جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

روان‌خانه سیاه - سفید!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: چهارشنبه 29 خرداد 1387 11:51
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

اتاق سفید و روشن بود. یک میز، یک تخت با لحافی سفید و یک قفسه با کتابهایی به قطر ده ها سانتی متر به دقت روی آن چیده شده بودند. بالای قفسه یک وزغ درشت سبز رنگ مشغول چرت زدن بود. دستی به سمت میز حرکت کرد و چوبدستی درازی را بلند کرد ، سپس در حالی که تکه چوبی که بی شباهت به چوب بستنی کیم نبود را با دست دیگر بر میداشت، با صدایی لرزان گفت:

- لطفا" دهنتو باز کن و بگو آاااااااااا!
- آاااااااااااااااا...........

شفاگر خیکی که دگمه های روپوشش به سختی در ناحیه ی شکم بسته شده بودند با چوب بستنی و چوبدستی لوموس فشانش مشغول بررسی ناحیه حلق بیمار شد. در حالیکه یک دستش را تا آرنج توی حلق مریض بخت برگشته فرو برده بود مرتب سر تکان می داد و نچ نچ می کرد:

- اصلا" خوب نیست،از کی درد داری؟
- آی نم من امن یم...
- جانم ؟
بیمار بیچاره که اشک در چشمانش حلقه زده بود با سختی اشاره کرد که حضور ناحیه ی دست شفاگر در دهان او مانع از حرف زدنش میشود.

- اووووه! متاسفم...
به سختی هیکل گنده اش را تکانی داد و از روی مریض بلند شد...

پوپ!

در اثر فعالیت زیاد شفاگر، دگمه ی روپوش کنده شد و در پروازی به یاد ماندنی به سمت دهان هنوز باز بیمار یورش برد. اما از بخت بد او، این صحنه ی دراماتیک را هیچ موجودی جز وزغ بالای قفسه ها ندید.

- خب شما فعلا" یه نفسی تازه کن و بعد به سوالام جواب بده...
- ............... (خط ممتد عدم فعالیت قلب)

چشمان شفاگر از نگاه بی جان بیمار به نخهایی که قبلا" دگمه ای را به روپوشی وصل می کردند حرکت کرد؛ یاد نامه ی کسی افتاد که تهدید کرده بود اگر قادر به شفای این بیمار نباشد، دودمانش را بر باد خواهد داد. با تمام هیکل روی او پرید و طی حرکات ژانگولری سعی کرد دگمه را از مسیر تنفسی خارج کند:

- زود باش! زود باش! بپر بیرون دیگه...

در زیر شر شر باران ناشی از عرق ریختن های شفاگر، از دهان بیمار رو به مرگ با شدت تمام دگمه ی جنایتکار پروازی دیگر را تجربه کرد.

- واقعا" متاسفم.
-
- خب انگار حالتون جا اومده، بریم سراغ کار خودمون!

*دقایقی بعد*

بلیز زابینی که هنوز در اثر فشارهای وارده از ناحیه ی شفاگر مشغول مالیدن گردنش بود، با بی صبری برای شنیدن نتیجه ی معاینات انتظار می کشید.

- هوممم... تنها راه درمان شما اینه که دست از مرگ خواری بکشی.
- مرتیکه ی گنده! الان حقته که کروشیو روت اجرا کنم. اینم شد درمان؟
- ببینم، مگه شما مرگ خوار نیستی؟
- خب گیریم که مرگخوار باشم...
- مگه نه اینکه اسمتون مرگ خواره چون توی سه وعده ی غذاییتون مرگ نوش جون می کنین؟
- این از اسراره!
- نگران نباش، جوابهای شما تحت قانون حفظ اسرار بیمار قرار داره.
- میدونی که اگه غیر از این باشه چه بلایی سرت میاد؟
- بله!
- خوبه. این اطلاعاتت هم درسته. چون ما خیلی وحشتناک و خفن و گولاخیم، غذاهامون هم با چاشنی مرگ پخته میشه.
- من شنیدم این طلسمیه که لرد سیاه سالها پیش درست کرده تا بتونه ی عصاره ی مرگ رو جمع آوری کنه و ظاهرا" طعم این عصاره رو از بس دوست داشته توی غذا هم به کار برده؛ درسته؟
- کاملا"!
- و اسم مرگخوار هم از اینجا اومده! یعنی همه ی شما تحت این رژیم قرار دارین.
- دیگه داری زیادی حرف میزنیا! فعلا" بگو با این نفخ معده ام چیکار کنم؟
- همونی که اول گفتم؛ یه ماه از غذاهای بدون مرگ استفاده کن، بعد بیا دوباره معاینه ات کنم.

بلیز لحظاتی به فکر فرو رفت؛ بهر حال امتحانش بی ضرر بود. کسی هم که خبردار نمیشد، حتی لازم نبود هم قطارانش از این ماجرا بو ببرند؛ در حالی که آماده ی رفتن میشد به شفاگر گفت:

- وای به حالت اگه کسی از این حرفا خبر دار بشه...

اما چیزی که از چشمان هر دو پنهان ماند این بود که درست لحظه ای قبل از اینکه بلیز در اتاق را ببند، وزغی که تا چند لحظه پیش بی حرکت بود از لای در با شادمانی بیرون پرید. تنها چیزی که شفاگر دید، برق صورتی یویوی آویزان به این حیوان بدقواره بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 فروردین 1387 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس روی مبل نشست و نگاهی به اطرافش انداخت و به گراوپ گفت : عزیزم.... ما باید اینجا زندگی مشترک مون رو آغاز کنیم .
گراوپ نیشش رو تا بنا گوش باز کرد و گفت : آله ...عزیزم ....

گراوپ به سمت آلبوس میره و میپره رو پا هاش و :bigkiss:
آلبوس

آلبوس : آخ.... پام شکست ، غول کثیف ... گنده بک .... خرس.....گاو .....
گراوپ دوباره نیشش رو تا بنا گوش باز می کنه و میگه : فهش معشوق گل است ، هر که نخورد خل است

دوباره جو گراوپ رو می گیره و این بار خیلی عاشقونه تر می پره تو بقل آلبوس و میگه : ای ماکسیم ... ای عشق من .... من ، بی تو ، توی هر کوچه خوندم ....ماکسیم ....

نکته ی جالب این قسمت اینه که هاگرید هم داشت در همین قسمت از توی کوچه ی خونه ی گراوپ اینا رد می شد و با شنیدن اسم ماکسیم ، جو می گیردش و میاد تو ....

- آی نفس کش ... ( در خونه کنده میشه و هاگر میاد تو )
گراوپ : زررررررررررررررررت !

هاگرید با دیدن گراوپ کنار ماکسیم یک مشت میزنه تو دهان گراو پ و گراپ رو روی مبل پرت می کنه و به گراپ میگه : ببین....داداش.... از قدیم گفتن ماکسیم ، ماکسیم .... و کا کا برادر ، فهمیدی چی شد ؟
گراوپ :

هاگر می چرخه و به ماکسیم نگاهی می کنه و میگه (اینجا خیلی شبیه فیلم هندی هستش ) : خیلی نا مردی ...
بعد یک کشیده میزنه تو گوش ماکسیم .

شترق ( افکت صدای کشیده )

آلبوس :

آلبوس کلاه گیسش رو در میاره و پرت میکنه روی میز و داد میزنه : من ______(دیــــــــد) (سانسورینگ) خوردم ، من ماکسیم نیستم من آلبوس هستم ، فهمیدین !!؟؟؟؟

هاگرید : )-:

گراوپ : اوه.... شانس آوردم فقط تنفس مصنوعی کار کردم . شانس آوردم که شب نشد با هم نخوابیدیم !! وگر نه ....!

(ملت : وگر نه چی ؟!)

گراوپ به سمت آلبوس میره و یقه ی لباسش رو می گیره و از زمین بلندش می کنه و می گه : من ، ماکسیم، پرسی ، کوفت و زهر مار رو نمی خوام ، من مینروا خودم رو م خوام !!! چایی میخوام !!!


ادامه ...

نقد بشه لطفا ، حتما


6 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبیوس هاگرید در 1387/1/6 14:12:48
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/1/26 22:50:27
[size=medium][color=CC0000]اگر گروه های هاگوارتز به جز گریفیندور رو نشانه ی موس فرض کنیم و گریفیندور رو شکلک یاهو نتیجه می
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: یکشنبه 4 فروردین 1387 03:07
نمایش جزئیات
آفلاین
گراوپ به سمت مادام ماکسیم رفت دستش را گرفت و بوسید سپس گفت : مادام شما مثله من بود .یعنی نه من مثله شما بود.نه هاگرید مثله ما بود .نه من مثله هاگرید بود .شما مثله من بود.خیر ببخشید توهین کردم من مثله شما بود هاگرید این وسط بوق بود اصلا نباید من گفت
مادام ماکسیم در حالی که دستش را عقب می کشید با لحجه ی غلیظ فرانسوی گفت : این نره غول دیگه کیه؟ من که غول نیستم من استخون بندیم درشته ! یکی این نره غول رو ببره. اه چند اشی
گراوپ با خوشحالی گفت : مادام ماکسیم عزیز به من گفت به به چه گل خوشبویی
آل: از دم گوشاش کره اخر داستان باید ببریمش گوش پزشکی
سینیسترا یاد اور شد : شنوایی درمانی
گراوپ گفت : من مادام ماکسیم دوست داشت مادام ماکسیم خوشکل بود مادام ماکسیم هم هیکل من بود
ماکسیم گفت : هی غول عوضی خفه شو
گراوپ گفت : مادام ماکسیم به من لطف داشت من را گفت که غول نازنازی .
سینی و آل:
مادام ماکسیم : ابین اغول اعزیز شما گوشات نمی شنوه!
گراوپ گفت : گراوپ مادام ماکسیم را برد به خانه
و سپس مادام رو روی شونه اش انداخت و به سوی خانه اش حرکت کرد
ال رو به سینی :

[b]در روانخانه [/b]
آل و سینی به سمت روانخانه حرکت کردند و خوشحال بودند که دیگه از دست گراوپ خلاص شده بودند وقتی به روانخانه رسیدنند:

_ال چرا این قدر وول می خوری ؟ اوا ..خوب یک جا واستا
_
_هان؟
_من باید برم یک جایی
_برو ولی زود برگرد !

آل بسمت دستشویی روانخانه دوید و در حالی که سعی می کرد خودشو نگه داره تا با شلوار تمیز به دستشویی برسه روی زمین سر خورد و شپلخ شد .
و وقتی از روی زمین بلند شد پشت شلوارشجر خورده بود ولی با سرعت به سمت دستشویی دوید چون اگر 3 ثانیه ی دیگر صبر می کرد....

وقتی وارد دستشویی شد به اولین اتاقک دستشویی رفت و نشست .صداهایی رو می شیند
لونا لاوگود بود که داشت با لاوندر صحبت می کرد : عزیزم خودم برات شوووهر گیر میارم
لونا : من شوووهر نمی خوام سبزی می خوام
لونا گفت : سبزی ریحون تازه می خرم برات
آل که دیگه تقریبا کارش تموم شده بود شلوار پاره اش را بالا کشید ولی شلوار دوباره پایین افتاد .چاره ای نداشت صدایی در اورد : این روز ها همه ی دختر های روانخانه را موش می خورد
لاوندر و لونا صدارو شنیدن و از ترس این که موش ان ها را نخورد به خوابگاهشان رفتند {دیوونه هستند دیگه }
آل هم با لبخندی از سر پیروزی با زیر شلواری در حالی که شلوارش را در دست گرفته بود به سمت خوابگاه رفت تا شلوار دیگری بپوشد .

در خانه ی گراوپ :

......

ادامه دارد

5.5 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/1/26 22:44:26
[b][color=FF6600]!و هرمیون گرنجر رفت و همه چیز را به هپزیبا اسمیت سپرد .

و فقط چند نفر را با
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: یکشنبه 26 اسفند 1386 09:40
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس و سيني به طرف خانه ي خود مي دويدند و گراوپ به دنبالشان!
_ پرشي؟ كجايي؟
آلبوس: بايد يه كاري كنيم.
سيني: خودت دست به كار شو ديگه آلبوس! بابا خسته شدم از بس غرغرهاي اينو شنيدم!
ناگهان آلبوس فرياد زد: فهميدم!
سيني: چي شد؟ چه فكري؟
آلبوس با لبخندي موذيانه به سيني نگاه كرد!

در خانه:

_ مطمئني حالت خوبه آلبوس؟
سيني داشت با تعجب به آلبوس نگاه ميكرد كه خودش رو شبيه به زني درمي آورد.گراوپ نيز همچنان از بيرون خانه فرياد ميزد:پرشي؟ كجايي؟
آلبوس با كمي تفكر گفت: خوب شد؟ يه كفش پاشنه بلند احتياج دارم فقط!
سيني:

در حياط خانه:

گراوپ روي چمن هاي حياط خانه نشسته بود و همچنان منتظر پرسي بود كه زني بسيار بسيار زيبا ديد كه داشت به سمتش ميامد. بله...او كسي نبود جز آلبوس!
آلبوس به گراوپ گفت: ؟hello.how are you
گراوپ گفت: ببخشيد من نفهميد شما چي گفت!
آلبوس با خود فكر كرد: واقعا يعني چي معنيش؟ خودم هم نميدونم!
گراوپ گفت: شما خارجي بود؟
آلبوس با خود فكر كرد: كلمه ي بله به انگليسي ميشه چي؟
براي همين چون تفكراتش به جايي نرسيد سرش را به علامت تاييد تكان داد.
گراوپ: اسم شريف شما چي بود؟
آلبوس با لحني فريبنده گفت: مادام ماكسيم!!!
گراوپ:
...........

5.5 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/1/26 22:38:37
عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: یکشنبه 26 اسفند 1386 00:41
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسی در حالی که به سمت مغازه ی جارو فروشی می دویدگفت : یا ولم می کنی ............. یا من ولت می کنم
گراوپ با عصبانیت گفت : من پرشی خواست من با هیچ کس جزپرشی ازدواج نکرد! پرشی یا با من ازدواج کرد یا من زد پرشی
کشت اصلا حالا که این طور شد گزینه ی سه هیچ کدام
پرسی با عصبانیت گفت : گراوپ جان برات ابنبات می خرم ها ! بی خیال شو عزیزم من زن نیستم آبنبات با هر طعمی که بخوای برات می خرم
گراوپ : گراوپ پرشی دوست نداشت گراوپ ابنبات خواست
پرسی : باشه عزیزم بیا برات بخرم
و یک ابنبات دست گراوپ داد و تا گراوپ ابنبات را بخورد بسرعت به سمت روانخانه حرکت کرد

_هی سینی اینجا کجا بود منو فرستادی ؟
سینی :
در همین لحظه گراوپ از راه رسید
_ابنبات گراوپ تمام شد !گراوپ پرشی خواست
در همین لحظه البوس که خیال می کرد پرسی و گراوپ زندگی خوشی را شروع کرده اند از توالت شماره ی چهار که قایم شده بود
بیرون امد.....

4 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1386/12/26 0:46:45
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/1/26 22:33:06
[b][color=FF6600]!و هرمیون گرنجر رفت و همه چیز را به هپزیبا اسمیت سپرد .

و فقط چند نفر را با
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: شنبه 25 اسفند 1386 20:09
نمایش جزئیات
آفلاین
در خانه


پرسی همچنان در سیع این بود که از دست گراوپ نجات پیدا کند : بهت دستور میدم که همین الان منو بذاری پایین وگرنه...

گراوپ پرسی را روی زمین میگذارد و میگوید : وگرنه چی پرشی جون ؟

پرسی : فکر کنم اسم من پرسیه نه پرشی !

گراوپ: از این به بعد اسم تو هست پرشی چون مونث هست

پرسی : یکی منو نجات بده از دست این خل و چل .

گراوپ : نمیخوای برای من غذای خوشمزه درست کرد پرشی جیگر ؟ :mama:

پرسی دیگر طاقت نمی اورد : گوش کن هیولا اسم من پرسیه . من مردم ...مرد یعنی من مذکرم ... مذکر . الان کار دارم باید برم خداحافظ!

گراوپ : نه , صبر کرد پرشی من گشنمه.

پرسی در کوچه دیاگون و گراوپ در تعقیب او !


پرسی با فریاد : دست از سرم بردار اصلا من میخوام برم بمیرم

گراوپ : من هم با تو امد تا بمیرم.

پرسی :


4 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/1/26 22:27:25
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/1/26 22:29:49
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: شنبه 25 اسفند 1386 17:32
نمایش جزئیات
آفلاین
ای خدا چرا همتون لحجه ی گراوپ گرفتید؟
..........................................................................
سینی : ببین البوس چاره ای نداریم خودت باید وارد عمل شی
البوس : نه سینی من نمی تونم اگه یهو موقعه ی خواب بفهمه من پسرم چی ؟ قورتم می ده
سینی :اه خوب چی کار کنیم؟ هی بیا اینجا پرسی کارت دارم!
پرسی : سرم شلوغه پرفسور کار دارم !
سینی : از کرواچ برات پیغام دارم
پرسی : چی است ؟ بگید پرفسور گوش می دهم
سینی : بیا عزیزم کارت دارم
البوس : کجا؟
سینی :

از طرفی گراوپ از حموم بیرون می امد : گراوپ خوشکل و خوشبو و نازنین شد گراوپ رفت مینروا دید گراوپ عاشق مینروا بود گراوپ خوشکل شد برای خوشکل ترین دوران زندگیش
و ناگهان : واای گرواپ پرسی خواست! گرواپ عاشق پرسی از جنس مونث شد گراوپ مینروا نخواست!
سینی :
پرسی : من کار دارم پرفسور زودتر پیغام رو بدید
گراوپ : کار چی بود پرسی .پرسی با من به خانه امد
و سپس پرسی را بردوشش انداخت تا به خانه ببرد
سینی : البوس بیا

در خانه :......

ادامه بدهید پیلیز

5 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/1/26 22:23:17
[b][color=FF6600]!و هرمیون گرنجر رفت و همه چیز را به هپزیبا اسمیت سپرد .

و فقط چند نفر را با
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: شنبه 25 اسفند 1386 16:33
نمایش جزئیات
آفلاین
گراوک گفت : فرصت تا دوساعت دیگر فقط از الان شروع شد...

البوس : وای ... نه ... من هنوز جوونم من نمیخوام بمیرم خب سینی جان یه فکری کن


سینی : خب من یه فکری دارم .


البوس در بالکن

البوس گفت : گراوپ بیا بالا تا با هم حرف بزنیم.


گراوپ : من با کسی حرف نزد من مینروا خواست


البوس : خب خنگه مینروا اینجاست دیگه بیا ببرش


گراوپ : تو راست گفت ؟ الان امد گراوپ پیش مینروا جون


البوس به سرعت تو می رود و به سینی میگوید : حالا مینروا رو از کدوم گوری بیاریم ؟


سینی : تو سر اون غوله را گرم کن تا منم برم

گرا وپ وارد خانه می شود


گراوپ : گراوپ اومده تا زنشو ببره خونه

گراوپ با سر درگمی : البوس کلک زد مینروا این جا نیست :no:

البوس : چرا بیا این جا پیش من بشین تا بیاد.

گراوپ : چرا تو فکر کرد که من خنگ بود ؟

البوس : خب تو خنگ بود دیگه !

گراوپ : مینروا کدوم گوری است البوس

البوس : مینروا رفته ... رفته ...

گراوچ ؟ کجا مینروا

البوس: بابا رفته خودشو تر و تمیز کنه تا جلو تو خوشگل شه .

گراوپ : تو راست گفت من رفت یه دوش گرفت .

در حمام !

گراوپ در وان حمام : گراوپ ...تو حمام هست ؟ چه کار کرد گراوپ ؟ حمام کرد گراوپ . گراوپ خود را برای زیبا ترین روز زیبا کرد گراوپ

البوس : حالا باید چه کار کرد ؟

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

لطفا ادامه داد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمی پیکس در 1386/12/25 16:38:56
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: شنبه 25 اسفند 1386 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
گرواپ با قدم های سنگین به سمت دفتر البوس ....

گراوپ وارد دفتر آلبوس شد. آلبوس پشت ميزش نشسته بود.
گراوپ: سلام آلبوس!
آلبوس: سلام عزيزم! غول قشنگم.( ) به سلامتي با مينروا جان زندگي مي كنيد ديگه؟ خوشبخت باشيد!
گراوپ يقه ي آلبوس را كشيد و فرياد زد: او مينروا نبود. اون يه نفر ديگه بود. تو منو گول زد. تو خل بود!!
آلبوس: مگه چي شده؟
گراوپ با عصبانيت گفت: الان بهت گفت!
آلبوس: مگه...
گراوپ:
آلبوس:

چند ساعت بعد:

آلبوس با صورتي درب و داغون ، با دماغي ناقص و با لباس هاي پاره پوره به خانه برگشت و به سرعت به اتاق مينروا رفت.
_ مينروا! مينروا؟ كجايي؟
اما هيچ كس جواب نداد.
آلبوسكه خيلي تر سيده بود ، همه جا را زير و رو كرد تا مينروا را پيدا كند ولي ...اون نبود!
آلبوس با دست پاچگي به طرف اتاق سيني دويد و تقريبا به اتاق پرتاب شد و جلوي پاي سيني افتاد.
سيني با تعجب: چي شده؟
آلبوس نعره زد: مينروا نيست! اون نيست.
سيني: اِوا خاك به سرم! مينروا فرار كرده؟ نكنه گم شده؟ نكنه مرده؟ نكنه...
آلبوس:

بعد از مدتي:

گراوپ به خانه ي آلبوس نزديك ميشد...نزديك... و نزديكتر...
گراوپ به جلوي در خانه ي آلبوس رسيد و براي اين كه آلبوس صدايش را بشنود با صداي بلند فرياد زد: اي آلبوس! مينروا دست من بود! من ، مينروا دزديد! من اونو به خونه برد! الان ميام سراغ تو تا بكشمت!
آلبوس كه صداي گراوپ را شنيده بود گفت: واي نه! من...مردم...
سيني: نه! زنده بمون آلبوس! ما به تو احتياج داريم!!! برو بگو كه تسليمي. بعدش يه فكري ميكنيم.
آلبوس به بالكن رفت و گفت: گراوپ! ما تسليم هستيم.
.............

ادامه دهيد لطفا!

5 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/1/26 22:09:34
عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: جمعه 24 اسفند 1386 19:44
نمایش جزئیات
آفلاین
گراوپ به سمت مینروا رفت و گفت : مینروا گراوپ تو دوست می داشت ولی تو به گراوپ خیانت کرد! تو رفت گراوپ تنها گزاشت
مینروا بعد از اندگی گفت :
گراوپ ادامه داد : مینروا باید بازگشت گراوپ مینروا دوست داشت! مینروا با ان کلاه مسخره اش را دوست داشت! گرواپ چایی چوب مینروا را فقط دوست داشت گراوپ حوس قهوه کرد
البوس : مردک احمق ..هممم ببخشید غولک احمق مینروا دیگر فقط برای من چای درست کرد
مینروا : البوس خدا مرگم بده تو چرا لحجه گرفتی؟
گرواپ ادامه داد یا مینروا بازگشت به خانه و برای گراوپ چای درست کرد یا گرواپ زد مینروا کشت!
مینروا گفت : باشه بر می گردم فقط من یک لحظه برم دستشویی!
گرواپ : باشه برو
2ساعت بعد :
گرواپ یقه ی البوس را گرفت و گفت : مینروا چرا باز نگشت ؟ گرواپ مینروا خواست برو مینروا اور!
البوس گفت : مینروا رفته دستشویی می شه ول کنی الان بر می گرده!
گراوپ : گراوپ خنگ نبود گراوپ دانست مینروا فرار کرد گرواپ مینروا خواست
البوس : اهان من فکر کردم بود {خنگ بود }
گرواپ : مینروا کجاست؟
البوس : من نمی دونم :-
گرواپ :
البوس : من فهمیدم مینروا کجاس الان می رم می ارمش

در اتاق مینروا
البوس پتو رو کنار زد :مینروا بیا بریم این گراوپ الان من رو می خوره!
مینروا : تو یکی رو جای من بزار
البوس: :no:
مینروا : خیلی بدی البوس می دونستم دوستم نداری اصلا الان می رم پیش گراوپ و زندگی خوبی رو دوباره با هم شروع می کنیم
آلبوس گفت : نه نه الان می رم ببخشید
مینروا :
البوس به گرواپ گفت : یک لحظه صبر کن الان بر می گردم می رم مینروا رو پیدا کنم
و سپس به اتاق سینیسترا رفت
_بیا جای این مینروا خودتو جا بزن
سینی : اصلا و ابدا :no:
البوس : قول می دهم باهات عروسی کنم ها تو بیا خودتو جای این مینروا جا بزن و یک شب با گراوپ عروسی کن بعد ماله و اموالشو بکش بالا باهم می ریم کانادا عروسی می کنیم
سینی : باشه
البوس : بیا این هم مینروا ولی باهاش خوب رفتار کن ها
گراو پ : گرواپ خر نبود گراوپ دانست این سینی بود این مینروا نبود گراوپ مینروا خواست
البوس : نمیشه حالا با همین سینی عروسی کنی ؟
گراوپ : نه!
سینی : من بخدا مینروا بود
گراوپ : سینی برو تا...
سینی : باز هم شووور گیر من نیوومد!
البوس به سمت اتاق ضروریات دیوانه ها رفت تا ببیند می تواند کسی را پیدا کند یا نه!
در دستشویی دیوانه ها :
ایگور : ارباب خواهش می کنم خلاف اسلام عمل نکنید و از این دختر جدا شوید
لرد : حرف مفت نزن
البوس وارد شد و دست ایگور را کشید و گفت : بیا بریم
در راه :
ایگور : منو کجا می بری؟
البوس به جینی نگاهی انداخت و گفت : جینی می شه وسایل ارایشت رو بهم قرض بدی؟ !
چند دقیقه بعد :
_بفرما گراوپ انی هم از مینروا
گرواپ : بریم خونه؟
ایگور از همه جا بی خبر بریم فقط غذا داریم دیگه ؟"
گراوپ :بریم
البوس :
در خانه :
گراوپ : همسر عزیز می اید برای من چای ریخت ؟
ایگور : من که پسرم!
گراوپ : چی تو پسر بود؟ نه تو خیالاتی شد ! گراوپ تخم مرغ خواست! مینروا رفت پیشبند بست برای گرواپ تخم مرغ پخت!
ایگور : من بلد نیستم تخم مرغ بپزم
گرواپ : تو مینروا نبود بیرون رفت
ایکور : باشه!

فردا صبح

گرواپ با قدم های سنگین به سمت دفتر البوس ....


ادامه بدهید خواهشا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1386/12/24 19:56:25
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/1/26 21:58:18
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/1/26 22:08:55
[b][color=FF6600]!و هرمیون گرنجر رفت و همه چیز را به هپزیبا اسمیت سپرد .

و فقط چند نفر را با