جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

53 کاربر(ها) آنلاین هستند (43 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
48 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دنیای وارونه
ارسال شده در: یکشنبه 9 تیر 1387 14:36
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت از سه ی بعد از نصفه شب گذشته بود ، اما هری به خانه نیامده است.
او مدت های زیادی است که دیر وقت به خانه می آید.هری از جینی جدا شده و در یکی آپارتمان هفتاد متری در یکی از محله های پرت لندن زندگی می کند.ماه پیش جینی از او به خاطر اعتیادش طلاق گرفت. او حالا با میشل کورنر که از طریق چت با هم آشنا شده اند زندگی میکند.
هری دیگر حوصله ی هیچ کاری را ندارد. او حتی حوصله ی کمک به دیگران را ندارد. او در خواب دید که سیریوس در دست ولد مورت شکنجه می شود اما حوصله نداشت به او کمک کند.او دیگر حوصله ندارد با ولدمورت بجنگد. به نظر او جنگیدن کار بیهوده ای است.او ترجیح می دهد وقتش را ا صرف خوشگذرانی با دراکو، کراب و گویل با باقیمانده ی ثروت پدر و مادرش کند. او دیگر به دیدن قبر پدر و مادرش نمی رود. او حتی دیگر به دیدن قبر هرمیون نمی رود. هرمیون سال گذشته نتوانست در کنکور قبول شود ، برای همین خود کشی کرد. رون حتی از مرگ هرمیون خبردار نشد.او و برادرنش پدر و مادرشان ، آرتور و مالی ویزلی، را به آسایشگاه سالمندان برده اند و بارو را فروخته اند و آن را بین خود قسمت کرده اند. او یک پست مهم در وزراتخانه به دست آورده و تلاش میکند ترقی کند. او حسرت تمام نداشته های کودکیش را به همراه خود دارد ومیخواهد هر چه که نداشته به دست آورد.او به دنبال ترقی است و سعی می کند وفاداریش را به وزیر جدید ، لرد ولد مورت نشان دهد. لرد تمام امور به دست گرفته است و آلبوس دامبلدور برای رسیدن به قدرت با او هم پیمان شده است. آلبوس دیگر خیلی وقت است اعتقادی به عشق ندارد...


نقد:
اینجاس که رضا یزدانی می‌گه:
دنیای وارونه رو باش، رودخونه‌ها تشنشونه... قوت پهلمونامون به تیزی دشنشونه!

حافظا!
پایان نقد.

9 از 10 ... چون .... 10 برا مرلینه 9.5 برا پیغمبراش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس‌ بلک در 1387/4/9 16:22:32
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دنیای وارونه
ارسال شده در: دوشنبه 27 خرداد 1387 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
دادلي زير نور چوبدستي اش مشغول خواندن متني بود.
_ دادلي؟بيا اينجا.
دادلي به آرامي عينكش را جا به جا كرد و وارد اتاق بزرگ مهمانان شد. عمه اش به خانه يشان آمده بود. چشمش به هري پاتر افتاد كه در گوشه اي مشغول خوردن كيك بزرگي بود.
خاله اش رو به او گفت: بيا و به عمه ات سلام كن.
دادلي زمزمه كرد: سلام.
جيمز پاتر نگاهي به دادلي انداخت و گفت: اون يكم بي ادبه و ...
لي لي ادامه ي حرف جيمز رو زد: و يكي هم رفتارش عجيبه.
عمه اش نگاهي به دادلي و نگاهي به هري چاغ انداخت و گفت: اوه. قابل مقايسه نيستند.
هري دست از كيك خوردن برداشت و به جمع آن ها پيوست.
عمه ي دادلي گفت: هري بچه ي خوبيه. اون واقعا عاليه ولي درمورد دادلي وضع فرق ميكنه.
دادلي با عصبانيت گفت: نه. وبعد چوبدستي اش را برداشت و به طرف عمه اش گرفت و وردي را به زبان آورد.
ناگهان عمه اش بزرگ و بزرگتر شد و طوري كه مانند يك بادكنك بزرگ شد و از خانه بيرون رفت.
جيمز سعي كرد از خارج شدن خواهرش از خانه جلوگيري كند. اما خواهرش خيلي چاغ شده بود و مانند يك بادكنك در هوا به پرواز درآمد.
جيمز با عصبانيت وارد خانه شد و دنبال دادلي دويد.
دادلي سريع چمدانش را برداشت و از خانه خارج شد.
دادلي وارد خيابان شد و در پاركي منتظر آمدن اتوبوس شد.
ناگهان اتوبوسي بزرگ روبه روي او توقف كرد.
دادلي ناگهان احساس كرد جاي زخمش ميسوزد. شخصي از اتوبوس پياده شد و از او خواست كه وارد اتوبوس بشود. دادلي هم وارد شد.
اما دادلي نميدانست امسال چه در انتظارش خواهد بود. او نميدانست كه آن سال عده اي ديوانه ساز را ميكشد و پدر خوانده اش را فراري ميدهد. او نميدانست كه امسال با يك گرگينه آشنا ميشود كه درواقع دوست پدرش ، ورنون ، بوده.
او وارد اتوبوس شد و اتوبوس حركت كرد و دادلي خود را براي سال جديد و وقايع جادويي آماده كرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
Re: دنیای وارونه
ارسال شده در: یکشنبه 26 خرداد 1387 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
مدت ها قبل از به دنیا آمدن کودک زخم بر پیشانی :

لیلی : پتونیا ! میای آفتاب مهتاب بازی کنیم با طنابم !؟
پتوینا : نچ ! من با آدمای عجیب بازی نمیکنم !

کات ! آقا اشتباه اومدیم ! دوباره بگیر !

مدت ها قبل از به دنیا آمدن کودک زخم بر پیشانی :


پتونیا : لیلی ! میای آفتاب مهتاب بازی کنیم با طنابم !؟
لیلی : نچ ! من با آدمای عجیب بازی نمیکنم !
پتونیا : عجیب خودتی و اون خرس داغون و لته پاره تو دستت !
لیلی : به خرس من توهین میکنی !؟ صبر کن بگم مامان بیاد ! جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ !

مامان دو تا خواهر لوس سرش رو از پنجره آشپز خونه در میاره و هوار میکشه :

پتونیا ! باز چییکار کردی لیلی رو !؟ مگه صد بار نگفتم پوستش از گل ظریفتر و قلبش از آب ذلال تر !؟ باز زدیش !؟ ای احمق !

بعد ملاقه دستش رو پرت میکنه طرف پتونیا ! از شانس بد این دختر نشانه گیری مادر عالی بود و ملاقه یکراست کوبیده شد رو کلش و برآمدگی حاصل شد !
مادر به داخل آشپزخانه باز میگردد !
نگاهان یکی از بوته ها جلو چشم لیلی حرکت کرد !

لیلی : پتونیا ! باز داری کارای عجیب میکنی ! وایسا بگم مامان بیاد ! جیـــــ !

یهو پسری چاق و خپل سرش رو از بوته بیرون میاره و دهن لیلی رو میبنده و نمذاره ادامه جیغش رو بکشه .

پتونیا : ورنون دورسلی ! تویی !؟
ورنون : حدس بزن چی شده !؟
پتونیا : چی شده !؟

ورنون دستش رو از رو دهن لیلی بر میداره و طرف پتونیا میره .
لیلی هم که کنجکاو شده جیغی نمیکشه و به پتونیا و ورنون نگاه میکنه .

ورنون : از طرف هاگوراتز تو رو برای شرکت تو کلاسه دعوت کردن ! و من رو هم همینطور ! اینم دعوت نامه هامون !!!
پتونیا : وااااااااااااای ! این عالیه !
لیلی ( با لحنی معصومانه ) : من هم میتونم بیام !؟
ورنون : مشنگی مثل تو ! عمرا !
لیلی : به درک ! اصلا دوست نداشتم تو یه همچین مدرسه ای درس بخونم !!!
ورنون و لیلی :

---------------------------------------------------------

سالها بعد !

و حالا دادلی پسر پتونیا بعد از کشته شدن پدر و مادرش توسط پلید ترین جادوگر قرن - ولدمورت - به پیشنهاد پرفسور دامبلدور در خانه خاله و شوهر خاله اش لیلی و جیمز ، و در کنار پسر خاله موذی و کرمکی اش (!) هری زندگی میکند . زندگی که هر لحظه آن عذاب و عذاب است ! تنها به امید فرا رسیدن سال جدید و عازم هاگوارتز شدن او این زندگی را تحمل میکرد !

تمام !
نقد بشه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دنیای وارونه
ارسال شده در: پنجشنبه 9 خرداد 1387 10:47
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس در مقابل خانه ی شماره 21 دلومیرگ از جارویش پیاده شد. ریش مشکی و بلندش را از جلوی دست و پا جمع کرد و با لگد به در خانه کوبید.

بلافاصله صدای جیغ پیرزنی به گوش رسید:«اصیل زاده های کثیف! از خونه ی گریندل من برید بیرون. موشهای اصیل زاده! مشنگ کش های احمق!»

صدای فریاد پیرمردی شنیده شد که فریاد زد:«خفه شو، مینروا!» و پس از آن صدای کشیده شدن پرده آمد و بعد از مدتی پیرمردی با صورت تراشیده در را باز کرد و با نارضایتی گفت:« سیریوس! صد دفعه بهت گفتم مث بچه ی آدم زنگ بزن. خودت که اخلاق ننه ی گریندل رو می دونی.»

سیریوس با سردرگمی گفت:«ولی آلبوس کار با این وسایل مشنگی خیلی سخته. من هی یادم می ره این چجوری کار می کنه! »

دامبلدور با خشونت بلک را کنار زد و دستش را روی شاسی زنگ گذاشت:«اینجوری!»

ناگهان صدایی مانند زنگ آتش نشانی همه جا را پر کرد و پرده های جلوی تابلو کنار رفتند:«بچه اصیل های به درد نخور! همتونو باید به اکسپلیارموس بست. از خونه ی گریندل من گمشید بیرون...»
دامبلدور:«یا هافلپاف کبیر! یادم رفته بود که وقتی در بازه صدای زنگ تو همه جای خونه می پیچه.»
صدای قهقهه ی سیریوس از انتهای تالار به گوش رسید:«بیست و نه بر صفر، آلبوس آلزایمر!»

اندکی بعد- داخل آشپزخانه ی خانه ی دلومیرگ

کنت پاترمورت دستش را از روی زخم پیشانیش برداشت و زمزمه کرد:«آخیش! دردش ساکت شد.» و بعد بر سر سیریوس بلک فریاد کشید:«دِ چرا نشستی جون کندن منو تماشا می کنی؟ پاشو برو بکشش! الان هورکراکسام تموم می شه ها.»
سیریوس:«کی رو باید بکشم ارباب؟ »
کنت:«تو جلسه ی پیش گفتم کی دشمن منه؟ »
سیریوس:«تام ماروولو ریدل؟ »
کنت:«گفتم کی تابحال 4 تا هورکراکس منو به فنا داده؟که با این آخریه شد 5 تا؟ »
سیریوس:«تام ماروولو ریدل؟ »
کنت:«گفتم شما باید چه کسی رو بکشید؟ »
سیریوس:«تام ماروولو ریدل؟ »

کنت از شدت عصبانیت چوبدستیش را به طرف سیریوس پرت کرد و فریاد کشید:«خب، تو که از من بهتر می دونی کیو باید بکشی، فقط می خوای منو مسخره کنی؟ »
بعد از اینکه سیریوس از آشپزخانه بیرون دوید تا برود و تام ماروولو ریدل را بکشد، کنت زیر لب زمزمه کرد:«هنوزم نمی تونم بفهمم. چطور بچه ای که هنوز سه سالشه، 5 تا هورکراکس منو نابود کرده؟»

دو ساعت بعد- خانه ی ریدل ها

تام ماروولو ریدل:
تام ریدل: مروپ!... مروپ!
مروپ: ها...چیه؟
تام ریدل: بیا ببین بچت چشه!
مروپ خودش را بالای سر بچه ی سه ساله اش رساند. تام کوچولو گریه می کرد و با چوبدستیش شمشیری شکسته را نشان می داد:«اسبا بازیم شیکس! »

مروپ کودکش را در آغوش گرفت و به شوهرش گفت:«تامی کوچولو اسباب بازی جدیدشو شکسته. باباییش! قول میدی یه جدیدشو واسش بیاری؟»
تام ریدل:«بابایی قول می ده اگه بازم از این اسباب بازیا پیدا کرد برای تامی کوچولوش بیاره.»
تام ماروولو دستهای کوچکش را با خوشحالی به هم زد.

سیریوس بلک که از پشت پنجره با ناباوری شاهد ماجرا بود در لحظه ای کوتاه از غفلت ریدل ها استفاده کرد و وارد خانه شد. شمشیر شکسته گودریک گریفندور یا همان پنجمین هورکراکس نابودشده ی اربابش را برداشت و دوباره از پنجره بیرون رفت.

یک ساعت بعد- داخل آشپزخانه ی خانه ی دلومیرگ

کنت پاترمورت داخل آشپزخانه نشسته و به گوی بلورینی که در دست دارد خیره شده است:«هافلپاف رو شکر که بازم همین یکی که پیش خودمه سالمه.»

بنگ!
- سوسمارهای اصیل زاده!گورتون رو از خونه ی گریندل من گم کنید...

کنت از صدای مهیبی که برخاست یکه خورد و گوی از دستش افتاد و شکست.
کنت:«خب! دیگه سالم نیست. »
سیریوس شاد و شنگول وارد آشپزخانه شد و شمشیر شکسته را مقابل لرد، روی میز انداخت.

کنت:«می کشمت، بلک! اکسپلیارموس!»
ورد کنت به پیشانی سیریوس خورد و به خودش برگشت و باعث مرگش شد.

پایان ارزشی یک پست ارزشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: دنیای وارونه
ارسال شده در: جمعه 20 اردیبهشت 1387 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
مردی که زیاد میدانست !!!
برگی از دفتر خاطرات یک نگو و نپرس !!

هر جا که میرفتیم و هر سر نخی رو که دنبال میکردیم فقط به یه اسم میرسیدیم. آلبوس دامبلدور !!

ماجراهای مشکوکی در جریان بود. به نظر میامد یه گروه خلاف کار بزرگ تشکل شده که فعالیت های زیر زمینی پیچیده ای داره. ما به طور مرتب گزارش هایی از خلاف های جزئی دریافت میکردیم . البته به طور معمول نباید این گزارش ها برای ما ارسال بشه . معمولا به کارگاه ها یا مامورین حفاظتی و ... گزارش این خراب کار ها رو میدن . ولی بعد از مدتی کارگاه ها متوجه شدن که یک مجموعه بزرگی از این خلاف های در ظاهر کوچیک به هم مربوط میشه. جمع این همه خلاف کوچیک با هم فکر های وحشتناکی رو تو ذهن آدم می آورد. برای همین این مجموعه پرونده رو به بخش ما ارجاع دادن تا به دقت برسیش کنیم.

اویل پیشرفت زیادی نداشتیم. ولی یواش یواش به سر نخ های میرسیدیم که داشت منو میترسوند.

اون موقع ها آلبوس دامبلدور یکی از دوست های نزدیک من بود که بعضی وقت ها هفته ای چند بار میدیدمش . تقریبا همه دوست های نزدیکش رو میشناختم و میشه گفت تقریبا دوست های من هم بودن.

توی تحقیقاتمون هر چی جلوتر میرفتم به اسم های آشنایی میرسیدم. کسایی که جز دوستام بودن . این منو خیلی گیج میکرد. نمیتونستم قبول کنم این افراد درست کار توی کار های خلاف دست دارن. هر شاخه ای رو که دنبال میکردیم به یکی از این اسم ها میرسیدیم. و من به بهانه ای موضوع تحقیق رو عوض میکردم چون همش تو فکر اشتباهاتی بودم که تو تحقیقاتمون رخ داده.

ولی یه روز همه چیز برای من روشن شد .

یه جن در حال مرگ رو توی یه غار دستگیر کرده بودیم. خیلی اتفاقی . این جن از یه نژاد خیلی قدیمی بود . تقریبا همه افراد قبیلش به شکلی مرده بودن. و طبق اطلاعات وزارت خونه باید این قبیله چند صد سال پیش نابود شده باشه.

ما اول خیلی تعجب کردیم که این جن تا الان کجا بوده . چون فکر میکردیم مورد مهمه خبرش رو توی وزارت خونه پخش نکردیم. چون هم مسئله مربوط به نژاد جن مهم بود و هم اینکه مامورای ما گزارش داده بودن آلبوس دامبلودر توی منطقه ای که این قرار توش قرار داره زیاد رفت و آمد میکنه.

این جن به شدت تحت مراقبت بود تا درمان شد و برای بازجویی به دفتر من آوردنش . هیچ وقت اون روز رو از یاد نمیبرم. بعد از دو ساعت سوال جواب تونستم یه خاطره ازش بگیرم. فهمیده بودم افراد باقی مونده از قبیلش زیر اون غار یه دهکده مخفی دارن . و در اونجا از یک شی جادویی بسیار قدرتمند که هیچ وقت نفهمیدم چیه نگهداری میکنن. دامبلدور هم اینو میدونست و دنبال اون شی جادویی بود.

من از اون جن یه خاطره گرفتم که مربوط میشد به آخرین ساعاتی که دهکدشون سالم بوده و افراد قبیلش زده بودن. آلبوس دامبلدور بلاخره توسنته بوده به دهکده اون ها را پیدا کنه . من تصاویری رو دیدم که نشون میداد دامبلدور در گروه جن ها نشسته و در حال مذااکره با یک جن پیره که فکر کنم رئیس قبلیه بود.

به زبان خاصی حرف میزدن که من بلد نبودم . هیچ کس دیگه هم توی وزارت خونه بلد نبود . برای همین هیچ چیزی ار حرف هاشون رو متوجه نشدیم.

تا اینجا همه چیز کاملا طبیعی بود . تا اینکه به نظر اومد دامبلدور داره جادو میکنه . کلمات عجیبی زیر لبش زمزمه میکرد که با زبان جن ها متفاوت بود. صدا های عجیبی هم میامد. بعد همه جا روشن شد. با شعله های آتش . شعله هایی که مثل مار روی زیمن حرکت میکردن و به جن های بیچاره حمله میکردن . انگار در حال شکار موشن . این شعله هابدن جن ها رو احاطه میکرد و مثل یه تیکه چوب میسوزوندشون . همه سعی میکردن فرار کنن ولی موفق نمیشدن. شعله های آتش دون دونشون رو شکار کردن و کشتن. همه رو کشتن به غیر از یکی که ما دستگیرش کرده بودیم . دامبلدور داشت بو میکشید و میخندید . بعد به طرف تنها ساختمان آجری دهکده رفت که به نظر میامد مثل یک جور معبد بوده و محل نگهداری اون شی جادویی . ( مردم دهکده توی چادور زندگی میکردن)

من بیشتر از این نتونستم دنبال آلبوس باشم . چون جنی که خاطره مال اون بود داشت از سمت دیگه ای فرار میکرد .

من بعد از دیدن این خاطره تا چند ساعت تو حال خودم نبودم. تقریبا تمام شب رو توی دفتر کارم بود . صبح روز بعد دو چیز دیگه این تعجب منو دو چندان کرد .

اولین خبر این بود که اون جنی که ما دستگیر کرده بودیم دیشب به طرز مرموزی توی سلولش به قتل رسیده. نگهبان ها یک مار آتشین رو دیده بودن که از لای میله ها به داخل سلول خزیده و قربانی خودش رو با چند روز تاخیر به قتل رسونده

دومین خبر نامه بازنشستگی خودم بود . اون هم پنج سال زودتر از موعد . با امضای خود وزیر .

این دو اتفاق تعجب منو دو چندان کرد . ماجرای مرموزی بود که هیچ وقت نتونستم حلش کنم . فقط این واقعیت رو فهمیدم که پشت تمام این ماجرا ها پلید ترین جادوگر تمام اعصار قرار داره .

آلبوس دامبلدور .

چند سال بعد این افراد گروهی به اسم محفل ققنوس رو تاسیس کردن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دنیای وارونه
ارسال شده در: پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس جوان به همراه گروه سه،چهار نفری دوستانش در کنار دریاچه بر روی چمن ها نشسته بود و به جمعیتی که از گلخانه های هاگوارتز خارج میشدند نگاه میکرد.آخرین امتحان آن روز درس گیاه شناسی بود و بعد از آن تا دو روز هیچ امتحانی نداشتند.

آلبوس روی چمن ها دراز کشید و همان طور که آسمان آبی و بی ابر را نگاه میکرد گفت:حوصله ام داره سر میره.نه کسی هست که مسخره اش کنیم،نه جایی مونده که بریم توش خرابکاری کنیم.به اینم میشه گفت زندگی؟

نیکلاس که دوست نزدیک آلبوس به حساب میامد گفت:اه تو چقدر غر میزنی آل(مخفف آلبوس!).به جای اون آسمون به این سال اولی ها نگاه کن دلت باز بشه.قیافشون جوریه که فکر میکنی همین الان با غول بیابونی کلاس خصوصی داشتن!!

آلبوس حوصله مسخره کردن دانش آموزان معمولی را نداشت.دلش میخواست کار هیجان انگیزی بکند.در همین فکر بود که احساس کرد سایه ای به طرفشان می آید.سرش را برگرداند و پروفسور مک گونگال را دید.همان چیزی که منتظرش بود.مک گونگال پیر استاد درس ورد های جادویی بود و مایه تمسخر بچه ها.او حتی یک طلسم را هم نمیتوانست درست اجرا کند!

آلبوس به سرعت جستی زد و از روی زمین بلند شد.بقیه با تعجب به او نگاه کردند اما بعد از دیدن پروفسور لبخندی شریرانه ای بر روی لبانشان نقش بست و با علاقه به آلبوس نگاه کردند.

آلبوس به مک گونگال نزدیک شد و گفت:خسته نباشید پروفسور.حتماً روز سختی داشتین.
مک گونگال دستی به پیشانی اش کشید تا عرقش را خشک کند و بعد گفت:بله آلبوس.روز مزخرفی بود.از صبح دارم امتحان میگیرم.بهتره یه کم استراحت کنم.
آلبوس لبخند شریرانه ای زد و گفت:میشه قبل از اینکه برین برامون یه کاری بکنین؟
مک گونگال که از همه جا بی خبر بود گفت:بله حتماً.چه کاری از دستم بر میاد؟
آلبوس که دیگر نمیتوانست جلوی خنده اش را بگیرد با قهقهه گفت:اگه میتونی فقط برای یه بار طلسم جا به جایی رو درست اجرا کن!

مک گونگال به سرعت تغییر رنگ داد!صورتش بر افروخته شده بود.برای لحظه ای دستش را به طرف چوبش برد اما به یاد آورد که اگر طلسمی اجرا بکند فقط خودش را بیشتر مضحکه آلبوس خواهد کرد.برای همین چشمان اشکبارش را با دست پوشاند و با سرعت از آنجا دور شد!

آلبوس و دوستانش بر روی زمین ولو شده بودند و از شدت خنده اشک درون چشمانشان جمع شده بود.مسخره کردن مک گونگال دست و پا چلفتی یکی از بهترین تفریحات آنها بود.

...دیگه بسه.
صدایی محکم آلبوس را به خود اورد.با چشم هایش به دنبال عامل صدا گشت.تام ریدل مدیر مدرسه درست در برابرش ایستاده بود.
آلبوس که خنده اش قطع شده بود بلند شد و رو بروی ریدل ایستاد.
آلبوس:پروفسور،من کاری نکردم.فقط خواستم یه کم با پروفشور مک گونگال پیر شوخی کنم تا خستگی از تنش...
قبل آنکه جمله اش تمام شود احساس سوزش عمیقی حرفش را قطع کرد.تام ریدل در حالی که هنوز جای انگشتانش بر صورت آلبوس مانده بود سیلی دیگری به او زد و گفت:دیگه غیر قابل تحمل شدی آلبوس.از اول هم باید میدونستم که تو هیچی نمیشی.فکر کردم اگه از اون یتیم خانه فکسنی درت بیارم و بهت آموزش بدم جادوگر بزرگی میشی.ولی تو اصلاً لیاقت این رو نداری.تو اخراجی.همین الان میری به خوابگاهت و وسایلت رو جمع میکنی.تا نیم ساعت دیگه یه کالسکه تو رو از هاگوارتز میبره.وقتش رسیده برای همیشه با هاگوارتز خداحافظی کنی.

تام ریدل بعد از تمام شدن حرفش نگاهی مملو از نفرت به آلبوس انداخت و او را تحقیر شده در میان دوستانش رها کرد و به سمت سرسرای اصلی هاگوراتر رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: دنیای وارونه
ارسال شده در: پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387 11:33
نمایش جزئیات
آفلاین
زمین جادویی سرسرای اصلی هاگوارتز شبی آفتابی همراه با بارش برف را نشان می داد.
دامبلدور پشت میز اساتید نشسته بود و به شعله های صورتی جام آتش چشم دوخته بود.
ناگهان آتش زبانه کشید و هزاران تکه کاغذ را به اطراف پرتاب کرد. همه ی اساتید و دانش آموزان به زیر میزها پناه بردند. اندکی پس از آنکه آرامش حاکم شد، دامبلدور از زیر میز بیرون آمد، دستش را داخل آتش برد و تنها کاغذ باقیمانده را بیرون کشید. از روی عینکش نگاهی به نوشته ی آن انداخت و بعد فریاد زد: آرگوس فیلچ!
فیلچ دوان دوان خود را به میز رساند و داخل جام شیرجه زد.
دامبلدور نیز پس از فیلچ وارد جام شد.

***

آنها در محوطه ای دایره ای شکل قرار داشتند و دورتادورشان را شعله های صورتی رنگ آتش فرا گرفته بود.
بر روی میز کوچکی چند پارچ جادویی پر از معجون های رنگارنگ قرار داشت. فیلچ کاغذی که روی میز بود را برداشت و شروع به خواندن کرد:

ای کسی که گیر افتاده ای!
اگر می خواهی برگردی از معجون آبی بخور!
اما اگر می خواهی ادامه بدهی معجون قرمز را سربکش!


دامبلدور گفت:«این یه معمای فلسفی پیچیده است، آرگوس! فقط جادوگران با منطق می تونن از اینجا نجات پیدا کنن.» با گفتن این حرف پارچ حاوی معجون بنفش را برداشت و لاجرعه سرکشید.
ناگهان ابرهای سرخ رنگی آسمان را پر کرد و آذرخش های سبز رنگی به سر و کله ی فیلچ اصابت کرد. فیلچ دود شد و به هوا رفت.
اندکی بعد ولدمورت های کوچک و درخشانی از آسمان بر سر و ریش دامبلدور باریدند.
ولدمورت ها که کوچکتر از بند انگشت بودند، موذیانه می خندیدند و از لباسها و ریش دامبلدور آویزان می شدند.
دامبلدور تلاش کرد تا پارچ معجون زرد را بخورد اما معجون روی لباسش ریخت. ناگهان گردبادی برخاست و همه چیز را در کام خود کشید.

در هاگوارتز جام آتش منفجر شد و ترکش هایش نیمی از جمعیت را لت و پار کرد.

مک گونگال رو به جمعیت باقیمانده فریاد زد: «بسیارخب عزیزان من! این دوره از مسابقات جام آتش هم به پایان رسید. از حالا به بعد من مدیر هاگوارتزم و سرایدار جدید هم تا پایان هفته ی جاری تعیین خواهد شد. حالا برگردین به خوابگاه هاتون. شب بخیر!»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: دنیای وارونه
ارسال شده در: پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387 08:29
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد در حالی که چند دست از دو طرف سرش زده بیرون و یکی از چشماش به رنگ آبی میزنه و به شکل مشکوکی ریش دار شده و خودشم شبیه صاعقه شده رو صندلیش نشسته ... او باید علت این همه بی نظمی رو بفهمه!
- بلیز رو صدا کنید!
در باز میشه و بلیز میاد تو اما قبل از اینکه به لرد برسه تا لرد این سوال کذایی رو ازش بپرسه به علت نیروی گریز از مرکز از جا کنده میشه و میچسبه به سقف!
لرد!!!!!!!!!!
دوباره لرد: آنی مونی بیا تو!
در باز میشه و شخصی که همه بدنش پوشیده از قابلامه و ماده غذایی ای شبیه اسباگتی هست وارد میشه اما ناگهان گودالی در جلویش سر باز میکنه و آنی مونی به دلیل دید نامناسب می افته اون تو ...
لرد!!!!!!!!!!
بدین ترتیب لرد مجبور به صدا کردن بارتی و ایوان و پرسی و پیتر و چند تن از مرگخواران دیگه میشه که همشون به ترتیب بخاطر تجزیه و ریزش آوار بر روی سرشون و جاری شدن سیل و اوت کردن سرطان لوزالمعده و یک حرکت تروریستی به مقصد نمیرسن!
لرد: ایول ... عجب دنیای وارونه ای! ای یک رکورد بی سابقه بود!
صدایی میپیچه: آلبوس برای دستبوسی وارد میشود!
ناگهان پسر شاد و شنگول خوشگلی با چشمهای آبی از در وارد میشه و بدون هیچ اشکالی خود رو به لرد میرسونه و چند لحظه به لرد خیره میشه .. ناگهان تغییر حالت میده و میشه لرد و لرد هم تغییر حالت میده میشه همون پسر خوشگل!
لرد جدید: خب دیگه از جام بلند و من باید به وظایفم رسیدگی کنم!
پسر خوشگل: عجب! ببینم تو با این ریخت چطوری تا حالا سالم موندی؟
آلبوس: باید سعی کنی مو و ریشتو بلند کنی تا کسی متوجه زیباییت نشه! فکر میکنی چرا گلرت عاشقم شد؟
لرد میاد اعتراض کنه که چرا از جسمش خارج شده اما ناگهان نیروی گریز از مرکز نیز بر او غلبه میکنه و از جا کنده میشه و با ذهنی مغشوش به سمت بینهایت بی انتها پیش میره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دنیای وارونه
ارسال شده در: چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
در این دیار غریبه بودند، مدتها بود که هیچ یک پایشان به این محل نرسیده بود و تنها آوازه ی آن را از رهگذران شنیده بودند. در تخیل خود هرگز نمی توانستند آن را چنانچه هست و وجود دارد ببینند. شاید آنهم ناشی از سحر این مکان بود، سحری که از آن ارتش سفید بود و کمتر کسی به درک صحیحی از آن رسیده بود. نام این وادی که همه اتفاقات در آنجا به شکلی بر خلاف شیوه ی معمول روی می داد، "دنیای وارونه" بود.

با احتیاط به دروازه های ورودی دنیای وارونه نزدیک می شدند، از آنچه ممکن بود بر سرشان بیاید تنفر داشتند اما چاره ای نبود، ماموریت باید به انجام می رسید. تردید سر تا پایشان را فرا گرفته بود، چه میشد اگر پا به آنسوی دروازه ها می گذاشتند و راه بازگشت را نمی یافتند؟!

بالاخره بارتی با جسارت تمام از دروازه عبور کرد و لحظه ای نفسش را حبس کرد. بعد دور خود به آهستگی چرخید و به دوستانش چشم دوخت که همگی لبخند می زدند، لبخندی که نه مستانه بود و نه شیطانی! لبخندی واقعی و از روی صمیمیت!

- خب قراره اینجا چیکار کنیم؟

این پرسی ویزلی بود که سوالی که ذهن همه را مشغول کرده بود بر زبان آورد، سوالی که هیچ یک جوابی برای آن نداشتند.

- اونجا رو ببینین که پر از کاهه! فکر کنم واسه تمرین دوئل و دفاع در برابر جادوی سیاه بد نیست.

همه با سر حرف بلاتریکس که حسی غریب را در آنها بیدار می کرد، تائید نمودند و چون پیشنهاد بهتری برای وقت گذرانی نداشتند به سوی انبار کاه شتافتند.

ساعتی بعد

گروه هم چنان دو به دو مشغول تمرین انواع ورد و ضد طلسم بود که دودی آبی رنگ به سرعت به سوی آنها آمد، درست مقابلشان ایستاد و همه سپر مدافع زیبا که شکل ققنوس بود را دیدند.

-این سپر مدافع تامه!

بلیز خودش هم از گفتن این جمله تعجب کرده بود، تام؟! سپر مدافع؟ چقدر پژواک این واژگان برایش عجیب بود.

ققنوس با صدایی دوست داشتنی که همه به خوبی می دانستند متعلق به تام ریدل است شروع به صحبت کرد:

- ارتش سیاه به فرماندهی دامبلدور تصمیم دارن نسل مشنگ ها رو نابود کنن. ما نباید بهشون اجازه همچین کاری رو بدیم. همین الان همه به مقصد دره گودریک آپارات کنین،اونجا بهتون نقشه رو میگم.

تق! ( افکت آپارات نا موفق)

پرسی با تعجب از اینکه حتی یک میلیمتر هم جابجا نشده، گفت:

- یعنی اینجا نمیشه آپارات کرد؟

- شاید باید بریم پشت دروازه!

همه نظریه باب رو تائید کردند، امتحانش بی ضرر بود! به محض اینکه پا به آنسو گذاشتند، همگی با چشمانی از حدقه در آمده و قلبی که به شدت در سینه میزد به آنچه طی یک ساعت بر آنها گذشته بود، اندیشیدند. شرم داشتند گزارش این ماموریت را به ارباب خود تسلیم کنند؛ آنها درست مثل ارتش سفید رفتار کرده بودند و برای مشنگ ها دلشان سوخته بود! احساساتی که هرگز در زندگی تجربه نکرده بودند و میلی به تکرار آن نداشتند... واقعا" که آنسوی دروازه، دنیایی بود وارونه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دنیای وارونه
ارسال شده در: چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387 18:08
نمایش جزئیات
آفلاین
كتابخانه خانه ريدل با هر جاي ديگر اين ساختمان تفاوت داشت.بر خلاف ساير جاهاي ديگر،اين مكان شب ها شلوغ تر از هر جاي ديگر ديگر مي شد.همه مرگ خواران به دستور لرد،مجبور بودند شب ها به مطالعه بپردازند.به اعتقاد لرد،آگاهي مرگ خواران از گذشته افراد ديكتاتور،مي توانست سرمشق خوبي براي آنان باشد.
آن شب با شب هاي ديگر متفاوت بود.زيرا اين بار خود لرد هم در كتابخانه حظور داشت.بنابريان هيچ كس جرات خوابيدن در كتابخانه را نداشت.همه به صورتي بسيار عالي وانمود مي كردند كه به كتاب ها خيره شده اند و مشغول خواندن كتاب بوده اند.اگر چه جلوگيري از كشيدن خميازه براي هر مرگ خواري كار آساني نبود

با اين كه هيچ بادي نمي وزيد اما رداي سياه لرد در هنگام حركت،در پشت سرش به اهتزاز در آمده بود و حركت مي كرد.صداي گام ها با صداي خش خش رداي لرد در آن تاريكي مي آميخت و خواب را از سر هر مرگ خواري مي پراند.مرگ خواران متعجب،يواشكي به لرد نگاه مي كردند.چه شده بود كه اين دفعه او قدم به كتابخانه گذاشته بود؟
لرد در هنگام حركت به قفسه ها نگاه مي كرد.لحظه اي نگاهش را بر روي يك كتاب ثابت مي كرد.اما به زودي از كنار آن مي گذشت.سرانجام به قفسه اي رسيد كه به دنبالش بود.بالاي قفسه روي يك كاغذ پوستي اين عبارت نوشته شده بود:
"مرجع كتاب هاي تخيلي"
درون قفسه كتاب هاي بزرگ و كوچكي به چشم مي خورد.دست لرد به طرف كتابي كه چندان قطور هم نبود دراز شد و آن را بيرون كشيد.لبخندي مستانه بر لب هاي خويش جاري كرد كه در آن تاريكي هيچ مرگ خواري نمي توانست ببيند.چيزي كه مدت ها ذهنش را مشغول كرده بود سرانجام به ان رسيده بود.به نظر مي رسيد نام كتاب را با طلا بر روي جلد سياه رنگ آن حك كرده اند.زيرا وقتي نور مهتاب بر روي كلمات آن افتاد،اسم كتاب به صورت طلايي رنگ منعكس شد:
"دنياي وارونه چيست؟"
به تاليف نيوت اسكمندر
لرد به همان سرعتي كه وارد كتابخانه شد،از آن خارج شد و به اتاق خواب خود رفت و بار ديگر مرگ خواران را در آن فضاي آرام تنها گذاشت.
اتاق خواب لرد
لرد بدون آن كه لباس خواب خود را به تن كند،كتاب را ورق زد.كتاب هيچ گونه عكسي نداشت.به نر مي رسيد كتابي قديمي باشد.زيرا بعضي از برگ هاي كتاب خورده شده بود.بعد از كمي ورق زدن،سر انجام لرد به يك صفحه خيره شد.در صفحه يك متن كوتاه نوشته شده بود:
چقدر از دنياي وارونه مي دانيد؟اين دنيا در كجا واقع است؟چه راهي براي رسيدن به اين دنيا وجود دارد؟
رابرت توريلي،جادوگر انديشمند معروف كه در قرن 17 مي زيسته است مي گويد:
"انسان ها هيچ يك مانند هم آفريد نشده اند.بيشتر انسان ها به صفات خود عادت كرده و تا آخر عمر با همان خصوصيات اخلاقي باقي مي مانند.اما عده اي ديگر،ميل به متنوع بودن در وجود خود احساس مي كنند."
آيا دنياي وارونه مي تواند ميل گروه دوم انسان ها را تامين سازد؟بهترين تعريفي كه از دنياي وارونه مي توان گفت اين است كه:
دنياي وارونه به جايي گفته مي شود كه بعد جسماني آدم نمي تواند در آن قدم گذارد.بلكه تنها بعد روحاني و خيال آدم است كه توانايي قدم گذاشتن به آن را دارد.
هيچ كس به طور مستقيم نمي تواند خود را به دنياي وارونه برساند.اين دنيا در حد فاصل بين آسمان ششم و هفتم است و وسايل مشنگي و جادوگري تنها انسان را قادر ساخته كه تا آسمان دوم منتقل شود.
پس چه راهي وجود دارد؟
تنها راهي كه تا كنون باعث شده انسان هاي زيادي پا به اين عرصه بگذارند،خواب ديدن مي باشد.با اين روش،تنها روح آدم به آن دنيا منتقل مي شود و مي تواند تجربه شيرين متفاوت بودن را بچشد.
شايد سوالي كه در اين جا براي آدمي به وجود آيد اين باشد كه چگونه مي توان در خواب روح را به سمت اين دنيا هدايت كرد؟
براي اين كار تنها يك راه وجود دارد و آن اين كه بايد يك كار بسيار كثيف را انجام داد.شما مي بايست جايي از بدن خود را زخم كرده و مقداري از خون جاري شده خود را بنوشيد.تنها 5 دقيقه فرصت داريد كه به خواب فرو رويد و ان گاه مي توانيد پا به اين دنيا بگذاريد.
لرد كتاب را محكم بست و به يك نقطه خيره شد.از صورتش هيچ چيزي نمي شد درك كرد.از يك سو خوشحال بود كه بالاخره به راز ورود به اين دنيا پي برده است.از سويي ديگر،وقتي به ياد كاري كه بايد تا چند دقيقه ديگر مي كرد مي افتاد،بدنش مي لرزيد.
فلش بك
لرد و عده اي از مرگ خواران كه به طور مخفيانه خود را به مقر محفلي ها رسانده بودند.آنان در پشت دري كه جلسه محفليها در حال برگزاري بود ايستاده و به صداها گوش مي دادند.
دامبلدور با صدايي شاد گفت:
-خيلي عالي شد!همين الان مي خوام پا به دنياي وارونه بذارم!
از صداي گام هايش معلوم بود كه از در ديگر سالن خارج شده است.مدتي طول نكشيد كه يك صداي جيغ بسيار بلند از دور دست به گوش رسيد!
دامبلدور براي آشاميدن خون،دست خود را بريده بود.
پايان فلش بك
دليل اصلي لرد براي ورود به دنياي وارونه اين بود كه نمي خواست دست كمي از آلبوس داشته باشد.چوبدستي خود را بيرون كشيد و قبل از هر چيز در اتاق خود را با طلسمي قوي،قفل كرد.سپس با طلسم جاذبه،چاقوي ضامن دار خود را از روي ميزي كه آن طرف تر بر روي ميز بود به طرف خود كشيد.دوست نداشت بيشتر از اين معطل كند.چشمان خود را بست و كارد را به طرف دست خود برد.له تيز كارد،پوست ضخيم لرد را نوازش كرد.لرد با چشمان بسته مي توانست خون سردي كه از دستش مي چكيد را حس كند.هنوز چشم هايش بسته بود و به تدريج دردي جان گداز سراسر وجودش را درآغوش گرفت.غرورش به او اجزه نمي داد كه فرياد بزند.هم اكنون مي توانست ذره اي از درد پيتر را هنگامي كه دست خود را براي خدمت به او قطع كرد،بچشد.به آرامي چشم هاي خود را باز كرد و اولين چيزي كه توجهش به ان جلب شد،خون سبز رنگ خارج شده از دستش بود!نبايد وقت را تلف مي كرد.زبان خود را به سمت خون خود دراز كرد و كمي از آن را چشيد.اگر موضوع دنياي وارونه به ميان نبود،در همان ابتدا خون را به بيرون تف مي كرد.چون مزه اي بدتر از هرچه كه در دنيا سراغ داشت مي داد.اما مجبور شد هر چه را كه از دستش به بيرون چكه مي كند بخورد.هنگامي كه خود را قانع كرد به اندازه كافي خورده است، به سوي تختخواب خود رفت.به طور اعجاب انگيزي خونريزي متوقف شده بود.احساس بيهوشي،درون او را به تسخير در آورده بود.نمي توانست به چيزي بينديشد.فقط نياز به خواب داشت.چشم هايش فقط سياهي را مي ديد و حس مي كرد صداهاي مبهمي از جايي دوردست به گوش مي رسد.حس مي كرد هر سياهي كه در وجود او مي باشد،به بيرون ريخته مي شود و به جاي آن محبت و پاكي وجودش را پر مي كند.چيزي كه از آن متنفر بود.بدنش با اين پاكي عادت نداشت.از اين كارهايي كه كرده بود پشيان شده بود.بايد هر طور كه مي بود،خود را از اين دنيا خارج مي كرد.
بعد از مدتي لرد احساس كرد كه متوقف شده است.چشمان خود را باز كرد و خود را در يك شهر نسبتا خلوت يافت.بر روي لبان لرد لبخند بود.چيزي كه وجودش با آن آشنايي نداشت.هنوز حسي به او مي گفت كه بايد از اين دنيا خارج شود.به اطراف نگاه مي كرد و فردي را ديد كه بر روي زمين نشسته و در حال انجام كاري است.لرد به او نزديك شد.
لارتن كرپسلي بود!نگاهش ديگر آن شادابي را نداشت.هر لحظه ممكن بود به لرد حمله كند.او يك لباس قهوه اي پوشيده بود.در اين دنيا،هويت آدم نيز تغيير پيدا كرده بود.لارتن لاك هاي قهوي اي به دستانش زده بود!او هم اكنون زمين زير پاي خود را به رنگ قهوه اي در مي آورد!
به نظر مي رسيد هيچ كس حس نمي كند كه لرد در آن دنيا وجود دارد.
تــــــــــق!
اين صداي افتادن يك جسم سنگين بر روي سر لارتن بود.لرد به بالا نگاه كرد و متوجه شد كه ليلي با نگاهي خشمگين كه تا كنون ديده نشده بود آن جسم را بر روي سر لارتن انداخته است.با صدايي مردانه گفت:
-اوي!حق نداري پياده رو خونمو قهوه اي كني؟
لرد ترجيح داد از اين جدال ها فاصله بگيرد و به خيابان هاي ديگر سر بزند.هنوز از دور صداهاي بد و بيراه به گوش مي رسيد.لرد احساس مي كند كمي از وجودش از پاكي خالي شده و به جاي آن نفرت فرا گرفته.وي از دور گروه كوچكي از محفلي ها را مي ديد كه داشتند دختر بچه اي را شكنجه مي كردند.ديدن اين صحنه براي لرد،مايه تعجب بود.بهتر بود از آنجا فاصله بگيرد و به صداي جيغ ها آن دختر بچه گوش ندهد.كمي آن طرف تر درون پارك،آلبوس سوروس پاتر به همراه شخصي،به گفتگو نشسته بودند.لرد كمي به آن ها نزديك شد.قيافه شخص خيلي براي وي اشنا بود.آيا درست حدس زده بود؟
آلبوس دامبلدور بود!تمامي ريش هاي خود را زده بود و هم اكنون مانند جوانكي به نظر مي رسيد كه حدود 20 سال سن داشت و با يك بيني شكسته،قيافه اش بسيار ضايع به نظر مي نمود!
-ببين دامبلدور!ما بايد يك راهي داشته باشيم تا بتونيم مرگ خوارها رو شكنجه كنيم!طوريكه جرعت حمله به مارو نداشته باشن!
دامبلدور كه حواسش به آن طرف خيابان بود و به دختربچه اي كه شكنجه بود نگاه مي كرد گفت:
-مي تونيم در اين مورد بعدا هم با هم صحبت كنيم!من فعلا برم كه با اين دختربچه يك كارهاي خصوصي دارم!
بعد از اين كه آلبوس به سمت دختر بچه رفت يك نفر ديگر در كنار آلبوس سوروس پاتر نشست.اين جوان بسيار سفيد مفيد بود.
-سلام سيريوس سفيد!
ديدن اين صحنه ها براي لرد باور نكردني بود!چيزي تا ايان حظورش در اين دنيا نمانده بود.حس مي كرد كه هر لحظه به جهتي نا مشخص كشيده مي شود.اما دوست داشت هنوز صحنه ها را ببيند.اما آن نيروي كششي،مانع اين ميل لرد مي شد.آخرين صحنه اي كه لرد شاهد حظورش بود،رفتن دامبلدور و دختربچه به ساختمان كناري بود.بار ديگر چشمش سياهي رفت و احساس مي كرد ماند گرد،به سويي رانده مي شود.
وقتي بار ديگر لرد چشمانش را باز كرد،خود را در اتاق يافت.در حالي كه به كمر روي تخت خوابيده بود و صورت وي از عرق خيس بود و مانع ديد وي مي شد.به زحمت بلند شد.با دستانش عرق خود را پاك
كرد.مدتي بعد متوجه شد كه هيچ اثري از جاي زخم ناشي از خراش روي دستش نيست!
تجربه بدي را نگذرانده بود.اما مطمئن بود ديگر هيچ وقت لاي كتابي را باز نكند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.