جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  72 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  206 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  302 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  202 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: دوشنبه 12 اسفند 1387 18:53
نمایش جزئیات
آفلاین
-استیوپیفای!
-آوداکداورا!
_رداکتو!
-پتریفکوس توتالوس!
-اینپدیمنتا!

از هر سو طلسم هایی به سمت هوکی ویارانش می آمد.هوکی با کمک یک یارش غیب شد.بقیه ی مرگ خوار ها و وزارتی ها ماندند تا با دامبلدور بجنگند.لرد نعره زد:
-حمله.زنده نگذاریدشون!
مرگخوار ها حمله کردند.محفلی ها بدون تر و واهمه ای با سر رفتند جلو تا مبارزه کنند.( )دامبلدور گفت:
-برید یاران من.برید بجنگید.آخ...
طلسمی به ریش دامبلدور خورد و زره ای از ریش او را سوزاند.دامبلدور برگشت تا فرد طلسم کننده را ببیند و دید اوری فریاد زد:
-آوداکداو...
-اکسپلیارموس!
چوبدستی اوری از دستش افتاد و دیدالوس آن را گرفت.دیدالوس نعره زد:
-اینکارسروس!
و طنابی سیاه رنگ به دور او پیچید.لرد فریاد زد:
-حمله!
ولی دیگر حمله جواب نمی داد.محفلی ها آنقدر پیشرفت کرده بودن که تمام مرگخوار ها را به عقب پرتاب کردند.بعد انواع طلسم ها را به سوی آنها فرستادند.دورکاس نعره زد:
-استیوپیفای!
و طلسمش به سینه ی روزیه خورد و او رابیهوش کرد.
لرد نعره زد:
-الفرار...!فرار کنید.جون خود را نجات دهید.
مرگخوار ها دونه دونه غیب شده وگروهی که بیهوش شده بودند به لطف مرگخوار ها غیب شدند.
دامبلدور گفت:
-ما پیروز شدیم! همه ی محفلی ها خوشحال شده و به درون خانه رفتند تا شامی که خانم ویزلی آماده کرده است را بخورند...

______________________________________________

با اجازه ی همه ی محفلی ها:
پایان سوژه!

خدا خیرت بده برادر!


5 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/12/12 18:59:19
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/16 11:51:35


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: دوشنبه 12 اسفند 1387 11:34
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور با حرکتی آکروباتیک جا خالی داد و در حال چرخیدن در هوا زبانی برای آن ها دراز کرد .


حرس همه ی مرگ خوار ها در آمده بود و می خواستند از دامبلدور حالی بگیرند . به حالتی 8 ضلعی در آمدند و دوباره به سمت دامبلدور طلسم های خود را شلیک کردند . این دفعه دامبلدور چوب دستی خود را به سمت آسمان گرفت و با وردی زیر لفظی جادویی ساخت که کسی تا به حال ندیده بود .


خوکی بزرگ از چو ب دستی خارج شد و او را احاطه کرد . تمام طلسم ها به خوک عظیم الجسه برخورد کرد و به سمت مرگ خواران بازگشت . چند تا از آنان توانستند خود را از کمند طلسم ها رها کنند اما 4 نفر از آن ها بیهوش روی زمین افتادند .


آلبوس رو به هوکی کرد و با پوز خندی به او گفت : تو خیلی ابلهی که فکر می کنی من نمی تونم با چند تا جوجه مرگحوار بجنگم .


هوکی که پشت چند تا از یارانش قایم شده بود با صدایی بلند گفت : اگه یه روزم به عمرم مونده باشه من تورو شکست می دم . خواهی دید .

- زکی ، برو بابا جوجه . به ما نمی خوری . بخوری هم گیم اور می شی .
در همین حین بود که باقیمانده ی مرگخواران دوباره شروع به مبارزه کردند . این دفعه آلبوس تنها نبود بلکه تمام محفلی ها هم حاضر بودند . از دور ساحره ای بلند قد به چشم می خورد . دورکاس میدوز به جمع آنها اضافه شده بود .


همه ی محفلی ها دست به تشویق او زدند و پس از اتمام همه پشت هم رو به ارتش ترکیده ی هوکی کردند و اینگونه گفتند : ( تا خون در رگ ماست آلبوس رهبر ماست ) ...


8 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/16 11:46:57
Can You Forgive Me Again, You're My One True Friend, And I Never Ment To Hurt You

[url=http://meadowsisadorc.livejournal.com/profile]حقایق ت
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: یکشنبه 11 اسفند 1387 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
مودی نعره زد:
-نه!!!
و بین خر و دامبلدور قرار گرفت!!! که ناگهان...
-استیوپیفای!
طلسمی از دور به سر بلاتریکس خورد و او بیهوش شد.چوبدستی دامبلدور از دستش پرت شده و به دست خود دامبلدور افتاد ولی...دیگر دیر شده بود...
بــــــــوم!
خر با قدرت به مودی خورده بود.مودی پرت شد و بر روی هوکی افتاد.خر ار اری کرد و به سمت هوکی شتافت.در همین هنگام دامبلدور نعره زد:
-اکسپالسو!
نور زرد رنگی پدیدار شد و به خر خورد.خر منفجر شد و تیکه هایش که به هوا برخواسته بود،بر سر و روی بقیه افتاد.
هوکی فریاد زد:
-نــــــــــــه!خرم مرد...دامبلدور خودم می کشمت...وای نه...ای...چی...کی...!
هوکی پایش به سنگی خورده بود و روی زمین افتاده بود.در همان لحظه طلسمی از سمت دیدالوس دیگل به سمت هوکی شلیک شد و باعث شد که زگیل های او بترکد!
هوکی گفت:
-الفرار!
وغیب شد.
بقیه ی وزارت خونه ای ها هم وقتی دیدند که او غیب شده،غیب شدند.در همین لحظه لرد فریاد زد:
-حمله به دامبلدور...
محفلی ها از استراتژیک مرگخوار ها:
ناگهان صد ها طلسم به سمت دامبلدور شلیک شد!...
ادامه دارد...

6 امتیاز

دوتا پست پشت سر هم فرستادن کار درستی نیست دیدالوس عزیز!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/16 11:39:23
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/16 11:42:45


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: شنبه 3 اسفند 1387 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین
_هوکی!
_هوکی؟آخه...!
_هوکـــی!
این صدای فریاد های محفلی ها بود که هوکی را دیده بودند.هوکی سوار یک الاغ شده و با کارمند های وزارتخونه به جنگ آمده بود.(البته کارمند های بد)هوکی فریاد زد:
_بتازید ای یاران وفادار من بتازید...آخ...نه!
هوکی از روی الاغش به پایین پرت شد الاغ با بی خیالی سری تکان داد.یکی از وزارتخونه ای ها گفت:
_آخه جناب وزیر شما با حیووناتون چیکار می کنید که شما رو از روی خودشون پرت...
_به تو چه؟برو بجنگ!
وزارتخونه ای ها به سمت محفلی ها حمله کردند.در همین موقع مرگ خوار ها چوبدستی های خود را برداشتند و به جنگ با محفلی ها پرداختند.دیدالوس دیگل که پشت بدنش ترمیم شده بود(توسط دامبلدور)به جنگ با اوری یکی از مرگ خوار ها رفت.اوری برگشت و فریاد زد:
_آوداکداورا
طلسم اوری با اختلاف سه متر از کنار دیدالوس گذشت.دیدالوس جلو رفت و فریاد زد:
_استیوپیفای!
طلسم قدرتمند دیدالوس به اوری خورد و او را بیهوش کرد.در همین هنگام لرد یواشکی به پشت لوپین رفت...آنگاه فریاد زد:
_کروشیو!
لوپین از درد بر خود روی زمین می پیچید.لرد با بیرحمی تمام گفت:
_بگو غلت کردم که تورو شکنجه دادم.بگو!
_آآآآآآآآآآآآآآآای!نه!
لرد قدرت طلسم را بیشتر کرد و با خنده گفت:
_بگو!
_باشه میگم...غلت می کنی منو شکنجه میدی!!!!
لرد عصبانی شد و طلسم رو قطع کرد آنگاه گفت:
_چی!!!الان میکشمت...آواداکداورا.
طلسم درست به...درست به...درست به سنگ کنار لوپین خورد.سنگ خرد شد.
در همین هنگام دیدالوس دیگل از پشت طلسمی را به سمت لرد فرستاد.(از پشت)!لرد برگشت و دید که طلسم به سمتش می آید.جیغ زد:
_پروتگو!
طلسم به سپر محافظ خورد و به خود دیدالوس دیگل برگشت دیدالوس نتوانست جاخالی دهد و بیهوش روی زمین افتاد.
در همان هنگام: ااااااارررررررر هـــــــی ارررررررررر هـــــیِِ...(صدای نعره ی خرِ هوکی)خر رم کرده و به سمت لرد می آمد.لرد نعره زد:
_یکی جلوشو بگیره!مگه خر تو نیست هوکی؟بیا جمش کن...هوکی؟ هوکی؟
خر با شدت به لرد خورد و او را زیرش "لـــــه" کرد.لرد بیهوش شد.خر با شدت به راه خود ادامه داد.او به سمت اوری رفت که تازه به هوش اومده بود و او را هم لـــــــه کرد.دامبلدور زیر لب به مودی گفت:
_خدا وکیلی عجب خریه ها!نه؟
مودی غرولندی کرد.
در همان حال خر با شدت به سمت صاحبش شتافت.هوکی از تر جیغ زد و این باعث شد که دو سه تا از زیگیل هایش بترکه!خر با شدت به سمت او آمد و درست جلوی پای هوکی تیکاف کشید.هوکی با صدای لرزانی گفت:
_آخ...بالاخره رام شدی نه؟
آنگاه خود را بالا کشید و به خرش گفت:
_بتاز به سمت دامبلدور!
خر تاخت.در سر راه هر کسی که در حال جنگ بود را له کرد.دامبلدور گفت:
_کشتن خره کاری نداره ولی میتونم بیهوشش کنم...آره...استیوپیـــ...
_اکسپلیار موس!
این صدای بلاتریکس بود که تانکس را بیهوش کرده و به سراغ دامبلدور رفته بود.
بلا گفت:
_کارت تمومه.الان خره رو بزرگتر می کنم...آنگوردیو*
خر متوقف شد و با این کار هوکی سه متر به جلو پرتاب شد.آنگاه خر بزرگ شد.حدود 4 متر بزرگ شده بود.اَر اَری کرد و به سمت دامبلدور بی چوبدستی شتافت...

7 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/16 11:35:36


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: چهارشنبه 30 بهمن 1387 09:22
نمایش جزئیات
آفلاین
- آخ ....
این چی بود خورد به پشتم ؟!!!
همانطور که از درد ناله می کرد برگشت تا پشت خود را نگاه نگاه کند ...
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ ....
در پشت او سوراخی بوجود اومده بود که هرگز به بزرگی آن در عمر خود ندیده بود .
- نامرد با چه طلسمی اینجوری ...


دامبلدور با لبخندی تصنعی گفت :
- ابله اگه قرار بهت بگم که دیگه این طلسم منحصرا برای من نبود . ولی هر کیو خواستی اینجوری کنی زنگ بزنی سه سوت اومدم ...
- حتما خبرت می کنم .
- آخه لرد خر منو با این همه محفلی اینجا تنها گذاشتی رفتی داری با دامبلدور گپ میزنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- آخ، اصلا حواسم نبود . اومدم .


ریموس به سمت ولدمورت حمله کرد و چوب دستی رو زیر گلوی او گرفت و فشار داد .
- بهشون بگو چوب دستیارو بندازن .
- ها ها ها ...
خیلی احمقی که فکر می کنی من اینو می گم ...
- کروشیو ...


ولدمورت به دور خود می پیچید و از درد جیغ می زد
- غلط کردم.به جون مادرم دیگه از ین غلطا نمی کنم ..
- بهشون بگو چوبا شونو بندازن رو زمین .
- باشه . باشه . الان می گم . تو فقط منو شکنجه نکن هر کاری بگی می کنم ...


ریموس چوب دستی را به سمت دیگری گرفت و ولدمورت را از بند شکنجه خلاص کرد . کمی خود را جمع و جور کرد و به آرامی از روی زمین بلند شد و به حالت نا متعادلی ایستاد .
- دوستان ...
-
دوستان ...
مگه کرید شما رو صدا می کنم دیگه .


همه ی مرگ خوارها به سمت او برگشتند و به او نگاه کردند .
- مثل اینکه این دفعه هم شکست خوردیم . مثل اینکه قسمت نیست ما یه دفعه هم پیروز شیم . چوباتون رو بهشون تحویل بدین بریم خونه هامون . دفعه ی بعد با تمرین بیشتر می یایم مبارزه می کنیم .


همه ی مرگخوارها روی زمین نشستند و باهم و یک صدا زدند زیر گریه ...
- بچه ها هر باخت سر فصل یک پیروزیه . شما نباید نا امید شید . ما دفعه ی بعد پیروز می شیم ...


همه ی مرگ خوارها یک صدا گفتند :
- برو بابا دلت خوشه . هر دفعه می بازیم همین رو می گی . یه حرف جدید بزن .
- آخه جمله ای جدیدا یاد نگرفتم که بشه اینجا گفت . بذارید کمی فکر کنم ...


همانطور که ولدمورت در حال فکر کردن بود صدای (بووووووووم) همه ی محفلی ها به گوشه ای پرت شدند ...
مرگ خوارها دنبال منبع انفجار می گشتند . از پشت دود ها قدم هایی دیده می شد که با اقتدار به سمت جلو حرکت می کرد . او کسی نبود جز ...

7 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوركاس ميدوز در 1387/11/30 9:27:07
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/1 11:38:26
Can You Forgive Me Again, You're My One True Friend, And I Never Ment To Hurt You

[url=http://meadowsisadorc.livejournal.com/profile]حقایق ت
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: یکشنبه 27 بهمن 1387 15:04
نمایش جزئیات
آفلاین
پیکر تار همین طور دور میشد...دور و دورتر...
_چرا مثل بوق وایسادین اونجا و منو نگاه می کنید؟بگیرینش!
مرگخوار های باز مانده به سمت دامبلدور رفته و به او طلسم پرتاب می کردند.محفلی ها هم برای متوقف کردن اونا به دنبالشون رفتند.و طلسم هایی به سمت آنها پرتاب می کردند.ناگهان پیکر تار دامبلدور دور خود پیچید و غیب شد.مرگخوار ها با عصبانیت از دنبال کردن دامبلدور خسته شده و برگشتند تا با محفلی ها برسند.هوکی که دیگه از کلنجار رفتن با شترش خسته شده بود فریاد زد:ولدمورت!بیا با هم این شتر بوقی رو بگیریم... محفلی هارو ول کن...گفتم بیا این شتر بوقی رو بگیر...آخ
شتر با تمام قدرت به هوکی لگد زده و او را دو متر اونور تر پرت کرد.لرد با خنده گفت:
_حقه ته!تا تو باشی اسم منو داد نزنی...ای وای چوبدستیم!
لوپین که خود را از بند یکی از مرگخوار ها رها کرده بود او را خلع صلاح کرد.ولی نتوانست چوبدستی اش را بگیرد و چوبدستی خورد به...خورد به کوهان شتر هوکی!شتر رم کرد و با سرعت به سمت لوپین حمله ور شد...
جیمز به موقع توانست ریموس را به کناری هل دهد ولی خودش...
زیر دست و پای شتر له شد...
مودی نعره زد:
_نه
و به سمت شتر حمله کرد . بلا تریکس داشت با او مبارزه می کرد واز اینکه مودی به سمت شتر رفت تعجب کرد .بقیه ی افراد وقتی می دیدند که مودی به سمت شتری می دود خنده را سر دادند...مودی نعره زد:
_استیوپی_...
هوکی بر سر مودی پرید و طلسم او را منحرف کرد.طلسم به دیوار روبه رو برخورد کرد وبه سمت هوکی آمد...
هوکی نتوانست جاخالی دهد و طلسم به سرش خورد...ولی چون طلسم قوی نبود اون فقط به عفب پرت شد.دیدالوس دیگل داشت با بلاتریکس می جنگید.بلا نعره زد:
_آوداکداور...
_اکسپلیارموس
چوبدستی بلا به سمت دیگری پرت شد.دیدالوس با خونسردی به بلا گفت:حالا دیگه باید حسابتو برسم...استیوپیفای
طلسم درست به قلب بلا خورد و او را سرنگون ساخت.دیدالوس به سمت مالی رفت که می خواست با ملاقه بر سر لرد سیاه بکوبد!چون چوبدستی اش سز ناهار گم شده بود.دیدالوس نعره زد:
_نه!مالی نباید...
اما مالی با ملاقه بر سر لرد کوبید و سر لرد رو شکست...لرد برگشت و انواع طلسم های ناشناخته را به سوی مالی شلیک کرد...در همان لحظه کسی وردی را خواند و شتر هوکی از زمین بلند شدو سر راه مالی قرار گرفت...طلسم های لرد به شتر خورد و او را کشت...
هوکی و لرد بلافاصله برگشتند تا کسی که شتر را به میدان آورد را ببینند...او دامبلدور بود که با تعداد زیادی از محفلی ها به جنگ باز گشته بود...آنگاه دامبلدور چوبدستی اش را به سمت هوکی گرفت و به آرامی گفت:سلام!
محفلی ها از خوشحالی نعره زدند...ولی لرد به سمت دیدالوس برگشت و فریاد زد:
_آوداکداور...
ادامه دارد.........


6 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/1 11:36:37


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: شنبه 26 بهمن 1387 11:55
نمایش جزئیات
آفلاین
مکان: صحرا های آفریقا ، سر میز غذا!

ریموس: اصلا نمیتونم غذا بخورم اشتها ندارم ...
گرابلی پلنک: منم همینطور! یکم دیگه قراره جنگ بشه چطوری میشه در این وضعیت چیزی خورد؟... منم سیرم!

دامبل با لحن: اطمینان بخش: بخورید ، بخورید، به این فکر کنید که احتمالا این آخرین غذاییه که میخورید و بعد از این همتون زیر دست و پای مرگخوارا خورد و خمیر میشید ... پس تا زنده اید از زندگیتون لذت ببرید فرزندان سفیت میفیدم !

جیـــــــــــــــــــــــــــــغ
جیــــــــــــــــــــــغ!
دامبل!!!

در همون لحظه جیمز از راه میرسه ...
- قربان .. یک پیک از سوی اردوگاه دشمن داره به این سمت میاد!

همه برمیگردن و به سواری نگاه میکنن که چهار نعل به سمت میز غذا حرکت میکنه ... چند لحظه بعد سوار میرسه و یک عدد نامه میده دست دامبل .. دامبل در سکوت نامه رو باز میکنه و اونو میخونه ....

متن نامه:
تو یک موش ریشو هستی!
قربانت هوکی


دامبل!!!!

اردوگاه مرگخوارا....

تیلیک ... تیلیک ... تیلیک! (صدای قفل کردن)
مورفین: من نمیفهمم ... این ژنجیرا چیه که دارین به پای ما میبندین؟
اجتماع مرگخواران
بلیز: اینا برای اینه که در حین جنگ پستتونو رها نکنید و فرار نکنید و اینکه تا آخرین نفس بجنگین! حالا هم موبایلاتونو خاموش کنید و یکی یکی بیارید اینجا تحویل بدید تا من در مرحله بعدی دهن هاتونم ببندم تا کلا موقع جنگ صحبتم نتونید بکنید تا مبادا دست به توطئه بزنید ...
بلا: میخوای یهو چشمامونم ببندین دیگه!
بلیز: آه عجب فکر محشری! اینجوری دیگه خیالم راحت میشه که در حین جنگیدن نمیتونید علیه وزارت و معاونش توطئه کنید و از خدمت فرار نمیکنید... بوهاهاهاها!
مرگخوارا!!!!

کمی اونورتر!

هوکی: ممد من نمیفهمم این کوهان های شتر ها به چه دردی میخورن! من اصلا روشون راحت نیستم!
ممد: قربان ... این شترها شدیدا مناسب جنگ های صحرایی اونم از نوع آفریقاییش هستن! ضمنا قربان برعکس نشستید اجازه بدید کمکتون کنم ...
ناگهان یکی از زیگیل های هوکی با صدای خفنی میترکه و شتره رم میکنه و الخ ....
هوکی روی زمین

- قربان: پیکمون داره برمیگرده ... و مثل اینکه یه پیغامم با خودش آورده!
همون لحظه پیک مورد نظر میاد و نامه رو به هوکی میده .. هوکی خاک های روی لباسشو میتکونه و از زمین بلند میشه و نامه رو باز میکنه ...

متن نامه:
موش ریشو خودتی کوتوله گوش خفاشی دماغ دراز!
قربانت دامبل


هوکی
ممد: نگران نباشید قربان ... با این قیافه ای که پیدا کردید شانس آوردید بیشتر از این تحقیرتون نکرد وگرنه میتونست همه چیز خیلی وخیم تر از این باشه ...
هوکی!!!!

مکان: اردوگاه محفلی ها سر میز غذا ...

تدی جهت روحیه دادن: ای سربازان شجاع .. شما منجی های این دنیا هستید! شما باید ...
جیمز: تدی نهنگ های خشمگین من گرسنن ... یه لحظه از بالای منبر میای پایین کمک کنی؟
تدی: اممممم ... و شما باید با نیروهای شر و تاریکی مبارزه کنید و تا آخرین نفس بجنگید زیرا مفتخرم اعلام کنم که اینک آینده جهانیان وابسته به مبارزه....

جیمز: تدی با تو هستما! یه لحظه بیا پایین ... بدن یکی از نهنگ هام دون دون شده! اییییییی خیلی نگرانشم... نکنه مریض شده!
تدی: .... و وابسته به مبارزه شماست ... امممم چون شما امممم خیلی شجاعین و ....
جیمز: تـــــــــــــــــــدی! تو که انقدر عقده سخنرانی نداشتی الانم که هی داری تپق میزنی ...
تدی: ..... و منجی .. امممم یا شجاع بودید ... اه یادم رفت داشتم چی میگفتم....
جیمز: جیــــــــــــــــــغ تدی؟

تدی: بسه دیگه چه مرگته هی صدام میزنی؟ مگه نمیبینی دارم به افراد روحیه میدم؟
جیمز: اونو ولش ...مر مر... مرگخوارا .... حمل.. حمله کردن!

بلافاصله همه به میدان نبرد خیره میشند و لشکر عظم وزارت رو میبینن که به سمتشون میاد!
دامبل: اهووووی .... شبیخون زدن نامردا! بلند شین .. سریع کاسه کوزه ها رو از روی میز جمع کنید که الانه که جنگ شروع بشه .... !

چند لحظه بعد ....

لشکریان دو جناح به هم میرسند و جنگ عظیمی در میگیره در همه جای میدان نبرد فریاد های خمشگینانه و دردآور جنگویان به گوش میرسه در همون حال جیمز با زیرکی خودشو به یک گروه مرگخوارا میرسونه و چوبدستیشو توی دماغ تک تکشون فرو میکنه و کمی اونورتر بلیز دندونای تدی رو میکشه و هوکی کمی اینورتر داره با فریاد های "آپ ، آپ!" با شترش کلنجار میره ولی شترش حرکت نمیکنه ... در همون حال یک عده از محفلیون خودشونو به هوکی میرسونن و از شتر میکشوننش پایین و دِ بزن... کمی اینور تر لرد کف کرده که کدوم انسان بوقی دست و پا و چشم و دهن مرگخواراشو بسته و ....

- پس دامبل کجاست؟

این صدا که به صورت ناگهانی در میدان میپیچه باعث میشه که طرفین جنگ دست از مبارزه بردارند و به ده ها کیلومتر آن طرف تر .. جایی که نقطه ای با سرعت در حال فرار کردنه، چشم بدوزند ...

-----------
پیشاپیش بابت این پست ارزشی عذر خواهی میکنم ..ادامه ماموریت در تاپیک خانه های هاگزمید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 25 بهمن 1387 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
مودی وقتی به پشت در خونه ی 12 رسید،از اینکه چند بار دیگه ممکنه اینو اول هر پستش برسه کلی ناراحت شد،ولی بعد فکر کرد که خوب بالاخره هر چیزی شروعی داره و به خودش دلداری داد و همونجا از مرلین خواست به خواننده هاش صبر بده!!

از وقتی مثلا مرده بود کلی تو ذهنش خونه رو تصور کرده بود،خیلی رومانتیک و احساساتی که فقط از بعد برد پیت شخصیتش بر میومد درو وا کرد که یهوووووو
یه دونه گرز سیخ اومد طرفش!
مودی اونجا خیلی خوشحال شد که کلاه برد پیتم دزدیده بود که گرز این امکان رو داشته باشه که توی صورت مودی نخوره و از تو کلاش رد بشه...
بعد عین این فیلم کابویی ها، کلی هم بوته خار گوله گوله رد شد...
آلبوس : آماده جنگ شید!!
مودی:
اینجا خونه بلک ایناس؟!همه اینا بحث های سر میز غذاس؟!
مودی که کلی تعجب کرده بود که چرا یهو سر میز غذا همه رفتن صحرای افریقا، چند بار رفت بیرون اومد تو..تا نکنه شاید اشتباه کرده! ولی وقتی مطمئن شد و دید که وسط صحرای افریقا واستاده و محفل میخاد با هوکی یه جن خونگی...بجنگه، با خودش گفت که : خوب حالا که اینجام و این جنگ فعلا به من هیچ ربطی نداره و فرصت غنیمته و مفتی مفتی اومدم صحرای افریقا..برم این اهرام مصر رو ببینم...
و برای اینکه بازم گرزی یهویی سمتش پرتاب نشه،زیرشلواری سفیدشو در میاره و میزنه سر یه چوب و به سمت اهرام مصر راه میفته و هی گوشه چشمی دو سپاه رو برانداز میکنه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 25 بهمن 1387 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه گریمولد 12 ( محفل ققنوس )

مالی : آخجون داریم صحرا ، برم این وسایل مورد نیاز برای تفریح رو جمع و جور کنم ، آخجون داریم میریم صحرا

در همین هین که مالی از روی سرخوشی این جملات رو زیر لب بیان می کرد البوس دامبلدور وارد اشپز خانه شد و جملات مالی رو شنید .

مالی : آخجون داریم می ر....
البوس : مالی عزیز اولا که آخجون نداره دوما هم که برای تفریح نمی ریم داریم میریم جنگ !
مالی :

زیر زمین محفل

جیــــــــــــــــــغ و عـــــــــــــــو عو

جیمز و تدی از طرف البوس مامور شده بودن تا به زیر زمین بروند لباس های رزم رو حاظر کنن.

جیمز : تدی اینا چقدر سنگین .
تدی : جیمز جیغ نزن دیگه از نهنگهای خشمگینت که سبک ترند .
جیمز : خوبه یادم انداختی برای نهنگ های من لباس جنگ نداریم ؟
تدی : جیمز داریم می ریم وسط بیایون خودمون از گرما تشنگی نمیریم خیله ، اونوقت تو می خوای نهنگ هارو هم با خودت بیاری .
جیمز : :grin:
تدی : :no:
جیمز :

خانه ریدل

بلا به همراه دو یار خود که تازه به خانه ریدل رسیدن و بلا به سرعت اتاق لرد سیاه رفت و در نزده وارد اتاق شد .

لرد : بلا باید اول در بزنی بعد وارد شوی .
بلا : بله مای لرد .
لرد : بلا برو رودلف رو صدا بزن کارش دارم .
بلا : اما ارباب من با شما کار دارم .
لرد : باشه ولی اول رودلف رو صدا بزن بیاد .
بلا : بله قربان

بلا از در اتاق خارج شد و رودلف رو صدا زد و با به داخل اتاق برگشت .

ردولف : بله ارباب با من کاری داشتید .
لرد : کرشیو
باکرشیو لرد ردولف پخش دیوار شد و بعد دقایقی بلند شد و رو به لرد کرد وگفت :اخه چرا ارباب من که کاری نکردم؟
لرد : به زنت تربیت یاد ندادی !
ردولف : بله ارباب

ردولف چوب دستی خود رو بلند کرد تا کرشیوی حواله بلا کند ولی باز خودش پخش دیوار شد .

لرد رو به ردولف کرد و گفت : این کرشیو هم برای اینکه ادم روی نامزد اینده من دست بلند نمی کنه !
ردولف : بله ارباب !

لرد به سوی بلا بر گشت و گفت : بگو بلا .
بلا : ارباب ما نمجنگیم .
لرد : چرا ؟
بلا : هوکی ترسناک شده ، جوش در میاره بعد هی می ترکه !
لرد : شما ها ****** می کنید .
بلا : اخه ...
لرد : کرشیو ردولف به خاطر بی تربیتی زنت ! کارتون به جای رسیده رو حرف من حرف می زنید .
بلا و ردولف :

فردا صبح _ صحرای بزرگ توی فیلم

همه محفلی ها یک دست لباس رزم سفید رنگ پوشیده بودند و گوی نور از انها ساطع می شد و مرگخوار ها... مرگ خواری وجود نداشت !

خانه ریدل

همه ی مرگ خوار ها در خواب خوش به سر می بردند که ناگهان صدای ریز جنی به گوش رسید .

اتاق خواب لرد

هوکی کمک خواست از لرد سیاه .
لرد :
لرد خمیازه کشید و رو به هوکی کرد و گفت : چرا نمی ذاری به خوابم جن !
هوکی : اما لرد جنگ شروع شده و کسی از طرف ما به صحرا نرفته !
لرد ناگهان این فشنگ از جا چرید و داغ مرگ خواری هوکی را فشار داد .

سیم ثانیه بعد

لرد شروع به صحبت کرد .
شما مرگ خوارها در روزی که جنگ داریم خوابدید ؟
مرگ خوارها :
لرد که خمیازه مرگ خوار ها رو دید کرشیوی حواله انها کرد و انها رو به زور روانه جنگ کرد .

صحرای بزرگ توی فیلم

مالی رو به البوس کردو گفت : نمی یان بذار تفریح کنیم که ناگهان صدای تق های اپارتها مرگ خوارها به گوش رسید .

البوس : اماده جنگ شید !

15 تا به خاطر ماموریت و 15 تا هم به خاطر شکار بانو مورگانا.. خیلی عالی بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/1 11:34:40
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 25 بهمن 1387 12:50
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامۀ سوژۀ تاپیک سازمان کنترل بر روی اصلاح نژادی

خلاصه (توسط هوکی نوشته شده)

هوكي به خاطر اينكه نژادش به جن هاي خونگي بر ميگرده مورد تمسخر همه مخالفانش قرار گرفته اون براي مبارزه با اين مسئله سازمان بزرگي رو با بودجه هنگفت احداث ميكنه و نام اون رو سازمان كنترل بر روي اصلاح نژادي ميگذاره ، هوكي از بهترين متخصصان ماگل دعوت ميكنه تا براي اصلاحات ژنتيكي اون رو مورد عمل جراحي قرار بدن.

عمل جراحي انجام ميشه ، اما نتيجه حاصله وحشتناكه ، هوكي تبديل به موجود زشت قيافه با زگيل هاي زشت بر روي صورتش ميشه و از همه اينها بد تر قدرت جادويي خودش رو از دست ميده.

بعد از تحقيقات فراوان متوجه اين مسئله ميشند كه تنها راه درمان هوكي و برگشت نيروي جادوييش استفاده از خواص خون اژدهاست و تنها كسي كه به اين خواص آگاهي كامل داره ، البوس دامبلدوره.

هوكي براي دامبلدور دعوت نامه ميفرسته كه به وزارت بياد ، اما دامبلدور كه از سياست هاي كثيف وزارت آگاهه مخالفت خودش رو اعلام ميكنه و مصاحبه ي كوبنده اي بر ضد هوكي در راديو پاتر بان انجام ميده.

اكنون محفل چاره اي ديگه براي وزارت نذاشته جز جنگ

*****************

صحرایی بزرگ در مرکز آفریقا... در دو سوی صحرا نیروهای دو گروه مخالف صف کشیده اند و با نگاهی خشانت بار به یکدیگر می نگرند. اسب ها سم بر زمین می کوبند و از منخرین خود صداهای ناهنجار خارج می نمایند. دو رئیس مخالف از صفوف دشمنان خارج می شوند و چشم در چشم هم می دوزند. خشم و نفرت از چشمان یکی در چشمان دیگری منعکس می شود و ناگهان...

تــــــــــــــــــــــــــــق... جیرینگ... گرووووووووووووووووومپ

ابزار جنگی از سر و کول دو رقیب به زمین می افتد. یکدیگر را در آغوش می گیرند:
- برادر... چطور بعد این همه سال پیدات کردم؟

- عههههههههه... خیلی دلم واست تنگولیده بود... عههههههه...

آلبوس دامبلدور که در مقابل دستگاه ماگلی نشسته، با کنترل آن را خاموش می کند و درحالیکه به شدت احساساتی شده، رو به مالی ویزلی که دماغش از شدت گریه سرخ شده و جیمزی و تدی که از فیلم به حالت درآمده اند و تخمه می شکنند می کند:
- من همیشه می میرم واسه اینجور جنگا. خوب دیگه بچه ها! کم کم آماده شین می خوایم بریم جنگ.

مالی همچنان در حال اشک ریختن و دماغ بالا کشیدن:
- من دوس دارم جنگ ما هم توی همون صحرا باشه.

دامبلدور:
- نه دیگه! نشد! اونجا بریم احساساتی میشیم نمی تونیم خوب بجنگیم.

مالی ویزلی:
- نمیشه؟

دامبلدور:
- اهم... چیزه... یعنی...

در همین زمان، جغدی نقره ای از شیشه های پنجره رد می شود م نامه ای را روی سر دامبلدور می کوبد و در هوا محو می شود.

[تبلیغات: با خرید یک بسته کوچک از پودر استخوان اموات قبرستان ریدل ها، علاوه بر از بین بردن اثرات طلسم محفوظ کنندۀ دامبلدور، به پاترونوس خود قدرت حمل اجسام را بدهید... به خانۀ ریدل بیایید... مرگخواران تخفیف ویژۀ صد در صدی دریافت خواهند کرد]

دامبلدور نامۀ هوکی را باز می کند:

از وزیر بوقی به دامبل دروغی

1- چون به من خون اژدها ندادی دامبل بودنت رفت رو هوا. (حالا اگه دوباره برگشت رو زمین هنوز ممدای خبرگزاری بهم خبر ندادن!)

2- من محفل تعیین می کنم. من تو دهن این معفل می زنم و اینا!

3- چون بلیز همین الان به من گفت که تاریخ مصرف این شعارا گذشته، من مورد شمارۀ 2 رو حذف می کنم. نخونیش ها!

4- من تو و جوجه موجه هاتو به جنگ دعوت می کنم.

5- زمان: همین فردا. مکان: همون صحرای بزرگ توی مرکز آفریقا که همین الان فیلمش تموم شد.

6- جابزنی خیلی ****** هستی. تازه خیلی هم ****** میشی. بعدشم دیگه خیلی خیلی ******* می کنی!

همین دیگه. منتظر چی هستی؟


دامبلدور آهی می کشد و رو به مالی ویزلی می کند:
- خوب دیگه مالی جون. چون تو خیلی برای محفل زحمت می کشی و پخت و پز و رفت و روب به عهدۀ توئه و ما خیلی مدیونتیم... قبول می کنم که جنگ توی همون صحرایی باشه که تو می خوای.

مالی ویزلی با خوشحالی به هوا می پرد و جیغ می کشد:
- وااااااااااااااااای آلبوس... تو چقدر مهربونی.

تدی و جیمزی:
-

وزارت سحر و جادو


هوکی در برابر ارتش میلیونی وزارت سحر و جادو قدم می زند و هرلحظه به آن ها نگاهی تاسف بار می اندازد:
- فقط سه نفر؟ بلیز و بلاتریکس و نارسیسایی که خودشم معلوم نیست چه جوری تغییر شکل داده به مورگانا؟ آخه این همه آدمو چه جوری با خودم ببرم جنگ؟ کو اون لشکر میلیونی که ارتشبد کارکاروف داشت. یه عالمه مرگخوار داشت؟

بلیز پاشنه هایش را به هم می کوبد و خبردار می ایستد:
- تمامشون به وسیلۀ نیروهای اتحاد خاکستری تار و مار شدند قربان!

هوکی آهی می کشد و به مورگانا که سرش را در کتابی فرو کرده و بلاتریکس که عکس روودولف را در هوا ترسیم کرده و مدام آن را کروشیو می کند نگاهی می اندازد:
- تا فردا باید یه ارتش درست و درمون ایجاد کنیم و ببریم توی اون صحرا. وگرنه بدجوری ضایع میشیم.

در همین هنگام دوباره زگیل هایی در صورت بلیز و هوکی شروع به بزرگ شدن می کنند و مورگانا و بلاتریکس جیغ کشان از اتاق خارج می شوند تا زگیل ها روی آنها نترکند.

بلیز و هوکی که تنها مانده اند به یکدیگر نگاهی می اندازند. هوکی آهی می کشد:
- گمونم برای اینکه همینایی که داریم رو هم از دست ندیم، ناچاریم از کلاهخود استفاده کنیم.

- منم همین فکرو می کنم قربان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/11/25 12:53:36