شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
مرلین و دامبلدور ریش در یش شدند و مرلین همچنان در حال گریه کردن است.در آن سمت نیز لدی در حالی که با دستانش به خاراندن سر خود اقدام می ورزد سخت نادم و پشیمان در گوشه ای , مظلوم کز کرده است.خانم دامبلدو به سمت دامب دامب بر می گردد و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود نجوا کنان می گوید: -خداحافظ آلبی عزیزم! و دوان دوان به سوی در خروجی اتاق می رود.اتاق دارای نور کمی بود.در سه سوی اتاق , سه تخت دونفره به چشم میخورد و این بدان معنا بود که به غیر از افراد حاضر و آلبوس, یک نفر دیگر در آینده به آنها اضافه خواهد شد.پرده ها و ملحفه های کشیده شده بر روی رختخوابها همگی کهنه و کثیف بودند.وضعیت اسقباری بر آنجا حاکم بود. بی دلیل نبود که ولدمورت قصد داشت مرلین را به هورکراکس تبدیل کند زیرا این گونه که پیش می رفت دیگر کسی از آنها جان سالم بدر نمی برد مگر بلادی بارون.از زمان پرتاب شدن دامبلدور از طبقه n ام , هیچ کس سراغی از وی نگرفته بود.همه او را به مانند انسانی ضعیف از زندگی خود حذف کرده بودند.در این هنگام, بلادی بارون وارد اتاق شد و درست از میان مرلین و آلبوس رد شد.مرلین فریاد زد: -هوی کوری!!!!مگه نمیبینی من اینجا افتادم! و دومرتبه عینهو یه هیپوگریف شروع به گریه کرد.(اصلا هیپوگریف گریه بلده؟)بلادی با فریاد مرلین رویش را از پنجر برگرداند ودر حالی که تازه متوجه حضور یک فرد تازه وارد در اتاق شده بود گفت: -به به!یه عضو جدید!اااا!اینکه دامبی خودمونه؟!اینجا چی کار میکنه!
راهروي پونزده، اتاق دوازده، گرد و خاك شديد و كور كننده
خانم دامبلدور در خوابگاه دوازده رو باز ميكنه و چرخ دامبلدرو رو هول ميده توي اتاق. وسط اتاق يه چيزي مثه گردباد در حال چرخيدن و گرد و خاك شديدي به پا كرده. خانم دامبلدور با عصبانيت و يه كمي هم تعجب: هوي چتونه، دارين چيكار ميكنين؟ گرد و خاك به همون سرعتي كه به وجود اومده بود، ناپديد ميشه و چهرههاي خاك آلود دو نفر اون وسط نمايان ميشه. خانم دامبلدور: چشمم روشن، مرلين از تو يكي انتظار نداشتم!!! حالا اون ولدي ابله رو بگي يه چيزي، تو ديگه چرا كه اندازه تمام جد و آباد من كفن پوسوندهاي؟ مرلين نادم و سربهزير و با چهرهاي اشك آلود مياد سمت دامبلدور كه مثه مه و ماتها روي چرخ نشسته و ناگهان بغض شونصد سالش ميتركه و خودش رو ميندازه تو بقل دامبلدور: كجا بودي دامبي من؟ داشتم از تنهايي دق ميكردم! اين ولدي زبون نفهمم كه الان شوزمه سال و پوزمه روزه گير داده ميخواد منو به هوركراكس تبديل كنه. بابا تو يه چيزي بهش بگو!!! خانم دامبلدور كه حالا اونم اشك تو چشماش حلقه زده و دلش به حال مرلين بدبخت ريش ريش شده دست ميزاره رو شونه مرلين (توجه: اين خانم دامبلدور دختر خواهر، مادر، برادر، پسر، مادربزرگ، عموي، پدر، پدربزرگ،... مرلين ميشه! نتيجه: اين دوتا به هم محرمن، نگين بيناموسيه) و به مرلين اشاره ميكنه كه بلند بشه. مرلين ميايسته و خانم دامبلدور آروم و طوري كه ولدي نفهمه در گوش مرلين ميگه: مرلينم، خوشكلم، عزيزم و ... اين دامبلدور از n طبقه با مخ خورده زمين، حالا تو داري واسه كي درد دل ميكني؟ اون الان هيچي نميفهمه!!! مرلين كه دوباره داغش تازه شده بود خودش رو پرت ميكنه تو بقل داملدور و حالا گريه كن كي نكن. ولدي كه ذهن خوان فوقالعادهاي هستش، حرفاي خانم دامبلدور رو شنيده و مثه فنر از جا در ميره و شروع ميكنه وسط خوابگاه دوازده حركات موزون انجام دادن و اين شعر رو با فرياد خوندن: فيتيله، مخه دامبي تعطيله فيتيله، مخه دامبي تعطيله خانم دامبلدور كه ديگه خونش به جوش اومده بود عربده كشان و كفش به دست بالاسر ولدي ظاهر ميشه و دوتا كفش آبدار نثار ولدي كچل ميكنه و ميگه: ببند دهنتو، اين دامبي حكم پدرت رو داره، اون واسه رسيدن تو به اينجا كلي خون دل خورد، حالا داري بالا پايين ميپري كه دامبي مخش تعطيله؟ حيف نون، كه دادن تو خوردي!!! چهره ولدي ييهو تغيير كرد و حالش دگرگون شد. ولدي نادم و پشيمان از كرده خود به گوشهاي از خوابگاه پناه برد و زانوي غم بقل كرد و.... -------------------------------------------------------------------------- اگه خوب بود ادامش بدين ارادتمند پيير
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور پي ير برنا كورد در 1385/12/11 14:42:50
سلام این تاپیک برمبنای بیخیالی زده شده و چون دستم فعلا بستست، این سوژه رو میدم. سعی کنید رول کم بزنید. اصلا هم کاری نداشته باشید کی تاپیک رو زده. ------------------------------------------- نیمه شب-----محل زندگی دامبل و خانواده نور ماه روی میزتحریر میتابه و تکه کاغذی که نیمه کاره نوشته شده روشن میکنه: فردا آسایشگاه منتظر سوژه هستم
س.ت بعد از چند دقیقه در اتاق باز میشه و یک سایه که یک جغد دسته شه وارد اتاق میشه و به سمت میز میاد. جغد: اوغ...اوهوووهووون سایه: یه لحظه زر نزن وگه نه پست میدم به عله سه ماه غذا نخوری. جغد ساکت میشه و پاشو میاره جلو. سایه نامه رو به پای جغد میبنده و اون رو از پنجره بیرون میندازه و دور شدن جغد رو زیر نور ماه تماشا میکنه...
فردا صبح----آسایشگاه سالمندان هاگزمید وینی پشت یک میز نشسته و داره با چوب جادوییش یک پودر سفید رو که روی پوست شکلات غورباقه ای ریخته قسمت قسمت میکنه. بعد از چند دقیقه در باز میشه و سایه ی دیشبی در حالی که یک پیرمرد با ریش بلند و دماغ نوک کج رو روی ویلچرجادوی نشونده داخل میاد. وینی: فووووووووووووپ...هه اپشووو. ب...بله؟ ـ دامبلدور. نام بیمارمون آلبوس دامبلدور هستش با کد 2324. وینی چشماش رو یکی میچرخونه و میگه: ـ همچی کدی نداریم. یکدفعه صدای بلند یک مرد از اتاق کناری بلند میشه: ـ کیه وینی؟ ـ خانم دامبلدور با بیماری به نام آلبوس دامبلدور. کدشون در مغز من موجود نیست. ـ خوب تو فعلا خماری. من براشون جا رزرو کدم. وینی دوباره یکم میگردونه و میگه: ـ خیله خوب خوابگاه دوازده. حالتون خوبه پدر؟ خانم دامبلدور: نمیبینید خوابه؟ وینی: خیله خوب ببرین خوابگاه دوازده سمت چپ راهروی پونزده. هم اتاقیهاش مرلین کبیر، لرد ولدمورتی و یک روح به نام بلادی بارون هستن. خانم دامبلدور داخل راهرو میشه و به سمت خوابگاه شماره ی دوازده راه میفته... --- ویرایش 19 اردیبهشت 1403: عنوان تاپیک اصلاح شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیسون ساموئلز در 1396/4/27 20:17:02 ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/2/13 22:47:40 ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/2/19 22:51:37 ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/2/19 22:52:03 ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/2/20 19:44:34
We'll Fight to Urgs mate, so don't shock your gecko!