شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
میدونی از من نباید انتظار زیادی داشته باشی خانم چانگ ولی حالا که دوست داری باشه
حالا هر چیه روزای اولیه بگو شرط چیه که [color=0033FF]انبوه[/color] جمعیتیه کی واست خون سرخ میده دوستمدرسه ایت وکلی برادر جون میدی تا خاطره هات پخش سراسر هاگوارتز که زیر فشار شمشیر شکست شده پاکبارتز یه نویل که لباشو بسته با متانت بیست وسه سال گذشت خیلی راحت اسمون ابی به کار نشست کنه حمله مث گرگینه گرسنه روش لبخنده نباشیم جادوگر تو تحریم دائم تا مث نوش داروی تو پاتیل شیم هست لازم
تا کتاب پنجمو رد شیم... اه .
ترو جدم گریفیندور فقط نگو کم بود البته این یه شعره تو با بزرگواری داستان حماسی حسابش کن اگه هم خوشت اومد بگو تا بقیه رو هم با شعر بنویسم
هممم انتظار زیادی نداشته باشم که اونوقت کسی سعی نمی کنه برا خوب نوشتن....اونوقت تو رول هم کسی پستهاشو نمی خونه!
هممم.....خوب شعر بود ولی شعر هم می تونه بهتر از این باشه به نظر شخص من بیشتر شبیه این آهنگای رپ بود! اما من هنوز هم از این خیلی بیشتر انتظار دارم!
یه چیز دیگه....توی رول داستان و نمایشنامه می نویسیم....جای شعرای جادوگری تو یه تاپیک بیرون از ایفای نقشه! واسه همین ملاک تایید واسه من بیشتر یه متن داستانی هست نه شعر...و شعر فقط و فقط در صورتی می تونه اینجا تایید بشه که خیلی، خیلی، خیلی قوی باشه و نشون بده کسی که اونو نوشته حتما می تونه یه داستان و نمایشنامه خوب هم بنویسه!
فعلا تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نویل لنگ باتم در 1387/10/10 1:55:55 ویرایش شده توسط نویل لنگ باتم در 1387/10/10 1:57:33 ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/10/10 10:53:27
از مدرسه که اومدم بیرون هنوز روز بود اسمون ابیانبوه از ابر رودیدم . نزدیکیهای برج دوست قدیمیم هری رودیدم که شمشیر سرخ گریفیندور به دست با متانت بهم لبخند زد این خاطره از اوناییه که همیشه یادم میمونه
سلام!
پستت کم بود یه ذره....یه چند خط دیگه هم بنویس! مثلا بشه در حد پنج شیش خط!
منتظرم واسه پست بعدیت....یه پست زیادتر و البته خیلی بهتر!!
فعلا تایید نشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نویل لنگ باتم در 1387/10/9 2:50:32 ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/10/9 14:52:02
از مدرسه در اومد . لبخندی زد و به خودش تبریک گفت . چرا که یه بار دیگه تونسته با متانت و خونسردی جواب اسنیپ رو بده . روز خوبی رو در پیش داشت . حداقل آغازش خوب بود . میتونست آسمون آبی رو حس کنه که زیر پا گذاشته . تو این افکار بود که ناگهان خودش رو بین انبوه دانش آموزان دید . تازه به خودش اومد و یادش افتاد باید میرفت و شمشیردوستش رو که قرض گرفته بود ازش پس بده . سرخ شد و فوری به سمت خوابگاه راه افتاد که تا قبل از رفتنش به کلاس شمشیر رو پس بده . در خوابگاه :
- اووی فلانی ! شمشیرت ! - ها !؟ آها ! پرتش کن اینور ! حالا به دردت خورد !؟ اسنیپ خوب مرد !؟ - آره ! حتی یه خم به ابروش نیاورد ! چه برسه به این که امتیاز کم کنه !
آسمان آبی ، روزی دردناک ، لبخندی محزون ، انبوه خاطرات زجر آور ، همه و همه نشانگر جنگ اجنه و جادوگران بودند . با متانت نگاهی به اطرافش انداخت . جادوگران و اجنه ی زیادی را در حال جنگ می دید . بدون لحظه ای درنگ شمشیرش را بیرون کشید و به سمت دشمنانش حمله ور شد ... سرخی خون همه جا را فرا گرفته بود . این سرخی او را به یاد دوران مدرسه اش می انداخت . هنگامی که بین گروههای مدرسه جنگ و درگیری پیش آمد و هیچکس نتوانست نه کاری بکند و نه جلویشان را بگیرد ...
انبوه خاطرات مدرسه و دوستانش با متانت خاصی از جلوی چشمان آبی رنگش گذشتند . در آن لحظه که شمشیری بر قلب سرخش فرود آمده بود چیزی جز خاطراتش به ذهنش نمی رسید . در آخرین لحظه لبخندی بی رمق صورتش را در بر گرفت و از دنیا رفت ...
سلام....خیلی خوب بود! اما اشکالش اینجا بود که کم بود، سعی کن دو سه خط هم بیشتر از این بنویسی! اما کلا این دو سه خطی که نوشته بودی به نظر من خوب بود!
یه بار دیگه بنویس، در حد یه پاراگراف یا پنج شیش سطر! مرسی!
سالها بود كه به دنبال شمشير بود ولي امروز براي او روز بزرگي بود روزي كه به كمك يك دوست قديمي مطلع شده بود كه مكاني كه بايد به دنبال هدفش بگردد مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز است... لبخند روي لبانش نشان از حس انبوه غرور بود ولي اما اگر كمي داراي متانت بود خاطره مرگ برادرش را فراموش نميكرد، او شمشير را در ذهن خود ترسيم كرد شمشيري كه ياقوت سرخ و زمرد آبي بر روي آن نقش بسته بود و درون مجسمه اي در تالار گريفندور مخفي شده بود
ببخشيد اگه بد بود بعد از يكسال دور بودن از نوشتن. اميدوارم به روز هاي اوج باز گردم با سپاس.
خوب بود، فقط اگه جمله های کوتاه تری استفاده کنی خیلی بهتر میشه! جمله های بلند می تونن آدمو گیج کنن!
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1387/10/6 16:24:48 ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1387/10/7 11:48:33 ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/10/7 12:11:27
یک روز هری توی خوابگاه اش در جلوی پنجره داشت به آسمان آبی نگاه می کرد که به یاد خاطراتش افتاد که می گفت: اگر پدرم و مارم زنده بودند من پیش اونا زندگی می کردم نه پیش دورسلی ها که همیشه مرا اذیت می کنند و آرامش مرا بهم می زنند . بعد از چند ساعت رون از پایین داشت هری را صدا می زد که می گفت: میشه یه لحظه بیایید پایین ! هری گفت: باشه الان میام ! بعد وقتی که هری آمد پایین دید. انبوهی از بچه ها به صف ایستاده بودند که به هری می گفتند : تولدت مبارک . صورت هری با متانت سرخ شد و کتی هم با لبخند داشت هری را نگاه می کرد . بعد هری داشت کادوهای تولدش را باز می کرد که یه دفعه چشمش افتاد به یه بسته بزرگ . آن بسته را باز کرد دید که بهترین دوست مدرسه اش یعنی هاگرید برایش یه شمشیر خریده بود.
سلام امیدوارم حال شما خوب باشد من برای بار پنجم آن را نوشتم توروخدا اگر هری پاتر را دوست دارید لطفا آن را تایید کن که من زود برم مرحله بعد من دیگه عصبی شدم من این پست را خیلی خوب زدم امید وارم خوش بیاد اگر مشکلی داشت خودت آن را درست کن باشه
سلام
این پست از پست های قبلی خیلی بهتر بود! خیلی خیلی بهتر شدی!
اشکالات خیلی کمتر شده. بازم سعی کن بهتر بنویسی حتی بهتر از اینی که نوشتی! رفته رفته آدم بهتر میشه....
ممنون به خاطر این پست. اما باز هم بنویس، تا باز هم بهتر و بهتر بشی! فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نویل لانگ باتم در 1387/10/5 23:54:58 ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/10/7 23:56:57
آن روز آسمان آبی بود.هری با خوشرویی به جینی لبخندی زد و جینی با متانت خاصی به هری خندید.هری در انبوه خاطراتش مرور کرد.آن روزی که با جینی به قسمتهای پرت مدرسه رفته بودند و آن موقعی که مالفوی و دوستانش آنها را در انجا دیدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/10/4 22:20:48 ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/10/4 22:22:42
ّّFor What I've Done I Start Again And Whatever Pain May Come Today This Ends I'm Forgiving What I've Done
اولین باری بود که وارد دفتر مدیر مدرسه میشدم.پرفسور دامبلدور پشت میزش نشسته بود و چیزی مینوشت.از آرم سرخ کنار برگه فهمیدم که نوشته ای مخصوص گروه گریفیندور است. بعد از چند دقیقه دست از نوشتن برداشت و با چشمان نافذ آبی رنگش به من نگریست. هول شده بودم.بریده بریده گفتم:با من کاری داشتید پرفسور؟ با متانت لبخندی زد و گفت:بله باتیلدا.فعالیت ها و تحقیقات تو در رابطه با مبارزه با جادوی سیاه قابل تقدیر است اما نمیخواهم این فعالیت ها به دوستی چهار گروه مدرسه آسیب بزند. آن روز برای دفاع از خودم مطلبی نداشتم فقط شدیداً از کسانی که باعث شده بودند که از طرف مدیر زیر سوال بروم عصبانی بودم. بعد از خروج از دفتر مدیر به خوابگاه رفتم.اما به محض وارد شدنم با انبوه وسایلم روی زمین مواجه شدم. با عصبانیت و بدون توجه به اینکه کسی برای پاسخ دادن در خوابگاه نبود فریاد زدم:چه کسی به وسایل من دست زده؟؟؟!!!! تمام آنها را زیر و رو کردم اما مقاله ی(جادوی مرلین و شمشیر شاه آرتور) را برداشته بودند.میدانستم که با از دست دادن آن مقاله نمره ی<آ> کلاس تاریخ را از دست داده ام.
آبی آسمان خاطرات زیادی را به یادم می آورد ... روزی که با دوستم در مدرسه ی هاگوارتز از بین انبوهــی از دانش آموزان گذشتیم و شمشیر گریفندور را با متانت از کلاه بیرون کشیدیم ، آن موقع بود که لبخندی صورت هر دویمان را در بر گرفت !