جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  199 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: یکشنبه 11 شهریور 1386 10:25
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف بعد از اینکه آنی مونی را مجدادا در فر قرار داد بلیز را بطرف فریزر هدایت کرد.

-نه بابا کی خواست تو رو بپزه؟تو رو به عنوان دسر مخصوص برای ارباب میبرم..حالا مثل بچه آدم برو تو فریزر و منجمد شو.
بلیز ناچارا اطاعت کرد.

دو ساعت بعد...
رودولف سوت زنان بطرف فر رفت و درش را باز کرد.
آنی مونی بادبزن بزرگی در دست گرفته بود و خود را باد میزد.

-اینجا کمی گرمه..میشه بیام بیرون؟
-آنی مونییییییی؟تو چرا هنوز پخته نشدی؟بابا این چه گوشتیه تو داری.الان سه ساعته گذاشتمت تو فر.انگار نه انگار.

صدای بلیز از داخل فریزر به گوش رسید.
-میگم اینجا هم کم کم داره سرد میشه.سرما بخورم همتونو میکشما.

رودولف با شنیدن این صدا متوجه شد که چاره ای جز مرگ ندارد.وقتش تمام شده بود و او حتی نتوانسته بود یکی از سفارشها را حاضر کند.تنها یک راه باقی مانده بود.

-چی؟نیمرو؟برای ارباب؟میکشدت.رژیم غذایی ارباب باید کاملا رعایت بشه.دکتر گفته برای موهاش لازمه.باید یه فکر دیگه بکنیم.چطوره خود جغدو بپزیم؟به نظرتون گوشتش چه طعمی داره؟

رودولف فرصت فکر کردن به طعم گوشت جغد را نداشت..به سرعت خود را به جغددانی رساند و پنج دقیقه بعد با دو جغد چاق و چله برگشت.

نیم ساعت بعد...
لرد گرسنه و تشنه سر میز نشسته بود و در رویاهایش خود را در حال خوردن گوشت آلبوس میدید.

تق تق تق....
-کروشیو....
رودولف همراه با سینی غذا به داخل اتاق پرتاب شد.درست در لحظه آخر موفق شد از افتادن سینی جلوگیری کند.

-ارباب..بفرمایید..این شام امشبتونه.

لرد نگاهی به جغدهای درون سینی کرد.
-مطمئنی این باسیلیسکه؟باسیلیسک منقار داشت؟یا پر؟یا دو تا پا؟
-ارباب این باسیلیسکاجدیدن.من برای تنوع براتون به شکل جغد درستش کردم.

لرد با تردید چنگالش را برداشت.یک تکه از گوشت جغد را خورد و بلافاصله فریادش رودولف را تا مرز سکته پیش برد.
-ارباب..بمیرم الهی..چی شد؟ای وای..این لکه های سرخ چیه رو صورت زیبای شما.خدا مرگم بده...

-چی؟لکه سرخ؟زود یه آینه بده به من.اگه کوچکترین لکه ای روی صورت من باشه همتونو ریز ریز میکنم.
-نه ارباب جان..شوخی کردم..لکه چیه؟هیچی نشد.شما هنوز به همون زیبایی هستین که بودین.باور کنین.


بلاتريكس!اوج خشانت تالار.به نظر من رول ها از اين هم كوتاه تر باشه،بهتر است و به نفع شما هم هست.به جاي يك تاپيك،دو تاپيك ميتونيد شركت كنيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]Igor[/en] در 1386/6/11 10:46:30
عضو اتحاد اسلیترین

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1386 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
در آشپزخونه باز میشه و بلیز در حالی که همه جاش از پر جغد پوشیده شده که نشان از مبارزه جانانه ای با اهالی جغدونیه هاگوارتز داره با دو تخم جغد و یک عدد نوشیدنی کره ای در دست با قیافه ای پیروزمندانه وارد میشه!

بلیز با خودش: ایول دو تا از تخم های هدویگ رو از جغدونی دزدیدم حالا برم برای خودم نیمرو درست کنم! هوم بلا ماهیتابه ها رو کجا میزاره .. آها ایناهاش!

تق تق تق!!!
بلیز ساکت میشه و به اطرف نگاه میکنه و صدا دوباره شنیده میشه (تق تق تق) و آنگاه بلیز منبع صدا را پیدا میکند!

در داخل فر یک عدد آنی مونی در حال پخته شدن هست و وحشیانه به در فر میکوبد و طلب کمک میکند! بلیز ابتدا به آنی مونی نگاه کرده و سپس با تعجب به نوشیدنی خود خیره میشود!
بلیز: عجب توهمی!

==== در تالار ====

رودلف: عزیزم دارم غذای مورد علاقتو درست میکنم!
بلا: تو از کجا میدونی من چی دوست دارم؟
رودلف: عزیزم ... از نگاهت میفهمم. کافیه فقط به چشمات نگاه کنم اونوقت میفهمم چی میخوای! امروزم تنها با یک نگاه فهمیدم تو میخوای آنی مونی رو بخوری!

بلا برای اولین بار به شدت گول میخورد و فکر میکند که رودلف دارد حقیقت را میگوید!
بلا: تو بهترین شوهر دنیایی! فقط زیاد نمک نزن بهش من رژیم دارم ... این آنی مونی زیاد غذای سالمی نیست!
رودلف: چشم عزیزم! الان میرم آشپزخونه!

رودلف با خوشحالی به سمت آشپزخونه حرکت میکنه و از شدت شوق حتی موقعی که تمام ساحره های تالار را بغل کرده یا وقتی که بلا بخاطر این حرکت به شدت وی را شکنجه کرده متوجه نمیشود که راه آشپزخونه از اونوره و از اینوری به سمت خوابگاه دختران راه داره که خود این مسئله هم به خودی خود مشکوکه!

===== در آشپزخونه =====

آنی مونی: بلیز .. تو رو خدا منو بیا بیرون دیگه طاقت ندارم آخه چقدر قول بدم؟

بلیز از اونجایی که خیلی خبیث است از شرایط نهایت استفاده رو کرده و طومار بلند بالایی در دست گرفته و داره هر چی قول و وعده و اعتراف هست از آنی مونی میگیره!

- هیسسسس ساکت حواسمو پرت نکن! رسیدیم به قول شماره 432 که باید به من بدی! این دیگه آخریشه! قول بده از این به بعد از آشپزخونه غذا پیچوندی با من نصف کنی!
آنی مونی: بابا همشو میدم بهت! فقط منو بیار بیرون!

بلیز: خب بریم سر قول شماره 433!
آنی مونی
بلیز: شوخی کردم میخواستم اذیتت کنم! الان درو باز میکنم بیای بیرون!

- اهووووووووویییییییی ! با غذای امشب ما چی کار داری؟ مگه خودت ناموس نداری؟ الان خودتو میندازم تو فر!
بلیز برمیگرده و با چهره در حال انفجار رودلف که در آستانه در ایستاده بود روبه رو میشه!
بلیز : نه من بد مزم! نه اینکارو نکن! نه منو پیش آنی مونی ننداز
آنی مونی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/6/9 20:41:01
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1386 14:08
نمایش جزئیات
آفلاین
حدود یک ساعت به وقت شام ملت اسلی باقی مانده بود ولی رودولف همینطور در آشپزخانه دست روی دست گذاشته بود و فکر میکرد که بلا چه غذایی را دوست داشت.

-جوجه ققنوس کباب بود؟نه نبود..تک شاخ بریان؟نه اینم نبود...گریفی بی استخوان؟نه...پس چی بود؟بلا چی دوست داشت؟

ناگهان صدای بلا و آنی مونی از تالار به گوش رسید و مشکل رودولف خود بخود حل شد.

-آنی مونی..الهی دچار خشم ارباب بشی.صد دفعه بهت گفتم سر بسر این مانتی بیچاره نذار.بچم از دست تو دچار اختلالات روانی شده.غذای خودشو نمیخوره میگه باید غذای استرجسو برام بیارین.سوء تغذیه گرفت طفلک.

صدای فریاد آنی مونی تالار را به لرزه در آورد.
-پس چی فکر کردین؟نمیذارم این بچه مثل رودولف زن ذلیل بشه..اونو یه مرد واقعی بار میارم..درست مثل عمو مونی خودش.اون درک کرده که غذای استرجس خوشمزه تر از غذای خود آدمه.

-امیدوارم یه روز یکی کبابت کنه من و مانتی بشینیم با اشتهای کامل تو رو میل کنیم باقیمونده تو هم برای استرجس بفرستیم.
رودولف با شنیدن این حرف با عجله بطرف تالار دوید.

-آنی مونی..کجااایی؟زود بیا اینجا.

آنی مونی مثل همیشه که به هر نوع صدایی که از آشپزخانه میآمد فورا عکس العمل نشان میداد بطرف رودولف رفت.

-چیه؟غذای اضافی داری؟

رودولف پرتقال بزرگی را که در دست داشت به زور در دهان آنی مونی فرو کرد.

-نه بابا غذام کجا بود؟ببین مونی جان..دوستی برای همین وقتاس.لطف کن مثل بچه آدم برو بین توی اون سینی فر.خودت حرارتتو تنظیم کن و به آرومی پخته شو وقت منم نگیر که خیلی کار دارم.

آنی مونی مثل یک اسلیترینی اصیل دستور رودولف را اجرا کرد و وارد فر شد.

حالا تا پخته شدن آنی مونی باید غذای لرد آماده میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلیترین

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مرداد 1386 13:38
نمایش جزئیات
آفلاین
قلم و کاغذی را که روی میز بود برداشت و بطرف تالار اسلی رفت.

10 دقيقه بعد تالار اسلي :

رودلف وارد تالار شد و با جمعي از اسليترينيهاي گشنه و تشنه روبرو شد :
رودلف به سمت اتاق مخصوص ارباب رفت و در زد و پس از گرفتن اجازه وارد شد و گفت :
- سلام ارباب چي ميل دارين براي امشب ؟
ارباب :
- اي بدبخت زن ذليل ! بيچاره تو امشب بجاي بلا اومدي ؟ خب من يه پرس باسيليسك مي خوام با يه پر ققنوس كه دندونامو خلال كنم
رودلف از اتاق خارج شد و به سمت آني موني رفت و گفت :
- سلام آني موني ! چي كوفت مي كني ؟
آني موني :
- اگه به بلا نگفتم با مشترياش چه بد صحبت مي كني !
- نه تو رو خدا ببخشيد . قول مي دم هر غذايي بخواي برات بيارم ! بگو !
- خب من يه پرس جوجه كباب مي خوام . يه بشقاب پلوي اضافه . نوشابه در رنگهاي مختلفه . كوبيده . مرغ بريون . حالا هر چي گيرت اومد بيار كه از صبح تا حالا هيچي نخوردم . راستي خلال دندون يادت نره . براي دسر هم : ژله با پودر پسته . آبنبات چوبي !
- مگه تو بچه اي ؟
- گفتم بيار وگرنه به بلا مي گم .
رودلف : از اتاق خارج شد و سفارش هاي بقيه را گرفت و به بلا رسيد .
- سلام بلا . تو چي مي خوري ؟
- همون غذايي كه خيلي دوست دارم !
- تو چه غذايي دوست داري ؟
- نمي دوني ؟
- نه !
بلا :
- پس نمي دوني ...
- آها يادم اومد . من ديگه برم غذا ها رو حاضر كنم .
و به سمت آشپزخونه رهسپار شد و ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1386/5/30 13:48:01
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مرداد 1386 04:50
نمایش جزئیات
آفلاین
دالاهوف و بارتی با تاسف سر تکان دادند.

-خوب راستش نظر ما اینه که تو کاری نمیتونی بکنی..کارت تمومه.تو این فرصت کم یا وصیتنامه تو بنویس یا از پنجره خودتو پرت کن.

بلا در آشپزخانه رابست و چشم رودولف به هوریس افتاد.

-ای آدم فروش...ای اصیل فروش..ای اسلی فروش...نامرداون همه طلا بهت دادم که کشیک بدی بلا نیاد.
صدای خفه ای از نقطه ای نامعلوم به گوش رسید:م..من میگم پ...پوستشو بکنیم ب...بعد استخوناشو جدا کنیم و به خورد ما...مانتی بدیم.
با باز کردن در یخچال منبع صدا آشکار شد وایگور درحالیکه چند قندیل از نقاط مختلف بدنش آویزان شده بود از یخچال خارج شد.

-ایگور اون کیکی که داری میخوری از جشن تولد پارسال هری پاتر مونده.
ایگور سرفه کنان بطرف دستشویی دوید.
بلا به آرامی بطرف رودولف رفت و او را روی نزدیکترین صندلی نشاند.

-خوووووب.میبینم که از غذاهای من خوشت نمیاد هان؟؟؟؟
-ن..نه...عزیزم...این چه حرفیه؟همش تقصیر اون هوریسه.این منو اغفال کرد.گفت بلا اصلا خوشش نمیاد تو مثل اژدها هر چی روی میز شامه بخوری.کمی باکلاس باش.منم نصفه شب از شدت گرسنگی خوابم نمیبرد.
اشک در چشمان همه جمع شد ولی بلا هنوز در نهایت خشانت به رودولف خیره شده بود.

-اوه..این واقعا غم انگیزه.ولی باعث نمیشه مجازاتت سبکتر بشه.تو خجالت نمیکشی؟درباره اون دختر هافلی هم خصوصی با هم صحبت!!!میکنیم.فعلا باید مجازات بشی.

رودولف با نگرانی به چوب دستی بلا نگاه کرد.امشب حتما کشته میشد.مانتی کوچولوی بی دفاع بدون پدر دراین دنیای بیرحم رها میشد..بلا مجبور میشد برای در آوردن خرج مدرسه مانتی به قصر مالفویها یا خانه ریدلها رفته و کار کند.حتمابعد از گذشت مدتی یک جن خانگی دلش برای بلا و فرزند یتیمش سوخته و با او ازدواج میکرد.مانتی هم عاقبت معتاد میشد.آه چه سرنوشت تلخی...
ولی بلا حتی به چوب دستیش دست هم نزد.فقط لبخند وحشتناکش حاکی از این بود که مجازاتی که برای رودولف در نظر گرفته کمتر از مرگ نیست.

-خوب.من فکرامو کردم..شام امشب تالار اسلی با توئه.
رودولف نفس راحتی کشید.
-همین؟این که کاری نداره.
بلا از آشپرخانه خارج شد.همانطور که دور میشد صدای خنده اش به گوش میرسید.
-مطمئن نباش.بهتره کارتو شروع کنی.بایدهمه غذاها رو تا شب حاضر کنی.یادت نره قبل از شروع کار از دو نفر باید سفارش غذا بگیری.آنی مونی و ارباب. از آنی مونی شروع کن.حاضر کردن شام اون به اندازه سه وعده همه ملت اسلی وقت میبره.بعد میتونی بری سراغ لرد.
رودولف با شنیدن کلمه لرد از جا پرید.و با تصور اینکه لرد برای شام چه چیزی میخورد دچار حالت تهوع شد.همه این بلاها تقصیر هوریس بود.شاید امشب میتوانست با درست کردن شام مخصوصیاز هوریس هم انتقام بگیرد.

قلم و کاغذی را که روی میز بود برداشت و بطرف تالار اسلی رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلیترین

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1386 22:09
نمایش جزئیات
آفلاین
-هن؟اين يارو چرا غش كرد؟ايگي؟ايگي؟بيدار شو!

رودولف اين كلمات رو ميگفت و به طرف شير آب رفت.از شانس بد،جن خونگي دابي،امروز جاي شير آب گرم و سرد را عوض كرده بود.رودولف يك پارچ آب از شير پر كرد و نميدانست كه چه بلايي سر ايگور مي آورد با اين حركتش!تمام پارچ را بر روي ايگور ريخت و ايگور...ايگور !
ايگور ابتدا به رنگ قرمز و بعد به رنگ نارنجي در آمد و با سرعت دويد.متاسفانه او هم نميدانست كه،جاي شير ها عوض شده و سرش را دوباره بر روي آب داغ گرفت و اينبار صورتش همچون خورشيدي ميتابيد!دالاهوف به سرعت ايگور را بلند كرد و با سرعت به طرف يخچال برد و در را بست!

-خب الان اونجا حالش خوب ميشه!ما بريم سراغ غذا ها!آها،غذاهاي امروز اونجاست.ايول ايول!

10 دقيقه بعد!


بارتي،دالاهوف و رودولف شكمهاي خودشان را گرفته بودند و بر روي زمين افتاده و خوابيده بودند.ايگور بدبخت هم در يخچال يخ زده بود و نميتوانست تكان بخورد!

پشت در آشپزخانه!بلاتريكس و هوريس!
-ببين بلا.من بهت گفته بودم.اين رودولف رفته يك دختر از هافلپاف رو گرفته و بي خيال تو شده.اين روزا هم همش،از يك دختره تو هافل صحبت ميكرد.فكر كنم اسمش لودو بود !
-لودو!؟ !او پسره كه ديوونه!عجبا.
-آهان راست ميگه!لودو اسم پسره.آخه اسم مادربزرگ عموي داداشم،لودو بود.
-اي خدااااا!منو از دست اين نجات بده

در همين هنگام كه صداي بلا بلند شده بود،رودولف از خوابي عميق بلند شد و با نگراني به در نگريست.
-دالاهوف،دالاهوف؟بارتي؟بلا پشت دره..بدبخت شدم!حالا من چيكار كنم اخه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: شنبه 27 مرداد 1386 18:25
نمایش جزئیات
آفلاین
خب سلام . به علت اينكه من بازم يه تازه واردم مي خواستم به عرضتون برسونم كه من از موضوع كل اين داستان اخير شما كه توش داستان مي زنين خبر بخصوصي ندارم و از چند داستان قبل نشستم خوندم و حالا ميخ وام كه ادامه بدم . پس اگه مشكلاتي درش پيش اومد به بزرگي و اصالت خودتون ببخشينم !

******************************************

دم در آشپزخونه :
همه ي اسلي ها جمع شدن و دارن فكر مي كنن چجوري درو باز كنن تا كسي بيدار نشه كه ...
- شماها اينجا چيكار مي كنين ؟
رودلف با خود گفت :
- بدبخت شديم . فيلچ رسيد !
آنتوني به رودلف گفت :
- بلا تو رو مي كشه . وقتي بفهمه بجاي اينكه غذاي اونو بخوري مياي غذاي چند تا جنو مي خوري
اسلي ها به سرعت بازمي گردند و با قيافه ي متعجب بارتي روبرو مي شوند و يك صدا فرياد مي زنن :
- ...
- بچه ها ! داد نزنين . الان فيلچ مياد .
- باشه .
و به آرامي ولي با خشانت زياد بر سر بارتي فرياد زدند :
- تو اينجا چيكار مي كني ؟ ترسوندي هممونو . الان يه فص مي زنيمت تا آدم شي و بفهمي كه ديگه از اينكارا نكني !
- نه ! كسي توي تالار نيست براي من غذا درست كنه . براي همين داشتم از گشنگي غش مي كردم كه يه دفعه يه فكري به سر سلسي زد و به من گفت كه بيام و از اينجا غذا بگيرم و براي اونم ببرم حالا شماها اينجا چيكار مي كنين ؟ شما هم دارين از گشنگي مي ميرين ؟
رودلف به حالت سوت زنان در آمد و گفت :
- من ؟ من كه غذايهاي بلا رو يم خورم و هيچ مشكلي ندارم . اين بيچاره ها كه هيچ كسيو ندارن به من گفتن بيام فرماندشون بشم تا بتونن يكم غذا بخورن . حالا تو هم بيا با ما تا بتونيم يكم غذا براي خودمون بگيريم !
- باشه .
و آنتوني در را به آرامي باز كرد و تا چشم رودلف به ته مانده ي موجود از غذاها افتاد به سرعت به سمت آنها حمله ور شد و شروع كرد به خوردن ( رودلف به غذاها حمله كرد ) . رابستن گفت :
- هي تئو . اين آشغالاي غذاهاي گريفه . بيا بريم از توي يخچال غذا برداريم .
رودلف تا كلمه گريف را شنيد هر چي در دهان داشت را به بيرون پاشيد و گفت :
- عجب خفتي ! حالا بايد ته مونده ي غذاي اونا رو مي ذاشتن اين جلو تا من بخورم ؟
بارتي از فرصت استفاده كرد و گفت :
- پس تو غذاي بلا رو نخوردي ؟ من مي رم يكم غذا براي خودم و سلسي بردارم و يه سري هم به بلا مي زنم !
رودلف كه از گشنگي چيز ديگر نمي شنيد گفت :
- خب ديگه . بريم يكم غذا بخوريم . افراد حمله !
ناگهان ايگور غش كرد و از حال رفت ...

******************************************

اگه بلند شد به اصالت و خشانت خودتون ببخشينم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1386/5/27 19:11:26
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مرداد 1386 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
-مانتی آدامس دوست داره

بلا: کوفت . بگیر بکپ بچه .

یه بوق توی خوابگاه دختاری اسلی : اوی بلا این بچت رو ساکت کن میخوایم بخوابیم . ما که مثل تو بیکاریم نیستیم فردا باید بریم سرکلاس
بلا:- کریشی

- مانتی پشمک دوست داره

بل تو فکرش ا: میکشمت رودلف !!!!!!! مگه از روز اول قرار ندش خودت مراقب بچه باشی !!! چرا اناختیش بیخ ریش من !!!!

یه بوق دیگه: بلا جون رودلف بدون صدا فکر کن میخوای بخوابیم ! راستی تو از کی تا حالا ریش داری؟

کریشیو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کمی آن طرف تر . یعنی خیلی آن طرف تر نزدیک آشپزخانه
گروای از افراد به شدت در حال آهسته حرکت کردن هستن

- داریم بهش میرسیم . مراقب باشید فیلیچ نیاد.

- فیلیچ مشکلی ینست . اون گربشه که تا بوی غذا میشنوه!!!!! پیداش میشه

- رودلف ما که برای غذا دزدین به آشپزخونه نمیریم !!!!

رودلف: از طرف خودت حرف بزن ! من گشنمه

- بگذار به بلا بگم! حالا دست پخت بلا رو ول میکنی غذای چند تا جن رو میخوری؟

- همتون ساکت. رسیدیم دیگه . همه میدونید نقشه چیه؟ خراب کاری نکنید ها

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: یکشنبه 24 تیر 1386 04:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت اسلی یه چیزی عینهو تلسکوپ هابلو گذاشتن و همگی چار چشمی توش خیره شدن و دارن مانتی و گلی رو دید میزن:
بلا:ای قربون بچم برم..مردی شده واسه خودش...دیگه باید واسش آستین بالا بزنم...بلیز کی بیائیم خواستگاری؟
_خواستگاری کی؟
_گلی دیگه خنگه
_آهان...وقت گل نی
بلا تبدیل میشود به:دراکولا(چکش)...بلیز جان گفتی کی؟...بلیز دو نقطه دی میشود:_من که چیزی نگفتم...فقط میخوام یه چیزی بگم ولی میترسم...من اینجا تامین جانی ندارم
بلا:خوبه خوبه واسه من ادا مدا در نیار بنال کاریت ندارم...
بلیز تمام شهامت موجود در اندرون وجودش را یکجا جمع میکند...
سلسیتنا:بلیز چرا قرمز شدی؟
_دارم شهامتمو جمع میکنم
رابستن:اینقدر زور نزن زورخونه همون بغله!...و به دستشوئی اشاره میکند....خلاصه بلیز بالاخره بحرف میاد:
_اوهوم...اوهوم....چیزه...یعنی اینکه...منظورم اینه که:از کجا معلوم مانتی گلی رو نخوره؟
بلا مجددا تبدیل میشود به دراکولا :وا مگه بچه من آدم خواره بوقی؟
_خوب ببین الان چطوری داره لباشو میخوره!.......بوق...بوق...........بوقققققققققققققققققققققققققق
نویسنده:بابا نصفه شبه کیه داره اینقدر بیز میزنه؟
بلا:آنتونین خاک به سرت کنن...اقلا ایگور رفت تالار همسایه بیناموس شد...تو دیگه چرا؟
آنتونین:کمال همنشین در من اثر کرد!
بلا:ببند اون نیشتو....ملت بگیرید این رعیت پدر سوخته رو!
آنتونین دو تا پا داشت دستاشم گذاشت رو زمین و چهار دست و پا شروع کرد به فرار
ملت اسلی:....و در پیشاپیش آنها بلا یا همون دراکولا ::root2:
بالاخره آنتونین در دام اسلایها(وایکینگها) افتاد....بلا:حالا چیکارش کنیم؟
بلیز:من میگم بندازیمش گربه بخوره
ایگور:گربه چیه این فنریر گری بک مستحق تره
سلسیتنا:نجینی هم شاید گرسنش باشه
آنتونین:بابا مگه خیرات پخش میکنید؟
در این لحظه مانتی و گلی خسته از راز و نیازهای بسیار وارد میشوند....مانتی:مامان بلا من گرسنمه
گلی:منم گرسنمه
بلا:یافتم!
رودولف:عزیزم حتما منظورت اینه که آنتونینو بدیم اینا بخورن؟
بلا:آره
رودولف:آخه هانی مگه نمیدونی آنتونین افکار مالیخولیائی داره سال به سال حموم نمیره که سیاه! بمونه...بچمون مسموم میشه!
آنتونین دو نقطه دی میشود.
********************
بلا و رودولف و بلیز یه جلسه سه نفره تشکیل دادن....بلا:یه عروسی ای واسه بچم بگیرم که نگو و نپرس یه هفته کل هاگوارتزو غذا میدم....رودولف که میدونه تامین مالی قضیه با خودشه مشغول تو سر زنون میشه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1386/4/24 6:37:30
Re: تالار خصوصی اسلیترين
ارسال شده در: یکشنبه 24 تیر 1386 01:47
نمایش جزئیات
آفلاین
-مانتی میخواد تشکیل خانواده بده...مانتی همسر میخواد!!!
ملت اسلی به سرعت در پناهگاههای جیبی خود مخفی میشوند تا از خشم وحشتناک بلاتریکس در امان باشند...بلاتریکس بعدازاینکه رودولف راکه سعی دارد از پنجره به بیرون بپرد میگیرد باخشم و خشانت غیرقابل تصوری به وی-رودولف-نگاه میکند:
-
-مامان!!!
درحالی که رودولف سعی میکند از دست بلاتریکس فرار کند،ملت اسلی که از بس ازاین صحنه های تکراری فیلم گرفته اند بدور دراکو تجمع پیدا میکنند ودراکو از خاطراتش در کویر میگوید:
-یکروز مادرکویر بودیم...همکارمن تئودولیت-نوعی دوربین مخصوص نقشه برداری که تنظیم کردنش نوعی بدبختی بالقوه است- را داد دست من وخودش میر-وسیله ای خفن-را برداشت ورفت بالای کوه... بعد من تئودولیت را تنظیم کردم وشروع کردم به یادداشت کردن مختصاتی که همکارم میگفت که یکدفعه صدایش قطع شد وبعد صدای فریاد وحشتناکی بگوش رسید...
ملت اسلی:
-بعدش من چوبدستی ام رابرداشتم وبه سراغش رفتم ودیدم که یک اژدهای نورماندی به وی حمله کرده است....وتا حدودی وی را بلعیده...خلاصه بایک ورد ساده اژدهارانابود کردم ودوستم را نجات دادم!!!
ملت اسلی:
دراکو:
ملت اسلی،که از داشتن چنین قهرمانی بخود میبالند بشدت دراکو را تشویق میکنند...خواهران گروه اسلی به طرز خاصی به وی نگاه میکنند و بیناموسی بسان مه در تالار موج میزند-بابا جمله!!!
درهمین هنگام بلیزبه سمت دراکو میرود:
-راستی دراکو...وقتی داشتی میرفتی چوبدستی ات راجاگذاشتی
ما برایت نگهش داشتیم بیا...چرا اینجوری نگاه میکنی؟
ملت اسلی:
دراکو:عجب هوای خوبی!
-مانتی همچنان زن میخواد...اصلا مانتی گلی رو میخواد!!!
بلیز: موافقم مبارک باشه!!!
ملت اسلی: سنگ دل!!!
گل گوشتخوار بلیز که از این همه محبت بلیز بشدت بدبخت شده است درحالی که همانند ابربهار-البته بصورت رگبار شدید-گریه میکند از تالار بیرون میرود ومانتی هم دنبال اومیرود:
-گلی شکست!!!(ترجمه:دل گل گوشتخوار بلیزشکست!!!)
ملت اسلی:
بلاتریکس،که سرانجام موفق شده است 254853565تا نفرین کروشیو رادرعرض یک دقیقه به رودولف بزند روی صندلی کنار شومینه مینشیند ورودولف به سرعت به سمت او میدود:
-خسته نباشی عزیزم!!!
ملت اسلی:ایشششش زن ذلیل
بلاتریکس بعدازاینکه مجددا بطور خشانت باری به رودولف نگاه میکند تلفن همراه خودرابیرون میاورد وشماره لرد جامعه را میگیرد:
-لرد کجایی که مانتی رو کشتن!!!
لرد پشت تلفن:
------------------------------
یک صحنه عاشقانه/حیاط قلعه
------------------------------
مانتی دراین سوی حیاط وگلی درآن سوی حیاط بسر میبرند.
فاصله منکراتی کاملا رعایت شده ومطابق استانداردهای جهانی است ومهر اعتباری حضرت کالین رابرخود دارد.
مانتیمورت خیلی رمانتیک بنظر میرسد:
مانتیمورت رمانتیک:
گلی رمانتیک:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف در 1386/4/24 1:49:45
بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!