جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

140 کاربر(ها) آنلاین هستند (64 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
136 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

حفره شرارت! (اسلیترین)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: پنجشنبه 21 تیر 1386 19:36
نمایش جزئیات
آفلاین
- مااااااماااان !! تو رو خدا کِرم نریز بذار رد شیم بریم ! ببین دومبول کارت داشتا ... بپر ببین چی کارت داره !
- نوووووچ ... فکر کردی من خرم ؟! تو دیگه عضو این تالار نیستی ! هِرررری ... اااااااه ... نامرد چنگ میندازی ؟
دراکو جلوی در ورودی تالار اسلیترین چهار زانو نشسته و مشغول جر و بحث کردن با تابلوی جلوی در برای ورود به تالاره .

- الکی اینجا چومباتمه نزن ! ارباب بلا دستور دادن که شما وارد نشید ؛ اصلا ببینم شما گواهی اشتغال به تحصیل داری ؟؟ کو ؟ نشون بده ببینم اگه راست میگی ! نشون بده ببینم داری ؟؟؟ نداری دیگه ، دیدی نداری ؟!
دراکو یه تیکه ورق از جیبش در میاره و نشون میده .
- بیاااااه ! اینم گواهی اشتغال به تحصیل !
- اما من که سواد ندارم ! همین جا باش من برم به یه ادم حسابی نشون بدم بیام .
دراکو در یک حرکت ورزشکاری و ژانگولری موفق میشه مثل گربه از شکافه سه میلی متری زیر در عبور کنه .
- مااااااااع ... اینجا چرا این طوری شده ؟
تالار اسلیترین به زباله دونی مخوفی تبدیل شده بود . همه اثاثیه تالار روی زمین ولو شده بود و هیچ اثری از بچه های تالار نبود . صداهای مخوفی از داخل حفره شرارت شنیده میشد .
دراکو به سمت مجسمه ماری که ورودی حفره شرارت بود حرکت میکنه و قطره خونی روی نیش مار میریزه .
- بووووووق .... ERROR ... خون شما اصیل نمیباشد ! گمشو برو تا نیشت نزدم .
موهای دراکو ییهووویی سیخ میشه !
- بابا چرا شعر میگی ؟ من خودم این حفره رو کشف کردم !
- نئیدونم ... خونت پر از مشروبات الکیه ماگولیه ، کوکائین خونتم بالاست ... کودوم گوری بودی این مدت ؟
دراکو یه بسته رانی ( پیام بازرگانی : رانی بخر حالی ببر ) از جیبش در میاره میخوره و دوباره یه قطره خون دیگه روی نوک زبون مار میریزه .
- OH My God ! اووووم ... خونتو قربون ! چه خونییییی ...
قییژژژ !
مجسمه مار کنار میره و حفره شرارت ظاهر میشه ... حفره شرارتی که ملت اسلی مثل ندید بدیدا همه الماس های روی در و دیوار اون رو کنده بودن و سنگ فرش های کف اون هم تبدیل به جاده ای شنی شده بود .
- آهایییی .... کسی اینجا نیست ؟

درون اتاق اتحاد در حفره شرارت :
بلا : چه طور جرات کرده ؟ یازده بار از کلمه بوق استفاده کرده !
ایگور : چه خبره بابا ، 10 بار بودا
بلیز : دستم به این رودلف برسه بوق به بوقش میکنم که تا بوقستون همین طور بوق زنون بره تا بخوره به بوق اون آدمه بوقی که ...
- هـــــــیــــــــــــس ... صدای چی بود ؟؟؟

دراکو کماکان مثل منگلا دست به کمر وایستاده بود و شاس میزد که کدوم وری بره که ییهووویی چشمش به تخم مرغهای لُپ لُپ افتاد که روی زمین روی یکی از مسیرهای حفره ، پشت سر هم روی زمین ولو شده بود .
- نه ... نه ... اونا آزاد شدن ؟؟ شاسموندا ... شاسموندا آزاد شدن !
دراکو با ترس دفترچه ای رو از جیبش در آورد و نگاهی به فصل 37 اون انداخت :
" شاسموندها موجوداتی شبیه انسان هستند که در عین حرکت از خود لُپ لُپ های 1300 تومنی میریزند و هر شونصد سال یک بار در مناطق سرد و تاریک از خواب بیدار میشوند و از میان یکدیگر برای خود پادشاهی انتخاب میکنند تا در صورت عدم دسترسی به آذوقه ای مناسب پادشاه را به عنوان .... "

دراکو با سرعت مستقیم الخط یکنواخت به سمت مسیری که با لپ لپ علامت گذاری شده بود شروع به دویدن میکنه که
- آآآآآآآآآی ...

رابستن در حالی که داره از ذوق زدگی میترکه شروع به فریاد زدن میکنه : بیایید ... بیایید گرفتمش ...
همه بچه ها با عجله از اتاق اتحاد بیرون میان و با دیدن چهره ولو شده دراکو با تعجب به همدیگه نگاه میکنن .
بلا با دیدن دراکو اعصابش بوقی تر از قبل میشه و چوب دستش رو با قدرت تمام بیرون میاره .
- چرا به فکر خودم نرسیده بود ؟ باید میدونستم که همش زیر سر این آدمه بوقیه ... همین جا خودم بوقشو در میارم !
- اسپاتروووووو ...
- آآآآآآی ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: پنجشنبه 14 تیر 1386 16:15
نمایش جزئیات
آفلاین
داستان جدید

_ عزیزم هر موقع ظرفا رو شستی برو حیاطو جارو کن ، بعدشم شیشه هارو بشور ، فرشامون هم خیلی کثیف شده ...
بلاتریکس این سخنان را همچون چماق بر سر رودولف کوبید وبه سمت در رفت ولی در آستانه ی در ایستاد و سرش را به طرف رودولف برگرداند و گفت : هف هفشتا مشنگ هم می دی مانتی بخوره .
رودولف با اعتراض : همین دو دقه پیش یه فیل خورد که.
_ همین که گفتم !
شترق ! ( صدای بسته شدن در )
رودولف دستکش های صورتی رنگش را در آورد وکف آشپزخانه کوبید و با خود شدیدا به فکر فرو رفت :
عجب دختره ی بوقیه ها ! هر روز معلوم نیست کجا میره ، به من میگه این کارو بکن اون کارو بکن ! من دیگه طاقت ندارم! باید طلاقمو ازش بگیرم ...اما نه اگه اینو بشنوه منو میکشه ، باید فرار کنم...تنها راهش همینه! یه نامه هم براش میذارم...اما کجا برم من که جایی ندارم ...فهمیدم ! می رم توی حفره ی شرارت و همون جا خودمو گم وگور میکنم ...اما قبلش باید خونه رو هم به هم بریزم تا بلا حالش جا بیاد . ( نکته : خانه ی ملت اسلی هرکدام در قسمتی از تالار اسلایترین قرار گرفته)
سپس شروع کرد به در هم ریختن خانه ، پس از چند دقیقه نامه ای را روی میز گذاشت و بعد در حالی که با مشت روی لباس هایش در چمدان سبز رنگ می کوبید وسعی داشت زیپ چمدان را به زور ببندد در ذهنش فلاش بکی را مرور میکرد :
_ وای که چقدر من دوست دارم .
_ منم دوستت دارم رودی جون .
:bigkiss:
_ شما چه نسبتی با این خانوم داری ؟
_ دوستیم با هم .
_ گیششش بوم دوفففف بوق !
پایان فلش بک

رودولف در حالی که دو دستی چمدان سنگینش را حمل می کنه داخل حفره ی شرارت میشه تا خودشو گم وگور کنه .

چند ساعت بعد ، داخل خانه ی بلا وردولف :
جییییییغ ! چه بلایی سر خونه اومده ؟ مانتی ! عزیزم ! کجایی...
در همین حال بلا مانتی رو می بینه که در حال جویدن گوشه ای از نامه ای است . بلا میاد و در حالی که مانتی رو نوازش میکنه نممه رو ور میداره وشروع میکنه به خوندن :
بلا من رفتم بای بای .
باید عرض کنم که دختر به بوقی تو ندیدم ! خیلی بوق بوق بوقی هستی و یا واضح تر بگم خیلی بوق هستی ، اصلا به معنای واقعی بوق هستی ! بوق به تو . خیلی بوقی . عمرا اگه لنگمو پیدا کنی منم دیگه دارم میرم دنبالم هم نگرد ، خیلی خر بودم که اومدم توی بوقی رو گرفتم . بوق به تو.
رودولف.

داخل حفره ی شرارت :
گوم گوم گوم...
_ اون کیه دیگه اون جا خوابید ؟
_ خبر نداشت ولی گمان کرد اون همونی بود که بوق سیاه گفت .
_ یعنی تو گفت که اون پادشاه ما بود ؟
_ بلی . ایناهاش...در این کتاب گفته شده که روزی کسی به این حفره خواهد آمد...ایناهاش عکسشم زده ...ببین چقدر شبیه خودشه .

چند دقیقه بعد :
رودولف به آرامی چشماشو باز میکنه ، اون روی یک صندلی چوبی نشسته و یه ملت جلوش بودن که با پوششی کم پشت خبردار ایستاده بودن ، رودولف در حالی که با پشت دست چشماشو میماله میگه : شما کی هستین دیگه ؟
یکی از ملتیون که جو گرفته بوتش گفت : شما قراره پادشاه ما شد.
رودولف : پادشاه ؟ یعنی ظرف بشورم ؟
همان فرد : نه خیر...یعنی پادشاه...یعنی شما دستور میگبن به ما ، ما انجام داد .
رودولف : یعنی من میگم که به من دستور بدین ظرف بشورم ؟
_ ای بابا گویی مغز خر تناول کرده پادشاه زبونم لال ..یعنی شما روی آن صندلی می نشینی و به مات دستور میدهی .
_ باید مانتی رو شیر بدم یا ظرف بشورم ؟
_

نیم ساعت بعد :
رودولف که تازه معنی پادشاه را دریافته بود در حال پرواز کردن بود البته از خوش حالی .
در همین لحظه مردی در حالی که کوزه ای در دست داشت به سوی رودولف آمد .
مردی شروع به بندری زدن کرد . رودولف : این حرکات جلف چیه دیگه ؟
وزیر رودولف ( بوق سیاه): این حرکت نشونه ی علاقه ی مردم به پادشاه است .
مرد که دست از بندری زدن کشیده بود کوزه را تقدیم به رودولف کرد و باز شروع به بندری زدن کرد !
رودولف در حالی که کوزه را نگاه میکرد گفت : این چیه دیگه ؟
بوق سیاه : توش نامه س قربان ، از رسوم ما پست کوزه ایه .
رودولف با خودش : اینا دیگه کی هستن ؟ به جای تعظیم بندری میزنن ، نامه رو توی کوزه میزارن ...البته هر چه قدر هم بد باشن از بلا بد تر نیستن .
رودولف به کوزه نگاه میکنه و میکنه توش ...دستشو ....بعد نامه رو درمیاره وشروع به خوندن میکنه :
سلام .
من پادشاه حفره خریت می باشم وبه پادشاه حفره شرارت تبریک عرض می نمودم ، امیدوارم پیام دوستی رزا با دست راست بفشارید . غرض از مزاحمت ایجاد آن بود که بر طرف گشت ، ما قصد داریم به مناسبت انتصاب شما به عنوان پادشاه حفره شرارت جشنی به پا سازیم البته در حفره ی شما.
خداحافظ .

***
ملت فقط تورو خدا خزش نکنید بعد بیاید بگید رودولف خواب بوده واز این حرفا با هاتو قهر میکنم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1386/4/14 16:22:01
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: پنجشنبه 17 خرداد 1386 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
هوووم!حسن!تو که سوژه رو خوشگل کردی رفتی حسن!خیلی خطرناکی حسن!
===========
بلا متوجه این میشه و کمی در فکر فرو میره:هوووم!این بدون شک یه رمزه برای خواهر من.اما چی باید باشه؟شاید توی این رمز جای هوراکراکس رو نوشته.درسته!
بلا که از این کفش خودش...ببخشید کشف خودش ذوقزده شده با صدای بلند تئوریش رو برای همه توضیح میده.
بعد بلافاصله میگه:خب.حالا سه قسمت میشیم.گروه اول شامل مده آ و آرامیس و خواهرای مالفوی میشینن از این نامه ها کپی میگیرن.گروه دوم شامل من و آنتونین و تئودور دنبال هوراکراکس میگردیم.گروه سوم شامل سلیتنا که الهی سر به تنش نباشه با این پیشنهاد دادنش و ایوان و بلیز شروع میکنن به بازگشایی این رمز و گروه آخر هم شامل رابستن و رودولفه که میرن درمونگاه و تا وقتی با مانتی سر حال و سر و مر گنده برنگشتن پاشون رو توی سالن نمیذارن.
حسن که خیلی خطرناکه حسن(!)از بلا پرسید:پس من چی؟من چیکار کنم؟
بلا سخت در فکر فرو میره که چیکار به حسن بده که خراب نکنه فوری گفت:تو یه دستی به سر و روی تالار بکش که خون داره حالمون رو به هم میزنه.
ایگور پرسید:من چیکار کنم؟
بلا:تو هم بر. مواظب اسنیپ باش که یه موقع متوجه نامه ها نشه.وقتی دیدی داره میره طرف نامه ها یه کار کن حواسش پرت شه.تو که از ویزلی ها کمتر نیستی.
مارکوس:من چی کار کنم؟
بلا:تو هم با لسترنج ها برو مراقب مانتی عزیزم باش!فقط دلم میخواد بخورتت!میکشمت مارکوس!آنی مونی تو هم بیا اینجا به ما کمک کن تا هوراکراکس رو پیدا کنیم.منتظر چی هستید؟مشغول شید دیگه!
و ملت اسلی راضی از تقسیم وظایف سر کارشون میرن و رابستن و رودولف و مارکوس در حالی که از ته دل آرزو میکنن کاش مانتی سیر باشه به سمت درمانگاه روونه میشن و ایگور هم میره بیرون تا ثابت کنه از ویزلی ها کمتر نیست.
همه مشغول کار میشن...
===
ببخشید اگه بد شد!خواستم یه کم سوژه رو جمع و جور کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در 1386/3/17 21:17:53
[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: پنجشنبه 17 خرداد 1386 12:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت اسلي كه خودشونم از تصميمات متنوعي كه گرفته بودن گيج شده بودن روانه تالار ميشن.
به درب ورودي تالار ميرسن و رودلف و بلا در دل خدا خدا ميكنن كه بلايي سر مانتي نيومده باشه در ضمن بلا با خودش عهد بسته كه اگه يه تار مو از سر مانتي كم شده باشه سلستينا رو بكشه.
ملت وارد ميشن و در همون گام اول با ديدن دكوراسيون قرمز رنگ تالار فكر ميكنن كه اشتباهي به تالار خون لجني ها رفتن اما اروغ بلند و كشيده مانتي به اونا ميفهمونه كه نخير راهو درست اومدن.
بلا:اي واي ... چه بلايي سر تالار اومده دراكو كجاست؟
مانتي:مانتي خواست مراقبت كرد...دراكو رو خورد تا در شكمش از اون مراقبت كرد.... دراكو خوشمزه.
بلا و رودلف با شنيدن اين خبر خودشونو به زمين ميندازن و شروع ميكنن به زدن تو سر و كله هم بليز كه اين وضعو ميبينه دلش به حال بلا ميسوزه و كنارش ميشه.
_اشكال نداره غم اخرت باشه...هر چي خاك اونه عمر شما
بلا در حاليكه داره خودزني ميكنه داد ميزنه:اي خدا اين همه مواظب اين بچه بوديم رژيمشو رعايت كنه اين دراكو بووگندو رو خورد الان اسحال ميگيره....رودلف پاشو بايد مانتي رو برسونيم درمونگاه
1 ساعت بعد
رودلف و بلا تالارو به قصد درمونگاه ترك كردن و مانتي رو هم با خودشون بردن و بچه ها در حول هراسن و دارن به در تالار نگاه ميكنن و هر لحظه انتظار دارن كه در تالار باز شه و اسنيپ اونها رو به خاطر كار زشتي كه كردم مجازات كنه در اين بين بليز و ايگو فرصت مناسبي گير اوردن و گوشه اي نشستن و دارن اون قسمتاي جذابي رو كه بلا نميذاشت بخونن مرور ميكردن و لذت ميبردن قضيه جان پيچ هم به كلي فراموش شده بود.
بليز در حالي كه داشت يه قسمت خاص نامه رو با تاكيد براي ايگور ميخوند به كشف مهمي رسيد با دقت بيشتري كه تو نامه كرد فهميد كه يه سري از حروف با جوهر پر رنگ تري نوشته شده بودن.
-ايگور تو هم ميبيني چرا اينا پرنگ ترن
ايگور كه در حال تجسم صحنه هاي توصيف شده نامه در ذهنش بود از خود بي خود شده بود براي همين جوابي نداد.
بليز هم كه وضعيت ايگور رو ديد بيخيال كشف خودش شد و ترجيح داد كه به خواندن نامه ها ادامه بده در حالي كه در همه ي نامه ها يه سري از حروف با جوهر درشت نوشته شده بود.
********
اون روز پروفسور اسنيپ اخلاق درستي نداشت و به هر بهانه كوچيكي دانش اموزان دير هاي مختلف را با كسر امتيازهاي هنگفت جريمه ميكرد بچه ها پس از يه روز پر از حول و هراس به درون تالار برگشتن خبري از رودلف و بلا نبود همه خسته بودند پس به سمت خوابگاه روانه شدند.
*********
بعد از يه خواب عصرونه لذت بخش دوباره شور و شوق به تالار برگشت رودلف و بلا هم خسته و كوفته از سنت مانگو برگشته بودن اما مانتي كوچولو همراهشون نبود.
بليز با ذوق:ا...مانتي كجاست؟
بلا در حالي كه بغض گلوشو گرفته:پسر بيچارمو بستري كردن
بليز:(اخ جون بلاخره يه شب ميتونيم راحت بخوابيم)اوه واقعا متاسفم.
بلا در حالي كه يه لحظه هم نموتنست از ياد مانتي غافل بشه بهترين كار رو اين دونست كه به تحقيق و تفحص در مورد اون نامه هاي مرموز بپردازه نامه اي كه حاكي از اين بود كه لوسيوس يه هوراكراسس را در تالار پنهان كرده برداشت و توجهش به همون كلماتي كه با جوهر پر رنگ تري نوشته شده بودن جلب شد در ضمن ديد كه نامه ها با اعداد خاصي شماره بندي شدن.
ادامه دارد...........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1386/3/17 13:00:55
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: چهارشنبه 16 خرداد 1386 11:16
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا که دید الانه که صبح بشه و اونا مث بوق اونجا دارن به هم میخندن گفت:خب یه فکر بکنید ملت.الان صبح میشه و اسنیپ ببینه نامه ها نیستن میاد همه مون رو شهید در راه علم میکنه ها!
رودولف:بلا جان شما حرص نخور خب ما خودمون میریم حال اسنیپ رو میگیریم.
ایوان نگاهی به دراکو که پخش زمین شده است انداخت:خب این رو چی کار کنیم؟فکر کنم بوی الرحمن میده!
بلا که اینجا همه کاره اس و واسه همه تصمیم میگیره گفت:خب اینجا میمونه.بالاخره به هوش میاد دیگه!
سلی در اینجا مثل همیشه که حرف نمیزنه حرف نمیزنه مگه این که یه پیشنهادی داشته باشه فوری گفت:ولی من یه فکری دارم.یه نفر رو بذاریم اینجا پیش دراکو.خودمون بریم از این نامه ها کپی بگیریم و اصل رو بذاریم سر جاش.بعد هم بریم سراغ اسنیپ و حالش رو بگیریم.ولی اولش باید این نامه ها رو کامل بخونیم چون اگه اشتباه کنیم بازگشتی نیست.
آنتونین پرسید:ولی کی رو بذاریم؟
سلی:بیاید بهتون بگم...
بعد از چند دقیقه.ملت اسلی نامه ها رو جمع کردن و دارن میرن بیرون و رودولف با چشمانی اشکبار داره مدام تکرار میکنه:نکنه دراکو یه بلایی سرش بیاره.نکنه دراکو بخورتش!
و بلیز که به زحمت او را میکشد گفت:ممکنه مانتی دراکو رو بخوره ولی برعکس امکان نداره.
و به زحمت اون را از سالن بیرون برد.مانتی از بالای سر دراکو برای بلا و رودولف دست تکون میداد:مانتی مهربون!مانتی هی گاز کوچولو گرفت!ولی دراکو خوشمزه!
===
ملت اسلی همونطور که دارن به طرف دفتر میرن با مطالعه نامه ها خودشون رو سرگرم میکنن.همین لحظه بلا سه متر از جاش میپره:بچه ها این جا رو!لوسیوس هوراکراکس...تالار...
بلیز فوری نامه رو میقاپه و هر سطرش رو که میخونه چشماش گشادتر میشه.بعد سرش رو بلند کرد و گفت:بچه ها!بابای دراکو یه هوراکراکس ولدمورت رو توی تالار پنهان کرده.ولی خودش فراموش کرده...
همه یه لحظه تو بحر این خبر میمونن تا این که سلی گفت:نظرتون چیه بگردیم اون رو پیدا کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: دوشنبه 14 خرداد 1386 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
سلسی : جیییییییییییییییغ! دراکو مرد حالا چی کار کینم ؟ ما باید دراکو رو از وجود اون اسنیپ مادر...مطلع کنیم .
بلیز : تنها راهش تنفس مصنوعیه .
رابستن در حالی که بلیز رو به سمت دراکو هل می ده میگه : باهات موافقم .
بلیز: من ؟ عمرا !
رابستن : می گم برو . یعنی تو نمی خوای به رفیقت کمک کنی ؟
بلیز : من ؟ نه ... چرا ...چیزه
بلا : ّبه نظر من بهترین قرعه کشیه . هرکی اسمش در اومد باید به دراکو تنفس مصنوعی بده .
سپس قسمتی از نامه ها را پاره کرد واسم بچه ها رو روش نوشت .
_ بیا بلیز یه کاغذ وردار .
بلیز یه کاغذ ور میداره و بازش می کنه و شروع می کنه به خوندن با صدای بلند :
و آن شب ، آری آن شب که نور زیبای مهتاب بر ماافتاده بود و جیرجیرک ها با صدای خوش آواز در می دادند و ما در خانه تنها بودیم و تو با آن صدای دلنشینت به من گفتی که چرا ....
بلا : اهم ! اون ور کاغذو بخون عزیزم .
بلیز کاغذ رو بر می گردونه ومی خونه :ایگور کارکاروف !
و به خاطر این که جوابی نمیاد دوباره حرفشو تکرار می کنه ، بلا : ایگور بیا بیرون ! وقت واسه این مسخره بازی ها نداریم .
مارکوس : ایگور رفته بود بیرون بگرده .
بلا با تعجب می پرسه : می خواست تو مدرسه بگرده این وقت شب ؟
مارکوس : نه بابا قرار بود با سه تا همسر برگرده برای من و خودش و رابستن .
ملت :
رابستن و مارکوس :
در همین لحظه در تالار باز می شه وایگور میادتو . ایگور : سلام بچه ها ! سه تا همسر براتون پیدا کردم .
و به پشت سرش اشاره می کنه . رابستن و مارکوس که منتظرن تا ایگور سه تا حوری رو به اونا نشون بده به این صورت درمیان :
ایگور یه قدم جلو میاد و با ناراحتی میگه : هرجا رفتم گفتم زن می خوام فحشم دادن وآخرشم این سه تارو بهم دادن .
و بعد سه عدد گوسفند چاق وچله رو به ملت نشون می ده .
رابستن و مارکوس :
ملت :
بلا : ایگور برای تنفس مصنوعی دادن به دراکو قرعه کشی کردیم واسم تو دراومد .
ایگور رنگش می پره و با من و من می گه : آخه ...چیزه...من ریشم شپش داره ....
ولی ملت قهرمان اسلی با خوشروی اونو به سمت دراکو می فرستن .
چند دقیقه بعد :
ایگور : ای بابا این دراکو مخزنش سوراخه...هرچی هوا می فرستی تو از اون ور در میاد ...چقدرم بو می ده این دهنش...
سرانجام با حرکات جهاد طلبانه ی ایگور که همگان رابه یاد حسین فهمیده انداخته بود دراکو چشماش باز شد و ملت غیور اسلی به سمتش هجوم بردند .
_ دراکو بابا و مامانت در خطرن !
_ اگه بدونی اسنیپ چه آدم بوقیه .
_ دراکو تو باید آگاه بشی .
_ بیا این نامه رو بخون.
_ پاشو باید اسنیپو بکشی !
_ ِDown With Snape
_ دراکو !
_ اگه بدونی چی شده .
...
از اون ور دراکو که بر اثر حرکات ملت قهرمان اسلی دچار خون ریزی مغذی شده در حالی که تار های ریش ایگور را از دهانش بیرون تف می کند می گه :
من چه کسیمی باشم ؟ این جا دیگر کجاست ؟ شما دیگر چه موجوداتی هستید که همچون گاو و گوسفند و بز بر من می تازید ؟ دراکو واسنیپ دیگر چه مادر مردگانی هستند ؟
سپس در حالی که به ردای بلا چنگ می زنه می گه : تو ای خواهرم ! تو پاسخ سوالات من را بده ...
ملت :

هوووم .. رابستن عزیز پستت خوب بود اما دو تا اشکال داشت که باید سعی کنی در پست های طنز برطرف کنی:
1- سوژه تنفس مصنوعی دادن رو خیلی ادامش داده بودی به همین دلیل پستت یکم یکنواخت شده بود. نکات طنز باید در صورت امکان کوتاه و لحظه ای باشن اگر طولانی شن کمی بی مزه میشن.
2- من در واقع میخواستم که نفر بعدی که پستمو ادامه میده عمده کارشو بزاره روی توطئه اسنیپ. چون بقیه سوژه های پستم مثل غش کردن دراکو یا زن گرفتن ایگور جزو سوژه های فرعی به حساب میامدن و خوب ناپایدارن و خود به خود در جریان داستان محو میشن ولی داستان توطئه اسنیپ سوژه قوی ای داره و میتونه تا چندین پست پرمحتوا تاپیک رو بچرخونه. به همین دلیل بهتر بود کمی بیشتر بهش اشاره میکردی تا نفر بعدی که پست میزنه سوژه اصلی رو از یاد نبره. یا اونو مبنای اصلی پست زدنش قرار بده.

این دو نکته ای بود که لازم دیدم بگم البته میگم پستت خوب بود ولی اگر بعضی نکات ریز رو رعایت کنی هم رولت قشنگ تر میشه هم با کمی دقت بهتر میشه سوژه تاپیک رو پایدار نگه داشت


برای حفظ سوژه لطفا نفر بعدی از پست بلیز ادامه بده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/3/14 21:09:13
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1386/3/16 3:38:43
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: دوشنبه 14 خرداد 1386 17:19
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان: نیمه شب
مکان: خوابگاه خفن و مختلط اسلیترین

بچه ها برعکس همیشه به جای خوانندن کتاب های پر خشانت مشغول خواندن نامه های عاشقانه مامان بابای دراکو هستند و دراکو هم با ناراحتی سرشو زیر بالشتش قایم کرده تا بخوابه اما صدای ویز ویز ها از همه ور شنیده میشه!

در گوشه ای بلیز و رودولف نشستن و با نور چوبدستی مشغول خوانندن قسمتی از نامه هستن ...
بلیز: اوه اوه اینجاشو بخون خداست ...
رودولف: و آن شب ما با هم در خانه تنها بودیم و ... هوم؟ نچ نچ .... و ...
در اینجا رودولف به دلایل نزدیک بودن بیش از حد بلا با صدای آرومتری ادامه متن را میخواند اما از اونجایی که بلا بسیار تیز بود سریعا متوجه میشه و....
رودولف: آخ ... این ماهیتابه از کجا اومد؟
بلیز: ای تابلو لو رفتیم حالا نمیتونیم بفهمیم آخرش چی میشه!
بلا: نامه رو بدینش به من ، سیسی خواهر خودمه خودم این قسمت رو میخونم!

رودولف: بلیز تقصیر تو شد!
بلیز: تو یه جوری خوندی که بلا فهمید
بلیز و رودولف می افتن رو هم و شروع میکنند به کتک کاری. اما بلا از اونجایی که محو خواندن نامه توقیف شده ، شده بود متوجه این موضوع نمیشود

در سویی دیگر ایگور و مارکوس رابستن به شدت در جو احساسات نارسیسا و لوسیوس قرار گرفتند تا آنجایی که ایگور به نمایندگی از سه نفر دیگه برای ازدواج و پیدا کردن سه عدد همسر مناسب به تالار های دیگر میرود.
ایگور: من فردا با سه همسر مناسب برمیگردم نگران نباشید.
رابستن و مارکوس: مواظب خودت باش

در این لحظه دراکو از شدت عصبانیت و ناراحتی خودش را از پنجره به پایین پرت میکند اما ملت غیور اسلیترین آنقدر محو خواندن نامه های عاشقانه شده بودند که متوجه این مسئله نمیشوند. تا اینکه ...

سلستینا: هی ! این نامه چقدر چربه ...
همه دور سلستینا جمع میشن.
سیبل: انگار رو نامه روغن ریختن!
همه به فکر فرو میروند.
رابستن: اه یاد موهای اسنیپ افتادم ...
در این لحظه همه به طور ناگهانی و کاملا اتفاقی متوجه یک رابطه عجیب میشوند ...

( رابطه عجیب: تنها پاسخ منطقی مسئله این است که این نامه رو سوروس نوشته نه لوسیوس و از اونجایی که همیشه کلش تو کاغذه در نتیجه نامه روغنی شده/ ایول منطق داستان) !!!

بلا به نمایندگی نامه رو میگیره و شروع میکنه به خوندن:
- این کاغذ ها مجموعه کامل نامه هایی است که لوسیوس و نارسیسا در این مدت برای هم فرستادن. لوسیوس با کمال بی شرمی احساسات من را نادیده گرفت و با سیسی عزیزم ازدواج کرده. من باید انتقام خود را ازش بگیرم و با سیسی ازدواج کنم!

ملت اسلیترین
بلا: جییییییییییییییییییییغ دراکو کوشی که اون اسنیپ خفاش داره بر علیه مامان بابات توطئه میکنه! باید یه کاری کنیم ...
صدایی به گوش نمیرسه!
بلا: دراکو کو؟
ناگهان در باز میشه و دراکو با لباس های پاره پوره و کثیف و بدنی که بعد از برخورد با زمین حسابی قر و درب و داغون شده بود وارد میشه.
بلیز: ااااا چه بلایی سرت اومده؟
دراکو

============ فلش بک =========
در این لحظه دراکو از شدت عصبانیت و ناراحتی خودش را از پنجره به پایین پرت میکند اما ملت غیور اسلیترین آنقدر محو خواندن نامه های عاشقانه شده بودند که متوجه این مسئله نمیشوند.
===========پایان فلش بک ==========

ملت: آووووو حالا فهمیدیم این شفاف سازی لازم بود!
بلا: بی خیل شفاف سازی .. دراکو مامان بابات در خطرن!
دراکو بعد از شنیدن این حرف لبخند ملیحی میزند و دوباره یاد سقوط مرگبارش می افتد و از حال میرود.
همه
ادامه دارد ..............................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/3/14 17:58:29
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: دوشنبه 14 خرداد 1386 16:05
نمایش جزئیات
آفلاین
درست در همین لحظه مارکوس و رودولف که مشغول دویدن دور تالار بودند به شدت با بلیز یرخورد کردند و نامه ها پرواز کنان در تالار پخش شد.هر کدام از اسلی ها بطرف یکی از نامه ها حمله کردند...حدود صد نامه روی زمین پخش شده بود ولی مارکوس و رودولف هر دو گوشه های یکی از نامه ها را گرفته بودند و آنرا بطرف خودشان میکشیدند.بالاخره با پاره شدن نامه کشمکش به پایان رسید و مارکوس و رودولف به طرف نامه دیگری هجوم بردند.
دراکو مالفوی روی کاناپه گروم و نرم تالار لم داده بود و ظاهرا محتوای نامه ها کوچکترین اهمیتی برایش نداشت.طولی نکشید که اصوات مبهمی تالار را پر کرد.

-اووووووو
-واوووووو
-یووووووووووووووووو

این صداها که توسط ملت اسلی ایجاد شده بود توجه دراکو را به نامه ها جلب کرد.
-هی توی اون نامه ها چی نوشته؟بلا زود یکی از نامه ها رو بیار من ببینم

بلابرخلاف همیشه عصبانی نشد.لبخند موذیانه ای زد و یکی از نامه ها را بطرف دراکو پرتاب کرد.
دراکو با کنجکاوی نامه را برداشت.ملت اسلی دست از خواندن نامه ها برداشته بودند و با شیطنت منتظر عکس العمل دراکو بودند.با خواندن هر سطر از نامه خطوط چهره دراکو بیشتر در هم میرفت.
بلاتریکس نامه مشترک رودولف و مارکوس را گرفته بود و سعی میکرد آنرا به زور به خورد رودولف بدهد تا همه توجیه بشوند که نباید نظم تالار را به هم بزنند.
دراکو مانتی را که سرگرم جویدن گوشه نامه بود به گوشه ای پرتاب کرد.

.-شماها...شماها خجالت نمیکشین؟نامه های عاشقانه پدر و مادر منو میخونین؟زود همه نامه ها رو جمع کنین و بدین به من.
بلا مانتی را که روی زمین پخش شده بود جمع کرد و با گوشه ردای گرانقیمتش اشکهای مانتی را پاک کرد.
مارکوس و رودولف به سرعت نامه ها را جمع کرده و روی میز مقابل دراکو گذاشتند.
صدای قهقهه ای که از پشت سر دراکو می آمد توجه همه را به آن نقطه جلب کرد.
دراکو در نهایت خشانت از جا بلند شد.

-سلستینا...مگه نگفتم همه نامه ها رو بدین به من...چه چیز خنده داری توی اون نامه هست؟

سلستینا بدون توجه به قیافه وحشتناک دراکو به خنده اش ادامه داد.

-خیلی با مزه اس...اینو ببین..نوشته هنوز صدای دلنشین تو درگوشهای من....
دراکو به سرعت نا مه را ازسلستینا گرفت.
صدای ویولت بودلر از پشت در خروجی تالار به گوش رسید.
-سلستینا تو تازه واردی..حرف نزن..برو ده تا پست بزن بعد بیا...اینجا حرف زدن پستیه..هر کی ده تاپست نزده باشه حق حرف زدن نداره.بوق بوق...بیق..بوووووووووق... (بقیه حرفهای ویولت به دلیل رعایت شئونات اسلامی سانسور شد)

بلاتریکس که موفق به آرام کردن مانتی شده بود نامه ها را از دراکو گرفت.
-ببین دراکو..به نظر من به این موضوع نباید از جنبه شخصی نگاه کنی.این نامه ها حتما حاوی مطلب مهمی هستن.وگرنه چه دلیلی داره که مک گونگال و اسنیپ و دامبل اینجوری مخفیشون کنن؟
سلستینا که برای منفجر کردن ویولت از تالار خارج شده بود دوان دوان برگشت درحالیکه تکه های باقیمانده ویولت را از روی ردایش پاک میکرد کنار دراکو نشست.
-به نظر من باید این نامه ها رو بررسی کنیم و قبل از صبح به دفتر اسنیپ برشون گردونیم.اگه بفهمن ما نامه ها رو برداشتیم کارمون تمومه.
دراکو به فکر فرورفت.به هیچ قیمتی دلش نمیخواست اسلی ها نامه ها را بخوانند ولی ظاهرا چاره ای نبود.تعداد نامه ها زیاد بود و تنها را خواندن آنها این بود که بین ملت اسلی تقسیم بشوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلیترین

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: یکشنبه 13 خرداد 1386 11:55
نمایش جزئیات
آفلاین
ولی مارکوس نمیتوانست آنها را بگیرد.بسته را در دستش میفشرد و با نگرانی به اسنیپ نگاه میکرد...
---
اسنیپ کم کم داشت حوصله اش سر میرفت:فلینت سرعت واکنش نشون دادن تو به وقایع اطرافت چقدره؟
مارکوس با گیجی گفت:خب...نمیدونم پروفسور!
اسنیپ در حالی که داشت جوش میاورد گفت:ولی من میدونم.دقیقا 00001/0 سرعت عکس العمل یک درخت
مارکوس با تعجب گفت:ولی پروفسور درخت که عکس العملی نشون نمیده!
اسنیپ از وجود این همه هوش و استعداد در وجود مارکوس حیرت کرد و ناگهان کاری را انجام داد که مارکوس را به دردسر انداخت.او با یک حرکت دست آزاد مارکوس را گرفت و او را از پشت میز کارش کنار کشید و این باعث معلوم شدن بسته شد.
اسنیپ با عصبانیت پرسید:این چیه فلینت؟این بسته رو از کجا آوردی؟
فلینت با من من چیزی در مورد بلا و دستور او و دوست داشتن گفت که احتمالا منظورش این بود که به دستور بلا به اینجا اومده و خودش این کار رو دوست نداره ولی برداشت اسنیپ کاملا اشتباه بود.
در حالی که یک ابرویش را بالا مینداخت با تعجب به مارکوس خیره شد:من فکر نمیکنم رودولف لسترنج از این که تو به بلاتریکس هدیه بدی چندان خوشحال بشه!البته اگه دستور خود بلاتریکس باشه...بگذریم!روابط دخترا و پسرای اسلی به من ربطی نداره!اون بسته رو بذار کنار و بیا به من کمک کن.
ماکوس سخت جلوی خودش را گرفت تا اسنیپ را نبوسد و به سرعت کتابها را به کتابخانه برد و برگشت.بعد به سرعت بسته را از روی میز اسنیپ قاپید و به سمت تالار رهسپار شد.همین که وارد تالار شد با چندین ورد اکسیو به این سو و آن سو کشیده شد ولی بالاخره خود را به یک محل امن رساند و بسته را تحویل بلا داد و ماجرا را تعریف کرد.
بلا با اشتیاق مشغول گشودن بسته شد و توجهی به مسابقه دوی ماراتن همراه با انواع وردهای بین رودولف و مارکوس نداشت!سرانجام بسته گشوده شد و همه(به جز مارکوس و رودولف که مشغول دویدن بودند)با حیرت به آنخیره شدند:
بلا با تعجب تمام به همه(حتی مارکوس که داشت به سدت رودولف شکنجه میشد)گفت:نامه های عاشقانه؟!
بلیز به سرعت بسته را کش رفت:حالا مال کی هست؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: شنبه 29 اردیبهشت 1386 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
مارکوس از سرعت خود که زیاد هم نبود میکاهد. و پس از طی سه کیلومتر به دری میرسد.
تابلویی روی در نصب شده:دفتر پروفسور اسنیپ...تابلوی قبلی رد گم کنی بود.
مارکوس در را به آرامی باز کردو مشغول بررسی اطراف شد.خوشبختانه پروفسور اسنیپی دیده نمیشد.
اتاقی که در حفره شرارت به آن باز شده بود هیچ شباهتی به دفتر پروفسور اسنیپ نداشت.طولی نکشید که مارکوس موفق شد موقعیت خود را تشخیص بدهد.

-اوه...اینجا که دستشوییه..جای بهتری پیدا نکردن درو بذارن؟

مارکوس به سرعت از دستشویی خارج شد.دفتر به نظر خالی میرسید.
مارکوس کمی به اطراف نگاه کرد.او به خوبی میدانست که در این دفتر نباید به چیزی دست زد.چون پروفسور اسنیپ در اوقات فراغت خود برای رفع عقده های درونی روی همه اشیای دفتر جادوی سیاه اجرا میکرد.مارکوس مردد بود.حتی نمیدانست از کجا باید شروع کند.بالاخره کشوهای گوشه دفتر را برای شروع جستجو انتخاب کرد.
مارکوس کارش را به سرعت و بی صدا انجام میداد.کشو ها و کمد ها.جعبه های عجیبی که صداهای وحشتناکی از درونشان به گوش میرسید.
دقایق به سرعت سپری میشدند و هنوز مارکوس موفق به پیدا کردن بسته نشده بود.
بالاخره در جعبه ای که زیر میز کار اسنیپ قرار داشت بسته ای پیدا کرد.بسته دقیقا دارای مشخصاتی بود که بلا به مارکوس گفته بود.

-بالاخره پیداش کردم.
-تو اومدی فلینت؟

مارکوس با شنیدن صدای اسنیپ از جا پریدو بلافاصله بسته را پشتش پنهان کرد..

-اوه..پروفسور..م...من..من فقط...
- مهم نیست.گرچه ترجیح میدادم پشت در منتظر من میموندی.ولی اشکالی نداره.به مالفوی گفتم با تو کار دارم ولی اون گفت نمیدونه کجایی.به هر حال..حالا که پیدات کرده بیا اینجا..باید به من کمک کنی.

مارکوس از جایش تکان نخورد.بسته توی دستش بود.

-پس چرا نمیای؟بیا باید کمک کنی این کتابا رو ببریم به کتابخونه.

پروفسور چند کتاب را به طرف مارکوس گرفت..ولی مارکوس نمیتوانست آنها را بگیرد.بسته را در دستش میفشرد و با نگرانی به اسنیپ نگاه میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلیترین

تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.