اتاق سفید و روشن بود. یک میز، یک تخت با لحافی سفید و یک قفسه با کتابهایی به قطر ده ها سانتی متر به دقت روی آن چیده شده بودند. بالای قفسه یک وزغ درشت سبز رنگ مشغول چرت زدن بود. دستی به سمت میز حرکت کرد و چوبدستی درازی را بلند کرد ، سپس در حالی که تکه چوبی که بی شباهت به چوب بستنی کیم نبود را با دست دیگر بر میداشت، با صدایی لرزان گفت:
- لطفا" دهنتو باز کن و بگو آاااااااااا!
- آاااااااااااااااا...........
شفاگر خیکی که دگمه های روپوشش به سختی در ناحیه ی شکم بسته شده بودند با چوب بستنی و چوبدستی لوموس فشانش مشغول بررسی ناحیه حلق بیمار شد. در حالیکه یک دستش را تا آرنج توی حلق مریض بخت برگشته فرو برده بود مرتب سر تکان می داد و نچ نچ می کرد:
- اصلا" خوب نیست،از کی درد داری؟
- آی نم من امن یم...
- جانم ؟

بیمار بیچاره که اشک در چشمانش حلقه زده بود با سختی اشاره کرد که حضور ناحیه ی دست شفاگر در دهان او مانع از حرف زدنش میشود.
- اووووه! متاسفم...
به سختی هیکل گنده اش را تکانی داد و از روی مریض بلند شد...
پوپ!
در اثر فعالیت زیاد شفاگر، دگمه ی روپوش کنده شد و در پروازی به یاد ماندنی به سمت دهان هنوز باز بیمار یورش برد. اما از بخت بد او، این صحنه ی دراماتیک را هیچ موجودی جز وزغ بالای قفسه ها ندید.
- خب شما فعلا" یه نفسی تازه کن و بعد به سوالام جواب بده...
- ............... (خط ممتد عدم فعالیت قلب)

چشمان شفاگر از نگاه بی جان بیمار به نخهایی که قبلا" دگمه ای را به روپوشی وصل می کردند حرکت کرد؛ یاد نامه ی کسی افتاد که تهدید کرده بود اگر قادر به شفای این بیمار نباشد، دودمانش را بر باد خواهد داد. با تمام هیکل روی او پرید و طی حرکات ژانگولری سعی کرد دگمه را از مسیر تنفسی خارج کند:
- زود باش! زود باش! بپر بیرون دیگه...
در زیر شر شر باران ناشی از عرق ریختن های شفاگر، از دهان بیمار رو به مرگ با شدت تمام دگمه ی جنایتکار پروازی دیگر را تجربه کرد.
-
واقعا" متاسفم. -

- خب انگار حالتون جا اومده، بریم سراغ کار خودمون!
*دقایقی بعد*
بلیز زابینی که هنوز در اثر فشارهای وارده از ناحیه ی شفاگر مشغول مالیدن گردنش بود، با بی صبری برای شنیدن نتیجه ی معاینات انتظار می کشید.
- هوممم... تنها راه درمان شما اینه که دست از مرگ خواری بکشی.
- مرتیکه ی گنده! الان حقته که کروشیو روت اجرا کنم. اینم شد درمان؟
- ببینم، مگه شما مرگ خوار نیستی؟
- خب گیریم که مرگخوار باشم...
- مگه نه اینکه اسمتون مرگ خواره چون توی سه وعده ی غذاییتون مرگ نوش جون می کنین؟
-
این از اسراره!- نگران نباش، جوابهای شما تحت قانون حفظ اسرار بیمار قرار داره.
- میدونی که اگه غیر از این باشه چه بلایی سرت میاد؟

- بله!

- خوبه. این اطلاعاتت هم درسته. چون ما خیلی وحشتناک و خفن و گولاخیم، غذاهامون هم با چاشنی مرگ پخته میشه.
- من شنیدم این طلسمیه که لرد سیاه سالها پیش درست کرده تا بتونه ی عصاره ی مرگ رو جمع آوری کنه و ظاهرا" طعم این عصاره رو از بس دوست داشته توی غذا هم به کار برده؛ درسته؟
- کاملا"!
- و اسم مرگخوار هم از اینجا اومده! یعنی همه ی شما تحت این رژیم قرار دارین.
- دیگه داری زیادی حرف میزنیا! فعلا" بگو با این نفخ معده ام چیکار کنم؟
- همونی که اول گفتم؛ یه ماه از غذاهای بدون مرگ استفاده کن، بعد بیا دوباره معاینه ات کنم.
بلیز لحظاتی به فکر فرو رفت؛ بهر حال امتحانش بی ضرر بود. کسی هم که خبردار نمیشد، حتی لازم نبود هم قطارانش از این ماجرا بو ببرند؛ در حالی که آماده ی رفتن میشد به شفاگر گفت:
- وای به حالت اگه کسی از این حرفا خبر دار بشه...
اما چیزی که از چشمان هر دو پنهان ماند این بود که درست لحظه ای قبل از اینکه بلیز در اتاق را ببند، وزغی که تا چند لحظه پیش بی حرکت بود از لای در با شادمانی بیرون پرید. تنها چیزی که شفاگر دید، برق صورتی یویوی آویزان به این حیوان بدقواره بود
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




اسم شريف شما چي بود؟

واای گرواپ پرسی خواست! گرواپ عاشق پرسی از جنس مونث شد گراوپ مینروا نخواست!
.
الان امد گراوپ پیش مینروا جون
مینروا کدوم گوری است البوس
باشه
گرواپ خر نبود گراوپ دانست این سینی بود این مینروا نبود گراوپ مینروا خواست