پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

203
نفر همین الان آنلاین‌اند 116 نفر در «انجمن»
4 عضو 199 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

جنگل ممنوعه

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
آخرین ورود
سه‌شنبه 26 آذر 1392 22:45
عضویت
1387/10/14
پست‌ها
338
هاگرید گفت:ولی پروفسور...

-نه هاگرید!کاری که گفتم رو بکن.حالا!
هاگرید با ترس و کمی هم خشم از در خارج شد و راه کلبه اش را پیش گرفت!بعد از دقیقه به جنگل رسید.او وارد منطقه ی سکونت سانتور ها شد.

ویـــــــژ _ تــــــق!(افکت رها شدن تیر ازکمان و خوردن آن به درخت )

هاگرید که یادش رفته بود کمانش را بیاورد برگشت و با گله ای از سانتور های وحشی و تند خو روبرو شد.صدایش را صاف کرد و گفت:دوستان من اومدم که...

بن یکی از سانتور ها گفت:تو دیگه حق نداری بیای اینجا!


هاگرید دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید ولی دوباره بست.سپس گفت:من از طرف دامبلدور اومدم که به شما بگم بیایید به مدرسه.بن دامبلدور با تو کار...

-آقای بن!فهمیدی؟

-اِ...اخه شما که انسان نیستید...

بن گفت:چی؟توهین به ما...؟
-ساکت شو باو!دهنتو ببند.اینجا من حرف میزنم.فهمیدی؟
بن:
هاگرید که از گفته اش راضی بود گفت:خب دامبلدور هم با تو کار داره میایید یا نه؟

هاگرید جمله ی آخر را فریاد زده بود.سانتور ها دنبال هاگرید رفتند.بعد از پنج دقیقه پیاده روی به در بزرگ سرسرای ورودی رسیدند.

بچه ها با دیدن سانتور ها وحشتزده شدند.گروهی از دختر ها جیغ کشیدند.

هاگرید به بن گفت:برو به دفتر دامبلدور!

سپس رفت تا حیوانات موخوفش را بیاورد!

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
آخرین ورود
پنجشنبه 19 بهمن 1391 09:31
عضویت
1387/10/21
پست‌ها
842
هاگريد متعجب و عصبانی در كلبه اش را باز كرد و از آن خارج شد. محكم قدم هايش را برمی داشت و با خود می گفت:
-اين دامبلدورم گاهی خيلی عجيب ميشه!

هاگريد با اين تفكرات وارد قلعه شد. پروفسور مك گونگال به سمت هاگريد رفت و همراه با لبخندی به او گفت:
-سلام هاگريد، چی شده به قلعه اومدی؟

-می خوام جناب مدير رو ببينم.

-جدا؟ دنبالم بيا.

هاگريد دنبال مك گونگال به راه افتاد و با عصبانيت گفت:
-من خودم دفتر پروفسور رو بلدم.

مك گونگال رويش را به طرف او برگرداند و گفت:
-پروفسور دامبلدور الان در دفتر اساتيد تشريف دارن.

هگريد گفت:
-خودم ميرم اونجا مينروا. ممنون از لطفت.

-باشه، باشه.

هاگريد مك گونگال را نگاه كرد كه از او دور ميشد. با عصبانيت گفت:
-دختره ی ابله! من رو با يه كودن اشتباه گرفته!

بعد با عصبانيت خود را به اتاق اساتيد رساند و در را باز كرد. اكثر معلم ها آنجا حضور داشتند. همه هاج و واج هاگريد را نگاه كردند. دامبلدور گفت:
-هاگريد، فكر كنم قبل از ورود بايد در می زدی.

هاگريد نگاه خشنی به دامبلدور كرد و گفت:
-كاری كه با شما دارم خيلی مهمه.

دامبلدور گفت:
-منم الان با بعضی از دبيرها جلسه دارم. برو بيرون.

هاگريد گفت:
-شما گفتين اون اسب ها رو بيارم تو مدرسه...

دامبلدور گفت:
-همون كاری كه گفتم بكن.

هاگريد گفت:
-آخ...

-آخه ماخه نداره. برو كارتو بكن.

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
سه‌شنبه 16 دی 1393 19:56
عضویت
1387/11/02
پست‌ها
586
- وقتی کسی مثل من با وزیر هوکی روابط برقرار کنه همین میشه دیگه.. حالا با سنتورا چیکار کنم.. اصلا چه ربطی به من داره؟ مگه جنگل ممنوعه به نام منه؟.. مگه من ناظر اینجام؟.. این دختره پس چیکاره ست!؟

دامبلدور در حالی که از فرط عصبانیت به رنگ ردای ارغوانی خوش دوخت و زیباش در اومده بود، جملات بالا رو با خودش می گفت و دانش آموزانی رو که از کنارش ر می شدن متقاعد می کرد که دیوانه شده!

- باید هاگرید رو بفرستم همشون رو بخوره.. ولی هاگرید که آدم خور نیست.. گراوپ رو بفرستم چطوره؟.. اوخ.. این رفتار در شان من نیست.. رولینگ بهم گفته بود باید آروم و خونسرد و خردمند باشم وگرنه عوام براش ایمیل می زنن شکایت می کنن.. خب پس باید دامبلدورانه عمل کنم.. اصلا هیچی بهشون نگم.. یا اینکه به ویزنگاموت شکایت کنم.. ای خدا دامبلدور تو کتاب چطور رفتار می کرد!؟

کلبه ی هاگرید از دور نمایان شد. دود غلیظ و سیاهی از دودکش کلبه ی هاگرید خارج میشد و نشون دهنده ی این بود که هاگرید توی کلبه ست.

دامبلدور با خودش فکر کرد شاید بهتر باشه هاگرید رو بفرسته دنبال سنتورها و خودش بره با بلیز یه صحبتی بکنه. ولی خب سنتورها تا قلمروشون رو پس نگیرن راضی نمی شن چون اون یه ذره جا براشون کافی نیست. سنتورها یه جایی وسیعی می خوان که راحت بتونن توش جفتک بزنن.

وزارتی ها هم که در تمام قرون و اعصار به راه راست هدایت بشو نبودن و نیستن. البته شاید یه چیزی بتونه اونا رو فراری بده.. آره ..خودشه باید فرار کنن.

دامبلدور راهی رو که اومده بود، برگشت. البته قبل از برگشتن یه ققنوس نقره فام برای هاگرید فرستاد.

کلبه ی هاگرید
هاگرید با ولع همیشگی خاص خودش در حال صرف کردن صیغه ی بلعت بود که ققنوس نقره ای دامبلدور مثل بابانوئل از دودکش وارد شد و روی میز فرود اومد.

نقل قول:
هاگرید عزیز..
به جنگل برو و تمام سنتورها رو بیار تو حیاط هاگوارتز..به بن هم بگو بیاد پیش من کار مهمی باهاش دارم.
آلـ.. اوه راستی، هر چندتا هیولای مخوف می شناسی بفرست برن تو جنگل ممنوعه.. سپر محافظ وزارتی ها هم با من.

آلبوس دامبلدور.. مدیر هاگوارتز!


هاگرید: اون اسبا بیان تو مدرسه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین ورود
سه‌شنبه 26 آذر 1392 22:45
عضویت
1387/10/14
پست‌ها
338
دامبلدور: حالا جواب سانتور هارو چی بدم؟... ...آهان فهمیدم!اول ازشون مهلت می طلبم و بعد به هوکی نامه می نویسم و بهش می گم که کمی عادلانه تر تصمیم بگیره.

دامبلدور از جا برخواست و به سمت کاغذ و قلمش رفت.و بعد برای سانتور ها اینچنین نوشت:
نقل قول:
بن عزیز! امیدوارم خوب و خوش باشی.من برات این نامه رو نوشتم که بهت بگم به من مهلت بدی..تا من به هوکی نامه بنویسم و بهش بگم جنگل رو نصف کنه.جواب رو بفرست.

دامبلدور نامه را به پای جغدی که بن برایش فرستاده بود بست.جغد پر زد و رفت.دامبلدور جستی زد تا نامه ی هوکی را بنویسد:
نقل قول:
هوکی عزیز!امیدووارم خوب باشی.می خواستم بهت بگم که جنگل رو نصف کرده تا موجودات جادوییی ما بتوانند به راحتی زندگی کنند.با آرزوی موفقیت برای شما

دامبلدور این نامه را با فوکس برای هوکی فرستاد.

چند ساعت بعد:

تق تق تق...دامبلدور که از کم خوابی زیاد خوابش برده بود گفت:
-بفرمایید!
اما هیچ جوابی جز تق تق تق به گوشش نرسید.دامبلدور با زیادی بلند شد و به سمت در رفت ولی در سر راه منبع صدا را دید.

دو جغد به در پنجره اش می کوبیدند.دامبلدور از روی میز کارش پرید و به سمت جغد ها رفت. نامه ها را از پاهایشان باز کرد و جغد ها رفتند.اولین نامه، نامه ی بن بود:
نقل قول:
ما تا یک روز دیگر بهتون وقت می دیم.

دامبلدور زیر لب غرولندی کرد و نامه را به آتش کشید.
نامه ی دوم برای وزیر بود:
نقل قول:
با صلام و ارذ خثطه نباشید به شما مدیر گرامی.من نمیتونم جنگل رو نصف کنم دامبلدور.چون دارم در آنجا آزمایش می کنم.خودط با موجوداطت کنار بیا.عرادطمند شما وضیر حوکی.


دامبلدور: ...الان می ام اون آزمایشگاهتون رو نابود می کنم...

دامبلدور چوبدستی و ققنوسش را با خود به جنگل ممنوعه برد...


ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
آخرین ورود
پنجشنبه 27 تیر 1392 12:06
عضویت
1385/01/07
پست‌ها
377
- هو!هو هو هو!
آلبوس دامبلدور از روی صندلیش بلند شد و به طرف پنجره رفت.جغد رو که بال بال زنان نوکش رو به شیشه میکوبید گرفت و نامه ای رو از پاش باز کرد.
نقل قول:
صلام بر آلبوص دامبلدور
اینجانب هوکی وضیر سهر و جادو، دارنده 5 مدال مرلین درجه یک و برنده 4 بار ظیبا ترین لبخند مجله ساهره و دارنده مدال دل ربا ترین جادوگر قرن حکم آموزشی 123 را که به شرح ظیر است اعلام میکنم.
از امروز اول اسفند ماه تا اطلاع صانوی،دو سوم از جنگل ممنوعه به علت انجام آزمایشات و تحقیقات گروه زیست محیطی وزارت سحر و جادو اشقال شده و بقیه موجودات و جک و جانوران به یک سوم باقی مانده فرستاده میشوند.
لاظم به ضکر است هیچکدام از حیوانات ساکن در جنگل ، دانش آموزان و معلمان ساکن در هاگوارتز اجاظه عبور و مرور در هیچ یک از قسمت های جنگل را ندارند.
پینوشت: اعضای گروه زیست محیطی وزارت به سرپرستی بلیز زابینی و مورگانا لی فای تا امشب وارد جنگل ممنوعه میشوند.
امضا : هوکی وضیر سهر و جادو، دارنده 5 مدال مرلین درجه یک و ...

دامبلدور:
جنگل ممنوعه
اعضای گروه زیست محیطی تازه به جنگل ممنوعه رسیده بودن.ده ها کوله پشتی ، گونی و کیسه روی هم انباشته شده و تپه بزرگی ساخته بودن.کیسه ها شامل لوازم آزمایشات و تحقیقات گروه بود.تحقیقاتی که هیچکس جز سرپرستان گروه از اون اطلاع نداشت.کیسه دوم حاوی غذا و مواد لازم برای درست کردن غذا بود و کیسه سوم..
- ای مردک! تو کیستی؟
بلیز که روی زمین لم داده بود با نگاهی سر تا پای سانتور رو برانداز کرد و گفت:به تو چه اسب؟!
سانتور : مردک!تو در محیط حفاظت شده که متعلق به ماست وایسادی!
بلیز چوبدستیش رو برداشت ، از روی زمین بلند شد و گفت:یعنی مردک!خودتم قبول داری انقدر وحشی هستی که باید تو منطقه حفاظت شده باشی؟!
- بلیز!بس کن!
- اما مورگی...
مورگانا چوبدستی بلیز رو از دستش گرفت و تکون کوچیکی داد.بین سانتور و طرفی که خودش و بلیز ایستاده بودند خط کوچیکی رو چمن ها افتاد.مورگانا ادامه داد:ببین اسب،الان جنگل به سه قسمت تقسیم شده،دو قسمت برای ما و یکی برای شما.دوتا برای من یکی برای تو،دو تا من یکی تو...
- می شه بری سر اصل مطلب؟!
- خوب..!دور تا دور این یه قسمت باقیمونده برای شما حفاظ یا در واقع دیوار نامرئی کشیده شده.میتونی دست بزنی!یعنی..سُمتو بیار بالا!
- تق!
- شما و تموم حیوون های دیگه فعلا تو همین یه قسمت زندگی میکنید!
خوابگاه پسران گریفندور
پرسی از پنجره خوابگاه بیرون رو نگاه میکرد.جیمز و تد روی تخت دراز کشیده و کورمک شناسه جدیدشو برانداز میکرد!
جیمز خنده کنان بالشی روی سر تد پرت کرد و گفت:بیخیال باو!حالا یه لبخند زده انقدر هول برت داشته؟!
- آخه تو که نمیدونی...
- آخ!
پرسی روی زمین پرت شد و با دست جلوی بینیشو گرفت.
- مماغم!مماغم!
تد : دستت بردادر ببینم چی شده خوب!
ملت گریفندوری:
پنه لوپه از پایین پنجره:اوا خاک بر سرم!
دفتر آلبوس دامبلدور
- هو هو !هو هو هو !
دامبلدور برای بار صدم در امروز به طرف پنجره رفت و نامه ای رو از پای جغد باز کرد.
نقل قول:
آلبوس دامبلدور
تا وقتی که این ملت وحشی و بی تمدن رو از توی جنگل بیرون نکنی سرنوشت دانش آموزات در خطره!
این یه هشدار بود!
بن رئیس قبیله سانتور های جنگل

دامبلدور:

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین ورود
پنجشنبه 27 تیر 1392 12:06
عضویت
1385/01/07
پست‌ها
377
هوا تاریک است.باد در میان درختان زوزه میکشد و آن ها را با تمام قدرتش تکان میدهد.باران نم نم می آید و بوی خاک باران خورده محیط را پر میکند.صدای پیتیکو پیتیکو پای سانتور ها ، صدای زوزه جانوری در فضا می پیچد...
و این جاست جنگل ممنوعه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1387/12/3 19:26:46
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/28 12:52:17
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.