شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
مثل همیشه کلاس معجون سازی برای جیمز ، ریموس و سیریوس خسته کننده و ملال آور بود . سیریوس در حال به هم زدن پاتیل خود بود ، لوپین به دقت مواد معجونش را اندازه گیری می کرد و جیمز هم در حالی که گلبرگ های گل بومادران معطر را جدا می کرد زیر چشمی نگاهی به لی لی(مادر هری) می کرد . سیریوس با آرنجش ضربه ای به جیمز زد . جیمز از جا پرید - چیه ؟ - اسنیپ بو گندو رو نگاه کن ، معجونش داره آماده میشه ، نگاه کن معجونشو چه طوری بقل کرده ؟!!
نیم ساعت بعد
-وقت تمومه یکی یکی معجوناتونو بیارین . سریوس ، جیمز و لوپین به سمت استاد معجون سازی پیش رفتند در حالی که معجون سیریوس به جای رنگ قرمز آبی بود ، معجون جیمز بنفش و لوپین هم که تا حدودی موفق شده بود معجونش به رنگ صورتی در آمده بود ، استاد نگاهی به هر سه پاتیل انداخت و سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و معجون ها را برداشت و به کنار میزش گذاشت . لوپین: اوه...اوه... بچه ها اسنیپ رو نگاه کنین ، معجونش همون رنگ قرمز رو به خودش گرفته ، واقعا که اون تو معجون سازی ...(سیریوس جمله لوپین رو قطع کرد) - نه اون ... همون خفاش بو گندو ...
استاد معجون سازی با دیدن معجون اسنپ لبخندی زد و دستش را بر روی شانه اش گذاشت و گفت : آفرین ... فقط تو تونستی این معجونو بدون اشکال درست کنی ... آفرین ... بیست امتیاز برای اسلایترین ... در همین هنگاه لب های خشک و سرد اسنیپ تکان خورد و گفت : اِ ..اِ ... بخشید استاد ... من میتونم معجونمو با خودم ببرم ... - چرا نمیشه ؟ ( و بعد هم معجون اسنیپ را به او داد) اسنیپ رو ی پاشنه ی پا چرخید و از کلاس خارج شد ... جیمز درحالی که سرش را می خاراند گفت : چرا معجونشو با خودش برد ... سیریوس در حالی که صورتش از عصبانیت سرخ شده بود ادای استاد معجون سازی را وقتی بیست امتیاز به اسلایترین داد را در آورد و آستین جیمز و لوپین را کشید و به طرف در خروجی کلاس برد . - میدونم با اسنیپ و معجونش چی کار کنم ! لوپین لحظه ای ایستاد و گفت ، نه ... هر کاری که میکنی از طلسم شوم استفاده نکن ... سیریوس پوز خندی زد و گفت : نه ...می خوام عذابش بدم ... فقط یه مقدار ...
- چی ؟ ... کروشیو ... سیریوس حرفی نزد و به راهش ادامه داد ، پس از پا گرد دوم اسنیپ را دیدند که تنها و معجون به دست به سمت خوابگاهش می رود . سیریوس : همین جا باشین و فقط نگاه کنین ...
سیریوس به آرامی چوب دستی اش را در آورد و پشت سر اسنیپ حرکت کرد ، لحظه ای ایستاد و با چوب دستی اش دسته ی پاتیل را نشانه گرفت و زیر لب زمزمه کرد : دیفندو !!!
دسته پاتیل از دست اسنیپ جدا شد و تمام معجون درون پاتیل بر روی زمین ریخت ...
سیریوس چشمکی به دوستانش زد و گفت : اینم طلسم شکنجه گر من ...
تأييد شد...موفق باشي...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/12/14 15:43:39
[color=0033CC]چقدر غمناک است وقتی ققنوس تنها دوست او بر بالای سرش م�
سیریوس، جیمز و در کنار دریاچه قدم می زدند. جیمز گفت:خدا کنه سروروس رو تنها گیر بیارم توی یه راهرو خلوت اون وقت بهش نشون میدم که ... ناگهان صدایی آمد: تو همیشه عادت داری از پشت به دشمنات حمله کنی. سیریوس و جیمز به پشتشان نگاهی انداختند و ریموس را دیدند که به سمتشان می آمد. جیمز گفت: آخه سروروس به لی لی همونی رو گفت که خودت می دونی. سیریوس گفت: راس میگه تازه هنوز یادم نرفته اون دفعه چه طوری طلسمم کرد و من یه هفته تو بیمارستان بودم تازه مک گوناگالم که آخزش از ما امتیاز کم کرد. ناگهان چشمان جیمز برقی زد و گفت: هی پانمدی اون جا رو ببین سروروس. اسنیپ تا این را شنید چرخی زد و چوبدستیش را بیرون کشید و اولین وردی را که یادش آمد به زبان آورد: اکسپلیار موس چوبدستی اسنیپ از دستش پرت شد و تا ببیند که طلسم از کجا بوده معلق در هوا ایستاده بود. جیمز چوبدستیش را رو به اسنیپ داشت و او را بالا و پایین می کرد. در حالی که جمعیت زیادی آن پایین کف می زدندو سیریوس جیمز را تشویق می کرد. سیریوس چوبدستیش را به سمت اسنیپ گرفت و فریاد زد: پروتگو. پرتو سرخ رنگی ظاهر شد و اسنیپ یه وری روی زمین افتاد چوبدستیش را برداشت اما قبل از اینکه وردی به زبان آورد جیمز چوبدستیش را به سمتش گرفت و ناگهان از سز چوبدستی نوری سفید رنگ خارج شد و از دهان اسنیپ کف خارج می شد. جیمز دوباره چوبدستیش را به سمت اسنیپ گرفت که ناگهان صدایی آمد: اکسپلیار موس چوبدستی جیمز به هوارفت و او در چند قدمی خود لی لی را دید که چوبدستیش به سمت او بود. لی لی فریاد زد: تو !!!!! نبینم دیگه از این کارا بکنی ها ... ا...ا...ا...ا !!!!!!!!!!!!! سپس به سمت اسنپ چرخید چیزی زیر لب زمزمه کرد و اسنیپ به حال عادیش برگشت. اسنیپ گفت: کسی از تو کمک نخواست خون لجنی. جیمز گفت: به اون نگو... لی لی گفت: تو ساکت باش پاتر. هی این ور و اون ور می ری با اون اسنیچ مسخرت خود نمایی می کنی. سپس روی پاشنه پا چرخید و در حال که مویش پشتش تاب می خورد از آنجا دور شد. جیمز محو لی لی شده بود.
لودوبگمن عزيز! مي توني يك سوژه خارج از كتاب انتخاب كني. از تخيلت كمك بگير. توانايي نوشتن رو داري. سعي كن غلط املايي هم نداشته باشي.
در سرسرای هاگوارتز: جیمز سیریوس و ریموس به طرف کلاس دفاع دربرابر جادوی سیاه.
جیمز:بچه ها نگاه کنین اسنیپ داره میاد میخوام یک کم سر به سرش بگذارم شما هم با منید؟
ریموس و سیریوس با هم گفتند: معلومه که با توییم.
اسینیپ نزدیک انها میشود ودر این هنگام سیریوس ارام ارام چوبدستی اش را در می اورد وطلسمی زیر لب زمزمه میکند وناگهان اسنیپ که سطلی در دست داشت فریادی از درد میکشد و روی زمین میافتد و کتابهایش روی زمین می افتد وخیس میشد سریع چوبدستی اش را در میاورد تا طلسمی بگوید که سیریوس با فریاد (اکسپلیارموس ) خلع صلاحش میکند .
سیریوس: فکر کردی زرنگی؟
اسنیپ : هر چی باشه از شما زرنگترم.
ریموس:من که هر چی فکر میکنم یادم نمیاد زرنگی از خودت نشون بدی.
جیمز میخندد: ههههههه سیوروس اون سطل رو برداشتی تا مثل مشنگها بدون استفاده از جادو زمین رو تمیز کنی؟
اسنیپ: به تو هیچ ربطی نداره گورتونو گم کنین و برین یکجای دیگه دنبال الافی.
سیریوس: بچه ها به روش نیارین که مجازات شده.
سه نفری میخندندو به راه می افتند تا بروند به کلاسشان که در این هنگام اسنیپ یک کتاب بر می دارد وبه طرف سیریوس پرت میکند اما سیریوس با زرنگی تمام جا خالی می دهد و میگوید : حالا دیدی من از تو زرنگ ترم؟
سیریوس، جیمز و ریموس به سمت کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه می رفتند. جیمز گفت: اگه ببینمش حالیش می کنم. سیریوس: آره اگه ببینمش یه طلسمی روش اجرا می کنم که قیافش شکل خوک بشه. ریموس که تازه امسال دانش آموز ارشد شده بود. گفت: بچه ها امیدوارم دنبال دردسر نباشین و منظورتون اسنیپ نباشه. سیریوس و جیمز یک صدا گفتند: دقیقا منظورمون اسنیپ هست. از پیچ راهرو گذشتند. اما ناگهان اتفاق عجیبی افتاد. سیریوس و جیمز ناگهان به طور معلق در هوا آویزان شدند و چیزی نمانده بود که لباس هایشان از تنشان کنده شود. ریموس هنوز وحشت زده به اطراف نگاه می کرد و در آن سوی راهرو اسنیپ و اورگی را دیدند که چوبدستیشان روبه سیریوس و جیمز بود. ریموس سریعا چوبدستی خود را کشید و فریاد زد: اکسپلیار موس و اسنیپ خلع صلاح شد و جیمز به زمین افتاد. و جیمز سریع چوبدستی خود را بیرون کشید و فریاد زد: پتریفیکوس توتالوس پرتو سرخ رنگی پدیدار شد و اورگی به زمین افتاد و سیریوس لیز به زمین افتاد. ناگهان صدایی به گوش رسید: جیمز پاتر... سیریوس و جیمز به پشت خود نگاه کردند و چهره خشمگین پروفسور مک گوناگال را دیدند. مک گوناگال فریاد زد: هر 5 نفر مجازات می شین. سروروس و اورگی برین پیش پروفسور اسلاگهورون. پاتر، بلک و لوپین از هرکدومتون 50 امتیاز کم می شه و حالا هم میاین دفترم. تا تاریخ مجازاتتان را به شما بگویم. سیریوس و جیمز سیریوس و ریموس پشت مک گوناگال به راه افتادند و جیمز آهسته به سیریوس گفت: فکر کنم دوباره باید از اون آینه معروف استفاده کنیم و بی صدا خندیدند... .
لودوبگمن عزيز! پستت تصنعي بود. سعي كن يه پست جالبتر بنويسي. موفق باشي.
هريو رون مشغول خوردن صبحانه بودن که هرميون رو ديدن که خوشحال از دفتر مک گوناگل بر مي گرده! رون: سلام هرميون کجا رفتي يه هو؟ من و هري توي خوابگاه منتظرت مونديم. هرميون: معذرت مي خوام بايد مي رفتم. هري: حالا چي شد؟ هرمون: حدس بزنين چي شد؟ باورتون مي شه من به عنوان بهترين دانش آموز ارشد (مبصر) انتخاب شدم همين الآن پروقسور مک گوناگل گفت. هري: آفرين هرميون من مي دونستم که همينطور مي شه! حداقل اينکه اين مقام نمي تونست مال مالفوي باشه!! رون: خوب معلومه تو خيلي سخت گير بودي کي غير از تو بهترين مي شد؟ هرميون: مسخره نکن رون من کارمو درست انجام دادم. رون: منم همينو گفتم. مسخرت که نکردم. هري از سر ميز بلند شد و گفت خيله خوب ديگه بهتره بريم سر کلاس. رون: واي کي اول صبحي حوصله ي اسنيپ رو داره؟ ها؟ هرميون: اما اين دست ما نيست که اول صبح يکشنبه سر چه کلاسي بريم. بهتره بلند شي. زود باش. هري از اين که بازم بايد مي رفت توي اون دخمه احساس خوبي نداشت! هر سه کنار هم نشسته بودن که مالفوي و دوستاش از راه رسيدن. مالفوي: هي بچه هااينجا رو نگاه کنين. پاتر شجاعو نگاه کنين. وقتي که داشت از کنار هري مي گذشت تنه اي بهش زد و بلند گفت: فکر مي کني خيلي شجاعي پاتر؟ هري: پارسال هر اتفاقي که افتاد من فقط از اين خوشحالم که پدرت دستگير شد و به زندان افتاد. مالفوي اخمي کرد و بعد با پوزخند گفت: اما سريوس مرد. اينم تو رو خوشحال مي کنه؟ هرميون: خفه شو مالفوي. مالفوي از کنار اونا مي گذشت و مي گفت:حالا ديگه پاتر کوچولو پدر خوانده اش هم از دست داد. حالا ديگه پاتر کو... هرميون برگشت به سمت هري. هري توجهي بهش نکن اون مي خواد تو رو ناراحت کنه به حرفاش گوش نده! نا گهان پروفسور مک گوناگل وارد شد. بچه ها براي پروفسور اسنيپ مشکلي پيش اومده و فعلا" نمي تونن بيان سر کلاس. امروز کلاستون برگزار نمي شه! رون: باورتون مي شه کلاسمون امروز کنسل شد عاليه. همه به بيرون حرکت کردن اما هري هنوز از حرفاي مالفوي ناراحت بود.
دوست عزيز ! مطابق عكسي كه در كارگاه داده مي شود داستاني بنويس.
موفق باشي!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Princess.of.angelic در 1386/11/24 9:38:21 ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/11/25 16:56:15
شب-داخلی-دفتر آلبوس دامبلدور: دامبلدورپشت میزش نشسته بود و در نور کم سوی شمعی نامه ای را بررسی می کرد.متن نامه چنین بود: پروفسور دامبلدور عزیز درخواستهای مکرر شما به دستم رسید.متاسفانه در موقعیتی نبودم که بتوانم پیشنهاد شما را قبول کنم.اما اکنون خوشحال میشوم که بتوانم کمکی به شما کرده باشم.همین یکشنبه ساعت 10 منتظرم باشید. ارادتمند شما-نیکلاس وایز دامبلدور از پشت میز بلند شد و شروع به قدم زدن دور اتاق کرد.چند دقیقه بعد و درست هنگامی که عقربه ساعت دفتر ساعت 10 را نشان می داد صدای در بلند شد. دامبلدور به آهستگی گفت :بیا تو نیکلاس. همان موقع مرد میانسالی با قد 1.80 متر وارد اتاق شد.چند هفته ای می شد که وارد 66 سالگی شده بود و موهایش به سپیدی می زد.شنل سفری آبی رنگی پوشیده بود و کفشهای مشکی اش از تمیزی می درخشید.چشمان نافذ خاکستری رنگش چند لحظه ای به دامبلدور خیره شد و با لبخند به آغوش باز او رفت. -آلبوس...چطوری پیرمرد؟هنوز دست از سر این قلعه بر نداشتی؟ -آه..نیکلاس جایی بهتر از هاگوارتز برای پیرمردی مثل من پیدا نمی شه؟چرا نمیشینی؟ -نه آلبوس اگه ممکنه فقط اتاقمو بهم نشون بده.صحبت باشه برای فردا... -اگه اینطوره پس منم مزاحم استراحتت نمی شم...فقط نیک می خوام بهت بگم از اینکه تدریس جادوی سیاه رو قبول کردی متشکرم. -آه حرفشم نزن.من باید ازت ممنون باشم که منو از خلوت کسل کننده ام بیرون کشیدی. _________________________ روز-داخلی-یکی از راهروهای مدرسه سه نفر از آن گروه چهار نفر آرام آرام به سمت کلاس معجون سازی می رفتند... سیریوس گفت : مطمئنی توی این کلاسه؟... جیمز به آهستگی گفت:هیسسسسس..آره..پس پیتر کجا موند؟ ریموس گفت : گفت می خواد درس بخونه ولی فکر کنم ترسیده بود.به نظر شما اینکار واقعا لازمه،بچه ها؟ جیمز گفت:همین جا منتظر می مونیم...معلومه که لازمه.یادت نیست همین زرزروس دیروز چه بلایی سر من آورد؟ سیریوس:هیس..داره میاد بیرون..نگاه کنین...حالا وقتشه! و سیریوس وردی را آهسته زمزمه کرد.پرتو نورانی از چوبش خارج شد ولی با کمال تعجب طلسم دیگری از نقطه نامعلومی آنرا منحرف کرد.اسنیپ بدون اینکه چیزی بفهمد سلانه سلانه دور شد. سیریوس با عصبانیت فریاد زد:کی بود؟!!!اگه جرات داری بیا بیرون؟! ناگهان از پشت ستون ها پیرمردی بیرون آمد و گفت : من بودم. هر سه از تعجب خشکشان زد. ریموس زیر لب گفت:این که همون پروفسور وایز استاد جدیده...کارمون تمومه!!! پروفسور در حالی که چوبش را بر انداز می کرد گفت:می دونی مرد جوان.اگه اینجا هاگوارتز نبود بلافاصله تبدیل به یک کرم فلوبر می شدی تا یاد بگیری دیگه از پشت به کسی حمله نکنی.اما متاسفانه اینجا شخص دیگه ای باید در مورد شما تصمیم بگیره.مال کدوم گروه هستین؟ ریموس تته پته کنان گفت:گری...فیندور. مرد با خشم فریاد زد:چی ی ی ی؟...شما گریفیندوری هستین و این طور اسم گریفیندور بزرگ رو لکه دار می کنین؟...هیچ گریفیندوری شجاعی از پشت به کسی حمله نمی کنه؟اینو توی مغزت فرو کن..باید به مینروا بگم اشد مجازات رو در مورد شما اعمال کنه و خودم شخصا از گریفیندور 50 امتیاز کم می کنم... جیمز گفت: 50 امتیاز؟...پروفسور خواهش می کنم...ما نمی خواستیم بهش آسیب برسونیم فقط یه شوخی کوچیک بود. -جدی؟...شما به طلسم تغییر شکل پا می گین یه شوخی کوچیک؟...باشه منم یه شوخی کوچیک برای شما دارم راه بیفتین. هر سه به دنبال او به راه افتادند. جیمز زیر لب گفت:این دیگه از کجا فهمید چه طلسمی فرستادی؟...مثل اینکه به کارش خیلی وارده! سیریوس با سرخوردگی گفت:آره...ولی فعلا به فکر خودمون باش که قراره مجازات بشیم... اونم روز اول تو چی می گی ریموس؟ اما ریموس حواسش به استاد جدید بود و با خنده ای محو دنبال او راه می رفت و خوشحال بود که امسال چنین استادی دارند.هر چهار نفر در راهروی دفتر مک گوناگال پیش میرفتند و هیچ کس حرفی نمی زد.... پایان ----- ببخشید اگه طولانی شد.داستانش جای کار داشت
تا یک ربع دیگر کلاس معجون سازی شروع می شد و لوپین و سیریوس و جیمز به طرف دخمه ها حرکت کردند. کلاسشان با گروه اسلایترین تشکیل می شد و این مایه ی خوشحالیه جیمز و سیریوس و ناراحتی اسنیپ بود. در راه کلی درباره ی اسنیپ صحبت کردند: سیریوس: آره حال می کنم اگه یه بار دیگه گیرش بیارم. جیمز: این دفعه نوبته تو هستش که حالشو بگیری. لوپین: ولش کنین دیگه با این که ازش بدم میاد ولی این دلیل نمی شه که این قدر مورد تحقیر قرارش بدین. سیریوس حرف لوپین را نادیده گرفت و گفت: هم... به نظرت چه وردی رو روش امتحان کنم؟ ها؟ جیمز: بهتره که... به خاطر لوپین کم ضایش کنیم پس بهتره که ورد... اما قبل از این که بخواد وردو به زبان بیاره چشمشان به اسنیپ افتاد. اسنیپ نیم نگاهی پر از خشم به آن ها کرد و به راهش ادامه داد.سیریوس بدون مقدمه چوبدستی اش رو بیرون آورد و ساده ترین وردی که به ذهنش رسید بر زبان آورد: _ اکسپلیارموس...
بانوي چاق عزيز! داستان خوبي نوشته بودي... بهتر بود كه كمي بيشتر ادامش مي دادي و به جاهاي بهتري مي رسونديش! بهرحال خوب بود...
لوسیوس مالفوی در کافه ی سه دسته جارو... جدا که مسخره بود. همه ی مشتریان با تعجب به او که شنل سبز شیکی به تن کرده بود خیره شده بودند ، رزمرتا نوشیدنی آتشینی را با شدت روی میز مالفوی کوبید و سپس با انزجار از او دور شد ، علاقه ای به مرگخواران نداشت... لوسیوس ابروهایش را بالا برد و سپس با خونسردی لیوانش را برداشت ، در همین وقت چشمش به مردی افتاد که کنار پیشخوان ایستاده بود ، با موهای مشکی که تا شانه اش می آمد.. به محض دیدن سیریوس چهره اش در هم رفت ، سیریوس نیشخندی زد ، مالفوی بدون اربابش هیچ بود ، کمتر از کریچر ! بی توجه به رزمرتا لیوان نوشیدنی کره ای را از روی پیشخوان برداشت و پوزخندی به مالفوی زد ، سپس به مسخره لیوانش را بالا برد که به افتخار لوسیوس بنوشد، ... لوسیوس مالفوی با عصبانیت برخواست ، کلاه شنلش را روی سرش انداخت و از کافه بیرون رفت... سیریوس دوباره نیشش را باز کرد ، مشتریان با نگاهی تحسین آمیز از او قدردانی کردند... اما چهره ی رزمرتا چیزی بیش از یک قدردانی را نشان می داد... .......................
من لوسیوس رو جای همون یارو شنل سبزه تو عکس که تو آینه پشت رزمرتا بود آوردم... امیدوارم تاییدم کنین...
سلطان گونت عزيز! به نكته ريزي در تصوير اشاره و پرداخته بودي. بهرحال داستان خوبي نوشته بودي. موفق باشي.