جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  60 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  193 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 بهمن 1387 17:02
نمایش جزئیات
آفلاین
عزیز - ترس - عنکبوت - چوب - سبز - هوا - لحظه - پا - بیدار - وحشت

ترس از عنکبوت همیشه برای او یک عذاب بود.
لحظه لحظه به وحشت درونی اش اضافه می شد .
در جنگل سبز چه می کرد خود او هم نمی دانست ولی به دنبال چوبی بود تا خودرا از دست عنکبوت ها رها کند .


هوا کم کم روشن شد .
از خواب پرید و با قیافه مهربان مادرش رو به رو شد .
مادر رو به فرزند خردسال خود کرد و گفت : عزیزم نترس فقط یک خواب بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 7 بهمن 1387 20:25
نمایش جزئیات
آفلاین
عزیز - ترس - عنکبوت - چوب - سبز - هوا - لحظه - پا - بیدار - وحشت
......................................................................
لحظه ای حس کردم سایه ای از جلوی چشمم رد شد، اما با انکه خیلی
سریع به ان نقطه نگاه کردم ،چیزی ندیدم
ارام پایم را یک قدم جلو گذاشتم .
داشتم با چوبی که در دست داشتم به طرف جایی که سایه را دیده بودم میرفتم، تنها چیزی بود که برای دفاع از خودم پیدا کردم.
سکوت غیر طبیعی اطرافم را گرفته بود که باعث میشد ترس بیشتر مو های بدنم را سیخ کند.
جلوی پایم گودالی سبز شد به ارتفاع 5 متر و درازای
11 متر اصلا نفهمیدم چطور پیداش شد.
شانس اوردم جلوی پایم را نگاه کردم، روی زمین دراز کشیدم تا بهتر بتونم درونش را ببنیم.
ابتدا همه جا سیاه بود اما با طلسمی توانستم کمی اونجا روشن کنم، تخته سنگی بزرگ ان پایین بود اما نه، حالا داشت تکان میخورد.
موجودی بزرگ بود، یک عنکبوت غول پیکر که حالا داشت روی هر هشت پایش بلند میشد نفسش باعث میشد تا هوای گودال
پوسیده به نظر بیاید.
برگشت و رویش را به من کرد، از دیدن ان چشمها با وحشت جیغ کشیدم و مطمئنم حالا که بیدار شده ،خیلی خطر ناک تربه نظر میاید.
آرام بلند شدم و با صدای خش خشی که عنکبوت برای بیرون امدن از گودال درست کرد پا به فرار گذاشتم.



تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/11/7 23:23:51
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: یکشنبه 6 بهمن 1387 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین

کلمات جدید:


عزیز - ترس - عنکبوت - چوب - سبز - هوا - لحظه - پا - بیدار - وحشت


1) از ده کلمه ای که تعیین شده حداقل 7 تا باید در داستان به کار بره!

2) کلماتی که تعیین شدن رو لطفا در نوشته تون رنگی کنید....میتونید هم نکنید اما این به ما کمک می کنه که راحت تر پستتون رو بخونیم و تایید کنیم...

3)میتونید از یه کلمه به شکلهای مختلفش استفاده کنید...مثلا: حرکت: (حرکتی - حرکت کردم - پر حرکت) یا دلم می خواست: (دلت می خواست- دلش خواسته بود)

4) اینجا محلی برای ورود به ایفای نقشه...پست های زیبای شما اینجا خونده می شن و اگه تایید شدید( که زیر پستتون با رنگ سبز نوشته میشه) میرید به مرحله بعد....یعنی کارگاه نمایشنامه نویسی!

5) اعضای ایفای نقش هم می تونن اینجا پست بزنن...اینجا یه تاپیک آزاد برای همه ست...برای پستهای ایفای نقشی ها هم جا داره!

6) لطفا از نوشتن پست غیر اخلاقی یا دارای توهین پرهیز کنید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: شنبه 5 بهمن 1387 20:17
نمایش جزئیات
آفلاین
گل - وحشت زده - غمگین - سبز - عروسک - هرمیون - بو - چوب - فردا - کوچک

روز قشنگی بود.بوی گل همه جا را پر کرده بود.یک دفعه هرمیون از خواب پرید.دید عروسک کوچکش بر روی زمین افتاده است.به یاد آورد که چه خواب وحشتناکی دیده است بعد بسیار وحشت زده و غمگین شد.او خواب دیده بود که فردا می خواهند پدر و مادرش را بکشند.
بلند شد.از پنجره بیرون را نگاه کرد.دید که جلوی خانه ی هاگرید چوب جمع شده است.
بعد دید همه جای جنگل از سبزی به تاریکی گرایید و ...



تایید شد. فقط آخرش بهتره تموم بشه! چون اینجا یه داستان کوتاه می نویسیم، و دیگه قرار نیست ادامه ای براش نوشته بشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/11/6 22:01:01
شناسه ی قبلیم که بعد از این ساختمش ولی دوباره برگشتم به این

اینه

عمرا اگه فهمیده باشی چی گفتم

چاکر همه بچه های قدیمی (کینگزلی شکلبوت ، پیوز ، رفوس ، زاخاریاس ، دادالوس دیگل و خیلی های دیگه که حال ندارم بنویسم اسمشون رو )

Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: چهارشنبه 2 بهمن 1387 11:13
نمایش جزئیات
آفلاین
گل - وحشت زده - غمگین - سبز - عروسک - هرمیون - بو - چوب - فردا - کوچک

روز عجیبی بود؛هرمیون پشت کلبه ی هاگرید عروسک چوبی سبز کوچکی رو که پدرش بهش هدیه داده بود رو نگاه می کرد و دلش می خواست به جای اون عروسک باشه.انگار بدترین روز زندگیشه؛چون اون روز ، یک مرگ خوار اونو تهدید کرده بود که اگه هری رو نکشه،پدر و مادر مشنگش کشته می شن...
(درسته که مشنگ هستن ولی پدر و مادر هرمیون بودند)هرمیون در شرایط سختی بود و باید بین دوستش و والدینش یکی رو انتخاب می کرد.
برای یک لحظه بوی گل ها پیچید و هرمیون یاد اون روزی افتاد که با پدرش رفته بود پارک مرکزی لندن...
فردا آخرین مهلت برای تصمیم گیری بود و او هنوز چیزی به هری نگفته بود.....



تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Super Seeker در 1387/11/2 12:44:20
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/11/2 22:43:20
[b][color=000066]Catch me in my Mer
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 بهمن 1387 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
گل - وحشت زده - غمگین - سبز - عروسک - هرمیون - بو - چوب - فردا - کوچک
صبح آن روز بسیار گرم و لذتبخش بود.بوی چوب سوخته همه جا را فرا گرفته بود.پرندگان کوچک و بزرگ جیک جیک می کردند.هری با صدای بلندی از خواب پرید.
هری بلند شد و با صدای وحشت زده ای گفت:_چی شده؟
نویل گفت:_هیچی بابا از تخت پایین افتادم!
رون که هنوز به طور کامل بیدار نشده بود جویده جویده گفت:صبح به خیر!
لباس پوشیدند وبه سالن عمومی گریفیندور رفتند.درآنجا هرمیون را دیدند که کنار آتش روی مبل نشسته بود و کج پا گربه ی پشمالویش را بغل گرفته بود.حالت چهره اش بسیار غمگین بود.به محض دیدن هری و رون به آنها سلام کرد.
رون پرسید:_چرا زانوی غم بغل گرفتی؟
هرمیون با ناراحتی گفت:_هچی بابا ولش کن...اصلا بریم سرسرا صبحونه بخوریم.
آنها به همراه هرمیون به سرسرای بزرگ رفتند.وقتی روی نیمکت کنار لاوندر نشستند،صدای کشدار دراکو مالفوی رااز پشت سر خود شنیدند که می گفت:_هی پاتی فردا تو زمین کوییدیچ تو و اون دوستاتو سوراخ سوراخ می کنیم.
هری بلند شد ولی هرمیون و رون او را گرفتند و روی صندلی نشاندند.
رون گفت:ولشون کن هری بیخودی دعوا راه ننداز.
هرمیون گفت:اشکالی نداره،فردا که بردیمشون می فهمند.
فردای آن روز هری خیلی زود از خواب بیدار شد.بعد از خوردن صبحانه با رون به زمین کوییدیچ رفت.بعد از لباس عوض کردن با سایر اعضاء به زمین کوییدیچ قدم گذاشت.در برابر آنهااسلیترینی های سبز پوش ایستاده بودند.پس ازدست دادن هری و مالفوی،خانم هوچ سوت زد و بازی را شروع کرد.دوتیم بسیار خوب وقوی بازی می کردند.تا اینکه هری گوی زرین را بالای حلقه ی وسطی اسلیترین دید.او آذرخش را کج کرد و به سمت گوی زرین شتافت...سرانجام گوی زرین را گرفت وبا امتیاز250 به210موجب قهرمانی تیم گریفیندور شد.گل هایی که کتی و جینی زدند تأثیر خوبی در برد این تیم داشت.
****************** پایان **********************


تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/11/2 22:42:26


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 30 دی 1387 09:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ای امید فردای من
مینویسم این غم نامه ی سوخته در میان آتش بی کران عشقت را ، روی برگ گلی تا خامشگری باشد بر تن چوب های گر گرفته ی وجود پاکت.
مینویسم تا بدانی این عروسک کهنه، همواره با بوی قدم های ناز و خرامانت امیدی کوچک به ادامه ی زندگی دارد.



مرسی...کم بود ولی عالی بود! تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/10/30 15:33:26
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: یکشنبه 29 دی 1387 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
گل - وحشت زده - غمگین - سبز - عروسک - هرمیون - بو - چوب - فردا - کوچک
**************************************************

_اقای پاتر می شه لطفا بیدار شی و به درس توجه کنی؟

این صدای پروفسور مک گونگال بود که با جدیت تمام به هری چشم غره می رفت.ناگهان هری دردی در ناحیه ی دستش احساس کرد و فهمید که هرمیون از بازویش نیشکون گرفته است.هری از پروفسور معذرت خواهی کرد و با صدای بسیار آهسته به رون و هرمیون گفت:

_زنگ خورد بمونین باهاتون کار دارم. او می خواست خواب وحشتناکش را برای آن دو تعریف کند.

پروفسور ادامه داد:

_همونطور که گفتم تبدیل کردن گل به چوب کاره سختیه چون گل چیز نرم و کوچکیه وچوب چیز سخت و بزرگ،به همین دلیل باید روی کارتون خیلی تمرکز کنید.حالا سعی کنید گلتون رو به چوب تبدیل کنید.یالا شروع کنید.

بچه ها شروع کردند.گل نویل سوخت و بوی بدی راه افتاد .او وحشت زده به گلش خیره شد.
گل هری تبدیل به برگ سبز رنگی شد.
گل رون پره هایش ریخت.رون غمگینانه آهی کشید و به چوب جلوی هرمیون چشم دوخت.
سرانجام پرفسور تکلیف فردا را داد و دانش آموزان را فارغ کرد.هری رفت تا خوابش را برای هرمیون و رون تعریف کند.او از جلوی دین که داشت با سیموس عروسک بازی می کرد گذشت تا به هرمیون و رون رسید


سلام.

خوب بود...البته به نظرم اومد انگار تو یه برنامه ای نوشتی، بعدش خواستی کپی کنی اینجا، یه مشکلی پیش اومده و همه کلمات افتاده پشت سر هم!

اینجوری بود:

با صدای بسیار آهسته به رون و هرمیون گفت: _زنگ خورد بمونین باهاتون کار دارم. او می خواست خواب وحشتناکش را برای آن دو تعریف کند. پروفسور ادامه داد:

درستش کردم...یه کم هم فاصله و inter هم زدم، سعی کن تو پست هات هم همین جوری بنویسی که از اونی که هست هم بهتر بشه!


سیموس و دین عروسک بازی می کردن...؟ یه کم عجیبه، بلاخره دو تا بچه گنده ان دیگه! عجیبه بشینن وسط و عروسک بازی بکنن!


پستت خوب بود...اما اگه یه بار دیگه هم بنویسی از اینم بهتر میشه! یه بارم بنویس...و موفق باشی!


فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/10/30 15:32:13


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 27 دی 1387 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
گل - وحشت زده - غمگین - سبز - عروسک - هرمیون - بو - چوب - فردا - کوچک


هری،رون و هرمیون به سمت کلاس معجون سازی می رفتند که ناگهان اسلیترینی های سبزپوش را دیدند صدای پانسی پارکینسون که به موی خود گل وصل کرده بود را شنیدند که می گفت:بچه ها جلوی دماغتون رو بگیرید بوی گندزاده آمد!رون با مشت به صورت پانسی زد ودماغ او را شکاند.پانسی وحشت زده به دماغ شکسته اش نگریست.بعد از ترس بی هوش شد.اسلیترینی ها که از کار رون ناراحت و غمگین شده بودند بر سر رون ریختند.هری چوبدستی اش را در آورد و نعره زد : رداکتو.دست کراب مثل چوب صدا داد و شکست.او مثل عروسکی که تازه کوک شده باشد گریه کرد.اشک های کوچک و ریزی از چشمانش ریخت.اسنیپ وارد شد و گفت:پاتر ویزلی شما دوتا فردا سر ساعت هشت شب دم در دفتر من باشید.در ضمن 100 امتیاز از گریفیندور کم می کنم.آن دو باناراحتی به یکدیگر نگاه کردند.



سلام.

پستت نسبتا خوب بود ولی می تونی یه کم هم بهترش کنی، مثلا ببین:

او مثل عروسکی که تازه کوک شده باشد گریه کرد.اشک های کوچک و ریزی از چشمانش ریخت.


مثل عروسک تازه کوک شده؟ یه کم عجیبه واسه آدم! البته همچین تشبیهی بد نیست ها، ولی بهتر اینه که یه چیزی باشه که یه خواننده، وقتی داره اونو می خونه، فوری درکش بکنه...نا مانوس نباشه براش!


یکی هم این که می تونی یه کاری بکنی: وقتی کسی داره یه حرفی میگه تو پستت، به جای اینجوری نوشتن:

صدای پنسی را شنیدند که می گفت:بچه ها جلوی دماغتون رو بگیرید بوی گندزاده آمد!

بنویسی:

صدای پنسی را شنیدند که می گفت:

- بچه ها جلوی دماغتون رو بگیرید بوی گندزاده اومد!


اینجوری بهتره! قیافه پست هم قشنگتر میشه، خوندن پست راحت تر میشه!



بازم سعی کن!

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/10/28 15:37:14
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/10/28 15:46:27


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 27 دی 1387 01:03
نمایش جزئیات
آفلاین
گل - وحشت زده - غمگین - سبز - عروسک - هرمیون - بو - چوب - فردا – کوچک

یه روز هری ،رون و هرمیون می خواستند بروند امتحان گوی زرین بدند . بعد وقتی که رسیدند اونجا ، پروسفسور تریلانی داشت یکی یکی بچه ها را صدا می زد . بالاخره نوبت هری رسید ،
آن را صدا زد و رفت تو بعد به هری گفت : عزیزم به من بگو توی گوی زرین چه می بینی !
بعد هری جواب داد ، دارم پدر و مادرم را می بینم که یدفعه یه نور سبز رنگی به مادرم برخورد کرد بعد پروسفور تریلانی گفت: مطمئنی درست می گی ، بعد هری گفت: آره مطمئنم .
بعد پروسفور تریلانی سرش را از میز هری برگرداند ورفت جلوی پنچره داشت یه چیزهایی زمزمه می کرد ، هری مثل عروسک چوبی وحشت زده و غمگین شد و زود از کلاسش خارج شد .
فردا همه ی بچه ها خیلی خوشحال بودند چون همه ی آنها امتحان های خود را به خوبی گذرانده بودند که کم کم می خواستند وسایلهایشون را جمع کنند و سوار قطار بشوند وقتی که در قلعه باز
شد همه گفتند: عجب هوای خوبی چه گل های کوچک زیبایی !
بعد هری چشمش گفت یه نامه ای که بسته شده بود پای یه جغدی که توش نوشته بود این جغد مال رون است ، رون به کج پا گفت: این را بو کن ببین به درد من می خوره یا نه .

سلام به همهگی می دونم این پست خوب نیست ولی تورخدا آن را قبول کن من دو ماه که دارم پست می زنم باشه
بای



سلام!

خوب تو که خودت می دونی پستت خوب هست یا نه، وقتی فکر می کنی خوب نیست سعی کن بهتر از اونی که هست بکنیش!


من مطمئنم که وقتی بخوای می تونی پست خیلی خوب هم بنویسی....فقط بنویس و سعی کن اشکال هایی که به ذهن خودت هم می رسه رفع کنی....تا جایی که پستت به نظر خودت یه پست خوب شده باشه!


فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/10/28 15:15:53
[color=FF3300][font=Arial]�