مرگخواران نیز با بار وبندیلشان پشت سر لرد پا به ساحل گذاشتند و به مشنگ ها خیره شدند.
بلیز گفت: «ارباب؟ اجازه می دین قبل از اینکه بکشیدشون یه کم شکنجشون کنم؟
»بارتی گفت: «ارباب؟ اجازه می دین بعد از شکنجه ی بلیز منم شکنجشون کنم؟
»اسنیپ گفت:«ارباب؟ اجازه می دین بعد از شکنجه ی بلیز و بارتی من سکتوم سمپرا شون کنم؟
»مورفین گفت: «ارباب؟ اجازه می دین کیف و کفشای پوست مارشونو من بردارم؟
»پرسی گفت: «ارباب؟ اجازه می دین مایوهاشونو من بردارم؟
»آراگوگ غرید: «ارباب؟ اجازه می دین بعد از اینکه کشتیدشون اجسادشونو بخورم؟
»لرد پشت یقه ی آناکین را که به آرامی به مشنگ ها نزدیک می شد و زیر لب چیزهایی در مورد "اجازه" و "سبد خوراکی مشنگ ها" می گفت را گرفت و گفت:« نخیر! به کسی اجازه داده نمی شه. درسته اومدیم تعطیلات ولی من تو این جزیره کارایی دارم که باید مخفیانه انجام بشه. به همین خاطر باید همتون تا یه مدتی عادات سیاهتونو کنار بذارین تا تابلو نشیم.»
مرگخواران ناامیدانه نگاهی به مشنگ ها انداختند و به دنبال لرد که به طرف مرکز جزیره می رفت، راه افتادند.
مورفین در گوش پرسی زمزمه کرد:«ارباب اینجا چیکار داره؟»
پرسی خم شد و صدفی بزرگ را از روی ساحل برداشت و بعد گفت:«نمی دونم. قبل از اینکه راه بیفتیم، داشت با بلیز در مورد اسلاگهورن و قبر سالازار اسلیترین حرف می زد. فکر کنم می خواد گور سالازار رو پیدا کنه. صدای دریا گوش می کنی؟» پرسی با گفتن جمله ی آخر، صدف را جلوی گوش مورفین گرفت. مورفین از درد جیغی کشید و دو دستی تقلا کرد خرچنگی را که از صدف بیرون آمده بود و حالا از گوشش آویزان بود را جدا کند.
بلیز بی توجه به داد و فریاد مورفین و خنده ی پرسی خود را به لرد رساند:«ارباب! مطمئنین هوریس از جای گور جد بزرگوارتون اطلاع داره؟»
لرد:«نه! ولی ممکنه یه چیزایی بدونه. اون اطلاعات زیادی داره که تو هیچ کتابی پیدا نمی شه.»
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




)
)
:ببينم مگه پيتر زن بود...بچه زاييده...