جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
23 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[single]] قدح اندیشه اسلیترین!
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/20
تولد نقش: 1403/06/12
آخرین ورود: یکشنبه 20 مرداد 1387 16:16
از: فضا
پستها:
402

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/20
تولد نقش: 1403/06/12
آخرین ورود: یکشنبه 20 مرداد 1387 16:16
از: فضا
پستها:
402

جزئیات کاربر

بسیار خوب...خووووووب
فقط 2 تا نکته
1. متن ادبی داستان
2. کلی به همه..باید سعی کنیم اتفاقات شبیه هری پاتر نباشن..ماله منم بعضی جاهاش اینطوری شده حس می کنم..با اومدن شخصیت های تازه...منم داستانو ویرایش می کنم دوباره!
فقط 2 تا نکته
1. متن ادبی داستان
2. کلی به همه..باید سعی کنیم اتفاقات شبیه هری پاتر نباشن..ماله منم بعضی جاهاش اینطوری شده حس می کنم..با اومدن شخصیت های تازه...منم داستانو ویرایش می کنم دوباره!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/03/11
آخرین ورود: شنبه 19 بهمن 1392 11:50
از: هاگوارتز..تالار اسلیترین
پستها:
901

مكنر وارى محوطه شد تمام شاگردان درس مراقبت از حيوانات جادويي به احترام ورودش ساکت شدند تا مدتي او ساکت بود و با دقت به شاگردهايش نگاه ميکرد
او از چشمان آنها در ميافت که انها از چه شخصيتي برخوردارند.تصميم گرفت درس امروزش را با يک سئوال شروع کند:بچه ها کي ميدونه رامورا چيه؟
تنها دستي که بالا ميرود دست دختري است با موهاي مشکي . مکنر با دقت به او نگاه ميکند در ميابد او از شخصيت محکمي برخوردار است در چشمهايش
برقي خاص وجود دارد برقي که سالهاست در چشم کسي نديده بود...
مکنر:دخترم بگو
دختر:رامورا نوعي ماهي نقره ايست که در اقيانوس هند يافت ميشود اين ماهي ميتونه کشتيهارو از حرکت وايسونه و محافظ دريانوردهاست شکار رامورا غير قانووني است
مکنر :آفرين دخترم اسم شما:
دختر :من بلاتريکس بلک هستم
مکنر:15 امتياز به اسلايترين به خاطر جواب دادن خانم بلک به سئوال من
دخترک دل مکنر رو به لرزش درآورده بود او مکنر را ياد کسي مي انداخت ياد کسي که روزي تمام وجود مکنر را تصرف کرده بود
-------------
پروفسور وودي مارتينز:مکنر مکنر چند دفعه بگم با اين مرتلپ بازي نکن
مکنر:پروفسور من با اين بازي نميکنم دارم زايدشو جدا ميکنم تا کسي از بچه ها اين زايدرو نخوره چون خوردن زيادش خوب نيس
پروفسور وودي مارتينز:تو اينا رو از کجا ميدوني؟
مکنر:من به حيوانات علاقه دارم قربان راجع به انها زياد مطالعه کردم
پروفسور وودي مارتينز:خوب اگه ميخواي ميتونم اين کتابو بهت بدم.اين کتاب توضيحات بيشتري راجع به حيوانات جادويي داده است
مکنر تشکر می کند و کتاب از پروفسور ميگيرد و همون طور که غرق خواندن بود شروع به راه رفتن ميکند ناگهان در حال رفتن به مانعي بر مي خورد و مي خورد زمین.
صدايي به گوشش ميرسد:بچه ها نگاش کني هنوز راه رفتن بلد نيست
مکنر سرشو بالا ميکندو ميبيند ويليام پاتر بالا سرش ايستاده است در نتیجه فورا پا ميشود اصلا دوست نداشت جلوي يه گريفندوري به اون اوضاع دیده شود
ويليام :معرفي ميکنم مکنر سلطان وحوش.تو چجور سلطاني هستي که از کرم فلوبر فرار ميکيني؟
مکنر :باز از تو بهترم با اون پاهاي کجت ويليام .هنوز خوب نشدي مشنگها داروشو پيدا کردن ها اسمش گذاشتن ضد راشيتيسم
ويليام :جلوي دهنتو بگير مکنر وگر نه به ظررت تموم ميشه
مکنر:مثلا؟و چوب دستيشو در مياره
ويليام:اکسپليارموس
مکنر چوبدستيش پرت ميشود يک طرف و خودش به طرف ديگر پرت میشود
ويليام مياید تا يک ورد ديگر بخواند که يک دختر ميپرد وسط و ميگوید :بس کنيد ديگه مگه اون با شما کاري داشت
ويليام:مگه بايد کار داشته باشه اصولا ما به اين اسلايترينها حساسيم دست خودمون هم نيست
دختر:به هر حال اگه بخواي به اون آسيبي برسوني با من طرفي!!!!!ويليام :نه من با تو در گير نميشم چون دختري
دختر:درگير نميشي چون ميدوني نميتوني حريف من بشي
ويليام :ببين بلک من ازت نمي ترسم ولي رعايت بعضي مسائلو ميکنم
بلک(احتمالا عمه پدربلاتريکس بوده):تمومش کن
ويليام:بچه ها بریم ولي بلاخره سزاي اين کارتو ميبيني بلک
-----------------
مکنر ميفهمه چند لحظه اي در احساسات خودش غرق بوده و بچه هاي کلاس به اون خيره شده بودند مکنر حس ميکند حالش زياد خوب نيست
مکنر:بچه ها کلاس تعطيله ميتونين برين
مکنر با خودش حرف ميزد:بلاتريکس بلک چقدر شبيه اونه کم مونده بود گريم بگيره آخ چقدر دلم براش تنگ شده
اگه اون روز لعنتي رخ نميداد اگه اون لعنتي همچين کار احمقانه اي نمي کرد اون الان زنده بود و در کنار من...آه
-----------------
مکنر ديگه به بلک دلشو باخته بود و همينو به اون گفته بود اون هم قبول کرده بود.لحظه اي از هم دور نميشدند و هميشه کنار هم بودند
بلک:بيا ديگه بيا منو بگير
مکنر:کاتلین آرومتر دیگرون میبینن ها
بلک:ببینن مگه اشکال داره؟
مکنر:نه ولی چون دوست دارم نمی خوام از چشم دیگروون بیفتی.خیلی دوست دارم
بلک:اوه اوه کلاس مراقبت از حيوانات جادويي شروع شد بريم
مکنر:بريم
کلاس شروع ميشود...و
پروفسور وودي مارتينز:بچه ها امروز درباره هيپو گريف ميخونيم کي ميتونه بگه هيپوگيرف چيه؟
مکنر:موجودي با بدن اسب و سر وبال عقاب براي نزديک شدن به اون بايد تعظيم کرد اکه اونم تعظيم کرد به اون نزديک شد
پروفسور وودي مارتينز:آفرين 20 امتياز به اسلايترين همتون برين پيش يه هيپوگريف و با اون تمرين کنيد يالا
مکنر و بلک با هم ميرن نزديک يک هيپو گريف و مشغول به تمرين ميشوند...که ناگهان
سرو صدايي به گوششن ميرسد يکي از بچه ها به يک هيپوگريف توهين کرده بود و اون رم کرده بوده و با سرعت به سمت اونها ميومد..اونقدر ناگهاني بود که کسي نمي تونست
عکس العمل نشون بدهد هيپو گريف يکراست به سمت بلک رفت و از روي اون رد شد مکنر فريادي کشيد:کاتلين کاتلين
رسيد به بالاي سرش خون تموم صورت زيباشو پوشونده بود ولي هنوز با اندک نفسي که داشت به مکنر نگاه ميکرد مکنر صورتشو با دستاي خودش پاک کرد:کاتلين تو خوب ميشي تو خوب ميشي
کاتلين:ببين مک من خوب بشو نيستم اينو ميدونم ولي تو هم اينو بدون که خيلي دوست دارم خيلي..من دوست..من..من
و به ارامي چشماش بسته شد و مکنر از ته دل گريه کرد تحمل اين غمو نداشت ميخواست خودشو خالي کنه ولي چطوري؟
----------------------------
مکنر با ياد اين خاطرات اشک ميريخت اون به خودش قول داد بود که به دنبال هيچ زوج ديگه اي نباشد و همچنين قول داده بود استاد درس مراقبت از حيوانات جادويي بشود تا با ياد دادن نکات از اين فجايع جلوگيري کند.....اگر خودش بود مانع از اين ميشد ويليام به اون هيپوگريف فحاشي کند....اگر خودش بود
ولي اکنون به خودش يه قولي داد قول داد تا جايي که ميتواند به بلاتريکس کمک کند چه از نظر درسي چه از نظر روحي و مشکلات ديگه اون به خودش قول داد از بلاتريکس در همه جا حمايت کند
او از چشمان آنها در ميافت که انها از چه شخصيتي برخوردارند.تصميم گرفت درس امروزش را با يک سئوال شروع کند:بچه ها کي ميدونه رامورا چيه؟
تنها دستي که بالا ميرود دست دختري است با موهاي مشکي . مکنر با دقت به او نگاه ميکند در ميابد او از شخصيت محکمي برخوردار است در چشمهايش
برقي خاص وجود دارد برقي که سالهاست در چشم کسي نديده بود...
مکنر:دخترم بگو
دختر:رامورا نوعي ماهي نقره ايست که در اقيانوس هند يافت ميشود اين ماهي ميتونه کشتيهارو از حرکت وايسونه و محافظ دريانوردهاست شکار رامورا غير قانووني است
مکنر :آفرين دخترم اسم شما:
دختر :من بلاتريکس بلک هستم
مکنر:15 امتياز به اسلايترين به خاطر جواب دادن خانم بلک به سئوال من
دخترک دل مکنر رو به لرزش درآورده بود او مکنر را ياد کسي مي انداخت ياد کسي که روزي تمام وجود مکنر را تصرف کرده بود
-------------
پروفسور وودي مارتينز:مکنر مکنر چند دفعه بگم با اين مرتلپ بازي نکن
مکنر:پروفسور من با اين بازي نميکنم دارم زايدشو جدا ميکنم تا کسي از بچه ها اين زايدرو نخوره چون خوردن زيادش خوب نيس
پروفسور وودي مارتينز:تو اينا رو از کجا ميدوني؟
مکنر:من به حيوانات علاقه دارم قربان راجع به انها زياد مطالعه کردم
پروفسور وودي مارتينز:خوب اگه ميخواي ميتونم اين کتابو بهت بدم.اين کتاب توضيحات بيشتري راجع به حيوانات جادويي داده است
مکنر تشکر می کند و کتاب از پروفسور ميگيرد و همون طور که غرق خواندن بود شروع به راه رفتن ميکند ناگهان در حال رفتن به مانعي بر مي خورد و مي خورد زمین.
صدايي به گوشش ميرسد:بچه ها نگاش کني هنوز راه رفتن بلد نيست
مکنر سرشو بالا ميکندو ميبيند ويليام پاتر بالا سرش ايستاده است در نتیجه فورا پا ميشود اصلا دوست نداشت جلوي يه گريفندوري به اون اوضاع دیده شود
ويليام :معرفي ميکنم مکنر سلطان وحوش.تو چجور سلطاني هستي که از کرم فلوبر فرار ميکيني؟
مکنر :باز از تو بهترم با اون پاهاي کجت ويليام .هنوز خوب نشدي مشنگها داروشو پيدا کردن ها اسمش گذاشتن ضد راشيتيسم
ويليام :جلوي دهنتو بگير مکنر وگر نه به ظررت تموم ميشه
مکنر:مثلا؟و چوب دستيشو در مياره
ويليام:اکسپليارموس
مکنر چوبدستيش پرت ميشود يک طرف و خودش به طرف ديگر پرت میشود
ويليام مياید تا يک ورد ديگر بخواند که يک دختر ميپرد وسط و ميگوید :بس کنيد ديگه مگه اون با شما کاري داشت
ويليام:مگه بايد کار داشته باشه اصولا ما به اين اسلايترينها حساسيم دست خودمون هم نيست
دختر:به هر حال اگه بخواي به اون آسيبي برسوني با من طرفي!!!!!ويليام :نه من با تو در گير نميشم چون دختري
دختر:درگير نميشي چون ميدوني نميتوني حريف من بشي
ويليام :ببين بلک من ازت نمي ترسم ولي رعايت بعضي مسائلو ميکنم
بلک(احتمالا عمه پدربلاتريکس بوده):تمومش کن
ويليام:بچه ها بریم ولي بلاخره سزاي اين کارتو ميبيني بلک
-----------------
مکنر ميفهمه چند لحظه اي در احساسات خودش غرق بوده و بچه هاي کلاس به اون خيره شده بودند مکنر حس ميکند حالش زياد خوب نيست
مکنر:بچه ها کلاس تعطيله ميتونين برين
مکنر با خودش حرف ميزد:بلاتريکس بلک چقدر شبيه اونه کم مونده بود گريم بگيره آخ چقدر دلم براش تنگ شده
اگه اون روز لعنتي رخ نميداد اگه اون لعنتي همچين کار احمقانه اي نمي کرد اون الان زنده بود و در کنار من...آه
-----------------
مکنر ديگه به بلک دلشو باخته بود و همينو به اون گفته بود اون هم قبول کرده بود.لحظه اي از هم دور نميشدند و هميشه کنار هم بودند
بلک:بيا ديگه بيا منو بگير
مکنر:کاتلین آرومتر دیگرون میبینن ها
بلک:ببینن مگه اشکال داره؟
مکنر:نه ولی چون دوست دارم نمی خوام از چشم دیگروون بیفتی.خیلی دوست دارم
بلک:اوه اوه کلاس مراقبت از حيوانات جادويي شروع شد بريم
مکنر:بريم
کلاس شروع ميشود...و
پروفسور وودي مارتينز:بچه ها امروز درباره هيپو گريف ميخونيم کي ميتونه بگه هيپوگيرف چيه؟
مکنر:موجودي با بدن اسب و سر وبال عقاب براي نزديک شدن به اون بايد تعظيم کرد اکه اونم تعظيم کرد به اون نزديک شد
پروفسور وودي مارتينز:آفرين 20 امتياز به اسلايترين همتون برين پيش يه هيپوگريف و با اون تمرين کنيد يالا
مکنر و بلک با هم ميرن نزديک يک هيپو گريف و مشغول به تمرين ميشوند...که ناگهان
سرو صدايي به گوششن ميرسد يکي از بچه ها به يک هيپوگريف توهين کرده بود و اون رم کرده بوده و با سرعت به سمت اونها ميومد..اونقدر ناگهاني بود که کسي نمي تونست
عکس العمل نشون بدهد هيپو گريف يکراست به سمت بلک رفت و از روي اون رد شد مکنر فريادي کشيد:کاتلين کاتلين
رسيد به بالاي سرش خون تموم صورت زيباشو پوشونده بود ولي هنوز با اندک نفسي که داشت به مکنر نگاه ميکرد مکنر صورتشو با دستاي خودش پاک کرد:کاتلين تو خوب ميشي تو خوب ميشي
کاتلين:ببين مک من خوب بشو نيستم اينو ميدونم ولي تو هم اينو بدون که خيلي دوست دارم خيلي..من دوست..من..من
و به ارامي چشماش بسته شد و مکنر از ته دل گريه کرد تحمل اين غمو نداشت ميخواست خودشو خالي کنه ولي چطوري؟
----------------------------
مکنر با ياد اين خاطرات اشک ميريخت اون به خودش قول داد بود که به دنبال هيچ زوج ديگه اي نباشد و همچنين قول داده بود استاد درس مراقبت از حيوانات جادويي بشود تا با ياد دادن نکات از اين فجايع جلوگيري کند.....اگر خودش بود مانع از اين ميشد ويليام به اون هيپوگريف فحاشي کند....اگر خودش بود
ولي اکنون به خودش يه قولي داد قول داد تا جايي که ميتواند به بلاتريکس کمک کند چه از نظر درسي چه از نظر روحي و مشکلات ديگه اون به خودش قول داد از بلاتريکس در همه جا حمايت کند
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
کرام اسبق!
قدرت منتقل شد!
قدرت منتقل شد!
جزئیات کاربر

شکم..اینجا برای اسلیترینی هاس...تو باید در تاپیک بحث در مورد قدح در خانه ریدل پست بدی نه اینجا...بابا! پرایوسی کو؟!
من شکایت می کنم!
من شکایت می کنم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/20
تولد نقش: 1403/06/12
آخرین ورود: یکشنبه 20 مرداد 1387 16:16
از: فضا
پستها:
402

جزئیات کاربر

در مورد حاشیه ها...بله...وقتی همه بنویسن..حاشیه ها بیشتر میشه..مشکل اینه که..من تنها نیستم که..باید بقیه هم بنویسن..یعنی من نمیخا فقط من خط داده باشم...درمورد نگاه..
رولینگ خودش در کتابش وقتی چیزی براش مهمه خیلی تاکید می کنه بهش
به فرض در مورد بلاتریکس..تو کتاب 5...خیلی روش مانور داده..یعنی وقتی پاتر باهاش رو به رو می شده..همش می گفته نمی دونم تودلش فلان شده..یا تو عکس روزنامه پیام امروز..بلا خیلی نمی دونم حالا توجه اشو جلب کرده...
و چون همیشه از بلا که صحبت می کنه..چشم و ابروشو میگه..بعدشم..من اینقدر نمی تونم خوب حالت رو توصیف کنم!! مجبورم از تنها اسلحه بلا استفاده کنم!
اگر واقعا لوس میشه..کمش می کنم..مجلی نیس!
نگفتید شرکت می کنید؟
رولینگ خودش در کتابش وقتی چیزی براش مهمه خیلی تاکید می کنه بهش
به فرض در مورد بلاتریکس..تو کتاب 5...خیلی روش مانور داده..یعنی وقتی پاتر باهاش رو به رو می شده..همش می گفته نمی دونم تودلش فلان شده..یا تو عکس روزنامه پیام امروز..بلا خیلی نمی دونم حالا توجه اشو جلب کرده...
و چون همیشه از بلا که صحبت می کنه..چشم و ابروشو میگه..بعدشم..من اینقدر نمی تونم خوب حالت رو توصیف کنم!! مجبورم از تنها اسلحه بلا استفاده کنم!
اگر واقعا لوس میشه..کمش می کنم..مجلی نیس!
نگفتید شرکت می کنید؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

از اين كه نظر من رو جويا شديد واقعا متشكر :
به طور كلى تفصيلات داستان نه تنها به ماجرا صدمه اى نمىزنه بلكه مىتونه در شكل گيرى هر چه بهتر اون نقش به سزايى داشته باشه. البته اگر مثل خود داستان رولينگ نگاه هاى با معنى رو كم كنيد و به جاى اون حوادث جانبى هاگوارتز رو مثل مسابقات كوييديچ , حضور در كلاسها و ... افزايش بديد حتما نتيجه مطلوب ترى خواهيد گرفت.
اميدوارم دوستان با حضور هر چه هماهنگ تر در اين مبحث اون رو بهتر و زيباتر از قبل كنند.
به طور كلى تفصيلات داستان نه تنها به ماجرا صدمه اى نمىزنه بلكه مىتونه در شكل گيرى هر چه بهتر اون نقش به سزايى داشته باشه. البته اگر مثل خود داستان رولينگ نگاه هاى با معنى رو كم كنيد و به جاى اون حوادث جانبى هاگوارتز رو مثل مسابقات كوييديچ , حضور در كلاسها و ... افزايش بديد حتما نتيجه مطلوب ترى خواهيد گرفت.
اميدوارم دوستان با حضور هر چه هماهنگ تر در اين مبحث اون رو بهتر و زيباتر از قبل كنند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در صورتي كه تمايل داريد تئورى جذابى درباره حوادث كتابهاى 6 , 7 بخوانيد لطفا بهhttp://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=668&forum=29 مراجعه كنيد.
جزئیات کاربر

سوروس عزیز..هومم والا سوروس قبلی ما...قبلش رزرو کرده بود..من ازش می پرسم اگر نخواست بنویسه..شما سوروس باشید..اگر نه اگر..یه شخصیت دیگه رو برای نوشتن بردارید..مثه کرام ...که مکنر رو ورداشته.خیلی خوشحال میشیم...
در مورد داستان نظر ندارید؟
در مورد داستان نظر ندارید؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ببخشيد بانو بلا اما اگر درست متوجه شده باشم تا زمانيكه شما به كلاس سوم , نارسيسيا به كلاس ينجم و رودلفس و لوسيوس به كلاس ششم رسيده باشند من نبايد چيزى بنويسم .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در صورتي كه تمايل داريد تئورى جذابى درباره حوادث كتابهاى 6 , 7 بخوانيد لطفا بهhttp://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=668&forum=29 مراجعه كنيد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج