جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

52 کاربر(ها) آنلاین هستند (22 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
51
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1386 18:58
نمایش جزئیات
آفلاین
-شما چجوري خودتونو اينجا رسوندين ؟
-خب جریانش مفصله بعدا برات توضیح میدم ، الان به کجا رسیدین ؟ بقیه کجان؟ ! فکر می کردم بیشتر باشین
-بلا که هنوز از اومدن انها متعجب بود گفت : اره رودی ، سامی و ایگورم هستند که خب بهتر دیدم از هم جداشیم اینجوری زودتر به نتیجه میرسیم ...خب حالا دیگه بسه بهتر راهمون رو ادامه بدیم
بلا اینو گفت و به راهش ادامه داد ، بلیز و ارامینتا هم با حالت زار به راهشون ادامه دادند بارتی و سیلیسی هم دنبال انها به پیش رفتند
مسیر زیادی نرفته بودند اما با کمال تعجب بلا دوباره ایستاذه بود دیگه چیه بلا باز چی شنیدی ؟
-هیـــــــــــس سریع پنهان شید بدوین هی با توام بلیز
بلا اینو گفت ، دست بلیز رو گرفت و پشت یکی از اون سنگ های قدیمی از نظر پنهان شدند.
-وای خیلی خسته شدم ، بهتر یکم استراحت کنیم
-من موافقم
ایگور اینو گفت و نشست
-هی یعنی چی پاشید ببینم ما اینجا نیومدیم پیک نیک که همین حالا پامیشد
-بس کن باب این بلا که نیست بزار یه نفس تازه کنیم بد میریم چقدر زندگی بدون بلا خوبه آخیـــــــــــــــــــــــــــش حالی میده ها ایول
-بلا این الان با من بود اره ؟ :none
همه :
بلا بدون اینکه چیزی بگوید با چشم های بزرگ و قرمزرنگش به بیلیز نگاه کرد و بعد بلند شد و با متانت کامل به سمت رودی حرکت کرد :bat:
-اهم ...اهم ...رودوووووووووووووووووولف
-ای وای ....... ببرن که تو خوابم ول نمی کنی هیولای بی صفت
سامی و ایگور هر دو وحشت زده به عقب می رفتند :no:
-با من بودی
-نه بابا کی با تو بود سامی عزیزم قربونت برم من با این هیولاهم ، بی .... تو خوابم ول نمی کنه
بلا :
رودی اینو میگه و به خیال خودش بر میگرده تا چهره ی زیبای سامی رو ببینه اما در کمال خوشبختیش با چهرهی پاک و معصوم بلا روبه رو میشه ....
رودی :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جولیا تراورز در 1386/6/4 19:53:17
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مرداد 1386 13:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- هیسسسس یه صدای داره میاد گوش کنید .
ناگهان دو نفر را ديدند كه به سمت آنها مي آمدند ابتدا فكر كردند كه ايگور و سامانتا مي آيند و رودلف پشت سرشان است ولي ناگهان متوجه شدند كه اشخاصي ديگرند پس چوبدستي ها را به سرعت بيرون كشيدند و اعلام ايست دادند . بلا گفت :
- هي شماها ؟ كي هستين ؟
آن دو نفر با هم جواب دادند :
- ما . ما مرگخواريم . هي بلا !
بلا :
- منو از كجا مكي شناسين ؟
- بابا منم بارتي . اينم سلسيه ! ما اومده بوديم دنبال شما !
بلا به بليز و آرمينتا رو كرد و به بارتي گفت :
- بياين جلوتر ببينمتون . آروم بياين .
پس از اينكه آنها همديگر را شناختند و *****سانسور***** ( منظور و ماچ و بوسه بوده كه بر سر و صورت هم مي زدند تا بفهمند كه واقعي است يا نه ) بلا گفت :
- شما چجوري خودتونو اينجا رسوندين ؟
--------------------------------------------------------------------------
رودولف و ایگور : سامی هم از دست رفت مخش تعطیله تعطیل چه شود به به !!
سامي از جايش بلند شد و هر سه نفر به راه افتادند . در راه ايگور سوت مي زد و سامي و رودلف از صداي نخراشيده ي سوت هاي او به هيچ وجه در امان نبودند و دائم به او مي گفتند :
- ايگور بذار بلا رو دوباره ببينيم
و ايگور مي گفت :
- رودلف جان . بلا به من چه ربطي داره ؟ اگه تو يه كاري كردي ما بايد بريم به بلا بگيم
و رودلف به اين حالت در مي آمد و مي گفت :
- اصلا تو با زن من چيكار داري ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1386/5/30 14:08:57
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1386/5/30 14:13:55
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1386 15:09
نمایش جزئیات
آفلاین
فکر کنم داریم راه رو اشتباهی میریم بلا ؟به نظرم باید برگردیم
بلیز با حالتی ملتمسانه منتظره تائید جملش از طرف ارامینتا بود که بی جواب هم نماند
خب من فکرمی کنم حق با بلیز باشه بلا ما داریم راه رو اشتباه میریم
بلا بدون کوچکترین توجهی به راهش ادامه می داد گویی که اصلا انها وجود ندارند بلیز و ارامینتا نگاهی حاکی از ترس با هم ردوبدل کردند و ناچارا به راهشان در میان اجساد را با احتیاط ادامه دادند چشمانشان از ترس به همه طرفی می چرخید و متوجه ایست ناگهانی بلا نشدند
_اخ حواست کجاست
_ ببخشید ندیدمت چیزه بلا من می گم ...
هیسسسس یه صدای داره میاد گوش کنید ...
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
رودولف با زیرکی تمام جا خالی داد
_ هی معلوم هست داری چیکار می کنی ؟
_هه تویی چیزه فکر کردم این هیولاهس خب حالا چرا میزنی ؟ ببینم وای خدای من ما زنده ایم ایول اما چطوری ؟
رودولف شانه ای تکان داد و گفت نمی دونم ایگور که انگارحالش بهتر شده بود گفت : سامانتا ...سامانتا کجاس ؟
_ اونجاس فکر کنم داره به هوش میاد
سامانتا : عجب خوابی کردما ایول
رودولف و ایگور : سامی هم از دست رفت مخش تعطیله تعطیل چه شود به به !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جولیا تراورز در 1386/5/29 15:20:27
ویرایش شده توسط جولیا تراورز در 1386/5/29 15:32:52
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: یکشنبه 28 مرداد 1386 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
من از قسمت خلاصه اي كه بلا نوشته بود به بعد رو خوندم و حالا ادامه مي دم .

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بلا , بليز و آرمينتا هنوز روي زمين نشسته بودند و در اين فكر بودند كه چگونه مي توانند به يادگاري اربابشان برسند تا بتوانند دوباره او را بازگردانند . بليز از جايش بلند شد و گفت :
- به نظر شما ما توي اين راهرو از كدوم طرف بايد بريم ؟
ارمينتا با حالتي عصبي گفت :
- منظورت چيه ؟ يا بايد برگرديم به همونجايي كه ازش اومديم و براي هميشه ارباب رو فراموش كنيم , يا بايد به سمت جلو بريم و با اون موجود نامعلوم روبرو بشيم .
بلا نيز از جايش بلند شد و شروع كرد به قدم زدن رفت و برگشتي و گفت :
- من كه به ارباب وفادارم پس در راه اون با اون موجود روبرو مي شم . اگه موفقين دنبال من بياين !
آرمينتا به دنبال بلا به راه افتاد و بليز نيز پس از چند ثانيه با اكراح به سمت آنها رفت تا همراهيشان كند .
--------------------------------------------------------------------------
در زير قبر تالاري كه دخترك شنل پوش وارد شد :
- هي ! تو كي هستي ؟
- من ؟
و هر دو نفر چوبدستي ها را بيرون كشيده و به سمت يكديگر نشانه رفتند و به هم نزديك شدند تا قيافه ي هم را به خوبي ببينند .
- تو كه ... تو كه سلسي هستي !
- آره بارتي . تو اينجا چيكار مي كني ؟
بارتي چوبدستي را قلاف كرد و سلسي را به دنبال خود فراخواند و براي او توضيح داد :
- من اومدم تا بتونم اون جان پيچ ارباب رو پيدا كنم و اونو برگردونم . حتما تو هم براي اينكار اومدي !
- اره درسته ! حالا نبايد وقتو از دست بديم . بقيه خيلي از ما جلوتور افتادن . بايد به اونا برسيم !
بارتي به ديوارهاي تارعنكبوت گرفته و خاك گرفته ي تالار نگاهي كرد و گفت :
- موافقم . ولي چوبدستيتو آماده داشته باش . فكر نكنم اينجا جاي راحتي براي ما باشه .
و آنها به راهشان ادامه دادند و در راهروهاي پيچ در پيچ و تنگ قدم نهادند تا به بقيه ي مرگخواران برسند . پس از رسيدن به سه راهي از راه وسطي رفتند تا ببينند كه سرنوشت چه برگه اي را بريا آنها ورق زده ...
--------------------------------------------------------------------------
رودلف كه دستانش باز شده بود ايگور را تكان يم داد تا او را بيدار كند , ولي مثل اينكه ايگور بيدار نمي شد ... رودلف نمي دانست چه كند . هر چه بيشتر فكر مي كرد به راه حل بدتري مي رسيد . ديگر به اين فكر افتاده بود كه خودش به تنهاي به راه بيفتد ولي ترك كردن دوستان و تنها به راه ادامه دادن را نمي پذيرفت , چون هم مي ترسيد كه آنها بدست موجودي كشته شوند و هم مي ترسيد كه خودش در اين راه به تنهايي بدست موجودي جلادي شود . پس در كنار آنها نشست تا ببيند چه مي شود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: شنبه 12 خرداد 1386 19:31
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف باید دست به کار میشد.تا ابد که نمیتوانست به همان حالت مضحک روی زمین دراز بکشد!
غلطی زد و خودش را به ایگور نزدیکتر کرد و با زحمت دستان او را کشید و گفت:ایگور.با توام.آخه لعنتی من تنهایی با دست های بسته چیکار میتونم بکنم؟بابا یکیتون پاشه دیگه...
تنها صدای ناله هایی غیر عادی پاسخگویش بود.اخم هایش در هم رفت و سعی کرد با دستان بسته دوباره غلطی بزند که مجبور شد از شدت درد دندانهایش را به هم بفشارد تا فریاد نکشد.همین طور که غلط زنان خود را به سامانتا نزدیک میکرد احساس کرد چیزی دراز و باریک از زیر بدنش گذشت.بلافاصله برگشت و به آن سمت نگاه کرد.چیزی که دید باعث شد تا ناخواسته فریادی از شادی سر دهد.چوبدستی!البته چوبدستی خودش نبود.با زحمت آن را گرفت.به مغزش فشار میاورد تا ضد طلسم آن طلسم مسخره را به یاد بیاورد.ولی هیچ چیز نیافت.در نهایت ناامیدی چوبدستی را سر و ته در دست گرفت و به سمت محل اتصال دستهایش نشانه رفت و گفت:آلوهومورا.
در کمال تعجب دستش گشوده شد.رودولف با شادی از جا پرید.نگاهی به ایگور کرد که هوشیار تر به نظر میامد.به سمت او رفت ولی ناگهان ایگور وحشت زده از جا برخواست و فریاد زنان به سمت رودولف حمله برد...
===
دختری با شنل سیاه به در میان قبر ها مشغول حرکت بود.کاملا معلوم بود نمیداند چه میخواهد ولی بالاخره به قبری که به پلکان ختم میشد رسید.با نگرانی نگاهی به درونش انداخت و سپس در حالی که چوبدستی خود را محتاطانه در دست داشت وارد آن شد و در دل آرزو کرد دوستانی که ازشان جا مانده بود آنجا باشند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: جمعه 28 اردیبهشت 1386 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
سه نفر بدون نگاه كردن به پشت سرشون به سمت محلي كه به نظر مي رسيد صداي ايگور رو شنيده بودن دويدن. اما بعد از مدتي به نظر رسيد كه هرگز به اونجا نخواهند رسيد!
گويي درون هزارتوي تاريكي به دام افتاده بودند كه راه خروجي هم نداشت. بالاخره خسته بر روي زمين سخت هزار تو نشستن!

- آخه كدوم احمقي زير يه قبرستون همچين چيزي مي سازه!؟؟

- مسلما ماگل نيستن! كار هر كي هست جادوگره....اونم يه جادوگر قدرتمند...

بليز با حالت متفكر جملش رو نيمه تمام گذاشت. اما منظورش به وضوح مثل فريادي در ذهن آرامينتا و بلاتريكس مي پيچيد....اين محل بايد به دست لردسياه ساخته شده باشه...


سامانتا كمي دورتر از ايگور و رودولف روي زمين افتاده بود. بدنش زاويه اي غير عادي داشت. چشمانش باز بودند اما جز سفيدي چيزي درونشان نبود. با اين حال بيدار به نظر نمي رسيد. ناله هايي كه گاه و بي گاه ازش شنيده مي شد نشانه اي از خوابي عميق بود...

افرادي با شنل هاي بلندي كه بر زمين كشيده مي شد به درون قبرستان پا گذاشته بودند. صليب هاي مربع شكل طلادوزي شده اي بر روي ردايشان در نور مشعل هايي كه به دست داشتند مي درخشيد. به آرامي به قبري خاص نزديك شدند و سنگ قبر رو برداشتند...
درون تالاري نوراني چند فرد شنل پوش دايره وار ايستاده بودند. در وسط آنها آتشي بزرگ در حال زبانه كشيدن بود. ناگهان فرياد هاي وحشت زده ي دختركي در تالار پيچيد.
دختر برهنه اي را به زور به وسط حلقه آوردن. مردي كه به نظر رئيس ديگران مي رسيد كنار دخترك ايستاد. با صدايي كه سعي مي كرد بلند تر از صداي فرياد هاي دختر باشد شروع به صحبت كرد:

- اين دختر به جرم جادو كردن به اينجا آورده شده! سزاي ساحره ها
مرگه!

و بعد چند نفري كه دخترك رو نگه داشته بودند اون رو به درون آتش انداختند.


سامانتا به خودش لرزيد و با چشمهاي بسته بار دگر بر روي زمين سفت و سخت تالار به خواب رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: جمعه 28 اردیبهشت 1386 14:38
نمایش جزئیات
آفلاین
- یعنی چه موجودی میتونه اینجور به یک جادوگر حمله کنه؟
- شاید خون انسان نیست!
- چرت نگو بلیز ... نکنه یه هیپوگریف راه خونشو گم کرده اومده اینجا! معلومه که خون انسانه!

بلا و آرامینتا و بلیز در میانه های سالنی بزرگ ایستاده بودند و با بهت زدگی به لکه های خون بسیاری خیره نگاه میکردند که در همه جا دیده میشد. حتی در قسمت هایی از زمین چاله هایی دیده میشد که از خون پر شده بود. معلوم بود که صاحبان این خون ها در گذشته به شکلی وحشتناک بدست محافظ یا جادوهای محافظتی این سالن به قتل رسیدند.

سالن، بزرگ اما تاریک بود که تنها با نور بسیار کمی که از روزنه های سقف آن وارد میشد روشنایی داشت. تا جایی که چشم های مرگخواران یاریشان می داد این سالن به سه راهرو منتهی میشد. یکی همانی که از آن وارد شده بودند. دیگری راهرویی که درست در کنار راهروی اول قرار داشت و به نظر میرسید که در آخر به همان راهروی اول منتهی میشود و راهروی سوم دقیقا آن سوی سالن و آن سوی اجساد تکه تکه شده ای قرار داشت که روزگاری سعی کردند از آنجا عبور کنند. البته در سالن قسمت هایی هم وجود داشت که بخاطر نرسیدن نور در تاریکی مطلق به سر میبردند.

آرامینتا که بخاطر هیجان بیش از حد نمیتوانست لرزش صدای خود را کنترل کند گفت:
- شاید اونا اشتباه میکردن! شاید مثل دفعه قبلی هم باز راه دیگری وجود داره و باید اونو پیدا کنیم!

بلا خواست جواب آرامینتا را بدهد اما در همان لحظه صدای خش خش مبهمی از انتهای سالن تاریک شنیده شد. گویی جسم سنگینی دارد خودشو روی زمین میکشد. بلافاصله سه مرگخوار چوبدستی های آماده خود را به سمت نشانه رفتند. آرامینتا جیغی کشید و وردی را زیر لب آورد که با صدای ((نه)) بلا در هم آمیخته شد. اما دیگر دیر شده بود ... طلسم قرمز رنگی از انتهای چوبدستی آرامینتا خارج شد و همانطور که سالن را روشن میکرد به سمت قسمت تاریک سالن رفت تا اینکه با صدای پااااق مبهمی ناپدید شد. معلوم بود که طلسم به چیزی جز سنگ های دیوار اصابت کرده!

سکوت در سالن حکم فرما شد. سه مرگخوار بدون هیچ کلمه ای چوبدستی های خود را که بخاطر عرق دستشان خیس شده بود همچنان به سمت نقطه تاریک نشانه رفته بودند اما خبری نبود. آنگاه صدای فریادی به گوش رسید اما نه از سوی سالن بلکه از راهروی دومی که درست پشت سرشان قرار داشت. یک لحظه حواس سه مرگخوار پرت شد. صدای فریاد دوباره تکرار شد اما این بار بلندتر و آشنا تر!

بلا با نگرانی گفت:
- صدای ایگوره .. اونا .. اونا در خطرن!
صدای خش خش مجددا از انتهای سالن شنیده میشد. اما اینبار داشت به سوی آنها میامد. سه مرگخوار با یک نگاه به هم فهمیدند که هیچ کدامشان دوست ندارند آنجا بمانند و بازگشت به عقب و کمک به دوستان را ترجیح میدهند ...
ادامه دارد ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/2/28 14:51:42
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/2/28 15:02:12
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: جمعه 28 اردیبهشت 1386 02:42
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه ماجرا تا پست قبل:

لرد سیاه به نبردی میرود که در آن شکست میخورد و ناپدید میشود.اما او برای احتیاط هورکراکسی از خود باقی میگذارد که در صورت بروز هر گونه مشکلی دوباره بتواند به دنیا باز گردد.چند تن از مرگ خواران وفادار لرد سیاه در محلی جمع میشوند تا درباره برگرداندن دوباره لرد سیاه تصمیم گیری کنند.در این جلسه از روی نشانه هایی که لرد سیاه درباره محل هوراکراس باقی گذاشته جستجو برای یافتن آن آغاز میشود و برای همین همگی به گشتن قلعه ای که در آن جلسه گذاشته بودند میپردازند.آنها بعد از نا امید شدن از قلعه به جستجو در قبرستان ریدل ها،محل مورد علاقه لرد میپردازند و در یکی از قبرها راه پله ای را پیدا میکنند که به داخل زمین میرود.آنها بعد از پایین رفتن از پله ها به سرسرای بزرگی میرسند که در آن دری قرار دارد.بعد از باز کردن آن در وارد محوطه ای میشوند که مملو از اسکلت انسان هایی است که درون این مقبره کشته شده بودند.بعد از جستجویی دیگر دری یافت میشود که بعد از باز کردن آن سه راهرو در جلویشان پدیدار میشود.آنها به ناچار به سه گروه تقسیم میشوند و راه را ادامه میدهند.بلاتریکس و آرامینتا و بلیز یکی از این گروه ها هستند.آنها در یکی از تونل ها به پیش میروند اما بعد از مدتی به تله ای میرسند که پیش روی را برای آنها مشکل میکند.حفره ای سر راه انها قرار دارد که نمیتوان از آن عبور کرد.اما بعد از مدتی راهی را در میان حفره میابند و به وسیله آن به طرف دیگر حفره میرسند در حالیکه به این موضوع فکر میکنندکه بقیه در آن لحظه درچه حالی هستند..
------------------------------------------------------------------
ادامه:

رودولف به سختی چشمانش را باز کرد. ..
نور شدیدی از میان پلکهایش وارد چشمانش شد و رودولف ناچارا دوباره چشمانش را بست.سعی کرد با دستانش جلوی نور را بگیرد ولی قادربه تکان دادن دستانش نبود.متوجه شد که دستهایش با طلسمی بسیار قوی بسته شده.مدتی طول کشید تا چشمان رودولف به نور عادت کرد.
به اطراف نگاه کرد.
ایگوردرچند قدمی او به زمین افتاده بود و بیهوش به نظر میرسید.ظاهرا دستهای او بسته نشده بود.ولی بلاتریکس کجا بود؟؟
رودولف به یاد آورد که بلاتریکس به همراه بلیز و آرامینتا در راهرویی به دنبال یادگار لرد سیاه میگردند ولی درباره اینکه چه کسانی و چطور او و ایگور را بیهوش کرده بودند نظری نداشت.آخرین چیزی که به خاطر می آورد این بود که او و ایگور به همراه سامانتا وارد تونل زیرزمینی شده بودند.ناگهان زمین شروع به لرزیدن کرده بود و در اثر این لرزش ناگهانی چوب جادوی هر سه جادوگر به زمین افتاده بود و بعد...تاریکی مطلق...

رودولف سعی کرد با پایش ایگور را تکان دهد.

-هی...ایگور...ایگور...توزنده ای؟صدای منو میشنوی؟ایگور خواهش میکنم..جواب بده....چه بلایی سرت اومده؟کی این کارو کرد؟سامانتا کجاست؟

ایگور ناله ای کرد و به آرامی تکان خورد.ظاهراوضعیت او به گونه ای نبود که قادر به جواب دادن یا حتی درک حرفهای رودولف باشد..
.
چاره ای جز انتظار نبود...رودولف با خود فکر میکرد شاید یکی از گروهها از اینجا رد شود....ولی خودش هم زیاد مطمئن نبود...او حتی نمیدانست کجاست...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلیترین

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: جمعه 21 اردیبهشت 1386 09:59
نمایش جزئیات
آفلاین
من با اجازه بلاتریکس عزیز دوتا پست پشت سر هم میزنم تا گره این تاپیک برای پست نخوردن باز بشه.
-----------------------------------------------------------------
آرامینتا چوب دستی اش را درون جیبش گذاشت و گفت:خوب من که غیب شدن رو امتحان میکنم.خیلی راحت میرسم اون ور.
بلاتریکس در حالی که چوب جادویش را به به ارامی در دستش میچرخاند گفت:بهتره بی احتیاطی نکنی.برای امتحان یه چیزی رو غیب میکنیم و اون طرف ظاهر میکنیم.اگه مشکلی پیش نیاد که بعید میدونم اینطوری بشه ما هم با غیب شدن از گودال رد میشیم.
آرامینتا و بلیز سرشان را به نشانه موافقت تکان دادند.بلیز لحظه فکر کرد و بعد با جادو یک خرگوش ظاهر کرد.خرگوش در حالی که میلرزید به آنها نگاهی انداخت و سعی کرد که فرار کند اما آرامینتا او رو گرفت.
بلا زیر لب وردی را زمزمه کرد و بعد خورگوش در دست آرامینتا غیب شد.هر سه نفر چوب دستی هایشان را به آن طرف گرفتند تا آنجا را روشن کنند.خرگوش به آن طرف رسیده بود.لحظه ای به نظر رسید که همه چیز تمام شده و خرگوش سالم است.آرامینتا با خوشحالی لبخندی به بلا زد و خودش را آماده غیب کردن کرد که ان اتافق افتاد.ناگهان از انتهای راهرو نور سبز رنگی آتش و موج انفجار همه جا را فرا گرفت.هر سه نفر خودشان را روی زمین انداختند.بعد از چند ثانیه بلیز سرش را بلند کرد و نگاهی به انتهای راهرو انداخت.بعد با ترس به دو نفر دیگر گفت:اونجا رو نگاه کنین،خرگوشه رو.
بلا و آرامینتا از روی زمین بلند شدند و به انتهای راهرو نگاه کردند.کپه کوچکی ای از خاکستر درست در جایی قرار داشت که لحظه پیش خرگوش در آنجا ایستاده بود.
آرامینتا با وحشت نگاهی به بلا انداخت و گفت:خوب شد به حرفت گوش کردیم.
ولی بلاتریکس به حرف او گوش نمیکرد.در یک مسیر کوتاه قدم میزد و متفکرانه به مسیر نگاه میکرد.بعد از چند بار رفت و برگشت بلیز با تعجب پرسید:میشه بگی چیکار میکنی؟
بلا ایستاد و با قیافه ای عجیب گفت:به نظرم ما داریم اشتباه میکنیم.راه های جادویی و بزرگ مثل غیب و ظاهر شدن یا پرواز کردن همشون یه نتیجه میده.احتمالاً ما باید دنبال یه راه ساده باشیم.خیلی ساده.اونقدر که جلوی چشممونه ولی نمیبینیمش.
آرامینتا خودش را روی زمین ولو کرد و گفت:من که اینجا چیزی غیر از گودال و جادوهای محافظت کننده اش چیزی نمیبینم.
اما چهره بلا لحظه ای درخشید.به طرف لبه گودال رفت و شروع به بررسی آن کرد.دستش را به طرف گودال میگرفت اما هر بار به جای سنگ کف راهرو گودال نمایان میشد.همین کار را تا وسط گودال انجام داد که ناگهان فریادی از خوشحالی کشید.
بلیز و آرامینتا با تعجب به او نگاه کردند.بلا گفت:بیاین،راه رو پیدا کردم.
او دستش را به طرف وسط گودال گرفت اما اینبار گودال نمایان نشد.
آرامینتا که میخندید گفت:درسته،راه جلوی چشممون بود.لرد میخواسته ما رو بازی بده.
بلیز با خوشحالی دست هاش رو بهم زد و گفت:خوب دیگه بیاین بریم.
هر سه نفر با احتیاط از روی خط سنگی باریکی که تا آن طرف گودال کشیده شده بود رد شدند.وقتی به ان طرف رسیدند بلا گفت:خوب دیگه ما زیاد معطل شدیم.بهتره راه بیوفتیم.
بلیز در حالی که به پشت سرش نگاه میکرد گفت:به نظرتون الان بقیه در چه حالی هستن؟...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1386/2/21 16:33:12
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: پنجشنبه 30 آذر 1385 01:41
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتريكس و آرامينتا و بليز به ارامي و با احتياط درون راهرو تاريك به جلو ميرفتند.بر روي ديوار آنجا هيچ مشعل و يا چيزي ديگري نبود.آنها مجبور بودند با استفاده از نور ضعيف چوب جادوهايشان راهشان را روشن نگه دارند.
آرامينتا كه با سعي ميكرد صدايش زياد بلند نشود گفت:من حس بدي دارم.خيلي عجيبه كه تا الان به هيج مانعي برنخورديم.
بليز با غرولند تار عنكبوتي را از صورتش جدا كرد و گفت:غير از تار عنكبوتها كه همه جا رو گرفتن.
بلاتريكس ساكت بود و چيزي نميگفت.به نظر او هم عجيب بود كه بعد از اين مدت راهپيمايي هنوز به مشكلي برنخورده بودند.
تا آنجا كه نور ضعيف چوبهايشان نشان ميداد راهرو همچنان ادامه داشت و اثري از انتهاي آن ديده نميشد.بلاتريكس زير لب گفت:آرامش قبل از طوفان...
بليز كه انگار از اين راهپيمايي خسته شده بود آرامينتا را از سر راهش كنار زد و با گامهاي تندتر از آنها جلو زد.
بلاتريكس:بليز،مگه ديوونه شده؟ممكنه يه وقت اتفاقي...
جمله بلا تمام نشده بود.بليز آنقدر جلو رفته بود كه از تير رس نور چوب هاي بلا و آرامينتا مخفي بود.در همان لحظه:آييييييي...
بلا و آرامينتا با گامهاي شتابان به جلو دويدند تا به كمك بليز بشتابند.چوب دستي هايشان آماده بود تا در صورت نياز هر طلسمي را براي نجات جانشان استفاده كنند.
بلا فرياد زد:بليز خودت رو نگه دار ما رسيديم.
بليز از لبه حفره اي اويزان بود و پايش در جايي گير كرده بود.آرامينتا و بلا دست هاي بليز را گرفتند و با زحمت او را بالا كشيدند.
بليز:لعنتي،اصلاً نفهميدم چي شد.توي نور چوب دستيم هيچي معلوم نبود.ولي همين كه پام رو گذاشتم اونجا يهو احساس كردم دارم ميوفتم.
بلا با چوب دستي اش را به طرف جايي گرفت كه بليز چند لحظه پيش از آن آويزان بود.آن قسمت مثل بقيه قسمت هاي كف راهرو سفت و خاكستري به نظر ميرسيد.
آرامينتا از روي زميني تكه سنگ كوچكي برداشت به به آن طرف پرتاب كرد.در فاصله اي كه سنگ از دست هاي ارامينتا تا زمين طي كرد بلا و آرامينتا و بليز از آنچه ديدند تعجب كردند.در نور چوب دستيهايشان گودال بزرگي ژر از تيغ و نيزه قرار داشت.
بليز با وحشت گفت:چيزي نمونده بود مثل خرگوش به سيخ كشيده بشم.
آراميتا با تعجب نگاهي به بلا انداخت و گفت:فقط همين؟يه گودال پر از تيغ؟اين كه خيلي ابتداييه.ما راحت ميتونيم خودمون رو اون طرف گودال غيب كنيم يا با يه طلسم خودمون رو به اون طرف پرتاب كنيم.
بلا كه هنوز چوب دستي اش را به طرف گودال گرفته بود(گودال دوباره پنهان شده بود و مثل كف غار يكدست شده بود)نگاهي به آرامينتا انداخت و گفت:نه.فكر نميكنم به اين سادگي كه تو ميگي باشه.لرد نمياد بعد از يه مسير طولاني كه هيچ مانعي سر راهمون نبود از همچين تله ابتدايي استفاده كنه...
---------------------------------------------------------------------------
معذرت ميخوام اگه زياد جالب نشد.من دوباره برگشتم به سايت و يه كم طول ميكشه تا كامل راه بيوفتم.تمام تلاشم رو ميكنم كه بهتر بنويسم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!