جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] قدح اندیشه اسلیترین!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387 08:28
نمایش جزئیات
آفلاین
- آهای پسر! کجا میری؟!
تام ریدل جوان با دلخوری آمیخته با عصبانیت روی پاشنه ی پا چرخید و در حالی که سعی می کرد خود را بی اطلاع نشان دهد رو به کتابدار پیر گفت: هیچی... خانم! قصد خاصی نداشتم ، گفتم شاید بتونم یه نگاه به یه کتابه خاص بندازم.
- اوه تام تویی...البته اگه دست خودم بود ، شاید، اما می دونی که مدیر از جور چیزا خوشش نمیاد.
-بله... بله... این رو خوب میدونم ... به هر حال...
تام این را گفت و راه خروج را در پیش گرفت، به طور حتم می توانست یک اجازه نامه ی درسی، از یک استاد و یا حتی شخص مدیر، بگیرد...
__________________________________________________________________
تام همینطور که در راهرو پیش میرفت بر طبق عادت سعی میکرد تعداد گند زاده هایی رو که از کنارش رد میشدند بشمرد. دو ... چهار .. هشت .. ده ... غیر ممکن بود. خیلی زود حسابش از دستش در رفت. معلوم نبود این همه خون لجنی تو هاگوارتز چی کار میکنن!؟ پیف پیف ... چه بوی بدی هم میدن!

- اوه تام من کجا میری؟ نه من حتما باید از راز معجون سازی تو سر در بیارم. اون معجون دندون دراز کن قورباغه های نروژیت معرکه بود پسر!

تام برگشت. خودش بود .. یک استاد ... اسلاگهورن در حالی که با شکم گندش سعی میکرد راه خود را باز کند با لبخند مسخره همیشگیش مثل یک وزغ عظیم الجثه به تام نزدیک میشد.
- اوه سلام پروفسور اسلاگهورن.
__________________________________________________________________
- سلام تام , پسر چجوری اون معجونو درست کردی ؟
- خب ...

نگاهی ملتسمانه به اسلاگهورن کرد و بدون درنگی ادامه داد :
- پروفسور دنبالتون می گشتم . می خواستم چیزی ازتون بگیرم .
- چه چیزی ؟ چی می خوای ؟ هر چی می خوای بگو پسرم !

تام نگاهی به اطراف انداخت و پس از اینکه چشمش دوباره به در کتابخانه افتاد گفت :
- راستش می خواستم یه برگه ای , دست نوشته ای چیزی بدین که اگه بشه برم کتابخونه و نگاهی به چند تا کتاب بکنم .
__________________________________________________________________

اسلاگهورن خمی به ابرویش داد و با نگاهی که اندکی شک در آن دیده میشد گفت:اوه... مسلما... چراکه نه، برای یه دانش آموز ممتاز هر کاری که بتونم می کنم. حالا چه کتابی هست؟
تغییر حالت اسلاگهورن، تام را به هیچ وجه متعجب نساخت. اسلاگهورن ، مانند سایرین احمق نبود.ازجهاتی باهوش هم بود. بنابراین تام با حضور ذهن قبلی گفت:
" معجون سازی کهن"، می دونید که... کتاب چندان خوش نامی نیست.
حالت چهره ی پیرمرد اندکی تغییر کرد ، اگرچه رگه هایی از شک در چهره اش دیده می شد ولی مطمئنا تا اندازه ی قابل توجهی از کنج کاوی اش کاسته شده بود.
__________________________________________________________________
تام نگاهی به اسلاگهورن کرد و گفت :
- خب ... برگه ؟ پروفسور دست نوشته نمی دین ؟

اسلاگهورن لحظه ای در فکر فرو رفت و با به زبان آمدن این جمله از دهان تام پس از کمی درنگ گفت :
- دست نوشته ؟ آها ...

برگه ای کیفش در آورد و شروع به نوشتن کرد ... در همین حین ادامه داد :
- حالا می فهمم این معجونا رو از کجا یاد می گیری و چجوری درست می کنی .

تام سرش را با کمی تأمل به نشانه ی تأیید تکان داد و ...

__________________________________________________________________

چند لحظه بعد برگه در دست تام بود و تام با تشکری کوتاه به سوی کتابخانه حرکت کرد . به سراغ کتابدار رفت و دست نوشته را به او داد .
- بفرمایید ،این هم نامه از آقای اسلاگهورن ، اجازه ی ورود دادن

مسئول کتابخانه که چپ چپ به او نگاه می کرد پس از اندکی بررسی دست نوشته گفت :
- می تونی بری امّا زیاد طول نکشه ...

تام هم به نشانه ی تایید سرش را تکان داد و به سوی هدفش راهی شد .
__________________________________________________________________
به سرعت به سمت دری رفت که بوسیله ی آن به کتب ممنوعه می توانست راه یابد .
وارد اتاق شد و به فهرستی از کتب که روی دیوار مجاورش قرار داشت هجوم برد و به بررسی آن پرداخت .
در سومین ردیف چشمش به کتابی افتاد و گفت :
- خودشه , "چگونه یک هورکراکس بسازیم , نابودی روح" ...

صدای گام هایی را از پشت سرش شنید و به سرعت به سمت آن برگشت .
__________________________________________________________________
دامبلدور آن جا بود ، قبل از رسیدن دامبلدور به سرعت خود را به قفسه ی معجون های پیشرفته رساند .
- اوه ... سلام ریدل ، کتابدار درباره ات گفت . اینجا چی کار می کنی ؟
دروغی که به اسلاگهورن گفته بود را تکرار کرد :
- دنبال یک کتاب معجون سازیم ... " معجون سازی کهن " ...
اما دامبلدور باهوش تر از آن بود که گفته اش را باور کند پس ادامه داد :
- برای چی چنین کتاب پیشرفته ای را می خواهی ؟
- دنبال چند تا معجون می گردم ... می خوام یک ترکیب جالب بسازم .
درخششی در چشمان دامبلدور دیده شد .
__________________________________________________________________
قدمی به جلو نهاد و به کتاب های معجون سازی نگاهی انداخت . یک لحظه در قفسه ی کناری متوجه شد که یکی از کتاب ها تقریبا از جایش بیرون امده . به طرفش حرکت کرد و آن را از قفسه بیرون کشید .
- " چگونه یک هورکراکس بسازیم ... " این اراجیف دیگه چیست ! آخه وجود این کتاب ها چه سودی دارد ؟ نظر تو چیه تام ؟
به دنبال جوابی برای سوال دامبلدور می گشت که ناگهان کتابدار با عجله به طرف دامبلدور رفت و گفت :
- " آقای دامبلدور ، از وزارت خبری آوردن ، مثل اینکه جنجالی بر پا شده " و نامه را به دستش داد .
__________________________________________________________________
لحظه ای ترس تمام وجودش را فرا گرفت ، ولی به محض آنکه دامبلدور نامه را خواند و از آنجا دور شد دوباره به سمت کتابی که لحظه ای پیش دامبلدور به خواندنش مشغول شده بود و حال روی میزی افتاده بود شتافت .
کتاب را از روی میز به آرامی برداشت ، یکسری از صفحاتش خراب شده بود و آسیب دیده بود ولی خیلی ها سالم بوندند .
نگاهی به جلدش انداخت و آرام گفت :
- "چگونه یک هورکراکس بسازیم , نابودی روح" . عالیه .

کتاب را زیر شنلش گذاشت و به سمت در ورودی حرکت کرد .
__________________________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387 00:30
نمایش جزئیات
آفلاین
- آهای پسر! کجا میری؟!
تام ریدل جوان با دلخوری آمیخته با عصبانیت روی پاشنه ی پا چرخید و در حالی که سعی می کرد خود را بی اطلاع نشان دهد رو به کتابدار پیر گفت: هیچی... خانم! قصد خاصی نداشتم ، گفتم شاید بتونم یه نگاه به یه کتابه خاص بندازم.
- اوه تام تویی...البته اگه دست خودم بود ، شاید، اما می دونی که مدیر از جور چیزا خوشش نمیاد.
-بله... بله... این رو خوب میدونم ... به هر حال...
تام این را گفت و راه خروج را در پیش گرفت، به طور حتم می توانست یک اجازه نامه ی درسی، از یک استاد و یا حتی شخص مدیر، بگیرد...
__________________________________________________________________
تام همینطور که در راهرو پیش میرفت بر طبق عادت سعی میکرد تعداد گند زاده هایی رو که از کنارش رد میشدند بشمرد. دو ... چهار .. هشت .. ده ... غیر ممکن بود. خیلی زود حسابش از دستش در رفت. معلوم نبود این همه خون لجنی تو هاگوارتز چی کار میکنن!؟ پیف پیف ... چه بوی بدی هم میدن!

- اوه تام من کجا میری؟ نه من حتما باید از راز معجون سازی تو سر در بیارم. اون معجون دندون دراز کن قورباغه های نروژیت معرکه بود پسر!

تام برگشت. خودش بود .. یک استاد ... اسلاگهورن در حالی که با شکم گندش سعی میکرد راه خود را باز کند با لبخند مسخره همیشگیش مثل یک وزغ عظیم الجثه به تام نزدیک میشد.
- اوه سلام پروفسور اسلاگهورن.
__________________________________________________________________
- سلام تام , پسر چجوری اون معجونو درست کردی ؟
- خب ...

نگاهی ملتسمانه به اسلاگهورن کرد و بدون درنگی ادامه داد :
- پروفسور دنبالتون می گشتم . می خواستم چیزی ازتون بگیرم .
- چه چیزی ؟ چی می خوای ؟ هر چی می خوای بگو پسرم !

تام نگاهی به اطراف انداخت و پس از اینکه چشمش دوباره به در کتابخانه افتاد گفت :
- راستش می خواستم یه برگه ای , دست نوشته ای چیزی بدین که اگه بشه برم کتابخونه و نگاهی به چند تا کتاب بکنم .
__________________________________________________________________

اسلاگهورن خمی به ابرویش داد و با نگاهی که اندکی شک در آن دیده میشد گفت:اوه... مسلما... چراکه نه، برای یه دانش آموز ممتاز هر کاری که بتونم می کنم. حالا چه کتابی هست؟
تغییر حالت اسلاگهورن، تام را به هیچ وجه متعجب نساخت. اسلاگهورن ، مانند سایرین احمق نبود.ازجهاتی باهوش هم بود. بنابراین تام با حضور ذهن قبلی گفت:
" معجون سازی کهن"، می دونید که... کتاب چندان خوش نامی نیست.
حالت چهره ی پیرمرد اندکی تغییر کرد ، اگرچه رگه هایی از شک در چهره اش دیده می شد ولی مطمئنا تا اندازه ی قابل توجهی از کنج کاوی اش کاسته شده بود.
__________________________________________________________________
تام نگاهی به اسلاگهورن کرد و گفت :
- خب ... برگه ؟ پروفسور دست نوشته نمی دین ؟

اسلاگهورن لحظه ای در فکر فرو رفت و با به زبان آمدن این جمله از دهان تام پس از کمی درنگ گفت :
- دست نوشته ؟ آها ...

برگه ای کیفش در آورد و شروع به نوشتن کرد ... در همین حین ادامه داد :
- حالا می فهمم این معجونا رو از کجا یاد می گیری و چجوری درست می کنی .

تام سرش را با کمی تأمل به نشانه ی تأیید تکان داد و ...

__________________________________________________________________

چند لحظه بعد برگه در دست تام بود و تام با تشکری کوتاه به سوی کتابخانه حرکت کرد . به سراغ کتابدار رفت و دست نوشته را به او داد .
- بفرمایید ،این هم نامه از آقای اسلاگهورن ، اجازه ی ورود دادن

مسئول کتابخانه که چپ چپ به او نگاه می کرد پس از اندکی بررسی دست نوشته گفت :
- می تونی بری امّا زیاد طول نکشه ...

تام هم به نشانه ی تایید سرش را تکان داد و به سوی هدفش راهی شد .
__________________________________________________________________
به سرعت به سمت دری رفت که بوسیله ی آن به کتب ممنوعه می توانست راه یابد .
وارد اتاق شد و به فهرستی از کتب که روی دیوار مجاورش قرار داشت هجوم برد و به بررسی آن پرداخت .
در سومین ردیف چشمش به کتابی افتاد و گفت :
- خودشه , "چگونه یک هورکراکس بسازیم , نابودی روح" ...

صدای گام هایی را از پشت سرش شنید و به سرعت به سمت آن برگشت .

__________________________________________________________________

دامبلدور آن جا بود ، قبل از رسیدن دامبلدور به سرعت خود را به قفسه ی معجون های پیشرفته رساند .

- اوه ... سلام ریدل ، کتابدار درباره ات گفت . اینجا چی کار می کنی ؟

دروغی که به اسلاگهورن گفته بود را تکرار کرد :

- دنبال یک کتاب معجون سازیم ... " معجون سازی کهن " ...

اما دامبلدور باهوش تر از آن بود که گفته اش را باور کند پس ادامه داد :

- برای چی چنین کتاب پیشرفته ای را می خواهی ؟

- دنبال چند تا معجون می گردم ... می خوام یک ترکیب جالب بسازم .

درخششی در چشمان دامبلدور دیده شد .

__________________________________________________________________

قدمی به جلو نهاد و به کتاب های معجون سازی نگاهی انداخت . یک لحظه در قفسه ی کناری متوجه شد که یکی از کتاب ها تقریبا

از جایش بیرون امده . به طرفش حرکت کرد و آن را از قفسه بیرون کشید .

- " چگونه یک هورکراکس بسازیم ... " این اراجیف دیگه چیست ! آخه وجود این کتاب ها چه سودی دارد ؟ نظر تو چیه تام ؟

به دنبال جوابی برای سوال دامبلدور می گشت که ناگهان کتابدار با عجله به طرف دامبلدور رفت و گفت :

- " آقای دامبلدور ، از وزارت خبری آوردن ، مثل اینکه جنجالی بر پا شده " و نامه را به دستش داد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/18 0:32:12
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/18 0:33:10
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: دوشنبه 16 اردیبهشت 1387 15:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- آهای پسر! کجا میری؟!
تام ریدل جوان با دلخوری آمیخته با عصبانیت روی پاشنه ی پا چرخید و در حالی که سعی می کرد خود را بی اطلاع نشان دهد رو به کتابدار پیر گفت: هیچی... خانم! قصد خاصی نداشتم ، گفتم شاید بتونم یه نگاه به یه کتابه خاص بندازم.
- اوه تام تویی...البته اگه دست خودم بود ، شاید، اما می دونی که مدیر از جور چیزا خوشش نمیاد.
-بله... بله... این رو خوب میدونم ... به هر حال...
تام این را گفت و راه خروج را در پیش گرفت، به طور حتم می توانست یک اجازه نامه ی درسی، از یک استاد و یا حتی شخص مدیر، بگیرد...
__________________________________________________________________
تام همینطور که در راهرو پیش میرفت بر طبق عادت سعی میکرد تعداد گند زاده هایی رو که از کنارش رد میشدند بشمرد. دو ... چهار .. هشت .. ده ... غیر ممکن بود. خیلی زود حسابش از دستش در رفت. معلوم نبود این همه خون لجنی تو هاگوارتز چی کار میکنن!؟ پیف پیف ... چه بوی بدی هم میدن!

- اوه تام من کجا میری؟ نه من حتما باید از راز معجون سازی تو سر در بیارم. اون معجون دندون دراز کن قورباغه های نروژیت معرکه بود پسر!

تام برگشت. خودش بود .. یک استاد ... اسلاگهورن در حالی که با شکم گندش سعی میکرد راه خود را باز کند با لبخند مسخره همیشگیش مثل یک وزغ عظیم الجثه به تام نزدیک میشد.
- اوه سلام پروفسور اسلاگهورن.
__________________________________________________________________
- سلام تام , پسر چجوری اون معجونو درست کردی ؟
- خب ...

نگاهی ملتسمانه به اسلاگهورن کرد و بدون درنگی ادامه داد :
- پروفسور دنبالتون می گشتم . می خواستم چیزی ازتون بگیرم .
- چه چیزی ؟ چی می خوای ؟ هر چی می خوای بگو پسرم !

تام نگاهی به اطراف انداخت و پس از اینکه چشمش دوباره به در کتابخانه افتاد گفت :
- راستش می خواستم یه برگه ای , دست نوشته ای چیزی بدین که اگه بشه برم کتابخونه و نگاهی به چند تا کتاب بکنم .
__________________________________________________________________

اسلاگهورن خمی به ابرویش داد و با نگاهی که اندکی شک در آن دیده میشد گفت:اوه... مسلما... چراکه نه، برای یه دانش آموز ممتاز هر کاری که بتونم می کنم. حالا چه کتابی هست؟
تغییر حالت اسلاگهورن، تام را به هیچ وجه متعجب نساخت. اسلاگهورن ، مانند سایرین احمق نبود.ازجهاتی باهوش هم بود. بنابراین تام با حضور ذهن قبلی گفت:
" معجون سازی کهن"، می دونید که... کتاب چندان خوش نامی نیست.
حالت چهره ی پیرمرد اندکی تغییر کرد ، اگرچه رگه هایی از شک در چهره اش دیده می شد ولی مطمئنا تا اندازه ی قابل توجهی از کنج کاوی اش کاسته شده بود.
__________________________________________________________________
تام نگاهی به اسلاگهورن کرد و گفت :
- خب ... برگه ؟ پروفسور دست نوشته نمی دین ؟

اسلاگهورن لحظه ای در فکر فرو رفت و با به زبان آمدن این جمله از دهان تام پس از کمی درنگ گفت :
- دست نوشته ؟ آها ...

برگه ای کیفش در آورد و شروع به نوشتن کرد ... در همین حین ادامه داد :
- حالا می فهمم این معجونا رو از کجا یاد می گیری و چجوری درست می کنی .

تام سرش را با کمی تأمل به نشانه ی تأیید تکان داد و ...

__________________________________________________________________

چند لحظه بعد برگه در دست تام بود و تام با تشکری کوتاه به سوی کتابخانه حرکت کرد . به سراغ کتابدار رفت و دست نوشته را به او داد .
- بفرمایید ،این هم نامه از آقای اسلاگهورن ، اجازه ی ورود دادن

مسئول کتابخانه که چپ چپ به او نگاه می کرد پس از اندکی بررسی دست نوشته گفت :
- می تونی بری امّا زیاد طول نکشه ...

تام هم به نشانه ی تایید سرش را تکان داد و به سوی هدفش راهی شد .
__________________________________________________________________
به سرعت به سمت دری رفت که بوسیله ی آن به کتب ممنوعه می توانست راه یابد .
وارد اتاق شد و به فهرستی از کتب که روی دیوار مجاورش قرار داشت هجوم برد و به بررسی آن پرداخت .
در سومین ردیف چشمش به کتابی افتاد و گفت :
- خودشه , "چگونه یک هورکراکس بسازیم , نابودی روح" ...

صدای گام هایی را از پشت سرش شنید و به سرعت به سمت آن برگشت .

__________________________________________________________________

دامبلدور آن جا بود ، قبل از رسیدن دامبلدور به سرعت خود را به قفسه ی معجون های پیشرفته رساند .

- اوه ... سلام ریدل ، کتابدار درباره ات گفت . اینجا چی کار می کنی ؟

دروغی که به اسلاگهورن گفته بود را تکرار کرد :

- دنبال یک کتاب معجون سازیم ... " معجون سازی کهن " ...

اما دامبلدور باهوش تر از آن بود که گفته اش را باور کند پس ادامه داد :

- برای چی چنین کتاب پیشرفته ای را می خواهی ؟

- دنبال چند تا معجون می گردم ... می خوام یک ترکیب جالب بسازم .

درخششی در چشمان دامبلدور دیده شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/16 15:56:49
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 15 اردیبهشت 1387 20:22
نمایش جزئیات
آفلاین
- آهای پسر! کجا میری؟!
تام ریدل جوان با دلخوری آمیخته با عصبانیت روی پاشنه ی پا چرخید و در حالی که سعی می کرد خود را بی اطلاع نشان دهد رو به کتابدار پیر گفت: هیچی... خانم! قصد خاصی نداشتم ، گفتم شاید بتونم یه نگاه به یه کتابه خاص بندازم.
- اوه تام تویی...البته اگه دست خودم بود ، شاید، اما می دونی که مدیر از جور چیزا خوشش نمیاد.
-بله... بله... این رو خوب میدونم ... به هر حال...
تام این را گفت و راه خروج را در پیش گرفت، به طور حتم می توانست یک اجازه نامه ی درسی، از یک استاد و یا حتی شخص مدیر، بگیرد...
__________________________________________________________________
تام همینطور که در راهرو پیش میرفت بر طبق عادت سعی میکرد تعداد گند زاده هایی رو که از کنارش رد میشدند بشمرد. دو ... چهار .. هشت .. ده ... غیر ممکن بود. خیلی زود حسابش از دستش در رفت. معلوم نبود این همه خون لجنی تو هاگوارتز چی کار میکنن!؟ پیف پیف ... چه بوی بدی هم میدن!

- اوه تام من کجا میری؟ نه من حتما باید از راز معجون سازی تو سر در بیارم. اون معجون دندون دراز کن قورباغه های نروژیت معرکه بود پسر!

تام برگشت. خودش بود .. یک استاد ... اسلاگهورن در حالی که با شکم گندش سعی میکرد راه خود را باز کند با لبخند مسخره همیشگیش مثل یک وزغ عظیم الجثه به تام نزدیک میشد.
- اوه سلام پروفسور اسلاگهورن.
__________________________________________________________________
- سلام تام , پسر چجوری اون معجونو درست کردی ؟
- خب ...

نگاهی ملتسمانه به اسلاگهورن کرد و بدون درنگی ادامه داد :
- پروفسور دنبالتون می گشتم . می خواستم چیزی ازتون بگیرم .
- چه چیزی ؟ چی می خوای ؟ هر چی می خوای بگو پسرم !

تام نگاهی به اطراف انداخت و پس از اینکه چشمش دوباره به در کتابخانه افتاد گفت :
- راستش می خواستم یه برگه ای , دست نوشته ای چیزی بدین که اگه بشه برم کتابخونه و نگاهی به چند تا کتاب بکنم .
__________________________________________________________________

اسلاگهورن خمی به ابرویش داد و با نگاهی که اندکی شک در آن دیده میشد گفت:اوه... مسلما... چراکه نه، برای یه دانش آموز ممتاز هر کاری که بتونم می کنم. حالا چه کتابی هست؟
تغییر حالت اسلاگهورن، تام را به هیچ وجه متعجب نساخت. اسلاگهورن ، مانند سایرین احمق نبود.ازجهاتی باهوش هم بود. بنابراین تام با حضور ذهن قبلی گفت:
" معجون سازی کهن"، می دونید که... کتاب چندان خوش نامی نیست.
حالت چهره ی پیرمرد اندکی تغییر کرد ، اگرچه رگه هایی از شک در چهره اش دیده می شد ولی مطمئنا تا اندازه ی قابل توجهی از کنج کاوی اش کاسته شده بود.
__________________________________________________________________
تام نگاهی به اسلاگهورن کرد و گفت :
- خب ... برگه ؟ پروفسور دست نوشته نمی دین ؟

اسلاگهورن لحظه ای در فکر فرو رفت و با به زبان آمدن این جمله از دهان تام پس از کمی درنگ گفت :
- دست نوشته ؟ آها ...

برگه ای کیفش در آورد و شروع به نوشتن کرد ... در همین حین ادامه داد :
- حالا می فهمم این معجونا رو از کجا یاد می گیری و چجوری درست می کنی .

تام سرش را با کمی تأمل به نشانه ی تأیید تکان داد و ...

__________________________________________________________________

چند لحظه بعد برگه در دست تام بود و تام با تشکری کوتاه به سوی کتابخانه حرکت کرد . به سراغ کتابدار رفت و دست نوشته را به او داد .
- بفرمایید ،این هم نامه از آقای اسلاگهورن ، اجازه ی ورود دادن

مسئول کتابخانه که چپ چپ به او نگاه می کرد پس از اندکی بررسی دست نوشته گفت :
- می تونی بری امّا زیاد طول نکشه ...

تام هم به نشانه ی تایید سرش را تکان داد و به سوی هدفش راهی شد .
__________________________________________________________________
به سرعت به سمت دری رفت که بوسیله ی آن به کتب ممنوعه می توانست راه یابد .
وارد اتاق شد و به فهرستی از کتب که روی دیوار مجاورش قرار داشت هجوم برد و به بررسی آن پرداخت .
در سومین ردیف چشمش به کتابی افتاد و گفت :
- خودشه , "چگونه یک هورکراکس بسازیم , نابودی روح" ...

صدای گام هایی را از پشت سرش شنید و به سرعت به سمت آن برگشت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: شنبه 14 اردیبهشت 1387 21:46
نمایش جزئیات
آفلاین
- آهای پسر! کجا میری؟!
تام ریدل جوان با دلخوری آمیخته با عصبانیت روی پاشنه ی پا چرخید و در حالی که سعی می کرد خود را بی اطلاع نشان دهد رو به کتابدار پیر گفت: هیچی... خانم! قصد خاصی نداشتم ، گفتم شاید بتونم یه نگاه به یه کتابه خاص بندازم.
- اوه تام تویی...البته اگه دست خودم بود ، شاید، اما می دونی که مدیر از جور چیزا خوشش نمیاد.
-بله... بله... این رو خوب میدونم ... به هر حال...
تام این را گفت و راه خروج را در پیش گرفت، به طور حتم می توانست یک اجازه نامه ی درسی، از یک استاد و یا حتی شخص مدیر، بگیرد...
__________________________________________________________________
تام همینطور که در راهرو پیش میرفت بر طبق عادت سعی میکرد تعداد گند زاده هایی رو که از کنارش رد میشدند بشمرد. دو ... چهار .. هشت .. ده ... غیر ممکن بود. خیلی زود حسابش از دستش در رفت. معلوم نبود این همه خون لجنی تو هاگوارتز چی کار میکنن!؟ پیف پیف ... چه بوی بدی هم میدن!

- اوه تام من کجا میری؟ نه من حتما باید از راز معجون سازی تو سر در بیارم. اون معجون دندون دراز کن قورباغه های نروژیت معرکه بود پسر!

تام برگشت. خودش بود .. یک استاد ... اسلاگهورن در حالی که با شکم گندش سعی میکرد راه خود را باز کند با لبخند مسخره همیشگیش مثل یک وزغ عظیم الجثه به تام نزدیک میشد.
- اوه سلام پروفسور اسلاگهورن.
__________________________________________________________________
- سلام تام , پسر چجوری اون معجونو درست کردی ؟
- خب ...

نگاهی ملتسمانه به اسلاگهورن کرد و بدون درنگی ادامه داد :
- پروفسور دنبالتون می گشتم . می خواستم چیزی ازتون بگیرم .
- چه چیزی ؟ چی می خوای ؟ هر چی می خوای بگو پسرم !

تام نگاهی به اطراف انداخت و پس از اینکه چشمش دوباره به در کتابخانه افتاد گفت :
- راستش می خواستم یه برگه ای , دست نوشته ای چیزی بدین که اگه بشه برم کتابخونه و نگاهی به چند تا کتاب بکنم .
__________________________________________________________________

اسلاگهورن خمی به ابرویش داد و با نگاهی که اندکی شک در آن دیده میشد گفت:اوه... مسلما... چراکه نه، برای یه دانش آموز ممتاز هر کاری که بتونم می کنم. حالا چه کتابی هست؟
تغییر حالت اسلاگهورن، تام را به هیچ وجه متعجب نساخت. اسلاگهورن ، مانند سایرین احمق نبود.ازجهاتی باهوش هم بود. بنابراین تام با حضور ذهن قبلی گفت:
" معجون سازی کهن"، می دونید که... کتاب چندان خوش نامی نیست.
حالت چهره ی پیرمرد اندکی تغییر کرد ، اگرچه رگه هایی از شک در چهره اش دیده می شد ولی مطمئنا تا اندازه ی قابل توجهی از کنج کاوی اش کاسته شده بود.
__________________________________________________________________
تام نگاهی به اسلاگهورن کرد و گفت :
- خب ... برگه ؟ پروفسور دست نوشته نمی دین ؟

اسلاگهورن لحظه ای در فکر فرو رفت و با به زبان آمدن این جمله از دهان تام پس از کمی درنگ گفت :
- دست نوشته ؟ آها ...

برگه ای کیفش در آورد و شروع به نوشتن کرد ... در همین حین ادامه داد :
- حالا می فهمم این معجونا رو از کجا یاد می گیری و چجوری درست می کنی .

تام سرش را با کمی تأمل به نشانه ی تأیید تکان داد و ...

__________________________________________________________________

چند لحظه بعد برگه در دست تام بود و تام با تشکری کوتاه به سوی کتابخانه حرکت کرد . به سراغ کتابدار رفت و دست نوشته را به او داد .
- بفرمایید ،این هم نامه از آقای اسلاگهورن ، اجازه ی ورود دادن

مسئول کتابخانه که چپ چپ به او نگاه می کرد پس از اندکی بررسی دست نوشته گفت :
- می تونی بری امّا زیاد طول نکشه ...

تام هم به نشانه ی تایید سرش را تکان داد و به سوی هدفش راهی شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/14 21:48:29
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/14 21:51:11
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/14 21:53:03
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/14 21:58:40
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/14 22:00:17
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: شنبه 14 اردیبهشت 1387 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
- آهای پسر! کجا میری؟!
تام ریدل جوان با دلخوری آمیخته با عصبانیت روی پاشنه ی پا چرخید و در حالی که سعی می کرد خود را بی اطلاع نشان دهد رو به کتابدار پیر گفت: هیچی... خانم! قصد خاصی نداشتم ، گفتم شاید بتونم یه نگاه به یه کتابه خاص بندازم.
- اوه تام تویی...البته اگه دست خودم بود ، شاید، اما می دونی که مدیر از جور چیزا خوشش نمیاد.
-بله... بله... این رو خوب میدونم ... به هر حال...
تام این را گفت و راه خروج را در پیش گرفت، به طور حتم می توانست یک اجازه نامه ی درسی، از یک استاد و یا حتی شخص مدیر، بگیرد...
__________________________________________________________________
تام همینطور که در راهرو پیش میرفت بر طبق عادت سعی میکرد تعداد گند زاده هایی رو که از کنارش رد میشدند بشمرد. دو ... چهار .. هشت .. ده ... غیر ممکن بود. خیلی زود حسابش از دستش در رفت. معلوم نبود این همه خون لجنی تو هاگوارتز چی کار میکنن!؟ پیف پیف ... چه بوی بدی هم میدن!

- اوه تام من کجا میری؟ نه من حتما باید از راز معجون سازی تو سر در بیارم. اون معجون دندون دراز کن قورباغه های نروژیت معرکه بود پسر!

تام برگشت. خودش بود .. یک استاد ... اسلاگهورن در حالی که با شکم گندش سعی میکرد راه خود را باز کند با لبخند مسخره همیشگیش مثل یک وزغ عظیم الجثه به تام نزدیک میشد.
- اوه سلام پروفسور اسلاگهورن.
__________________________________________________________________
- سلام تام , پسر چجوری اون معجونو درست کردی ؟
- خب ...

نگاهی ملتسمانه به اسلاگهورن کرد و بدون درنگی ادامه داد :
- پروفسور دنبالتون می گشتم . می خواستم چیزی ازتون بگیرم .
- چه چیزی ؟ چی می خوای ؟ هر چی می خوای بگو پسرم !

تام نگاهی به اطراف انداخت و پس از اینکه چشمش دوباره به در کتابخانه افتاد گفت :
- راستش می خواستم یه برگه ای , دست نوشته ای چیزی بدین که اگه بشه برم کتابخونه و نگاهی به چند تا کتاب بکنم .
__________________________________________________________________

اسلاگهورن خمی به ابرویش داد و با نگاهی که اندکی شک در آن دیده میشد گفت:اوه... مسلما... چراکه نه، برای یه دانش آموز ممتاز هر کاری که بتونم می کنم. حالا چه کتابی هست؟
تغییر حالت اسلاگهورن، تام را به هیچ وجه متعجب نساخت. اسلاگهورن ، مانند سایرین احمق نبود.ازجهاتی باهوش هم بود. بنابراین تام با حضور ذهن قبلی گفت:
" معجون سازی کهن"، می دونید که... کتاب چندان خوش نامی نیست.
حالت چهره ی پیرمرد اندکی تغییر کرد ، اگرچه رگه هایی از شک در چهره اش دیده می شد ولی مطمئنا تا اندازه ی قابل توجهی از کنج کاوی اش کاسته شده بود.
__________________________________________________________________
تام نگاهی به اسلاگهورن کرد و گفت :
- خب ... برگه ؟ پروفسور دست نوشته نمی دین ؟

اسلاگهورن لحظه ای در فکر فرو رفت و با به زبان آمدن این جمله از دهان تام پس از کمی درنگ گفت :
- دست نوشته ؟ آها ...

برگه ای کیفش در آورد و شروع به نوشتن کرد ... در همین حین ادامه داد :
- حالا می فهمم این معجونا رو از کجا یاد می گیری و چجوری درست می کنی .

تام سرش را با کمی تأمل به نشانه ی تأیید تکان داد و ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: جمعه 13 اردیبهشت 1387 16:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- آهای پسر! کجا میری؟!
تام ریدل جوان با دلخوری آمیخته با عصبانیت روی پاشنه ی پا چرخید و در حالی که سعی می کرد خود را بی اطلاع نشان دهد رو به کتابدار پیر گفت: هیچی... خانم! قصد خاصی نداشتم ، گفتم شاید بتونم یه نگاه به یه کتابه خاص بندازم.
- اوه تام تویی...البته اگه دست خودم بود ، شاید، اما می دونی که مدیر از جور چیزا خوشش نمیاد.
-بله... بله... این رو خوب میدونم ... به هر حال...
تام این را گفت و راه خروج را در پیش گرفت، به طور حتم می توانست یک اجازه نامه ی درسی، از یک استاد و یا حتی شخص مدیر، بگیرد...
__________________________________________________________________
تام همینطور که در راهرو پیش میرفت بر طبق عادت سعی میکرد تعداد گند زاده هایی رو که از کنارش رد میشدند بشمرد. دو ... چهار .. هشت .. ده ... غیر ممکن بود. خیلی زود حسابش از دستش در رفت. معلوم نبود این همه خون لجنی تو هاگوارتز چی کار میکنن!؟ پیف پیف ... چه بوی بدی هم میدن!

- اوه تام من کجا میری؟ نه من حتما باید از راز معجون سازی تو سر در بیارم. اون معجون دندون دراز کن قورباغه های نروژیت معرکه بود پسر!

تام برگشت. خودش بود .. یک استاد ... اسلاگهورن در حالی که با شکم گندش سعی میکرد راه خود را باز کند با لبخند مسخره همیشگیش مثل یک وزغ عظیم الجثه به تام نزدیک میشد.
- اوه سلام پروفسور اسلاگهورن.
__________________________________________________________________
- سلام تام , پسر چجوری اون معجونو درست کردی ؟
- خب ...

نگاهی ملتسمانه به اسلاگهورن کرد و بدون درنگی ادامه داد :
- پروفسور دنبالتون می گشتم . می خواستم چیزی ازتون بگیرم .
- چه چیزی ؟ چی می خوای ؟ هر چی می خوای بگو پسرم !

تام نگاهی به اطراف انداخت و پس از اینکه چشمش دوباره به در کتابخانه افتاد گفت :
- راستش می خواستم یه برگه ای , دست نوشته ای چیزی بدین که اگه بشه برم کتابخونه و نگاهی به چند تا کتاب بکنم .
_______________________________________________________

اسلاگهورن خمی به ابرویش داد و با نگاهی که اندکی شک در آن دیده میشد گفت:اوه... مسلما... چراکه نه، برای یه دانش آموز ممتاز هر کاری که بتونم می کنم. حالا چه کتابی هست؟
تغییر حالت اسلاگهورن، تام را به هیچ وجه متعجب نساخت. اسلاگهورن ، مانند سایرین احمق نبود.ازجهاتی باهوش هم بود. بنابراین تام با حضور ذهن قبلی گفت:
" معجون سازی کهن"، می دونید که... کتاب چندان خوش نامی نیست.
حالت چهره ی پیرمرد اندکی تغییر کرد ، اگرچه رگه هایی از شک در چهره اش دیده می شد ولی مطمئنا تا اندازه ی قابل توجهی از کنج کاوی اش کاسته شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1387/2/13 16:45:39
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 12 اردیبهشت 1387 13:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- آهای پسر! کجا میری؟!
تام ریدل جوان با دلخوری آمیخته با عصبانیت روی پاشنه ی پا چرخید و در حالی که سعی می کرد خود را بی اطلاع نشان دهد رو به کتابدار پیر گفت: هیچی... خانم! قصد خاصی نداشتم ، گفتم شاید بتونم یه نگاه به یه کتابه خاص بندازم.
- اوه تام تویی...البته اگه دست خودم بود ، شاید، اما می دونی که مدیر از جور چیزا خوشش نمیاد.
-بله... بله... این رو خوب میدونم ... به هر حال...
تام این را گفت و راه خروج را در پیش گرفت، به طور حتم می توانست یک اجازه نامه ی درسی، از یک استاد و یا حتی شخص مدیر، بگیرد...
__________________________________________________________________
تام همینطور که در راهرو پیش میرفت بر طبق عادت سعی میکرد تعداد گند زاده هایی رو که از کنارش رد میشدند بشمرد. دو ... چهار .. هشت .. ده ... غیر ممکن بود. خیلی زود حسابش از دستش در رفت. معلوم نبود این همه خون لجنی تو هاگوارتز چی کار میکنن!؟ پیف پیف ... چه بوی بدی هم میدن!

- اوه تام من کجا میری؟ نه من حتما باید از راز معجون سازی تو سر در بیارم. اون معجون دندون دراز کن قورباغه های نروژیت معرکه بود پسر!

تام برگشت. خودش بود .. یک استاد ... اسلاگهورن در حالی که با شکم گندش سعی میکرد راه خود را باز کند با لبخند مسخره همیشگیش مثل یک وزغ عظیم الجثه به تام نزدیک میشد.
- اوه سلام پروفسور اسلاگهورن.
__________________________________________________________________
- سلام تام , پسر چجوری اون معجونو درست کردی ؟
- خب ...

نگاهی ملتسمانه به اسلاگهورن کرد و بدون درنگی ادامه داد :
- پروفسور دنبالتون می گشتم . می خواستم چیزی ازتون بگیرم .
- چه چیزی ؟ چی می خوای ؟ هر چی می خوای بگو پسرم !

تام نگاهی به اطراف انداخت و پس از اینکه چشمش دوباره به در کتابخانه افتاد گفت :
- راستش می خواستم یه برگه ای , دست نوشته ای چیزی بدین که اگه بشه برم کتابخونه و نگاهی به چند تا کتاب بکنم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1387 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
- آهای پسر! کجا میری؟!
تام ریدل جوان با دلخوری آمیخته با عصبانیت روی پاشنه ی پا چرخید و در حالی که سعی می کرد خود را بی اطلاع نشان دهد رو به کتابدار پیر گفت: هیچی... خانم! قصد خاصی نداشتم ، گفتم شاید بتونم یه نگاه به یه کتابه خاص بندازم.
- اوه تام تویی...البته اگه دست خودم بود ، شاید، اما می دونی که مدیر از جور چیزا خوشش نمیاد.
-بله... بله... این رو خوب میدونم ... به هر حال...
تام این را گفت و راه خروج را در پیش گرفت، به طور حتم می توانست یک اجازه نامه ی درسی، از یک استاد و یا حتی شخص مدیر، بگیرد...
_________________________________________________________
تام همینطور که در راهرو پیش میرفت بر طبق عادت سعی میکرد تعداد گند زاده هایی رو که از کنارش رد میشدند بشمرد. دو ... چهار .. هشت .. ده ... غیر ممکن بود. خیلی زود حسابش از دستش در رفت. معلوم نبود این همه خون لجنی تو هاگوارتز چی کار میکنن!؟ پیف پیف ... چه بوی بدی هم میدن!

- اوه تام من کجا میری؟ نه من حتما باید از راز معجون سازی تو سر در بیارم. اون معجون دندون دراز کن قورباغه های نروژیت معرکه بود پسر!

تام برگشت. خودش بود .. یک استاد ... اسلاگهورن در حالی که با شکم گندش سعی میکرد راه خود را باز کند با لبخند مسخره همیشگیش مثل یک وزغ عظیم الجثه به تام نزدیک میشد.
- اوه سلام پروفسور اسلاگهورن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/2/10 21:48:11
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1387/2/11 9:53:00
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1387 18:43
نمایش جزئیات
آفلاین
درود سالازار بر شما باد!

شروع جدید تاپیک

خوب... هووم.... این تاپیک دوباره راه اندازی شد، با موضوع جدید و البته روند جدید، با توجه به این موضوع که نوشتن یک داستان چند ده فصلی، طرفدار زیادی نداره و هماهنگی اون خیلی سخته، روند کلی تاپیک به نوشتن داستان های کوتاه و به عبارتی داستانک های بلند تغییر کرد! لازم به ذکره که داستان های جدید، حداکثر سه فصل خواهند داشت و پس از اون سوژه تغییر میکنه و البته، داستان به اتمام رسیده در قالب یک مقاله با درج نام های تمامی اعضای شرکت کننده به ثبت میرسه !

تذکر 1: هیچ لزومی نداره که پست های شما از سه خط بیشتر باشند ولی حداقل اون سه خطه .

تذکر 2: داستان با سلیقه ی شما پیش خواهد رفت البته ، برای اینکه داستان بی معنی نشه گاهی اوقات، جهت هایی داده میشه ولی به طور کلی سلیقه ی شما ماجرا ها رو تعیین میکنه!

تذکر 3: جوایزی در نظر گرفته شده که بعد از اتمام هر داستان به فعالترین عضوو همچنین زیباترین پست ، اهدا میشه . اگر چه هدف اصلی ، فعالسازی تالاره.


ســــــــــــــوژه ی جـــــــدید

داستان کلی، خاطره ای از دوران جوانی تام ریدل می باشد که شرح کلی آن داده می شود:

تام ریدل ، نسبت به هورکراکس ها کنجکاو شده و به دنبال روش های مختلف ساختن هورکراکس می گرده اما با مشکلاتی بر میخوره و ناچارا کارهایی انجام میده که با خلق و خوی محافظه کارش، هماهنگی ندارند، شما می تونید ماجراهایی مثل مهمانی اسلاگهورن ، کتب ممنوعه، و فضول هایی که در کار های تام جوان دخالت می کنند را به تصویر بکشید و یا حتی جنایت هایی را که در این را مرتکب شده را شرح دهید. خلاقیت با شماست.

و حالا پست ابتدایی:


- آهای پسر! کجا میری؟!
تام ریدل جوان با دلخوری آمیخته با عصبانیت روی پاشنه ی پا چرخید و در حالی که سعی می کرد خود را بی اطلاع نشان دهد رو به کتابدار پیر گفت: هیچی... خانم! قصد خاصی نداشتم ، گفتم شاید بتونم یه نگاه به یه کتابه خاص بندازم.
- اوه تام تویی...البته اگه دست خودم بود ، شاید، اما می دونی که مدیر از جور چیزا خوشش نمیاد.
-بله... بله... این رو خوب میدونم ... به هر حال...
تام این را گفت و راه خروج را در پیش گرفت، به طور حتم می توانست یک اجازه نامه ی درسی، از یک استاد و یا حتی شخص مدیر، بگیرد...

(( ادامه بدید، در سه خط))

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده