دامبلدور با هر قدم که به سوی لرد نزدیک میشد، دید چشم هایش تار و تارتر میگشت.درحالی که کمتر از 2 متر با مرد کچل فاصله داشت از حرکت ایستاد و سرش را با دو دست گرفت.روی زمین نشست و با صدای بلند گفت:چرا من یه جور عجیبی میبینم؟
لرد با لبخند جواب داد:تام عزیز!خودت بهتر میدونی که مغز تو برای دیدن با چشم های قرمز خودشو عادت داده و چشم های آبی و عروسکی من تو رو اذیت میکنه!

دامبلدور نگاهی به دست هایش کرد و جیغ بلندی کشید!سرش را پایین آورد و با کپه ای ریش برخورد کرد.درحالی که سعی میکرد ریش هارا از صورتش دور کند فریاد زد:چرا دستم سوخته؟این پشم ها چیه؟دامبلدور...تو میخواستی بدن زیبای من و سر کچلم رو بدزدی!میکشمت!
- پتریفیکوس توتالوس!
دامبلدور و و لرد بعد از گفتن این طلسم توسط بلاتریکس روی زمین افتادند و ملت محفلی و مرگخوار دور تا دور آن ها حلقه زدند.
بلاتریکس آرام زمزمه کرد:حالا جا به جاشون کنید.من ارباب خودمو میخوام...جــــــیـــــــــغ!من لرد سیاه رو طلسم کردم!من مستحق اعدامم!جیغ!

بارتی آستین هایش را بالا زد و گفت:یکی این بلا رو بگیره تا با ناخن هاش صورتشو رنده نکرده!من مغز هاشون رو برمیگردونم.
1 ساعت بعدلرد سیاه و آلبوس دامبلدور همراه با یارانشان راهی منزل میشوند.در این بین بخیه های سر لرد و موهای دامبلدور که به خاطر پیوند مغز از ته تراشیده شدند بد جوری خود نمایی میکند!
پایان مافوق ارزشی سوژه!------------------------------------------------------------------------
سوژه جدیدلرد سیاه گوشه ی اتاق تاریکش،روی تخت نشسته بود.نجینی دور گردنش لم داده و فیس فیس میکرد.ولدمورت درحالی که دستش را روی سرش گذاشته و گردنش کج شده بود و درکل چهره ای بسیار دپ داشت،آهی کشید و غرق در افکارش شد.
فلش بکتام ریدل نوجوان در راهروی های باریک هاگوارتز راه میرفت و همه ی دختر ها و پسر ها پشت سرش غش میکردند!
- اوه تام عزیز!چه قدر دلم برات تنگ شده بود!
- تامی میای بریم رستوران؟
- 0912092...!

تام به اتاقی نزدیک شد.در زد و با صدای "بفرمایین" استاد معجون سازی،ابتدا خودش و سپس همراهانش وارد اتاق شدند و روی صندلی های پف پفی دفتر استاد نشستند.
- قربان این درسته که پروفسور مری تاوت دارن بازنشسته میشن؟
- تام!تام!اگر هم میدونستم نمیتونستم بهت بگم!
تام ریدل چند چشمک پشت سر هم زد و بعد از دست کشیدن به موها و صورتش دوباره به اسلاگهورن نگاه کرد.
- اوه!تام تو خیلی ...البته که دارن بازنشسته میشن!اصلا باید تورو بذارن جایگزین ایشون.میخوای کمی راجع به جان پیچ ها برات توضیح بدم؟

تام:
پایان فلش بک- فـــیــــس!فـــیـــســـو!
- خفه شو مار ابله!
لرد بعد از کشیدن فریاد بسیار طویل با عرض زیاد،نجینی را را از روی شانه اش برداشت و بعد از گره زدن او،به پایین تخت پرتابش کرد و با فریاد ادامه داد:دفعه بعد حرف اضافه بزنی میدم گربه بخورت حیوون مزخرف!
نجینی:

لرد سیاه بلند شد و به سوی آینه ی کوچکی رفت که به دیوار اتاقش آویزان بود.به خودش نگاه کرد.مو و بینی نداشت.چشمانش قرمز بود و دهان باریکش چهره ی او را کریه تر میکرد.اشک در چشمانش حلقه زد و با بغض بلاتریکس را صدا کرد.
- جونم ارباب؟زمان برگردان رو اوردم.شما...چرا چشماتون قرمزه؟...منظورم قرنیه اش نیست!
لرد آهی کشید و زمزمه کرد:بلاتریکس،من یه زمان خوشگل ترین پسر محل بودم!شماره کسی نبود که نداشته باشم...بلا نمی دونی من چی بودم!
بلاتریکس که مجذوب صحبت های اربابش شده بود روی زمین زانو زد و با کنجکاوی پرسید:پس چی شد که یهو انقدر بی ریخت...چیز...قیافتون بهم خورد؟
لرد با حسرت به نقطه ای روی دیوار خیره شد و زمزمه کنان پاسخ داد:من جوگیر شدم بلا!اسیر جو!گفتم نمی خوام هیچی از اون بابا داشته باشم و با یه جادو ها و کارهایی که تو خوابم نمیبینی صورتم رو...بـــــلــــا!

بلاتریکس که مادرانه سر کچل لرد را نوازش میکرد با لحن اطمینان بخشی گفت:ارباب!زمان برگردان شما رو میبره به اون زمانی که خودتون رو تغییر میدادین.شما میتونی جلوی خودتون رو بگیرین.اصلا نگران نباشین.
- درسته...زنجیرشو بنداز دور گردنم.تو فعلا نیا پیش من.حرفموهم قطع نکن!کروشیو!کارت داشته باشم پیغام میدم که خودتو برسونی.من میرم.