
در ضمن بهكسي كه اين عكس هري اينا رو كشيده بگين رنگ هاي چشم ديگه اي هم هستن مثل سبز قهوه اي و...
-------------------------------------------------------------------
-آخ ، دوباره جاي زخمم درد گرفت.
صبح روز يكشنبه بود و هري و رون و هرميون كنار درياچه نشسته بودند. هرميون همانطور كه داشت كتاب نظريه هاي جادويي مدرن را مي خواند گفت :
-خوب برو به دامبلدور بگو.
-نه ... او ن خودش مي دونه. برم چي بهش بگم بگم جاي زخمم درد ميكنه ؟
رون گفت :
-خوب پس براي سيريوس بنويس.
-نه ... نامه ها كنترل مي شن.
-خوب با يه جغد ديگه مي فرستيم.
هدويگ با خشم به رون نگاه كرد. رون به هدويگ چشمكي زد و گفت :
-مي توني با خر بفرستيش.
هرميون گفت :
-اره من هم يه قلم پر دارم.
-نه من نمي خوام ...
-چرا هري؟ بايد به يكي بگي.
-آره رفيق بايد بگي.
-بيا اينم كاغذ و مركب.
هري قلم پر را با نارضايتي گرفت و گفت:
-اگه اون وزغ بدتركيب بفهمه هر دوتا تون رو خفه مي كنم.
فين فيني عزيز ،
اميدوارم حالت خوب باشد. دوباره همان اتفاق افتاد. زرزروس هم سلام مي رساند. او واقعا معلم خوبي است.
قربان تو هري.
-بفرما خيالتون راحت شد ؟
-آره هري اينطوري بهتره... خوب حالا كه اين قضيه تموم شد مي خواستم نظرتون رو درباره ت.ه.و.ع بپرسم... ما به يه مشكل جدي بر خورديم... منابع مالي ما كفاف خرج ها رو نميده... قبلا هم گفتم به نظر من بهتره مسئوليت نظافت سالن عمومي رو به عهده بگيريم و درآمدشو صرف ت.ه.و.ع كنيم چه طوره ؟
هرميون اميدوارانه به آنها نگاه كرد. رون و هري به هم نگاهي انداختند. وقتي هرميون نگاهش را از آنها گرفت رون آهسته در گوش هري گفت :
-من هم قبلا گفتم كه حاضرم به هرميون پول بدم تا از تهوع حرف نزنه.
هري هم با او موافق بود. براي اينكه بقيه روزشان تلف نشود گفت :
-خوب ديگه پاشين بريم پيش هاگريد.
Kind of water عزیز!
پستت بی شباهت به قسمتی از کتاب 5 هری پاتر نبود. بهتر بود که خودت با خلاقیت ذهنت سوژه ای می ساختی و روش کار می کردی.
من پست قبلت رو خوندم ... اون هم با توجه به آخر کتاب هفت نوشته بودی.
اما در کل فکر می کنم که بتونی خوب بنویسی ا اما خوب نوشتن به تنهایی کافی نیست.
اما من تأییدت میکنم اما یک نمایشنامه دیگه با سوژه خودت و ساخته ذهنت بنویس که تأییدت رو با اطمینان کامل اعلام کنم.
موفق باشی.
در مورد کارگاه هم ، هستن کسانی که این مشکل براشون پیش می آد ولی خب قانون کارگاه نوشتن از روی عکسه و بالاخره هرکسی این رو می فهمه!
راهی هم نیست که بشه کاری کرد که از اول همه بفهمن باید از روی عکس بنویسن جز اینکه چندتا صفحه قبل مخصوصا پست هایی که ناظر تأیید در اینجا می زنه رو بخونن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


)!: ببخشید ما مزاحم میشیم همیشه . ولی از کارگاه خیلی خوشم میاد !
داره به هری نیگا میکنه که از شدت عصبانیت مشت مشت (!) داره میزنه رو میز . 
به دراکو میکنن . دراکو که داره مث چی میلرزه من و من میکنه و میگه :

! هری ، خب بذار یه جا ایسته کنه !
) کشیده باشد و او بی هیچ اختیاری به درون چاه فاضلاب فروميرفت...تعقيب کنندگانش در حال سقوط هم او را دنبال ميکردند
... _اين رو حس ميکرد که ((اون)) داره بهش نزديک ميشه_و ناگهان تکان شديدي, صدای گنگی... مثل برخورد با چيزي که نميديد...
...زیاد درد نداشت
وهري که بلند ميشد دوباره نقش زمین شد...
...با اون غوله اومدي گاو و گوسفند منو بدزدي؟؟هه هه...عمرا بچه شهري!! (پير مرد يقه ي کثيف هري رو گرفت وغرولند کنان میگفت:)آره پسر جان!ما دهاتي ها شير و کره محلي ميخوريم اما توان داريم!..بيا بيچاره!نگاش کن...مثله بچه ی آدم نتونسته بياد دزدي...
... درآبگير دراز افتاده بود...مثل يک فيل مرده...!


