را شکست می دادم.
از آنجایی که من یک شبح واره بودم می توانستم غیر از جادو از قدرت شبح واره ایم کمک بگیرم و آن سگ سه سر را شکست دهم. دیدم که بیست نفر از مرگخوارها سگ سه سر را با زنجیر آوردند و مرا در استادیومی گذاشتند و بعد از آزاد کردن سگ در زمین ورزشگاه به سکوها رفتند تا نبرد مرا تماشا کنند.
خوب نبردم با سگ شروع شد . ابتدا یه ورد پیشرفته روی سگ اجرا کردم ولی عملی نشد . سگ چنگالش را بالا برد و می خواست ضربه را به من بزند که یه جاخالی بسیار سریع و زیبا دادم .
دهان همه مرگخوارها از سرعت عمل بالای من باز مانده بود
سعی کردم که سگ را خسته کنم . در سی دقیقه توانستم سگ را با جاخالیهایم خسته کنم و سگ دیگر ضربه های دقیقی نمی زد.
توانستم وردی را اجرا کنم که خیلی پیشرفته بود و تا به حال نتوانسته بودم آن را اجرا کنم ولی این بار شانس با من یار بود . ورد هر وقت جانوری خسته باشد آن را می تواند حدود یک سال به خواب ببرد. سگ به زمین افتاد و خیلی شاد شدم . تا به حال اینقدر خوشحال نشده بودم . پیش لرد سیاه رفتم.
گفتم : آیا مورد قبول شما واقع شدم؟
ولدمورت:....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جاگسن اون در 1385/9/23 21:05:54
من یه شبح و�
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: چهارشنبه 22 آذر 1385 16:27
نمایش جزئیات
آفلاین
خب اين هم نقد پستها:

تئودور نات:
خب در مورد اين كه زحمت كشيدي شكي نيست اما،

غلط تايپي زياد داشتي كه نشون ميده اصلا دقت نكردي. داستان رو خيلي با شتاب پيش بردي و بعضي جاها هم بيش از حد كش دادي.
از علامتگذاري هم استفاده نكردي كه خيلي جاها باعث ميشد فرد مجبور بشه چند بار بخونه جمله ها رو.
و در آخر هم اينكه شخصيت دراكو خيلي غير واقعي بود.

فعلا تاييد نميشي!


ارني مك ميلان:
زود اومدي درخواست دادي! بعد از اينكه تاييد نمي شيد يكمي فعاليت كنين بعد دوباره درخواست بدين.
در نتيجه فعلا تاييد نمي شي!


جاگسن اون:
.... و لرد سياه گفت دوباره تلاش كن!
نوشتت رو با شتابزدگي زدي...خوب نبود! و در ضمن سوژش هم جالب نيست..
تاييد نميشه!

موفق باشيد!
آرامينتا ملي فلوا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آذر 1385 20:22
نمایش جزئیات
آفلاین
من کامپیوترم سه هفته خراب شده بود و برای همین نتونستم تو گروه مرگخوارها فعالیت کنم . حالا می بینم که از مرگخواری برکنار شدم . خوب دوباره می خواهم درخواست دهم تا در قویترین گروه و زشت ترین گروه سایت عضو شوم.(مطمئن باشید که فعالیت می کنم )
___________________________
یا حق
روز سرد دیگری بود . مانند روزهای قبل در همان کوچه نمناکی به سر می بردم که شبهای قبل در آنجا بودم . در نبردی که با 7 نفر از اعضای محفل(سارا اونز و هدویگ و...) داشتم به شدت زخمی شده بودم و این شب بیستمین شبی بود که از شدت جراحت در اینجا به سر می بردم. آنها فکر می کردند که مرا کشته اند ولی نه . من نمرده ام و هنوز زنده ام . با قدرتهای درونی خودم توانستم که زنده بمانم. بله با قدرتهای شبح واره ایم(برای اطلاعات بیشتر به پروفایل من به قسمت توضیحات اضافه مراجعه شود) توانستم که زخمهایم را تا حدی ترمیم کنم. احتمالا تا فردا تمام نیرویم برگردد. بلند می شوم تا به دنبال غذا بگردم.آن محفلیها حتی چوب جادوییم را از من گرفتند. سه هفته است که دارم دزدی می کنم . از دیوار خانه بالا می روم . سر یخچال ساکنین آنجا می روم و غذایم را به این صورت تهیه می کنم. خوب فکر کنم امروز باید به دژ مرگ بروم و در آنجا بخوابم و در اسرع وقت به لرد سیاه بگویم که چرا انقدر دیر آمده ام. چرا انقدر دیر آمده ام. چرا اینقدر دیر آمده ام...
این جمله که کاملا به صورت اتفاقی در ذهنم نقش بست مرا به این وادار کرد که جملات مرتب و منظمی برای صحبت با لرد سیاه سر هم کنم.
خوب توانستم چندین کاغذ و خودکار ز خانه های کناری کش بروم و بتوانم جمله هایم را مرتب کنم . روی اولین کاغذ به این صورت نوشتم:
لرد سیاه به سلامت باشد. من مدتی بود که زخمی شده بودم و در کوچه ای در نزدیکی پایگاه محفلیان...
____
نه خوب نشد . باید دوباره بنویسم.
بالاخره توانستم جمله های خوبی سر هم کنم و بعد از حفظ آنها به سمت مقرمان که در 1 کیلومتری لندن بود را افتادم.
خیلی نگرانم . نکنه که لرد سیاه به خاطر کم کاری مرا از مرگخواری برکنار کرده باشد. نکنه که...
به خودم امید دادم و با سرعت بیشتری حرکت کردم . بالاخره به سرعتی رسیدم که توانستم غیب شوم. در ذهنم فکرهای خیلی عجیبی شکل می گیرد که تا به حال به هیچ کدام از آنها فکر نکرده ام. بالا خره به مقرمان می رسم . وقتی می خواهم وارد آن شوم که در باز نمی شود و مرتب کلمه گند را تکرار می کند.
فهمیدم چی شده بله لرد سیاه مرا از مرگخواری برکنار کرده و برای همین در کلمه گند را تکرار می کرد.
در همین لحظه یکی از مرگخوارها از داخل اتاق بیرون می آید و ورد آواداکداور را به زبان می آورد ولی من می توانم به موقع جا خالی دهم و سپس به سمت وی حمله کردم . معلوم بود که در آن تاریکی مرا نمی شناسد . نقابش را کشیدم و صورت بلیز جلوی چشمانم پدیدار شد.
بلیز با چهره شگفت زده گفت : تا به حال کجا بودی جاگسن؟
جواب دادم : حالا برویم تو برایتان تعریف می کنم .
صدای لرد سیاه به گوشم رسید : بلیز کی بود ؟
بلیز گفت : جاگسن بود . جاگسن اون برگشته .
ولدومورت از پله ها پایین آمد و با قیافه ای خشمگین گفت : تا به حال کجا بودی .
داستانم را تا به امروز برایش تعریف کردم و آخرین کلماتم اینها بود :
لطفا دوباره من را مرگخوار کنید . همانطور که گفتم سه هفته است که زخمی هستم و به محض اینکه خوب شدم پیش شما آمده ام.
ولدومورت گفت:...(می گذارم به عهده شما)
______________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من یه شبح و�