كينگزلی شكلبوت
از ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
- آخرین ورود
- پنجشنبه 19 بهمن 1391 09:31
- عضویت
- 1387/10/21
- پستها
- 842
بن سمش را محكم به در كوبيد. دامبلدور گفت:
-بيا تو.
بن سرش را پايين انداخت و وارد اتاق كار دامبلدور شد. پرتو طلايی رنگ خورشيد موجب روشنی اتاق شده بود. دامبلدور فرش زيبايی را زير ميز كارش پهن كرده بود كه سايه ی ميز روی آن افتاده بود. دامبلدور از پنجره بيرون را نگاه می كرد. بن سمش را روی زمين می كشيد و به تابلوهای مديران سابق هاگوارتز كه روی ديوار اتاق مدير فعلی نصب شده بودند نگاه می كرد. دامبلدور متفكرانه دستی بر ريش بلند و نقره ای فامش كشيد و با چشمان نفوذ كننده و آبی اش به بن نگاه كرد و گفت:
-سلام.
بن لبخند تلخی زد و گفت:
-سلام دامبلدور. تو می خواستی من به حياط مدرسه بيام و با هم نوعانم اونجا زندگی كنم؟
دامبلدور مستقيم در چشمان بن نگاه می كرد. عينكش را روی چشمانش صاف می كرد تا شيك به نظر برسد. شنل ارغوانی زيبايش را پوشيده بود. بالاخره دامبلدور پس از كمی مكث گفت:
-آفرين بن. دقيقا همين رو می خواستم.
بن گفت:
-يعنی تو می خوای به من و بقيه ی سانتور ها كمك كنی؟
دامبلدور لبخند پرمعنايی زد و گفت:
-دقيقا.
بن قهقهه زد. سمش را محكم به زمين كوبيد و موجب شد گرد و خاكی كه بر روی آن نشسته بود بلند شود. بن نگاهش را مستقيم به دامبلدور دوخته بود. او گفت:
-من از اينكه آدميزادگان به ما كمك كنند متنفرم...
دامبلدور سريع گفت:
-اينجا تو بايد درست فكر كنی بن. تو می تونی راحت با هم نوعانت تو حياط بگردين. راحت باشين. اما تو يك سوم جنگل ممنوعه نمی تونين به همون راحتی باشين. امكان داره بچه هاتون به خاطر اين شرايط سخت بميرن. اينجا تو بايد اون اعتقادات قديمی رو بذاری كنار و به فكر هم نوعانت باشی.
بن گفت:
-اعتقادات برای ما مهمتره...
-اما اينجا می تونی با احترام گذاشتن به اعتقادات زندگی رو واسه ی هم نوعانت سخت كنی.
دامبلدور روی هم نوعان تاكيد زيادی كرد. بن در حالی كه از چشمانش اشك می ريخت گفت:
-من شنيده بودم تو باهوشی دامبلدور... اما فكر نمی كردم اينقدر با هوش باشی... من و هم نوعانم تو حياط به زنديگيمون ادامه ميديم.
دامبلدور گفت:
-منم به تو قول می دم جنگل ممنوعه رو از اونها پس بگيرم.
ادامه دارد...
-بيا تو.
بن سرش را پايين انداخت و وارد اتاق كار دامبلدور شد. پرتو طلايی رنگ خورشيد موجب روشنی اتاق شده بود. دامبلدور فرش زيبايی را زير ميز كارش پهن كرده بود كه سايه ی ميز روی آن افتاده بود. دامبلدور از پنجره بيرون را نگاه می كرد. بن سمش را روی زمين می كشيد و به تابلوهای مديران سابق هاگوارتز كه روی ديوار اتاق مدير فعلی نصب شده بودند نگاه می كرد. دامبلدور متفكرانه دستی بر ريش بلند و نقره ای فامش كشيد و با چشمان نفوذ كننده و آبی اش به بن نگاه كرد و گفت:
-سلام.
بن لبخند تلخی زد و گفت:
-سلام دامبلدور. تو می خواستی من به حياط مدرسه بيام و با هم نوعانم اونجا زندگی كنم؟
دامبلدور مستقيم در چشمان بن نگاه می كرد. عينكش را روی چشمانش صاف می كرد تا شيك به نظر برسد. شنل ارغوانی زيبايش را پوشيده بود. بالاخره دامبلدور پس از كمی مكث گفت:
-آفرين بن. دقيقا همين رو می خواستم.
بن گفت:
-يعنی تو می خوای به من و بقيه ی سانتور ها كمك كنی؟
دامبلدور لبخند پرمعنايی زد و گفت:
-دقيقا.
بن قهقهه زد. سمش را محكم به زمين كوبيد و موجب شد گرد و خاكی كه بر روی آن نشسته بود بلند شود. بن نگاهش را مستقيم به دامبلدور دوخته بود. او گفت:
-من از اينكه آدميزادگان به ما كمك كنند متنفرم...
دامبلدور سريع گفت:
-اينجا تو بايد درست فكر كنی بن. تو می تونی راحت با هم نوعانت تو حياط بگردين. راحت باشين. اما تو يك سوم جنگل ممنوعه نمی تونين به همون راحتی باشين. امكان داره بچه هاتون به خاطر اين شرايط سخت بميرن. اينجا تو بايد اون اعتقادات قديمی رو بذاری كنار و به فكر هم نوعانت باشی.
بن گفت:
-اعتقادات برای ما مهمتره...
-اما اينجا می تونی با احترام گذاشتن به اعتقادات زندگی رو واسه ی هم نوعانت سخت كنی.
دامبلدور روی هم نوعان تاكيد زيادی كرد. بن در حالی كه از چشمانش اشك می ريخت گفت:
-من شنيده بودم تو باهوشی دامبلدور... اما فكر نمی كردم اينقدر با هوش باشی... من و هم نوعانم تو حياط به زنديگيمون ادامه ميديم.
دامبلدور گفت:
-منم به تو قول می دم جنگل ممنوعه رو از اونها پس بگيرم.
ادامه دارد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


)
همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118 
حالا جواب سانتور هارو چی بدم؟...
...آهان فهمیدم!اول ازشون مهلت می طلبم و بعد به هوکی نامه می نویسم و بهش می گم که کمی عادلانه تر تصمیم بگیره.

دور تا دور این یه قسمت باقیمونده برای شما حفاظ یا در واقع دیوار نامرئی کشیده شده.میتونی دست بزنی!یعنی..سُمتو بیار بالا!


