جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  41 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  119 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  189 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  308 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  292 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  370 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: دوشنبه 5 مرداد 1388 23:11
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا زنجیر را دور گردن لرد انداخت و ساعت آنرا کمی چرخاند.دنیا دور سر لرد چرخید و چرخید...

نقل قول:
لرد سیاه گوشه ی اتاق تاریکش،روی تخت نشسته بود.نجینی دور گردنش لم داده و فیس فیس میکرد.ولدمورت درحالی که دستش را روی سرش گذاشته و گردنش کج شده بود و درکل چهره ای بسیار دپ داشت،آهی کشید و غرق در افکارش شد.


لرد جدید نگاهی به لرد قدیمی انداخت و فریاد خشمناکی سر داد.
-بلااااا...مگه دستم بهت نرسه.همینقدر تونستی بچرخونی؟

صدای بلا از دوردستها به گوش رسید.
-ارباب شرمنده...داشتم میچرخوندم شما یهویی رفتین.خودتون زحمتشو بکشین دیگه.

لرد با عصبانیت ساعت شنی را چهارهزار و سیصد و بیست و سه دور چرخاند و زیر سایه بلا، سرگیجه مذکور را مجددا تجربه کرد...


هاگوارتز-اتاق اساتید:

تام ریدل دستی به موهای براقش کشید.
-پروفسور من واقعا میخوام این کارو بکنم.من چیزای زیادی برای یاد دادن به دانش آموزان شما دارم.

دامبلدور آهی کشید.
-نه تام.من نمیتونم بهت اعتماد کنم.شایعات زیادی درباره تو شنیدم.تو این مدت کجا بودی؟همه درباره تو حرف میزدن.درباره جادوگران سیاهی که باهاشون رفت و آمد داشتی.درباره کارایی که کردی...نه...اینا چیزایی نیست که من بخوام نسل جدید جادوگرا یاد بگیرن.

تام ریدل با عصبانیت از جا بلند شد.نفرت از چشمان سبزرنگش میبارید.
-پس درخواست من رد میشه؟برای بار چندم ردم میکنین؟باشه!خودتون خواستین اینطوری بشه.منتظر شنیدن خبرای جدید از من باشین.

تام ریدل به سرعت از اتاق خارج شد.لرد سیاه درست پشت سر تام حرکت میکرد.او کاملا میدانست که تام در آن لحظه چه احساسی دارد.او را درک میکرد...ولی او وظیفه مهمتری داشت.حفظ مو و دماغ تام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1388/5/5 23:13:56
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: دوشنبه 5 مرداد 1388 14:37
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور با هر قدم که به سوی لرد نزدیک میشد، دید چشم هایش تار و تارتر میگشت.درحالی که کمتر از 2 متر با مرد کچل فاصله داشت از حرکت ایستاد و سرش را با دو دست گرفت.روی زمین نشست و با صدای بلند گفت:چرا من یه جور عجیبی میبینم؟
لرد با لبخند جواب داد:تام عزیز!خودت بهتر میدونی که مغز تو برای دیدن با چشم های قرمز خودشو عادت داده و چشم های آبی و عروسکی من تو رو اذیت میکنه!
دامبلدور نگاهی به دست هایش کرد و جیغ بلندی کشید!سرش را پایین آورد و با کپه ای ریش برخورد کرد.درحالی که سعی میکرد ریش هارا از صورتش دور کند فریاد زد:چرا دستم سوخته؟این پشم ها چیه؟دامبلدور...تو میخواستی بدن زیبای من و سر کچلم رو بدزدی!میکشمت!
- پتریفیکوس توتالوس!
دامبلدور و و لرد بعد از گفتن این طلسم توسط بلاتریکس روی زمین افتادند و ملت محفلی و مرگخوار دور تا دور آن ها حلقه زدند.
بلاتریکس آرام زمزمه کرد:حالا جا به جاشون کنید.من ارباب خودمو میخوام...جــــــیـــــــــغ!من لرد سیاه رو طلسم کردم!من مستحق اعدامم!جیغ!
بارتی آستین هایش را بالا زد و گفت:یکی این بلا رو بگیره تا با ناخن هاش صورتشو رنده نکرده!من مغز هاشون رو برمیگردونم.

1 ساعت بعد

لرد سیاه و آلبوس دامبلدور همراه با یارانشان راهی منزل میشوند.در این بین بخیه های سر لرد و موهای دامبلدور که به خاطر پیوند مغز از ته تراشیده شدند بد جوری خود نمایی میکند!

پایان مافوق ارزشی سوژه!

------------------------------------------------------------------------

سوژه جدید

لرد سیاه گوشه ی اتاق تاریکش،روی تخت نشسته بود.نجینی دور گردنش لم داده و فیس فیس میکرد.ولدمورت درحالی که دستش را روی سرش گذاشته و گردنش کج شده بود و درکل چهره ای بسیار دپ داشت،آهی کشید و غرق در افکارش شد.

فلش بک

تام ریدل نوجوان در راهروی های باریک هاگوارتز راه میرفت و همه ی دختر ها و پسر ها پشت سرش غش میکردند!
- اوه تام عزیز!چه قدر دلم برات تنگ شده بود!
- تامی میای بریم رستوران؟
- 0912092...!
تام به اتاقی نزدیک شد.در زد و با صدای "بفرمایین" استاد معجون سازی،ابتدا خودش و سپس همراهانش وارد اتاق شدند و روی صندلی های پف پفی دفتر استاد نشستند.
- قربان این درسته که پروفسور مری تاوت دارن بازنشسته میشن؟
- تام!تام!اگر هم میدونستم نمیتونستم بهت بگم!
تام ریدل چند چشمک پشت سر هم زد و بعد از دست کشیدن به موها و صورتش دوباره به اسلاگهورن نگاه کرد.
- اوه!تام تو خیلی ...البته که دارن بازنشسته میشن!اصلا باید تورو بذارن جایگزین ایشون.میخوای کمی راجع به جان پیچ ها برات توضیح بدم؟
تام:

پایان فلش بک

- فـــیــــس!فـــیـــســـو!
- خفه شو مار ابله!
لرد بعد از کشیدن فریاد بسیار طویل با عرض زیاد،نجینی را را از روی شانه اش برداشت و بعد از گره زدن او،به پایین تخت پرتابش کرد و با فریاد ادامه داد:دفعه بعد حرف اضافه بزنی میدم گربه بخورت حیوون مزخرف!
نجینی:
لرد سیاه بلند شد و به سوی آینه ی کوچکی رفت که به دیوار اتاقش آویزان بود.به خودش نگاه کرد.مو و بینی نداشت.چشمانش قرمز بود و دهان باریکش چهره ی او را کریه تر میکرد.اشک در چشمانش حلقه زد و با بغض بلاتریکس را صدا کرد.
- جونم ارباب؟زمان برگردان رو اوردم.شما...چرا چشماتون قرمزه؟...منظورم قرنیه اش نیست!
لرد آهی کشید و زمزمه کرد:بلاتریکس،من یه زمان خوشگل ترین پسر محل بودم!شماره کسی نبود که نداشته باشم...بلا نمی دونی من چی بودم!
بلاتریکس که مجذوب صحبت های اربابش شده بود روی زمین زانو زد و با کنجکاوی پرسید:پس چی شد که یهو انقدر بی ریخت...چیز...قیافتون بهم خورد؟
لرد با حسرت به نقطه ای روی دیوار خیره شد و زمزمه کنان پاسخ داد:من جوگیر شدم بلا!اسیر جو!گفتم نمی خوام هیچی از اون بابا داشته باشم و با یه جادو ها و کارهایی که تو خوابم نمیبینی صورتم رو...بـــــلــــا!
بلاتریکس که مادرانه سر کچل لرد را نوازش میکرد با لحن اطمینان بخشی گفت:ارباب!زمان برگردان شما رو میبره به اون زمانی که خودتون رو تغییر میدادین.شما میتونی جلوی خودتون رو بگیرین.اصلا نگران نباشین.
- درسته...زنجیرشو بنداز دور گردنم.تو فعلا نیا پیش من.حرفموهم قطع نکن!کروشیو!کارت داشته باشم پیغام میدم که خودتو برسونی.من میرم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منم سالم بودم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 آذر 1387 21:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ده دقیقه بعد

-خوب دیگه باید درست شده باشه

-هی بارتی چیکار میکنی؟

بارتی در حالیکه سعی می کرد خود را طبیعی جلوه دهد سرش را از مخزن بیرون آورد و لبخندی زد و با خود گفت:

-حالا چکار کنم؟ وای؟ بدبخت شدم بیچاره شدم! این خاطره ی کی بود این مایعه چیه؟

بلیز لحظه ای از جای خود بلند شد و به سوی بارتی حرکت کرد.

نارسیسا ولوسیوس سعی کردند خود را به یکدیگر نزدیکتر کنند که با عبور بلیز از بین آنها دوباره نگاهشان به سمت مخزنها منحرف شد.

بارتی :تمام شد.

لرد ولدمورت سرش را از مخزن بیرون آورد و از جایش برخاست .

چشمان همیشه باز و کنجکاو لرد سیاه این بار به چشمانی خمار تبدیل شده بود و نگاهش بسیار نافذ و نکته سنج گشته بود.

-عینکم کجاست؟

ملت اسلیترین ، سر جایشان خشکشان زده بود . دامبلدورسرش را از مخزن خارج کرد و یک طلسم به طرف لرد فرستاد که با تکان کوچک چوب ایوان منحرف شد وو به دیوار برخورد کرد.

-چطور جرئت کردی ایوان ؟ طلسم اربابتو منحرف میکنی؟

سکوت همه جا را فرا گرفته بود و ملت اسلیترین به صحنه ی مقابلشان خیر ه شده بودند .

بارتی به سمت لرد رفت و در حالیکه ردایش را می کشید گفت:

-توبابایی منی؟

لرد که ویزگی های دامبل را یدک میکشید لحظه ای در دلش گفت :

-گمشو بچه تا اون روی سگم بالا نیومده.

ولی دوباره لبخند کذایی وسیفید و روحانی و ... اش روی لبانش جاری شد و در حالیکه دستش را روی سر بارتی میکشید خطاب به او گفت:

- نه پسرم .

-کروشیو...چطور جرئت میکنی به بچه ی من دست بزنی پیرمرد خرفت.دامبلدور در حالیکه دندانهایش را به هم میفشرد این را گفت و به سمت او حرکت کرد...

_____________________

خوب طبق صحبتهایی که با بلاتریکس عزیز شد قرار شد سوژه بسته نشه و به اینصورت منحرف بشه.

جریان از این قراره که بعد ازاینکه دامبل توهم میگیره که لرده و برای ماه عسل با مری میاد پیش لرد ولدمورت (در حالیکه خودشو کاملا شبیه لرد کرده دماغشو کنده و موهاشو سوزونده) و مرگخوارا توی جزایر هاوایی و ادعا میکنه که من لردم ، ولی بارتی یه دستگاه مثل اینکه میسازه که ویژگیهای اونارو بررسی کنه برای همین مغزلرد و دامبل رو توی مخزن خالی میکنه و بعدشم که دیگه افکار و عواطف و رفتارو کلا مغزاشون جابجا میشه و کار شناسایی لرد اصلی سخت تر از قبل میشه.

یک موضوع دیگه هم هست و اونم اینه که ممکنه خصوصیات بطور کامل برنگرده.

ممنون از بلا به خاطر راهنمایی خوبش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/9/19 22:34:34
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: چهارشنبه 29 آبان 1387 11:03
نمایش جزئیات
آفلاین
_می دونســـــــــــــتم خودتی ارباب .می دونســـــــتم .ارباب من همیشه می تونم شمارو از اون دامبل تشخیص بدم

مورگان با تردید به لرد (دامبل)نگاه کرد و بعد با صدای بلند فریاد کشید :خودشه اینا هاش .این همون علامته که رو دست هممون هست.فقط کنارش یک خال زشت هم داره.این اربابه

لرد واقعی با تعجب به ساق دست دامبل نگاه کرد و در حالی که سعی می کرد احساسش را پنهان سازد گفت :ولی منم دارم.مرگخوارای نازنینم.به ساق دست ارباب نگاه کنین .از این علامت ها داره

نارسیسا لبخندی زد و در حالی که به طرف در می رفت گفت :مای لرد،می گم انی مونی غذاتون رو بیاره.همین الان .

لرد واقعــــــــی :نه اون داره دروغ می گه.اونی که زده به دستش برچسبه.اون زگیلش رو هم گلرت درست کرده.نـــــــــه مرگخوارای با وفا و قدرتمند ارباب نرید.ارباب رو تنها نذارید

بلا غرولندی کرد .لرد به اتاق خالی از مرگخوارانش خیره شد سپس با نگرانی گفت :بلا ،می خوای یک چیزی رو بهت بگم که فقط تو ازش خبر داری؟انیت عاشق اربابه

بلا پوزخندی زد و به طرف در رفت که صدای غصبناک لرد وی را سر جای خود میخکوب کرد :بلا من لردم.تو باید منو بشناسی

_______________
سرمیز شام

مورفین دستمال سبز رنگ را از روی پاهایش کنار زد و در حالی که به لرد (واقعی ) که در پایین میز نشسته بود خیره شده بود گفت :
_ این منو یاده خواهر خدا بیامرژم می انداژه.نمیشه بیاد این بالا بشینه؟گناه داره این پایین نشسته

نارسیسا لبخندی زد و گفت :ولش کن دایی مورفین.تا یادش باشه ادای مای لرد رو در نیاره

در همین لحظه بارتی که تا ان لحظه در فکر بود جیغ کوتاهی کشیــــــــــد:
از کجا معلوم این بابا دروغیه راست نباشه؟من یک فکری دارم.مغزاشون رو بیاریم بیرون ببینیم کدوم باباییه

بلا پوزخندی زد و گفت :بارتی باز تو حرف زدی؟چجوری؟

بارتی لبخندی زد و گفت :اونش دیگه با من.تو کارتون جیمی نوترون دیدم که پسره هی می گفت فکر کن فکر کن همه چیزو یادش می اومد.الان بهتون می گم.

بارتی (((فکر کن ...فکر کن...الان یادت می اد..تو باید یک دستگاه اختراع کنی که مغز باباییتو بخونه..فکر کن بارتی..فکر کن..)))

سپس فریاد کشید :انفجـــــــــــار مغز

و با خوشحالی به طرف زیرزمین دوید

زمان :دقایقی بعد
مکان:زیر زمین


بارتی_خب حالا هردوی شمار و به این صندلی ها می بندیم.بعد هرکدوم رو به نوبت مغزشو خالی می کنیم تو این مخزن و خصوصیات اونو بررسی می کنیم.بلا به جای خود.نارسیسا دستگاه امادس؟ بلیز ارباب هارو ببند به صندلی.

بلیز با عجله دامبل و لرد را روی دو صندلی نشاند.لرد به تنها امیدش که در کنار مخزن مخلوط کن ایستاده بود نگاه کرد و در حالی که به قیافه ی وحشت زده ی دامبل فکر می کرد با لرزش دستگاه ارام گرفت.کمی بعد دامبل هم بیهوش شد

بارتی :خب همه چیز خوب پیش میره.در حال حاضر مغز لرد شماره ی یک (دامبل) تو مخزن خالی شد.اه این چرا این رنگیه؟صورتی.من خیلی دوست دارم.
مرگخوارا!!!!!

بارتی ادامه داد :خب حالا مغز ارباب شماره د وداره خالی میشه.رنگ سبز روشن مایل به ابی.خب همه چیز عالی پیش رفت.از همه مرگخوارانی که مرا در پیشبرد علم یاری کردند متشکریم و حالا به بررسی خصوصیات فردی هریک از این بابا ها می پردازیم.

سپس به ارامی به طرف مخزن مغز ها حرکت کرد .دو مخزن به شدت شروع به لرزش کرد و بعد با یک دیگر برخورد کردند و محتویات هردو مخلوط شد

بارتی چشمانش را باز کرد و در حالی که لبخند شیطنت امیزی بر لب داشت گفت :خب همانطور که می بینید هم اکنون می خوایم بریم سراغ بررسی خصوصیات بابا ها..Olo

جیــــــــــــــــــــــــــــغ (افکت جیغ سه ثانیه ایه بارتی و مرگخوارا )

بارتی در حالی که اب دهانش را قورت می داد به طرف در حرکت کرد و به ارامی زیر لب گفت :خب بقیش با شما.خصوصیات هرکدوم رو جدا کنید و بذارید تو مغزشون .وقتی بیدار بشن خصوصیات هرکدوم ماله خودش می شه

مرگخوارا با نگرانی به مایع بدرنگ درون مخزن نگاه کردند و بارتی ناپدید شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 آبان 1387 14:31
نمایش جزئیات
آفلاین
هر دو ولدمورت با اعتماد به نفس تمام با نظر ریگولس موافقت کردند.
ولدمورت واقعی : آره ، آره... رای میگیریم.
ولدمورت ( دامبل ) : خب بگیریم.

ریگولس در حالیکه لبخند میزد از سوروس خواست تا رای گیری را برگزار کند.
سوروس در حالیکه گوشیش را به سختی در جیبش جای میداد ، وارد عمل شد.
_ خب. کسایی که میگن این (در حالیکه به ولدمورت واقعی اشاره میکرد ، ادامه داد :) ولدمورته دست بگیرن...

مرگخواران :

سوروس : خب. حالا کسایی که میگن اون ( و به ولدمورت ( دامبل ) اشاره کرد و ادامه داد ) ولدمورته دست بگیرن...

مرگخواران :

سوروس : یعنی هیچ نظری ندارین!؟

مرگخواران : نه

سوروس پوزخند کوچکی زد و گوشیش را دوباره از جیبش در آورد و مانند سابق مشغول اس ام اس بازی شد!

ولدمورت واقعی با تعجب به بلاتریکس خیره شد.
_ باورم نمیشه بلا ! یعنی تو هم منو نمیشناسی!؟

بلاتریکس با شک و تردید به ولدمورت خیره شد.
_ ارباب!؟!؟ یعنی تو اربابی؟ از کجا معلوم!؟

ولدمورت با ناراحتی رویش را از بلاتریکس بر گرفت و به بارتی نگاه کرد.
_ بارتی بابایی!؟ تو هم باباتو نمیشناسی!؟

بارتی در حالیکه انگشت شصتش را میمکید ، گفت : بابایی من خشن بود. تو خشن نیستی ، پس بابام نیستی...

ولدمورت ( دامبل ): پس همگی با من موافقید که من ولدمورت واقعی ام!؟
مرگخواران : بـــــــــــــــله!

ولدمورت ( واقعی رو میگم ) آه عمیقی کشید و به تک تک مرگخوارانش نگاهی کوتاه و گذری انداخت. و بعد ناگهان فکری به سرش زد.
_ من ولدمورت واقعی ام نه این ! اگر باور نمیکنین ، آستینش رو بزنین بالا تا ببینین داغ مرگخوارایت رو داره یا نه!؟

مرگخواران با اندکی مکث ، موافقت خود را اعلام کردند.
_ قبوله...

بلاتریکس با علاقه و شور خاصی برای انجام این کار پیشقدم شد. با اضطراب و استرس فراوان ، به سمت ولدمورت (دامبل) حرکت کرد و آرام و با احتیاط آستین او را بالا زد.......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
im back... again!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: دوشنبه 27 آبان 1387 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبل-ولدی که تازه از خواب کنار ساحل- که خیلی سنگینه- بیدار شده بود، چوبدستیشو بیرون کشید و به سمت هر کس که میتونست نشونه گرفت:

_کی من رو زد؟ یالا جواب بدین؟

نارسیسا و بلاتریکس و بارتی و دراکو و مری و... به دو تا دامبل نگاه میکردند که جلوی هم وایساده بودند.

همه:

به محض اینکه دامبل-ولدی ، ولدمورت واقعی رو دید ، جا خورد و به لرزه افتاد:

_هوم! تو دیگه کی هستی؟

نارسیسا و بلاتریکس و بارتی و دراکو و مری و... به اون یکی نگاه کردند.

ولدمورت واقعی : یعنی چی؟ همه میدونن که من ولدمورت هستم!

نارسیسا و بلاتریکس و بارتی و دراکو و مری و... دوباره به اون یکی نگاه کردند.

(توضیح:اما این سر تکون دادن ها از اینور به اونور اینقدر سریع بود که فیلمبردار ولدمورت واقعی رو گم کرد. به همین دلیل از اینجای رول بدون اطلاع از اینکه کدوم ، کدومه...رول رو بخونین!)

ولدمورت: من لرد ولدمورت واقعی هستم! این هم کله ی کچل ام!

ولدمورت: خفه شو ای شیاد ! من لرد ولدمورت واقعی هستم و این هم مرگخوارام !


نارسیسا و بلاتریکس و بارتی و دراکو و مری و... از شدت سرتوکن دادن ها به شدت دچار سرگیجه و تهوع و (....)() شدند.
در همین لحظه بقیه ی مرگخوارها هم از راه میرسند. ولی ریگولس بلک که درصد گولاخیت اش بالا زده بود، یه قرص ضد تهوع _برای مسافرت های جارویی_ زد بالا و دچار تهوع نشد.

(ریگولس به ریش بقیه: )

خلاصه این به اون میگفت تو دزدی و اینا و این هم به اون میگفت تو دزدی و اینا!

ریگولس که از این خز بازی برای گرفتن شناسه ی لردولدمورت خسته شده بود و از طرفی حالش از همه بهتر بود، پرید وسط:

_چرا دعوا؟ چرا تهمت؟ بیاید رای گیری کنیم!


-------
مرگخوار ها باید لردولدمورت واقعی رو بشناسن .حالا چجوریش...
با تشکر از پست بسیار زیبای بارتی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/8/27 18:30:09
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/8/27 18:37:13
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: یکشنبه 26 آبان 1387 02:21
نمایش جزئیات
آفلاین
-کو؟

لوسیوس:

نارسیسا لحظه ای رویش را برگرداند و به دامبل لردی و مری خیره شد که به صورت خیلی خز داشتن از یک لیوان با دو تا نی آبمیوه میخوردن .

نارسیسا:

- چرا؟ آخه چرا؟ ارباب ...

بلاتریکس در حالیکه اشک می ریخت به دامبل لردی نز دیک و نزدیکتر می شد .

- چرا؟ آخه چرا لرد؟ مری؟ چرا ?مگه من چی کم داشتم ؟

دامبل همچنان لبخند خود را نگه داشته بود و به بلا نگاه میکرد .

اونورتر

لرد به حالت (جیمز باند تو فیلم کازینو رویال اون صحنه هس که از آب میاد بیرون) از آب میاد بیرون و روی ماسه ها میشینه و به دور دستها خیره میشه.


بلاتریکس میپره سر مری و در حالی که موهای مری رو گرفته یک چند متری باخودش میکشه و چن تا مشت و لگد بار اون میکنه . ناگهان دستی شونه ی بلاتریکسو لمس میکنه .

بلا بر میگرده و با لرد ولدمورت واقعی با هیکلی فیتنسی و فشن مواجه میشه .

بلا:ارباب .

لرد:بلا.

بلا:ارباب.

مری: بیشعور.

مری از جاش بلند میشه و برمیگرده بغل دامبل.

-آهای مرتیکه ی ... چرا نیومدی از من دفاغ کنی ؟ هان؟ آهای باتو ام!

مری لحظه ای مکث میکنه و عینک آفتابی دامبلو از رو صورتش برمیداره که میبینه ...بلی خواب تشریف دارن بعد یک تو گوشی ناز نثار دامبل میکنه و از جاش بلند میشه و میره .

بلا : مای لرد یه صحنه فک کردم شما هستین ؟ میخواستم اول اونو بکشم بعدش خودمو ولی خودمونیم این یارو خیلی سعی کرده بود مث شما بشه...

دامبل که از خواب پریده بوده چشمش به لرد میفته.

دامبل : منو میزنی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: پنجشنبه 23 آبان 1387 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد نگاهی به بلا انداخت و متوجه بارتی شد که روی پای بلا نشسته و در حال یه بازی ماگلی . به سرعت چوبدستیشو به سمت بارتی می گیره و یه کروشیو نثارش می کنه .
بارتی که به شدت ناراحت شده از جاش بلند می شه و به سمت ردای لرد میره . از اون آویزون می شه و در کسری (؟!) از ثانیه ردای لرد در جلوی دیدگان تمامی حضار و خواندنگان به فنا می ره و لرد لخت و پتی اون وسط وای میسته .

لرد :

لرد به سرعت پس از اینکه از وجود همه مطلع می شه به سمت دریا می ره و می پره تو آب تا بدن عریانش ، پوشیده بشه ... بلاتریکس که به شدت از هیکل ورزشکاری لرد خوشش اومده دستی به سر بارتی می شه و موجبات تعجب همه رو فراهم می کنه که چطور ممکنه خاله بده با خوبی و لطافت و مهربانی دستی به سر بارتی بکشه ؟
از همین جهت بارتی به سرعت خوشحال می شه و کلی خر کیف می شه و بالاخره به آغوش باز خاله خوبه ، نارسیسا پناه می بره .


دقایقی بعد همه بیخیال موضوع شده بودند و هر کس به سوی کار خویش می رفت . دراکو و بارتی در حال شن بازی و قلعه ی شنی ساختن . لرد در حال استراحت . لوسیوس و نارسیسا در حال لاو ترکوندن ... و در آخر بلاتریکس در حال حمام آفتاب گرفتن و برنزه شدن ()

بارتی و دراکو همینطور در حال قلعه سازی بودند که ناگهان متوجه سایه ی بزرگی روی خود شدند . بارتی سرش را با ترس بالا آورد و پس از گذشت چند ثانیه - که دلیل آن سرعت کم پردازش مغز بارتی بود - از جایش بلند شد و در آغوش لرد پرید ...
بارتی : بابایی . ته ریش داری ؟ موهات یه ذره در اومده ؟ چرا انقدر خز شدی ؟

بارتی با تعجب به اطراف نگریست و مری باود را دید که با حالتی داف گونه () پشت سر لرد وایساده و دائما خودشو اینور و اونور می کنه .

بارتی :
دراکو : هااا اینم مری باود . بذار برم بگم !

دراکو به سرعت از جایش بلند شد و به سمت تخته سنگی که کمی آنطرف تر برای راز و نیاز و نارسیسا و لوسیوس تعبیه شده بود رفت .


لوسیوس و نارسیسا با چشم هایی در هم گره خورده به یکدیگر نگاه می کردند و به هم نزدیکتر می شدند . دیگر چیزی نمانده بود . لوسیوس دلش برای این لحظه به هر جا پر کشیده بود ، اما او چون مرغی که در آسمان پس از پرواز با تیری که بر بالش نشسته است بر زمین سقوط می کند ؛ شکست خورده و ناکام به دراکو که به شکل :دی جلوی آنها ایستاده بود نگریست و گفت :
- چیه ؟ باز چی شده ؟
- بابا ... بابا ... مری باود با لرد .
- کو ؟
- اوناهاش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/8/23 21:06:24
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: پنجشنبه 23 آبان 1387 15:46
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت که از شدت خشم دود از نواحی مختلف سرش بیرون میزد( ) ، چشم غره ای به نارسیسا انداخت.
_ تو خجالت نمیکشی؟ بلا مگه خواهرت نیست؟

نارسیسا که از شدت خجالت نیمی از بدنش آب شده بود و تنها نصفی از بدنش دیده میشد (!) گفت : مای لردم! به خاطر خودش بود خب!...

ولدمورت با تعجب به نارسیسا خیره شد.
_ به خاطر خودش زدی بیهوشش کردی!؟ این دیگه چه وضعشه!؟

نارسیسا در حالیکه سعی میکرد به چشمان ولدمورت نگاه نکند ، گفت : مای لرد! اگر بلاتریکس میرفت و شما رو با مری میدید و اونوقت می افتاد سقط میشد ، خوب تر بود یا اینکه لوسیوس بیهوشش کرد!؟ بلای بیهوش به ( بهتر! ) از بلایِ مرده است ؛ نه!؟

ولدمورت که گویا به دیوانه ای جانی خیره شده بود ، گفت : دقیقا" من رو با کی میدید!!!!!؟؟

دراکو : با مری
ولدمورت :جان!؟

لوسیوس که تازه از شوک دیدن ولدمورت در آمده بود ، شروع به صحبت کرد : ب..بله ارباب. همین الان شما با مری ، کنار ساحل با هم دیگه قدم میزدید. نگاه کنین همونجا....
و با انگشتش جایی را که دقایقی پیش لرد ( دامبل ) با مری در حال قدم زدن بود را نشان داد.

ولدمورت با شک و تردید به جاییکه لوسیوس اشاره کرده بود ، نگاه کرد. حتی کوچکترین جنبنده ای هم تا 10 کیلومتری آن مکان دیده نمیشد.

لرد با عصبانیت چشم غره ای به لوسیوس رفت و در حالی که از شدت خشم می لرزید گفت :لوسیوس معنی این کارا چیه؟!

ثانیه ای بعد ،نارسیسا در حالیکه پاچه شلوار لرد را گرفته بود و مانع حرکت لرد میشد بر سر دراکو فریاد کشید : پسره ی ابله! مگه نمیبینی اوضاع خرابه! بیا اینو بگیر دیگه...

و دراکو به دستور مادرش و برای کمک به او سراسیمه از دیگر پاچه لرد آویزان شد.

دراکو با صدا ی لرزانی گفت :ارباب ارباب نرین منو تنها نذارین، بابامو نکش!

نارسیسا با وحشت نیم نگاهی به لوسیوس انداخت و لوسیوس که معنای ان نگاه را به خوبی فهمیده بود ، با تمام توانش شروع به دویدن به سمت درختان کرد تا در اعماق آنها خود را مخفی کند. ولدمورت نیز که پیاپی فحش و ناسزا بدرقه ی راهش میکرد ، تمام توان خود را در کار گرفته بود تا از شر نارسیسا و دراکو رهایی یابد.
لرد : واستا لوسیوس ! واستا ! استوپیفای واستا ! کروشیو واستا! آواداکداورا واســــــــــتا!!!!!!!!!!

در همان هنگام صدای ناله بلاتریکس ، لرد را از فریاد کشیدن و تقلا کردن انداخت.
_ اوه بلا ! به هوش اومدی!؟ دلم برای سر کار گذاشتنت تنگ شده بود!

نویسنده : ( )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/8/23 16:01:39
im back... again!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آبان 1387 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مری در حالی که خودش رو به شدت برای دامبل ولدی ناز میکرد ، از آستین لردسیاه اویزون شد:

_اوه لرد سیاه! خشانت برای قلبتون خوب نیست...مثلا اومدیم ماه عسل ها!

دامبل ولدی ابتدا از چندش لرزید و بعد رگ دامبلیش چربید و گفت:

_باشه! حالا که تو میخوای...فقط از آستینم اویزوون نشو که کار همیشگی بارتیه...خوشم نمیاد.

چند متر اونور

نارسیسا در حالی که در ظاهر با کلاه خاکی وزارت تو سر دراکو میزد ، دست لوسیوس رو گرفت و به گوشه ای کشید.

_لوسیوس! همسر فداکارم! دیدی چی شد؟

لوسیوس که ته آی کیو و اینا بود ، جواب داد:

_آره لرد داشت به من میگفت که بهت بگم که عاشقتم! وا چه حرفا!

در این لحظه نارسیسا با کلاه خاکی بر سر شوهرش زد و ادامه داد:

_نه شووهر رومانتیک و خنگ من! از اون بدتر(!!!) . ارباب با مری باود ازدواج کرده...اگه بلاتریکس بفهمه خون بپا میکنه!

دراکو سرش رو از روی ماسه ها بلند کرد و گفت: آخـــــــی! خاله بلا چی کشیده تا الان با این لرد کچله! حالا انیتا هم نه؛ مری!!!!

لوسیوس: پس ماه عسل ما بهونه بود؟؟

در همین لحظه بلاتریکس از پشت بوته هایی پیدا شد درحالی که در دستهایش یک سینی حمل میکرد.

نارسیسا بلافاصله به سمت بلاتریکس رفت و جلوش پرید:

_کجا داری میری؟

بلاتریکس با حالت چشمان تمام باز جواب داد:

_برای ارباب نوشیدنی خنک میبرم...چطور؟

نارسیسا باید حدس میزد. بلافاصله پیشنهاد داد:

_بده من میبرم براش!

بلاتریکس نارسیسا رو کنار زد و به راهش ادامه داد. اما لحظه ای بعد با طلسمی که از پشت سر بهش خورد از پا در اومد.لوسیوس طلسم را زده بود.

نارسیسا جیغ و ویغ کنان گفت:
_وای ننگ مرلین بر تو! چرا خواهرم رو استیوپیفای کردی؟

لوسیوس نوک چوبدستش رو فوت کرد و تیریپ کابویی گفت:
_به نفع هممون بود. اگه لرد رو میدید با اون...

لردولدمورت از غیب ظاهر شد و به بالای سر بلاتریکس آمد.

_کی با بلاتریکس ِ ارباب این کار رو کرده؟ حالا کی بهم بگه مای لرد...هان؟

نارسیسا و لوسیوس و دراکو :(هر سه) :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/8/21 18:48:51
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده