جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 21 مرداد 1386 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
باران تازه قطع شده بود و هوا رو به روشنی می رفت وهری هنوز بیدار بود چون او آن روز مسابقه کوییدیچ با اسلیترین داشت. هری با اینکه که صاحب چوب جاروی نیمبوس2000 بود هنوز نگران بود زیرا اسلیترینی ها همه چوب جاروی نیمبوس 2001 داشتند ناگهان فکری به ذهن او رسید بلند شد و به طرف دخمه ها به راه افتاد و وقتی به خود آمد خود را رو به رو انبار جاروهای گروه اسلیترین دید واز خوشی سر از پا نمیشناخت و بدون فکر کردن به کاری که میکند یکی از جاروهای نیمبوس دوهزاریک را بر داشت و هنگامی که می خواست به طرف انبار جاروهای گریفندور شروع به دویدن کند متوجه شد پاهایش از زمین جدا شده و کسی یقه ی او را گرفته سپس صدای خشک و پرتنفر فیلیچ راشنید که می گفت : پاتر بیچاره شدی دیگه موقع ارتکاب به جرم گرفتمت
هری که اندکی صدایش می لرزید گفت:کدوم جرم؟
فیلیچ با طمعی که مخصوص او بود گفت : می گی کدوم جرم پسره ی احمق
هری که داشت گریش می گرفت گفت :من فقط داشتم به جاروهای تیم حریف یه نگاهی مینداختم
فیلیچ جواب داد : تو موقع نگاه انداختن چوب جارو اونو بر می داری و می خواهی ببری خوابگاهتون هری که نمیونست چی باید بگه شروع کرد به گریه کردن وگفت من .... چوب. نو... میخواستم
فیلیچ با لذت گفت : میدونی سزای این نوع دزدی قبل از مسابقه چیه ؟
هری با سر جواب منفی داد
فیلیچ که داشن از خوشحالی پر در می آورد گفت: محرومیت ابدی از مسابقات کوییدیچ
گریه هری شدت گرفت


آلفرد عزیز!
پست خوبی بود. آفرین...
یه چند تا اشکالات کوچیک داشتی ولی برای تأیید مناسبه!
فقط بزار یه نکته دیگه رو هم بهت بگم. سعی کن در پست زدن و داستان نوشتن عجله نکنی..
.یه قسمت از نمایشنامه هم مخصوص توصیف و تفسیره و بازگو کردن هدف نمایشنامه به تنهایی کافی نیست.
سعی کن از این به بعد در هنگام نوشتن داستان،خودتو در اون شرایط حس کنی. مثلا می تونستی در اینجا خودتو جای هری بزاری .
اون وقت تصور کنی که الان اگه تو بودی چی می گفتی و چی کار می کردی. مطمئن باش این تصور ذهنی خیلی بهت کمک می کنه.
در پست تو گریه کردن هری زیاد جالب نبود. می تونستی بنویسی مثلا " هری با تنفر به فیلیچ نگاه کرد" یا " با خشم به او نگریست " هری اینقدر ها هم سست عنصر نیست!
موفق باشی.

تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/5/21 23:32:32
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 20 مرداد 1386 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا تاریک بود صدای جغد ها از دور می آمد.
از آن جا می توانست به راحتی ببیند که در ناگهان باز شد و کسی بیرون آمد.عجیب بود که این موقع شب کسی به جز آنها بیدار باشد و با خیال راحت بیرون بیاید.با صدای بلند گفت:حتما یکی از معلمها بود.هرمیون رون بهتره تا الان که در بازه سریع بریم تو خودتون که می دونید اگر ناگهانی در باز شه و ناگهانم بسته بشه و کسی وارد سالن نشه چقدر عجیبه!!
هرمیون با صدای آرامی گفت:آره بهتره بریم.رون می شه اینقدر وول نخوری؟!
رون:بابا به من چه اگه توام یه حیون عجیب غریبی که هاگرید عاشق اوناست تو دستت داشته باشی که همش لیز می خوره همین وضع رو پیدا می کردی.
هری:خب خب حالا زود باش رون اونو بنداز تو دریاچه.
رون دستهایش را از هم باز کرد و موجودی صورتی رنگ درخشان از میان دستانش سر خورد و به درون آب رفت
هرمیون:واقعا که این هاگرید با خودش چه فکرایی می کنه حالا هم که غیبش زده ما باید حیوناشو ببیریم این ور اون ور
رون:واقعا که چندش آوره
هری که از حرکت صورت رون خنده اش گرفته بود گفت:زود باشین راه بیفتین
آنها راه افتادن و با سرعت خودشان را به درهای بازه قلعه رساندند.
هری با خودش فکر کرد که چه بد است که لوپین نقشه را از او گرفته بود که به فکر ماجراجویی نیفتد.آخه مثلا چه اتفاقی ممکن بود بیفته
آنها با عجله به حرکت می کردند که ناگهان به خانم نوریس بر خوردند
هرمیون ناگهان هوا را با صدای بلندی در سینه حبس کرد خانم نوریس فیش فیشی کرد.
ناگهان فیلچ از پشت دیواری بیرون آمد . گفت:چی شده عزیزم؟
خانم نوریس به راه افتاد و جلو آمو و ناگهان خودش را به پای هری کشید .هری سریعا به خاطر اینکه رون و هرمیون به دردسر نیفتند از زیر ردا بیرون آمد.فیلچ از خوشحالی و با تعجب گفت:تو اینجا چی کار می کنی اونهم این موقع شب؟
هری با اشاره دستش به رون و هرمیون گفت که بروند.
فیلچ با خوشحالی گفت:تو نباید الان اینجا باشی تو بد دردسری افتادی!!


MaGi عزیز!
پست خوبی نوشته بودی ولی من در اون کلمه " چوب جارو " رو نمی بینم! باید نمایشنامه ات بر اساس عکس باشه...
البته تو سعی کردی که اینو رعایت بکنی ولی باز تنها وجود فیلیچ و هری در داستانت با عکس همخونی داره!
ولی من از پستت خوشم اومد... قشنگ می نویسی فقط یکی دو تا مشکل داشتی.
اول اینکه بعضی جاها به صورت ناگهانی تغییر فعل داشتی. مثلا این جمله " ممکن بود چه اتفاقی بیفته" می نوشتی " بیافتد " با جمله قبل هم تطبیق فعلی داشت.
چند جا هم غلط املایی داشتی که با یک بار روخونی مجدد قبل از ارسال پست می تونی برطرفش کنی.
این جمله " خودتون که می دونید اگر ناگهانی در باز شه و ناگهانم بسته بشه و کسی وارد سالن نشه چقدر عجیبه!! " جملت یه مقداری غریبه!
می نوشتی " خودتون می دونید که باز و بسته شدن ناگهانی در بدون اینکه کسی وارد سالن بشه خیلی عجیب و شک برانگیزه!"
توی پستت می تونی تغییراتی ایجاد کنی و چوب جارو رو هم توش وارد کنی! اگه می تونی این کار رو بکنی پستت رو با تغییر بزن تا تأییدت کنم!
موفق باشی...


تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/5/21 11:38:36
Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 20 مرداد 1386 13:49
نمایش جزئیات
آفلاین
هری داشت یواشکی می رفت داخل حیاط که با نیمبوس دوهزاریک جدیدش سواری کنه
هری تو راهرو با خودش ترانه زمزمه می کنه یکدفعه صداش رو بلند می کنه و بلند می خونه : دوست دارم خیلی زیاد به چشماتهم خیلی میاد
یکهو فیلیچ از یک راهرومخفی می پره بیرون می گه : من بیشتر
هری یک دفعه رنگ از رخش می پره
فیلیچ میگه :اینبار گیر افتادی به موقع مچت رو گرفتم
هری میگه:نه ... ام....من
فیلیچ :هیچی نگو شب ها میری بیرون تو حیاط جارو سواری اونم یواشکی
هری که فیلیچ یقش رو از پشت گرفته به دروغ می گه : من از پروفسور مک گوناگل اجازه گرفتم که برم تمرین
فیلیچ میگه : دروغ نگو پسره ی .................................................
هری با ترس:نه راست میگم
فیلیچ : آخه تو نمیدونی استادها اجازه ندارن به یک دانش آموز خارج از وقت مقرر اجازه تمرین بدن
بعدش فیلیچ هری رو میبره پیشه مک گوناگل
فیلیچ :پروفسور پاتر تنهایی تو این زمان بیرون بود
پروفسور دستش رو میاره جلو بعد میلرزونش ومیگه: پاتر این اعصاب منه از دست تو
بعد به دروغ می گه :فیلیچ من گفته بودم خودم باهاش میرم ومتاسفانه نتونستم حالا تا خواب گاهشون همراهیش کن
فیلیچ : باشه پروفسور
بعد یقه هری رو با یک دست وچوب جاروش رو با دست دیگش میگیره و تا خوابگاه می بره


آلفرد عزیز!
پستت طنز بود نه؟ ولی به ظاهرش نمی خوره! در نوشتن نمایشنامه باید سلیقه به خرج داد...
کمی شکلک فکر نمیکنم بد باشه که ازش در پستت استفاده کنی. پست پایینی رو ببین!
نمایشنامه های طنز با شکلک زیباتر می شن.
اما باز سوژه پستت جالب بود اما یه اشکالات عمده داشتی.
اول اینکه در نمایشنامه ات همه فعل ها محاوره ای هستن... بهتره که اونا رو به صورت فعل ماضی ساده بنویسی... این کار رو هم در نوشته های طنز و هم در جدی می شه کرد.
خیلی کم می شه که از فعل مضارع اونم محاوره ایش استفاده بشه.
یه اشکال دیگه ای که بیش تر پستت به این صورت بود :
هری میگه :
فیلیچ میگه :

خب می تونستی فضا و حالات رو بیش تر توصیف کنی و توضیح بدی...مثلا آخرین دیالوگ می تونست اینجوری باشه:
فیلیچ در حالی که نگاهی به هری کرد و لبخندی موذیانه بر لبش نقش بست گفت :
_ چشم پروفسور!

در کل فکر می کنم که داری پیشرفت میکنی...شاید من الان کمی سخت بگیرم و تأییدت نکنم ولی بدون که این به نفعه خودته!
دفعه بعدی اگه همه اون چیزهایی که تا اینجا بهت گفتم رعایت کنی حتما زیباتر از این می نویسی.


تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/5/21 11:35:28
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 20 مرداد 1386 00:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام

لینک عکس جدید در زیر داده شده!

دوستان به دلیل بسته بودن سایت از این به بعد عکس جدید هر شنبه داده می شه ! البته فعلا منوال به این صورت است...

خواهش می کنم که فقط از قوه تخیلتون استفاده کنید و بنویسید...

عکس جدید

شما اون پیرمرد رو آرگوس فیلیچ در نظر بگیرید....

لطفا لینک عکس رو بالای پستتون قرار بدید!


موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/5/20 0:21:09
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 تیر 1386 11:34
نمایش جزئیات
آفلاین
من اون پير مرد رو پيري لرد سياه گرفتم گرفتم
************************************
بعد از اينكه لرد سياه هري پاتر را نابود كرده بود . هيچ هيجاني جزء درگيري با محفل ققنوس نداشت تا اينكه در شب بيست هفتم مارس دوباره سيبل تريلاني در حضور رون و هرميون پيشگويي براي نابودي لرد سياه كرد كه اين طور بود:
سيبل تريلاني : لرد سياه توسط بچه ي بهترين دو دوست هري پاتر كشته مي شود يا لرد سياه او را نابود مي كند و فقط اين دو توانايي نابود كردن هم را دارند
هرميون با شتاب مي پرسد : يعني من و رون نميشه دو دوست ديگش مثل جيني وسيموس باشند
رون اضافه مي كنه : يا لونا ونويل
. اين پيشگويي كه در هاگوارتز انجام شده بود (زيرا رون معلم ورد هاي جاديي و هرميون معلم تغيير شكل بود ) توسط ويكتور كرام كه به آن دو وازدواج هرميون با رون حسادت مي كرد به گوش لرد سياه رسيده بود(ويكتور كرام مدير مدرسه دورمشترانگ بود و در آن زمان شاگردانش را براي مسابقه سه جادوگر به هاگوارتز آورده بود)
كرام : لرد سياه خبر مهمي براي شما دارم
لرد سياه با تامل:بگو
كرام : يه پيشگويي جديد يه مثل هري پاتر
وبعد از اينكه پيشگويي را كامل براي لرد مي گويد
لرد سياه : مي دونستم مي توني جاي ايگور و سيروس ( هري قبل از مرگش اسنيپ رو كشته‌) را برام يگيري

لرد سياه به همراه بلاتريكس شب هنگام به دنباله پچه امده بودند ولي اينبار با مخفي كاري تمام در شب وارد اتق رون وهرميون شدند و بچه را از گهواره اش بر داشتند و به بيرون رفتند
بلاتريكس : سرورم اينبار هم مي خواهيد با طلسم اين بچه را بكشيد
لرد سياه : نه نمي خواهم جريان هري پاتر دوباره تكرار بشه
بلاتريكس : پس با بچه چي كار مي خواهيم بكنيم
لرد بعد از مدتي جواب مي دهد : بچه را جلوي حيواني درنده(مانتيكور)مي گذاريم
بلاتريكس كه مي ترسد بچه مهرش را در دل لرد بياندازد(چون بچه بيدار شده بود و به ارامي ريش هاي لرد را لمس مي كرد و با چشم هاي پا كش به نگاه مي كرد)ميگويد: قربان بچه را به من بدهيد او لياقت در بغل بودن شما را ندارد
لرد جواب نم دهد
و لرد براي اولين بار به كسي علاقه مند شد وبه خود گفت شايد اين بچه فرد مناسبي باشد كه همه ي بلدي هايم را به او ياد دهم و از كشتنش صرف نظر كرد



مي دونم اينبار از نميشنامم خوشت مياد چون از اين يكي خودمم خوشم اومد ولي نميدونم تاييد ش مي كني يا نه

آلفرد عزیز!
خب به نظرم خیلی سعی کردی تا چند جای داستان رو به صورت نمایشنامه بنویسی! این خیلی خوبه.
اول پست و اونجایی که سیبل داره پیشگویی رو می گه رو ناتموم رها کردی! خب وقتی که رون و هرمیون این سوالات رو از سیبل کردن اون هم باید یه جوابی بده!
مثل
" سیبل در حالی که با نگرانی به آن دو می نگریست گفت :
_ نه عزیزان من! اینجا نوشته شده نزدیک ترین و صمیمی ترین دوستانش! "
و یا یه هم چین چیزی!
نکته بعد اینکه سعی کن وقتی می خوای از یک مکان به مکان دیگه بری و از هاگوارتز می خوای نزد لرد رو توضیح بدی بهتره که یه فاصله ایی بزاری! مثلا ستاره (***) بزاری و یا چیزهایی دیگه و کلا دو قسمت رو از هم جدا کن!
این جوری هم چهره نمایشنامه ت زیبا تر می شه و هم خواننده راحت می تونه اونو بخونه!
قسمت صحبت لرد با ویکتور هم جالب بود! ولی قسمت آخرشو می تونستی اینجوری بنویسی:
" لرد :
_ می دونستم تو می تونی جای ایگور و سوروس رو برام بگیری!
و لرد این جمله را با اندوه به زبان آورد زیرا هری پاتر آن دو را در مقابل چشمان خودش کشته بود!"
قسمت صحبت لرد با بلاتریکس هم زیبا بود . این نشونه می ده که قسمت های اول پستت رو هم می تونی قشنگ تر کار کنی!
در نوشتن دیالوگ ها هم از می تونی از خط تیره ( _ ) استفاده کنی تا معلوم بشه که کدوم جمله دیالوگه!
البته در پست تو از این جهت مشکلی نیست ولی این کار هم باعث زیبایی نمایشنامه میشه.
قسمت پایانی نوشتت نیز جالب بود و خوب تمومش کرده بودی. کمی در جمله بندیت می تونم ازت ایراد بگیرم!
می تونستی بنویسی :
اما لرد به حرف های بلاتریکس توجهی نداشت. برقی در چشمان کودک می دید که او را به اراده به سمت خود می کشاند .
کودک را کمی در آغوش خود فشرد. نه ... شاید زنده ماندن این کودک بیش تر برای او منفعت داشت تا کشتنش . و روزی را در ذهن خود مجسم نمود که از این کودک به عنوان دومین لرد سیاه یاد خواهد شد! "
خب در مجموع می خوام بهت بگم که سعی کن همین نمایشنامه رو با توجه به همین نکاتی که بهت گفتم زیباتر و با دقت تر بنویسی!
می دونم که می تونی از این هم زیبا ترش کنی...
موفق باشی...

تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/4/27 15:06:28
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
آفلاین
برف میبارد و هوا بسیار سرد است.
صدای کودک از ان سوی خانه بلند میشود.پیرمرد جادوگر به سمت او رفته تا کودک را ارام کند.
اورا در اغوش میگیرد و دستان کوچک اورا ارام نوازش میکند.
به او احساس عجیبی دارد.به صورت معصوم او نگاه میکند.جای زخم روی پیشانیش خونیست.
پیرزنی به ارامی به سمت جادوگر پیر می اید و در کنار او می ایستد.
پیر مرد با حالتی بر گرفته از غم به صورت کودک نگاه میکند و موهای اورا از روی زخمش کنار می زند.
پیرزن:جناب دامبلدور بهتره که اون کودک رو بدید به من شما حالتون خوب نیست!
دامبلدور:نه ، نه من با این کودک احساس خوبی دارم.قدرتشو حس میکنم اون درست مثل پدرشه!در همین حین کودک که به خواب رفته بود ریش بلند پیرمرد را میگیرد و در دستان کوچک خود میفشرد.دامبلدور با تبسمی به او نگاه میکند.
پیرزن:اون پیشونیش زخمیه !بهتر نیست که هر چه سریعتر تیمار بشه؟
دامبلدور:این زخم هیچ وقت التیام پیدا نمیکنه مگر...
پیرزن با حالتی مرموز:مگر چی جناب دامبلدور؟
دامبلدور:اااااااهیچی،هیچی بهتره هر چه سریع تر انو به مقصد اصلیش برسونیم.
پیرزن با خشم:یعنی،یعنی واقعا می خواید اونو به پیش اون خیکی ها ببرید پیش اون...
دامبلدور حرف پیرزن را قطع میکند و خود ادامه میدهد:
چاره ی دیگه ای نداریم.سرنوشت اینطور میخواد.
پیرزن در حالی که تبسمی بر لب دارد با نگاهی مرموز می پرسد:
شما که،از سرنوشت اون خبر دارید.اینطور نیست؟؟!
دامبلدور به حرف پیر زن اهمیتی نمی دهد و از ان اتاق خارج میشود.
کم کم هوا لطافت خود را باز می یابد.


این داستان ربطی به کتاب ها نداره فقط از روی عکس اینطور گفتم.


دوست عزیز!
پستت ساده بود ... در نوشتن نمایشنامه بهتره که از فعل ماضی ساده استفاده کنی .
چون بیش تر حالت نمایشنامه به خودش می گیره!
مثل جمله اول پستت!
می نوشتی : برف می بارید و هوا بسیار سرد بود. و کلا تمام نمایشنامه ت!

توی پستت نوشته بودی " پیرزن " . خب فکر نمی کنی همه بدونن که اون پیرزن کیه؟ می نوشتی " مک گونگال " بهتر نبود؟؟

کلمه " خیکی " کلمه جالبی نبود! یعنی به جملت نمی خورد و کمی از حس داستان می کاست!
در آخر پستت نوشته بودی " و از آن اتاق خارج می شود " بهتر بود می نوشتی " و چند قدمی از او دور شده و سپس ناپدید می شود!"
پستت به نسبت تأیید شدن قوی نبود . باید بیشتر روی نمایشنامه هات کار کنی .
اما من تأییدت میکنم ولی سعی کن از این به بعد نمایشنامه های قوی تری بزنی!
موفق باشی ...

تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Rabin Hood در 1386/4/26 4:51:01
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/4/26 10:46:24
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 25 تیر 1386 11:51
نمایش جزئیات
آفلاین
من اون پير مرد رو پيري لرد سياه گرفتم گرفتم
*********************************
بعد از اينكه لرد سياه هري پاتر را نابود كرده بود . هيچ هيجاني جزء درگيري با محفل ققنوس نداشت تا اينكه در شب بيست هفتم مارس دوباره سيبل تريلاني در حضور رون و هرميون پيشگويي براي نابودي لرد سياه كرد كه اين طور بود: لرد سياه توسط بچه ي بهترين دو دوست هري پاتر يعني رون ويزلي و هرميون گرنجر كشته مي شود يا لرد سياه او را نابود مي كند و فقط اين دو توانايي نابود كردن هم را دارند . اين پيشگويي كه در هاگوارتز انجام شده بود (زيرا رون معلم ورد هاي جاديي و هرميون معلم تغيير شكل بود ) توسط ويكتور كرام كه به آن دو وازدواج هرميون با رون حسادت مي كرد به گوش لرد سياه رسيده بود(ويكتور كرام مدير مدرسه دورمشترانگ بود و در آن زمان شاگردانش را براي مسابقه سه جادوگر به هاگوارتز آورده بود) و حالا
لرد سياه به همراه بلاتريكس شب هنگام به دنباله پچه امده بودند ولي اينبار با مخفي كاري تمام در شب وارد اتق رون وهرميون شدند و بچه را از گهواره اش بر داشتند و به بيرون رفتند ولي اين بار ني خواستند بچه را با طلسم بكشند تا شايد جريان هري پاتر دو باره اتفاق بيفتد بلكه مي خوستند بچه را جلوي حيواني درنده(مانتيكور) بگذارند .بچه كه تازه از خواب بيدار شده بود با لطافت به مرد نگاه مي كرد انگار مي دانست نبايد گريه كن و با آهستگي دستهايش را به ريش هاي مرد زد وناگهان شوري در دل مرد آغاز شد و براي اولين بار به كسي علاقه مند شد وبه خود گفت شايد اين بچه فرد مناسبي باشد كه همه ي بلدي هايم را به او ياد دهم
*************************************
مي دونم از نمايشنامم خوشت نمياد وتاييدش نمي كني چون اصلا خوب نشده


آلفرد عزیز... سوژه پستت جالبه!
ولی این پست تو انگار خلاصه ایی از یک نمایشنامه طولانیه!
می تونی این داستان رو بازش کنی... می تونی بعضی قسمت هاییش رو به صورت نمایشنامه با توصیف و دیالوگ بنویسی !
مثلا قسمت هایی که توی پرانتز نوشتی رو می تونی داخل داستانت به صورت توضیح و یا دیالوگ بیاری!
البته نباید خیلی هم طولانی بشه... اگه می تونی این کار رو بکنی که خیلی خوبه اگر نه هم که یک داستان جدید بنویس که ویژگی های نمایشنامه رو داشته باشه! یک داستان کوتاه باشه...

مثلا این طور بنویس :
شب بود و جز تاریکی چیزی به چشم نمی آد. لرد سیاه بعد از مدت ها منتظر چنین شبی بو د . او بعد از نابودی هری پاتر هیجانی جز .....
به این صورت!

می تونی هر جور خواستی شروعش کن...

و یه چیز دیگه اینکه هر وقت یک نمایشنامه نوشتی و خودت از اون خوشت اومد و مطمئن شدی که تأیید می شی حتما تأیید خواهی شد!
موفق باشی

تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/4/26 9:56:26
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 22 تیر 1386 21:10
نمایش جزئیات
آفلاین
http://www.the-leaky-cauldron.org/sta ... utcolourcorrectiondi6.jpg
ساعت از نیمه گذشته بود که نا گهان صدای گریه بچه ای
اهالی خانه شماره 7 کوچه دیاگان رو بیدار کرد.
رون برو ببین کدوم از بچه ها بیدار شده.
همه خوابن عزیزم !
همین موقع زنگ در به صدا در امد
دینگ دانگ دونگ.....
چه کسی بود؟
فلش بک
پروفسر به نظر شما درسته این کار رو بکنیم ؟
در یک جواب میراندای عزیز بله
زود باشین دارن می یان!
چی کارش کنم ریشم رو گرفته وخوابش هم برده من نمی دونم بیدارش کن !....
***
تق....... شترق....... تق.......
رون کی بود ؟
نمی دونم غیب شدن
هرمیون به دمه در امد وای خدای من این جیمز پاتره ولی......
فلش بک
هری و چو چانگ دوباره با هم اشتی کرده بودند.
وحالا ازدواج کرده بودنند.
1 سال از ازدواج می گذشت که فرزندی به دنیا اومد.
اون روز هری و چو خیلی خوشحال بودنند.
زیرا فرزندی سالم وپسری
با شباهت زیاد به پدر بزرگ اش داشتند البته پدر بزرگ پدری
به همین دلیل نام اورا با اسرار هری جیمز پاتر گذاشتند .
***
هرمیون جیمز کوچک را به بغل گرفت و به وسط کوچه امد.
رون نامه ای که روی بچه بود را برداشت.
وشروع به خواندن ان کرد البته به ارامی وبدون صدا وقتی نامه تمام شد با چشمان گرد به جیمز کوچک و از جیمز نگاهی به هرمیون کرد .
هرمیون نامه را از رون گرفت و شروع به خواندن کرد
جیغی که بعد از پایان نامه زد برای بار دوم اهالی خیابان دیاگان رابیدار کرد .

هری و چو کشته شدند!

اخرین جان پیچ توسط r&b از بین نرفت.

هری شکست خورد شما از جیمز نگهداری کنید.

هری زنده هست برای همیشه

پایان


ایا هری واقعا مرده؟

هوووم...این تقریبا همون قبلیه نبود!؟

اگه ممکنه جملاتت رو پشت سر هم بنویس و هر خط یه جمله جدید نذار! مثلا این قسمت:

هری و چو چانگ دوباره با هم اشتی کرده بودند.
وحالا ازدواج کرده بودنند.
1 سال از ازدواج می گذشت که فرزندی به دنیا اومد.
اون روز هری و چو خیلی خوشحال بودنند.

میتونه اینجوری باشه:

هری و چو دوباره با هم اشتی کرده وحالا ازدواج کرده بودند. 1 سال از ازدواجشان می گذشت که فرزندی به دنیا آمد. هری و چو روز تولد اولین فرزندشان از همه خوشحال تر بودند.

و یکی هم اینکه دیالوگها رو طوری بنویس که معلوم بشه دیالوگه و با متن قاطی نشه! مثلا اینجارو ببین:
چه کسی بود؟
فلش بک
پروفسر به نظر شما درسته این کار رو بکنیم ؟
در یک جواب میراندای عزیز بله
زود باشین دارن می یان!

میتونی کاری بکنی که دیالوگهات واضح باشن و معلوم بشن که دیالوگ نوشته شده و دو نفر دارن حرف میزنن! یکی از راههاش اینه که قبل از دیالوگ یه خط تیره ( - ) بذاری!! یعنی مثلا دیالوگهای بالایی اینجوری میشه:
چه کسی بود؟
فلش بک
- پروفسر به نظر شما درسته این کار رو بکنیم ؟
- در یک جواب میراندای عزیز، بله !
- زود باشین دارن می یان!

قول میدم اگه این دو تا چیزو که گفتم رو رعایت کنی و غلط املایی هم نداشته باشی تاییدت کنم!!!

تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط 'دین توماس در 1386/4/22 21:13:45
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/23 13:50:57
ارنولد پیز گود قدیم






ارنولد پیز گود قدیم
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 22 تیر 1386 19:36
نمایش جزئیات
آفلاین
پرایوت درایو همین جاست ارباب
پیرزن به مردی که پشت بوته ها بود گفت... پیرزن زباله گردی بود که اون اطراف می پلکید و همه جا رو بلد بود برای همین انتخاب شده بود ارباب هیچ از اشتباه خوشش نمی اومد...ارباب در واقع همون مردی بود که پشت بوته ها مخفی شده بود، قد کوتاه و ریز نقش فقط از صدای مردانه اش می شد تشخیص داد که طرف یه پسر بچه نیست. لباسش سیاه و بلند بود و باشلقی ابریشمی و سبک به تن داشت با لبه هایی که با نخ طلایی گلدوزی شده بود.
خانه دورسلی ها اونجاست اون روبرو... و با دست به حیاط زیبای دورسلی ها اشاره کرد. مرد از لباسش میله ای طلایی رنگ بیرون آورد و به سمت پیرزن اندخت: یک اونسه همون طور که قرار بود. حالا زود برو.
پیرزن در حالی که تشکر می کرد برگشت که برود...مرد گفت: سزای دروغ مرگه دختر!! پیرزن در حالی که سرخی چهره اش را پنهان می کرد دور شد.
مرد مثل خفاش از عرض خیابان گذشت و خودش را به در خانه دورسلی ها رساند...در قفل بود اما او فقط دستش را روی قفل کشید تا در با صدای خفه ای باز شود.
داخل شد اول به سراغ اتاق نشیمن رفت دادلی روی کاناپه جلوی تلویزیون روشن اما بی صدا به خواب رفته بود و خر و پف می کرد. نزدیک رفت و انگشت اشاره اش را روی پیشانی دادلی کشیده. اینکار باعث می شد تا او حالا حالا ها بیدار نشود.
به سراغ اتاق خوابها رفت و اینکار را با آقا و خانم دورسلی هم تکرار کرد. در عرض چند دقیقه همه جای خانه را گشت(غیر از دستشویی چون از دستشویی های ماگلی متنفر بود).
به سرعت از پله ها بالا رفت و خودش را به اتاق زیر شیروانی رساند. آرام در باز کرد. در صدا داد اما هری که روی تختش خوابیده بود هیچ تکان نخورد او نزدیک تر رفت تا مطمئن شود.
خدایا یعنی خودش بود؟ همون چهره همون موها و همون زخم... بله خودشه!! هری پاتر افسانه ای ... خودشه!! دست کرد توی لباسش تا چیزی بیرون بیاورد...
ناگهان همه جا روشن شد. نور شدید چشمش را زد. اتاق پر از آدم شد... هری سرش جایش نبود در واقع از اول هم آنجا نبود...
لعنتی ... کثافت ... عوضی... عمده کلماتی بود که بین او و مردها رد و بدل می شد چشمش که به نور عادت کرد ناامید شد.گوشه اتاق گیر افتاده بود از پنجره هم خیلی دور بود... ناچار به حرف مردها گوش داد و دست هایش را بالا برد. کاراگاهها همگی با فاصله از او ایستاده بودند و چوبدستی ها را به سمتش نشانه رفته بودند... هیچ کس جرات نزدیک شدن به او را نداشت... بعضیها هم دست و پایشان می لرزید. در مجموع 7-8 نفر بودند. اگر حواسشان پرت می شد شاید می شد از دستشان فرار کرد.
چند لحظه گذشت تا سه نفر دیگر به آنها اضافه شدند. مرد با خوشحالی فریاد زد: اوه سلام کینگزلی! کم کم داشتم می ترسیدم. خوب شد یک آشنا هم اینجاس... در واقع بیشتر از یکی... فرانسوا نوز! چطوری پسر! هنوزم تو پی اند پی (اداره بین المللی تعقیب و مجازات) کار می کنی؟ اوه خدای من این یکی هم که از موهای قرمزش معلومه کیه! شما باید آقای ویزلی باشید!! بزارید من هم خودمو معرفی کنم...
خفه شو گالدو...کینگزلی با تحکم اینو گفت: تو به جرم قتل 17 جادوگر و تعداد نامعلومی ماگل بازداشتی.
- 18 نفر. اگر در مورد زمان اشتباه نکنم... راستی کینگزلی این همه آدمو تو دستشویی قایم کرده بودی؟
- 18 نفق؟ موسیو نوز با لهجه غلیظ فرانسوی اش پرسید.
- پیرزن بد شانسی بود یا باید بگم کاراگاه؟؟ هیچ پیرزنی جرئت نمی کنه در ازای دادن نشانی دورسلی ها از من طلا بخواد اونم یک اونس!!
- پس باید بگم اشتباه می کنی!! ویزلی پوزخند به لب داشت. "بیا تو دختر... کارت عالی بود"
اما هیچ کس نیامد ویزلی دوباره صدا زد اما فقط یک کارگاه پیر از پله ها بالا آمد و نفس نفس زنان در گوش آرتور چیزی گفت که او خشکش زد: چطوری؟ غیر ممکنه!!
کینگزلی که نگران شده بود پرسید چی شده؟
گالدو وسط پرید و گفت: چیزی نیست نفر 18 ام هیمن الان مرد، دختر با استعدادی بود واقعا حیف شد... می دونی کیو می گم فرانسوا؟
کینگزلی محکمتر گفت: گفتم خفه شو گالدو! راست می گه آرتور؟! آرتور فقط سرش را تکان داد.
گالدو داشت به هدفش نزدیک می شد:د پسره رو چی کار کردی؟
- به تو مربوط نیست!!
- منو چی کار می کنی؟؟
- میقی به آزکابان و از اونجا به فقانسه بقای اعدام...
- یعنی فکر نمی کنی بخوای اجازه بدین من برم؟!!
- تو 18 نفرو کشتی نمی تونی همین طوری بری!!
- اگه شما لعنتیا منو تعقیب نکنین منم مجبور نمی شم بکشمتون!!
- خفه شو عوضی!! چه جوری ببریمش آرتور؟؟
- پس یه لحظه صبر کنین!! اجازه هست دستمو بکنم توی جیبم؟
و بدون اینکه منتظر اجازه بمونه دست کرد توی جیبش و یه بسته قلمبه رو بیرون کشید. بسته رو باز کرد...چشم کاراگاهها خیره شده بود یه فنجون طلایی زیبا...زیبا و باورنکردنی...فنجون مادام هافلپاف...
گالدو که لحنش عوض شده بود گفت: این فنجونو من سی سال پیش از دفتر آلبوس کف رفتم خدا بیامرزش تو این مدت دست ریدل بود اما من پسش گرفتم و حالا به هری هدیه می دمش... به هری بگو می تونه رو من حساب کنه ... از گردنبند مادرش استفاده کنه... مادرش به من اعتماد نکرد اما بهش بگو که این اشتباهو تکرار نکنه...
اشک تو چشماش جمع شده بود.
کینگزلی نذاشت ادامه بده فریاد زد : اونو بده به من!!
گالدو گفت: "برق طلا چشمها رو می زنه" و فنجونو به جایی بین آرتور و کینگزلی انداخت. هر دو برای گرفتنش حرکت کردند و آرتور به سختی فنجونو بل گرفت. همزمان کاراگاه پیر فریاد زنان داخل شد به طوری که همه به سوی او چرخیدند..."دختره زنده اس قربان... اونو نکشته... فقط بیهوش بود."
موسیو نوز به سمت او برگشت تا کنایه ای بزند اما او آنجا نبود ... نوز فریاد زد و همه جا برای پیدا کردنش بهم ریخت. کینگزلی که از عصبانیت سرخ شده بود و به پایین ناگه می کرد ناگهان چیزی دید. همان جا که گالدو قبلا ایستاده بود تکه ای کاغذ افتاده بود... جلو تر رفت روی کاغذ با خون نوشته بود:"18-تام ریدل"


دوست عزیز!
فکر می کنم دفعه اولت باشه که اینجا می نویسی ! شما باید طبق عکس داده شده نمایشنامه بنویسی ولی من هیچ ربطی بین عکس داده شده و داستان شما پیدا نکردم!
در کل نمایشنامه ت سوژه جالبی داشت ولی خوب نتونسته بودی روش کار کنی!
بهر حال چون داستانت با عکس همخونی نداشت اونو نقد نمی کنم! یه نمایشنامه با سوژه عکس بنویس ! در زیر لینک عکس داده شده.
منتظرم...

تأیید نشد...


عکس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/4/26 9:39:04
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 20 تیر 1386 10:30
نمایش جزئیات
آفلاین
من اون مرده رو پیری های هری تصور کرده ام !
لینک عکس
توجه کنید که ین دومین باره که ینو فرستادم !قبلی نادیده گرفته شد ؟
--------------

هری به طرف پنجره رفت . دل توی دلش نبود . یعنی باید چه کار میکرد ؟ قلبش با حالت خطرناکی تپید و خون بسیاری را بیرون داد و نفس گرمی از گلوی هری خارج شد . او عینکش را صاف کرد . این بچه باید سالم به دنیا می امد ....
_ جناب پاتر .... چرا یه چیزی میل نمی کنید ؟
_ از گلوم نمیره پایین ....
زن پرستار روبروی او نشست . هری به او خیره شد و گفت :
_ حال هرمیون خوبه ....؟ میدونید .... این دوازدهمین بچه امونه .... میدونم که حالا هردومون پیر شدیم .... ولی خب اونم ....
هری به چشمان زن خیره شد و نفس عمیقی کشید و گفت :
_ بچه امونه دیگه !
زن لبخندی زد و سرش را تکان داد . صدای نعره ای از اتاق مجاور به گوش رسید و هری از جا پرید . طبق عادت چوبدستی اش را کشید و بعد یادش افتاد که انجا بخش زایمان ( ضایمان , ذایمان , ظایمان ؟) سنت مانگو است . چوبدستی را با شرمندگی بعد از رفتن پرستار در جیبش گذاشت . دوباره شروع به قدم زدن کرد .
او حالا به بیرون پنجره خیره شده بود .
او صاحب دوازده فرزند بود , هشت پسر و چهار دختر . ( بچه ای که به دنیا می اومده هم دختره . )
ناگهان در اتاق باز شد . هری به سرعت برگشت . دختر زیبایش با موهای مشکی و ....
قلب هری در سینه فرو ریخت . روی پیشانی بچه نیز مانند خودش زخمی بود .... ولی این زخم , در واقع .... اصلا زخم نبود . بلکه چندین خال به طور عجیبی به صورت زخم ساعقه مانند هری پیشانی او را پوشانده بود . هری بچه را از دست زن پرستار گرفت . به او لبخندی زد و بچه با چشمان گرد به پدرش خیره ماند .
پدری که ریش و موی سپیدش چشمان همه را میزد ....

(یادم رفته بود پستتو نقد کنم!! )

خب خب!
اول اینکه دیالوگهات هیچ مشکلی نداشت!!!

انجا بخش زایمان ( ضایمان , ذایمان , ظایمان ؟) سنت مانگو است .

ببین اینجا که زایمانو به چهار حرف مختلف گفتی! این بیشتر تو پست طنز قشنگ میشه! از اونجا که این پست بیشتر یه پست جدیه بهتره اینو به کار نبری! ولی تو پستای طنزت تا دلت خواست استفاده کن!!

صدای نعره؟ منظور صدای مادر بچه ست!؟ اگه اینجوریه که باید گفت نعره رو بیشتر برای مرد بکار میبرن! یعنی مثلا برای زن میشه صدای جیغ رو بکار برد! یا بعضی وقتا فریاد هم میشه!

اون قسمتی که هری چوبدستیشو یهویی در میاره خیلی جالب بود!!حال نمودیم! یاد اسپایدر من افتادم نمیدونم چرا!!

پدری که ریش و موی سپیدش چشمان همه را میزد ...

این آدمو یاد زال نمیندازه!؟
"چشمان همه را میزد" یخورده ناجور میزنه! مثلا برق یه چیزی چشم رو میزنه...یا بعضی وقتا نور! البته میتونیم اینو در نظر بگیریم که نور میخوره به موهای سفید و بازتاب میشه و چشم رو اذیت میکنه! ولی خب یخورده ایراد داره...یعنی کسی که میخواد یه دور پستو بخونه و رد بشه دیگه به اینش فکر نمیکنه! به اولین معنایی که به ذهنش میرسه توجه داره!! واسه همین مثلا میتونی یه چیز دیگه رو بنویسی...مثلا "چشمها را به خود خیره میکرد" !

خب حرف دیگه ای به ذهنم نمیرسه...آها یکی هم اینکه فکر کنم صاعقه با ص بود نه س...اگه اشتباه نکرده باشم!! فکر کنم با ص باشه!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/20 20:40:39
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�