جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  199 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: یکشنبه 2 فروردین 1388 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
- تـــــــــــــــــــــــری !
- چیه .. هان ؟ من دارم تمیز میکنم به خدا ! من مسئول رخت خواب هستم !

بادراد به آرامی به سمت ِ تری آمد و کتاب ِ " چه کسی چوبدستی ِ من را دزدید ؟ " را جلوی صورتش به صورت ِ تهدید آمیزی نگه داشت .

- توضیح !
- اممم .. این مال من نیست ، از کجا پیداش کردی ؟
- این مال منه .. و توی کمد ِ تو بود ! دزد پست !
- :no: !

آن طرف خوابگاه پسران آلفرد و آرنولد و بیدل یه بادکنک در دستشان داشتند . آنرا بلند کردند و هر سه با هم کف خوابگاه پاشیدند . تمامی بادکنک ها همزمان ترکیدند و سپس ، دریاچه ای از آب به راه افتاد و تمام خوابگاه را تا سقف پر کرد .

بادراد :
تری :
آلفرد :
آرنولد :
بیدل :

( توضیح شکلک : مثلا نفسشونو نگه داشتن دیگه ! زیر آب که نمیشه نفس کشید ! )

::. خوابگاه دختران .::

گابریل به آرامی از روی تختش پایین آمد و به سمت ِ مری رفت .

- مری ، من فکر کنم تالارو آب ببره این پسرارو خواب میبره . بادراد قرار بود صبح ِ زود بیاد دنبالم بریم زنگ ِ تفریح ..
مری : تو آدم نمیشی ؟
- من چی کار کنم .. یعنی باید منتظرش بمونم ؟
- نه خیر ! تو همین الان میری میخوابی . سریع !

گابر سرش رو میندازه پایین و به سمت ِ تخت خوابش میره . مدتی بعد با نگرانی بلند میشه ، از بادراد بد قولی بعید بود ..

----

خب دیگه ! حالا هر کاری میخواید خودتون بکنید !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: شنبه 1 فروردین 1388 20:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید : خانه تکانی پسرا!!

در خوابگاه پسران
بادراد : ببینید پسرآ! چند روز دیگه به عید نمونده و ما هیچ کاری انجام ندادیم.باید از الآن مثل برق کار کنیم تا بتونیم یه تالاری مثل تالار دخترا یا حتی بهتر از اونا درست کنیم.
خب...من خودم قفسه ها را تمیز می کنم.بقیه چی؟
آلفرد با گولاخی میگه:هوکی تو قفسه ها رو تمیز می کنی!
بادراد:
آلفرد: همین که گفتم...بادراد تو زمین رو طی می کشی!!(آلفرد با خودش میگه: )صبر کنین ببینم هر چی فکر می کنم می بینم پسر کم میاریم!!
باید از دخترا کمک بگیریم
هوکی و بادراد: :no:
آلفرد:
-خودتم هستی و می تونی کمکمون کنی تا پای دخترا این جا باز نشه...
آلفرد ( با حالت :no: ):ولی من کار نظارت رو به عهده...
هنوز حرف آلفرد تموم نشده بود که صدای مهیبی(؟)به گوش رسید:منم می تونم کمکتون کنم...
-آرنولد...؟
بادراد که مدام بالا و پایین می پرید ، با صدای بلند(یا همون فریاد )گفت:آره!درسته...خیلی های دیگه هم هستند که می تونن کمک کنن...
آلفرد:
پسر ها:چرا؟
-آخه می دونین...دخترا موجودات فوقالعاده ای هستند.
-
-باشه بابا...!اصلا خودمون همه ی کارا رو می کنیم !
*************************************
این الآن طنز نبود ولی بعدا خودتون با ادامه دادن طنزش کنین !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven!


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 بهمن 1387 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
برای اینکه بیشتر در دید باشد جلو رفت و بر روی کپه ای از کتاب ها ایستاد.

در همان لحظه صدایی بلند به گوش رسید ، صدای پروفسور مک گونگال:

- فلیت ویک عزیز و دیگر دانش آموزان باید تا نیم ساعت دیگه در سرسرا باشن! توجه کنید که شرکت همگی در این مراسم الزامی است!

و لحظه ای بعد سکوت همه جا را فرا گرفت. سریع تر از آنچه که انتظار داشتند این اتفاق افتاد ، آن ها حتی فرصت نداشتند که جشن خودشان را شروع کنند و باید همین طوری با فلیت ویک خداحافظی می کردند.

بچه های ریونی با قیافه هایی غمگین به مردی که روی کپه ای از کتاب ها ایستاده بود و او هم همانند بقیه ریونی ها قیافه ای ناراحت داشت نگاه میکردند و حتی بعضی ها اشکشان در آمده بود و صدای هق هق گریه هایشان و گرفتن بینی هایشان شنیده میشد.

- واقعا از بودن با شما لذت بردم ، هیچ وقت شما ها رو فراموش نمیکنم و هیچ وقت محبت هایی که به من کردید رو از قلبم پاک نمیکنم امیدوارم در آینده ای نزدیک دوباره همه ی شما رو مثل قبل ببینم.

فلیت با آخرین جمله ای که به زبان آورد نامه ای را که دامبلدور های پیش از او هم این کاغذ را به دست داشتند و در تالار های مختلف خود برای هم گروهی هایشان تعریف میکردند را تا کرد و در جیبش جای داد و بعد با عجله از تالار خارج شد.

-هـــوف...آخیش چه قدر اکسیژن کم بود.

سپس دوباره قیافه ای ناراحت به خود گرفت و در طول راهرو به راه افتاد.

- تبریک میگم بهتون بابت دامبلدور شدنتون.
- امیدوارم با ورود شما محفل روبراه بشه.
- بی صبرانه منتظر اون روزیم که به دامبلدور تبدیل میشید.

هر کسی که از کنار فلیت میگذشت جمله هایی از این قبیل را تحویلش میداد و فلیت ویک نیز با تکان مختصر سرش از انها سپاس گذاری میکرد. فضای هاگوارتز پر بود از عکس های مختلفی از فلیت که ناگهان به دامبلدور تغییر میکرد یا صحنه هایی از دامبلدور قبلی که تغییر چهره میداد و به بادراد ریشو تبدیل می گشت.

فلیت احساس دوگانه ای داشت هم از این خوشحال بود که بالاخره به آرزوی دیرینه اش دست یافته و میتواند فرد مهمی در جامعه ی جادوگری شود و هم ناراحت بود از این که دارد شخصیت قبلی و محبوب دانش آموزان کلاسش خداحافظی میکند. اینقدر در افکارش فرو رفته بود که گذر زمان را از یاد برد و وقتی به خود آمد دید در دستشویی دختران است. پس با عجله به خوابگاه برگشت و خود را برای فردا یعنی روزی که باید از فلیت ویک خداحافظی میکرد آماده کرد.

صبح روز بعد هوای آفتابی دلنشینی بود و با آواز فوکس که در کل هاگوارتز طنین می انداخت دلنشین تر میشد. فلیت با چهره ای پریشان از خواب بیدار شد و به یاد کابوس بد دیشبش افتاد ؛ از جا بلند شد و به سوی آینه ی خوابگاه رفت نا خود آگاه به یاد دوران کودکیش افتاد که در آینه ی نفاق انگیز خود را دیده بود که با ریش های بلند و سفیدی که به دور مرگخواران بسته و آنها را در تله انداخته است نگاه میکرد و با خود میگفت: یعنی میشود روزی منم دامبلدور بشوم؟ اکنون میتوانست جواب پرسش کودکیش را با قاطعیت بدهد: "بله"

هیچ کس در هاگوارتز دیده نمیشد و این کاملا عادی بود زیرا همه در سرسرا ی بزرگ جمع شده بودند و منتظر فلیت ویک بودند.سعی کرد نگرانی که در صورتش نمایان بود را از بین ببرد ولی نمیتوانست ، با قدم هایی سنگین وارد شد و در را باز کرد ، با ورودش همه از جا برخاستند و بعضی ها نیز با یکدیگر پچ پچ کردند.سعی کرد به حرف هایشان گوش ندهد اما غیر ممکن بود به هر زوری که بود خود را به جایگاه رساند و روی صندلی طلایی رنگی نشست.

مک گونگال با صدایی رسا شروع به صحبت کرد: چند ماه پیش و همین طور چند سال پیش جادوگران مختلفی به اینجا آمدند و صلاحیت خود را برای دامبلدور شدن نشان دادند.امروز نیز مانند همیشه فردی در مقابل ما ایستاده و آماده است تا این شخصیت سنگین را بر عهده بگیرد ، امیدواریم از پس این کار به خوبی بر بیاد.

سپس چوبدستی خود را در آورد و برای گفتن ورد مخصوص آماده شد فلیت ویک برای آخرین بار قیافه ی خود را در جام طلایی رنگ دید و به یاد دوران شیرینش افتاد و سپس چشمانش را بست.

نور آبی رنگی از چوبدستی خارج شد و همه مجبور شدند چشمانشان را ببند و لحظه ای بعد که همه بیناییشان را به دست آوردند با قیافه هایی خندان به فلیت که اکنون نامش " آلبوس دامبلدور " بود نگریستند. آلبوس نیز چشمانش را به آرامی گشود و در یافت که چه قدر دنیایی را که با چشمان نافذ و آبی رنگ دامبلدور مشاهده میکند ، با چشمان فلیت ویکی که همیشه نگاه میکرد فرق دارد. با دست زدن تماشاچیان به خود آمد و رنگ به رنگ شد.

با قدم هایی استوار و قاطع و فکری روشن به سوی دفتر خود قدم گذاشت و رمز را تکرار کرد: نیو دامبلدور! در باز شد و با قیافه ای حیرت زده اعضای محفل ققنوس را دید که با شادی و خوشحالی به او نگاه میکردند و با اطمینان به او لبخند میزدند.

جیمز یک قدم جلو برداشت و گفت: اولین ماموریت چیه قربان؟

تنها نگرانی او این بود که میترسید اعضای محفل او را قبول نداشته باشند اما این لبخند رضایت بخش ان ها نشان دهنده ی آن بود که آنان او را پذیرفته اند، همین کافی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: جمعه 11 بهمن 1387 10:51
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز بعد:

ملت ريون از خواب بيدار شده بودند. لونا و ليلي لونا پاتر در حالي كه خميازه ميكشيدند به آسمان آبي نگاه كردند.
- هووم. چه روز خوبيه.... حس خوبي دارم... امروز..امروز...واي امروز فليت از پيشمون ميره!!!

لونا با چشمان پف كرده اش نگاهي به تخت مجاور انداخت كه اريانا در آن خوابيده بود.
سپس با صدايي آرام گفت: جشن؟ درسته! جشن... امروز بايد براي فليت جشن بگيريم.

ليلي لبخندي كمرنگ زد و گفت: جشن شروع شد.

تالار ريون حسابي شلوغ شده بود.
هر كس از در وارد ميشد منظره ي حيرت انگيزي توجهش را جلب ميكرد.
هزاران بادكنك كه پر از آب بودند و در بالاي تالار ميچرخيدند. هر از گاهي هم شخصي را مورد هدف قرار ميدادند و روي سر هدف ميتركيدند و او را خيس آب ميكردند.
گل هاي رنگارنگي كه در اطراف تالار به چشم ميخوردند و هر گاه شخصي از كنارشان عبور ميكرد آواز ميخواندند.

هزاران وسايل تزئيني در گوشه و كنار تالار به چشم ميخوردند.

لونا و ليلي و بچه هاي ريون كه از كارشان راضي به نظر ميرسيدند با خشنودي روي مبلها ولو شدند.

- آخيش! چه قدر خسته شديما.
- آره! ميگم... فليت داره مياد.

در همان لحظه در تالار عمومي ريون باز شد و فليت حيرت زده وارد شد و با چشماني گشاد تك تك ريوني ها را از نظر گذراند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: پنجشنبه 3 بهمن 1387 23:36
نمایش جزئیات
آفلاین
برای به روز بودن موضوع تاپیک با الان که فلیت رفته ، سوژه رو سریع پیش بردم!

**************

- هی بچه ها یه خبر بد براتون دارم. بگین چی شده؟

- چی شده؟

- فلیت دامبل شد

ملت ریون:

- آخه چه طور ممکنه به این زودی؟ ما داشتیم نقشه ها می کشیدیما!

- اوهوم خیلی زوده ، همین الان این خبرو از صحبت های پروفسور مک گونگال و پروفسور بینز شنیدم. هنوز اعلام نکردن اما این طور که می گفتن قراره همین فردا اعلام کنن ...

عصر در تالار ریون:

اعضای ریون هر کدام در سمتی تلپ شده اند و به صبح روز بعد فکر می کنند ، به روزی که فلیت از تالار خارج می شود و آن ها را با هزاران خاطره ی شیرین تنها می گذارد ... با خاطره هایی از او ، با نبودن کسی برای کم شدن امتیاز از گریف و هافل و اسلی و ...

لیلی که بر روی پله ای نشسته بود و کپه ای گل سرخ در کنارش قرار داشت و هر دیقه یه بار یکی از اونا پر پر میشد گفت: حالا چی کار باید بکنیم؟ بدون فلیت چه قد سخته! انگار تالار سوت و کوره!

لونا: بوقی هنوز که نرفته ، فردا میره باید از همین فرصتم استفاده کنیم ... می تونیم یه اسنور کک شاخ چروکیده بهش هدیه بدیم و یه جشن بزرگ براش بگیریم. این طوری در آخرین روز در تالار می تونیم خوش حالش کنیم.

همگی موافقت کردند و تصمیم گرفتند که جشن بزرگی بگیرند ...

*************

خیلی کوتاه شد و بس چرت شد چون عجله داشتم ... بوقیدم به سوژه ولی خواستم به روز باشه ، ادامه بدین پیلیز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: چهارشنبه 18 دی 1387 10:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار!

پسران ریونی همهگی در خوابگاه دور هم جمع شده بودند و شروع به بد گویی دختران میکردند!که ناگهان در با شدت باز میشه و فلیت میاد تو و همون جور که نفس نفس میزنه میگه:

-یه خبر...
آلفرد:چه خبر؟
-دامبل قبلی استفاء داده !
گلگو:خب به ما چه دامبلا اینجورین دیگه موندگار نمیشن!

اما فلیت به حرفای اونا گوش نداد و چیزی زیر لب گفت و از اونجا بیرون رفت و بقیه هم به ادامه ی کارشون پرداختند.

سرسرای بزرگ...

دانش آموزان هاگوارتز مانند همیشه سر میز نشسته بودند و آماده بودند تا اولین لقمه را بریزند تو دهنشون که...

-عزیزان لطفا یه لحظه از خوردن دست بردارید و به من گوش فرا دهید.

بله مکگونگال که سعی داشت مانند دامبلدور سخن بگوید به روی سکو آمده بود با آنان سخن میگفت و دانش آموزان با قیافه هایی گرسنه و خشمگین به او نگاه میکردند.

-خودتون میدونید که دامبلدور از کارش استفا داده و کاندید های دامبلدور مثل مور و ملخ ریختند جلوی من و دارن بهم التماس میکنند که دامبلدور بشن.بیش از سیصد نفر به دست و پام افتادند و بالاخره من بین این همه شایسته ترین رو انتخاب کردم و او کسی نیست جز...پروفسور فلیت ویک!

ناگهان تمام بچه های ریون و حتی جغداشون از تعجب قاشق چنگالاشون افتاد پایین و همه با تعجب و هیجان به فلیت نگریستند.و
اما فلیت همان طور که صورتش رنگ به رانگ میشد از خوش حالی دو تا بال در آورده بود و به هیچ کدوم از اعضای ریون نگاه نمیکرد!

مکگونگال در ادامه ی حرفش:بله ، تا هفته ی دیگه فلیت ویک عزیز به دامبلدور تغییر هویت میدهند .حالا میتونید شروع کنید.

بقیه ی بچه ها بدون توجه شروع به پر خوری کردند تنها ریونی ها بودند که لب به غذا نمیزدند و ناراحت و حیرت زده عین برج زهر مار به یه جا خیره نگاه میکردند.


مری:فلـــــیت...من و تو ناظر این تالار بودیم!یادت نیست میخواستیم همه ی بچه های این تالار رو به مرگ بکشونیم؟چه نقشه ها که نکشیده بودیم...آخه چرا میخوای دامبل بشی؟

فلیت با هیجان خاصی گفت:من میخوام برای یه بارم که شده مزه ی ریش بلند رو بچشم تازه دلم میخواد که رئیس محفل شم تا پوزه ی مرگخوارا رو به خاک بزنم.در ضمن به جای این که بچه های ریون رو بچزونیم ، من محفلیا رو میچزونم

لیلی:دیگه من به کی گیر بدم که پستامو نقد کنه؟دیگه کی این همه امتیاز از گریف و اسلی و هافل کم میکنه؟

ولی فلیت ویک به حرف هیچ کدوم گوش نداد و هیجان زده از تالار خارج شد.

مری:من یه فکر دارم ما باید نزاریم که فلیت بره!
گابر:چجوری؟
مری:اونو دیگه نویسنده ی پست بعدی مشخص میکنه

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: دوشنبه 1 مهر 1387 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل همون طور که فرار میکنه ، خودش رو به خوابگاه دخترا میرسونه ( بقیه داستان را در خوابگاه دختران دنبال کنید ) و خودش رو به آخرین تخت میرسونه و زیرش قایم میشه .

مری : چته تو ؟ نمیبینی دارم اندازه گیری دقیق میکنم ؟
گابر : منم از اینا چرا ...
مری : حرف نزن ... ببینم چی شده ؟
گابر : روح ... روح هزارتا روح حمله کردن به تالار ...
مری : کجا ؟ ... مگه میشه ؟ ببینم از فامیلای بینز نبودن ؟
گابر : نه باوووووو ! .. منتهی من یکیشون رو با طلسمایی که زدم درستش کردم و ترکوندمش !
مری : چی؟ درست کردی و ترکوندی ؟ ... بزار برم خودم ببینم ...

سپس از جلوی میز بلند میشه و اط روی لیلی و لونا که به حالت 180 درجه خوابیدن میپره و آنیت رو دور میزنه و پشت سر میزاره ، فقط تنها کسی که جلوشه آریاناس که اونم به هر زحمتی هست رد میکنه تا از پسرا تو گفتن همه اسامی کم نیارن .

مری پاورچین پاورچین خودش رو به جایی میرسونه که گابریل گفته اما همین که وارد آن راهرو میشه با جسد مرینا ( وای چه ترسناک ) روبرو میشه و همین که این صحنه رو میبینه در جا غش میکنه !

اندک زمانی بعد با پیدا کردن مری در حالی که غش کرده بوده و اینا ، پسران ریونی برای دفاع از دختران ریونی در خوابگاهشون ستاد حمایت تشکل میدن !

آلفرد : شماها نفهمیدین چی شده ؟
راجر : نه باب ! منتهی اگه من دو ثانیه دیر تر مرینا رو به مری نشون نداده بودم دار فانی رو وداع گفته بود و میرفت پیش بینز !
بینز : عمراً ما اینجا چیزی که زیاده داریم ساحره اس و اینا !
آلفرد: حالا این بحث ها رو ول کنین . ما همه مون از صبح چیزایی رو دیدیم که عجیب غریب بودن باعث شدن از ترس ازون در بریم ...
بینز : یعنی ... یعنی تو میگی که ...
آلفرد : دقیقاً دارم همین رو میگم ، احتمالا یه سری افراد غذاهای ما رو مسموم کردن تا ما کابوس ببینیم
بینز : تو وقاعاً اینطور فکر میکنی؟ خیلی باهوشیا ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: دوشنبه 1 مهر 1387 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
یه جایی در تالار


گابر آروم آروم درحالی که با عشوه مشغول راه رفتنه و مدام با استفاده از ورد رنگیوس چنجیوس رنگ لاک هاشو عوض میکنه و آدامس میترکونه و خلاصه کلاس میزاره و اینا.
در این حین به یاد یک تکنیک در کتاب چگونه کلاس بزاریم میفته و به حالت عجیبی در حین راه رفتن کله اشو تکون میده و کله اش بطور مضحکی تکون میخوره و رو تنش سنگینی میکنه.
بلاخره بعد از نیم ساعت و اندی گردنش درد میگیره و تصمیم میگیره حرکت دیگه ای رو امتحان کنه که ییهو بصورت انتحاری چشمش به یه شئ سفید میفته:
- جـیـــــــــــــــــــــــغ رووووووووووووح کمـــــــک
و با بیشترین سرعتی که باعث نشه کلاسش از دست بره به جهت مخالف میدوئه.
اما درست همون موقع صداش بلند میشه: جـــــــــــیغ، روح ها تالارو محاصره کردن. و به دو روحی که بهش نزدیک میشن نگاه میکنه
گابر با خودش: کاش میشد الان با چوبم یه کاری کنم روحا بترکن. اونوقت میشدم باکلاس ترین فرد هاگوارتز.
درنتیجه چوبشو در میاره و انواع وردهایی که بلده رو امتحان میکنه: اکسپلیارموس،کروسیو،جریوس،بمیوس،بنگیوس،ریدلیکیوس
ییهو روح سمت راست بطور انتحاری دارای جسم شد.(البته جسمی بدون دست و کلا خنده دار)
گابر: واااااااااااااااااااای، من به کمیته روحا کمک کردم. حالا میرم آزکابان. حالا باید فرار کنم. دیگه نمیتونم با کلاس باشم.
و همزمان درحالی که جیغ میکشید و گریه میکرد و تمام حرکات باکلاسیوس رو با هم انجام میداد به سمت در رفت.

در همین لحظه دفتر روزنامه تالار
زینوفیلیوس درحالی که تحقیقات خودش رو درباره اسنورکک شاخ چروکیده و نیروی شیطانی رخ شطرنج مینویسه معجون اکتشافی جدیدش رو امتحان میکنه و با رضایت هووم و هوووم میکنه.
قیییییژژز(افکت باز شدن در)
زینوفیلیوس به در نگاه میکنه و با دیدن چیزی که جلوی دره جیغش به هوا میره.
- نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه، شاخ اسفنجی چرک دار بد شانسی میاره. بدبخت شدم. روزنامه ام دیگه فروش نمیره. بدبختی رو سر خونوادمه. اووه لونای بیچاره ی من.
و زاری کنان مشغول خود زنی خودش میشه قافل از اینکه مدام رو چوبدستیش میزنه
- آآآآآآآآآخ. اینم یه نمونه اش، شماره ویژه مجله ام آتیش گرفت. دیگه نمیتونم کار کنم. باید خودمو و لونا رو راحت کنم. لوووونا... جیگر بابا کجایی؟
و همزمان تو ذهنش انواع وردهای مرگبار رو مرور میکنه

در تالار گریف
استر:موهاهاهاها، بلاخره تونستم تالار ریون رو تصاحب کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زنوفيليوس لاوگود در 1387/7/1 20:08:17
ویرایش شده توسط زنوفيليوس لاوگود در 1387/7/1 20:19:32
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: دوشنبه 25 شهریور 1387 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ي جديد!

نسيم ملايمي از پنجره به داخل خوابگاه پسران ريونكلا وزيد و دليلش تنها خلائي بود كه در تالار پس از ناپديد شدن غول دوست داشتني استاد مطرح طلسمها، به وجود آمده بود!

- هييعييي...هيععيي.. گراوپيِ استاد... كجا رفتي فرزند!؟ .. فكر نكردي بعد تو استاد بايد كف دست كدوم گوريل انگوري بشينه؟.. فكر نكردي اين بيگلي بيگلي خيلي تنها ميشه؟

- مي دونيد الان مي تونيم با گراپ كلاس خصوصي برگذار كنيم؟
- عهه عههه.. بچه تو خجالت نمي كشي ..بي ناموس..بوقي.. بگم آنيتا بياد بلاكت كنه؟.. فكر اين فروم نيستي فكر خودت باش.. تنها نتيجه ي اين كلاس زحمت براي ما..
- چرا؟
- چون بعدش بايد حلوا بپزيم..

فليت ويك از روي تختش كه به اندازه ي سبد گربه ها بود پايين پريد و دوان دوان به سمت تخت وسيع گراپ رفت. سپس بااستفاده از كله ي آلفرد روي تخت پريد.

نوارها و پرچمهاي سياه كه مزين به چهره ي گولاخ گراوپ بودند يكي پس از ديگري در و ديوار خوابگاه رو پوشاندند.( البته در اين بين اشتباها راجو هم جز در و ديوار حساب شد)

- و ما با غم از دست دادن يك موجود بزرگ..اوهووو اوهوو.. در اين جا جمع شده ايم كه اوهووو اوهوو
- زرت زرت زرت..
- بچه خجالت بكش

آلفرد با ايما و اشاره به فليت كه الان تنها پسر غير خودشه به در اشاره مي كنه. پيركوتوله مقاديري چشماشو تنگ و گشاد مي كنه و به آلفرد و بعد به در نگاه مي كنه..

- خب برو درو باز كن ديگه حتما الكه اومده مي گه دست دست

تك تك تك تك..( صداي قدم برداشتن فليت و آلفرد) قيييييژژ

-
- آسپ.. آسپ.. واي.. مي خواد بياد منو بكشه كمك كمك..
فليت ويك همونطور جيغ زنان مي دوه و با سرعت زياد قل قل مي خوره و تلپ ميوفته بغل يه بانوي متشخص..
هر دو با هم:

طبقه ي بالا خوابگاه پسرا
آلفرد پاورچين پاورچين و با دقت از پشت در بيرون مياد و به راهروي خالي نگاه مي كنه تا ببينه اين آل سو كجاست كه قصد كشتن يه ريوني رو داره.
آلفرد ابتدا به سمت چپ بعد به راست بعد به بالا و در آخر به پايين نگاه مي كنه ناگهان..
- يا ريش مرلين.. كمك ... يه سياهچاله ..يه سياهچاله ي نجومي..مي خواد منو بخوره كمك..

راجر همراه اون پارچه هاي سياه لي لي كنان نزديك مياد..
- هين؟

------------------------
چرا من اينجا توضيح ندادم؟
سوژه حمله بوگارتهاست به تالار ريونكلا..همين

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور فليت ويك در 1387/6/25 18:25:51
[img align=left]http://panmedi.persiangig.com/DA/Modereator.p
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1387 10:45
نمایش جزئیات
آفلاین
قزوبانوس جوان در حالیکه یک نیزه به دست داشت وارد اعماق جنگل شد تا بلکه یک موجود سیفیت پیدا کند تا نسلشان منقرض نشود
قزوبانوس : ای بابا ، حالا من تو این جنگل بوقی چجوری یک موجود سیفیت پیدا کنم؟

و در ذهنش روع کرد به لیست کردن افرادی که میشناخت سفیت هستند :
_ اولیش سنتور ، دومیش تک شاخ ، سومیش رو ... این چیه دیگه؟

نگاه قزو ( چون سخت بود مختصرش کردم ) به موجود دو پای سیفیتی افتاد که پشتش به وی بود و و می لرزید!

قزو : ای جان! این چقدر سیفیته ! خدا از بهشت واسمون فرستاد!

در همین موقع راجر بر می گرده و قزو رو میبینه : واو ... تو دیگه کی هستی؟ اسمت تو لیست شخصیت ها هست؟

قزو : برو بینیم باو ... به نظرم تو باید آدمیزاد باشی ! ما تو افسانه های بچه هامون دو تا قهرمان داریم به اسم پرسی ویزلی و آلبوس دامبلدور( حدس بقیه داستان با شما ) . ولی الان بحثش جداست!
سپس در حالیکه راجر را بر روی دوشش انداخته بود ، خوشحال از اینکه اینقدر زود به نتیجه رسیده است ، به طرف دهکده خودشون بر گشت.

تالار راون
تمامی اعضای راون طناب پیچ شده روی صندلی بسته شده بودن و گابر هم با یک چماغ جلوشون رژه میرفت.
_ مگر من به شما نگفتم نباید تا پایان هاگوارتز و قهرمانی ما از تالار خرج بشین؟ حالا ک روز هاگوارتز رو از دست دادیم!
و با اتمام این حرف چماغش رو تا ته میکنه تو دماغ آلفرد و باعث میشه که جمجش بترکه!
ادی و جمعی از دختران :

در همین اثنا ، صدای جیغ وحشتناکی شنیده شد ، جیغی زجر آور ، کشنده و حاوی اینکه جیغ زننده زیر فشار هست()
گابر که گوشش تیز شده بود زیر لب گفت :
_ صدای راجره! میشناسمش!از توی جنگل صداش میاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img align=right]http://signatures.mylivesignature.com/54486/280/4940527B779F95