جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 شهریور 1386 23:08
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس گرابلی پلنگ به پایان رسیده بود و همه ی دانش آموزان به طرف سالن عمومی در حرکت بودند. طبق معمول مالفوی و دوستانش در حال نیش خند زدن به هری بودند. هری دیگر تحمل این همه مسخره شدن را نداشت همین که برگشت تا چیزی به مالفوی بگوید هرمیون را دید.هرمیون از این که توانسته بود 30 امتیاز برای گروه گریفندر به دست آورد خیلی خوشحال بود و اهمیتی به حرفهای مالفوی نمی داد در حال خندیدن بود که هری گفت:
- هرمیون من دیگه تحمل حرفهای مالفوی را ندارم.
هرمیون که از حرف هری کمی تعجب کرده بود گفت:
- خب راستش هیچکس از رفتار او با دانش آموزان دیگر راضی نیست.
هری بار دیگر به مالفوی نگاهی انداخت و گفت:
- ولی تو ارشدی و باید او نو مجازات کنی.
هرمیون از حرف هری زیاد هم ناراحت نشده بود و گفت:
- خب اونم ارشده و من ...
مالفوی حرف هرمیون را قطع کرد و گفت:
- آهی دوستان عزیز من فکر می کنم داشتین در مورد من صحبت می کردین. درسته؟
هری با چهره ای پر از خشم گفت:
- آره ، حداقل این یکی رو درست حدس زدی.
هرمیون ادامه داد:
- مالفوی تو باید از این کارات دست برداری تو خودتم ارشدی و نباید بچه های دیگرو مورد آزار و اذین قرار بدی.
مالفوی از طرز حرف زدن هرمیون جا خورده بود و گفت:
- خب یک شرط داره که من دیگه این کارایی که شما می گین رو نکنم.
هری و هرمیون منتظر پایان حرف او بودن.
- خب امشب همه میریم به جنگل ممنوعه هر کس تونست سانتوری که توی جنگل هست که یال قهوه ای و سیاه دار رو پیدا کنه من قول می دم که دست از کارام بر دارم.
او در بین حرفهایش نگاهی به دوستانش می اداخت و پوزخندی می زد.
هری و هرمیون با تعجب گفتند:
- تو قول میدی که دست از کارات برداری؟
مالفوی که هنوز دو دل بود قبول کرد.

***

ساعت حدود 12 شب بود هری و هرمیون آماده بودند که به طرف جنگل ممنوعه حرکت کنند.انگار هری نگران تر از هرمیون بود.
هری با صدایی آهسته گفت:
- تو مطمئنی که ما می تونیم اون سانتور رو پیدا کنیم؟
هرمیون گفت:
- نمی دونم مالفوی راست می گفت یا ...
هری حرف او را قطع کرد و گفت:
ممکنه سر کارمون گذاشته باشه. من می گم نریم بهتره.
اما هرمیون خیلی علاقه داشت که برود و گفت:
- هری ما باید بریم اگه راست گفته باشه ما حتما برنده می شیم.
هری شنل نامرئی شو برداشت و آنها حرکت کردند.
وقتی به جنگل رسیدند از دور مالفوی و دو دوست با وفایش را دیدند و به آنها رسیدند هری آهسته گفت:
- خب مالفوی آماده ای؟
مالفوی که کمی از حرف هری ترسیده بود گفت:
- مطمئن باش که من اون سانتور رو پیدا می کنم.
هرمیون گفت:
- حالا می بینیم.
همه باهم حرکت کردند. به طرف جنگل که خطر های زیادی در کمین آنها بود.

***

حدودا 1 ساعت بود و خبری از سانتور یال قهوه ای و سیاه رنگ نبود آنها دیگه نا امید بودند و از طرفی فکر می کردند که مالفوی او را پیدا کرده باشد هری و هرمیون زیر شنل نامرئی مخفی بودند و از این بابت خیالشان راحت بود که کسی آنها را نمی بیند در حال حرف زدن باهم بودند که ناگهان یک سانتر را از دور دیدند میان اون همه درخت سر به فلک کشیده تشخیص برایشان کمی سخت بود ولی هر چه نزدیک تر می شدند سانتور بیشتر خودنمایی می کرد تا زمانی که کاملا کنار او قرار گرفته بودند هری گفت:
- هرمیون خودشه یه سانتور یال قهوه ای و سیاه ما برنده شدیم.
هری از این بابت خیلی خوشحال بود.و هرمیون از خوشحالی نمی دونست چی باید بگه.
هری با چوبدستی اش جرقه ای به هوا پرتاب کرد و نیم ساعت زمان برد تا مالفوی دست از پا دراز تر پیش آنها آمد.مالفوی از شدت خشم نمی دونست چی باید بگه اما بالاخره حرف زد:
- خب پاتری و گرنجری شما برنده شدین و ...
هری با خوشحالی رو به مالفوی کرد و گفت:
خب مالفوی یادته چه شرطی گذاشته بودی؟
مالفوی گفت:
- آره ء ولی نمی خوام در موردش چیزی بگم.
هرمیون که فهمیده بود مالفوی پشیمان است. واقعا خوشحال بود.
مالفوی و دوستانش به طرف برج حرکت کردند. هری و هرمیون نیز به برج برگشتند بسیار شادمان از اتفاق آن شب!!!!

Roya potter عزیز!
پست خوبی نوشته بودی ولی کمی قوانین هری پاتری رو نقض کرده بودی.
با این حال که ممکنه هر کسی در شرایط قرار بگیره که خودش نخواد.
در مورد پستت : خب هری معمولا ارزشی برای مالفوی قائل نمی شه که این دفعه از دستش عصبانی بشه.
بعد یه مشکل دیگه ای هم که داشتی این توصیفات برای مالفوی کمی غیر عادی بود.
مثلا اینکه مالفوی بگه " دوستای عزیز من " اون هم خطاب به هری و هرمیون زیاد جالب نیست. یا اینکه از گفته هرمیون جا بخوره یا از حرف هری بترسه، اصلا به کتاب های هری پاتر شبیه نیست.
بعد هم اگه کمی مالفوی هری و هرمیون رو سر رفتن به جنگل ممنوعه اذیت می کرد و سر کار می گذاشت من بیشتر احساس می کردم که این خود مالفویه!
مالفوی هر کاریش هم بکنی باز قدرت طلبی و خودنمایی تو ذاتشه و نمی تونه به اونا قول بده که دست از کاراش بر می داره.
غلط املایی هم داشتی ==> "سانتور".

خب فکر می کنم اگه یه بار دیگه بنویسی خیلی بهتر باشه. چون می دونم که می تونی زیباتر بنویسی.
موفق باشی.

تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/7 15:58:34

Hi EveryBody
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
سارا جون كمي روش كار كردم راستش روي اون اصلا كار نكرم راستي نمي دونم چه طور شد كه نظرت توي اونيكي پاك شد مي خواستم ويرايشش كنم مال تو پاك شد ببخشيداميدوارم از اين خوشت بياد
________________________________________
-مامان من ديگه براي كيسريسمس پليور نمي خوام...رون دوباره داشت توي خواب حرف مي زد ولي هري هنوز نخوابيده بود وروي تخت نشسته بود وداشت به رون نگاه مي كرد وتو فكر اين بود كه اگه مامان وباباش زنده بودن زندگيش چه طور مي شد .هري از پنجره ي اتاق به بيرون قلعه كنار بيد كتك ز ن جايي كه براي اولين بار سيريوسو ديده بود نگاه كرد ،خيلي دلش مي خواست اون الان پيشش بود وبازم در مورد اينكه هري مي تونه درآينده با اون زندگي كنه حرف مي زد ولي اين غير ممكن بود چون سيريوس جايي رفته بود كه تا حالا كسي از اونجا برنگشته بود .قلب هري فشرده مي شد ،دلش مي خواست باعث تمام بدبختياش يعني ولدمورتو نابود كنه،كه ناگهان هري متوجه شد چيزي بيرون قلعه در حال حركت است .
هري عينكشو به چشمش زد و با دقت نگاه كرد وديد پرفسور فايرنز با اضطراب اطرافو نگاه كرد وبعد به طرف جنگل ممنوعه حركت كرد ،هري مي دونست كه پرفسور فايرنز از گروه سانتورا اخراج شده به همين دليل اگه يكي از سانتورها اونو توي جنگل ممنوعه ببينه اونو خواهند كشت به همين دليل هري سريع چوبدستي وشنل نامرئي كننده اش رو ورداشتو به صورت مخفيانه از قلعه خارج شد وبه طرف پرفسور فايرنزرفت .وباحالتي مضطرب گفت:پرفسور ،پرفسور ،شما دارين به طرف جنگل ممنوعه مي رين.
پرفسور فايرنز كه غافلگير شده بود گفت: هري تو اينجا چيكار مي كني ؟
_من ديدم دارين به طرف جنگل ممنوعه مي رين ...مگه شما نمي دونين اونجا چه خطري شما رو تهديد مي كنه؟
پرفسور فارنز كه خيلي نگران به نظر ميرسيد گفت :هري من يه پيشگويي در مورد كارايه ولدمورت كرده ام وبايد ببينم بقيه ي سانتورها هم اين نظرو دارن يانه؟
-ولي شما ميدونين كه اونا اگه شما رو ببينن حتي فرصت حرف زدن هم به شما نخواهند داد .
پرفسور فايرنز كه غهميده بود حق با هري است گفت:من چاره ي ديگه اي ندارم هري امروز ستاره ي يكي از محفلي ها افول مي كنه.
-يعني چي؟
پرفسور كه ناراحت به نظر ميرسيد گفت: يعني از دست ميديم .
-شما اين موضوع رو به پرفسور دامبلدور گفتين؟
-نه!!!
هري با اطمينان كامل گفت:شما بايد به پرفسور دامبلدور خبر بدين اون مي دونه بايد چيكار كنه...
فارنز كه سمهايش رابه زمين ميزد وآماده ي دويدن مي شد به هري گفت:حق با توئه....هري تو برو وبه م حفلي ها خبر بده كه در خطرن بعد بيا دفتر دامبلدور منم ميرم پيش دامبلدور ....وشروع به دويدن كرد .
هري با اضطراب فرياد گفت:صبر كن اسم رمز در دفتر دامبلدور ...
فايرنز كه كمي دور شده بود فرياد زد:تارعنكبوت طلايي

نجینی عزیز!
این پستت از پست قبلی بهتر بود. ولی باز اشکالاتی داشت که نباید داتشه باشه.
اول اینکه برای نوشتن توضیحات نمایشنامه از زبان محاوره ای استفاده کرده بودی که اصلا قابل قبول نیست.
زیاد از " و " استفاده کرده بودی و می خواستی از این طریق همه رو به هم ربط بدی که هیچ احتیاجی به این کار نیست و من می تونم برات نصف این " و " ها رو حذف کنم.
تکرار نکردن یک کلمه یا هر چیز در نمایشنامه باعث زیبایی اون و جذب خواننده می شه.
قسمت اول پستت از نظر پاراگراف بندی کمی مشکل داشت. مثلا پس از از اولین دیالوگ که توس طرون گفته شده فاصله می دادی خیلی بهتر بود.
یا به جای " و " ها پاراگراف رو تموم می کردی زیباتر بود.

غلط املایی داشتی که ناشی از تند تند نوشتن و عجله کردنه... اگه یه بار از روش دوباره می خوندی این مشکل رو نداشتی .==> " محفلی ها " ، " فهمیده " و غیره.
این جمله " من يه پيشگويي در مورد كارايه ولدمورت كرده ام " خب جمله زیاد جالبی نیست. مثلا می گفتی " من پیشگویی در رابطه با یکی از قتل هایی که قراره ولدمورت انجام بده کردم!" اینجوری جملت به بقیه داستان هم ربط پیدا می کرد و زمینه رو برای گفتن " مردن یکی از محفلی ها " آماده می کرد.

آخر پستت : گفته بودی فایرنز سم هایش را به زمین کوبید و دوید و رفت! خب نصف شب این کار کمی غیر معقول به نظر می رسه.

بعد احتیاجی نیست که هری محفلی ها رو خبر کنه. دامبلدور خودش این کار رو به راحتی میتونه انجام بده. کمی اشکالات به این سبک داشتی . سعی کن این اشکالاتت رو هم برطرف کنی.
موفق باشی.

تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/7 15:53:59
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
سلام سارا اوانز همونطور كه مي دوني من ازت مهر تاييد رو گرفتم ولي توي معرفي شخصيت گفتن از نظر ما قبول نيستي به همين دليل توي كارگاه دوباره شركت كن خوب منم به خاطر همين بازم دارم بهت زحمت مي دم.
______________________________________________
هري روي رختخوابش نشسته بود وبه بيرون خيره شده بود ...هري داشت به آينده واينكه چه بر او خواهد گذشت فكر مي كرد .
هري همچنان كه به بيرون قلعه خيره شده بود متوجه شد يه چيزي در بين درختان در حال حركت است هري عينكش را به چشم زد ودوباره با دقت بيشتري نگاه كرد وديد پرفسور فايرنز است كه به طرف جنگل ممنوعه در حال حركت است و نگران به نظر مي رسيد هري چوبدستي وشنل نامرئي كننده اش را برداشت وسريع به صورت مخفيانه از قلعه خارج شد وخودش رو به پرفسور فايرنز رساند.
-پرفسور،پرفسور؟
-هري،...اتفاقي افتاده؟تو ين بيرون چيكار مي كني؟
-پرفسور شما چرا دارين به طرف جنگل ممنوعه مي رين؟
-هري بايد سريع برگردي به قلعه.
-پرفسور خواهش مي كنم اتفاقي افتاده؟
-هري مي شه يه بارم شده جلوي كنجكاويتو بگيري ؟
-پرفسور شما مي دونين كه از گرو ه اخراج شدين واگه توي جنگل ممنوعه ببيننتون هر اتفاقي ممكنه براتون بيفته پس بايد چيز مهمي باشه كه جونتونو به خطر مي ندازين درسته؟
-من،....نبايد اينو بتو بگم.
-خواهش مي كنم .
-من يه پيشگويي كرده ام.
-چي ؟چي پيشگويي كردين؟
-در مورد ولدمورته،هري فكر كنم امشب قراره يه اتفاق خيلي بد بيوفته ومن دارم ميرم تا با بقيه ي سانتورها مشورت كنم وببينم آيا اونا هم اين نظرو دارن يانه.
-پرفسور كمكي از دستم بر مياد؟
-آره،بهتره بري ودامبلدور روخبر كني تا بياد توي جنگل ممنوعه منم مي رم پيش بقيه .
وبه سرعت از هري دور شد.
-اما پرفسور خطرناكه.........

نجینی عزیز!
پستت کیفیت پست قبل رو نداشت.
بیشتر پست به این صورت بود : _ ، _ ، یعنی همش دیالوگ بود.
تو می تونستی از توصیف حالات هری و فایرنز هم برای گفتن دیالوگ استفاده کنی.

اول پستت " هری " رو زیاد تکرار کرده بودی که این هم باعث شده بود زیبایی داستانت کم بشه.
زمان پستت رو هم ذکر نکرده بود . فقط از این که گفته بودی " شنل نامرئی اش را برداشت " می شد فهمید که به احتمال زیاد باید شب باشه!
سوژه پستت خوب بود ولی نتونسته بودی زیاد روش کار کنی و بدون اشکال بنویسی.
یه بار دیگه سعی کن.

تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نجيني در 1386/6/6 11:49:32
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/6 13:39:36
ویرایش شده توسط نجيني در 1386/6/6 14:03:41
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/7 15:55:36
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 شهریور 1386 08:13
نمایش جزئیات
آفلاین
اينم از لينك عكس !
سارا جان ببخشيد اگه موضوع رو از كتاب گرفتم .
و ببخشيد كه يكم زيادي كوتاه شد !

---------------------------------------------------------------------------------

... جنگل ممنوعه مملو از صداهاي خشن و ترسناك بود . چهار نوجوان به همراه مردي تنومند در جنگل قدم مي زدند . صداهاي خشن هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شد و آن 5 نفر را بيشتر مي ترساند . مرد تنومند به سمت درختي رفت و در كنار آن ايستاد و گفت :
- هي بچه ها . ما بايد از هم جدا بشيم . هري و دراكو شما از سمت راست و هرميون و رون با من مياين از طرف چپ . هري فنگ رو هم ببر .
آنها به راه افتادند و در جنگل سرد و بي روح به هر طرف مي نگريستند تا اگر مورد حمله ي جانوري جادويي قرار گيرند نجات يابند .

... پس از چند ساعت پياده روي :

هري و دراكو به همراه سگ هاگريد در حال پياده روي بودند كه به شبحي سياه رنگ كه بر روي اسبي خم شده روبرو شدند و جيغ سر دادند و دراكو كه خيلي ترسيده بود فرار كرد و هري ماند .
شبح متوجه هري شد و به سمت او رفت و هري را به عقب راند كه ناگهان پاي هري با ريشه ي بيرون زده ي يكي از درختان گير كرد و به زمين خورد . شبح به سمت هري مي رفت كه ناگهان اسبي ظاهر گرديد و او را فراري داد .
اسب كه صورتي همچون انسانها داشت و بدني اسب گونه به سمت هري رفت و گفت :
- سلام هري پاتر . حالت چطوره ؟ ورود اين موقع و تنها به جنگل ممنوعه براي تو خيلي خطرناكه . دشمناني هستند كه در سياهي شب منتظر ورود تو به اين جنگل هستند . پس سريعا ...
- هري ؟! چي شد ؟ سلام فايرنز !
- سلام . داشتم به هري پاتر مي گفتم كه نبايد اين موقع به جنگل ممنوعه بيايد و ...
پس از خداحافظي هاگريد و چهار دانش آموز و فنگ سگ وفادارش به سمت كلبه ي او رفتند .

نجینی عزیز!
اتفاقات داخل پستت خیلی سریع رخ داد و پستت تموم شد! به همین دلیله که اینقدر پستت کوتاه شده.
به نظر می رسه که تو انگار یه داستان طولانی رو خلاصه کردی.

شاید سوژه اش تکراری باشه ولی تو می تونستی یه تغییراتی توش بدی یا با توصیفات و توضیحات و کار کردن بروی شخصیت های داستانت ، نمایشنامه رو جدید کنی.
در پستت از فعل استمراری استفاده کرده بودی که بهتره برای توصیف روند داستان از فعل ماضی ساده استفاده کنی.
در پستت هم نگفته بودی که چرا آن ها باید از هم جدا می شدند؟

باید بیشتر روی داستانت کار کنی و لحظه به لحظه شو مخصوصا اونجاهایی که خیلی مهمن و سوژه داستان رو می سازن رو توصیف کنی.
این اشکالت رو برطرف کن و سعی کن با ذهن و خلاقیت خودت سوژه بسازی!
موفق باشی...

تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط *نجینی* در 1386/6/6 8:15:13
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/6 9:47:27
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 5 شهریور 1386 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
من این نمایشنامه رو واسه عکس قبلی گذاشتم ولی شما چیزی راجع بهش نگفتین
______________________________

مرسینا عزیز!
مطمئن باش پستی که می زنی حتما نقد میشه...
احتیاجی نیست که یاد آوریش کنی عزیز!
پستت هم نقد شد.
این پست هم به زودی پاک می گردد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/6 9:26:49
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1386 17:28
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام

لینک عکس جدید در زیر داده شده...

قابل توجه کاربران جدید عضو شده که شما برای تأیید باید مطابق عکس نمایشنامه بنویسید....

عکس این هفته

شما می تونید این سانتورو هر سانتوری در کتاب در نظر بگیرید!

حدالامکان مربوط به عکس بنویسید....

موفق باشید
سارا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1386 01:32
نمایش جزئیات
آفلاین
_رون,بیا اینور!کتاب هایی که می خوایم اینوره!!!
رون,هری و هرمیون برای خرید وسایلی که برای سال تحصیلی لازم داشتند به کوچه دیاگون آمده بودند و الان در کتاب فروشی بودند.
هرمیون در حالی که کتاب المپیاد ریاضی مشنگیدر دست گرفته بود رو به هری گفت:
نظرت چیه من اینو به عنوان تفریحی بخونم؟بگیرمش؟
هری با تعجب به او نگاه کرد و گفت:هرمیون من دو ساعت دارم گل لگد می کنم؟!؟!من میگم این ریتا اسکیترو چی کار کنم,تو میگی اینو واسه تفریح بگیرم؟!
هرمیون که اصلا حرف هری را نشنیده بود و داشت کتاب را ورق می زد گفت:وای!چه خوبه!نگاه کن یه سری تست های هوشی هم آخرش داره.
و سریع قلم پرشو در آورد و شروع کرد به نوشتن!!!هری که نزدیک بود شاخ دربیاره گفت:هرمیون؟!؟!
_هان؟
_تو داری تو کتابی که نخریدیش می نویسی؟!
هرمیون که تازه فهمیده بود داره چی کار می کنه بعد از کمی فکر گفت:خب ...عیبی نداره همینو می خرم!
هری که دیگه عصبانی شده بود کتاب رو از دست هرمیون بیرون کشید و گفت:حرف منو گوش کن!اسکیترو چیکار کنم؟!
_به نظر من هیچ کار!
_چی؟!؟!
_ببین!اون دوباره به تو گیر داده و ا زمانی که بدبختت نکنه دست بردار نیست!پس ... این قدر خودتو اذیت نکن!!!
هری اومد جواب بده که رون از اون طرف داد زد:هری!!بدو بیا!!
هری به ناچار به سمت رون رفت.
هری_بله؟
رون_بیا اینو ببین!فکر کنم به دردمون بخوره!
هری به کتابی که در دست رون بود نگاه کرد و پرسید:حالا این چی هست؟
_101راه برای ذله کردن دخترا!!!!
_به درد من که نمی خوره ولی فکر کنم به کارتو بیاد!!!
_همینو می خواستم بشنوم!راستی با هرمیون چی می گفتی؟
_هیچی!میگه باید ریتا اسکیترو بیخیال شم که هر کاری که دوست داره بکنه!
رون پس از کمی فکر میگه:خب راست میگه!خودت یه ذره فکر کن!از این هزارتا عکسی که از ما تو پیام امروز انداختن تو کدومش خوب ژست گرفتیم؟
_چی؟!
_جون تو!ببین!من میگم بیا این دفعه که می خواد ازمون عکس بندازه یک ژست خوب بگیریم!
هری کمی تامل کرد و گفت:باشه چون تویی!فقط همین یه بار!!
از شانس خوب یا بدشون بیرون از مغازه یک عکاس پیام امروز وایساده بود تا اونا رو دید داد زد:آماده؟!!
سریع هر سه تاشون ژست گرفتن که ناگهان هدویگ روی شونه ی هری نشست واین بار هم دوباره عکس خراب شد.


مرسینا لانگ باتم عزیز!
پستت رو خوب شروع کردی ولی اصلا به آخرش ربطی نداشت.

خب اولش تو می آیی توی مغازه رو توصیف می کنی که خیلی خوب بود ولی این جمله که خیلی هم به کارش برده بودی کمی نامفهوم بود. " این اسکیترو چی کارش کنم؟ "
خب تو باید توی پستت یه توضیحی می دادی که مگه ریتا دوباره چی کار کرده؟ خوب بود در این مورد هم توضیحی می دادی.
دلیلی که نمی تونم تأییدت کنم اینه که تو با آرامش و توی حس داستان شروع کردی ولی آخرش رو می خواستی یه جوری تموم کنی! این خوب نیست.
آخر نمایشنامه یکی از تأثیر گذارترین قسمت های یک داستانه.

ولی خب تو اون جور که باید از خجالتش در نیومدی.
مطمئنا رون نمی آد با اون همه خاطره بدی که از کارای ریتا داره باز بگه بیا خوب ژست بگیریم و قشنگ عکس بندازیم...
کمی هم هری پاتری تر داستان بنویس...
در آخر هم سعی کن که پستت یک دست باشه و خواننده رو داخل این حس نکنه که نویسنده به داستانش اهمیت نداده!
موفق باشی...

تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/6 9:22:45
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 17:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سارا اونز عزیز !
یک سوال دارم . سوژه ی پریزاد چه جزابیتی داره !؟
ولی سعی می کنم بقیه ی اشتباهات را بر طرف کنم !
..................................................................................................
شترق . . .
این صدای محتویات کیف رون بود که با پاره شدن کیفش روی زمین ریخت .
رون با عصبانیت هوا را از بینی اش بیرون داد و گفت : این کیف نو بود . چه جنس آشغالی داشت .... !
هرمیون زیر لب به هری و رون گفت : ولی من فکر می کنم مشکل از پشت سرمون باشه !
هر سه نفر به پشت سرشان نگاه کردند و مالفوی را در حالی که چوبدستیش را در جیبش می گذاشت و با خودپسندی به همراه نوچه هایش به سمت آن ها می آمد دیدند .
ـ ویزلی تو با این کارت پس انداز یک عمر بابا و مامانت را به باد دادی .
مالفی در حالی که کیف پاره ی رون را برانداز می کرد با تمسخر این حرف را زد و باعث شد کراب و گویل از خنده روده بر شوند .
رون که گوش هایش مثل لبو شده بود می خواست با مشت به صورت مالفوی ضربه بزند که هری و هرمیون از پشت او را گرفتند .
مالفوی در حالی که به کراب و گویل که بازو هایشان را نشان میدادند اشاره می کرد گفت : کار عاقلانه ای کردی پاتر
هری از کوره در رفت و چوبدستیش را در آورد .
کراب و گویل که احساس خطر کرده بودند به مالفوی نگاه کردند تا از او کسب تکلیف کنند .
مالفوی هم چوبدستیش را درآورد و گفت : بیا پاتر ببینم چقدر جرات داری اینجا دیگه مامانت نیست که بهت کمک کنه .
هری که داشت از عصبانیت آتش می گرفت چوبدستیش را بالا برد که طلسم وحشتناکی نثار مالفوی کند که ناگهان پ.مک گونگال و اسنیپ به آن ها رسیدند .
ـ اصلا از گریفندوری ها انتظار نداشتم که تو راهرو دعوا کنند به خاطر همین از گریفندور ۲۰ امتیاز کسر میشه از اسلایترین هم همین طور .
پ.مک گونگال در حالی که بین دو گروه ایستاده بود این را گفت .
اسنیپ که خوش حال به نظر می رسید از پشت سر مالفوی گفت : ولی من ۱۰ انتیاز دیگه از پاتر کسر می کنم چون می خواست آقای مالفوی را طلسم کنه .
هری رون و هرمیون هیچکدام نمی توانستند حرف بزنند .
پ.مک گونگال با تعجب به اسنیپ گفت : ولی سیوروس من فکر می کنم جریمه ی قبلی برای تنبیه همشون کافی بود !
اسنیپ با بی پروایی گفت : ولی پاتر باید بفهمه که مدرسه خونه ی خاله نیست .
هری از عصبانیت خشکش زده بود و مالفوی داشت پوزخند میزد که پ.مک گونگال به آنها گفت که سر کلاس هایشان بروند و در حالی که سر این قضه با اسنیپ مشاجره می کرد از آن ها دور شد.
مالفوی که دوباره حالت خودپسندانه اش را بازیافته بود به هری گفت : پاتر شک نکن که تو هم به همراه دوستات به سرنوشت پدر مادر دوچار می شوید .
هری می خواست مالفوی را ریزریز کند که هرمیون او را گرفت و گفت : ولشون کن اونا فقط می خواهن تو بهشون حمله کنی .
مالفوی و نوچه هایش از آن ها دور شدند و هری هم که راهی جز موکول کردن انتقام به یک وقت دیگر نداشت مجبور شد به همراه رون و هرمیون به کلاس وردهای جادویی برود .


POTTER عزیز!
پست خوبی نوشته بودی.
غلط املایی داشتی.==> " امتیاز " و غیره...
خوب نوشته بودی .
تیکه هایی مثل " از کوره در رفت " یا " آتش گرفت " کمی محاوره ای می زد و حس داستان را می ربود.
باید کمی بیشتر به روند داستان فکر کنی و روش کار کنی.
همین خوب بود. موفق باشی.

تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/4 17:32:52
<<< only گریفندور >>>
<< It has been victorious >>
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1386 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون در حالی که در سالن عمومی قدم میرند میگوید : وای خدا باورم نمیشه امتحانات فردا تموم میشه .
رون روی مبل کنار هری ولو می شود و میگوید : اه... هرمیون بس کن دیگه . ما هر گندی قرار بود بزنیم زدیم و حلام باید تا رسیدن کارنامه ها تفریح و بازی کنیم ..... مگه نه هری !؟
هری سرش را به نشانه ی تایید تکان میدهد و می گوید : ببین هرمیون باید حرف رون را قبول کنی ما دیگه تلاشمون را کردیم و تا اومدن نتیجش هم یکی دو هفته وقت داریم .... !
هرمیون روی یک مبل می نشیند و با نگرانی می گوید : اخه خیلی نگرانم چون سر امتحان عملی نجوم حالم بد شد و فکر می کنم یکی از قمر های مشتری را اشتباه رسم کردم .
رون با تمسخر می گوید : شک ندارم که به خاطر اون سوال نمرت افتضاح می شه ...
هرمیون عصبانی می شود و غرولندکنان به سمت خوابگاه دختران می رود...
رون پس از رفتن هرمیون میگوید : اگه نمره ی درس نجومش کمتر از عالی شد من اسمم را عوض می کنم ...
سپس رون به همراه هری به سمت خوابگاه پسران می رود تا قبل از خواب با هم کمی شطرنج جادویی بازی کنند


@POTTER@ عزیز!
پستت ساده بود. تو باید سعی کنی که سوژه جالبی رو انتخاب و پیدا کنی تا بتونی خوب روش کار کنی.
اولین اشکال پستت این بود که تو از فعل استمراری استفاده کرده بودی که بهتره از فعل ماضی ساده استفاده کنی چون باعث زیبایی نمایشنامت می شه.
بعد پستت به نظرم خیلی آشنا بود...شاید قسمتی از کتاب باشه...یا یه جاهاییش...
غلط املایی هم داشتی که توی یک پست کوتاه باید بعید باشه.==> " حالا هم " .

در کل بهت پیشنهاد می کنم سوژه بهتری پیدا کن و بنویس تا زود تأیید بشی!
موفق باشی...

تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/1 19:02:37
<<< only گریفندور >>>
<< It has been victorious >>
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 31 مرداد 1386 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
خفاش پیر! هری در حالی که به همراه رون و هرمیون از کلاس تغیر شکل بیرون می آمدند این حرف رو گفت.هری:زنیکه خله! از گروه خودش امتیاز کم می کنه؛ هرمیون باخنده گفت:معلومه هری وقتی داری توی کلاس روزنامه می خونی همین می شه!
هری به هرمیون چپ چپ نگاه کرد ولی با نگاه خیره ی رون مواجه شد!
ناگهان هری هدویک رو دید که به سمت او می آمد...با وقاری خاص روی شانه ی هری نشست و بال هایش را بست؛نامه ای در دهان داشت هری نامه رو باز کرد نامه ی از طرف هاگرید بودمتن کوتا هی بود هری نامه رو برای هرمیون و رون خواند:

هری عزیز

چند وقتی هست که دیگه به من سر نمی زنی؟ امیدوارم که امروز بتونی به من سر بزنی

دوستار تو هاگرید


رون که فکش رو می مالید گفت:همین رو کم داشتیم بیسکویت هاگرید!

و سه تایی با خنده به سمت قلعه حرکت کردن..

............................................................
ناظر مجترم این نوشته ام به نظر یکم مسخره می یاد! ولی این عکس خیلی موضوع داشت من نتونستم خوب بنویسم!


کارداک دیربون عزیز!
شما باید ابتدا در بازی با کلمات تأییدیه خود را دریافت کرده و سپس اقدام به پست زدن در این تاپیک نمایید.
اما در مورد داستانت :
اولا پستت خیلی کوتاه بود و سوژه اش ساده بود و جای کار نداشت.
در ابتدای پستت ننوشته بودی منظورت از " زنیکه خل " کی هست؟
می دونی که کلاس تغییر شکل با پرفسور مک گونگاله و خب این عبارات مناسب ایشون نیست!
فکر می کنم می خواستی بنویسی کلاس " پیشگویی" نه؟
بعد اشکال دیگه ای داشتی این که اونا وقتی از کلاس می آن بیرون مطمئنن هنوز توی هاگوارتز هستن بعد چجوری آخر پستت دوباره اونا به سمت قلعه به راه افتادن؟
در کل مشخص بود اصلا روی پستت کار نکرده بودی .

بعد از تأیید پستت در بازی با کلمات پستی با سوژه جالب تر و جدید تری اینجا بزن. سعی کن از ذهن خلاقت کمک بگیری...
موفق باشی!

تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/1 19:00:47
تصویر تغییر اندازه داده شده