جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 31 مرداد 1386 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب همون طور که قول داده بودم از اون سبک جدا شدم و اینم یه سبک جدید که با قبلی فرق داره
من یه چند روزی نیستم و امیدوارم جوابت تا 2 ساعت دیگه بدستم برسه
ممکنه غلط توش باشه چون متن طولانی بود اگه بود ببخشید
زمانی که من این پست رو زدم هنوز نتیجه ی پست قبلی نیومده بنابراین
اگه پست قبلی تایید شد که .......
اگر پست قبلی تایید نشد این پستو ببینین دیگه
ممنون
........................................................................

(( یو هووو )) این صدای غریو شادی دوقولوهای ویزلی بود که برای اختراع جدیدشون که یه چوب دستی قلابی بود سالن عمومی رو گذاشته بودن رو سرشون هری رون و هرمیون که دو تا میز اون ور تر نشسته بودند گوشاشون رو گرفته بودن چون هرچی به دوقولوها می گفتن صداشونو پایین نمی اوردن این هفته رون و هری و هرمیون این قدر درس داشتن که حتی صدای هرمیون هم در اومده بود !!! هری که زیر چشمی داشت از روی مقاله ی هرمیون تقلب میکرد رو به رون کرد و گفت مگه فرد و جرج درس ندارن ؟ هه درس ، اونا سه روز تعطیلن اما نمی گن برای چی
پیش خودمون باشه ولی فکر کنم یا مرخصی گرفتن یا معلماشونو جادو کردن
این حرفو نزن اونا دیگه تا این حد احمق نیستن هرمیون در حالی که طوری به رون نگاه می کرد که انگار یه قاتله ادامه داد : فکر می کنم با دامبلدور صحبت کردن بهشون مرخصی بده و اونم موافقت کرده
رون که از این که هرمیون ضایش کرده بود ناراحت شده بود غرولند کنان گفت : ولی تو اونا رو نمی شناسنی اونا وقتی ساله دوم بودن سه تا معلمو برای اینکه بتونن برن هاگزمید جادو کرده بودن و اگه دامبلدور نبود تا الان اخراج شده بودن
رون این قدر رفته بود تو حس داستان تعریف کردن که اصلا متوجه فرد و جرج نشد ( اخه وقتی می رفت تو حس چشاشو می بست )
اونا که کارشون تموم شده بود اومده بودند کنار هری نشسته بودن و به صحبت هایه رون گوش میدادن که هرزگاهی ناسزایی برای کارایی که اونا باهاش کردن نثارشون می کرد جرج که داشت موذیانه میخندید با صدای بلند گفت : خوب دیگه چی ؟ رون که هول کرده بود سرخابی شد اِ شمایین داشتم به بچه ها می گفتم که چقدر شجاع بودین
میشنیدیم چی میگفتی ! رون که می دونست قراره چه بلایی سرش بیاد یهو غش کرد ...
فرد و جرج که داشتن از خنده ریسه میرفتن گفتن : از بچگی همین طوری بود تا یه خورده می ترسید هینطوری می شد فرد برخلاف جرج که داشت میترکید تونسته بود جلویه خودشو نگه داره : تازه می خواستیم به عنوان اولین نفری که جون خودشو در راه علم تقدیم میکنه چوب دستی رو روش امتحان کنیم !!!
با این حرف دوقولوها اشک از چشم هرمیون جاری شد و گفت : بد جنسا ، برین تنهاش بزارین . بیچاره رون
هری هم که موافق رفتن دوقولوها بود ( چون میدونست اگه رون بهوش بیاد و دوباره اونا رو ببینه سکته میکنه ) گفت بهتره برین . دوقولوها موافقت کردن اما قبل از رفتنشون چوب دستی رو به هری دادن و گفتن اینو به عنوان هدیه ازمون بگیر. ازش خوب استفاده کن .
مرسی . خداحافظ ، هری نمی دونست چرا این هدیه رو قبول کرده بود ولی به این فکر کرد که شاید یه روزی بدردش بخوره بنابراین اونو تو جیب رداش گذاشت و رفت کنار هرمیون تا رون رو بهوش بیارن
هری با وجود اینکه مطمئن بود هرمیون وردو می دونه برای اینکه بهش اعتماد بنفس بده پرسید : وردشو می دونی هرمیون اره الان بهوشش میارم و وردو خوند " الرتیو " ( خوب چون وردی با این مضمون یادم نمی اومد یه ورد اختراع کردم که البته به همین معنی هم هست )
رون داشت بهوش می اومد هری می تونست پیشبینی کنه اولین عکس العملش چیه ! بعد از اینکه یه خورده به این ور اون ور نگاه کرد یخه ی هری رو گرفت و گفت : ای نامرد ا منو فروختین
هرمیون با وجود اینکه می دونست کسی بجز دوقولوها صداشونو نشنیدن برای تموم شدن دعوا گفت نه بابا تو این قدر بلند حرف میزدی که کل سالن داشتن می شنیدن
حد اقل بهم می گفتین اونا اومدن اینجا
هری و هرمیون که می دونستن رون اروم شده با هم گفتن ببخشید و هر سه بلند شدن ورفتن به سمت خوابگاه هرمیون که داشت ازشون جدا می شد گفت خداحافظ بچه ها
هری هم دست رون که تلو تلو می خورد رو گرفت و رفتن تو خوابگاه . تو فکر دادلی بود که مثل فرد و جرج وقتی بچه بود چقدر اذیش کرده بود
دیگه به اتاقشون رسیده بودند و رون هم که نیمه بیهوش بود رفت که بخوابه . هری رداشو در اورد برای اینکه اختلالی بین چوب دستی واقعی و بدلی بوجود نیاد چوب دستی خودشو گذاشت کنار خودش و خوابید .
تمام شبو نخوابید چون هر چند دقیقه که می خوابید خواب دادلی رو می دید که می خواست اونو از بالای پنجره ی اتاقش بندازه پایین ........
صبح که بیدار شد متوجه نبود رون شد که با وجود خستگی زیاد دیشب رون براش عجیب بود . رداشو پوشید و رفت پایین اما رون سر میزم نبود نبودن هرمیون باعث شد که هری بره بیرون . هنوز از در بیرون نیومده بود که .. صدایی شنید .. اشتباه نکرده بود صدایه رون بود ... اونا ده متر اونورتر داشتن با مالفوی دعوا می کردن وقتی هری رسید متوجه همه چی شد این دفعه ی اولی نبود که مالفوی جغد رون رو که بدلیل اختلالاتش ( جغد رون از لحاظ مغزی مشکل داره ) خورده بود به دیوار هاگوارتز و افتاده بود رو گرفته بود و بهش نمی داد همین که هری رسید مالفوی با خنده به نوچه هاش گراپ و گوییل گفت به به اقای کلانترم رسید . هری مطمئن بود منظور مالفوی از این حرف فقط جادو ( یعنی دعوا یا همون دوئل ) بود بنابراین سریع چوبشو بیرون اورد و ....... دیگه نفهمید چی شد
نمی تونست سرشو تکون بده . او جا براش خیلی اشنای بود. صدایه مادام پامفری رو می شنید که به کسایی که بیرون بودن میگفت نمی تونین ببینینش فهمید که مالفویم رو تخت کناریشه چون صدایه پدرش می اومد که می گفت کی مسئول این کاره اگه دستم بهش برسه ..!
با تلاش زیاد تونست چشاشو باز کنه و اولین کسایی رو که دید رون و هرمیون بودن که با دیدنش یکم از ناراحتیشون کم شد وقتی یکی دو ساعت گذشت رون شروع کرد به تعریف ماجرا: بعد از این که تو وردو خوند کله ی مالفوی به اندازه ی یه فندق کوچیک شد و تو هم پرت شدی بعد از این که شما رو بردن درمانگاه منو هرمیون هم رفتیم پیش دامبلدور تا مانع مجازات شدنت بشیم و تمام جریانو براش گفتیم اما دامبلدور میگه مقصر دوقولوهان و می خواد فرد و جرجو مجازات کنه ... هری داشت به این فکر می کرد که بعد از مرخص شدن بره به دامبلدور بگه که فردو جرج قصدی نداشتن تا شاید یکم بهشون تخفیف بده اما متوجه نحوه ی صحبت رون شد که چشاشو بسته بود و عین شب قبلش رفته بود تو حس برای همین خندش گرفت ...........
دوباره صدایه مادام پامفری رو شنید که با لحنی قاطعانه به رون و هرمیون میگفت که برن بیرون
احساس خستگی میکرد چشاشو بست و خوابید .

..............................
امیدوارم خوشت بیاد
killjoy

Killjoy عزیز!
پستت نسبت به پست های قبلی پیشرفت خوبی داشت ولی مشخصه اصلیتو هنوز کنار نزاشتی و سعی کن اونو رو هم درست کنی که باعث زیبا شدن بیشتر نمایشنامت می شه.
سوژه ساده ای در پستت به چشم می خوره.
تیکه هایی مثل گریه هرمیون، کوچیک شدن سر مالفوی، مرخصی گرفتن فرد و جرج و چند تای دیگه به نظر زیاد جالب نبود وکمی خارج از قوانین هری پاتری می زد.
در پستت و پست قبلی محل دیالوگ ها مشخص نیست که بهتره از این علامت ( _ ) برای نشون دادن دیالوگ استفاده کنی و اونو تو یه خط جدا بنویسی.
بهرحال به خاطر تلاشت و اینکه سعی میکنی بهتر بنویسی تأییدت میکنم.
چون هستن کسانی که برای زیبا شدن داستان نویسی شون به زمان احتیاج دارن.

تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/5/31 18:57:11
ٌٌدر حال پاشیدن بذر
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 31 مرداد 1386 13:47
نمایش جزئیات
آفلاین
هری : رون زود باش بیدار شو ....
هری به سمت پجره می رود و هدویگ را داخل می آورد .
رون در حالی که هنوز خواب آلود است از هری می پرسد : چرا منو نصف شب بیدار کردی ...!؟
هری : هدویگ یه نامه ی فوری آورده شاید از طرف دامبلدور باشه .... !
هری نامه را باز می کند .....
هری : دامبلدور از ما خواسته تا آخر تابستون تو پناهگاه بمونیم ... !
رون : عالیه !
هری با تعجب از رون می پرسد : رون ! مگه یادت رفته ما به هاگرید قول داده بودیم بریم پیشش ....
رون با خون سردی : خب یه نامه براش می نویسیم و بهش میگیم !
هری : ولی اون خیلی ناراحت میشه مگه نمیشناسیش ؟
رون : بذار تا فردا از هرمیون بپرسیم . باشه ؟
هری : باشه
( فردا صبح )
هری : هرمیون بیا اینجا .
هرمیون : چیه !؟
رون : دامبلدور دیشب نامه داد که از پناهگاه خارج نشیم . حالا من و هری موندیم که چه جوری به هاگرید بگیم نمیتونیم بریم پیشش . حالا نظر تو چیه ؟
هرمیون در حال فکر کردن است که ناگهان خانم ویزلی وارد می شود و به هری می گوید که یک نامه از طرف هاگرید دارد .
رون : وای خداجونم حتما نوشته که کی میریم پیشش .
هری : رون صبر کن ببینم چی نوشته !
پس از چند لحظه هری سرش را از روی کاغذ پوستی برمی دارد و به رون و هرمیون میگوید که لازم نیست نگران باشند چون دامبلدور خودش به هاگرید نامه نوشته و بهش گفته که ما تمیتونیم بریم پیشش ...
رون نفس راحتی کشید و زیر لب از دامبلدور تشکر کرد که مانع قهر کردن هاگرید با آنها شده و هرمیون هم گفت تابلو بود که دامبلدور فکر همه جای کار رو کرده !

@POTTER@ عزیز!
پست شما بسیار ساده به همراه سوژه ای عادی بود. می تونستی خیلی بیشتر روی پستت کار کنی.
یکی از اشکالات پستت زیاد بودن دیالوگ ها پشت سر هم بود. می تونستی از توصیف حالا و وضعیت شخصیت ها استفاده کنی و قبل از نوشتن دیالوگ مثلا بنویسی :
" هری در حالی که روی تختش می نشست گفت : هدویگ یه نامه فوری آورده... " یا مثلا بقیه دیالوگ هات هم به همین صورت.

بیشتر به این خاطر نمی تونم تأییدت کنم که چیز خاصی توی پستت نمی بینم.
چیزی که بتونه نشون بده می تونی باقدرت توی رول فعالیت کنی.

یک پست قوی با سوژه جالب بزن تا در موردش تصمیم گیری کنیم!
موفق باشی...

تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط @POTTER@ در 1386/5/31 13:57:10
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/5/31 19:34:48
<<< only گریفندور >>>
<< It has been victorious >>
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 31 مرداد 1386 13:34
نمایش جزئیات
آفلاین
سال ششم، محوطه ی هاگوارتز، زیر درخت:
رون: این مالفوی خیلی مشکوک میزنه، قبلا هر وقت از کنار من رد میشد قیافش را طوری میکرد که انگار داره بالا میاره. اما این چند وقته اصلا نمیفهمه کی از کنارش رد میشه.
هری: اوه! خدا را شکر بالاخره یکیتون اعتراف کرد که مالفوی مشکوکه. من که بهتون گفتم دلیلش چیه...
هرمیون( با صدایی نسبتا بلند درحالی که رویش را به سمت هری برمیگرداند): به خاطر خدا هری! ولدمورت احمق نیست که کارهاش را به یه پسر 16 ساله بسپره.
هری( با چهره ای درهم): من دیگه از این بحثها خسته شدم... تو نمیخوای قبول کنی که شاید مالفوی یه مرگخوارباشه.
هرمیون( با عصبانیت): تو هم نمیخوای قبول کنی که شاید اون کتاب شاهزاده خطرناک باشه!
رون میخندد: این هم حرفیه.
هری ناراحت است اما چیزی نمیگوید. در همان لحظه جینی با دین از جلوی انها رد میشوند که باعث میشود حال هری بیشتر گرفته شود اما هرمیون لبخند میزند!
ناگهان هدویگ وارد کادر میشود. نامه ای به همراه دارد. هری ان را باز میکند و میگوید که از طرف دامبلدوراست که گفته ساعت 7 با او کلاس خصوصی دارد.
هرمیون( درحال تفکر): شاید بخواد اکلامانسی را باهات ادامه بده...
هری: نه فکر نمیکنم.
هرمیون ناگهان از جا میپرد( با ذوق و شوق فراوان): هری! هری! یه چیزی!...خدایا، چه طور فراموش کرده بودم، من میتونم راجع به شاهزاده ازش بپرسم... آره! خودشه...
رون و هری هر دو حیرانند.
هرمیون با خوشحالی ادامه میدهد: هری من یه دقیقه هدویگ را میخوام.
هرمیون به سرعت خارج میشود.
هری: اون دست بردار نیست؟ حالا از کی میخواست بپرسه؟
رون: نمیدونم. ولی پسر، اون حرف نداره!

پایان

دوشیزه پاتر عزیز!
شما باید ابتدا در بازی با کلمات تأییدیه خود را دریافت کرده و سپس اقدام به پست زدن در این تاپیک نمایید.
اما در مورد پست شما :
اولا پست تو سوژه ای تکراری که در کتاب 5 و 6 یافت می شه داشت! شاید هم بشه بیشتر اونو توی همین کتابا پیدا کرد و این بزرگترین دلیلی هست که این داستان تأیید نمی شه.

بعد چرا توصیفاتت رو داخل پرانتز قرار دادی؟ می تونستی اونا رو همون طور که هست یا با کمی تغییر وارد پستت کنی.
مثلا : هری چهره اش را درهم کشید و گفت : " و بقیه اش نیز به همین صورت.
نوشته بودی " و هدویگ وارد کادر می شه " در نوشتن داستان این جور جملات استفاده نمی شه! مگه تو می خوای فیلمنامه بنویسی؟
آخر پستت هم کمی ناگهانی بود. چرا هرمیون نخواست حضوری دامبلدور رو ببینه و برای پیدا کردن شاهزاره هدویگ رو قرض گرفت؟
بعد هم جمله آخر پستت که رون می گه نیز زیاد جالب نبود. هرمیون زیاد کشف بزرگی نکرده بود که حرف نداشته باشه!
در ثانی فکر میکنم که خیلی واضح باشه که هرمیون می خواد از کی بپرسه!
و اگر منظورت دامبلدور نبود نتونسته بودی این رو خوب بیان کنی!

بعد از تأیید پستت در بازی با کلمات پستی با سوژه جالب تر و جدید تری اینجا بزن. سعی کن از ذهن خلاقت کمک بگیری...
موفق باشی!

تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/1 18:57:58

به افتخار هری پاتر، پسری که زنده ماند!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مرداد 1386 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
اگه تو پست هایه قبل حرف بدی زدم ببخشید
امیدوارم این یکی نظرتون رو جلب کنه
این اخرین پست من با این سبکه امیدوارم خوشتون بیاد
.............................................................
هيچ کس نمي دونست تو اين هواي سرد هري براي چي با اين سرعت ميره سمت کلبه ي هاگريد شايد دليلش نامه اي بود که ديروز به دستش رسيده بود و هاگريد ازش خواسته بود که هرچه زودتر بره ديدنش رون و هرميون ديشب تونسته بودند برن پيش هاگريد ولي هري مجبور بود تمام شب هايه اين هفته رو تو دفتر اسنيپ مي گذروند
البته اين دفعه بر خلاف هميشه هري نبود که تو کلاس اسنيپ خرابکاري کرده بود بلکه خرابکار اصلي رون بود که معجون هري رو ترکونده بود و از اونجايي که اسنيپ همه چيز رو از چشم هري مي ديد توبيخش کرد، حالا هم هري براي اينکه نتونسته بود ديشب بره داشت مي رفت پيش هاگريد .
بالاخره تونست تو اون همه برف خودشو کشون کشون به کلبه برسونه البته تمام پوتينش پر از برف شده بود براي همين برای همین وزن پاهاش یه چند کیلویی شده بود و باید کلی زور می زد تا راه می رفت داشت افسوس اینو می خورد که کاش ورد اب کردن برفو از هرمیون یاد می گرفت .
بعد از اینکه پوتینشو خالی کرد به ارامی در کلبه رو زد بعد از چند ثانیه انتظار به این نتیجه رسید که هاگرید صداشو نشنیده برای همین محکم به در کوبید اما مثل اینکه هاگرید خونه نبود این براش خیلی عجیب بود چون هاگرید عجله داشت که سریع ببینتش ولی خودش خونه نبود !!
داشت از فوضولی میمرد از یه طرف رون و هرمیون بهش نگفته بودند چی شده از یه طرفم هاگرید نبود اما چاره ی دیگه ای نداشت که همونجا منتظر هاگرید بمونه چند دقیقه ای جلوی در موند و به این فکر کرد که این بار امکان داره چه موجود جدیدی رو اورده باشه تو فکر بود که صدایی اشنا گفت (( تویی هری ببخشید دیر کردم )) هاگرید بود که سعی میکرد خودشو به زور از داخل درختایه جنگل در بیاره بویه عجیبی می اومد که هری متوجه شد ماله دوتا خرگوشیه که تو دستشه همون طور که دستشو روی دماغش گرفته بود پرسید چی قراره بهم نشون بدی ( شب قبلش از حرفایه رون و هرمیون فهمیده بود که یه چیزی قراره بهش نشون بده ) مگه بچه ها بهت نگفتن
هری با عصبانیت گفت : نه بابا اینقدر که نامردن
هاگرید دستش رو کرد تو جیبش که کلیدو در بیاره اما قبل از اون صدایی از دور شنیدن که نشون میداد رون و هرمیون هم داشتن می اومدن اونجا البته این به این معنی نیست که هوش هری خیلی زیاد بود چون هاگریدم متوجه اومدن اونا شدنه بود
دستش رو از جیبش بیرون اورد و در رو باز کرد با هم رفتن تو خونه خالی بود ولی صدای عجیبی مثل خرو پف می اومد رفتن به انتهای کلبه همین که هری برگشت هول کرد و دو متر پرت شد عقب و باعث شد بیدار شه
بیدار شدی نوربرت عزیزم با این حرف هاگرید اژدها برگشت و خودشو برای هاگرید لوس کرد که دوتا خرگوشم گیرش اومد هری که هنوزم تو بهت بود متوجه رون و هرمیون شد که کنارش میخندیدن و هرمیون شکسته شکسته میگفت نمی دونی دیشب وقتی رون دیدش چیکار کرد
هری که یه خورده بهتر شده بود متوجه قلم پر دست هرمیون شد اما قبل از اینکه چیزی بگه هرمیون ادامه داد می خوام یه نامه برای چارلی بنویسم فردا بیاد نوربرتو ببره و اروم ادامه داد : یه عالمه با هاگرید حرف زدیم تا راضی شد
هری هم که خیالش راحت شده بود گفت اخیش خیال کردم از این به بعد باید بیایم از نوربرت مراقبت کنیم

.......................................
خیلی ممنون از انتقادات سازندتون می خوام بگم بهتر شدم یا بدتر ؟

Killjoy عزیز!
پستت نسبت به قبلی ها بهتر بود و کمی پیشرفت داشتی ولی باز تیکه های همیشگی که هماهنگی پستتو به هم می زنه توش وجود داشت. مثلا " داشت از تعجب می میرد" و غیره...
اما خب اشکالاتی مثل رها کردن یک موضوع و رفتن سراغ موضوع بعدی خیلی در این پست تو کمتر شده بود و این خیلی خوبه ولی باز سبک خودتو حفظ کرده بودی.
بزرگترین مشخصه این سبک نوشتن با زبان محاوره و افعال محاوره ایه که نوشته رو به یک نقل قول تبدیل کرده.
اما من دوتا پستی که زدی رو رو هم می زارم و تأییدت می کنم. توی پستت بعدیت نوشتم تأیید شد.

موفق باشی و سعی کن بیشتر برای بهتر کردن سبکت تلاش کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط killjoy در 1386/5/31 10:17:34
ویرایش شده توسط killjoy در 1386/5/31 10:22:59
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/5/31 18:54:31
ٌٌدر حال پاشیدن بذر
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مرداد 1386 20:32
نمایش جزئیات
آفلاین
یک صبح زیبا در مدرسه ی هاگوارتز در حال شروع شدن بود .هری پاتر جوان در حالی که به بدنش کش قوس میداد از تخت بیرون امد و چوبدستی اش را به نقطه ای نا معلوم گرفت و گفت : آکیو عینک .... و عینک در دستش ظاهر شد ....رون هنوز خواب بود و توی خواب حرف میزد ...هری آروم به طرف پنجره رفت و به بیرون خیره شد ناگهان چشمش به میز تحریر اوفتاد که پوشیده از پر سفید شده بود هری میدونست که این پرها،پرهای هدویگ....چوبدستی اش رو به طرف پرها گرفت و در یه لحظه همه ی پرها رو ناپدید کرد یدفعه یه چیزی از پشت به سرش خورد .....
هری: آخ.....مگه بوق داری ؟؟؟
رون : اخه من بوق دارم یا تو که سر صبحی جادوت گرفته ؟؟؟ مگه نمیبینی اینجا بچه خوابیده ؟؟
هری : رون بدبخت شدیم !!
رون : چی شده ؟؟من طاقتشو دارم ...ما تا اخرش با هم هستیم به جون هرمیون راست میگم !!!
هری :
رون:
هری : امروز انگار سرت خورده به جایی ؟؟ میگم رونی هدویگ ریزش پر گرفته !! داره کچل میشه تازه می خواستم براش زن بگیرم .
رون : هدویگ کچلی گرفته ؟؟ خوب اینکه غصه نداره یه شامپو می گیریم یه دو ماه که استفاده کنه همه ی پرش میریزه یه دست میشه !!
هری :
رون :خوب تو گفتی کچلی گرفته منم پیشنهاد دادم !!
هری : امروز می تونیم بریم هاگزمید .. شاید یه کاری بشه کرد
رون : ببین هری جون قبل از کچلی جغدت یه وقت روانشناسی برای خودت ضروری تره !!
***********************************************
سر میز صبحانه
**********************************************
هری و رون : مصباح الخیر هرمیون
هرمیون : مال شما هم خر ... یعنی خیر..هری اون چیه رو ردات افتاده ....انگار پره !!
هری : اره هدویگ ریزش پر گرفته !! تمام زندگیمو پر گرفته.هر وردی بلد بودم امتحان کردم ولی بدتر شد
هرمیون : میگم یه مرکز کاشت پر خوب تو هاگزمید سراغ دارم ..امروز حتما بهش یه سری میزنیم
هری : این جغد برای من جغد بشو نیست!!
رون : تازه جغدت میشه مثل خودت هر وقت بره نامه برسونه همه می گن این جغد هری پاتر کبیره !!
هری :
*********************************************
در هاگزمید
********************************************
هری در حالی که هدویگ بر شونه اش نشسته بود و هوهو می کرد از مرکز کاشت پر بیرون امد
هرمیون (در حالی که به جغد نگاه می کرد ):واییییی!!! خیلی عوض شد !!!! مطمئنی جغد خودته ؟؟
هری :اره بابا هدی خودمونه !!
رون : انگار انداختنش تو محلول سفیدی پایدار ...از همونایی که مامانم جورابامونو باهاش میشوره !!!
هری :
هرمیون: هری اون چیه تو دستت ؟؟ اکیو بطری !
رون در حالی که بطری رو تو هوا می گرفت بر چسبش را خوند : ((شامپو****.....حتی یه پر هم نباید از سرتان کم بشه !!! ))یا ریش مرلین!! این دیگه چیه !؟!
هری: دکترش داد گفت پرهاش تقویت میشه!!
رون : دیدی دکتر هم با من هم نظر بو د !!
***********************************************
اگه یه ذره گفتاری شد برای این بود که من عمداً از این روش استفاده کردم

پانسی پارکینسون عزیز!
شما سعی کرده بودی طنز بنویسی ولی یکمی هجو هم قاطیش کردی!
این سبک داستان نوشتن زیاد نمی تونه برای تأیید در کارگاه مؤثر واقع بشه و معمولا بچه ها سعی می کنن اگه نوشتشون جدی نیست حداقل عادی باشه تا مجبور نباشن از هر وسیله ای برای طنز کردنش استفاده کنن!
مثلا مرکز کاشت پر کمی پست رو ارزشی می کرد یا استفاده از کلمه " بوق " در ابتدای پست کمی ناهماهنگ بود و معنی خواستی نمی داد.
یا استفاده از طلسم برای یافتن عینکی که هری معمولا اونو روی میز کنار تختش قرار می ده.
در ثانی فکر میکنم استفاده از بعضی طلسم ها صدایی ایجاد نکنه تا باعث بشه رون بیدار بشه.

در کل بهتره که طنز نویسی رو بزارید برای وقتی که شرایطش ایجاد شد و اینجا پستی بزنید که حداکثر قدرت شما رو در نوشتن نشون بده تا بشه در موردش تصمیم گیری کرد.
موفق باشی...

تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پانسی پارکینسون در 1386/5/30 21:36:28
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/5/31 19:12:54
زندگي باور لحظه هاست
زندگي غ?
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
هري كنار درياچه نشسته بود وبه فكر فرو رفته بود ،هري داشت در مورد تكليفي كه هاگريد در مورد جغدها بهش داده بود فكر مي كرد هري بايد مي فهميد كه جغد ها با استفاده از چه جادويي مي تونن فرد مورد نظرو پيدا كنن.....هدويگ روي شونه ي هري در حال چرت زدن بود، هري با صداي رون وهرميون به خودش امد :
هرميون:هري معلوم هست تو كجايي ؟خودت مي دوني كه نبايد بعد از بازگشت ولدمورت بيرون از مدرسه تنها باشي.
رون:هرميون زياد سخت نگير اسمشو نبر اونقدر از دامبلدور مي ترسه كه حتي به صد كيلومتري مدرسه هم نزديك نمي شه .
هرميون :در هر صورت هري نبايد ريسك كنه...راستي رون تو هنوز نمي توني اسم ولدمورتو بياري چند دفعه بهت بگم اگه اسمشو نگي ترست ازش بيشتر مي شه.
رون:سعي خودمو مي كنم ،راستي هري اينجا تنها داري چي كار مي كني؟داري براي كسي نامه مي نويسي ؟
هري :نه ،دارم روي تكليفي كه هاگريد بهمون داده كار مي كنم و راستشو بخواين هنوز نتونستم تمومش كنم،شما چي تمومش كردين؟
رون:هرميون بهم كمك كرد...
هرميون:بهتره بگي همشو هرميون نوشت ،راستي هري اگه بخواي مي تونم كمكت كنم منم مال خودمو تموم كردوام.
هري :ممنون مي شم اگه بهم كمك كني....
رون:فقط مي شه توي سالن عمومي اين كارو ادامه بديم؟ چون من خيلي سردمه ...
هري:آره اينطوري بهتره .
هري از روي زمين بلند شدوهدويگ به طوري كه فهميدي بود بهتره به جايگاه جغدا توي قلعه بره پرواز كردو رفت وهري ،هرميون ورون هرسه به طرف قلعه هاگوارتز حركت كردن.


پریزاد عزیز!
پستت خوب بود.
اما بیشتر پستت به این صورت بود : هری: رون : هرمیون : . یعنی دیالوگ بود.
بهتره که برای نوشتن هر دیالوگ قبل از اون از توصیف حالات چهره ها و وضعیت شخصت های داستان استفاده کنی.
اگه این یک اشکال رو برطرف کنی نوشتت خیلی بهتر خواهد شد.

سعی کن نمایشنامت از این به بعد بی نقص باشه.
موفق باشی.

تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/5/31 19:00:39
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مرداد 1386 07:41
نمایش جزئیات
آفلاین
مي خواستم يه چيزي بگم. تو انجمن ها رو هر عنواني كليك مي كنيم صفحه جديد تر مياد. خوب يكي مثل من نمي دونه كه بايد بر اساس عكس داستان بنويسه چه جوري بايد بفهمه ؟ از مسئولين امر درخواست دارم كه يه فكري به حال اين مورد بكنن. مي دونيد من چقدر زمحمت كشيدم تا ون داستان رو نوشتم ؟
در ضمن بهكسي كه اين عكس هري اينا رو كشيده بگين رنگ هاي چشم ديگه اي هم هستن مثل سبز قهوه اي و...
-------------------------------------------------------------------
-آخ ، دوباره جاي زخمم درد گرفت.
صبح روز يكشنبه بود و هري و رون و هرميون كنار درياچه نشسته بودند. هرميون همانطور كه داشت كتاب نظريه هاي جادويي مدرن را مي خواند گفت :
-خوب برو به دامبلدور بگو.
-نه ... او ن خودش مي دونه. برم چي بهش بگم بگم جاي زخمم درد ميكنه ؟
رون گفت :
-خوب پس براي سيريوس بنويس.
-نه ... نامه ها كنترل مي شن.
-خوب با يه جغد ديگه مي فرستيم.
هدويگ با خشم به رون نگاه كرد. رون به هدويگ چشمكي زد و گفت :
-مي توني با خر بفرستيش.
هرميون گفت :
-اره من هم يه قلم پر دارم.
-نه من نمي خوام ...
-چرا هري؟ بايد به يكي بگي.
-آره رفيق بايد بگي.
-بيا اينم كاغذ و مركب.
هري قلم پر را با نارضايتي گرفت و گفت:
-اگه اون وزغ بدتركيب بفهمه هر دوتا تون رو خفه مي كنم.

فين فيني عزيز ،
اميدوارم حالت خوب باشد. دوباره همان اتفاق افتاد. زرزروس هم سلام مي رساند. او واقعا معلم خوبي است.
قربان تو هري.


-بفرما خيالتون راحت شد ؟
-آره هري اينطوري بهتره... خوب حالا كه اين قضيه تموم شد مي خواستم نظرتون رو درباره ت.ه.و.ع بپرسم... ما به يه مشكل جدي بر خورديم... منابع مالي ما كفاف خرج ها رو نميده... قبلا هم گفتم به نظر من بهتره مسئوليت نظافت سالن عمومي رو به عهده بگيريم و درآمدشو صرف ت.ه.و.ع كنيم چه طوره ؟
هرميون اميدوارانه به آنها نگاه كرد. رون و هري به هم نگاهي انداختند. وقتي هرميون نگاهش را از آنها گرفت رون آهسته در گوش هري گفت :
-من هم قبلا گفتم كه حاضرم به هرميون پول بدم تا از تهوع حرف نزنه.
هري هم با او موافق بود. براي اينكه بقيه روزشان تلف نشود گفت :
-خوب ديگه پاشين بريم پيش هاگريد.

Kind of water عزیز!
پستت بی شباهت به قسمتی از کتاب 5 هری پاتر نبود. بهتر بود که خودت با خلاقیت ذهنت سوژه ای می ساختی و روش کار می کردی.
من پست قبلت رو خوندم ... اون هم با توجه به آخر کتاب هفت نوشته بودی.
اما در کل فکر می کنم که بتونی خوب بنویسی ا اما خوب نوشتن به تنهایی کافی نیست.
اما من تأییدت میکنم اما یک نمایشنامه دیگه با سوژه خودت و ساخته ذهنت بنویس که تأییدت رو با اطمینان کامل اعلام کنم.

موفق باشی.

در مورد کارگاه هم ، هستن کسانی که این مشکل براشون پیش می آد ولی خب قانون کارگاه نوشتن از روی عکسه و بالاخره هرکسی این رو می فهمه!
راهی هم نیست که بشه کاری کرد که از اول همه بفهمن باید از روی عکس بنویسن جز اینکه چندتا صفحه قبل مخصوصا پست هایی که ناظر تأیید در اینجا می زنه رو بخونن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/5/31 15:31:13
فرق ما با ديوانه ها تو اينه كه ديوونه ها در اقليت اند.
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1386 23:03
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب قبل از اینکه نمایش ناممو بخونین می خواستم به سارا خانوم بگم هر کسی در نوشتن برای خودش سبکی داره و فکر کنم تا حالا سبک نوشتن من رو فهمیدن امیدوارم بر طبق سبک خودم بهم امتیاز بده
.......................................................
يه روز گرم بود طلا لوا خورشيدو مي شد تو اينه ي سالن اجتماعات گرينفيندوري ها ديد
هنوز هم معجون فليکس فليز ي که هري ديروز تو کلاس اسلاگهورن برد تو دستش بود . تو همين مدت کم دويست سيصد تا راه براي استفادش پيدا کرده بود راههايي که قبلا هرگز به ذهنش نرسيده بود
تازه داشت يه راه های دیگه رو کشف مي کرد که سرو کله ي هرميون پيدا شد که به اخمش به هري فهموند که اون قوطي رو بزاره تو جيبش و بره سر کلاس دفاع دربرابر جادوي سياه
هري هم بدون هيچ حرفي ايم کارو کرد ورفت سر کلاس تو راه جيني خواهر رون رو ديد خيلي براش عجيب بود با اين کلاس هايه جيني با اونا يکي نبود ولي هر روز تو راه کلاس ها ميديدش هنوز اين فکر که ممکنه به اون ( هري ) علاقه داشته باشه تو ذهنش نيومده بود که در کلاسو ديد و به کلي همه چي يادش رفت و به فکر بد بختي هايه امروزش با اسنيپ افتاد
مثل هميشه دير رسيده بود و باعث شد که 50 امتياز از گرينفيندور کم بشه اي اولين نشانه ي يه روز بد با اسنيپ بود. درس شروع شد و همه صفحه ي هفتصد و پنجاه رو اوردن اما هري تمام فکرش يه جايه ديگه بود جايي که خودش هم بدرستي از مکانش خبر نداشت يه جايي مرکز قلبش . بعد از ديدن جيني ان گار يه احساس عجيبي بر تمام اندامش روحش ، قلبش اثر گذاشته بود
ياد اولين باري افتاد که جيني رو ديده بود ان قدر هول کرده بود که نيمي از استکان هايي که جلوش بود رو شکسته بود . يعني به جيني علاقه داشت . بعد از تجربه اي که با چو داشت ديگه سراغ کسي نرفته بود ولي اون موقع هم اين قدر به چو علاقه نداشت .
داشت تو ذهنش دنبال چيزي ميگشت که بشه باهاش هم توجه جيني رو جلب کنه ( جيني رو بدست بياره ) هم يه جوري رون رو خر کنه
از يه لحاظ رون بهترين دوستش رو نگه داره و از لحاظ ديگه جيني رو از دست نده
هر چقدر ميگشت راهي پيدا نمي کرد ان گار که يه چيزي رو گم کرده بود . اما خوب چون ذهن هري يه بار تجربه ي دوستي رو داشت زود جوابشو داد وهري هم با اين با فريادي از شادي تمام کلاسو متوجه خودش کرد .
اخ جون ... فليکس فليز
اما مثل اينکه امروز نبايد روز خوبي مي شد . چشاشو که باز کرد اسنيپو ديد که مثل عجل موالق بالاي سرش بود و بیست جفت چشم که زل زده بودن بهش
صد امتياز از گرينفيندور کم ميشه اقاي پاتر ضمنا از کلاسه من برو بيرون و تا زماني که مدير اجازه ندادن حق نداري بياي
هري که چارهي ديگه اي نداشت اومد بيرون اولين کاري که کرد اين بود که فلکس فليز رو تو دستش فشار داد تا يادش بياد حداقل براي هيچي بيرون نشده.بعدش يه سره رفت سمت سالن گريفيندور تا منتظر رون و هرميون بمونه البته دليل اصليش اين بود که نقشه بکشه چجوري با جيني دوست بشه.
بعد يه ساعت کلنجار رفتن با خودش به اين نتيجه رسيد که فردا صبح قبل از رفتن به مسابقه ي کوييديچ معجونو بخوره تا تو جشني که بعد از برد مقابل اسليترين برگزار ميشهتو سالن با جيني دوست بشه اينجوري احتمالن رون هم کاري نمي کرد و شايد خوشحال هم ميشد . درست بعد از تکميل شدن نقشش رون و هرميون رسيدند و طبق پيش بينيش سوال پيچش کردن که براي چي داد زده و فليکس فليز رو براي چي مي خواد ولي هري حتي يه کلمه هم دربارهي علاقه اش به جيني و نقشه اش به اونا نگفت و الکي از خودش يه داستن سر هم کرد که معلوم بود نه رون نه هرميون باور نکرده بودند . اين خالي بندي هري دلخوري رون و اخم هاي پي در پي هرميون رو در پي داشت . ولي بازم خوب بود چون حد اقل هنوزم با رون خوب بود و جريان هم لو نرفته بود. بعد از اينکه تکليف هاي عقب موندشو تموم کرد يه راست رفت به خوابگاه تا با رويا هايش بعد از دوستس با جيني بخوابه روياهايي که هرگز تاحالا نديده بود .........
صبح فرا رسيده بود صبحي که به نظر هري تا روز قبلش يک ماه فاصله داشت . بهد از اين که رداشو پوشيد فلکس فليزو ازتو چمدونش در اورد و اونو تو جيبش گذاشت تصميم گرفته بود که اونو با اب کدو حلوايي بخوره که کسي شک نکنه
براي همين قبل از اينکه رون خودشو اماده کنه که باهاش بياد رفت پايين خوش بختانه هرميون هم نيومده بود سر ميز و هري فرصت کافي داشت پس سريع شيشه رو در اورد و با دقت به اندازه ي يه قاشق ريخت رو کدو حلواييش . همين که شيشه رو گذاشت تو جيبش هرميون اومد سرسفره
معلوم نبود منتظر چيه ترديدي باور نکردني سراسر وجودشو گرفته بود به اين فکر افتاد که کارش با دادن معجون عشق فرقي نميکنه ؟ اين دوستي چقدر پايداره ؟
مشغول کلنجار رفتن با خودش بود که صدايي گفت اون ماله هريه. هرميون بود که به جيني مي گفت چون جيني داشت اب کدو حلوايي هري رو مي خورد هري تو بد مخمصه اي گير افتاد
اشکالي نداره بخورمش هري ؟ اخه ميخوام برم براي کوييديچ جا بگيرم
نه اشکالي نداره . اين کلمه ناخود اگاه از دهن هري پريد
جيني تا ته معجونو خورد و رفت بدتر از اين امکان نداشت نقشش خراب بشه . حالا امکان داشت جيني با يکي ديگه دوست شه . گند زده بود
بلند شد که بره سر زمين کوييديچ ولي اصلا حواسش نبود چون مثل اولين ديدارش با جيني تمام ليوانا رو شکست . مسابقه که شروع شد تو مدت مسابقه هری الکی تو زمین می چرخید و با یه شانس فوق العاده که بدون خوردن فلیکس فلیز به هری رو کرده بود تونست گوی زرین رو پیدا کنه مسابقه که تموم شد هری اصلا دوست نداشت که بره به سالن عمومی چون امکان داشت صحنه ای رو ببینه که اصلا دوست نداشت
بنابراین با پیشنهاد هرمیون که برن خبر پیروزی رو به سیریوس بدن موافقت کرد هنوز چند صد متری تا جغد دونی فاصله داشتن که یه کسی مثل یه گوله ی فشنگ اومد طرفشون هری از دور اونو تشخیص داد خودش بود اون جینی بود
وقتی به هری نزدیک شد گفت وای عزیزم بازم بردیم ، فقط بخواطر تو و هری رو بغل کرد رون هم که بخاطر بردشون اثلا عین خیالش نبود و هرمیون هم با دیدن این صحنه به هری و جینی تبریک گفت
در عرض چند ثانیه تمام مشکلاتی که وجود هری رو در بر گرفته بودند جای خودشونو به خوشحالی دادن و هری به این نتیجه رسید که بدون معجون هم شانس سراغ ادم میاد !! ( البته اگه دلیل دوستی جینی رو معجون ندونیم )
.........................................................

خوب اگه لحن صحبتم تو پست قلیی بد بود ببخش منظوری نداشتم

Killjoy عزیز!
من اون بازنویس رو ننوشتم که بگم از سبک من پیروی کن! فقط می خواستم بهت بگم که چه اشکالاتی توی پستت داشتی و چی کم گذاشته بودی.
که متأسفانه باز نتونسته بودم خوب منظورمو خوب القا کنم!چون کاری که بهت گفتم رو انجام ندادی و ساده از کنارش گذشتی.
اما در مورد پستت.
باید بهت بگم که بله من سبک تو رو فهمیدم ولی این شیوه تو بعدا وقتی بخوای میون بچه ها پست بزنی و نمایشنامه اونا رو ادامه بدی برات مشکل ساز می شه و من می خواستم در این زمینه کمکت کنم که به نظرم تو سبک خودتو خیلی دوست داری و به هیچ وجه حاضر به تغییر اون حتی خطاهاش نیستی.
توی پستت غلط املایی زیادی داشتی مثل " انگار " که جدا از هم نوشته بودیش.
یا اول پستت فکر می کنم می خواستی بگی " تلألؤ " و بهتر بود می گفتی " تلألؤ نور خورشید را می شد در آینه... "
بهرحال اگه بخوام پستتو جمله به جمله نقد کنم باید یه بازنویس دیگه برات بنویسم.
در پستت مسائل اساسی مثل " کشیدن نقشه ، مسابقه کوییدیچ، آخر پستت که مهم ترین و تأثیر گذارترین قسمت پست " هست رو بهشون نپرداختی و به جاش به کلاس اسنیپ پرداختی که چندان نقشی در موضوع اصلی نداشت.
بهر حال من نمی تونم تأییدت می کنم چون همونطور که قبلا هم گفتم تو خودت باید متوجه اشکال داستان نویسیت بشی و هنوز هم نشدی!
البته تلاشی هم در این زمینه نمی کنی! امیدوارم به زودی بفهمی!
موفق باشی...

تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/5/30 0:51:22
ٌٌدر حال پاشیدن بذر
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1386 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
يك روز دلگير و برفي بود هري رون هرميون در خيابان هازميد در حال قدم زدن بودند .
رون غرولند كنان سر بحث را باز كرد:آشغال, به نظر شما چه جوري اين كارو كرده؟
هرميون در حالي كه به نقطه اي خيره شده بود گفت:هاگريد كه گفت وقتي از جنگل بر مي گشته مالفويو ديده كه داشته اونو مي برده!
رون پرسيد:حالا هاگريد اون تخم اژدها رو از كجا آورده؟ هري گفت:نمي دونم وقتي اين قضيه رو تعريف مي كرد اونقدر خوشحال بود كه چيزس نگفت وقتي هم نامه نوشت اصلا از نامه اش چيزي نمي شد فهميد!
رون با نگراني گفت:باز شانس آورديم, اونجوري كه هاگريد مي گفت دوماه و خورده اي مونده تا به دنيا بياد,
بعد رون طوري كه انگار احساس خطر كرده باشد پرسيد:اين هاگريد همون نوربرت كافيش نبود؟به نظرتون چرا مالفوي اونو به يكي از اساتيد نشون نداده؟
هرميون پاسخ داد:حتما منتظره تا اسنيپ از اون مجمع معجون سازان كه به دستور پروفسور دامبلدور رفته برگرده ,يعني فردا ساعت سوم بعد از ناهار كه با سال هفتمي ها درس داره! ما بايد يه جوري اونو پس بگيريم ولي چه جوري؟خب اول بايد يه نامه بنويسيم به فرد و جرج چند بسته از وسايل آتش بازي دكتر فيلي باسترو نياز داريم
-و بلا فاصله با چنان سرعتي يك قلم پر وكاغذ پوستي از زير ردايش درآورد كه هري فكر كرد آنها را از غيب ظاهر كرده-
اما چه جوري اونو تحويل بگيريم وارد كردن اونا به مدرسه قدغنه!

رون كه گويي فكر كرده هرميون عقلش را از دست داده گفت:مگه نمي توني از زونكو بخري؟
-نه رون, نبايد ردي به جا بزاريم!
هري با عجله گفت: من يه فكري دارم اما بعدا بايد بگي اونا رو براي چي ميخواي؟
چند دقيقه بعد در جغد داني
–هدويگ اين نامه رو ميبري براي فرد و جرج اما بسته ايو كه بهت ميدنو قبل از صبح مياري به جغد دوني فهميدي؟
پرنده هوهوي ملايمي كرد و به پرواز در آمد...
–خوب بچه ها بياين تا نقشه رو براتون توضيح بدم: فردا اولين ساعت ما با بينز درس داريم و مالفوي سر كلاس تغيير شكله ما ميتونيم فردا سر كلاس اون بسته اتيش بازيو منفجر كنيم بينز يه روحه-رون پوزخندي زد- و ]خوش نميتونه از چوب استفاده كنه و اونا رو غيب كنه به همين خاطر تو رون ميگي كه بري و مك گوناگلو بياري و هري ميره و اونو از تو خواب گاه اسليترين مياره.
رون با چهره اي رنگ پريده پرسيد:اگه مك گوناگل اومد و تو يه ثانيه اونارو غيب كرد و متوجه نبودن منو هري شدن چه كار كنيم؟
قلب هري با شدت شروع به تپيدن كرد :ببينم هرميون تو ميتوني اونا رو زياد كني طوري كه تو راهرو هم پخش يشن؟
هرميون لبهايش را گزيد:آره, فكر كنم بتونم.
هري ادامه داد: ببينم رون توهم ميتوني تا اونجايي كه مي توني رفتنت پيش مك گوناگلو عقب بندازي مثلا با پيوه در گير بشي؟
-آره رفيق!
دهان رون باز ماند: اما ...اما ما كه رمز دخمه اسليترينو نمي دونيم!

ناگهان لبخند مليحي سرتاسر چهره هرميون را پوشاند: راست ميگي البته قبل از اينكه من تو چفت شدگي ماهر بشم...ميدونين كه پنسي پاركينسون مغزش در حد غولاي غارنشينه!
رون با حيرت گفت: تو واقعا بعضي وقتا ترسناكي هرميون!
اما هرميون لبخندي زد و ادامه داد: و در ضمن يكي تون بايد حول و حوش ساعت چهار صبح بياد اينحا و منتظر هدويگ بمونه چون اگه با حداكثر توانش پرواز كنه قبل از اون نميتونه برسه.
–من با شنل نامرئي ميام .هري با تحكم اين را گفت.
و هر سه بامغزي نگران اما ته قلبي اميدوار به سالن عمومي برگشتند.
***
-پروفسور ميتونم برم و پرفسور مك گوناگلو بيارم.
رون خيلي جدي اين را پرسيد بينز هم كه از غوغاي داخل كلاس وحشت كرده بود با صداي خس خسي گفت: بله...البته.
و رون از كلاس خارج شد اما هيچ كس نفهميد كه هري هم ناپديد شده است در همان هنگام كه رون به سمت كلاس تغيير شكل مي رفت و با حد اكثر توان براي جلب توجه پيوه سروصدا مي كرد هري با آخرين توانش به سمت دخمه اسليترين مي دويد جلوي تابلو سر خورد و در حالي زير شنل خود را پوشانده بود همان رمزي را كه هرميون ديشب به او گفته بود را فرياد زد:"بلو بلادد"
تابلو اخمي كرد اما در را برايش باز كرد هري با وحشت وارد دخمه شد و تازه فهميد كه نمي داند خوابگاه مالفوي كجاست...
-"آكسيو تخم اژدها" تخم از يكي از خابگاه ها پرواز كنان به سمت دستهاي از هم گشوده هري آمد به سرعت از دخمه خارج شد آيا فرصت مي كرد به خوابگاه گريفندور باز گردد؟
مسلما نه ! پس به سرعت شروع به دويدن كرد از اولين راهرو مخفي بالا رفت تخم را درون اولين گلداني كه ديد گذاشت آن را نامرئي كرد و به سرعت به سمت كلاس برگشت
در راهرو منتهي به كلاس تاريخ جادوگري با انبوه موجوات آتشين جادوئي مواجه شد و پرفسور مك گوناگل كه با اوقات تلخي به رون تشر ميزد كه: چرا زودتر دنبالم نيامدي و صداي رون را شنيد كه گفت: آخه با پيوه درگير شدم, پروفسور!
هري لبخندي زد از ميان آن آشفتگي عبور كرد شنلش را در آورد و آهسته وارد جمع بقيه شد...
***
رون با پوزخندي به هرميون گفت: مطمئني همه چيزو نوشتي؟
يك روز گرم آفتابي بود هري, رون و هرميون در حال قدم زدن در هاگزميد بودند
-آره ديگه نوشتم كه اونا ميتونن يه تخم اژدها رو صد متر بالاتر از هاگزهد پيدا كنن!
رون پرسيد:ببخشيد اونا چه جوري تخمو پيدا ميكنن؟
- رون با اون علامت بالاش هر كسي اونو پيدا ميكنه!
هري در حالي كه نامه را به پاي هدويگ مي بست پرسيد:به نظرتون اونا چه بلايي سرش ميارن؟
-اون ماموراي سازمان ساماندهي و نظارت بر امور جادويي حتما از كشور خارجش ميكنن...اي كاش چارلي هنوز تو روماني بود اونوقت اين يكي رو هم مي برد.
–آره راست ميگي رون اين را با نگراني گفت و هر سه به سمت كلبه هاگريد براي نوشيدن يك ليوان چايي به راه افتادند.

هوریس عزیز!
پست خوبی نوشته بودی. اما سعی کن از این به بعد در پستات این طور جملات رو پشت سر هم ننویسی.
خودت وحشت نکردی وقتی اینجوری دیدیش! من برات بازش کردم...
غلط املایی زیاد توی پستت دیده می شد که من برات مثالشون نمی زنم فقط سعی کن خوب از روی پستت همیشه بخونی تا این اشکال رو نداشته باشی.
مثل پست قبل بعضی جاها دیر به موضوع مهم پرداخته بودی و قضیه رو روشن کرده بودی!
مثلا در ابتدای پست ، هاگرید برای چه کسی نامه می نوشت؟ و بعد خیلی خیلی دیر می شد فهمید که مالفوی اونو دزدیده!
بعد فکر نمی کنم نشون دادن تخمه اژدها به یک معلم بتونه زیاد دردسری برای هاگرید درست کنه!
بعضی جاها نقطه رو برای پایان دادن جمله یادت رفته بود بزاری و این یکم خوندم رو مشکل تر می کرد.
اما در کل به نظرم نوشته خوبی بود و روش کار کرده بودی.
اما سعی کن دیگه اشکالاتی که گفتم رو نداشته باشی.
موفق باشی.

تأیید شد.

خيلي متشكرم و در مورد پشت هم نويسي هم حق با شماست در مورد غلط املايي و نگارشي هم واقعا متاسفم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوريس در 1386/5/29 19:40:12
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/5/30 0:42:22
ویرایش شده توسط هوريس در 1386/5/30 16:45:38
منتظريم...
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1386 16:56
نمایش جزئیات
آفلاین
باز نویس نمایشنامه killjoy !
Killjoy عزیز! قبل از اینکه اینو بخونی نقد زیر پستت رو بخون!

_____________________________________________________________

یکی از روزهای بسیار سرد زمستان بود. برف به شدت می بارید و صدای زوزه باد به گوش می رسید.
هری به فاصله یک شب، دوباره مجبور به استفاده از شنل نامرئیش شده بود و همراه با رون و هرمیون راه خانه هاگرید را در پیش گرفته بودند. صدای فرو رفتن پاها در میان برف ها هری را بیش تر نگران می کرد و باعث می شد هر چند ثانیه یک بار نگاهی به عقب بندازد اما هربار در بزرگ ورودی هاگوارتز را می دید که از آن دور و دور تر می شدند.
رون که از این وضع و از اینکه در این هوا باید به دیدن هاگرید که چند وقتی بود مریض شده بود می رفتند ناراضی به نظر می رسید دم به دم زیر لب با ناراحتی چیزهایی می گفت :
_ اه! چقدر هوا سرده ... حالا حتما باید توی این هوا می اومدیم بیرون... مردم!
و همین داشت به غرغرهایش ادامه می داد که ناگهان :
_آآآآآآخ!
و سپس صدای خنده هری و هرمیون بود که به رون که در میان برف ها به چشم می خورد می خندیدند. اما چند لحظه ای بیش نگذشت که هری با نگرانی گفت :
_ حالا بهتره پاشی بیایی زیر شنل! ممکنه فیلیچ سر و کلش پیدا بشه...

کمی دیگر جلو رفتند. اما هنوز کلبه هاگرید به خوبی نمایان نشده بود که صدایی آن ها را از حرکت باز ایستاند. مانند آن بود که کسی بروی برف ها راه برود. رون که چند وقتی بود در پی جلب توجه هرمیون بود با سرعت چوب دستی اش را بیرون کشید و با شجاعت آمد قدمی بردارد که دوباره :
_آخ... لعنت به این شانس!
و همانطور که سعی می کرد بلند شود چوب دستی به دو نیم تقسیم شده خود را به هری و هرمیون نشان داد.
هری ناگهان به سرعت گفت :
_ بیا زیر شنل! انقدر سر و صدا کردی که فیلیچ اومد بیرون! زود باش...بر می گردیم به قلعه!

فردا صبح سر میز صبحانه رون نگران از این که اگر خبر شکسته شدن چوب دستی اش به گوش مادرش می رسید چه می شود به گوشه از سقف که از آن جغد ها می آمدند خیره شده بود. هرمیون با بدجنسی گفت :
_ رون فکر می کنم باید منتظر یه نامه عربده کش از طرف مادرت باشی!
و تنها رون با اضطراب او را نگریست. هری آمد بگوید " نامه عربده کش دیگه چیه " که هرمیون به یک جغد سفید و سیاه که تلو تلوخوران به سمت آن ها می آمد اشاره کرد و گفت :
_ رون اون جغد تو نیست؟

در حالی که رون داشت با سرعت در میان تالارهای هاگوارتز حرکت می کرد با ترس به نامه عربده کش در دستانش می نگریست. هری که سعی میکرد خود را به او برساند گفت :
_ بازش کن! رون بازش کن! من تا حالا از اینا ندیدم! بازش کن دیگه...
_ من چیکار کنم تو هم برو چوبدستیتو بشکن برای تو هم بیاد!
هری رو به روی رون قرار گرفت و گفت :
_ خوب پس مجبورم می کنی که به زور ازت بگیرمش!
و به سمت نامه حمله ور شد.
اما لحظاتی از درگیر شدن آن دو نگذشته بود که نامه بر زمین افتاد و باز شد. صدای خانم ویزلی در حالی که فریاد می زد ، کاملا از آن قابل تشخیص بود:
_ ویزلی احمق ، تا حالا سابقه نداشته تو خونواده ی ما کسی چوب دستیشو بشکونه ، همیشه تو تو خرابکاری اولی ، یه خورده ام از دوستات یاد بگیر .... راستی باید از دراکو تشکر کنی که این خبر رو بهم داد.
و رون در میان خنده های بچه های حاضر در سالن، همان طورکه همچنان در شوک نامه بود به شب قبل فکر می کرد که صدای پای دراکو را در محوطه هاگوارتز شنیده بودند!

__________________________________________________________

مهم نیست چقدر نمایشنامه طولانی می شه. مهم اینه که کامل و زیبا باشه!
امیدوارم این بتونه بهت کمک کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!