جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  59 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1387 23:30
نمایش جزئیات
آفلاین
در شب وقتی هری رون و هرمیون نزدیک جنگل می شدند نور های درخشانی نظر آن ها را جلب کرد و به سمت نور رفتند وبا یک اژدها رو به رو شدند و به سمت آن ها شروع به پرتاب کردن گلوله های آتشین کرد هرمیون گفت: این یک اژدهای کمیاب است که می تواند با گلوله های آتشینش هر موجودی را از بین ببرد وتنها کاری که می توانیم کنیم این است که دهان او را منجمد کینم و هر 3 با تمام دقت شروع به پرتاب کردن گلوله های یخی به سمت اژدها شدند ولی پس از مدتی فهمیدند که اژدها به سر عت در می رود هری فکری به ذهنش رسید و گفت :رون تودر جایی که اژدها قرار دارد گلوله پرتاب میکنی
هرمیون گفت : هری به پا و هری جا خالی زیبایی داد وگر نه پودر می شد.
هری گفت :من و هرمیون هم در جایی که می رود گلوله پرتاب میکنیم دراین صورت پیروزیم
رون گفت : ولی یک نگاهی به اژدها بندازید اژدها دیگر قابل کنترل نیست و هر 3 تا جایی که می توانستند دمی دویدند و پس از مدتی اژدها آن را گم کردند و به سرعت از جنگل خارج شدند

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/3/4 12:27:16
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 اردیبهشت 1387 12:43
نمایش جزئیات
آفلاین
هري،رون و هرميون از سه جهت در حال مبارزه يا يك اژدها يا شايد هم خاموش كردن يك اژدهاي نه چندان غول پيكر و بزرگ در يك منطقه تقريبا سرسبز و پردرخت شبيه جنگل ممنوعه يا اطراف هاگوارتز مي باشند. آتش خطرناك اژدها گويا هم خودش را فرا گرفته و هم اطرافش و انگار به سمت هري پاتر زبانه مي كشد.
--------------------------------
هرمیون در حالی که پشت درخت نشسته بود روی بدنه ی چوب دستی اش دستی کشید و گفت:من این جا زیر نظرش می گیرم.آزدهای کوچولویی ولی نمی دونم چه جوری باید دور و بر هاگوارتز این قدر راحت پرسه بزنه!
رون از جهت مخالف هری وارد کار شد.اژدها سعی داشت آتش را به سمت هری بپراکند ولی کار او با ورد آتش سردکن هری ناکام می ماند.هرمیون از پشت وردهایی را به صورت ناگهانی عملی می کرد.دور هری و رون را حلقه ای از آتش فراگرفته بود.هری از شدت گرما عرق کرده بود و صورتش به رنگ قرمز در آمده بود.اژدها سعی داشت با دمش که بزرگتر از خودش بود هری و رون را بزند.در این هنگام بود که هرمیون وارد عمل شد و از وسط به حمله به اژدها پرداخت.
رون گفت:کم کم آتیش داره نزدیکتر میشه.
سبزه های زیبایی که آن منطقه را پوشانده بودند به خاطر آتش سوخته بودند و رنگ سبز آن ها به مشکی در آمده بود.اژدها خسته شده بود و آتش دهانش هر لحظه کم تر می شد تا این که چرخید و آتش را ناگهانی به اطراف پرتاب کرد که باعث شد تمام درختان خاکستر شوند.
هری گفت:احساس میکنم آتشش تموم شده.من میرم جلو
ولی قبل از این که هرمیون هشدارش را بدهد هری به اژدها نزدیک و نزدیک تر شده بود.تا این که چشمان اژدها دوباره نور آتش را منعکس کرد و آتش لباس هری را فرا گرفت.
رون فریاد زد:هری.بیا این ور.
آتش داشت به بدن هری می رسید.
"هرمیون یک وردی چیزی بگو"
رون با نگرانی این را داد زد.
"باشه"
و هرمیون چوب دستی اش را دایره ای شکل چرخاند.که آتش هری را به حال خود گذاشت.اژدها نعره می کشید و صدای جیغ مانندش باعث آزار هرمیون می شد.
هرمیون گفت:دقیقا مثل صدای شکنجه شدن اون عنکبوت توی کلاس مودی تقلبی!وای!!
هری که حالا پشت بوته ای خزیده بود به آرامی گفت:می تونیم یک ورد قدرتمند رو علیهش اجرا کنیم.سه نفری.لازم به نیرو زیادی داریم.
هرمیون گفت:من فکر بهتری دارم!
و چشمانش را بست و وردی را با تمام نیرویش اجرا کرد و در آن هنگام بود که قفسی با ابعاد مناسب روی بدن اژدها افتاد.
دهن رون بازمانده بود.
و هرمیون ادامه داد:فقط مشکل قفسه اینه که اگر حرارت بالا بهش بخوره ذوب میشه.
و دوباره همگی را ناامید کرد!
صداهایی به گوش می رسید:
کسی اونجاست؟
صدا آشنا نبود.
و سپس گروهی از جادوگران از پشت بوته ها بیرون آمدند.
یکی از آن ها داد زد:هری،ما از قسمت موجودات جادویی وزارت خونه اعزام شدیم.مشکلی پیش اومده؟
هرمیون گفت:این اژدها!مشکل ایجاد کرده.همه جا رو داره می سوزونه.
یکی از آن ها با صدایی مردانه پرسید:
فکر این قفس از کی بود؟
هرمیون لبخندی زد.
مرد ادامه داد:کار هوشمندانه ای بود.
و چشمکی تحویل هرمیون داد.
......




تاييد شد! موفق باشي.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط glory در 1387/2/31 12:47:32
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/2/31 12:56:10
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 30 اردیبهشت 1387 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
روز - خارجی - جنگل ممنوعه

سکانس اول

-هری ، هرمیون و رون در قسمت های ابتدایی جنگل هستند و هر کدام کیسه ای به دست دارند و در حال جمع کردن جک و جانو های خاصی هستند.پای رون مدام به ریشه های درختان گیر می کند و با سر ، زمین میخورد . در حدود ده بار این عمل تکرار می شود . بار یازدهم:-
رون-در حالی که یک سمور مرده را که از کیسه اش به بیرون پرتاب شده بر می دارد-:اه...حالا خود هاگرید نمی تونست بیاد برای اون اسکورت های دم انفجاریش غذا جمع کنه؟!
هری -در حال بر رسی کردن رد پای چند حیوان-: بهت که گفتم ; فنگ مریض شده ، یه سری از سمندر های آتشینش هم در رفتن . باید دنبال اونا هم بره . برای همین این کارو سپرد به ما.
-رون با انزجار سمور را توی کیسه اش می اندازد.هرمیون کمی جلوتر دماغش را بادست گرفته و راسویی را خلع سلاح! می کند . -

سکانس دوم

-هری ، رون و هرمیون وارد بخش انبوه جنگل می شوند . این قسمت پر از بوته و دوخت های پیچ در پیچ است و کلا فضای وهم آلودی دارد-
رون:بچه ها میگم دیگه خیلی جلو نریم .
هرمیون : ولی باید چند تا سمور دیگه جمع کنیم ! اونا توی بخش داخلی جنگل زندگی می کنن!
رون -در حالی که دندان هایش تیلیک تیلیک به هم می خورند-: ولی آخه این قسمت های جنگل محل زندگی اهل و عیال آراگوگ ایناست! تازه گراوپ هم هست!
هری : راست میگه . بهتره برگردیم . تا الان هم خیلی جلو اومدیم.
-هری کیسه اش را بر می دارد و برمی گردد تا برود .همین که از جلوی بوته ای رد می شود صدای خش خش به گوش می رسد . هرمیون با دست جلوی هری را می گیرد-
هرمیون:یه صداهایی میاد!چوبدستی هاتونو بیرون بکشین!
-یک سمندر آتشین از لا به لای بوته ها بیرون می پرد و هرمیون را هدف می گیرد . دهانش را باز می کند تا هرمیون را سوخاری کند...-
رون-نعره گوش خراش-:آگوامنتی!
-سمندر رو به رون می غرد و به آبی که از چوبدستی رون بیرون می جهد توجهی نشان نمی دهد و عین کلنگ همانجا می ایستد-
هرمیون:این طوری فایده نداره!باید هر سه با هم جادوش کنیم!-سمندر دهانش را باز می کند تا به سمت رون آتش حواله بدهد-
هرمیون:هری ! آماده باش!با شماره سه...یک...-هری کیسه اش را می اندازد و کنار هرمیون می ایستد در حالی که چوبدستی اش را آماده جلوی خودش نگه داشته است.-دو...سه..!
-فریاد آگوامنتی فضای جنگل را پر می کند .از سه جهت آب به سمت سمندر بیچاره پرتاب می شود. سمندر همانجا خشک می شود . دوربین روی هرمیون زوم می کند .-
هرمیون:موفق شدیم!-چشمک رو به دوربین-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگنتیوس پورال در 1387/2/30 16:26:47
ما که رفتیم آسیا....
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 27 اردیبهشت 1387 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا تاریک شده بود. صدایی به گوش نمی رسید جز صدای سوختن درختان وهر چیزی به وسیله آتش. آتش همه جا را فرا گرفته بود.ومانند هیولایی قدرتمند هر چیزی را که در سر راهش قرار داشت می بلعید و در خود فرو می برد.ولدمورت هم دوباره قدرتمند شده بود.و قصد داشت همه جا را نابود کند. در این میان هری می ترسید. می ترسید که نتواند نیروهای ولدمورت را از بین ببرد. واز پنجره ی خوابگاهش به بیرون نگاه میکرد.رون هم در کنارش قرار داشت.رون:هری اونجا رو نگاه کن.اوه خدای من این دیگه چیه؟
ناگاه اژدهایی وحشتناک و غول پیکر از آسمان به میان آتشها در نزدیکی جنگل ممنوعه فرود آمد. خودش هم آتشین بود. مرگخواران هم به مدرسه حمله ور شدند.بنابراین همه به سوی جنگ با مرگخواران رفتند وکسی هم نتوانست برود و با اژدها که داشت کم کم همه جا را نابود میکرد بجنگد.هری تصمیم خود را گرفته بود.
***
هرمیون:نه هری! نرو می ترسم بهت آسیبی برسه.
رون: آره هری چرا خودت رو به خطر می اندازی؟
هری: نه! من باید برم. اگر من نرم پس کی می خواد با اون بجنگه؟
هرمیون: پس ما هم باهات میایم. رون:آره ما هم میایم. هری: باشه پس عجله کنین.
آنها از میان آتشها رد شدند و به نزدیکی اژدها رسیدند.بوی دود فضارا پر کرده بود. رون :خوب حالا چی کار کنیم؟
هری: نمی دونم . فکر کنم اول باید آتش رو خاموش کنیم. هووووووووووووووووو
ناگاه اژدها دهان بزرگش را باز کرد وآتشی سوزناک از دهانش به بیرون رانده شد.
آآآخخخخ !!!!! هرمیون: رون چی شده ؟ چه اتفاقی برات افتاده؟
رون:هیچی ولی فکرکنم یک قسمتی از پام سوخته!آی
هری:خب . وقت نداریم. تا دوباره بهمون آسیبی نرسونده بیاین آتش رو خاموش کنیم.رون توهم بلند شو بعدا میریم پیش مادام پامفری پات رو خوب کنه.
هرمیون: آره رون به کمکت نیاز داریم .اژدها الان حمله می کنه ها! زود باش. رون: باشه.
هری: خیله خوب همگی آماده؟ آگوامنتی _ آخ نه وای سوختممم_ دوباره؟ آگوامنتی
اژدها که بسیار خشمگین شده بود با بال های خود آتشها را جمع می کرد وسعی می کرد به سوی آنها پرتاب کند.اما آنها پس از مدتی بالاخره توانستند آتش خود اژدها واطرافش را خاموش کنند. واژدها بیشترقدرت خود را از دست داد زیرا نیمی از بدنش را آتش تشکیل داده بود.
ولدمورت بسیار عصبانی وخشمگین شده بود. مرگخواران هم که به هاگوارتز حمله ور شده بودند. شکست خوردند وحالا همه به خاموش کردن آتشهای اطراف مشغول شده بودند. رون: خدای من بالاخره موفق شدیم.
هری: آره گفتم که ما می تونیم!
هرمیون:مواظب بشین چون اژدها درحال حاضرآتش نداره کم نیرو وناتوان شده. والان که می بینین داره پرواز می کنه دنبال آتش می گرده.
رون: ولی ما که تمام آتش ها را خاموش کردیم!
هرمیون:آره برای همین هم ممکنه همین حالا از آسمون بیفته زمینو بمیره.
رون:چه جالب!
" کارتون عالی بود!
صدای هاگرید بوذ که داشت پیش آنان می آمد. و حالا همه نزد آنها آمدند تا تحسینشان کنند.



قابل قبول است. اما یادت باشه همیشه سعی نکن که فضاسازی و توصیف ها را محدود به سوژه اصلی کنی. سعی کن از حالا و رفتار کاراکترها قبل از بیان دیالوگ هایشان هم استفاده کنی، نه که فقط باشه هری : . اما با این وجود قابل قبول بود.


تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط **هرمیون گرنجر** در 1387/2/27 15:20:07
ویرایش شده توسط **هرمیون گرنجر** در 1387/2/27 15:21:55
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/2/27 18:22:13
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/2/27 18:27:02
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
هری هرمیون ورون دوباره کاری خلاف قوانین هاگوارتز انجام داده بودند و برای تنبیه باید مانند سال اولشان همراه هاگرید به جنگل ممنوعه می رفتند.آنها در راه هاگرید را گم کردند.
هرمیون : هری پس هاگرید کجاست ؟ چی کار کنیم؟
هری: نمیدونم فعلا به راهمون ادامه میدیم و...امیدوارم هاگرید رو پیدا کنیم.
آنها رفتند ورفتند تا...
رون: بوی دود میاد. اوه خدای من اونجا رو نگاه کنید! آتیش!!! بچه ها بیاین برگردیم .
هرمیون:کجا برگردیم؟ می بینی که گم شدیم واگرراه بازگشت رو بلد بودیم زودتر می رفتیم اما با این حال باید دنبال هاگرید بگردیم تا بتونیم برگردیم.
هری: من میگم به جای این جرو بحث ها بریم طرف آتش ببینیم چه خبر شده. رون:هری نه!
آنها به محل آتش سوزی رسیدند و ... ویک اژدهای نسبتا بزرگ و آتشینی دیدند. هرمیون درهمان لحظه ازترس جیغ بلندی کشید واژدها نظرش به آنها جلب شد.رون هم که دوباره از ترس داشت می لرزید گفت: بیاین برگردیم و فرار کنیم الآن بهمون حمله میکنه ها!
هری:رون چرا اینقدربی خودی می ترسی؟ در همان لحظه اژدها حمله کرد ورون گفت: برای همین لحظه میترسیدم.حالا چی کار کنیم؟
آنها هر چه طلسم و ورد بلد بودند به سوی اژدها روانه میکردند.اما به اژدها هیچ لطمه ای وارد نشد.پس به فکر چاره افتادند. هری: هرمیون خوب این اژدها رو نگاه کن شاید یادت اومد نوعش چیه.
هرمیون: صبر کن....... . آها یادم اومد توی کتاب اژدها شناسیم نوشته بود اسم این اژدها اژدهای آتشینه و همین طور که می بینید علاوه بر اینکه ازدهنش آتش خارج میشه دورتا دوربدنش هم آتشیه.واگر آتشش خاموش بشه وآتش نداشته باشه کمتر از یک ربع از بین میره.
هری: پس اول آتشو خاموش می کنیم . باشه؟ وردش هم که بلدین. پس 1 2 3 آگوآمنتی
و بالاخره آتش خاموش شد. وآن اژدهای پر قدرت به اژدهایی ناتوان تبدیل شد وحالا اژدها دنبال آتش می گشت تا به حالت عادیش برگردد اما آنها تمام آتشها را خاموش کرده بودند. سپس بعد از ده دقیقه اژدها باد کرد و ترکید و از بین رفت.هری: رون دیدی گفتم نترس میتونیم بکشیمش! رون:آخ جون بالاخره تموم شد. هرمیون:حالا باید بریم دنبال هاگرید.اما ناگهان هاگرید از لابه لای درختان بیرون آمد و گفت: همه اش کار من بود برای تنبیه شما. آفرین چقدر خوب جنگیدید! هری هرمیون و رون فریاد زدند: هاگرییییددددد!!!؟وسپس همگی به سوی هاگوارتز پیش رفتند.



اول از همه اينكه هري و رون و هرميون به همراه دراكو مالفوي جهت جريمه و مجازات در سال اول به جنگل ممنوعه رفتند نه سال دوم! متاسفانه توصيف هايت نوعي بود كه انگار قصه براي كودكي تعريف مي كني، اصلا فضاسازي مناسبي نداشتي، ديالوگ هايت هم مناسب و قوي نبودند، دوباره سعي كن و بنويس. اصلا نوع نوشتارت را عوض كن. اول از همه به تصوير داده شده خوب دقت كن ببين چه سوژه هايي مي توان ميان سه كاراكتر و اژدها و جنگل ممنوعه يا حتي محيط خود هاگوارتز برقرار كرد.

تاييد نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط **هرمیون گرنجر** در 1387/2/26 19:12:32
ویرایش شده توسط **هرمیون گرنجر** در 1387/2/26 19:15:59
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/2/26 19:35:07
ویرایش شده توسط **هرمیون گرنجر** در 1387/2/27 10:25:07
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 23 اردیبهشت 1387 19:14
نمایش جزئیات
آفلاین
فضای درخت انها را در بر گرفته بود گویی با ان اژدها در انجا حبس
شده بودند.جنگل ممنوعه مثل همیشه ساکت و تاریک و مرموز بود.
هیچ کدامشان از پس ان اژدها بر نمی امدند حتی هرمیون
سردرگم بود.
ناگهان زبانه اتشی کشیده شد و گلوله اتشی به سوی هری پرتاب
شد.
_مواظب باش هری
رون خود را به هری رساند واو را به سویی پرتاب کرد.
_ممنونم رون
در این میان هرمیون گفت:
چی کار کنیم یه فکری بکن هری
هری گفت:
باید او را به ک فضای باز ببریم فقط بجنبین
همه انها پابه پای هم شروع به دویدن کردند تا به محوطه ساکت
هاگوارتز رسیدند.
پشت سرشان زمین می لرزید.زیاد فرصت نداشتند.باید فکری
می کرد.
جارویش اره جارویش بهترین راه بود درست مثل سال چهارم که
شاخدم را شکست داده بود.
با یک ورد جارو را به طرف خود خواند.
به رون و هرمیون گفت:
هر اتفاقی افتاد شما باید ادامه بدید.
و سوار جارواش شد و توجه اژدها را به خود جلب کرد.
به سرعت از انجا دور شد و اژدها به دنبالش...
_یعنی چی شده؟
هرمیون با نگرانی این را گفت.
دقیقه ها به کندی می گذشتند و بعد ساعاتی که برای رون و
هرمیون مثل قرن بود هری برگشت.
زخمی بود و نا نداشت ولی همین که دوباره ان دو را دیده بود
دیگر چیزی برایش اهمیت نداشت.
ارام از جارو پیاده شد و به طرف دوستانش رفت تا در حین خوردن
یک نوشیدنیه داغ همه چیز را برایشان تریف کند.




حمله بندي هايت و نظم نمايشنامه ات مشكل دارند، بلافاصله بعد از هر نيم خط رفته اي سر خط جديد. موضوعي كه با توجه به تصوير برقرار است نيازمند هيجان بسيار بالا در نوشته شما مي باشد كه شما فقط در چند توصيف ساده مطرح كردي. همچنان آخر نمايشنامه را براي خواننده در ابهام گذاشتي، معلوم نشد چه به سر اژدها آمد. همچنين در فضاسازي و توصيف هايت دائما روي كاراكترها مثل هري چرخيدي، خيلي كم از اژدها نوشتي. بيشتر كار كن. موفق باشي.

تاييد نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/2/24 12:16:42
معصومیت قدرتی دارد که شیطان نمی تواند تصور کند
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 22 اردیبهشت 1387 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
قطرات ریز و درشت باران به شیشه بر خورد می کرد.
هوا کمی سرد بود.شنلش را به دور خود پیچید و باز به دور دست خیره شد.نمیدانست چه می شود اما برد با او بود چون چیزی داشت که رقیبش نداشت.
_قربان
-اه...سیوروس منتظرت بودم.
اسنیپ در حالی که در را پشت سرش می بست به ان اتاق
نیمه تاریک از عمارت اربابی مالفوی قدم گذاشت.
_امیدوارم که خبر های خوبی داشته باشی.
_لرد سیاه مایلند چه چیزی بشنوند؟
ولدمورت گفت:
هر چیزی به جز خبر های تکراری و نجینی را نوازش کرد.
همه چیز درسته به جز...
و در کیلو مترها دورتر هری از خواب پرید.
پیشانی اش را می مالید.چه اتفاقی افتاده بود؟
چه چیزی درست نبود؟
ای کاش دیر تر پریده بود.سعی کرد دوباره به ذهن ولدمورت راه پیدا
کند که هرمیون بلند شد.
به چهره مضطرب هری نگاه کرد و تا امد حرفی بزند هری از جایش
بلند شد و به بیرون رفت.حوصله نصیحت های او را نداشت.
می خواست تنها باشد و فکر کند.





نمایشنامه شما کاملا بی ربط با تصویر داده شده بود. باید بر طبق تصویر بنویسید.

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/2/22 21:07:04
معصومیت قدرتی دارد که شیطان نمی تواند تصور کند
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 22 اردیبهشت 1387 17:34
نمایش جزئیات
آفلاین
هری رون وهرمیون در حال رفتن به خانه ی هاگرید بودن که هرمیون یک دفعه ایستاد هری گفت چی شده
هرمیون یه نگاهی به پشت سرش کرد و گفت هیچی احساس کردم یه چیزی به سرم خورد و به راهشان ادامه ادامه دادند که یکدفعه یک جغد سیاه بد ترکیب با سرعت امد و نامه را به طرف صورت هری پرت کردهری نامه را
برداشت که ببیند درونش چی نوشته شده فقط یک کلمه با خون نوشته بودند (جنگ) هرمیون یه نگاهی به
هری کردوگفت حالا باید چی کارکنیم؟.. رون گفت بچه ها نگاه کنید اون دیگه چیه؟ .. هرمیون سرش را برگرداند وگفت این نور راهنماست هری گفت یعنی باید دنبالش بریم ! و به دنبال نور به
راه افتادندتا جایی که به یک قسمت از جنگل ممنوعه رسیدند که درختان در هم گره خورده بودندهوا همین طور تاریک و تاریک تر می شد و مه جلوی دید را می گرفت هری جلو
تر رفت ببیند چه خبر است که هرمیون گفت نه وایسا!!! هری سرش را برگردان و گفت چیه؟.. هرمیون گفت
جلوی پاهات روی زمین رو نگاه کن این تله است رون گفت نه بابا این فقط یه سنگ است نگاه کن پاهاش راگذاشت
روش و یکدفعه از زیرزمین راه پله ای طولانی و یک امارت زیبا پدیدار شد و رون با یک پا از سقف اویزان
بود هرمیون رفت که رون را نجات بده که صدای فریاد اژده ها به گوش رسید هرمیون که نمی دانست باید چی
کار کند خشکش زده بود که مشعل های امارت روشن شدند و روی دیوار با خون پدیدار شد (جنگ) هری چوب
جادویش را در اورد و اماده ی نبرد شد رون هم هی داد می زد یکی من را بیاره پایین !!... هرمیون رفت
رون اورد پایین وسه نفره اماده ی نبرد شدند رون که از ترس صورتش خیس شده بود هیچی نمی گفت که
اژده ها جلو امد و هرمیون چوبش را اماده کرد اژده ها دهانش را باز کرد و اتش بود که از دهانش خارج می
شد و هرمیون , هری و رون وردی را به زبان اورد و سعی کردن با اب جلوی اورا بگیرند و بالاخره توانستند اتش اژده ها را خاموش کنند ولی هنوز اژده ها زنده بود هرمیون گفت بیان بریم دیگه کارش تموم هوا تاریک شده اگه الان نریم دیگه نمی تونیم به هاگوارتز برگردیم که اژده ها دوباره جون گرفت و بلند شد ودوباره دهان شعله ورش باز کرد واین دفعه باعث شد دست رون بسوزد رون که داشت از درد دادو فریاد می کرد یک دفعه یک سنگ خورد تو سرش و بیهوش شد. زمین دور تا دور هری و هرمیون پراز اتش بود وهرمیون که دیگر طاقت نداشت روی زمین افتاد و هری تک و تنها با اژده ها می جنگید تا اینکه در اسمان جرقه ای پدیدار شد واژده ها پرواز کرد ورفت هری که نمی توانست دیگر جلویش را ببیند هما جا روی زمین بیهوش شد وهر سه در جنگل ممنوعه ماندند تا صدای هاگرید امد که می گفت هری کجایی؟؟؟...هری چشمانش را تکان داد ودنبال عینکش گشت تا بتواند ببیند وبعد که عینکش را پیدا کرد هاگری را دید از خوشحالی بغلش کرد وهمه با هم به هاگوارتز رفتند.



قابل قبول است اما هیجان توضیحاتت خیلی هری پاتری نیست. در ضمن عکس طوری بود که به نوعی میشه دیالوگ های میان کاراکترها برقرار کرد. سعی کن روی هیجان نوشته هم کار کنی. قابل قبول!

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط NAZNAZY در 1387/2/22 17:41:04
ویرایش شده توسط NAZNAZY در 1387/2/22 17:42:16
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/2/22 21:03:01
من یک بچه ی شیطونم
تصویر تغییر اندازه داده شده
کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 21 اردیبهشت 1387 17:57
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام كاربران محترم


تصوير جديد جهت شركت در كارگاه نمايشنامه نويسي


هري،رون و هرميون از سه جهت در حال مبارزه يا يك اژدها يا شايد هم خاموش كردن يك اژدهاي نه چندان غول پيكر و بزرگ در يك منطقه تقريبا سرسبز و پردرخت شبيه جنگل ممنوعه يا اطراف هاگوارتز مي باشند. آتش خطرناك اژدها گويا هم خودش را فرا گرفته و هم اطرافش و انگار به سمت هري پاتر زبانه مي كشد.


نوشتن نمايشنامه با توجه به تصوير و دقت كامل بر عهده شماست.


موفق باشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 20 اردیبهشت 1387 23:00
نمایش جزئیات
آفلاین
اندك اندك سوسوي پرتوهاي اندك ماه مي رفت كه تاريكي مطلق شب را به بازي بگيرد ..
باد از بين درختان زوزه كشان عبور مي كرد و هم راستاي پرتوي ماه خبر از اتفاقي جديد ميداد..
هري زير لب به خود ناسزا مي گفت و از درون به خاطر درد پاي چپش به خود مي پيچيد در حالي كه دراكو را با زحمت با خود به سمت هاگوارتز حمل مي كرد
چرا نفهميد كه ان نامه ي مسخره چيزي نبوده حز حقه ي دراكو؟
چرا بايد دوباره مرتكب حماقتي شود كه بارها او را به درد سر انداخته بود ..چرا بايد دراكو با حقه ي به خطر افتادن جيني او را تا به اينجا بكشد
چرا هميشه اين نقطه ضعف با او بود ...
باز هم فريب دراكو را خورده بود
غرق افكارش بود كه ناله هاي دراكو انگار رشته ي افكارش را از هم گسست..
دراكو كم كم به هوش مي امد ..و در پس هاله ي تار چشمانش هري را مي ديد كه او را بغل كرده است و لنگان به سمت هاگوارتز مي برد
سعي كرد نعره بكشد و خودش را از دستان هري جدا كند ولي انگار بي فايده بود و ضربه ي سانتور ها بدجور به كمرش اسيب رسانده بود
هري در حالي كه خشم در وجودش شعله ور شده بود گفت :
- دراكو اگه يه بار ديگه اينقدر تقلا كني خوشحال ميشم اينجا بذارمت تا باقي جونجور هاي جنگل همه ي ما رو براي هميشه از شرت خلاص كنن
دراكو با صدايي ضعيف كه نفرت در ان موج مي زدگفت:
-خون كثيف من به كمك تو احتياج ندارم
هري : دهنتو ببند
دراكو: توي يه كله پوكي كه به راحتي ميشه با حقه ي به خطر افتادن جيني فريبت داد
هري: تو هم يه دهان گنده اي كه نميدوني جلوي يه سنتور بايد دهنتو ببندي
دراكو كه به سختي اب دهانش رو قورت ميداد گفت:اگه اون سنتور اونجا نبود هري كوچولو اون دنيا ميشه مادر مشنگش بود
هري در حالي ك ديگه نمي تونست خودشو كنترل كنه دراكو رو روي زمين رها كرد و سعي كرد به فرياد هايي كه دراكو به سختي مي شكيد گوش ندهد
هري بعد از نيم ساعت پياده رفتن در حالي كه خستگي از دريچه ي چشمانش فرياد مي كشيد خود را به كلبه ي هاگريد رساند
در كلبه را با ته مانده ي انرژي كه براش باقي مونده بود نواخت
هاگريد: كيه
هري : منم هاگريد هري ...
هاگريد بعد از چند لحظه در رو باز كرد در حالي كه در حال خوردن يك ساندويچ بزرگ بود و متعجب از هري پرسيد :
اين وقت شب ايجا چه كار مي كني ؟چرا زخمي شدي
هري ماجراي فريب خوردنش توسط نامه ي دراكو را براي او گفت و اين كه اگر سنتور نرسيده بود دراكو معلوم نبود چه بلايي سر او بياورد
هاگريد به شدت عصباني شد و زير لب به مالفوي ناسزا گفت
سپس براي هري يه نوشنيدني گرم اورد و اماده شد كه دراكو را از جنگل برگرداند
هري هم به سمت خوابگاه رفت ....


خيلي خوب بود. بر خلاف بقيه ديدگاه بعد از حادثه را داشتي. با عكس مطاقبت داشت. آفرين.

تاييد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط athena_grenger در 1387/2/20 23:09:46
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/2/21 13:46:23
شايدفراسوي زمان و مكان و در درون واقعيتي ژرف تر همگي اعضاي يك بدن باشيم
-----
ايا شما كه صورتتان را
در