هاگرید گفت:ولی پروفسور...
-نه هاگرید!کاری که گفتم رو بکن.حالا!
هاگرید با ترس و کمی هم خشم از در خارج شد و راه کلبه اش را پیش گرفت!بعد از دقیقه به جنگل رسید.او وارد منطقه ی سکونت سانتور ها شد.
ویـــــــژ _ تــــــق!(افکت رها شدن تیر ازکمان و خوردن آن به درخت
)
هاگرید که یادش رفته بود کمانش را بیاورد برگشت و با گله ای از سانتور های وحشی و تند خو روبرو شد.صدایش را صاف کرد و گفت:دوستان من اومدم که...
بن یکی از سانتور ها گفت:تو دیگه حق نداری بیای اینجا!
هاگرید دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید ولی دوباره بست.سپس گفت:من از طرف دامبلدور اومدم که به شما بگم بیایید به مدرسه.بن دامبلدور با تو کار...
-آقای بن!فهمیدی؟
-اِ...اخه شما که انسان نیستید...
بن گفت:چی؟توهین به ما...؟
-ساکت شو باو!دهنتو ببند.اینجا من حرف میزنم.فهمیدی؟
بن:
هاگرید که از گفته اش راضی بود گفت:خب دامبلدور هم با تو کار داره میایید یا نه؟
هاگرید جمله ی آخر را فریاد زده بود.سانتور ها دنبال هاگرید رفتند.بعد از پنج دقیقه پیاده روی به در بزرگ سرسرای ورودی رسیدند.
بچه ها با دیدن سانتور ها وحشتزده شدند.گروهی از دختر ها جیغ کشیدند.
هاگرید به بن گفت:برو به دفتر دامبلدور!
سپس رفت تا حیوانات موخوفش را بیاورد!
...
-نه هاگرید!کاری که گفتم رو بکن.حالا!
هاگرید با ترس و کمی هم خشم از در خارج شد و راه کلبه اش را پیش گرفت!بعد از دقیقه به جنگل رسید.او وارد منطقه ی سکونت سانتور ها شد.
ویـــــــژ _ تــــــق!(افکت رها شدن تیر ازکمان و خوردن آن به درخت
)هاگرید که یادش رفته بود کمانش را بیاورد برگشت و با گله ای از سانتور های وحشی و تند خو روبرو شد.صدایش را صاف کرد و گفت:دوستان من اومدم که...
بن یکی از سانتور ها گفت:تو دیگه حق نداری بیای اینجا!
هاگرید دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید ولی دوباره بست.سپس گفت:من از طرف دامبلدور اومدم که به شما بگم بیایید به مدرسه.بن دامبلدور با تو کار...
-آقای بن!فهمیدی؟
-اِ...اخه شما که انسان نیستید...
بن گفت:چی؟توهین به ما...؟
-ساکت شو باو!دهنتو ببند.اینجا من حرف میزنم.فهمیدی؟
بن:
هاگرید که از گفته اش راضی بود گفت:خب دامبلدور هم با تو کار داره میایید یا نه؟
هاگرید جمله ی آخر را فریاد زده بود.سانتور ها دنبال هاگرید رفتند.بعد از پنج دقیقه پیاده روی به در بزرگ سرسرای ورودی رسیدند.
بچه ها با دیدن سانتور ها وحشتزده شدند.گروهی از دختر ها جیغ کشیدند.
هاگرید به بن گفت:برو به دفتر دامبلدور!
سپس رفت تا حیوانات موخوفش را بیاورد!
...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
غیر ممکن غیر ممکنه!
همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118



حالا جواب سانتور هارو چی بدم؟...
...آهان فهمیدم!اول ازشون مهلت می طلبم و بعد به هوکی نامه می نویسم و بهش می گم که کمی عادلانه تر تصمیم بگیره.

دور تا دور این یه قسمت باقیمونده برای شما حفاظ یا در واقع دیوار نامرئی کشیده شده.میتونی دست بزنی!یعنی..سُمتو بیار بالا!


