تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
59 کاربر(ها) آنلاین هستند (42 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
54
مهمانان
|
5
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
دنیای وارونه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/23
آخرین ورود: پنجشنبه 4 مهر 1387 19:50
از: در خوابگاه دخترانه ي گريفندور
پستها:
245

هري گفت: نگران نباشيد خاله جون! من دوباره تابستون بر ميگردم. قول ميدم.
پتونيا كه مشغول پاك كردن اشك هايش بود جواب داد: باشه عزيزم. باشه..
ورنون دستي به سر هري كشيد و گفت: موفق باشي پسرم.
پتونيا بار ديگر هري را در آغوش كشيد و برايش دست تكان داد.
دادلي گفت: دلم برات تنگ ميشه هري!
پتونيا فرياد زد: دادلي! زود برو تو اتاقت. زود...
دادلي با ترس به طرف اتاقش دويد.
هري لبخندي زد و براي اعضاي خانواده اش دست تكان داد و با هاگريد طرف ماشين شش در هاگريد رفتند.
هاگريد و هري سوار شدند.
هاگريد گفت: تو خونوادتو ميشناسي هري؟
هري گفت: البته. خاله پتونيا زياد ازشون حرف زده. اونا از دوستان صميمي ارباب بزرگ لرد سياه بودند كه توسط دامبلدور خائن كشته شده اند.
هاگريد گفت: خوبه كه اينو مي دوني.
ماشين روشن شد و با سرعتي باورنكردني به طرف گريگوتز حركت كرد.
هاگريد گفت: ميرم از صندوق پول بردارم. تو توي ماشين بمون.
حالا هري و هاگريد به كوچه ي دياگون آمده بودند.
هري گفت: من ميرم قسمت ردا فروشي.
هاگريد هم گفت: و من ميرم برات چوبدستي بخرم.
هري وارد مغازه ي ردا فروشي شد و پسري با موهاي طلايي ديد كه روي يك صندلي نشسته.
هري از پسر پرسيد: تو بايد دراكو مالفوي باشي.
دراكو گفت:آره. مي خواي بياي هاگوارتز.
هري گفت:آره. اومدم ردا بخرم. تو مي خواي تو چه گروهي باشي؟
دراكو فكر كرد و گفت: گريفندور. تو چي؟
هري جواب داد: خب معلومه. اسلايترين...
دوست عزیز این تاپیک تک پستیه. لازم نبود پست هاگرید رو ادامه بدید. برای آشنایی بیش تر با تاپیک پست اول تاپیک رو بخونید. موفق باشی!
5 از 10
پتونيا كه مشغول پاك كردن اشك هايش بود جواب داد: باشه عزيزم. باشه..
ورنون دستي به سر هري كشيد و گفت: موفق باشي پسرم.
پتونيا بار ديگر هري را در آغوش كشيد و برايش دست تكان داد.
دادلي گفت: دلم برات تنگ ميشه هري!
پتونيا فرياد زد: دادلي! زود برو تو اتاقت. زود...
دادلي با ترس به طرف اتاقش دويد.
هري لبخندي زد و براي اعضاي خانواده اش دست تكان داد و با هاگريد طرف ماشين شش در هاگريد رفتند.
هاگريد و هري سوار شدند.
هاگريد گفت: تو خونوادتو ميشناسي هري؟
هري گفت: البته. خاله پتونيا زياد ازشون حرف زده. اونا از دوستان صميمي ارباب بزرگ لرد سياه بودند كه توسط دامبلدور خائن كشته شده اند.
هاگريد گفت: خوبه كه اينو مي دوني.
ماشين روشن شد و با سرعتي باورنكردني به طرف گريگوتز حركت كرد.
هاگريد گفت: ميرم از صندوق پول بردارم. تو توي ماشين بمون.
حالا هري و هاگريد به كوچه ي دياگون آمده بودند.
هري گفت: من ميرم قسمت ردا فروشي.
هاگريد هم گفت: و من ميرم برات چوبدستي بخرم.
هري وارد مغازه ي ردا فروشي شد و پسري با موهاي طلايي ديد كه روي يك صندلي نشسته.
هري از پسر پرسيد: تو بايد دراكو مالفوي باشي.
دراكو گفت:آره. مي خواي بياي هاگوارتز.
هري گفت:آره. اومدم ردا بخرم. تو مي خواي تو چه گروهي باشي؟
دراكو فكر كرد و گفت: گريفندور. تو چي؟
هري جواب داد: خب معلومه. اسلايترين...
دوست عزیز این تاپیک تک پستیه. لازم نبود پست هاگرید رو ادامه بدید. برای آشنایی بیش تر با تاپیک پست اول تاپیک رو بخونید. موفق باشی!
5 از 10
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/26 3:26:43
عشق ايمان است.
عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/12/06
آخرین ورود: جمعه 9 فروردین 1387 11:19
از: هاگوارتز ، کلبه ی خودم
پستها:
157

محفل ققنوس – دنیای وارونه
هری بر روی صندلی گرم و نرمش کنار شومینه نشسته بود و در حال خواندن روزنامه ی مورد علاقه اش بود که ناگهان :
تق....تق...تق....
عمو ورنون نگاهی به دادلی کرد و گفت : دادلی ، برو در رو باز کن داداشت پاهاش درد میکنه نمی تونه بره در رو باز کنه .
دادلی به سمت در رفت و در را باز کرد . مردی لاغر اندام با کت و شلوار شیک پشت در ایستاده بود و با دیدن دادلی تعظیم کوتاهی کرد . دادلی آن مرد شیک پوش را به داخل خانه راهنمایی کرد .
دادلی : بابا ، مهمون داریم ...
عمو ورنون که در حال مطالعه ی روز نامه بود ، روز نامه را کنار گذاشت و به سمت در رفت .
مرد شیک پوش رو به عمو ورنون کرد و گفت : شما باید .... ورنون دورسلی باشین ، درسته ؟
ورنون با کمال احترام گفت : بله ... ولی من... شما را به یاد نمی یارم !
آن مرد لبخندی زد و گفت : من رو بیوس هاگرید هستم و از مدرسه ی نمونه دولتی هاگوارتز میام ... مدیر مدرسه ی ما آقای تام ریدل یک ای میل از طرف مدرسه برای شما ارسال کردند که شما جوابی بهشون ندادین ، و من برای همین این جا اومدم .
آهـــــــــان ! ... یک ای میل برام اومد ، ولی من فکرنکردم جدی باشه و فکر کردم که سر کاری هستش .
- نه... نه.... اصلا سر کاری نبود و از طرف مدرسه ی ما ارسال شده بود و از شما خواسته شده بود هری رو پیش مردمش که مثل شما جادوگر نیستن برگردونین .
ورنون به هری نگاه کرد و به هری گفت : دوست داری باهاشون بری ؟
هری از جایش بلند شد و به سمت ورنون آمد و گفت : شما تو این سالها به من خیلی مهربونی کردین و هرچی خواستم برام فراهم کردین ، من شما رو خیلی دوست داشتم و شما رو مثل خانواده ام دونستم پس هرچی شما بگین ؟
ورنون دست هایش را بر روی شانه های هری گذاشت و گفت : پسرم ... به نظر من بهتره که باهاشون بری چون الان جامعه ی جادویی با وجود جادوگر خطر ناکی مثل دامبلدور و دوست صمیمیش گریندل والد خیلی خطر ناک هستش و برای یک غیر جادوگر می تونه خیلی بیشتر خطر ناک باشه پس از نظر من بهتره که تو باهاشون بری ...
در این لحظه پتونیا به سرعت از آشپزخانه خارج شد و هری را در آغوش کشید و در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت : نه ... من هریم(هری من ) رو بهتون نمی دم ... اون مثل پسر منه و اگه ببرینش من میمیرم ......
9 از 10
هری بر روی صندلی گرم و نرمش کنار شومینه نشسته بود و در حال خواندن روزنامه ی مورد علاقه اش بود که ناگهان :
تق....تق...تق....
عمو ورنون نگاهی به دادلی کرد و گفت : دادلی ، برو در رو باز کن داداشت پاهاش درد میکنه نمی تونه بره در رو باز کنه .
دادلی به سمت در رفت و در را باز کرد . مردی لاغر اندام با کت و شلوار شیک پشت در ایستاده بود و با دیدن دادلی تعظیم کوتاهی کرد . دادلی آن مرد شیک پوش را به داخل خانه راهنمایی کرد .
دادلی : بابا ، مهمون داریم ...
عمو ورنون که در حال مطالعه ی روز نامه بود ، روز نامه را کنار گذاشت و به سمت در رفت .
مرد شیک پوش رو به عمو ورنون کرد و گفت : شما باید .... ورنون دورسلی باشین ، درسته ؟
ورنون با کمال احترام گفت : بله ... ولی من... شما را به یاد نمی یارم !
آن مرد لبخندی زد و گفت : من رو بیوس هاگرید هستم و از مدرسه ی نمونه دولتی هاگوارتز میام ... مدیر مدرسه ی ما آقای تام ریدل یک ای میل از طرف مدرسه برای شما ارسال کردند که شما جوابی بهشون ندادین ، و من برای همین این جا اومدم .
آهـــــــــان ! ... یک ای میل برام اومد ، ولی من فکرنکردم جدی باشه و فکر کردم که سر کاری هستش .
- نه... نه.... اصلا سر کاری نبود و از طرف مدرسه ی ما ارسال شده بود و از شما خواسته شده بود هری رو پیش مردمش که مثل شما جادوگر نیستن برگردونین .
ورنون به هری نگاه کرد و به هری گفت : دوست داری باهاشون بری ؟
هری از جایش بلند شد و به سمت ورنون آمد و گفت : شما تو این سالها به من خیلی مهربونی کردین و هرچی خواستم برام فراهم کردین ، من شما رو خیلی دوست داشتم و شما رو مثل خانواده ام دونستم پس هرچی شما بگین ؟
ورنون دست هایش را بر روی شانه های هری گذاشت و گفت : پسرم ... به نظر من بهتره که باهاشون بری چون الان جامعه ی جادویی با وجود جادوگر خطر ناکی مثل دامبلدور و دوست صمیمیش گریندل والد خیلی خطر ناک هستش و برای یک غیر جادوگر می تونه خیلی بیشتر خطر ناک باشه پس از نظر من بهتره که تو باهاشون بری ...
در این لحظه پتونیا به سرعت از آشپزخانه خارج شد و هری را در آغوش کشید و در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت : نه ... من هریم(هری من ) رو بهتون نمی دم ... اون مثل پسر منه و اگه ببرینش من میمیرم ......
9 از 10
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/26 3:20:26
[size=medium][color=CC0000]اگر گروه های هاگوارتز به جز گریفیندور رو نشانه ی موس فرض کنیم و گریفیندور رو شکلک یاهو نتیجه می
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

مکان: انباری زیر پله.
- آخ مامان چی کار میکنی ... ولم کن. اون ماژیک دیگه چه کوفتیه؟
- اوه ورنون ببین روی پیشونی دادرز چی کشیدم! عین صاعقه شده.
- اوه خیلی طبیعی به نظر میرسه! پسرم منو مادرت از همین لحظه به قهرمان کوچولومون افتخار میکنیم! از الان سرنوشت جادوگران به تو بستگی داره.
صدای مستکبرانه ای از پشت انبار به گوش میرسه...
- وقت غذاست. زود بخورید و به انباری برگردید ...
دادلی: مامان هری به ما زور میگه! بهمون غذا نمیده. مارو اینجا زندانی کرده. من از عنکبوت میترسم!
پتونیا: غصه نخور به زودی نامه ای از هاگوارتز میرسه و سرنوشت تو رو عوض میکنه.
دادلی: هاگوارتز دیگه چه کوفتیه؟
هفت سال بعد
دو شناسه فراموش شده سرگرم پچ پچ میباشند.
اولی: دادلی اسمشو نبر رو کشت.
دومی: اون یک قهرمانه.
اولی: ما باید صاحب فرزندان زیادی بشیم. بچه های ما همه باید در آینده مثل دادلی بشند..
دومی: اوه تحت تاثیر قرار گرفتم. من میخوام اسم اولی رو دادلی سوروس درسلی بذارم!
اولی: حالا کجا داری میری؟
دومی: بریم بچه دار شیم دیگه!
همون لحظه عله با یک سیم سرور مشغول باز کردن راه خود به سمت هسته زوپس میباشد!
عله: .. هن هن .. کی این ماژولا رو دستکاری کرده .. هن هن .. اینجا همه چیز وارونه شده .. هن هن .. من باید بفهمم کدوم بیناموسی زخم روی پیشونیمو کش رفته!
ناگهان نیروی جاذبه ای از ماوراء هسته زوپس به عله میرسه و پاهای عله رو از زمین جدا میکنه و عله به صورت وارونه به سمت سیاهچاله ای ناشناخته واقع در کهکشان آپاچیماسایاما ها منتقل میشه.
- آخ مامان چی کار میکنی ... ولم کن. اون ماژیک دیگه چه کوفتیه؟
- اوه ورنون ببین روی پیشونی دادرز چی کشیدم! عین صاعقه شده.
- اوه خیلی طبیعی به نظر میرسه! پسرم منو مادرت از همین لحظه به قهرمان کوچولومون افتخار میکنیم! از الان سرنوشت جادوگران به تو بستگی داره.
صدای مستکبرانه ای از پشت انبار به گوش میرسه...
- وقت غذاست. زود بخورید و به انباری برگردید ...
دادلی: مامان هری به ما زور میگه! بهمون غذا نمیده. مارو اینجا زندانی کرده. من از عنکبوت میترسم!
پتونیا: غصه نخور به زودی نامه ای از هاگوارتز میرسه و سرنوشت تو رو عوض میکنه.
دادلی: هاگوارتز دیگه چه کوفتیه؟
هفت سال بعد
دو شناسه فراموش شده سرگرم پچ پچ میباشند.
اولی: دادلی اسمشو نبر رو کشت.
دومی: اون یک قهرمانه.
اولی: ما باید صاحب فرزندان زیادی بشیم. بچه های ما همه باید در آینده مثل دادلی بشند..
دومی: اوه تحت تاثیر قرار گرفتم. من میخوام اسم اولی رو دادلی سوروس درسلی بذارم!
اولی: حالا کجا داری میری؟
دومی: بریم بچه دار شیم دیگه!
همون لحظه عله با یک سیم سرور مشغول باز کردن راه خود به سمت هسته زوپس میباشد!
عله: .. هن هن .. کی این ماژولا رو دستکاری کرده .. هن هن .. اینجا همه چیز وارونه شده .. هن هن .. من باید بفهمم کدوم بیناموسی زخم روی پیشونیمو کش رفته!
ناگهان نیروی جاذبه ای از ماوراء هسته زوپس به عله میرسه و پاهای عله رو از زمین جدا میکنه و عله به صورت وارونه به سمت سیاهچاله ای ناشناخته واقع در کهکشان آپاچیماسایاما ها منتقل میشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

صبح بود و آفتابی که از طرف غرب طلوع کرده بود کم کم به طرف شرق میرفت تا غروب کند .
دامبلدور که بالاخره توانسته بود سمت وزارت سحر و جادو را به خود اختصاص دهد با شتاب به طرف دخمه اش در هاگوارتز ترانزیت کرد تا آثار جرم و جنایتش علیه جامعه جادوگری را با خود بردارد و به مخفی گاه جدیدش پناه ببرد .
کمی بعد آنجا بود اما هاگوارتز خالی از دانش آموزان ، در سکوتی محض فرو رفته بود . دامبلدور که از این وضع تعجب کرده بود چوبش را آماده نگاه داشت و بر سرعتش افزود تا هر چه سریعتر بتواند نقشه اش را اجرا کند . نقشه ی شومی که با کشتن هری ، پسری که زنده ماند همراه بود !
بالاخره خود را به دخمه اش رساند ، اما وضع آنجا با همیشه فرق داشت . انگار روحی به اتاق دمیده شده بود تا تمام حرکات دامبلدور را در خود ضبط کند .
دامبلدور هم گول نخورد و فوری طلسمی برای محافظت از خود زیر لب زمزمه کرد . اما به محض اینکه خواست آخرین حرف را به لب بیاورد ، نوری کور کننده ایجاد شد و ...
آلبوس پرسیوال آلفرد دامبلدور بالاخره بعد از ماه ها و سال ها تعقیب و گریز در چنگال تنها کسی که از او میترسید ، یعنی تام ریدل افتاد !
نقد بشه لفطا !
6 از 10
دامبلدور که بالاخره توانسته بود سمت وزارت سحر و جادو را به خود اختصاص دهد با شتاب به طرف دخمه اش در هاگوارتز ترانزیت کرد تا آثار جرم و جنایتش علیه جامعه جادوگری را با خود بردارد و به مخفی گاه جدیدش پناه ببرد .
کمی بعد آنجا بود اما هاگوارتز خالی از دانش آموزان ، در سکوتی محض فرو رفته بود . دامبلدور که از این وضع تعجب کرده بود چوبش را آماده نگاه داشت و بر سرعتش افزود تا هر چه سریعتر بتواند نقشه اش را اجرا کند . نقشه ی شومی که با کشتن هری ، پسری که زنده ماند همراه بود !
بالاخره خود را به دخمه اش رساند ، اما وضع آنجا با همیشه فرق داشت . انگار روحی به اتاق دمیده شده بود تا تمام حرکات دامبلدور را در خود ضبط کند .
دامبلدور هم گول نخورد و فوری طلسمی برای محافظت از خود زیر لب زمزمه کرد . اما به محض اینکه خواست آخرین حرف را به لب بیاورد ، نوری کور کننده ایجاد شد و ...
آلبوس پرسیوال آلفرد دامبلدور بالاخره بعد از ماه ها و سال ها تعقیب و گریز در چنگال تنها کسی که از او میترسید ، یعنی تام ریدل افتاد !
نقد بشه لفطا !
6 از 10
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا لانگ باتم در 1386/11/28 16:45:56
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/21 0:55:40
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/21 1:01:12
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/21 0:55:40
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/21 1:01:12
جزئیات کاربر

ولدمورت به آهستگی در خیابانی که به خانۀ بلاتریکس می رسید قدم می زد و با خاموش کن جیبی اش برق چراغ ها را می دزدید. به خانه که رسید موشی را دید که در کنار خانه مشغول دیدن خانه است. به او گفت : خوشحالم که میبینمتون پرفسور پتی گرو.
پتی گرو کم کم به حالت انسان در اومد و گفت : این شایعات حقیقت داره پرفسور ولدمورت؟ همه می گن که دامبلدور نارسیسا و لوسیوسو کشته ولی طلسمی که به دراکو فرستاده به سمت خودش برگشته و همه میگن که اون رفته!
ولدمورت گفت : آره اینا حقیقت داره! اما اون نمرده ! اون برمیگرده. شاید20 شاید 30 شایدم 50 سال دیگه! هیچکس چیزی نمی دونه!
پتی گرو گفت : حالا اون پسر کجاست دراکورو می گم؟
ولدمورت گفت : آوری را فرستادم بیاردش.
پتی گرو گفت : به نظر شما اون فرد قابل اعتمادیه؟
ولدمورت گفت : من به اون اعتماد کامل دارم پیتر.
ناگهان نور بزرگی درخشید و موتوری غول آسا از آسمان فرود آمد و آوری از آن پیاده شد و گفت :
بفرمایید پرفسور ولدمورت. تو خرابه های خونۀ اونا دالاهوف رو دیدم و اون موتورشو به من قرض داد.
پتی گرو گفت : حالا کی مکان اونا رو لو داده؟
ولدمورت گفت : سیریوس بلک.
سپس بچه را از آوری گرفت و نامه ای را که برای خالۀ موگل دراکو ، بلاتریکس نوشته بود را روی سینه اش گذاشت و او را جلوی در آن ها گذاشت.
پتی گرو گفت : یعنی این کار درستیه پرفسور؟
ولدمورت گفت : بله ...! من این طور فکر می کنم.
و سرنوشت دراکو مالفوی در همانجا رقم خورد. پسری که زنده ماند!
لطفا نقد شود
پتی گرو کم کم به حالت انسان در اومد و گفت : این شایعات حقیقت داره پرفسور ولدمورت؟ همه می گن که دامبلدور نارسیسا و لوسیوسو کشته ولی طلسمی که به دراکو فرستاده به سمت خودش برگشته و همه میگن که اون رفته!
ولدمورت گفت : آره اینا حقیقت داره! اما اون نمرده ! اون برمیگرده. شاید20 شاید 30 شایدم 50 سال دیگه! هیچکس چیزی نمی دونه!
پتی گرو گفت : حالا اون پسر کجاست دراکورو می گم؟
ولدمورت گفت : آوری را فرستادم بیاردش.
پتی گرو گفت : به نظر شما اون فرد قابل اعتمادیه؟
ولدمورت گفت : من به اون اعتماد کامل دارم پیتر.
ناگهان نور بزرگی درخشید و موتوری غول آسا از آسمان فرود آمد و آوری از آن پیاده شد و گفت :
بفرمایید پرفسور ولدمورت. تو خرابه های خونۀ اونا دالاهوف رو دیدم و اون موتورشو به من قرض داد.
پتی گرو گفت : حالا کی مکان اونا رو لو داده؟
ولدمورت گفت : سیریوس بلک.
سپس بچه را از آوری گرفت و نامه ای را که برای خالۀ موگل دراکو ، بلاتریکس نوشته بود را روی سینه اش گذاشت و او را جلوی در آن ها گذاشت.
پتی گرو گفت : یعنی این کار درستیه پرفسور؟
ولدمورت گفت : بله ...! من این طور فکر می کنم.
و سرنوشت دراکو مالفوی در همانجا رقم خورد. پسری که زنده ماند!
لطفا نقد شود
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
چوب می خوای؟
جزئیات کاربر

تمامي وقايع ذكر شده در اين نوشته حقيقي بوده و هرگونه وارونگي در آن تكذيب مي شود!
زمين-آسيا-افغانستان-منطقه اي نا معلوم-هاگوارتز-دخمه ها-دفتر سريدار---
نيمه شب بود و خورشيد به روشني مي درخشيد و با انوار نقره اي خودش بر روي قلعه ي نوساز هاگوارتز مي تابيد. آفتاب نقره اي از پنجره ي كوچك به درون اتاق افتاده بود و ميز قديمي سريدار را كه يك ديگ مسي روي آن قرار داشت افتاده بود و آن را روشن كرده بود. پسرك جواني كنار ديگ نشسته بود و به آن خيره خيره و با تعجب نگاه مي كرد . پسرك كه از براي وجود يك چنين شي عجيبي در بحر تعجب مستغرق گرديده بود سرش را به مايع املت مانند درون آن نزديك كرد و به آن نگاه كرد. ناگهان دماغ پسرك به املت درون ديگ آغشته شد و ناگهان در بحر خاطرات شخص ديگري مستغرق شد.
صحنه عوض شد!
پسرك تلپي در يك فضاي كوچك كه احتمالا اتاق خواب بود فرود آمد. اتاق خواب خالي بود و فقط يك تخت زهوار در رفته در گوشه اي از آن به چشم مي خورد. ولي يقينا حتما كساني به آنجا مي آمدند. اتاق پر بود از عكس هاي تيم هاي كوئيديچ پسران كه همه با فيگورهاي گولاخانه اي به بيرون عكس زل زده بودند و برخلاف دنياي غير جادويي ثابت بودند. اتاق به شدت تميز بود و اين باعث تعجب پسرك بود. در حالي كه پسرك به فضاي جديدي كه در آن فرود آمده بود و شگفت زده بود از اينكه چطور در يك ديگ املت چنين جايي وجود دارد، در اتاق كاملا ناگهاني باز شد و پسرك هراسان به درون ديوار فرو رفت.
دو پسر جوان از در وارد شدند كه رنگ موهاي هر دو بور بود. يكي از پسرها كه موي بور صاف داشت به سمت تخت رفت و رو به پسر ديگر كه موهاي فر بلندي داشت گفت:
- خيلي خوشحالم كه دوباره اومدي... بيا گلرت بيا اينجا بشين كنار من ...
پسر ديگر هم به سمت تخت رفت و خودش را روي تخت انداخت.
- خيلي خوشخالم كه دوباره پيش توام آلبوس.. ولي خب اين دفعه خالمم مي دونه كه من اينجام.. آلبوس!
- هان؟
-من به تو علاقه دارم!!!!
- هان؟! ... نه باو.. رولينگ كه گفته بود من به تو علاقه دارم...
-نه باب دروغ گفته بي خيال رولينگ اصلا.. بيا بغل عمو!
-بووووق!
صحنه عوض شد!
پسرك تلپي در يك فضاي بسته اما بزرگتر از دفعه ي قبل فرود آمد. احتمالا اينجا اتاق نشيمن بود. پسر جوان مو بوري كه موهاي صاف داشت روي كاناپه اي روبه روي يك جعبه افتاده بود و با چوبش به سمت آن نورهاي رنگي مي فرستاد و با چشمهايي در حد قورباغه به آن زل زده بود. در اين هنگام ناگهان پسرك كم سن و سالي وارد شد و به سمت برادر رفت و روي كاناپه ولو شد.
- آلبوس ديدي چقدر خونه ي اين مشنگا باحاله ...الان اونجا بودم!
- هووم... راست ميگي؟ ... صابخونه چي؟
- اي بوقي بوق شده بي ادب! من كه مثل تو و گلرت بوقي نيستم!
بووووم!
مشتي روانه ي صورت پسر جوان شد و دماغش را شكست!
صحنه عوض شد!
پسرك در يك فضاي بزرگ ظاهر شد. يك سالن طويل كه تعداد زيادي تخت در آن به چشم مي خورد. احتمالا اينجا خوابگاه بود. پسرك موبور كوچكي روي يكي از تخت ها نشسته بود و مشغول بررسي جعبه ي يادگاري مادرش بود! از ظاهر خوابگاه واضح بود كه اين خوابگاه متعلق به يك مدرسه ي شبانه روزي سطح بالاست.
مرد مو بوري كه كچل بود وارد شد!! پسرك فهميد كه اين مرد همان پسر جوان است كه در دو خاطره ي قبل بود! مرد كچل به سمت پسرك موبور روي تخت رفت و كنار آن ايستاد!
- سلام لردولدمورت!
- لردولدمورت؟! .. من از اين اسم خوشم نمي ياد ..خيلي ها اسمشون ولدمورته ... دوست دارم اسمم تام مارولوو ريدل باشه!
- اوكي تام كوچولو... من اومدم كه تو رو به يك مدرسه ي پيشرفته توي افغانستان دعوت كنم!
پسرك با حيرت گفت: افغانستان؟!! wow!
- آره افغانستان .. راستي پسرم بيا بريم اين پشت من يه كاري باهات دارم ...خصوصيه!!
- من از كجا بفهمم تو افغاني هستي؟ زود باش نشونم بده!
- بيا بريم ...بعد من برات كندن كاري مي كنم بهت ثابت بشه..
بووووق
صحنه عوض شد!
پسرك دوباره در دفتر نيمه روشن مدير ظاهر شد درست در كنار ديگ املت! پسرك در حالي كه بسيار شگفت زده بود ناگهان متوجه ي حضور همان مرد كچل شد. متوجه ي حضور سريدار مدرسه آقاي دامبلدور ! دامبلدور مرد ترقه ي كچلي بود كه سريدار مدرسه ي علوم و فنون كنده كاري هاگوارتز بود!
- هري پسرم تو كار خوبي نكردي كه به املت من دست زدي ديگه براي من راهي باقي نذاشتي پسرم ... واقعا متاسفم
دامبلدور كلنگش را درآورد و به سمت پسرك هراسان پيش رفت!
بووووق!
داستان تموم شد
---------------------------------
درخواست نقد هم بكنيم كسي نيست كه نقد كنه امتياز دهيتونم بعد از سي سال ميشه پس:
لطفا نقد نكنيد
9 از 10.
زمين-آسيا-افغانستان-منطقه اي نا معلوم-هاگوارتز-دخمه ها-دفتر سريدار---
نيمه شب بود و خورشيد به روشني مي درخشيد و با انوار نقره اي خودش بر روي قلعه ي نوساز هاگوارتز مي تابيد. آفتاب نقره اي از پنجره ي كوچك به درون اتاق افتاده بود و ميز قديمي سريدار را كه يك ديگ مسي روي آن قرار داشت افتاده بود و آن را روشن كرده بود. پسرك جواني كنار ديگ نشسته بود و به آن خيره خيره و با تعجب نگاه مي كرد . پسرك كه از براي وجود يك چنين شي عجيبي در بحر تعجب مستغرق گرديده بود سرش را به مايع املت مانند درون آن نزديك كرد و به آن نگاه كرد. ناگهان دماغ پسرك به املت درون ديگ آغشته شد و ناگهان در بحر خاطرات شخص ديگري مستغرق شد.
صحنه عوض شد!
پسرك تلپي در يك فضاي كوچك كه احتمالا اتاق خواب بود فرود آمد. اتاق خواب خالي بود و فقط يك تخت زهوار در رفته در گوشه اي از آن به چشم مي خورد. ولي يقينا حتما كساني به آنجا مي آمدند. اتاق پر بود از عكس هاي تيم هاي كوئيديچ پسران كه همه با فيگورهاي گولاخانه اي به بيرون عكس زل زده بودند و برخلاف دنياي غير جادويي ثابت بودند. اتاق به شدت تميز بود و اين باعث تعجب پسرك بود. در حالي كه پسرك به فضاي جديدي كه در آن فرود آمده بود و شگفت زده بود از اينكه چطور در يك ديگ املت چنين جايي وجود دارد، در اتاق كاملا ناگهاني باز شد و پسرك هراسان به درون ديوار فرو رفت.
دو پسر جوان از در وارد شدند كه رنگ موهاي هر دو بور بود. يكي از پسرها كه موي بور صاف داشت به سمت تخت رفت و رو به پسر ديگر كه موهاي فر بلندي داشت گفت:
- خيلي خوشحالم كه دوباره اومدي... بيا گلرت بيا اينجا بشين كنار من ...
پسر ديگر هم به سمت تخت رفت و خودش را روي تخت انداخت.
- خيلي خوشخالم كه دوباره پيش توام آلبوس.. ولي خب اين دفعه خالمم مي دونه كه من اينجام.. آلبوس!
- هان؟
-من به تو علاقه دارم!!!!

- هان؟! ... نه باو.. رولينگ كه گفته بود من به تو علاقه دارم...
-نه باب دروغ گفته بي خيال رولينگ اصلا.. بيا بغل عمو!

-بووووق!
صحنه عوض شد!
پسرك تلپي در يك فضاي بسته اما بزرگتر از دفعه ي قبل فرود آمد. احتمالا اينجا اتاق نشيمن بود. پسر جوان مو بوري كه موهاي صاف داشت روي كاناپه اي روبه روي يك جعبه افتاده بود و با چوبش به سمت آن نورهاي رنگي مي فرستاد و با چشمهايي در حد قورباغه به آن زل زده بود. در اين هنگام ناگهان پسرك كم سن و سالي وارد شد و به سمت برادر رفت و روي كاناپه ولو شد.
- آلبوس ديدي چقدر خونه ي اين مشنگا باحاله ...الان اونجا بودم!
- هووم... راست ميگي؟ ... صابخونه چي؟
- اي بوقي بوق شده بي ادب! من كه مثل تو و گلرت بوقي نيستم!
بووووم!
مشتي روانه ي صورت پسر جوان شد و دماغش را شكست!
صحنه عوض شد!
پسرك در يك فضاي بزرگ ظاهر شد. يك سالن طويل كه تعداد زيادي تخت در آن به چشم مي خورد. احتمالا اينجا خوابگاه بود. پسرك موبور كوچكي روي يكي از تخت ها نشسته بود و مشغول بررسي جعبه ي يادگاري مادرش بود! از ظاهر خوابگاه واضح بود كه اين خوابگاه متعلق به يك مدرسه ي شبانه روزي سطح بالاست.
مرد مو بوري كه كچل بود وارد شد!! پسرك فهميد كه اين مرد همان پسر جوان است كه در دو خاطره ي قبل بود! مرد كچل به سمت پسرك موبور روي تخت رفت و كنار آن ايستاد!
- سلام لردولدمورت!
- لردولدمورت؟! .. من از اين اسم خوشم نمي ياد ..خيلي ها اسمشون ولدمورته ... دوست دارم اسمم تام مارولوو ريدل باشه!
- اوكي تام كوچولو... من اومدم كه تو رو به يك مدرسه ي پيشرفته توي افغانستان دعوت كنم!
پسرك با حيرت گفت: افغانستان؟!! wow!

- آره افغانستان .. راستي پسرم بيا بريم اين پشت من يه كاري باهات دارم ...خصوصيه!!
- من از كجا بفهمم تو افغاني هستي؟ زود باش نشونم بده!

- بيا بريم ...بعد من برات كندن كاري مي كنم بهت ثابت بشه..
بووووق
صحنه عوض شد!
پسرك دوباره در دفتر نيمه روشن مدير ظاهر شد درست در كنار ديگ املت! پسرك در حالي كه بسيار شگفت زده بود ناگهان متوجه ي حضور همان مرد كچل شد. متوجه ي حضور سريدار مدرسه آقاي دامبلدور ! دامبلدور مرد ترقه ي كچلي بود كه سريدار مدرسه ي علوم و فنون كنده كاري هاگوارتز بود!
- هري پسرم تو كار خوبي نكردي كه به املت من دست زدي ديگه براي من راهي باقي نذاشتي پسرم ... واقعا متاسفم
دامبلدور كلنگش را درآورد و به سمت پسرك هراسان پيش رفت!
بووووق!
داستان تموم شد

---------------------------------
درخواست نقد هم بكنيم كسي نيست كه نقد كنه امتياز دهيتونم بعد از سي سال ميشه پس:
لطفا نقد نكنيد
9 از 10.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/10/25 10:55:30
عضو محفل ققنوس
چه چشمايي!!!! 
[url=http://www.jadoogaran.org/userinfo.php?uid=11679]ادوارد بونز ! همون شناسه اي كه به خودش �
چه چشمايي!!!! 
[url=http://www.jadoogaran.org/userinfo.php?uid=11679]ادوارد بونز ! همون شناسه اي كه به خودش �
جزئیات کاربر

اعضای محفل در خانۀ مالفوی ها جلسه داشتند و صحبت می کردند. ولدمورت در حالی که ریش بلندش را از روی میز جمع می کرد گفت : این دامبلدور و مرگخواراش دیگه شورشو در آوردند. دائم به کشتار موگلا میرن و خونه هاشون را داغون می کنند.
گری بک گفت : تازه به کمک رئیس گرگ مرد ها لوپین تمام اونا رو جذب خودشون کردند و بیشتر اونا الان با من دشمنند.
لوسیوس مالفوی گفت : تازه این اولش نیست ! اونا دیوانه ساز هارو هم تحت اختیار خودشون گرفتن و می خوان ارتشی از غول ها و اینفری ها و دیگر موجودات جادویی خوفناک درست کنند.
ولدمورت گفت : اما ما نباید از یک نقطه ضعف دامبلدور غافل بشیم و آن اینکه اون نمی تونه معنای عشقو درک کنه و سیاهی تمام وجودشو گرفته.
ناگهان سپر مدافعی از طرف آوری آمد و گفت : اونا وزارت خونه رو گرفتن.
همه آه بلندی کشیدند و در فکر از دست دادن وزارتخوانه بودند ولی ولدمورت به یک چیز دیگر فکر می کرد و آن اینکه هر چه زودتر هورکروکس های دامبلدور را پیدا کرده و آن ها را نابود سازد.
لطفا نقد شود.
گری بک گفت : تازه به کمک رئیس گرگ مرد ها لوپین تمام اونا رو جذب خودشون کردند و بیشتر اونا الان با من دشمنند.
لوسیوس مالفوی گفت : تازه این اولش نیست ! اونا دیوانه ساز هارو هم تحت اختیار خودشون گرفتن و می خوان ارتشی از غول ها و اینفری ها و دیگر موجودات جادویی خوفناک درست کنند.
ولدمورت گفت : اما ما نباید از یک نقطه ضعف دامبلدور غافل بشیم و آن اینکه اون نمی تونه معنای عشقو درک کنه و سیاهی تمام وجودشو گرفته.
ناگهان سپر مدافعی از طرف آوری آمد و گفت : اونا وزارت خونه رو گرفتن.
همه آه بلندی کشیدند و در فکر از دست دادن وزارتخوانه بودند ولی ولدمورت به یک چیز دیگر فکر می کرد و آن اینکه هر چه زودتر هورکروکس های دامبلدور را پیدا کرده و آن ها را نابود سازد.
لطفا نقد شود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آقای الیواندر در 1386/10/5 9:42:12
چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
چوب می خوای؟
جزئیات کاربر

لیلی (پاتر ): بس کن دیگه هرمیون ! کلم رو بردی ! ببین اگه گذاشتی من یه صفحه از این کتاب چگونه با دوستان خود جدی و رسمی رفتار کنیم رو بخونم ؟!!!
هرمیون :
! ساکت یه لحظه ! مگس بیحیا ! حیا نمیکنه میاد میشینه رو موهام ! میکشمت الان مگس !!!
چاپ ! پاپ ! ماپ ! تاپ !
هرمیون : هورررررررررررررا ! با چار ضربه یه مگس رو کشتم !!!
لیلی :
---------------------------------
در یک روز گرم زمستان اعضای گریفیندور دور هم جمع شده بودند و مشغول تعمیر ات داخلی تالار و پاک کردن سبزی و باقالی بودند .
پسر ها یور تالار نشسته بودند و سبزی و باقالی پاک میکردند ، عده ای شلغم آب پز میکردند و عده ای از زیر کار در برو هم مشغول چام چام بازی کردن با بقل دستیشون بودن . البته کلاغ پر از قلم افتاد !
دختر ها هم همه جای تالار پخش و پلا بودن و به تعمیرات میپرداختند !
جینی : آآآآآآآآآآآآآآآآآآی ! گرفت منو ادیسون !
لیلی : چی ؟! اوا خاک به سرم ! البته تمیز و بدون آلایشش ! لاوندر بدو که بدبخت شدی ! ادیسون بهت خیانت کرد !
یهو لاوندر مثل اجل معلق ظاهر شد و جیغ بنفش کشان به طرف جینی رفت !
ناگفته نماند که هری هم با دیدن جینی همراه ادیسون مثل برق گرفته ها از کنار خرمن سبزی ها بلند شد و مثل لاوندر به طرف جینی حمله ور شد !
بنده گزارش گر معروف هستم که این مسابقه دو دیدنی و مهیج رو برای شما گزارش میکنم ! : همونطور که میدونید تو این دوره از مسابقات هری و لاوندر شرکت کنندگان اصلی هستند !
هری با دیدن پاهای لاوندر که مثل بال مگس جابه جا میشد غیرت مند میشه و سعی میکنه از اون جلو بزنه ! که ...بلهههههه ! موفق میشه ! اما ... متاسفانه با خریف سرسختی مبارزه میکنه و عقب میفته ! حالا این لیلیه که وارد کبارزه میشه و از هر دو شرکت کننده جلو میزنه !
بلهههههههههههه ! در ثانیه ی آخر از این رقابت هر سه با کله روی جینی می افتند و آی هری بزن آی رون بزن ! آی لیلی ... ؟ لیلی چی ؟ لیلی این وسط چکاره است خدا هم نمیدونه !!!
ناگهان لیلی سرش رو از غبار دور میدان مبارزه در میاره ! در حال حاضر فعلا این سرشه که دیده میشه اما کمی بعد متوجه میکنیم که دستش هم دیده میشود ! اما این فقط دستش نیست ! کتابی نیز همراه دستش است ! و آن کتاب کتابی نیست جز ... جز ... جز : تغییرات سئولوژیکی و بیوفرمانشی در ساختمان بدن مهره داران از انواع کافریون مانفاریئو لوژیکی !
لیلی : پیداش کردم ! هوررررررا !!! میدونستم کجا باید دنبالش بگردم !
هرمیون : لیلی شیرنی من چی میشه ؟
لیلی : اونو وقتی عروست کردم میخورم !
هرمیون : وااااااای ! لیلی جون ! کی وقتش میرسه ؟ کی واسم آستین بالا میزنی ؟ میگم من یکی رو پسندیدم میای با هم بریم خواستگاریش ؟ !
لیلی : پسر خوبیه ؟ وقتی میخواد چایی بیاره نریزدش یه وقت رو من ؟
فردا صبح - ملاس معجون سازی :
دانش آموزان گروه اسلیتیرین دو به دو کنار یکی از دانش آموزان گریفی ایستاده بودند و در حالی که با عشق و با تمام وجود مشغول بازی دستم سوخت بکش بالا بودند در انتظار بازگشایی درب کلاس و زیارت چهره ی گشاده و شاد و شنگول پروفسور اسنیپ بودند همچنین !
و این انتظار به پایان رسید ..... !
در با صدایی دلنواز باز شد و ....
دادام !
پرفسور اسنیپ در حالی که جوان تر از روزهای دیگر دیده میشد خاکی از ردای نارنجی با خال خال های قرمز .و زرد و صورتی اش تکاند و گونه ی تک تک دانش آموزان رو بوسید به طرف نیکت هایشان هدایت کرد .و تا به هری رسید خنده اش حالت دو نقطه دی را پیدا کردندی و او را محکم در آغوش گرفتندی و به مناسبت دیدنش شصت امتیاز به گریف اضافه کردندی !!!
----------------------------------------------------------------
ارزشی ترین نوع رول بدون سوزه !
بنده خواستار نقد میباشم !
گر چه این خواسته خیلی زیاد پررو گری میباشد !
هرمیون :
! ساکت یه لحظه ! مگس بیحیا ! حیا نمیکنه میاد میشینه رو موهام ! میکشمت الان مگس !!!چاپ ! پاپ ! ماپ ! تاپ !
هرمیون : هورررررررررررررا ! با چار ضربه یه مگس رو کشتم !!!

لیلی :
---------------------------------
در یک روز گرم زمستان اعضای گریفیندور دور هم جمع شده بودند و مشغول تعمیر ات داخلی تالار و پاک کردن سبزی و باقالی بودند .
پسر ها یور تالار نشسته بودند و سبزی و باقالی پاک میکردند ، عده ای شلغم آب پز میکردند و عده ای از زیر کار در برو هم مشغول چام چام بازی کردن با بقل دستیشون بودن . البته کلاغ پر از قلم افتاد !
دختر ها هم همه جای تالار پخش و پلا بودن و به تعمیرات میپرداختند !
جینی : آآآآآآآآآآآآآآآآآآی ! گرفت منو ادیسون !
لیلی : چی ؟! اوا خاک به سرم ! البته تمیز و بدون آلایشش ! لاوندر بدو که بدبخت شدی ! ادیسون بهت خیانت کرد !
یهو لاوندر مثل اجل معلق ظاهر شد و جیغ بنفش کشان به طرف جینی رفت !
ناگفته نماند که هری هم با دیدن جینی همراه ادیسون مثل برق گرفته ها از کنار خرمن سبزی ها بلند شد و مثل لاوندر به طرف جینی حمله ور شد !
بنده گزارش گر معروف هستم که این مسابقه دو دیدنی و مهیج رو برای شما گزارش میکنم ! : همونطور که میدونید تو این دوره از مسابقات هری و لاوندر شرکت کنندگان اصلی هستند !
هری با دیدن پاهای لاوندر که مثل بال مگس جابه جا میشد غیرت مند میشه و سعی میکنه از اون جلو بزنه ! که ...بلهههههه ! موفق میشه ! اما ... متاسفانه با خریف سرسختی مبارزه میکنه و عقب میفته ! حالا این لیلیه که وارد کبارزه میشه و از هر دو شرکت کننده جلو میزنه !
بلهههههههههههه ! در ثانیه ی آخر از این رقابت هر سه با کله روی جینی می افتند و آی هری بزن آی رون بزن ! آی لیلی ... ؟ لیلی چی ؟ لیلی این وسط چکاره است خدا هم نمیدونه !!!
ناگهان لیلی سرش رو از غبار دور میدان مبارزه در میاره ! در حال حاضر فعلا این سرشه که دیده میشه اما کمی بعد متوجه میکنیم که دستش هم دیده میشود ! اما این فقط دستش نیست ! کتابی نیز همراه دستش است ! و آن کتاب کتابی نیست جز ... جز ... جز : تغییرات سئولوژیکی و بیوفرمانشی در ساختمان بدن مهره داران از انواع کافریون مانفاریئو لوژیکی !
لیلی : پیداش کردم ! هوررررررا !!! میدونستم کجا باید دنبالش بگردم !
هرمیون : لیلی شیرنی من چی میشه ؟
لیلی : اونو وقتی عروست کردم میخورم !
هرمیون : وااااااای ! لیلی جون ! کی وقتش میرسه ؟ کی واسم آستین بالا میزنی ؟ میگم من یکی رو پسندیدم میای با هم بریم خواستگاریش ؟ !
لیلی : پسر خوبیه ؟ وقتی میخواد چایی بیاره نریزدش یه وقت رو من ؟
فردا صبح - ملاس معجون سازی :
دانش آموزان گروه اسلیتیرین دو به دو کنار یکی از دانش آموزان گریفی ایستاده بودند و در حالی که با عشق و با تمام وجود مشغول بازی دستم سوخت بکش بالا بودند در انتظار بازگشایی درب کلاس و زیارت چهره ی گشاده و شاد و شنگول پروفسور اسنیپ بودند همچنین !
و این انتظار به پایان رسید ..... !
در با صدایی دلنواز باز شد و ....
دادام !
پرفسور اسنیپ در حالی که جوان تر از روزهای دیگر دیده میشد خاکی از ردای نارنجی با خال خال های قرمز .و زرد و صورتی اش تکاند و گونه ی تک تک دانش آموزان رو بوسید به طرف نیکت هایشان هدایت کرد .و تا به هری رسید خنده اش حالت دو نقطه دی را پیدا کردندی و او را محکم در آغوش گرفتندی و به مناسبت دیدنش شصت امتیاز به گریف اضافه کردندی !!!

----------------------------------------------------------------
ارزشی ترین نوع رول بدون سوزه !
بنده خواستار نقد میباشم !
گر چه این خواسته خیلی زیاد پررو گری میباشد !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

یک روز پر کار
وزارت سحر و جادو در سکوت فرو رفته ... هیچ کس در سالن نیست و جز صدای تیک تاک ساعت بزرگی که در بالای سالن اصلی قرار دارد هیچ صدای دیگری شنیده نمیشود...
- تیک تاک تیک تاک دیییییینگ دیییییینگ دیییییینگ!
بلافاصله جغدی از درون ساعت میپره بیرون تا ساعت هشت صبح یعنی آغاز ساعت کاری رو اعلام کنه اما قبل از اینکه جغد منقار نحسشو باز کنه در اصلی تالار به شدت باز میشه و وزیر مردمی چند صد کیلومتر جلوتر از بقیه کارکنان در حالی که به شدت عرق میریزه کیف به دست و با لباس های کجو کوله با سرعت خدا کیلومتر در ساعت میدوه و عرض سالن رو طی میکنه و چند ثانیه بعد در اون سر وزارت سحر و جادو به اتاقش میرسه و با عجله در رو باز میکنه و میپره تو و در رو میبنده ...
در دفتر وزیر
وزیر مردمی هم زمان با یه دستش مشغول امضا کردن برگه های مهم هست و با دست دیگرش داره نامه ای را خطاب به وزیرهای سحر و جادوی کشور های همسایه مینویسه و با چشم ازادش داره روزنامه پیام امروز رو مطالعه میکنه و در همون حال با شست پای چپش تلفن رو گرفته و داره در مورد آخرین تحولات منطقه صحبت میکنه و با اون یکی گوشش داره به حرف وزرای کشور گوش میده که در دفتر به صف ایستادند و دارند گزارش های کارهای روزانه رو میدن .. لازم به ذکره که به وسیله جادو یک دست ساخته شده از بخار نقره ای رنگ هم در بالای سرش قرار داره که سرشو در مواقع نیاز میخارونه!
زنگ ناهار
همه کارکنان وزارت سحر و جادو در سالن ناهار خوری نشستن و مشغول خوردن ناهار هستن ... اما وزیر مردمی یک گوشه دور از مرکز توجه کنار یک میز تک نفره پایه شکسته و کثیف نشسته و در حالی که داره یک بسته مچاله شده رو باز میکنه که تا ثانیه هایی دیگر مشخص میشه این بسته حاوی یک عدد نان کپک زده و یک کیک له شده است(یعنی ناهار وزیر مردمی) در افکارش غوطه ور است!
کارمندان: حاج کالین ... بیاین پیش ما بشینین ... چرا تنها نشستید؟
کالین با چهره ای غم زده:
- نه عزیزانم ... شما خوب بخورید و بیاشامید چون وزارت به جادوگران و ساحرانی همچون شما احتیاج دارد ... اما من باید به فکر مملکت باشم!
کارمندان: اما ... حاج کالین با شکم گرسنه نمیشه کار کرد!
کالین با همان چهره غم زده:
- من چطور میتوانم یک لقمه از گلویم پایین برود در حالی که هنوز کارهایی هست که انجام دادنشون به عده من است؟
همه بعد از این که میبینن حرفشون در نزد وزیرشون چقدر مسخره بوده است به شدت شرمگین میشند!
زمان تعطیلی وزارت
وزیر مردمی در جلوی در خروجی ایستاده و داره با تک تک کارمندان وزارت خداحافظی میکنه ...
کالین: خدافظ مافلدا .. امیدوارم امشب بیشتر در مورد قانون نقض بین الملی تحقیق کنی .. مقالت کمی ایراد داشت ... به امید دیدار آرتور فقط یادت باشه فردا یه سر به کلبه اون ماگل بدبخت بزنی ... راستی پرسی فردا حتما گزارش مربوط به تحقیق در مورد بهداشت ساکنین هاگزمید رو برام بیار .. به سلامت ... به سلامت ... آهاااااااا کینگزلی ... داشت یادم میرفت خوب شد دیدمت فردا موقع تشکیل دادگاه بیا دفترم منو صدا کن ... خودم باید حضور داشته باشم سلام برسون ... ادگار از گزارش پاتیل هات خیلی لذت بردم ... به درود .. آمبریج عزیز بهتره کمی نظرتو در مورد قوانین ضد مشنگ ها عوض کنی خدافظ ... خدافظ ...
یکی از کارمندان: حاج کالین خودتون چرا نمیرید خونه؟ خانواده منتظرن!
کالین با چهره غم زده:
- نه .. خانواده واقعی من محل کارمه .. هنوز وزارت به وجود وزیران خدمتگزاری مثل من احتیاج داره ... کارهایی هست که باید انجام شه ... اما شما نگران من نباشید! برید استراحت کنید .. فقط لطفا فردا سر وقت بیاید!!!
نیمه شب در وزارت
دفتر کالین با نور لرزان شمع روشن است ... خستگی از سر و روی کالین میبارد ... وزیر مردمی به زور خود را روی صندلی نگه داشته و سعی داره از بسته شدن آخرین قسمتهای بازمونده چشمش جلوگیری کنه و در همون حال با قلم پر روی انبوهی از پرونده های انباشته شده روی هم که تا سقف ادامه دارد خم شده و داره یه تنه کار های عقب مونده کل وزارت خونه رو انجام میده ...
صبح!!!
نور به شدت از پنجره به داخل اتاق میتابد ... پارافین شمع به انتهای خود رسیده و شمع خاموش شده ... کالین با دهان باز بر روی پرونده های پخش شده بر روی میز افتاده و به خواب عمیقی فرو رفته و حالا ساحره ای که احتمالا منشی وزیر مردمی هست (نه چیز دیگه
) بالای سرش ایستاده و سعی داره وی را بلند کنه ...
منشی: جناب وزیر صبح شده بلند شید!
کالین از خواب میپره:
- من کجام؟ چی؟ چی شده؟ یعنی من خواب موندم؟
منشی: قربان شما تمام شب بیدار بودید و داشتید کار میکردید!
کالین بدون اینکه یک کلمه از حرفهای منشی را شنیده باشد:
- وای بر من که خوابم برد ... وای بر من که غفلت کردم! ای کالین شرم بر تو باد!
لطفا نقد نشود.
وزارت سحر و جادو در سکوت فرو رفته ... هیچ کس در سالن نیست و جز صدای تیک تاک ساعت بزرگی که در بالای سالن اصلی قرار دارد هیچ صدای دیگری شنیده نمیشود...
- تیک تاک تیک تاک دیییییینگ دیییییینگ دیییییینگ!
بلافاصله جغدی از درون ساعت میپره بیرون تا ساعت هشت صبح یعنی آغاز ساعت کاری رو اعلام کنه اما قبل از اینکه جغد منقار نحسشو باز کنه در اصلی تالار به شدت باز میشه و وزیر مردمی چند صد کیلومتر جلوتر از بقیه کارکنان در حالی که به شدت عرق میریزه کیف به دست و با لباس های کجو کوله با سرعت خدا کیلومتر در ساعت میدوه و عرض سالن رو طی میکنه و چند ثانیه بعد در اون سر وزارت سحر و جادو به اتاقش میرسه و با عجله در رو باز میکنه و میپره تو و در رو میبنده ...
در دفتر وزیر
وزیر مردمی هم زمان با یه دستش مشغول امضا کردن برگه های مهم هست و با دست دیگرش داره نامه ای را خطاب به وزیرهای سحر و جادوی کشور های همسایه مینویسه و با چشم ازادش داره روزنامه پیام امروز رو مطالعه میکنه و در همون حال با شست پای چپش تلفن رو گرفته و داره در مورد آخرین تحولات منطقه صحبت میکنه و با اون یکی گوشش داره به حرف وزرای کشور گوش میده که در دفتر به صف ایستادند و دارند گزارش های کارهای روزانه رو میدن .. لازم به ذکره که به وسیله جادو یک دست ساخته شده از بخار نقره ای رنگ هم در بالای سرش قرار داره که سرشو در مواقع نیاز میخارونه!
زنگ ناهار
همه کارکنان وزارت سحر و جادو در سالن ناهار خوری نشستن و مشغول خوردن ناهار هستن ... اما وزیر مردمی یک گوشه دور از مرکز توجه کنار یک میز تک نفره پایه شکسته و کثیف نشسته و در حالی که داره یک بسته مچاله شده رو باز میکنه که تا ثانیه هایی دیگر مشخص میشه این بسته حاوی یک عدد نان کپک زده و یک کیک له شده است(یعنی ناهار وزیر مردمی) در افکارش غوطه ور است!
کارمندان: حاج کالین ... بیاین پیش ما بشینین ... چرا تنها نشستید؟
کالین با چهره ای غم زده:
- نه عزیزانم ... شما خوب بخورید و بیاشامید چون وزارت به جادوگران و ساحرانی همچون شما احتیاج دارد ... اما من باید به فکر مملکت باشم!
کارمندان: اما ... حاج کالین با شکم گرسنه نمیشه کار کرد!
کالین با همان چهره غم زده:
- من چطور میتوانم یک لقمه از گلویم پایین برود در حالی که هنوز کارهایی هست که انجام دادنشون به عده من است؟
همه بعد از این که میبینن حرفشون در نزد وزیرشون چقدر مسخره بوده است به شدت شرمگین میشند!
زمان تعطیلی وزارت
وزیر مردمی در جلوی در خروجی ایستاده و داره با تک تک کارمندان وزارت خداحافظی میکنه ...
کالین: خدافظ مافلدا .. امیدوارم امشب بیشتر در مورد قانون نقض بین الملی تحقیق کنی .. مقالت کمی ایراد داشت ... به امید دیدار آرتور فقط یادت باشه فردا یه سر به کلبه اون ماگل بدبخت بزنی ... راستی پرسی فردا حتما گزارش مربوط به تحقیق در مورد بهداشت ساکنین هاگزمید رو برام بیار .. به سلامت ... به سلامت ... آهاااااااا کینگزلی ... داشت یادم میرفت خوب شد دیدمت فردا موقع تشکیل دادگاه بیا دفترم منو صدا کن ... خودم باید حضور داشته باشم سلام برسون ... ادگار از گزارش پاتیل هات خیلی لذت بردم ... به درود .. آمبریج عزیز بهتره کمی نظرتو در مورد قوانین ضد مشنگ ها عوض کنی خدافظ ... خدافظ ...
یکی از کارمندان: حاج کالین خودتون چرا نمیرید خونه؟ خانواده منتظرن!
کالین با چهره غم زده:
- نه .. خانواده واقعی من محل کارمه .. هنوز وزارت به وجود وزیران خدمتگزاری مثل من احتیاج داره ... کارهایی هست که باید انجام شه ... اما شما نگران من نباشید! برید استراحت کنید .. فقط لطفا فردا سر وقت بیاید!!!
نیمه شب در وزارت
دفتر کالین با نور لرزان شمع روشن است ... خستگی از سر و روی کالین میبارد ... وزیر مردمی به زور خود را روی صندلی نگه داشته و سعی داره از بسته شدن آخرین قسمتهای بازمونده چشمش جلوگیری کنه و در همون حال با قلم پر روی انبوهی از پرونده های انباشته شده روی هم که تا سقف ادامه دارد خم شده و داره یه تنه کار های عقب مونده کل وزارت خونه رو انجام میده ...
صبح!!!
نور به شدت از پنجره به داخل اتاق میتابد ... پارافین شمع به انتهای خود رسیده و شمع خاموش شده ... کالین با دهان باز بر روی پرونده های پخش شده بر روی میز افتاده و به خواب عمیقی فرو رفته و حالا ساحره ای که احتمالا منشی وزیر مردمی هست (نه چیز دیگه
) بالای سرش ایستاده و سعی داره وی را بلند کنه ...منشی: جناب وزیر صبح شده بلند شید!
کالین از خواب میپره:
- من کجام؟ چی؟ چی شده؟ یعنی من خواب موندم؟
منشی: قربان شما تمام شب بیدار بودید و داشتید کار میکردید!
کالین بدون اینکه یک کلمه از حرفهای منشی را شنیده باشد:
- وای بر من که خوابم برد ... وای بر من که غفلت کردم! ای کالین شرم بر تو باد!
لطفا نقد نشود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/9/17 15:54:14
جزئیات کاربر

-الو ، عله خودتی؟
-آره ، استر ...بوگو؟
-پچ پچ پچ
-پس سر ساعت دوازده نیمه شب ، دم پارک جادوگران باش ، اوکی؟
-اوگی.
استرجس و هری پاتر ، دو عضو پرافتخار حزب در حال ریختن نقشه ای دیگر برای براندازی مدیران سایت جادوگران دات گرا(خودتون گفتین همش وارونه باشه) بودند.راس ساعت دوازده با صدای بوق ققی ، مدیر کل سایت جادوگران ، حکومت نظامی اعلام شد، ولی برادران جیمز باند در حالی که عینک آفتابی ری بن زده بودند ، بدون توجه به بوق اون بوقی ، در شب از زیر بوته تله شیطان رد می شدند ...
-آخ ، پام ولم کن ..مگه حالیت نیست من کی ام؟ من رییس کل حزب سوسی...
-هیس بابا ، منم استر.من پاتو نگرفتم ، سرورم.این گل پامونو گرفته!
در اینجا صدای فرد دیگری از گوشه ای آمد:
-کی اونجاس ، خودتو معرفی کن؟من کوییرل ، بیست و ...
فرد دیگری از آنور پاسخ داد:
-استر و عله اعظم هستن ، کوییرل.خودی ان ، بیا اینجا...
این صدا در نظر استر به شدت آشنا آمد و بعد از کلی کندوکاو در مغز متفکر خود ، متوجه شد که این صدای آشنا ، صدای کالین ، معاون دوم عله می باشد.
هوشت...
در اون سمت دنیا ، پشت محافظ های فراامنیتی ساختمان مدیریت سایت ، در دور یک میز خفن به نام ((میز کنفرانس مدیریت گنده سایت)) سران مدیریتی سایت متشکل از ققی ، مدیر کل سایت ، بینز ، سرژ ، آنیتا دامبلدور ، در یک سمت میز سنگر گرفته و در سمت دیگر نیز، ماندانگاس فلچر ، پرسی ویزلی ، ایگور کارکاروف نشسته بودند و در حال بحث به شکل کاملا توافقی و در فضایی آرام بودند:
-آقا ، من میگم باید این طرح اجرا بشه ، این طرح جواب میده ، قولتون میدم...من این طرحو در جادوگران دات اورگ اجرا کردم ، خوب آقا خووووب..
-ققی عزیز ، این میشه تبعیض!!! اگر یکی به اون یکی تاپیک دسترسی نداشته باشه ، این واقعا..اصلا به ریش مرلین با این مدیریت پنل میزنم بلاکت میکنم ها...
-ماندی جان فکر میکنم من اون پنلو خودم دستت دادم و پنل اصلی دست خودمه عزیزم ، حالا...
ققی در کمال متانت دکمه نارنجی را فشرد ،و لحظه ای بعد اثری از آثار ماندی نبود.
شپلخ...
در با شدت به طرفی پرتاب شد و شش متر ریش بهمراه یک متر قد وارد شدند.همه در یک حرکت هماهنگ و کاملا کار شده گفتند:
-اه! باز این سیریش اومد،
و ققی ادامه داد:
-دامبی ، جون بکن بگو چه مرگته !
-هههههههههه!هههههههههه! ج..ججج.
-خب تا نفس این پیری بالا میاد ، ادامه کنفرانس را بریم ، پس کسی مخالفتی با این طرح نداشت؟ تصویب..
-حذب به تالار ایفای رقص شبیخون زده !
-چی؟وا مصیبتا...گراپ رو صدا بزنین حتما همراه ما بیاد ، به تکنوش نیاز داریم.کاش ماندی رو شپلخ نکرده بودم ، حداقل بندری رو خوب بلد بود...
پرسی فریادزنان گفت:
-به مرلین من نمیام ،اصلا من حاضر نیستم حتی یک dance در تالار ایفای رقص برم ، پس آسلامتان کجاس؟خجالت نمی کشید آیا؟مرلین هدایتتان کند.
-اینو ولش کنین ، باز رفت رو جارو ، بریم که سایتمون از دست رفت.
***هوشت***
بازار ((نحوه کل کل اعضای سایت)) در میان اعضای سایت داغ بود ، و همه به دقت به مبارزه نگاه می کردند.عله ، فریاد زنان می گفت:
-من عله ، مرد نامردان ، این بوقیا رو نیگا ! مدیران بی لیاقت ! خجالت نمی کشید بر مسند تکیه زدید، ای بوق زاده ها!
ققی نیز از آنور جواب داد:
-عزیزم لطفا درست صحبت کن ، والا با استفاده از پنل مدیریت...
تماشاگران فریادزنان :
-نه..نه..پنل مدیریت قدغن...قدغن(با ریتمی آهنگین بخونین)
اعضای شخیص حزب و مدیریت با کمال متانت شروع به نواختن ضرب و زدن رقص کردند.بجهت بدور از آسلام بودن برخی رقص ها مانند تانگو از شرح این صحنه ها معذوریم.سرانجام پس از رکوردزنی این دو گروه در بندری و تکنو رفتن ، کار به جدال تک به تک مدیران رسید.در یک سمت ققی و در سمت دیگر ، عله با مهربانی(دنیای وارونه) به همدیگر می نگرسیتند و سرانجام شروع شد:
-پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت ،...
پس از بیست دقیقه ، نوبت به رای گیری از اعضای سایت رسید .سکوت همه را در برگرفته بود و داوران مسابقه ، سیریوس و آرشام(اگر دنیا رو وارونه هم بکنی ، بازم از ایندو تا داور بهتر و لایق تر پیدا نمی کنی ) شروع به شمارش کردند و سرانجام:
-برنده مسابقه ، ع...
-نهههه!
ققی فریاد زنان به سمت پنل خود هجوم برد(اسلوموشن بخوانید) ، تمام نگاهها به سمت او چرخید .کلمه((عله)) مدام در سرش می پیچید ، بدون توجه به اینکه چه می کند ، اولین دکمه ای را که به نظرش می رسید ، فشرد و :
-هوشت!!!
دریچه ای عظیم در میان تالار باز شد و همه بدرون او پرتاب شدند.(ققی صبح ، پرهاشو fashion کرده بود ، نمی تونست پرواز کنه). مدیر کل سایت در حالی که به پایین پرتاب می شد ،چشمش به دستش افتاد که بروی دکمه ممنوعه قرار داشت و همین باعث شده بود همه را با خود به سمت نابودی بفرستد.
سکوتی عظیم همه جا را فرا گرفت.در همین هنگام که دوربین بروی چاله عظیم در وسط تالار زوم کرده بود ، پرسی ویزلی در میان صفحه هویدا شد و :
-گفتم ، آسلام به کمرتان می زند ، گفتم رقص را مرلین قدغن نموده ! نتیجه اش این شد که ((جادوگران برای هیچ کس ، به یک اندازه))
کلمه پایان با گفتن این جمله توسط پرسی بروی صفحه نمایش نقش بست و صدای تشویق حضار در سالن پیچید...
درخواست نقد در مسنجر داده شد.
مشاهده نقد!
امتیاز از 10: 8
-آره ، استر ...بوگو؟
-پچ پچ پچ
-پس سر ساعت دوازده نیمه شب ، دم پارک جادوگران باش ، اوکی؟
-اوگی.
استرجس و هری پاتر ، دو عضو پرافتخار حزب در حال ریختن نقشه ای دیگر برای براندازی مدیران سایت جادوگران دات گرا(خودتون گفتین همش وارونه باشه) بودند.راس ساعت دوازده با صدای بوق ققی ، مدیر کل سایت جادوگران ، حکومت نظامی اعلام شد، ولی برادران جیمز باند در حالی که عینک آفتابی ری بن زده بودند ، بدون توجه به بوق اون بوقی ، در شب از زیر بوته تله شیطان رد می شدند ...
-آخ ، پام ولم کن ..مگه حالیت نیست من کی ام؟ من رییس کل حزب سوسی...
-هیس بابا ، منم استر.من پاتو نگرفتم ، سرورم.این گل پامونو گرفته!
در اینجا صدای فرد دیگری از گوشه ای آمد:
-کی اونجاس ، خودتو معرفی کن؟من کوییرل ، بیست و ...
فرد دیگری از آنور پاسخ داد:
-استر و عله اعظم هستن ، کوییرل.خودی ان ، بیا اینجا...
این صدا در نظر استر به شدت آشنا آمد و بعد از کلی کندوکاو در مغز متفکر خود ، متوجه شد که این صدای آشنا ، صدای کالین ، معاون دوم عله می باشد.
هوشت...
در اون سمت دنیا ، پشت محافظ های فراامنیتی ساختمان مدیریت سایت ، در دور یک میز خفن به نام ((میز کنفرانس مدیریت گنده سایت)) سران مدیریتی سایت متشکل از ققی ، مدیر کل سایت ، بینز ، سرژ ، آنیتا دامبلدور ، در یک سمت میز سنگر گرفته و در سمت دیگر نیز، ماندانگاس فلچر ، پرسی ویزلی ، ایگور کارکاروف نشسته بودند و در حال بحث به شکل کاملا توافقی و در فضایی آرام بودند:
-آقا ، من میگم باید این طرح اجرا بشه ، این طرح جواب میده ، قولتون میدم...من این طرحو در جادوگران دات اورگ اجرا کردم ، خوب آقا خووووب..
-ققی عزیز ، این میشه تبعیض!!! اگر یکی به اون یکی تاپیک دسترسی نداشته باشه ، این واقعا..اصلا به ریش مرلین با این مدیریت پنل میزنم بلاکت میکنم ها...
-ماندی جان فکر میکنم من اون پنلو خودم دستت دادم و پنل اصلی دست خودمه عزیزم ، حالا...
ققی در کمال متانت دکمه نارنجی را فشرد ،و لحظه ای بعد اثری از آثار ماندی نبود.
شپلخ...
در با شدت به طرفی پرتاب شد و شش متر ریش بهمراه یک متر قد وارد شدند.همه در یک حرکت هماهنگ و کاملا کار شده گفتند:
-اه! باز این سیریش اومد،
و ققی ادامه داد:
-دامبی ، جون بکن بگو چه مرگته !
-هههههههههه!هههههههههه! ج..ججج.
-خب تا نفس این پیری بالا میاد ، ادامه کنفرانس را بریم ، پس کسی مخالفتی با این طرح نداشت؟ تصویب..
-حذب به تالار ایفای رقص شبیخون زده !
-چی؟وا مصیبتا...گراپ رو صدا بزنین حتما همراه ما بیاد ، به تکنوش نیاز داریم.کاش ماندی رو شپلخ نکرده بودم ، حداقل بندری رو خوب بلد بود...
پرسی فریادزنان گفت:
-به مرلین من نمیام ،اصلا من حاضر نیستم حتی یک dance در تالار ایفای رقص برم ، پس آسلامتان کجاس؟خجالت نمی کشید آیا؟مرلین هدایتتان کند.
-اینو ولش کنین ، باز رفت رو جارو ، بریم که سایتمون از دست رفت.
***هوشت***
بازار ((نحوه کل کل اعضای سایت)) در میان اعضای سایت داغ بود ، و همه به دقت به مبارزه نگاه می کردند.عله ، فریاد زنان می گفت:
-من عله ، مرد نامردان ، این بوقیا رو نیگا ! مدیران بی لیاقت ! خجالت نمی کشید بر مسند تکیه زدید، ای بوق زاده ها!
ققی نیز از آنور جواب داد:
-عزیزم لطفا درست صحبت کن ، والا با استفاده از پنل مدیریت...
تماشاگران فریادزنان :
-نه..نه..پنل مدیریت قدغن...قدغن(با ریتمی آهنگین بخونین)
اعضای شخیص حزب و مدیریت با کمال متانت شروع به نواختن ضرب و زدن رقص کردند.بجهت بدور از آسلام بودن برخی رقص ها مانند تانگو از شرح این صحنه ها معذوریم.سرانجام پس از رکوردزنی این دو گروه در بندری و تکنو رفتن ، کار به جدال تک به تک مدیران رسید.در یک سمت ققی و در سمت دیگر ، عله با مهربانی(دنیای وارونه) به همدیگر می نگرسیتند و سرانجام شروع شد:
-پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت ،...
پس از بیست دقیقه ، نوبت به رای گیری از اعضای سایت رسید .سکوت همه را در برگرفته بود و داوران مسابقه ، سیریوس و آرشام(اگر دنیا رو وارونه هم بکنی ، بازم از ایندو تا داور بهتر و لایق تر پیدا نمی کنی ) شروع به شمارش کردند و سرانجام:
-برنده مسابقه ، ع...
-نهههه!
ققی فریاد زنان به سمت پنل خود هجوم برد(اسلوموشن بخوانید) ، تمام نگاهها به سمت او چرخید .کلمه((عله)) مدام در سرش می پیچید ، بدون توجه به اینکه چه می کند ، اولین دکمه ای را که به نظرش می رسید ، فشرد و :
-هوشت!!!
دریچه ای عظیم در میان تالار باز شد و همه بدرون او پرتاب شدند.(ققی صبح ، پرهاشو fashion کرده بود ، نمی تونست پرواز کنه). مدیر کل سایت در حالی که به پایین پرتاب می شد ،چشمش به دستش افتاد که بروی دکمه ممنوعه قرار داشت و همین باعث شده بود همه را با خود به سمت نابودی بفرستد.
سکوتی عظیم همه جا را فرا گرفت.در همین هنگام که دوربین بروی چاله عظیم در وسط تالار زوم کرده بود ، پرسی ویزلی در میان صفحه هویدا شد و :
-گفتم ، آسلام به کمرتان می زند ، گفتم رقص را مرلین قدغن نموده ! نتیجه اش این شد که ((جادوگران برای هیچ کس ، به یک اندازه))
کلمه پایان با گفتن این جمله توسط پرسی بروی صفحه نمایش نقش بست و صدای تشویق حضار در سالن پیچید...
درخواست نقد در مسنجر داده شد.
مشاهده نقد!
امتیاز از 10: 8
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/9/13 22:41:11
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/9/13 22:58:40
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/9/13 23:41:49
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/9/14 15:43:48
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/9/14 17:52:58
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/9/13 22:58:40
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/9/13 23:41:49
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/9/14 15:43:48
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/9/14 17:52:58
از پروفسور کوییرل و [url=
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج